شعر پارسی
50.8K subscribers
844 photos
95 videos
3.21K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
هنوز می‌گذرم نیمه‌هایِ شب در شهر
مگر که لب بگشاید به خنده پنجره‌ای
کجاست دستِ گشاینده؟
خواب سنگین است
مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاسِ صدایم درونِ شب جاری‌ست ...

حمید مصدق /
شـــعر پارسی
5
... از عشق برای زنان هوویی ساختیم
که چشم‌ها را
بر حضور عینی و علمی‌شان
کور کرده است

و عاصی می‌شویم و دیوانه
وقتی عشق را می‌بینیم
که با چادر کج
و زنبیل پر از خِرت و پِرت‌های نازیبا
با مرغ مرده
نفس‌نفس زنان به خانه می‌آید
مرغی که با بدبختی به دست آمده است

واقعیات از تخیلات قوی ترند
و مکرراً تکرار می‌کنیم
که هیچ چیز
خیال انگیزتر از خود واقعیت نیست

پابرهنه به استقبال عشقی بروید
که با زنبیل و مرغ مرده می‌آید
و مادران را دریابید
که اگردیر شود، می‌میرند
و بخشی از ما را
با خود به زیر گِل می‌برند...

«چیزی شبیه زندگی»

حسین پناهی /
شـــعر پارسی
12
دو کاشانه ا‌ست در عالم
یکی دولت یکی محنت

به ذات حق که آن عاشق
از این هر دو به در باشد

مولانا /
شـــعر پارسی
13
خنده می‌بینی ولی از گریهٔ دل غافلی
خانهٔ ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب

فصیحی هروی /
شـــعر پارسی
12
غم عالم فراوان است و من یک غنچه دل دارم
چه سان در شیشه‌ی ساعت کنم ریگ بیابان را؟!

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
15👍2😁2
به حسن تو نباشد یار دیگر
درآ ای ماه خوبان بار دیگر

مرا غیر تماشای جمالت
مبادا در دو عالم کار دیگر


مولانا / شـــعر پارسی
14
من از زمانی که قلب خود را گم کرده‌است می‌ترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می‌ترسم
من مثل دانش‌آموزی
که درس هندسه‌اش را
دیوانه‌وار دوست می‌دارد تنها هستم
و فکر می‌کنم...
و فکر می‌کنم...
و فکر می‌کنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده‌است
و ذهن باغچه دارد آرام‌آرام
از خاطرات سبز تهی می‌شود.

فروغ فرخزاد /
شـــعر پارسی
12
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین
کو به نقشی دیگر آید سوی تو، می‌دان یقین

مولانا /
شـــعر پارسی
12
بیش از این‌ها، آه، آری
بیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند
می‌توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی‌رنگ، بر قالی
بيش از اين‌ها، آه، آری
در خطی موهوم، بر دیوار
می‌توان با پنجه‌های خشک
پرده را یک‌سو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می‌بارد.

فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
15
درین زمان که عقیم است جمله صحبت‌ها
کناره گیر و غنیمت شمار عزلت را

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
15🔥2😁2👏1
هستی چه بود اگر که مرا و تو را نداشت؟
کوهی که هیچ زمزمه در وی صدا نداشت

از سنگ و صخره سر زدم، از درّه رد شدم
دریا شدن مرا به چه کاری که وانداشت

چون برّه می‌چرید بهشتِ همیشه را
آدم اگر که کار به کار خدا نداشت

دیو و فرشته از ازل، هم‌خانه بوده‌اند
در خلوت کدام دل این هر دو جا نداشت؟

شاید حسد به خاطر حّوا دلیل بود
ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت

چون مرگ می‌کشید کمان تیر سرنوشت
بر چشم و پشت و پاشنه یکسان خطا نداشت

سنگی که از فلاخن تقدیر می‌رهید
کاری به تُرد بودن آیینه‌ها نداشت

پایان رنج‌های من و تو؟ مپرس آه!
چیزی که ابتداش نبود انتها نداشت

حسین منزوی / شـــعر پارسی
14🔥2
ما چو طفلان، تن به شغل خاکبازی داده‌ایم
ورنه، گویِ آسمان‌ها در خمِ چوگانِ ماست

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
17😁2👌1
با کدام بیگانه تازه آشنا گشتی
کز همین سبب کُشتی آشنای دیرین را

فروغى بسطامی /
شـــعر پارسی
16
خورشید و ماه و اَختَر رَقصان به گِردِ چَنبَر
ما در میانِ رَقصیم رَقصان کُن آن میان را

مولانا /
شـــعر پارسی
14
مرا نتوان به ناز و سر گرانی صید خود کردن
نگردم گرد معشوقی که گرد دل نمی‌گردد

صائب تبریزی /
شـــعر پارسی
9😁8
سیلی نخوری تا ز کفِ اهل زمانه
چون مهره شطرنج مرو خانه به خانه

غنی‌ کشمیری /
شـــعر پارسی
14
بشدی و
دل ببردی و
به دست غم سپردی

شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی...


سعدی / شـــعر پارسی
16🔥2
ما که‌ایم اندر جهانِ پیچ پیچ؟

چون الف
او خود چه دارد؟
هیچ‌هیچ!

مولانا /
شـــعر پارسی
15👌3
با ما به اعتماد
سرودی ساز کن
ای همسایه‌ی درد

احمد شاملو /
شـــعر پارسی
10😁1
چشم تو شکار کرد جان را

مولانا /
شـــعر پارسی
8👍5