هنوز میگذرم نیمههایِ شب در شهر
مگر که لب بگشاید به خنده پنجرهای
کجاست دستِ گشاینده؟
خواب سنگین است
مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاسِ صدایم درونِ شب جاریست ...
حمید مصدق / شـــعر پارسی
مگر که لب بگشاید به خنده پنجرهای
کجاست دستِ گشاینده؟
خواب سنگین است
مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاسِ صدایم درونِ شب جاریست ...
حمید مصدق / شـــعر پارسی
❤5
... از عشق برای زنان هوویی ساختیم
که چشمها را
بر حضور عینی و علمیشان
کور کرده است
و عاصی میشویم و دیوانه
وقتی عشق را میبینیم
که با چادر کج
و زنبیل پر از خِرت و پِرتهای نازیبا
با مرغ مرده
نفسنفس زنان به خانه میآید
مرغی که با بدبختی به دست آمده است
واقعیات از تخیلات قوی ترند
و مکرراً تکرار میکنیم
که هیچ چیز
خیال انگیزتر از خود واقعیت نیست
پابرهنه به استقبال عشقی بروید
که با زنبیل و مرغ مرده میآید
و مادران را دریابید
که اگردیر شود، میمیرند
و بخشی از ما را
با خود به زیر گِل میبرند...
«چیزی شبیه زندگی»
حسین پناهی / شـــعر پارسی
که چشمها را
بر حضور عینی و علمیشان
کور کرده است
و عاصی میشویم و دیوانه
وقتی عشق را میبینیم
که با چادر کج
و زنبیل پر از خِرت و پِرتهای نازیبا
با مرغ مرده
نفسنفس زنان به خانه میآید
مرغی که با بدبختی به دست آمده است
واقعیات از تخیلات قوی ترند
و مکرراً تکرار میکنیم
که هیچ چیز
خیال انگیزتر از خود واقعیت نیست
پابرهنه به استقبال عشقی بروید
که با زنبیل و مرغ مرده میآید
و مادران را دریابید
که اگردیر شود، میمیرند
و بخشی از ما را
با خود به زیر گِل میبرند...
«چیزی شبیه زندگی»
حسین پناهی / شـــعر پارسی
❤12
دو کاشانه است در عالم
یکی دولت یکی محنت
به ذات حق که آن عاشق
از این هر دو به در باشد
مولانا / شـــعر پارسی
یکی دولت یکی محنت
به ذات حق که آن عاشق
از این هر دو به در باشد
مولانا / شـــعر پارسی
❤13
غم عالم فراوان است و من یک غنچه دل دارم
چه سان در شیشهی ساعت کنم ریگ بیابان را؟!
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
چه سان در شیشهی ساعت کنم ریگ بیابان را؟!
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤15👍2😁2
به حسن تو نباشد یار دیگر
درآ ای ماه خوبان بار دیگر
مرا غیر تماشای جمالت
مبادا در دو عالم کار دیگر
مولانا / شـــعر پارسی
درآ ای ماه خوبان بار دیگر
مرا غیر تماشای جمالت
مبادا در دو عالم کار دیگر
مولانا / شـــعر پارسی
❤14
من از زمانی که قلب خود را گم کردهاست میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانشآموزی
که درس هندسهاش را
دیوانهوار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کردهاست
و ذهن باغچه دارد آرامآرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانشآموزی
که درس هندسهاش را
دیوانهوار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کردهاست
و ذهن باغچه دارد آرامآرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤12
بیش از اینها، آه، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ، بر قالی
بيش از اينها، آه، آری
در خطی موهوم، بر دیوار
میتوان با پنجههای خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ، بر قالی
بيش از اينها، آه، آری
در خطی موهوم، بر دیوار
میتوان با پنجههای خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد.
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤15
هستی چه بود اگر که مرا و تو را نداشت؟
کوهی که هیچ زمزمه در وی صدا نداشت
از سنگ و صخره سر زدم، از درّه رد شدم
دریا شدن مرا به چه کاری که وانداشت
چون برّه میچرید بهشتِ همیشه را
آدم اگر که کار به کار خدا نداشت
دیو و فرشته از ازل، همخانه بودهاند
در خلوت کدام دل این هر دو جا نداشت؟
شاید حسد به خاطر حّوا دلیل بود
ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت
چون مرگ میکشید کمان تیر سرنوشت
بر چشم و پشت و پاشنه یکسان خطا نداشت
سنگی که از فلاخن تقدیر میرهید
کاری به تُرد بودن آیینهها نداشت
پایان رنجهای من و تو؟ مپرس آه!
چیزی که ابتداش نبود انتها نداشت
حسین منزوی / شـــعر پارسی
کوهی که هیچ زمزمه در وی صدا نداشت
از سنگ و صخره سر زدم، از درّه رد شدم
دریا شدن مرا به چه کاری که وانداشت
چون برّه میچرید بهشتِ همیشه را
آدم اگر که کار به کار خدا نداشت
دیو و فرشته از ازل، همخانه بودهاند
در خلوت کدام دل این هر دو جا نداشت؟
شاید حسد به خاطر حّوا دلیل بود
ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت
چون مرگ میکشید کمان تیر سرنوشت
بر چشم و پشت و پاشنه یکسان خطا نداشت
سنگی که از فلاخن تقدیر میرهید
کاری به تُرد بودن آیینهها نداشت
پایان رنجهای من و تو؟ مپرس آه!
چیزی که ابتداش نبود انتها نداشت
حسین منزوی / شـــعر پارسی
❤14🔥2
ما چو طفلان، تن به شغل خاکبازی دادهایم
ورنه، گویِ آسمانها در خمِ چوگانِ ماست
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
ورنه، گویِ آسمانها در خمِ چوگانِ ماست
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤17😁2👌1
خورشید و ماه و اَختَر رَقصان به گِردِ چَنبَر
ما در میانِ رَقصیم رَقصان کُن آن میان را
مولانا / شـــعر پارسی
ما در میانِ رَقصیم رَقصان کُن آن میان را
مولانا / شـــعر پارسی
❤14
مرا نتوان به ناز و سر گرانی صید خود کردن
نگردم گرد معشوقی که گرد دل نمیگردد
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
نگردم گرد معشوقی که گرد دل نمیگردد
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤9😁8
❤14