روز را میگذرانی
و طاقت میآوری
اما شب،
شب قصهی خودش را دارد عزیز من...
غمت بهخیر، شبت نیز
حمید سلیمی / شـــعر پارسی
و طاقت میآوری
اما شب،
شب قصهی خودش را دارد عزیز من...
غمت بهخیر، شبت نیز
حمید سلیمی / شـــعر پارسی
❤13
عشق قهارست و من مقهور عشق
چون شکر شیرین شدم از شور عشق
برگ کاهم پیش تو ای تند باد
من چه دانم که کجا خواهم فتاد
مولانا / شـــعر پارسی
چون شکر شیرین شدم از شور عشق
برگ کاهم پیش تو ای تند باد
من چه دانم که کجا خواهم فتاد
مولانا / شـــعر پارسی
❤16
❤13
کَشتیِ نوحیم در طوفانِ روح
لاجَرَم بیدست و بیپا میرَویم
هَمچو موج از خود بَرآوَرْدیم سَر
باز هم در خود تماشا میرَویم
مولانا / شـــعر پارسی
لاجَرَم بیدست و بیپا میرَویم
هَمچو موج از خود بَرآوَرْدیم سَر
باز هم در خود تماشا میرَویم
مولانا / شـــعر پارسی
🔥12❤4
باران
در تنهاییاش بسیار است
دریا
در بسیاریاش تنها
من اما با خودم جمع نمیشوم
معادلهای هستم
که ذهن را زخمی میکند
و هر کسی مرا حل کند
تنها خواهد شد!
گروس عبدالملکیان / شـــعر پارسی
در تنهاییاش بسیار است
دریا
در بسیاریاش تنها
من اما با خودم جمع نمیشوم
معادلهای هستم
که ذهن را زخمی میکند
و هر کسی مرا حل کند
تنها خواهد شد!
گروس عبدالملکیان / شـــعر پارسی
👍11🕊4👏2
با تو بیقرار
و بیتو بیقرار
وای از آن دمی که
بیخبر زِ من برکشی
تو رختِ خویش از این دیار ...
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
و بیتو بیقرار
وای از آن دمی که
بیخبر زِ من برکشی
تو رختِ خویش از این دیار ...
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤14🕊4
خوابم نمیبرد بس که تَرَم
چرا نمیسوزم ازین روشنی
که بافتهام؟
امّا یک شب
مادران مرا میانِ علف مییابند
که شفا یافتهام.
بیژن الهی / شـــعر پارسی
چرا نمیسوزم ازین روشنی
که بافتهام؟
امّا یک شب
مادران مرا میانِ علف مییابند
که شفا یافتهام.
بیژن الهی / شـــعر پارسی
🔥11❤2
❤13
اونجا که حافظ میگه:
حافظ ار در گوشه محراب مینالد رواست
ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین
حافظ / شـــعر پارسی
حافظ ار در گوشه محراب مینالد رواست
ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین
حافظ / شـــعر پارسی
❤16
خون گشته مرا ز هجر یاران دیده
زین غم شده چون سیل بهاران دیده
گر دست به من زنند، می ریزد اشک
مانند درختهای باران دیده
درنگ چیست اگر با منت سر جنگ است
بیا که شیشه من نیز عاشق سنگ است
نمیرود نگهم بی تو تا سر مژگان
ز بال سر نکشد طایری که دلتنگ است
قپلان بیگ / شـــعر پارسی
زین غم شده چون سیل بهاران دیده
گر دست به من زنند، می ریزد اشک
مانند درختهای باران دیده
درنگ چیست اگر با منت سر جنگ است
بیا که شیشه من نیز عاشق سنگ است
نمیرود نگهم بی تو تا سر مژگان
ز بال سر نکشد طایری که دلتنگ است
قپلان بیگ / شـــعر پارسی
❤11🕊2👍1