❤13
کَشتیِ نوحیم در طوفانِ روح
لاجَرَم بیدست و بیپا میرَویم
هَمچو موج از خود بَرآوَرْدیم سَر
باز هم در خود تماشا میرَویم
مولانا / شـــعر پارسی
لاجَرَم بیدست و بیپا میرَویم
هَمچو موج از خود بَرآوَرْدیم سَر
باز هم در خود تماشا میرَویم
مولانا / شـــعر پارسی
🔥12❤4
باران
در تنهاییاش بسیار است
دریا
در بسیاریاش تنها
من اما با خودم جمع نمیشوم
معادلهای هستم
که ذهن را زخمی میکند
و هر کسی مرا حل کند
تنها خواهد شد!
گروس عبدالملکیان / شـــعر پارسی
در تنهاییاش بسیار است
دریا
در بسیاریاش تنها
من اما با خودم جمع نمیشوم
معادلهای هستم
که ذهن را زخمی میکند
و هر کسی مرا حل کند
تنها خواهد شد!
گروس عبدالملکیان / شـــعر پارسی
👍11🕊4👏2
با تو بیقرار
و بیتو بیقرار
وای از آن دمی که
بیخبر زِ من برکشی
تو رختِ خویش از این دیار ...
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
و بیتو بیقرار
وای از آن دمی که
بیخبر زِ من برکشی
تو رختِ خویش از این دیار ...
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤14🕊4
خوابم نمیبرد بس که تَرَم
چرا نمیسوزم ازین روشنی
که بافتهام؟
امّا یک شب
مادران مرا میانِ علف مییابند
که شفا یافتهام.
بیژن الهی / شـــعر پارسی
چرا نمیسوزم ازین روشنی
که بافتهام؟
امّا یک شب
مادران مرا میانِ علف مییابند
که شفا یافتهام.
بیژن الهی / شـــعر پارسی
🔥11❤2
❤13
اونجا که حافظ میگه:
حافظ ار در گوشه محراب مینالد رواست
ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین
حافظ / شـــعر پارسی
حافظ ار در گوشه محراب مینالد رواست
ای نصیحتگو خدا را آن خم ابرو ببین
حافظ / شـــعر پارسی
❤16
خون گشته مرا ز هجر یاران دیده
زین غم شده چون سیل بهاران دیده
گر دست به من زنند، می ریزد اشک
مانند درختهای باران دیده
درنگ چیست اگر با منت سر جنگ است
بیا که شیشه من نیز عاشق سنگ است
نمیرود نگهم بی تو تا سر مژگان
ز بال سر نکشد طایری که دلتنگ است
قپلان بیگ / شـــعر پارسی
زین غم شده چون سیل بهاران دیده
گر دست به من زنند، می ریزد اشک
مانند درختهای باران دیده
درنگ چیست اگر با منت سر جنگ است
بیا که شیشه من نیز عاشق سنگ است
نمیرود نگهم بی تو تا سر مژگان
ز بال سر نکشد طایری که دلتنگ است
قپلان بیگ / شـــعر پارسی
❤11🕊2👍1
کسی از آن سوی ظلمت مرا صدا میکرد
که بادبادکِ خورشید را هوا میکرد
کسی - سبکتر از اندیشهای - که چون میرفت
به جای گام زدن در هوا شنا میکرد
به شکلِ کودکیِ من کسی که با یک برگ
به قدرِ یک چمنِ غرقِ گُل صفا میکرد
کسی که دفترِ عمرِ مرا به هم میریخت
و برگهای پلاسیده را جدا میکرد
طلوعهای مرا و غروبهای مرا
در این سوی آن سوی تقویم، جا به جا میکرد
دلم به وسوسهاش رفته بود و تجربهام
در آستانهی تردید پا به پا میکرد:
مگر نه کودکیام راهکوبِ پیری بود
که ز ابتدای سفر مشقِ انتها میکرد؟
کسی نگفت نسیم از تبارِ طوفان است
وگرنه غنچه کجا مشتِ بسته وا میکرد؟
بهار نیز که با خونِ گُل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد
«که میگرفت» رها کن، صفای صلحِ کسی
که آهوانِ گرفتار را رها میکرد
تو را به کینه چه دِینی است؟ کاش میآمد
کسی که دِینِ جهان را به عشق ادا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش اما
کسی به معجزهای مار را عصا میکرد
حسین منزوی / شـــعر پارسی
که بادبادکِ خورشید را هوا میکرد
کسی - سبکتر از اندیشهای - که چون میرفت
به جای گام زدن در هوا شنا میکرد
به شکلِ کودکیِ من کسی که با یک برگ
به قدرِ یک چمنِ غرقِ گُل صفا میکرد
کسی که دفترِ عمرِ مرا به هم میریخت
و برگهای پلاسیده را جدا میکرد
طلوعهای مرا و غروبهای مرا
در این سوی آن سوی تقویم، جا به جا میکرد
دلم به وسوسهاش رفته بود و تجربهام
در آستانهی تردید پا به پا میکرد:
مگر نه کودکیام راهکوبِ پیری بود
که ز ابتدای سفر مشقِ انتها میکرد؟
کسی نگفت نسیم از تبارِ طوفان است
وگرنه غنچه کجا مشتِ بسته وا میکرد؟
بهار نیز که با خونِ گُل وضو میساخت
هم از نخست به پاییز، اقتدا میکرد
«که میگرفت» رها کن، صفای صلحِ کسی
که آهوانِ گرفتار را رها میکرد
تو را به کینه چه دِینی است؟ کاش میآمد
کسی که دِینِ جهان را به عشق ادا میکرد
عصا که مار شد اعجاز بود، کاش اما
کسی به معجزهای مار را عصا میکرد
حسین منزوی / شـــعر پارسی
👍8🔥3❤2