گویی تو که من ز هر هنر باخبرم
این بیخبری بس که ز خود بیخبرم
تا از من و مای خود مسلم نشوی
با این ملکان محرم و همدم نشوم
مولانا / شـــعر پارسی
این بیخبری بس که ز خود بیخبرم
تا از من و مای خود مسلم نشوی
با این ملکان محرم و همدم نشوم
مولانا / شـــعر پارسی
❤14
آستانه و صدر در معنی کجاست؟
ما و من کو، آن طرف کان یار ماست؟
ای رهیده جان تو از ما و من
ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن
مولانا / شـــعر پارسی
ما و من کو، آن طرف کان یار ماست؟
ای رهیده جان تو از ما و من
ای لطیفهٔ روح اندر مرد و زن
مولانا / شـــعر پارسی
❤15
با که میباشی و همراز تو کیست
با خدایی با خدایی با خدا
ای گزیده نقش از نقاش خود
کی جدایی کی جدایی کی جدا
مولانا / شـــعر پارسی
با خدایی با خدایی با خدا
ای گزیده نقش از نقاش خود
کی جدایی کی جدایی کی جدا
مولانا / شـــعر پارسی
❤13
تویی در دیدهام چون نور و محرومم ز دیدارت
نمیدانم ز نزدیکی کنم فریاد یا دوری
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
نمیدانم ز نزدیکی کنم فریاد یا دوری
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤18😭3🔥2
مرا به باغ و بهاران چه کار دور از تـــو؟
مرا چه کار به باغ و بهار دور از تـــو؟
بهار آمده امّا نه سوی من که نسیم
زند به خرمن عمرم ، شرار دور از تـــو
به سرو و گل نگراید دل شکسته ی من
که سر به سینه زند سوگوار دور از تـــو
هم از بهار مگر عشق ، عذر من خواهد
اگر ز گل شده ام ، شرمسار دور از تـــو
به غنچه ماند و لاله ، بهار خاطر من
شکفته تنگ دل و داغدار دور از تـــو
نسیمی از نفست سوی من فرست که باز
گرفته آینه ام را غبار دور از تـــو
گلم خزان زده آید به دیدگان که بهار
خزانی آمده در این دیار ، دور از تـــو
دلم گرفت ، اگر نیستی برم ، باری ،
کجاست جام می خوشگوار دور از تـــو؟
چه جای صحبت سال و مه و بهـار و خزان ؟
که دل گرفته ام از روزگار دور از تـــو
حسین منزوی / شـــعر پارسی
مرا چه کار به باغ و بهار دور از تـــو؟
بهار آمده امّا نه سوی من که نسیم
زند به خرمن عمرم ، شرار دور از تـــو
به سرو و گل نگراید دل شکسته ی من
که سر به سینه زند سوگوار دور از تـــو
هم از بهار مگر عشق ، عذر من خواهد
اگر ز گل شده ام ، شرمسار دور از تـــو
به غنچه ماند و لاله ، بهار خاطر من
شکفته تنگ دل و داغدار دور از تـــو
نسیمی از نفست سوی من فرست که باز
گرفته آینه ام را غبار دور از تـــو
گلم خزان زده آید به دیدگان که بهار
خزانی آمده در این دیار ، دور از تـــو
دلم گرفت ، اگر نیستی برم ، باری ،
کجاست جام می خوشگوار دور از تـــو؟
چه جای صحبت سال و مه و بهـار و خزان ؟
که دل گرفته ام از روزگار دور از تـــو
حسین منزوی / شـــعر پارسی
😭11❤5🕊1
❤14👍2
❤10😭4
ای در سر زلف تو پریشانیها
واندر لب لعلت شکرافشانیها
گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی
ای جان چه پشیمان که پشیمانیها
مولانا / شـــعر پارسی
واندر لب لعلت شکرافشانیها
گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی
ای جان چه پشیمان که پشیمانیها
مولانا / شـــعر پارسی
❤15
هر خواب یک فرورفتگی است،
هر بیداری فرورفتگییی دیگر.
بااینهمه
پیوندشان به ما مجال میدهد
تا برخیزیم.
-روبرتو خواروز
هر بیداری فرورفتگییی دیگر.
بااینهمه
پیوندشان به ما مجال میدهد
تا برخیزیم.
-روبرتو خواروز
❤7👏1
به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران
تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمیگریزی تو بدو همیگریزی
غلطی غلط از آنی که میان این غباری
مولانا / شـــعر پارسی
تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری
تو از او نمیگریزی تو بدو همیگریزی
غلطی غلط از آنی که میان این غباری
مولانا / شـــعر پارسی
❤11
دوباره میسازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گـل به میل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون به سیل اشک روان خویش
دوباره میسازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش
اگر چه صد سال مردهام به گور خود خواهم ایستاد
که بَرکَـنـَم قلب اهرمن به نعره آنچنان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز میکنم کنار نوباوهگان خویش
سیمین بهبهانی / شـــعر پارسی
ستون به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گـل به میل نسل جوان تو
دوباره میشویم از تو خون به سیل اشک روان خویش
دوباره میسازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو میزنم اگر چه با استخوان خویش
اگر چه صد سال مردهام به گور خود خواهم ایستاد
که بَرکَـنـَم قلب اهرمن به نعره آنچنان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز میکنم کنار نوباوهگان خویش
سیمین بهبهانی / شـــعر پارسی
❤10🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد
دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد
گر بد کند زمانه تو نیکو خصال باش
بگذشت ازین بسی بسر این نیز بگذرد
ور دور روزگار نه بر وفق رای تست
انده مخور که بیخبر این نیز بگذرد
یک حمله پای دار که مردان مرد را
بگذشت ازین بسی بتر این نیز بگذرد
منت خدایرا که شب دیر پای غم
افتاد بادم سحر این نیز بگذرد
ابن یمین ز موج حوادث مترس از انک
هر چند هست با خطر این نیز بگذرد
تشویش خاطرست ولی شکر چون نکرد
ایزد قضا جز این قدر این نیز بگذرد
حافظ / شـــعر پارسی
دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد
گر بد کند زمانه تو نیکو خصال باش
بگذشت ازین بسی بسر این نیز بگذرد
ور دور روزگار نه بر وفق رای تست
انده مخور که بیخبر این نیز بگذرد
یک حمله پای دار که مردان مرد را
بگذشت ازین بسی بتر این نیز بگذرد
منت خدایرا که شب دیر پای غم
افتاد بادم سحر این نیز بگذرد
ابن یمین ز موج حوادث مترس از انک
هر چند هست با خطر این نیز بگذرد
تشویش خاطرست ولی شکر چون نکرد
ایزد قضا جز این قدر این نیز بگذرد
حافظ / شـــعر پارسی
❤11👏4👍1