پیکرِ عریانِ تو
پیکرِ لخت و عورت
طلوعِ طلاییِ صبح را
بر دلِ شب کوبیده است؛
چونان مجسمهیی از جنسِ نور
جسمِ برهنهات را
با غنچه و صدا و آواز میپوشانم.
نه هرگز نباید هیچ روشناییِ دیگری
نوری که از پیکرت میتراود را خموش کند
و عشق...
پُلی بلندتر از سکوت
میانِ خداوندگار و آدمی
افراشته میکند؛
و عشق...
درهی بیانتهای میانِ این دو را
با گلسرخ پُر میکند.
چشمانام را فرو میبندم
من در عشق میزیم، در عشق نفس میکشم
تاری در اندامات کشیده شده است
سازی در جسمِ توست،
هشیار است و بیدار
و پاسخ میدهد
موسیقی زمین و آسمان را
هربار ...
-یانیس ریتسوس
پیکرِ لخت و عورت
طلوعِ طلاییِ صبح را
بر دلِ شب کوبیده است؛
چونان مجسمهیی از جنسِ نور
جسمِ برهنهات را
با غنچه و صدا و آواز میپوشانم.
نه هرگز نباید هیچ روشناییِ دیگری
نوری که از پیکرت میتراود را خموش کند
و عشق...
پُلی بلندتر از سکوت
میانِ خداوندگار و آدمی
افراشته میکند؛
و عشق...
درهی بیانتهای میانِ این دو را
با گلسرخ پُر میکند.
چشمانام را فرو میبندم
من در عشق میزیم، در عشق نفس میکشم
تاری در اندامات کشیده شده است
سازی در جسمِ توست،
هشیار است و بیدار
و پاسخ میدهد
موسیقی زمین و آسمان را
هربار ...
-یانیس ریتسوس
👌6❤4🔥1
❤9😭1
گرم است هر دو روی این بالش
دومین شمع رو به زوال است
در گوش من فریاد بیپایان کلاغهای سیاه،
تمام شب چشمهای بازِ بیخواب
و حالا دیگر بسیار دیر است برای حتی به خواب فکر کردن
و مرا تاب سپیدی این پرده نیست
صبح بخیر...
صبح
-آنا آخماتوا
دومین شمع رو به زوال است
در گوش من فریاد بیپایان کلاغهای سیاه،
تمام شب چشمهای بازِ بیخواب
و حالا دیگر بسیار دیر است برای حتی به خواب فکر کردن
و مرا تاب سپیدی این پرده نیست
صبح بخیر...
صبح
-آنا آخماتوا
❤5
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
مولانا / شـــعر پارسی
نه نهانم نه پدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
مولانا / شـــعر پارسی
❤16😭2
👏6❤3
و گمان میکردم
از افسون دروغهایت
نجات یافتهام
تا اینکه عصای جادویی دیدارت
چون پتکی بر سرم
فرود آمد
و دانستم که از
چاه و طوفانات
از سوختن و دیوانگیات
از حلاوت سرودههای دروغینات
مرا نجاتی نیست
پس ای شاعر دروغهای زیبا
اراده کن
تا مرا در آبهای زلال و غبارآلودهات
هزاران سال نوری فرو ببری
شاید دوباره زاده شوم
زایشی واقعی
میان دروغهای روشنی
به نام عشق تو.
-غادة السمان
از افسون دروغهایت
نجات یافتهام
تا اینکه عصای جادویی دیدارت
چون پتکی بر سرم
فرود آمد
و دانستم که از
چاه و طوفانات
از سوختن و دیوانگیات
از حلاوت سرودههای دروغینات
مرا نجاتی نیست
پس ای شاعر دروغهای زیبا
اراده کن
تا مرا در آبهای زلال و غبارآلودهات
هزاران سال نوری فرو ببری
شاید دوباره زاده شوم
زایشی واقعی
میان دروغهای روشنی
به نام عشق تو.
-غادة السمان
❤10
تو چنان ز من رمیدی که به خواب هم نیایی
به کدام امیدواری بروم به خواب بیتو؟
رفیع خان باذل / شـــعر پارسی
به کدام امیدواری بروم به خواب بیتو؟
رفیع خان باذل / شـــعر پارسی
❤12😭7👌1
چشم اگر باز کنیم،
چیزی خواهیم دید که تا حالا ندیدهایم.
گوش اگر فرا دهیم،
چیزی خواهیم شنید که تا حالا نشنیدهایم.
راه اگر برویم،
راهی خواهیم رفت که تا حالا نرفتهایم.
رنگی نو، حرفی نو، راهی نو.
نمایشنامه «چیزی شبیه زندگی»
حسین پناهی / شـــعر پارسی
چیزی خواهیم دید که تا حالا ندیدهایم.
گوش اگر فرا دهیم،
چیزی خواهیم شنید که تا حالا نشنیدهایم.
راه اگر برویم،
راهی خواهیم رفت که تا حالا نرفتهایم.
رنگی نو، حرفی نو، راهی نو.
نمایشنامه «چیزی شبیه زندگی»
حسین پناهی / شـــعر پارسی
❤9
در دل ما لالهزار و گلشنیست
پیری و پژمردگی را راه نیست
دایما تر و جوانیم و لطیف
تازه و شیرین و خندان و ظریف
پیش ما صد سال و یکساعت یکیست
که دراز و کوته از ما منفکیست
مولانا / شـــعر پارسی
پیری و پژمردگی را راه نیست
دایما تر و جوانیم و لطیف
تازه و شیرین و خندان و ظریف
پیش ما صد سال و یکساعت یکیست
که دراز و کوته از ما منفکیست
مولانا / شـــعر پارسی
❤14👍1
👌11❤5👍4😭2
عشق یعنی در لحظهای که به تو فکر میکنم، جهان متوقف شود. یعنی در حضور تو، تمام رنجهای جهان رنگ ببازند. یعنی وقتی تو هستی، دیگر نیازی به هیچچیز نیست.
«خانهی ادریسیها»
-غزاله علیزاده
«خانهی ادریسیها»
-غزاله علیزاده
❤9🕊3👏2
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
مولانا / شـــعر پارسی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
مولانا / شـــعر پارسی
❤14
❤8👍1
مولانا شرفالدین را در آخر عمر قولنجی عارض شد. اطبا خون گرفتند. فرمودند مفید نیامد. شراب دادند، فایده نداد. حُقنه کردند، در نزاع افتاد.
یکی پرسید که حال چیست؟
گفت: حال آنکه من بعد از هشتاد و پنج سال، مست و کوندریده به حضرت رب خواهم رفت!
-عبید زاکانی
یکی پرسید که حال چیست؟
گفت: حال آنکه من بعد از هشتاد و پنج سال، مست و کوندریده به حضرت رب خواهم رفت!
-عبید زاکانی
😁33❤3🕊1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه بیشتر ز ما مست شدند
خیام / شـــعر پارسی
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه بیشتر ز ما مست شدند
خیام / شـــعر پارسی
❤11👏1
چون شمع تا تمام نسوزی نمیدهند
خط امان تُرا ز شبستان روزگار
در نوشخند برق خطرهاست، زینهار
بازی مخور ز چهره خندان روزگار
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
خط امان تُرا ز شبستان روزگار
در نوشخند برق خطرهاست، زینهار
بازی مخور ز چهره خندان روزگار
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
😭10❤3
❤14