تو مبین جهان ز بیرون که جهان درون دیدهست
چو دو دیده را ببستی ز جهان، جهان نماند
مولانا / شـــعر پارسی
چو دو دیده را ببستی ز جهان، جهان نماند
مولانا / شـــعر پارسی
❤18👌3
نغمه، آرام از من دیوانه میسازد جدا
خواب را از دیده این افسانه میسازد جدا
جذبهی توفیق میخواهی، سبک کن خویش را
کهربا کی کاه را از دانه می سازد جدا؟
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
خواب را از دیده این افسانه میسازد جدا
جذبهی توفیق میخواهی، سبک کن خویش را
کهربا کی کاه را از دانه می سازد جدا؟
صائب تبریزی / شـــعر پارسی
❤11😁1
جز نقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را
حافظ / شـــعر پارسی
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را
حافظ / شـــعر پارسی
❤15
❤12
❤14🕊1
❤10
باب اول (در سیرت پادشاهان)
حکایت ۴
طايفه ای دزدان عرب، بر سر كوهی نشسته بودند و منفذ كاروان بسته و رعيت بُلدان، از مَكايد ايشان مرعوب و لشكر سلطان، مغلوب. بحكم آنكه ملاذی منيع، از قله ی كوهی گرفته بودند و
ملجاء و ماوای خود ساخته. مُدبران ممالك آن طرف در دفع مضرت ايشان مشاورت همی كردند كه اگر اين طايفه هم بر اين نسق روزگاری مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد.
درختى كه اكنون گرفته است پاى
به نيروى مردى برآيد ز جاى
و گر همچنان روزگارى هلى
به گردونش از بيخ بر نگسلى
سر چشمه شايد گرفتن به بيل
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
سخن بر اين مقرر شد كه يكی را به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه می داشتند تا وقتی كـه بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده، تنی چند مردان واقعه ديده ی جنگ آزموده را
بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند. شبانگاه كه دزدان باز آمدند سفر كرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند، نخستين دشمنی كه بر سر ايشان تاختن آورد خواب بود. چندانكه پاسي از شب درگذشت،
قرص خورشيد در سياهى شد
يونس اندر دهان ماهى شد
مردان دلاور از كمين بدر جستند و دست يكان یکان بر كتف بستند و بامدادان به درگـاه ملک حاضر آوردند. همه را به كشتن اشارت فرمود.
اتفاقا در آن ميان جوانی بود ميـوه ی عنفوان شـبابش نورسيده و سبزه ی گلستان عذارش نودميده. يكي از وزرا پای تخت ملک را بوسـه داد و روی شفاعت بر زمين نهاد و گفت: اين پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ريعان جـوانی تمتع نيافته. توقع به كرم و اخلاق خداونديست كه به بخشيدن خون او بربنده منت نهد. ملک روی از اين سخن درهم كشيد و موافق رای بلندش نيامد و گفت:
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است
تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است
نسل فساد ایشان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.
ابر اگر آب زندگى بارد
هرگز از شاخ بيد بر نخورى
با فرومايه روزگار مبر
كز نى بوريا شكر نخورى
وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت: آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبرست کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه
با بدان یار گشت همسر لوت
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند
پى نيكان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.
دانى كه چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
ديديم بسى، كه آب سرچشمه خرد
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد
فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و سایر آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگنان پسندیده آمد. باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او به در برده. ملک را تبسم آمد و گفت.
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود
سالی دو بر اين برآمد. طايفه ي اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزير و هر دو پسرش را بكشت و نعمت بـی قيـاس برداشـت و در مغـازه ی دزدان بجـاي پـدر نشست و عاصی شد. ملك دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت:
شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟
ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره بوم خس
زمين شوره سنبل بر نياورد
در او تخم و عمل ضايع مگردان
نكويى با بدان كردن چنان است
كه بد كردن بجاى نيكمردان
گلستان سعدی / شـــعر پارسی
حکایت ۴
طايفه ای دزدان عرب، بر سر كوهی نشسته بودند و منفذ كاروان بسته و رعيت بُلدان، از مَكايد ايشان مرعوب و لشكر سلطان، مغلوب. بحكم آنكه ملاذی منيع، از قله ی كوهی گرفته بودند و
ملجاء و ماوای خود ساخته. مُدبران ممالك آن طرف در دفع مضرت ايشان مشاورت همی كردند كه اگر اين طايفه هم بر اين نسق روزگاری مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد.
درختى كه اكنون گرفته است پاى
به نيروى مردى برآيد ز جاى
و گر همچنان روزگارى هلى
به گردونش از بيخ بر نگسلى
سر چشمه شايد گرفتن به بيل
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
سخن بر اين مقرر شد كه يكی را به تجسس ايشان برگماشتند و فرصت نگاه می داشتند تا وقتی كـه بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده، تنی چند مردان واقعه ديده ی جنگ آزموده را
بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند. شبانگاه كه دزدان باز آمدند سفر كرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند، نخستين دشمنی كه بر سر ايشان تاختن آورد خواب بود. چندانكه پاسي از شب درگذشت،
قرص خورشيد در سياهى شد
يونس اندر دهان ماهى شد
مردان دلاور از كمين بدر جستند و دست يكان یکان بر كتف بستند و بامدادان به درگـاه ملک حاضر آوردند. همه را به كشتن اشارت فرمود.
اتفاقا در آن ميان جوانی بود ميـوه ی عنفوان شـبابش نورسيده و سبزه ی گلستان عذارش نودميده. يكي از وزرا پای تخت ملک را بوسـه داد و روی شفاعت بر زمين نهاد و گفت: اين پسر هنوز از باغ زندگانی برنخورده و از ريعان جـوانی تمتع نيافته. توقع به كرم و اخلاق خداونديست كه به بخشيدن خون او بربنده منت نهد. ملک روی از اين سخن درهم كشيد و موافق رای بلندش نيامد و گفت:
پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است
تربيت نااهل را چون گردكان برگنبد است
نسل فساد ایشان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست.
ابر اگر آب زندگى بارد
هرگز از شاخ بيد بر نخورى
با فرومايه روزگار مبر
كز نى بوريا شكر نخورى
وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً بپسندید و بر حسن رای ملک آفرین خواند و گفت: آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا بنده امیدوارست که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بغی و عناد در نهاد او متمکن نشده و در خبرست کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه
با بدان یار گشت همسر لوت
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند
پى نيكان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او در گذشت و گفت بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم.
دانى كه چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
ديديم بسى، كه آب سرچشمه خرد
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد
فی الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و سایر آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگنان پسندیده آمد. باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او به در برده. ملک را تبسم آمد و گفت.
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود
سالی دو بر اين برآمد. طايفه ي اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزير و هر دو پسرش را بكشت و نعمت بـی قيـاس برداشـت و در مغـازه ی دزدان بجـاي پـدر نشست و عاصی شد. ملك دست تحير به دندان گزيدن گرفت و گفت:
شمشير نيك از آهن بد چون كند كسى ؟
ناكس به تربيت نشود اى حكيم كس
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره بوم خس
زمين شوره سنبل بر نياورد
در او تخم و عمل ضايع مگردان
نكويى با بدان كردن چنان است
كه بد كردن بجاى نيكمردان
گلستان سعدی / شـــعر پارسی
❤12👏1
همهکس را تن و اندام و جمالست و جوانی
وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند
همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند
تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
سعدی / شـــعر پارسی
وین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماند
همه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره بماند
تا کسی همچو تو باشد که در او خیره بمانی
سعدی / شـــعر پارسی
❤23
ای خیالی که به دل میگذری
نی خیالی نی پری نی بشری
اثر پای تو را میجویم
نه زمین و نه فلک میسپری
مولانا / شـــعر پارسی
نی خیالی نی پری نی بشری
اثر پای تو را میجویم
نه زمین و نه فلک میسپری
مولانا / شـــعر پارسی
❤14
گفتم از ورطهی عشقت به صبوری به درآیم
باز میبینم و دریا نه پدید است کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تَغَیُر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
سعدی / شـــعر پارسی
باز میبینم و دریا نه پدید است کرانش
عهد ما با تو نه عهدی که تَغَیُر بپذیرد
بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش
سعدی / شـــعر پارسی
❤15👌3🕊1
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
❤13
❤10🕊1
❤10🕊2😭1
❤11
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم که یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنچه یافت مینشود، آنم آرزوست
مولوی / شـــعر پارسی
کز دام و دد ملولم و انسانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم که یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنچه یافت مینشود، آنم آرزوست
مولوی / شـــعر پارسی
❤18👌5👏2🕊1
❤11😁1
چون نیستی تو محض اقرار بود
هستی تو سرمایهٔ انکار بود
هرکس که ز نیستی ندارد بوئی
کافر میرد اگرچه دیندار بود
مولانا / شـــعر پارسی
هستی تو سرمایهٔ انکار بود
هرکس که ز نیستی ندارد بوئی
کافر میرد اگرچه دیندار بود
مولانا / شـــعر پارسی
❤8