😁8❤3
ناله را هرچند میخواهم که پنهانی کنم
سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن
امیرخسرو دهلوی / شـــعر پارسی
سینه میگوید که من تنگ آمدم فریاد کن
امیرخسرو دهلوی / شـــعر پارسی
😭10❤6👏2
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
خیام / شـــعر پارسی
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمه زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فرو خواهی شد
خیام / شـــعر پارسی
👍14❤6
نکو بین باش گر عقلت بجایست
که گر بی عیب میجویی خدایست
مکن در هیچکاری ناسپاسی
رضا ده در قضا گر حَق شناسی
عطار / شـــعر پارسی
که گر بی عیب میجویی خدایست
مکن در هیچکاری ناسپاسی
رضا ده در قضا گر حَق شناسی
عطار / شـــعر پارسی
👍13❤3
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
خیام / شـــعر پارسی
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
خیام / شـــعر پارسی
❤18
صبح میخندد و باغ از نفسِ گرمِ بهار
میگشاید مژه و میشکند مستیِ خواب
آسمان تافته در برکه و زین تابشِ گرم
آتش انگیخته در سینهی افسردهی آب
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
میگشاید مژه و میشکند مستیِ خواب
آسمان تافته در برکه و زین تابشِ گرم
آتش انگیخته در سینهی افسردهی آب
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
❤14
یادِ من باشد فردا دمِ صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
یک بغل عشق، از آنجا بخرم
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
یک بغل عشق، از آنجا بخرم
فریدون مشیری / شـــعر پارسی
❤6👏1
تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
❤5
بارها از خویش میپرسم که مقصودت چه بود
درک مرگ از مرگ کاری ساده نیست
رنج ما و آن امانت قتل و هابیل و بهشت
چارهای کن ای معما چارهای در چاره نیست
روزها رفتند و رفتیم و گذشت
آه آری زندگی افسانه بود
خاطری از خاطراتی مانده جا
تار مویی در کنار شانه بود
یادگارم چند حرفی روی سنگ
باد و باران و زمان و هالهای
سبزه میروید به روی خاک من
میچرد بابونه را بزغالهای
حسين پناهی / شـــعر پارسی
درک مرگ از مرگ کاری ساده نیست
رنج ما و آن امانت قتل و هابیل و بهشت
چارهای کن ای معما چارهای در چاره نیست
روزها رفتند و رفتیم و گذشت
آه آری زندگی افسانه بود
خاطری از خاطراتی مانده جا
تار مویی در کنار شانه بود
یادگارم چند حرفی روی سنگ
باد و باران و زمان و هالهای
سبزه میروید به روی خاک من
میچرد بابونه را بزغالهای
حسين پناهی / شـــعر پارسی
❤16
که برد از من بیدل بر جانان خبری؟
یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری؟...
ای صبا، صبح دمی بر سر کویش بگذر
تا معطر شود آفاق ز تو هر سحری
فخرالدین عراقی / شـــعر پارسی
یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری؟...
ای صبا، صبح دمی بر سر کویش بگذر
تا معطر شود آفاق ز تو هر سحری
فخرالدین عراقی / شـــعر پارسی
❤15
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
❤16🔥6
خیام اگر زباده مستی خوش باش
با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
خیام / شـــعر پارسی
با ماه رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
خیام / شـــعر پارسی
❤23
صبح است ساقیا، قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
حافظ / شـــعر پارسی
دور فلک درنگ ندارد، شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
حافظ / شـــعر پارسی
❤15
چه گریزیست ز من؟
چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه؟
مرمرین پله آن غرفه عاج
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظهها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست
می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی
او در اینجاست نهان
میدرخشد در می
گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها، چون موج
به پناهی که تو میجویی، خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی اوج.
«ظلمت»
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
چه شتابیست به راه؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه؟
مرمرین پله آن غرفه عاج
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظهها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست
می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی
او در اینجاست نهان
میدرخشد در می
گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها، چون موج
به پناهی که تو میجویی، خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی اوج.
«ظلمت»
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤22