چون میروی بیمن مرو، ای جانِ جان بیتن مرو
وز چشمِ من بیرون مشو، ای شعلهی تابان من
مولانا / شـــعر پارسی
وز چشمِ من بیرون مشو، ای شعلهی تابان من
مولانا / شـــعر پارسی
❤8🔥2👍1
اسبی در مسابقه پیشی گرفت. مردی از شادی بانگ برداشت و به خودستایی پرداخت. کسی که در کنارش بود گفت: مگر این اسب از آن توست؟
گفت: نه! لیکن لگامش از من است!
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
گفت: نه! لیکن لگامش از من است!
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
😁8🔥5👍1
👍6❤1🕊1
👍5🔥2❤1
وه، چه شیرین است.
رنج بردن با فشردن؛
در ره یک آرزو مردانه مردن!
و اندر امید بزرگ خویش
با سرو زندگی بر لب
جان سپردن!
آه؛ اگر باید
زندگانی را بخون خویش رنگ آرزو بخشید
و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید؟
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
وه، چه شیرین است.
رنج بردن با فشردن؛
در ره یک آرزو مردانه مردن!
و اندر امید بزرگ خویش
با سرو زندگی بر لب
جان سپردن!
آه؛ اگر باید
زندگانی را بخون خویش رنگ آرزو بخشید
و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید؟
هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
👍5🕊2❤1😁1
👍6❤2😭1
👍7❤1🔥1
👍7😭4❤1
بـه آمــوختن چون فــروتن شـــوی
سخنهــای دانندگــان بشنوی
مگوی آن سخن، کاندر آن سود نیست
کز آن آتشت بهره جز دود نیست
فردوسی / شـــعر پارسی
سخنهــای دانندگــان بشنوی
مگوی آن سخن، کاندر آن سود نیست
کز آن آتشت بهره جز دود نیست
فردوسی / شـــعر پارسی
👍8❤6🔥3🕊1
از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
مولانا / شـــعر پارسی
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد
صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
مولانا / شـــعر پارسی
👍11❤5🔥1
😭6🔥2👍1
فردا اگر ز راه نمیآمد
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهٔ عشقم را
در آفتابِ عشق تو میخواندم ...
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
من تا ابد کنار تو میماندم
من تا ابد ترانهٔ عشقم را
در آفتابِ عشق تو میخواندم ...
فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
❤7👍2🕊1
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری..
تا شقایق هست
زندگی باید کرد...
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری..
تا شقایق هست
زندگی باید کرد...
سهراب سپهری / شـــعر پارسی
👍7❤2👏1
👍6👏2❤1
👍6👏1😭1
خواجهای شیخی را به مهمانی برد و بر سر نهالی نشاند. دیناری چند در زیر نهالی بود. شیخ دست کرد و بدزدید. خواجه زر طلب میکرد، نیافت.
شیخ گفت: از حاضران به هر کس که گمان میبری بگو تا از او طلب داریم.
خواجه گفت: ای شیخ! من به حاضران گمان میبرم و به تو یقین!
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
شیخ گفت: از حاضران به هر کس که گمان میبری بگو تا از او طلب داریم.
خواجه گفت: ای شیخ! من به حاضران گمان میبرم و به تو یقین!
عبید زاکانی / شـــعر پارسی
😁11👍6👏1
گر در همه شهر یک سرِ نیشتر است
در پای کسی رود که درویش تر است
با این همه راستی که میزان دارد
میلش طرفی بُوَد که آن بیشتر است
سعدی / شـــعر پارسی
در پای کسی رود که درویش تر است
با این همه راستی که میزان دارد
میلش طرفی بُوَد که آن بیشتر است
سعدی / شـــعر پارسی
👍14❤1👏1