شعر پارسی
50.4K subscribers
878 photos
102 videos
3.26K links
هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است ...

فرسته‌ی نخست:
https://t.me/ShearZii/1
Download Telegram
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است
بگفت از جان شیرینم فزون است

نظامی / شـــعر پارسی
👍5🔥21

وه، چه شیرین است.
رنج بردن با فشردن؛
در ره یک آرزو مردانه مردن!
و اندر امید بزرگ خویش
با سرو زندگی‌ بر لب
جان سپردن!
آه؛ اگر باید
زندگانی را بخون خویش رنگ آرزو بخشید
و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید؟

هوشنگ ابتهاج / شـــعر پارسی
👍5🕊21😁1
بی‌کمالی‌های انسان از سخن پیدا شود
پسته‌ٔ بی‌مغز چون لب وا کند، رسوا شود

صائب تبریزی / شـــعر پارسی
👍12🔥4
دیگر دلم هوای سرودن نمی‌کند
تنها بهانه‌ی دل ما در گلو شکست

قیصر امین‌پور / شـــعر پارسی
👍62😭1
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

حافظ / شـــعر پارسی
👍71🔥1
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی

عراقی / شـــعر پارسی
👍7😭41
بـه آمــوختن چون فــروتن شـــوی
سخن‌هــای دانندگــان بشنوی

مگوی آن سخن، کاندر آن سود نیست
کز آن آتشت بهره جز دود نیست

فردوسی / شـــعر پارسی
👍86🔥3🕊1
بر شعله‌ی خویش سوختن

گزیده‌خوانی در کانال #پی‌سپار

از لحظاتت اینجا لذت ببر.


@peyseparr
👍7
‌از شبنم عشق خاک آدم گل شد
صد فتنه و شور در جهان حاصل شد

صد نشتر عشق بر رگ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد

مولانا / شـــعر پارسی
👍115🔥1
‌کوتاه می‌شود همه شمعی ز سوختن
شمعی که سر به عرش رسانیده، آهِ ماست

کلیم کاشانی / شـــعر پارسی
😭6🔥2👍1
‌فردا اگر ز راه نمی‌آمد
من تا ابد کنار تو می‌ماندم
من تا ابد ترانهٔ عشقم را
در آفتابِ عشق تو می‌خواندم ...

فروغ فرخزاد / شـــعر پارسی
7👍2🕊1
میوه پخته محال است نیفتد بر خاک
هر که دل بسته به این دار فَنا نیم رس است!

صائب تبریزی / شـــعر پارسی
👍172🔥2👏2
‌زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
آری..
تا شقایق هست
زندگی باید کرد...

سهراب سپهری / شـــعر پارسی
👍72👏1
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع

حافظ / شـــعر پارسی
👍6👏21
چه کنم؟ دل به که بندم؟ به کجا روی کنم؟
بازگو، ای به کنارِ دگری خفته من!

سیمین بهبهانی / شـــعر پارسی
👍6👏1😭1
خواجه‌ای شیخی را به مهمانی برد و بر سر نهالی نشاند. دیناری چند در زیر نهالی بود. شیخ دست کرد و بدزدید. خواجه زر طلب می‌کرد، نیافت.

شیخ گفت: از حاضران به هر کس که گمان می‌بری بگو تا از او طلب داریم.

خواجه گفت: ای شیخ! من به حاضران گمان می‌برم و به تو یقین!

عبید زاکانی / شـــعر پارسی
😁11👍6👏1
گر در همه شهر یک سرِ نیشتر است
در پای کسی رود که درویش تر است

با این همه راستی که میزان دارد
میلش طرفی بُوَد که آن بیشتر است

سعدی / شـــعر پارسی
👍141👏1
سر به هم آورده دیدم برگ‌های غنچه را
اجتماع دوستانِ یک دلم آمد به یاد

صائب تبريزى / شـــعر پارسی
👍71👏1
دوست دارم گِرهی را که به کارم زده‌اند
کاین همان‌ است که پیوسته در ابروی تو بود

غالب دهلوی / شـــعر پارسی
👍8👏1
لبخند زد رقيب به آهى كه مى‌كشم
از دشمن انتظارِ محبت نداشتم

محمد شیخی / شـــعر پارسی
👍82