دو روز جهنمی در سردخانه؛
روایت مادر لاهیجانی از جستوجوی دختر ۱۶ سالهاش میان اجساد
روحالله رحیمپور با انتشار این روایت تکاندهنده، پرده از یکی از هولناکترین تجربههای انسانی در روزهای سرکوب برداشت؛ روایت مادری که برای یافتن دختر ۱۶ سالهاش، ناچار شد میان انبوه اجساد در سردخانه لاهیجان جستوجو کند. گزارشی از دو روز سرگشتگی، وحشت و فروپاشی روحی در شهری که به صحنه مرگ و اضطراب بدل شده بود، و در عین حال، داستان معجزهای که با بازگشت زندهی یک دختر نوجوان، مادر را دوباره به زندگی بازگرداند.
۱۸ دی، لاهیجان…
این روایت یک مادر ۴۸ ساله است؛ روایت دو روز سرگشتگی در خیابانهای لاهیجان برای یافتن دختر شانزدهسالهاش.
(مادر و دختر، خوشبختانه از نظر جسمی سالماند، اما بعید است این زخم عمیق روانی، هیچگاه از حافظه و جانشان پاک شود.)
عصر پنجشنبه ۱۸ دی، دختر نوجوان با اجازهٔ مادر، برای بستنی خوردن و همراهی با دوستش از خانه خارج میشود. چند ساعت بعد، همهچیز تغییر میکند. کشور در التهاب فرو میرود و خیابانهای لاهیجان، جایی که همیشه بوی چای و باران میداد، ناگهان از فریاد مردم و شلیکهای پیدرپی مأموران پر میشود. بوی اشکآور و باروت، جای عطر بوتههای چای را میگیرد.
دل مادر آشوب است. ساعتها میگذرد و خبری از دخترش و دوست او نمیشود. تماسها بیپاسخ میماند. خانوادهٔ آن دختر هم درماندهاند؛ هیچکدام از دو نوجوان به خانه برنگشتهاند. شب سرد زمستانی آغاز میشود؛ شبی که نه تلفن کار میکند و نه اینترنت. فقط خدا میداند این مادر چه کشیده است.
صبح زود، بیقرار و بیخواب، به امید پیدا کردن نشانی از دخترش راه میافتد. خانهٔ اقوام، کلانتریها، بیمارستانها. در نهایت، خسته و بیپناه، مسیرش به پزشکی قانونی لاهیجان میرسد. آنجا، بیهیچ مقدمهای، او را به سردخانه هدایت میکنند؛ جایی که باید میان اجساد، دنبال فرزندش بگردد.
فاجعه درست همینجا بر سرش آوار میشود. با انبوه پیکرهای بیجان شهروندان لاهیجانی روبهرو میشود؛ مردان و زنانی که بدون لباس، بدون کفن و حتی بدون کاور، روی هم انباشته شدهاند. خودش اینطور میگوید: «برای پیدا کردن دخترم، جسدها را ورق میزدم…»
اجساد آنقدر روی هم تلانبار شدهاند که ناچار است یکییکی کنار بزند، نگاه کند، جستوجو کند؛ درست مثل ورق زدن برگهای یک دفتر. میان آن همه پیکر، نشانی از دخترش پیدا نمیکند، اما آنچه میبیند، جانش را میگیرد. به دست بعضی از اجساد، هنوز لوله و کیسهٔ سِرُم وصل است. نمیداند اینها را از تخت بیمارستان ربودهاند یا همانجا تیر خلاص زدهاند.
مادر لاهیجانی با چنان وضعیت دهشتناکی روبرو شده که میگوید؛ «جنازههای کاورداری که در فیلمها و عکسها میبینید، در برابر صحنهای که من دیدم هیچ و ناچیز است…»
مادر، آواره و درمانده، دوباره شهر را زیر پا میگذارد. نه غذایی میخورد، نه آبی مینوشد، نه خوابی به چشمش میآید. هیچ قراری ندارد. نمیداند دختر شانزدهسالهاش زنده است یا نه. فقط میداند که دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست.
روز دوم اما، بزرگترین معجزهٔ زندگیاش رخ میدهد. خودش میگوید: «خدا دخترم را دوباره به من داد و من دوباره متولد شدم…»
ماجرا اینگونه بوده است: همان شب اول، وقتی شهر به آشوب کشیده میشود و شلیکها آغاز میگردد، دختر و دوستش در ازدحام و هرجومرج خیابان گرفتار میشوند. چند نفر از مردم، برای نجات جان این دو نوجوان، آنها را به پارکینگ ساختمانی در مرکز شهر هدایت میکنند و با اصرار از آنها میخواهند تا آرام شدن اوضاع، همانجا بمانند و بیرون نیایند.
دو دختر، ترسیده و مستأصل، دو روز کامل در آن پارکینگ پنهان میشوند. نه جرأت خروج دارند و نه راهی برای خبر دادن. تا اینکه در روز دوم، با فروکش کردن نسبی بحران، از مخفیگاه بیرون میآیند و به خانه بازمیگردند.
و مادری که دو روز، مرگ را با چشم خود دیده بود، فرزندش را زنده در آغوش میگیرد…
#لاهبجان #جنایت_علیه_بشریت #نه_به_جمهوری_اسلامی #انقلاب_۱۴۰۴
@Tavaana_TavaanaTech
روایت مادر لاهیجانی از جستوجوی دختر ۱۶ سالهاش میان اجساد
روحالله رحیمپور با انتشار این روایت تکاندهنده، پرده از یکی از هولناکترین تجربههای انسانی در روزهای سرکوب برداشت؛ روایت مادری که برای یافتن دختر ۱۶ سالهاش، ناچار شد میان انبوه اجساد در سردخانه لاهیجان جستوجو کند. گزارشی از دو روز سرگشتگی، وحشت و فروپاشی روحی در شهری که به صحنه مرگ و اضطراب بدل شده بود، و در عین حال، داستان معجزهای که با بازگشت زندهی یک دختر نوجوان، مادر را دوباره به زندگی بازگرداند.
۱۸ دی، لاهیجان…
این روایت یک مادر ۴۸ ساله است؛ روایت دو روز سرگشتگی در خیابانهای لاهیجان برای یافتن دختر شانزدهسالهاش.
(مادر و دختر، خوشبختانه از نظر جسمی سالماند، اما بعید است این زخم عمیق روانی، هیچگاه از حافظه و جانشان پاک شود.)
عصر پنجشنبه ۱۸ دی، دختر نوجوان با اجازهٔ مادر، برای بستنی خوردن و همراهی با دوستش از خانه خارج میشود. چند ساعت بعد، همهچیز تغییر میکند. کشور در التهاب فرو میرود و خیابانهای لاهیجان، جایی که همیشه بوی چای و باران میداد، ناگهان از فریاد مردم و شلیکهای پیدرپی مأموران پر میشود. بوی اشکآور و باروت، جای عطر بوتههای چای را میگیرد.
دل مادر آشوب است. ساعتها میگذرد و خبری از دخترش و دوست او نمیشود. تماسها بیپاسخ میماند. خانوادهٔ آن دختر هم درماندهاند؛ هیچکدام از دو نوجوان به خانه برنگشتهاند. شب سرد زمستانی آغاز میشود؛ شبی که نه تلفن کار میکند و نه اینترنت. فقط خدا میداند این مادر چه کشیده است.
صبح زود، بیقرار و بیخواب، به امید پیدا کردن نشانی از دخترش راه میافتد. خانهٔ اقوام، کلانتریها، بیمارستانها. در نهایت، خسته و بیپناه، مسیرش به پزشکی قانونی لاهیجان میرسد. آنجا، بیهیچ مقدمهای، او را به سردخانه هدایت میکنند؛ جایی که باید میان اجساد، دنبال فرزندش بگردد.
فاجعه درست همینجا بر سرش آوار میشود. با انبوه پیکرهای بیجان شهروندان لاهیجانی روبهرو میشود؛ مردان و زنانی که بدون لباس، بدون کفن و حتی بدون کاور، روی هم انباشته شدهاند. خودش اینطور میگوید: «برای پیدا کردن دخترم، جسدها را ورق میزدم…»
اجساد آنقدر روی هم تلانبار شدهاند که ناچار است یکییکی کنار بزند، نگاه کند، جستوجو کند؛ درست مثل ورق زدن برگهای یک دفتر. میان آن همه پیکر، نشانی از دخترش پیدا نمیکند، اما آنچه میبیند، جانش را میگیرد. به دست بعضی از اجساد، هنوز لوله و کیسهٔ سِرُم وصل است. نمیداند اینها را از تخت بیمارستان ربودهاند یا همانجا تیر خلاص زدهاند.
مادر لاهیجانی با چنان وضعیت دهشتناکی روبرو شده که میگوید؛ «جنازههای کاورداری که در فیلمها و عکسها میبینید، در برابر صحنهای که من دیدم هیچ و ناچیز است…»
مادر، آواره و درمانده، دوباره شهر را زیر پا میگذارد. نه غذایی میخورد، نه آبی مینوشد، نه خوابی به چشمش میآید. هیچ قراری ندارد. نمیداند دختر شانزدهسالهاش زنده است یا نه. فقط میداند که دیگر هیچ چیز مثل قبل نیست.
روز دوم اما، بزرگترین معجزهٔ زندگیاش رخ میدهد. خودش میگوید: «خدا دخترم را دوباره به من داد و من دوباره متولد شدم…»
ماجرا اینگونه بوده است: همان شب اول، وقتی شهر به آشوب کشیده میشود و شلیکها آغاز میگردد، دختر و دوستش در ازدحام و هرجومرج خیابان گرفتار میشوند. چند نفر از مردم، برای نجات جان این دو نوجوان، آنها را به پارکینگ ساختمانی در مرکز شهر هدایت میکنند و با اصرار از آنها میخواهند تا آرام شدن اوضاع، همانجا بمانند و بیرون نیایند.
دو دختر، ترسیده و مستأصل، دو روز کامل در آن پارکینگ پنهان میشوند. نه جرأت خروج دارند و نه راهی برای خبر دادن. تا اینکه در روز دوم، با فروکش کردن نسبی بحران، از مخفیگاه بیرون میآیند و به خانه بازمیگردند.
و مادری که دو روز، مرگ را با چشم خود دیده بود، فرزندش را زنده در آغوش میگیرد…
#لاهبجان #جنایت_علیه_بشریت #نه_به_جمهوری_اسلامی #انقلاب_۱۴۰۴
@Tavaana_TavaanaTech
❤11💔1
کشتهشدن جوان قزوینی، محمدحسین خلج، به دست نیروهای سرکوبگر جمهوری اسلامی
محمدحسین خلج، جوانی در دهه ۲۰ زندگی از الوند قزوین، در تاریخ ۱۷ دی با تیر مستقیم جنگی به دست نیروهای نظام ولایی تحت امر علی خامنهای به قتل رسید.
به گفته یک منبع معتبر در الوند، برخی از اجساد پس از پرداخت ۳۰۰ میلیون تومان به عنوان هزینه تیر و ۱ میلیارد تومان برای تحویل بدن بیجان، تحت فشار شدید امنیتی به خانوادهها تحویل داده شد و خیلی از اجساد تحویل داده نشدند.
محمدحسین با وجود حضور ماموران حکومتی، در تاریخ ۲۰ دی به خاک سپرده شد. بر اساس اطلاعات محدود دریافتی، او در خیابان سهروردی الوند و در آبمیوهبستنی علی مشتی مشغول به کار بود و بهطور مستقیم مورد شلیک قرار گرفت. مراسم ترحیم او یکی از معدود مراسمهایی بود که برای کشتهشدگان الوند در روز شنبه برگزار شد.
#محمدحسین_خلج #قزوین #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
محمدحسین خلج، جوانی در دهه ۲۰ زندگی از الوند قزوین، در تاریخ ۱۷ دی با تیر مستقیم جنگی به دست نیروهای نظام ولایی تحت امر علی خامنهای به قتل رسید.
به گفته یک منبع معتبر در الوند، برخی از اجساد پس از پرداخت ۳۰۰ میلیون تومان به عنوان هزینه تیر و ۱ میلیارد تومان برای تحویل بدن بیجان، تحت فشار شدید امنیتی به خانوادهها تحویل داده شد و خیلی از اجساد تحویل داده نشدند.
محمدحسین با وجود حضور ماموران حکومتی، در تاریخ ۲۰ دی به خاک سپرده شد. بر اساس اطلاعات محدود دریافتی، او در خیابان سهروردی الوند و در آبمیوهبستنی علی مشتی مشغول به کار بود و بهطور مستقیم مورد شلیک قرار گرفت. مراسم ترحیم او یکی از معدود مراسمهایی بود که برای کشتهشدگان الوند در روز شنبه برگزار شد.
#محمدحسین_خلج #قزوین #نه_به_جمهوری_اسلامی #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech