Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بابک صادقی محسنی عاشق طبیعت بود و مادرش در تولد او، مقداری از خاک مزار فرزندش را به طبیعت برد
بابک صادقی محسنی، متولد ۱۳۷۳ در کرج، ساکن همدان و فرزند شیرزن هاجر ملکی، در جریان خیزش مردمی روز ۱۹ دی ۱۴۰۴ در تهرانپارس، با شلیک مستقیم گلوله جنگی به سرش جان باخت.
پیکر او در تاریخ ۲۴ دیماه، تحت تدابیر شدید امنیتی و با حضور محدود خانواده و نزدیکان، به خاک سپرده شد.
مادرش، هاجر ملکی، دو روز پیش از خاکسپاری گفته بود:
«گریه نکنید، بابک قهرمانِ. با افتخار سرتون رو بالا بگیرید و بگید خودش این راه رو انتخاب کرد و رفت.»
بابک از معترضان قدیمی راه آزادی بود. هنوز بدنش از خیزش انقلاب مهسا پر از ساچمه بود و از مدتها پیش، در این مسیر ایستاده بود. آزادی برای او یک شعار نبود؛ یک انتخاب آگاهانه و یک شیوه زندگی بود.
او طبیعتگرد، کوهنورد، عاشق موسیقی و شیفته زندگی بود. مهربان، صبور، محبوب، پر از آرزو و شور زیستن. انسانی آزاده که تمام وجودش با مفهوم آزادی گره خورده بود.
بابک بر یکی از عکسهایش نوشته بود:
«خیرهام به قاصدک که پس از مرگ به راه میافتد.»
دوستان و خانوادهاش میگویند: بابک خودش گفته بود قاصدکی است که پس از کشته شدن به راه خواهد افتاد. و امروز، او تنها نیست؛
تمام جاویدنامهای ایران، قاصدکهایی هستند که پس از پرپر شدن، بذرشان در دل جامعه پخش میشود و آزادی را تکثیر میکند.
بابک صادقی محسنی رفت،
اما راه افتاد.
خواهر بابک ضمن انتشار این ویدیو نوشت:
«هیچ وقت مادرم رو اینجوری شکسته و گرفته ندیده بودم
همیشه پر از شور بود
حس سر زندگی داشت
هیچ وقت مادرم رو اینجوری غمگین ندیده بودم
من امروز با دیدن این تصویر از مادرم یک بار دیگه شکستم و فرو ریختم....
مامان عزیزم، بمیرم برای درد و رنج و غمی که وجودت رو گرفته
حق داری، کوچکترین فرزند و پارهی تنت رو کشتن
ته تغاری خونهت رو
همون که وقتی غر میزدیم میگفتیم چرا به ما گیر میدی ولی با بابک کاری نداری و میگفتی بابک ته تغاری خونه ست، نگاش میکردی و قند تو دلت آب میشد از قد و بالا و وجودش ❤️🩹💔
داغدار اون بچه ت شدی که جونش رو میداد که لحظه ای غم تو دل تو نشینه که آب تو دلت تکون نخوره.
همه میگن بهترین هامون رو گلچین کردن و کشتن
بی شک از خانوادهی ما بهترینمون رو گلچین کردن و کشتن
بمیرم برای دلت مامان که از خاک مزار پارهی تنت تو روز تولدش بردی و به طبیعت سپردی»
#بابک_صادقی_محسنی
#نه_به_جمهوری_اسلامی #انقلاب_۱۴۰۴ #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
بابک صادقی محسنی، متولد ۱۳۷۳ در کرج، ساکن همدان و فرزند شیرزن هاجر ملکی، در جریان خیزش مردمی روز ۱۹ دی ۱۴۰۴ در تهرانپارس، با شلیک مستقیم گلوله جنگی به سرش جان باخت.
پیکر او در تاریخ ۲۴ دیماه، تحت تدابیر شدید امنیتی و با حضور محدود خانواده و نزدیکان، به خاک سپرده شد.
مادرش، هاجر ملکی، دو روز پیش از خاکسپاری گفته بود:
«گریه نکنید، بابک قهرمانِ. با افتخار سرتون رو بالا بگیرید و بگید خودش این راه رو انتخاب کرد و رفت.»
بابک از معترضان قدیمی راه آزادی بود. هنوز بدنش از خیزش انقلاب مهسا پر از ساچمه بود و از مدتها پیش، در این مسیر ایستاده بود. آزادی برای او یک شعار نبود؛ یک انتخاب آگاهانه و یک شیوه زندگی بود.
او طبیعتگرد، کوهنورد، عاشق موسیقی و شیفته زندگی بود. مهربان، صبور، محبوب، پر از آرزو و شور زیستن. انسانی آزاده که تمام وجودش با مفهوم آزادی گره خورده بود.
بابک بر یکی از عکسهایش نوشته بود:
«خیرهام به قاصدک که پس از مرگ به راه میافتد.»
دوستان و خانوادهاش میگویند: بابک خودش گفته بود قاصدکی است که پس از کشته شدن به راه خواهد افتاد. و امروز، او تنها نیست؛
تمام جاویدنامهای ایران، قاصدکهایی هستند که پس از پرپر شدن، بذرشان در دل جامعه پخش میشود و آزادی را تکثیر میکند.
بابک صادقی محسنی رفت،
اما راه افتاد.
خواهر بابک ضمن انتشار این ویدیو نوشت:
«هیچ وقت مادرم رو اینجوری شکسته و گرفته ندیده بودم
همیشه پر از شور بود
حس سر زندگی داشت
هیچ وقت مادرم رو اینجوری غمگین ندیده بودم
من امروز با دیدن این تصویر از مادرم یک بار دیگه شکستم و فرو ریختم....
مامان عزیزم، بمیرم برای درد و رنج و غمی که وجودت رو گرفته
حق داری، کوچکترین فرزند و پارهی تنت رو کشتن
ته تغاری خونهت رو
همون که وقتی غر میزدیم میگفتیم چرا به ما گیر میدی ولی با بابک کاری نداری و میگفتی بابک ته تغاری خونه ست، نگاش میکردی و قند تو دلت آب میشد از قد و بالا و وجودش ❤️🩹💔
داغدار اون بچه ت شدی که جونش رو میداد که لحظه ای غم تو دل تو نشینه که آب تو دلت تکون نخوره.
همه میگن بهترین هامون رو گلچین کردن و کشتن
بی شک از خانوادهی ما بهترینمون رو گلچین کردن و کشتن
بمیرم برای دلت مامان که از خاک مزار پارهی تنت تو روز تولدش بردی و به طبیعت سپردی»
#بابک_صادقی_محسنی
#نه_به_جمهوری_اسلامی #انقلاب_۱۴۰۴ #جنایت_علیه_بشریت
@Tavaana_TavaanaTech
💔26🕊7❤1
روایت یک شاهد از جنگ؛ وقتی مردم میان بمباران هم «همراهی با روایت حکومت» را نپذیرفتند
آرمیتا پاویر، زندانی سیاسی سابق، در رشتهتوییتی با روایت مشاهدات میدانی خود از روزهای جنگ، از شکاف میان تبلیغات رسمی و واقعیت جامعه میگوید؛ جایی که به گفته او، حتی زیر فشار بمباران و بحران معیشتی، بسیاری از مردم از همراهی با روایت حکومتی سر باز زدند.
متن نوشته خانم پاویر به شرح زیر است:
آنچه در جنگ بر ایرانیان گذشت، از کف جامعه و از زبان مردمی است که دلشان همواره سفید بوده و سیمکارتشان سیاه و ارتباطی با دنیای بیرون نداشتند.
این متن فقط مشاهدات من است از دیدهها و شنیدههایم در طول جنگ و نه صرفاً عقاید شخصی.
باز هم صبح پا شدیم، دیدیم اینترنت قطع شده و تهران را زدهاند...
کمکم صدای انفجار در اکثر شهرها شروع شد و اینبار صدای جنگندهها هم به آن اضافه شد. هر چه جلوتر میرفتیم، انگار آسمان دست آمریکا و اسرائیل بود؛ جنگندهها هر موقع از شبانهروز که اراده میکردند میآمدند، بمب میانداختند و میرفتند. بعد از رفتنشان صدای پدافند میآمد...
کمکم تجمعات خیابانی و ثبتنام «جانفداها» شروع شد؛ همان حسی که ما در دیماه به قشر خاکستری داشتیم، اینها هم داشتند. به هر کسی که همراهی نمیکرد، با خشم در تلویزیون میگفتند: هر کسی الان «مرگ بر آمریکا و اسرائیل» نگوید و شبها در تجمعات حکومتی شرکت نکند، پیادهنظام دشمن و خائن به وطن است.
از آسمان بمب میبارید و از زمین فلاکت و تورم و گرانی و بیکاری و وحشت از صدای مداوم انفجار. هنوز از شوک هولناک دیماه عبور نکرده بودیم که شوک جنگ به آن اضافه شد؛ آن هم با چاشنی تلخ صدای گوشخراش بلندگوها تا پاسی از شب و سرودهای عربی و شعارهای حامیان جمهوری اسلامی و تجمعات شبانهشان.
به شخصه فکر میکردم دهها میلیون نفر از مردم، حتی اگر طرفدار جمهوری اسلامی نباشند، بهخاطر وضعیت بد معیشتی و بههمریختن زندگیشان در تجمعات شرکت کنند و بخواهند جنگ تمام شود، یا حداقل از رانت و کوپنهای شرکتکنندگان برای گذران زندگی استفاده کنند.
در دلم به مردم حق میدادم؛ شرایط بهطرز وصفناپذیری سخت بود. هر شب که موج انفجارها سهمگینتر میشد، فکر میکردم فردا که بیرون بروم، قرار است روی شیشه همه ماشینها عکس رهبر و پرچم جمهوری اسلامی را ببینم. اما باز هم این مردم نازنین و شریف، دیماه و آبان و مهر و تمام ماههای خونین را فراموش نکرده بودند.
تعدادشان از تمام تحلیلها و تصوراتی که داشتم کمتر بود؛ خیلی کمتر. حتی در محرومترین مناطق. اینترنت قطع بود و مجبور بودم برای صحتسنجی تصاویر تلویزیون، خودم بیرون بروم. تمام مناطق تبریز را میگشتم و گاهی تعداد ماشینهای عکسدار را میشمردم.
از کم بودن تعدادشان نسبت به جمعیت منطقه شگفتزده میشدم. البته روزهایی که فراخوان برای یک منطقه خاص بود، از همه نقاط شهر جمع میشدند و جمعیت زیاد به نظر میرسید، اما در تجمعات محلهمحور، با آن حجم تبلیغات، تعدادشان بسیار کم بود.
خیلی عجیب بود که در منطقهای با بیش از ده هزار نفر جمعیت، حتی با کوپن و غذا، تعداد شرکتکنندگان به صد نفر هم نمیرسید. رانندهها میگفتند تجمعات را طوری طراحی میکنند که افراد در میان جمعیت محصور شوند تا تعداد بیشتر به نظر برسد.
سعی میکردم فقط از دید خودم نگاه نکنم و آنقدر شجاعت داشته باشم که بگویم شاید اشتباه میکنم و مردم واقعاً این نظام را میخواهند. اما نه؛ هموطنان من شریفتر از تصوراتم بودند. همه در یک چیز مشترک بودند:
یادمان نمیرود چه بر ما گذشت.
یکی میگفت شیشههای خانهام شکسته، اما حاضرم بمب وسط خانهام بخورد ولی اینها بروند. یکی میگفت نکند باز هم راهی پیدا کنند و بمانند؟ دیگری میگفت چوب خدا صدا ندارد؛ با جنازه بهترین جوانان این خاک معامله کردند و حالا حتی یک تشییعجنازه معمولی برایشان به رؤیا تبدیل شده.
یکی میگفت حاضرم بمیرم ولی نسل بعد به آزادی برسد. یکی دیگر میگفت آنها به فکر خودشان هستند و قرار نیست آزادی بیاورند و خودمان باید کاری کنیم؛ اما وقتی میپرسیدی راهکار چیست، میگفتند بعد از اتفاقات دی، کاری از دست ما برنمیآید مقابل یک سیستم مسلح.
آن شبی که گفتند یا توافق میکنند یا زیرساختها را میزنند، حال همه عجیب بود؛ ترکیبی از ناراحتی و عذاب وجدان. برخی نمیخواستند جنگ بدون تغییر پایان یابد. یکی میگفت اگر آمریکا هم نتواند، دیگر هیچکس نمیتواند.
عدهای هم در تاریکترین روزها از امید به ایران آزاد میگفتند و معتقد بودند باید صبر کرد و هزینه داد. بسیاری هم باور داشتند هیچ چیز بدتر از ادامه این وضعیت نیست، حتی جنگ.
ادامه را در لینک زیر بخوانید:
https://tinyurl.com/2v3ktvjz
@Tavaana_TavaanaTech
آرمیتا پاویر، زندانی سیاسی سابق، در رشتهتوییتی با روایت مشاهدات میدانی خود از روزهای جنگ، از شکاف میان تبلیغات رسمی و واقعیت جامعه میگوید؛ جایی که به گفته او، حتی زیر فشار بمباران و بحران معیشتی، بسیاری از مردم از همراهی با روایت حکومتی سر باز زدند.
متن نوشته خانم پاویر به شرح زیر است:
آنچه در جنگ بر ایرانیان گذشت، از کف جامعه و از زبان مردمی است که دلشان همواره سفید بوده و سیمکارتشان سیاه و ارتباطی با دنیای بیرون نداشتند.
این متن فقط مشاهدات من است از دیدهها و شنیدههایم در طول جنگ و نه صرفاً عقاید شخصی.
باز هم صبح پا شدیم، دیدیم اینترنت قطع شده و تهران را زدهاند...
کمکم صدای انفجار در اکثر شهرها شروع شد و اینبار صدای جنگندهها هم به آن اضافه شد. هر چه جلوتر میرفتیم، انگار آسمان دست آمریکا و اسرائیل بود؛ جنگندهها هر موقع از شبانهروز که اراده میکردند میآمدند، بمب میانداختند و میرفتند. بعد از رفتنشان صدای پدافند میآمد...
کمکم تجمعات خیابانی و ثبتنام «جانفداها» شروع شد؛ همان حسی که ما در دیماه به قشر خاکستری داشتیم، اینها هم داشتند. به هر کسی که همراهی نمیکرد، با خشم در تلویزیون میگفتند: هر کسی الان «مرگ بر آمریکا و اسرائیل» نگوید و شبها در تجمعات حکومتی شرکت نکند، پیادهنظام دشمن و خائن به وطن است.
از آسمان بمب میبارید و از زمین فلاکت و تورم و گرانی و بیکاری و وحشت از صدای مداوم انفجار. هنوز از شوک هولناک دیماه عبور نکرده بودیم که شوک جنگ به آن اضافه شد؛ آن هم با چاشنی تلخ صدای گوشخراش بلندگوها تا پاسی از شب و سرودهای عربی و شعارهای حامیان جمهوری اسلامی و تجمعات شبانهشان.
به شخصه فکر میکردم دهها میلیون نفر از مردم، حتی اگر طرفدار جمهوری اسلامی نباشند، بهخاطر وضعیت بد معیشتی و بههمریختن زندگیشان در تجمعات شرکت کنند و بخواهند جنگ تمام شود، یا حداقل از رانت و کوپنهای شرکتکنندگان برای گذران زندگی استفاده کنند.
در دلم به مردم حق میدادم؛ شرایط بهطرز وصفناپذیری سخت بود. هر شب که موج انفجارها سهمگینتر میشد، فکر میکردم فردا که بیرون بروم، قرار است روی شیشه همه ماشینها عکس رهبر و پرچم جمهوری اسلامی را ببینم. اما باز هم این مردم نازنین و شریف، دیماه و آبان و مهر و تمام ماههای خونین را فراموش نکرده بودند.
تعدادشان از تمام تحلیلها و تصوراتی که داشتم کمتر بود؛ خیلی کمتر. حتی در محرومترین مناطق. اینترنت قطع بود و مجبور بودم برای صحتسنجی تصاویر تلویزیون، خودم بیرون بروم. تمام مناطق تبریز را میگشتم و گاهی تعداد ماشینهای عکسدار را میشمردم.
از کم بودن تعدادشان نسبت به جمعیت منطقه شگفتزده میشدم. البته روزهایی که فراخوان برای یک منطقه خاص بود، از همه نقاط شهر جمع میشدند و جمعیت زیاد به نظر میرسید، اما در تجمعات محلهمحور، با آن حجم تبلیغات، تعدادشان بسیار کم بود.
خیلی عجیب بود که در منطقهای با بیش از ده هزار نفر جمعیت، حتی با کوپن و غذا، تعداد شرکتکنندگان به صد نفر هم نمیرسید. رانندهها میگفتند تجمعات را طوری طراحی میکنند که افراد در میان جمعیت محصور شوند تا تعداد بیشتر به نظر برسد.
سعی میکردم فقط از دید خودم نگاه نکنم و آنقدر شجاعت داشته باشم که بگویم شاید اشتباه میکنم و مردم واقعاً این نظام را میخواهند. اما نه؛ هموطنان من شریفتر از تصوراتم بودند. همه در یک چیز مشترک بودند:
یادمان نمیرود چه بر ما گذشت.
یکی میگفت شیشههای خانهام شکسته، اما حاضرم بمب وسط خانهام بخورد ولی اینها بروند. یکی میگفت نکند باز هم راهی پیدا کنند و بمانند؟ دیگری میگفت چوب خدا صدا ندارد؛ با جنازه بهترین جوانان این خاک معامله کردند و حالا حتی یک تشییعجنازه معمولی برایشان به رؤیا تبدیل شده.
یکی میگفت حاضرم بمیرم ولی نسل بعد به آزادی برسد. یکی دیگر میگفت آنها به فکر خودشان هستند و قرار نیست آزادی بیاورند و خودمان باید کاری کنیم؛ اما وقتی میپرسیدی راهکار چیست، میگفتند بعد از اتفاقات دی، کاری از دست ما برنمیآید مقابل یک سیستم مسلح.
آن شبی که گفتند یا توافق میکنند یا زیرساختها را میزنند، حال همه عجیب بود؛ ترکیبی از ناراحتی و عذاب وجدان. برخی نمیخواستند جنگ بدون تغییر پایان یابد. یکی میگفت اگر آمریکا هم نتواند، دیگر هیچکس نمیتواند.
عدهای هم در تاریکترین روزها از امید به ایران آزاد میگفتند و معتقد بودند باید صبر کرد و هزینه داد. بسیاری هم باور داشتند هیچ چیز بدتر از ادامه این وضعیت نیست، حتی جنگ.
ادامه را در لینک زیر بخوانید:
https://tinyurl.com/2v3ktvjz
@Tavaana_TavaanaTech
❤7👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به بهانهی سالگرد درگذشت سیما کوبان
سیما کوبان؛ سیمای زن ایرانی پس از انقلاب اسلامی
در این ویدئو کوتاه با سیما کوبان آشنا میشوید و رنجهایی که از فشارهای جمهوریاسلامی نصیبش شد. سیما کوبان، نقاش، مجسمهساز، استاد دانشگاه، نویسنده، مترجم، ناشر، منتقد و محقق ایرانی در ۲۴ آبانماه سال ۱۳۱۸ در تهران به دنیا آمد. کوبان ابتدا با «فریدون ناصری» رهبر و مدیر هنری ارکستر سمفونیک ایران ازدواج کرد و پس از فوت همسر اولش با محمد حسن حافظی، استاد دانشگاه ازدواج کرد که حافظی نیز بعدها در ایران درگذشت.
https://tavaana.org/sima_kuban/
#اسلایدشو #سیما_کوبان
در ویدئو به اشتباه گفته شده ۲۴ اردیبهشت تولد او بوده.
@Tavaana_TavaanaTech
سیما کوبان؛ سیمای زن ایرانی پس از انقلاب اسلامی
در این ویدئو کوتاه با سیما کوبان آشنا میشوید و رنجهایی که از فشارهای جمهوریاسلامی نصیبش شد. سیما کوبان، نقاش، مجسمهساز، استاد دانشگاه، نویسنده، مترجم، ناشر، منتقد و محقق ایرانی در ۲۴ آبانماه سال ۱۳۱۸ در تهران به دنیا آمد. کوبان ابتدا با «فریدون ناصری» رهبر و مدیر هنری ارکستر سمفونیک ایران ازدواج کرد و پس از فوت همسر اولش با محمد حسن حافظی، استاد دانشگاه ازدواج کرد که حافظی نیز بعدها در ایران درگذشت.
https://tavaana.org/sima_kuban/
#اسلایدشو #سیما_کوبان
در ویدئو به اشتباه گفته شده ۲۴ اردیبهشت تولد او بوده.
@Tavaana_TavaanaTech
❤6
تصاویر و روایتهای منتشرشده از بیمارستان الغدیر، بخشی از حافظه جمعی مردمیاند که در دیماه ۱۴۰۴، میان گلوله، ترس، بیخبری و قطع اینترنت، عزیزانشان را از دست دادند.
گزارشی که با پیگیری و هماهنگی فرنوش فرجی، خبرنگار ایراناینترنشنال تهیه شده، تلاش میکند نام و روایت بخشی از جانباختگان اعتراضات دیماه را از فراموشی نجات دهد؛ انسانهایی با زندگی، رویا، خانواده و آیندهای که در سرکوب جمهوری اسلامی خاموش شد.
روایت امیرحسین امامجمعه
امیرحسین امامجمعه، ۳۹ ساله، شامگاه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در منطقه هفتحوض نارمک تهران هدف شلیک گلوله جنگی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
او همراه همسرش در اعتراضات حضور داشت و بنا بر روایتهای منتشرشده، در آغوش همسرش جان باخت. به گفته شاهدان عینی، تیراندازی از پشتبام یک مسجد انجام شده و گلولهای که به صورت امیرحسین اصابت کرد، مرگ او را رقم زد.
شدت جراحت به حدی بود که امکان خارج کردن گلوله از سر او فراهم نشد و خانوادهاش او را با همان گلوله در صورت به خاک سپردند.
@Tavaana_TavaanaTech
گزارشی که با پیگیری و هماهنگی فرنوش فرجی، خبرنگار ایراناینترنشنال تهیه شده، تلاش میکند نام و روایت بخشی از جانباختگان اعتراضات دیماه را از فراموشی نجات دهد؛ انسانهایی با زندگی، رویا، خانواده و آیندهای که در سرکوب جمهوری اسلامی خاموش شد.
روایت امیرحسین امامجمعه
امیرحسین امامجمعه، ۳۹ ساله، شامگاه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴ در منطقه هفتحوض نارمک تهران هدف شلیک گلوله جنگی قرار گرفت و جان خود را از دست داد.
او همراه همسرش در اعتراضات حضور داشت و بنا بر روایتهای منتشرشده، در آغوش همسرش جان باخت. به گفته شاهدان عینی، تیراندازی از پشتبام یک مسجد انجام شده و گلولهای که به صورت امیرحسین اصابت کرد، مرگ او را رقم زد.
شدت جراحت به حدی بود که امکان خارج کردن گلوله از سر او فراهم نشد و خانوادهاش او را با همان گلوله در صورت به خاک سپردند.
@Tavaana_TavaanaTech
💔2
علی کمالی، از بازداشتشدگان دیماه ۱۴۰۴، توسط شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست قاضی ایمان افشاری از بابت اتهام «محاربه» به اعدام محکوم شده است. این حکم در حالی صادر شده که روند صدور و اجرای احکام اعدام علیه معترضان، زندانیان سیاسی و شهروندان منتقد در سالهای اخیر با نگرانیهای گسترده نهادهای حقوق بشری همراه بوده است.
بر اساس گزارش خبرگزاری «هرانا» شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران در اواسط اردیبهشتماه ۱۴۰۵ حکم اعدام علی کمالی را صادر کرده است. این حکم هماکنون در دیوان عالی کشور در مرحله بررسی و رسیدگی قرار دارد.
علی کمالی دارای اقامت مالزی است و چند روز پس از سفر به ایران، در تاریخ ۲۲ دیماه ۱۴۰۴ در تهران بازداشت شد. او از زمان بازداشت تاکنون در زندان تهران بزرگ نگهداری میشود.
تا زمان انتشار این گزارش، جزئیات بیشتری درباره روند دادرسی، مستندات پرونده و دلایل انتساب اتهام «محاربه» به این زندانی منتشر نشده است. نبود شفافیت درباره روند رسیدگی قضایی و محرومیت افکار عمومی از اطلاع از مستندات پرونده، بر نگرانیها درباره وضعیت او افزوده است.
@Tavaana_TavaanaTech
بر اساس گزارش خبرگزاری «هرانا» شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران در اواسط اردیبهشتماه ۱۴۰۵ حکم اعدام علی کمالی را صادر کرده است. این حکم هماکنون در دیوان عالی کشور در مرحله بررسی و رسیدگی قرار دارد.
علی کمالی دارای اقامت مالزی است و چند روز پس از سفر به ایران، در تاریخ ۲۲ دیماه ۱۴۰۴ در تهران بازداشت شد. او از زمان بازداشت تاکنون در زندان تهران بزرگ نگهداری میشود.
تا زمان انتشار این گزارش، جزئیات بیشتری درباره روند دادرسی، مستندات پرونده و دلایل انتساب اتهام «محاربه» به این زندانی منتشر نشده است. نبود شفافیت درباره روند رسیدگی قضایی و محرومیت افکار عمومی از اطلاع از مستندات پرونده، بر نگرانیها درباره وضعیت او افزوده است.
@Tavaana_TavaanaTech
❤1🕊1