This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکستن بینی یک دستفروش روانسری در بازاچه جوانرود/كرمانشاه توسط ماموران سدمعبر شهرداری جوانرود
از کانال اتحادیه آزاد کارگران
زندگی در حدفاصل بیکاری و خودکشی
bit.ly/2iYpYBI
@Tavaana_TavaanaTech
از کانال اتحادیه آزاد کارگران
زندگی در حدفاصل بیکاری و خودکشی
bit.ly/2iYpYBI
@Tavaana_TavaanaTech
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مردم با بدبختی و با حقوق کارگری، مقداری پس انداز کردند و به موسسات مالی مجوزدار سپردند. حالا سرمایهشان را از دست دادند و کسی هم پاسخگو نیست.
درد دل این مادر را بشنوید.
@Tavaana_TavaanaTech
درد دل این مادر را بشنوید.
@Tavaana_TavaanaTech
یادی از فریدون فروغی
goo.gl/xcundM
فریدون فروغی سری شیدایی داشت و زندگی کولیواری داشت. شاید بتوان گفت که او شبیه ترانههایش بود. او در تهران نیز پاتوق ثابتی نداشت و مرتب از این کافه به آن یکی می رفت و برنامه اجرا میکرد. فروغی در بخش از خاطراتش خاطرهای را نقل میکند که شاید برای شناخت روح بیقرار فروغی مناسب باشد: «کولهپشتی را برداشتم، سوار اتوبوس شدم و رفتم. به هر کجا که شد. نيمهشبی بود، بين راه بوديم و وسط بيابان. ناگهان حسی به من گفت: پياده شو! ديدم نور کمسويی در آن دوردستها سوسو میزند، مثل اينکه دهی بود. دلم به من میگفت الآن بايد پياده شوی و به آن سمت بروی، شايد حقيقت را آنجا بيابی. اما عقلم به من میگفت که الآن ساعت سه نيمهشب است و بيرون تا زانو در برف فرو خواهی رفت و ممکن است گرگها تو را تکهتکه کنند. نرو! من به حرف عقلم گوش کردم و پياده نشدم و بعد از يک ساعت چنان اندوه عميقی سراسر وجودم را فرا گرفت که داشتم از پشيمانی ديوانه میشدم. ساعاتی بعد که هوا روشن شد، به راننده گفتم نگه دار. يک ماشين ديگر گرفتم و به همان دِه برگشتم، اما ديگر دلم آنجا نبود. آن زمان که بايد به حرف دلم گوش میدادم، نداده بودم.» پس از انقلاب اسلامی به بهانهی بهایی بودن فروغی هیچگاه به او مجوز کار ندادند. بهایی بودن یا نبودن فروغی هیچ گاه مشخص نشد. به او گفتند که اگر مجوز میخواهی باید در رسانهها اعلام کنی که بهایی نیستی که فروغی زیر بار نرفت. او در سالهای آخر با شنیدن این حرف بسیار برافروخته و عصبانی میشد و میگفت: «به من میگویند که اگر مجوز میخواهی، باید در رسانهها اطلاعیه بدهی که بهایی نیستی.»
پس از انقلاب او هیچگاه اجازهی کار نیافت. در این مدت به مشاغل بسیاری روزگار گذراند. زمانی به نجاری رو آورد و در دورهای دیگر با نام مستعار «عباس نراقی» به کار در یک ساختمان در اصفهان مشغول شد. از آنجا که پدر و مادرش اهل نراق بودند او نام خانوادگی «نراقی» را به عنوان نام مستعار برگزیده بود. او در خاطرهی این کار ساختمانی در اصفهان چنین میگوید: «مدتها بود که به اين فکر میکردم که بايد اين منيت را در خودم بکشم. آن فريدون فروغی پر اسم و رسم را. بايد خود واقعیام را محک میزدم. به ترمينال جنوب رفتم و بليتی برای اصفهان گرفتم. هوا هنوز تاريک بود که به اصفهان رسيدم. در سالن ترمينال منتظر ماندم تا کمی سپيده زد و پرسانپرسان خود را به ميدانی که کارگران برای يافتن کار در آنجا تجمع میکردند، رساندم. همه تيپ آدمی از همه جا آمده بود.
.
با يکی، دو نفر آشنا شدم که از شانس من به آنها زودتر کار خورد و مرا هم با خودشان بردند. يکیشان آذری بود و ديگری اهل ميمه. پرسيدند چه کاری بلدی؟ گفتم کارگری ساده. يک کار ساختمانی بود... سخت کار میکردم و شبها ميوه و شيرينی ميخريدم و با کارگرهايی که خانه نداشتند و شب را همانجا میماندند، میخورديم و حرف میزديم. دستهايم پينه بسته بود، ولی خوشحال بودم که دارم ساخته میشوم. سرم را تراشيده بودم که از قيافه و حس جاهطلبانهای که دشمن آدم است، رها شوم.»
نزدیکان فریدون فروغی میگویند که در پایان زندگی، فروغی بسیار نا امید بود و آنچه در نهایت او را نابود کرد همین یاس و سرخوردگی بود. به او قول داده بودند که مجوز کار به او بدهند اما چنین نکردند و این مسئله بیش از پیش او را سرخورده و افسرده کرده بود. او در یاداشتی شخصی نوشته است: «گاهی امید بر سبزه زار تنم نقش میزند و گاهی یاس، تمامی جوانههای امیدم را چون خوره میخراشد و بدین سان زندگی دردآلودم میگذرد.» پس از پیروزی انقلاب و با بستهشدن شرایط سیاسی کشور فریدذون فروغی آلبومی به اسم «بتشکن» اجرا میکند که هرگز مجوز انتشار و پخش پیدا نمیکند. او ممنوعالکار میشود. در اسفندماه ۱۳۷۷ او برنامهای به صورت محدود در کیش اجرا میکند. علی رغم استقبالی که شهرهای دیگر از اجرای برنامه توسط فروغی میکنند او هیچگاه مجوز کار پیدا نمیکند. فریدون فروغی در روز جمعه سیزدهم مهرماه ۱۳۸۰ در منزلش در تهرانپارس درگذشت. او را در روستای قرقرک بوئینزهرا و در کنار برکهای کوچک به خاک سپردند.
بیشتر بخوانید:
https://tavaana.org/fa/Fereydoon_Foroughi
@Tavaana_TavaanaTech
goo.gl/xcundM
فریدون فروغی سری شیدایی داشت و زندگی کولیواری داشت. شاید بتوان گفت که او شبیه ترانههایش بود. او در تهران نیز پاتوق ثابتی نداشت و مرتب از این کافه به آن یکی می رفت و برنامه اجرا میکرد. فروغی در بخش از خاطراتش خاطرهای را نقل میکند که شاید برای شناخت روح بیقرار فروغی مناسب باشد: «کولهپشتی را برداشتم، سوار اتوبوس شدم و رفتم. به هر کجا که شد. نيمهشبی بود، بين راه بوديم و وسط بيابان. ناگهان حسی به من گفت: پياده شو! ديدم نور کمسويی در آن دوردستها سوسو میزند، مثل اينکه دهی بود. دلم به من میگفت الآن بايد پياده شوی و به آن سمت بروی، شايد حقيقت را آنجا بيابی. اما عقلم به من میگفت که الآن ساعت سه نيمهشب است و بيرون تا زانو در برف فرو خواهی رفت و ممکن است گرگها تو را تکهتکه کنند. نرو! من به حرف عقلم گوش کردم و پياده نشدم و بعد از يک ساعت چنان اندوه عميقی سراسر وجودم را فرا گرفت که داشتم از پشيمانی ديوانه میشدم. ساعاتی بعد که هوا روشن شد، به راننده گفتم نگه دار. يک ماشين ديگر گرفتم و به همان دِه برگشتم، اما ديگر دلم آنجا نبود. آن زمان که بايد به حرف دلم گوش میدادم، نداده بودم.» پس از انقلاب اسلامی به بهانهی بهایی بودن فروغی هیچگاه به او مجوز کار ندادند. بهایی بودن یا نبودن فروغی هیچ گاه مشخص نشد. به او گفتند که اگر مجوز میخواهی باید در رسانهها اعلام کنی که بهایی نیستی که فروغی زیر بار نرفت. او در سالهای آخر با شنیدن این حرف بسیار برافروخته و عصبانی میشد و میگفت: «به من میگویند که اگر مجوز میخواهی، باید در رسانهها اطلاعیه بدهی که بهایی نیستی.»
پس از انقلاب او هیچگاه اجازهی کار نیافت. در این مدت به مشاغل بسیاری روزگار گذراند. زمانی به نجاری رو آورد و در دورهای دیگر با نام مستعار «عباس نراقی» به کار در یک ساختمان در اصفهان مشغول شد. از آنجا که پدر و مادرش اهل نراق بودند او نام خانوادگی «نراقی» را به عنوان نام مستعار برگزیده بود. او در خاطرهی این کار ساختمانی در اصفهان چنین میگوید: «مدتها بود که به اين فکر میکردم که بايد اين منيت را در خودم بکشم. آن فريدون فروغی پر اسم و رسم را. بايد خود واقعیام را محک میزدم. به ترمينال جنوب رفتم و بليتی برای اصفهان گرفتم. هوا هنوز تاريک بود که به اصفهان رسيدم. در سالن ترمينال منتظر ماندم تا کمی سپيده زد و پرسانپرسان خود را به ميدانی که کارگران برای يافتن کار در آنجا تجمع میکردند، رساندم. همه تيپ آدمی از همه جا آمده بود.
.
با يکی، دو نفر آشنا شدم که از شانس من به آنها زودتر کار خورد و مرا هم با خودشان بردند. يکیشان آذری بود و ديگری اهل ميمه. پرسيدند چه کاری بلدی؟ گفتم کارگری ساده. يک کار ساختمانی بود... سخت کار میکردم و شبها ميوه و شيرينی ميخريدم و با کارگرهايی که خانه نداشتند و شب را همانجا میماندند، میخورديم و حرف میزديم. دستهايم پينه بسته بود، ولی خوشحال بودم که دارم ساخته میشوم. سرم را تراشيده بودم که از قيافه و حس جاهطلبانهای که دشمن آدم است، رها شوم.»
نزدیکان فریدون فروغی میگویند که در پایان زندگی، فروغی بسیار نا امید بود و آنچه در نهایت او را نابود کرد همین یاس و سرخوردگی بود. به او قول داده بودند که مجوز کار به او بدهند اما چنین نکردند و این مسئله بیش از پیش او را سرخورده و افسرده کرده بود. او در یاداشتی شخصی نوشته است: «گاهی امید بر سبزه زار تنم نقش میزند و گاهی یاس، تمامی جوانههای امیدم را چون خوره میخراشد و بدین سان زندگی دردآلودم میگذرد.» پس از پیروزی انقلاب و با بستهشدن شرایط سیاسی کشور فریدذون فروغی آلبومی به اسم «بتشکن» اجرا میکند که هرگز مجوز انتشار و پخش پیدا نمیکند. او ممنوعالکار میشود. در اسفندماه ۱۳۷۷ او برنامهای به صورت محدود در کیش اجرا میکند. علی رغم استقبالی که شهرهای دیگر از اجرای برنامه توسط فروغی میکنند او هیچگاه مجوز کار پیدا نمیکند. فریدون فروغی در روز جمعه سیزدهم مهرماه ۱۳۸۰ در منزلش در تهرانپارس درگذشت. او را در روستای قرقرک بوئینزهرا و در کنار برکهای کوچک به خاک سپردند.
بیشتر بخوانید:
https://tavaana.org/fa/Fereydoon_Foroughi
@Tavaana_TavaanaTech
Instagram
توانا: آموزشكده جامعه مدنى
. یادی از #فریدون_فروغی . فریدون فروغی سری شیدایی داشت و زندگی کولیواری داشت. شاید بتوان گفت که او شبیه ترانههایش بود. او در تهران نیز پاتوق ثابتی نداشت و مرتب از این کافه به آن یکی می رفت و برنامه اجرا میکرد. فروغی در بخش از خاطراتش خاطرهای را نقل میکند…
Forwarded from آموزشکده توانا
یادی از فریدون فروغی | Tavaana Article.pdf
1.6 MB
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حقوق زن و شوهری
goo.gl/nDLz9V
آیا شوهر میتونه مانع از کار کردن همسرش بشه؟ آیا شوهر اجازه داره هر موقع که دلش خواست با همسرش رابطه جنسی برقرار کنه؟
#قانون_به_زبان_ساده
@Tavaana_TavaanaTech
goo.gl/nDLz9V
آیا شوهر میتونه مانع از کار کردن همسرش بشه؟ آیا شوهر اجازه داره هر موقع که دلش خواست با همسرش رابطه جنسی برقرار کنه؟
#قانون_به_زبان_ساده
@Tavaana_TavaanaTech
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تشییع پیکر محمد جراحی، فعال کارگری که در طی ۵ سال زندان به سرطان مبتلا شد، مرخصی استعلاجی ندادند، سرطان پیشرفت کرد و یکسال پس از آزادی، درگذشت.
یادش گرامی باد
@Tavaana_TavaanaTech
یادش گرامی باد
@Tavaana_TavaanaTech
Forwarded from آموزشکده توانا
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#حسین_منصوری پسرخواندهی فروغ فرخزاد و #شادی_یوسفیان (گروه ایندو) ترانهی زیبای «شرقی غمگین» با شعری از ایرج جنتی عطایی را اجرا کردهاند .
@Tavaana_TavaanaTech
@Tavaana_TavaanaTech
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تصاویری از سهراب سپهری که چندی پیش برای اولین بار منتشر شدند.
با دکلمه شعر مسافر از سهراب، توسط احمدرضا احمدی
درباره سهراب سپهری:
bit.ly/1JlONyt
@Tavaana_TavaanaTech
با دکلمه شعر مسافر از سهراب، توسط احمدرضا احمدی
درباره سهراب سپهری:
bit.ly/1JlONyt
@Tavaana_TavaanaTech
آموزشکده توانا
تصاویری از سهراب سپهری که چندی پیش برای اولین بار منتشر شدند. با دکلمه شعر مسافر از سهراب، توسط احمدرضا احمدی درباره سهراب سپهری: bit.ly/1JlONyt @Tavaana_TavaanaTech
زادروز سهراب سپهری، شاعر رنگ
goo.gl/1HY3Aq
«غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ايراد میگرفتم كه رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمايل به كبودی است.
آدم چه دير می فهمد. من چه دير فهميدم كه انسان يعنی عجالتاً.
ايران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفكران بد و دشت های دلپذير.
و همين.»
سهراب سپهری بیشک یکی از سرشناسترین شاعران معاصر ایران است. او نه تنها شاعر، بلکه نقاشی چیرهدست نیر بود. سهراب سپهری ۱۵ مهرماه ۱۳۰۷ در شهر کاشان دیده به جهان گشود. سهراب سپهری در کتاب «هنوز در سفرم» که مجموعهای از اشعار و دستنوشتههای منتشر نشدهی سپهری است که توسط خواهر او،پریدخت سپهری گردآوری شده است در مورد تاریخ تولد خود چنین میگوید: "من کاشیام. اما در قم متولد شدهام. شناسنامهام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر) بهدنیا آمدهام.
درست سر ساعت ۱۲. مادرم صدای اذان را میشنیده است. در قم زیاد نماندهایم. به گلپایگان و خوانسار رفتهایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشتهام" سهراب فرزند اسدالله و ماهجبین بود که هر دو اهل هنر و شعر بودند. سهراب سپهری پدرش را اینگونه معرفی میکند: «کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت.خوشخط بود؛ تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. (هنوز در سفرم ص۱۰)
پدربزگش، میرزا نصراللهخان سپهری، رئیس تلگرافخانهی کاشان بود. سهراب، دورهی ابتدایی را در دبستان خیام کاشان در خردادماه ۱۳۱۹ به پایان رساند و دورهی متوسطه را در دبیرستان پهلوی کاشان سپری کرد و پس از فارغالتحصیلی در خرداد ۱۳۲۲ و پس از به پایان رساندن دورهی دوسالهی دانشسرای مقدماتی پسران به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان درآمد.
سپهری در توصیف مدرسه در کتاب «اتاق آبی» چنین میگوید: «مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود. مدرسه عروسکهای مرا رنجانده بود. روز ورودم، یادم نخواهد رفت: مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب… از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد.»
سپهری در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت کرد و دیپلم دورهی دبیرستان خود را دریافت کرد و به تهران آمد و در دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد و در زمان تحصیل به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد اما پس از ۸ ماه استعفا داد.
سهراب سپهری اولین مجموعهی شعر نیمایی خود را در سال ۱۳۳۲ منتشر کرد که «مرگ رنگ» نام داشت: «در این شکست رنگ/ از هم گسسته رشتهی هر آهنگ./ تنها صدای مرغک بیباک / گوش سکوت ساده میآراید/ با گوشوار پژواک.
بیشتر بخوانید:
http://bit.ly/1JlONyt
@Tavaana_TavaanaTech
goo.gl/1HY3Aq
«غذاهای مادرم چه خوب بود. تازه من به او ايراد میگرفتم كه رنگ سبز خورش اسفناج چرا متمايل به كبودی است.
آدم چه دير می فهمد. من چه دير فهميدم كه انسان يعنی عجالتاً.
ايران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفكران بد و دشت های دلپذير.
و همين.»
سهراب سپهری بیشک یکی از سرشناسترین شاعران معاصر ایران است. او نه تنها شاعر، بلکه نقاشی چیرهدست نیر بود. سهراب سپهری ۱۵ مهرماه ۱۳۰۷ در شهر کاشان دیده به جهان گشود. سهراب سپهری در کتاب «هنوز در سفرم» که مجموعهای از اشعار و دستنوشتههای منتشر نشدهی سپهری است که توسط خواهر او،پریدخت سپهری گردآوری شده است در مورد تاریخ تولد خود چنین میگوید: "من کاشیام. اما در قم متولد شدهام. شناسنامهام درست نیست. مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر (۶ اکتبر) بهدنیا آمدهام.
درست سر ساعت ۱۲. مادرم صدای اذان را میشنیده است. در قم زیاد نماندهایم. به گلپایگان و خوانسار رفتهایم. بعد به سرزمین پدری. من کودکی رنگینی داشتهام" سهراب فرزند اسدالله و ماهجبین بود که هر دو اهل هنر و شعر بودند. سهراب سپهری پدرش را اینگونه معرفی میکند: «کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت.خوشخط بود؛ تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. (هنوز در سفرم ص۱۰)
پدربزگش، میرزا نصراللهخان سپهری، رئیس تلگرافخانهی کاشان بود. سهراب، دورهی ابتدایی را در دبستان خیام کاشان در خردادماه ۱۳۱۹ به پایان رساند و دورهی متوسطه را در دبیرستان پهلوی کاشان سپری کرد و پس از فارغالتحصیلی در خرداد ۱۳۲۲ و پس از به پایان رساندن دورهی دوسالهی دانشسرای مقدماتی پسران به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان درآمد.
سپهری در توصیف مدرسه در کتاب «اتاق آبی» چنین میگوید: «مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود. نماز مرا شکسته بود. مدرسه عروسکهای مرا رنجانده بود. روز ورودم، یادم نخواهد رفت: مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند. خودم را تنها دیدم و غریب… از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد.»
سپهری در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت کرد و دیپلم دورهی دبیرستان خود را دریافت کرد و به تهران آمد و در دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد و در زمان تحصیل به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد اما پس از ۸ ماه استعفا داد.
سهراب سپهری اولین مجموعهی شعر نیمایی خود را در سال ۱۳۳۲ منتشر کرد که «مرگ رنگ» نام داشت: «در این شکست رنگ/ از هم گسسته رشتهی هر آهنگ./ تنها صدای مرغک بیباک / گوش سکوت ساده میآراید/ با گوشوار پژواک.
بیشتر بخوانید:
http://bit.ly/1JlONyt
@Tavaana_TavaanaTech
Telegram
آموزشکده توانا
تصاویری از سهراب سپهری که چندی پیش برای اولین بار منتشر شدند.
با دکلمه شعر مسافر از سهراب، توسط احمدرضا احمدی
درباره سهراب سپهری:
bit.ly/1JlONyt
@Tavaana_TavaanaTech
با دکلمه شعر مسافر از سهراب، توسط احمدرضا احمدی
درباره سهراب سپهری:
bit.ly/1JlONyt
@Tavaana_TavaanaTech
«این همه بی عدالتی / هرگز ندیده ملتی»، «معیشت، منزلت، سلامت / حق مسلم ماست»، «معلم بیدار است / از تبعیض بیزار است»
goo.gl/jzBaJG
این ها، بخشی از شعارهایی بودند که معلمان کشور در روز جهانی معلم سر دادند و خواستار حقوق مسلم خود شدند. معلمانی که از زحمتکش ترین اقشار جامعه هستند و شغلی بسیار مهم دارند اما توجهات جدی به خواسته های آن ها صورت نمی گیرد و حتی با برخی از فعالان حوزه معلمان برخوردهای امنیتی و سیاسی می شود و بخشی از آنان اکنون در زندان بسر می برند.
آموزشکده توانا برای چندتن از فعالان حوزه معلمان شرح حال نوشته است که می توانید در زیر ببینید.
علیرضا هاشمی سنجانی؛ معلمی که با امید در صحنه مانده است
goo.gl/LvmyqA
محمود باقری؛ معلمی مقاوم در راه هدفی مقدس
https://tavaana.org/fa/MahmoudBagheri
محمود بهشتی لنگرودی؛ معلمی استوار در دفاع از حقوق صنفی معلمان
goo.gl/SfEBCP
رسول بداقی؛ سیاستورزی از جایگاه و نگاه یک معلم
goo.gl/7SHwRc
علی اکبر باغانی؛ معلمی که هزینه میدهد تا ترس مردم بریزد
goo.gl/CTGFQY
اسماعیل عبدی آموزگار مدرسه
http://bit.ly/2fTH6ZD
@Tavaana_TavaanaTech
goo.gl/jzBaJG
این ها، بخشی از شعارهایی بودند که معلمان کشور در روز جهانی معلم سر دادند و خواستار حقوق مسلم خود شدند. معلمانی که از زحمتکش ترین اقشار جامعه هستند و شغلی بسیار مهم دارند اما توجهات جدی به خواسته های آن ها صورت نمی گیرد و حتی با برخی از فعالان حوزه معلمان برخوردهای امنیتی و سیاسی می شود و بخشی از آنان اکنون در زندان بسر می برند.
آموزشکده توانا برای چندتن از فعالان حوزه معلمان شرح حال نوشته است که می توانید در زیر ببینید.
علیرضا هاشمی سنجانی؛ معلمی که با امید در صحنه مانده است
goo.gl/LvmyqA
محمود باقری؛ معلمی مقاوم در راه هدفی مقدس
https://tavaana.org/fa/MahmoudBagheri
محمود بهشتی لنگرودی؛ معلمی استوار در دفاع از حقوق صنفی معلمان
goo.gl/SfEBCP
رسول بداقی؛ سیاستورزی از جایگاه و نگاه یک معلم
goo.gl/7SHwRc
علی اکبر باغانی؛ معلمی که هزینه میدهد تا ترس مردم بریزد
goo.gl/CTGFQY
اسماعیل عبدی آموزگار مدرسه
http://bit.ly/2fTH6ZD
@Tavaana_TavaanaTech
Instagram
توانا: آموزشكده جامعه مدنى
. «این همه بی عدالتی / هرگز ندیده ملتی»، «معیشت، منزلت، سلامت / حق مسلم ماست»، «معلم بیدار است / از تبعیض بیزار است» این ها، بخشی از شعارهایی بودند که #معلمان کشور در #روز_جهانی_معلم سر دادند و خواستار حقوق مسلم خود شدند. معلمانی که از زحمتکش ترین اقشار جامعه…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سخنان امروز جعفر عظیمزاده بر سر مزار محمد جراحی
درباره محمد جراحی
goo.gl/dmnsCo
جعفر عظیم زاده؛مبارزی از دل رنجورترین لایههای کارگری
goo.gl/Fneqo7
@Tavaana_TavaanaTech
درباره محمد جراحی
goo.gl/dmnsCo
جعفر عظیم زاده؛مبارزی از دل رنجورترین لایههای کارگری
goo.gl/Fneqo7
@Tavaana_TavaanaTech
«یاشاماق بیر آغاج کیمی تک و حر
و بیر اورمان کیمی قارداشجاسینا
بو حسرت بیزیم...
(ناظیم حیکمت)
goo.gl/8S8eSd
سال ۹۱ در زندان تبریز با محمد جراحی آشنا شدم، نزدیک یک سال از حبس پنج ساله وی می گذشت یک پیرمرد ساده و دوست داشتنی که خیلی زود باب رفاقت ما باز شد. وقتی به زندان تبریز رسیدیم، شاهرخ زمانی را تازه به زندان رجایی شهر تبعید کرده بودند، که یک بار برای همیشه رفت و برنگشت، طبیعتا یکی از کسانی که بیش از همه ما برای شاهرخ دلتنگ می شد، جراحی بود و ما تلاش بسیار می کردیم تا او این جای خالی را حس نکند.
در تمام پیاده روی هایی که در حیاط کوچک بند داشتیم با شور و شوق فراوان و با هیجان هر چه تمام من، امیر یا بچه های دیگر را در مورد مسایل روز به بحث می گرفت. همیشه یک پای ثابت بحث های سیاسی اتاق بود و با شور و حرارت خاصی از حقوق کارگران دفاع می کرد، می گفت از وقتی خودم را شناختم کارگر بودم و به مرور که با حق و حقوق خودم آشنا شدم به طرف فعالیت های سندیکایی کشیده شدم و الان هم به همین خاطر در زندان هستم، راست می گفت پنج سال حبس و پیش از آن خبر داشتم که دوبار دیگر هم دستگیر شده یکی در سال ۸۶ و بار دیگر در سال ۸۷.
چندمدت از اوایل حبس اش را در سال ۹۰ در بند قرنطینه و چندماه را هم در بند جرایم عمد زندان تبریز (قتل) گذرانده بود، اهل شوخی و مزاح بود و ساده و صمیمی حرف می زد، بعد از چندوقت همسایه هم شدیم و من در تخت بالایی جراحی جای گرفتم و امیر هم در تخت بالایی من، هر شب بعد از خاموشی من و امیر پای ثابت بساط چایی جراحی بودیم و بعد هم برای سیگار آخر شب با هم می رفتیم. چندبار به شوخی و جدی گفته بود که می خواهد پس از آزادی، من و امیر را برای فعالیت سندیکایی به آلمان بفرستد، تنها به این شرط که فعالیت سندیکایی داشته باشیم و من و امیر هم به شوخی می گفتیم که ما فقط سرباز تو هستیم آقای جراحی. سه تایی قرار گذاشته بودیم که بعد از آزادی از زندان بساط چایی، قلیان و املت در یکی از قهوه خانه های تبریز بزنیم که این قرارمان محقق نشد.
در ایامی که آزادی مشروط وی بررسی می شد همه بچه های اتاق فارغ از ته دل آرزو می کردند که با آزادی مشروط وی موافقت شود که نشد و جراحی همه آن 5 سال لعنتی را بدون یک روز مرخصی به پایان برد. دقیقا به خاطر دارم که آن روز وقتی با آزادی مشروط جراحی مخالفت شد، با رویی گشاده و خندان گفت که تا این سن هیچوقت مقابل حرف زور سرخم نکرده ام و از این پس هم سرخم نخواهم کرد، من به این راحتی میدان را خالی نخواهم گذاشت. مدام به من و امیر تاکید می کرد عروسی تان را بگذارید برای بعد از آزادی ام و من و امیر هم قول داده بودیم که ازدواج مان بماند برای بعد از آزادی جراحی. وقتی متوجه وجود سرطان در تیروئید جراحی شدیم، همه اتاق ماتم گرفتند تا زمانی که متوجه شدیم زیاد جدی نیست و با عمل و پرتودرمانی برطرف می شود. برای عمل رفت و پرتودرمانی شد و اگرچه نیازمند مرخصی بود اما نه مسئولین قضایی و نه مسئولین زندان حتی با مرخصی استعلاجی وی هم موافقت نکردند تا برای یک هفته بیشتر در اتاق قرنطینه بهداری زندان تبریز بماند. همه ما از این اتفاق عصبانی بودیم تا اینکه برگشت و باز ترکیب اتق مان با جراحی کامل شد.
جراحی همه ما راهی کرد و همه ما آزاد شدیم و فقط جراحی ماند، وقت خداحافظی به من گفت خداحافظی نمی کنم می گویم به امید دیدار چون خیلی زود همدیگر را در بیرون از زندان خواهیم دید، این را هیچوقت فراموش نکردم. این که چه قدر خداحافظی سخت است و خداحافظی بی موقع سخت تر وقتی انتظار خداحافظی نداری و این به "امید دیدار" که امید دارد و دیدار چه قدر مسرت بخش است. تا همین اواخر که خبر سرطان جراحی را شنیدم و بعد اینکه پزشکان جواب کرده اند و همین روزهای آخر که می شد مرگ را از چشمان حالا بی فروغش خواند باور نمی کردم برای وی متن خداحفاظی بنویسم، اما این روایت مرگ بود و حکایت خداحافظی با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین زندان از انسانی که آرمان اش رهایی طبقه کارگر بود. "به امید دیدار" رفیق.»
این مطلب از صفحه فیسبوک آقای «مهدی حمیدی» برداشته شده است.
توانا به زودی دورهای در مورد کارگران با عنوان «حقوق کار و سازماندهی کارگری» برگزار میکند. شما می توانید از یکی از این دو طریق ثبت نام کنید.
لینک ثبت نام در وبسایت:
tavaana.org/user/register
لینک ثبت نام در گوگل فرم:
bit.ly/2xgURtA
کانال این کلاس:
t.me/labor_rights
مطالب مرتبط؛
حقوق کارگران و تشکیلات کارگری
goo.gl/MMnNMY
دموکراسی،نارضایتی و کارگر از «جوئل فریدمن»
goo.gl/dcepyJ
@Tavaana_TavaanaTech
و بیر اورمان کیمی قارداشجاسینا
بو حسرت بیزیم...
(ناظیم حیکمت)
goo.gl/8S8eSd
سال ۹۱ در زندان تبریز با محمد جراحی آشنا شدم، نزدیک یک سال از حبس پنج ساله وی می گذشت یک پیرمرد ساده و دوست داشتنی که خیلی زود باب رفاقت ما باز شد. وقتی به زندان تبریز رسیدیم، شاهرخ زمانی را تازه به زندان رجایی شهر تبعید کرده بودند، که یک بار برای همیشه رفت و برنگشت، طبیعتا یکی از کسانی که بیش از همه ما برای شاهرخ دلتنگ می شد، جراحی بود و ما تلاش بسیار می کردیم تا او این جای خالی را حس نکند.
در تمام پیاده روی هایی که در حیاط کوچک بند داشتیم با شور و شوق فراوان و با هیجان هر چه تمام من، امیر یا بچه های دیگر را در مورد مسایل روز به بحث می گرفت. همیشه یک پای ثابت بحث های سیاسی اتاق بود و با شور و حرارت خاصی از حقوق کارگران دفاع می کرد، می گفت از وقتی خودم را شناختم کارگر بودم و به مرور که با حق و حقوق خودم آشنا شدم به طرف فعالیت های سندیکایی کشیده شدم و الان هم به همین خاطر در زندان هستم، راست می گفت پنج سال حبس و پیش از آن خبر داشتم که دوبار دیگر هم دستگیر شده یکی در سال ۸۶ و بار دیگر در سال ۸۷.
چندمدت از اوایل حبس اش را در سال ۹۰ در بند قرنطینه و چندماه را هم در بند جرایم عمد زندان تبریز (قتل) گذرانده بود، اهل شوخی و مزاح بود و ساده و صمیمی حرف می زد، بعد از چندوقت همسایه هم شدیم و من در تخت بالایی جراحی جای گرفتم و امیر هم در تخت بالایی من، هر شب بعد از خاموشی من و امیر پای ثابت بساط چایی جراحی بودیم و بعد هم برای سیگار آخر شب با هم می رفتیم. چندبار به شوخی و جدی گفته بود که می خواهد پس از آزادی، من و امیر را برای فعالیت سندیکایی به آلمان بفرستد، تنها به این شرط که فعالیت سندیکایی داشته باشیم و من و امیر هم به شوخی می گفتیم که ما فقط سرباز تو هستیم آقای جراحی. سه تایی قرار گذاشته بودیم که بعد از آزادی از زندان بساط چایی، قلیان و املت در یکی از قهوه خانه های تبریز بزنیم که این قرارمان محقق نشد.
در ایامی که آزادی مشروط وی بررسی می شد همه بچه های اتاق فارغ از ته دل آرزو می کردند که با آزادی مشروط وی موافقت شود که نشد و جراحی همه آن 5 سال لعنتی را بدون یک روز مرخصی به پایان برد. دقیقا به خاطر دارم که آن روز وقتی با آزادی مشروط جراحی مخالفت شد، با رویی گشاده و خندان گفت که تا این سن هیچوقت مقابل حرف زور سرخم نکرده ام و از این پس هم سرخم نخواهم کرد، من به این راحتی میدان را خالی نخواهم گذاشت. مدام به من و امیر تاکید می کرد عروسی تان را بگذارید برای بعد از آزادی ام و من و امیر هم قول داده بودیم که ازدواج مان بماند برای بعد از آزادی جراحی. وقتی متوجه وجود سرطان در تیروئید جراحی شدیم، همه اتاق ماتم گرفتند تا زمانی که متوجه شدیم زیاد جدی نیست و با عمل و پرتودرمانی برطرف می شود. برای عمل رفت و پرتودرمانی شد و اگرچه نیازمند مرخصی بود اما نه مسئولین قضایی و نه مسئولین زندان حتی با مرخصی استعلاجی وی هم موافقت نکردند تا برای یک هفته بیشتر در اتاق قرنطینه بهداری زندان تبریز بماند. همه ما از این اتفاق عصبانی بودیم تا اینکه برگشت و باز ترکیب اتق مان با جراحی کامل شد.
جراحی همه ما راهی کرد و همه ما آزاد شدیم و فقط جراحی ماند، وقت خداحافظی به من گفت خداحافظی نمی کنم می گویم به امید دیدار چون خیلی زود همدیگر را در بیرون از زندان خواهیم دید، این را هیچوقت فراموش نکردم. این که چه قدر خداحافظی سخت است و خداحافظی بی موقع سخت تر وقتی انتظار خداحافظی نداری و این به "امید دیدار" که امید دارد و دیدار چه قدر مسرت بخش است. تا همین اواخر که خبر سرطان جراحی را شنیدم و بعد اینکه پزشکان جواب کرده اند و همین روزهای آخر که می شد مرگ را از چشمان حالا بی فروغش خواند باور نمی کردم برای وی متن خداحفاظی بنویسم، اما این روایت مرگ بود و حکایت خداحافظی با کوله باری از خاطرات تلخ و شیرین زندان از انسانی که آرمان اش رهایی طبقه کارگر بود. "به امید دیدار" رفیق.»
این مطلب از صفحه فیسبوک آقای «مهدی حمیدی» برداشته شده است.
توانا به زودی دورهای در مورد کارگران با عنوان «حقوق کار و سازماندهی کارگری» برگزار میکند. شما می توانید از یکی از این دو طریق ثبت نام کنید.
لینک ثبت نام در وبسایت:
tavaana.org/user/register
لینک ثبت نام در گوگل فرم:
bit.ly/2xgURtA
کانال این کلاس:
t.me/labor_rights
مطالب مرتبط؛
حقوق کارگران و تشکیلات کارگری
goo.gl/MMnNMY
دموکراسی،نارضایتی و کارگر از «جوئل فریدمن»
goo.gl/dcepyJ
@Tavaana_TavaanaTech
Instagram
توانا: آموزشكده جامعه مدنى
. «یاشاماق بیر آغاج کیمی تک و حر و بیر اورمان کیمی قارداشجاسینا بو حسرت بیزیم... (ناظیم حیکمت) . سال ۹۱ در زندان تبریز با #محمد_جراحی آشنا شدم، نزدیک یک سال از حبس پنج ساله وی می گذشت یک پیرمرد ساده و دوست داشتنی که خیلی زود باب رفاقت ما باز شد. وقتی به زندان…
- آلمان ۱۹۸۹
از مشهورترین عکسهای ضد جنگ که در آن سرباز آلمان شرقی به یک عکاس از شکاف دیوار برلین گل می دهد و عکاس نیز با زیرکی این صحنه را جاودانه کرد.
goo.gl/JMYDCK
مطالب مرتبط
سخنرانی جان اف کندی در برلین
http://bit.ly/1qnb1Vy
فرآیند هلسینکی و سقوط رژیم های کمونیست در اروپا
http://bit.ly/2fZLmoo
@Tavaana_TavaanaTech
از مشهورترین عکسهای ضد جنگ که در آن سرباز آلمان شرقی به یک عکاس از شکاف دیوار برلین گل می دهد و عکاس نیز با زیرکی این صحنه را جاودانه کرد.
goo.gl/JMYDCK
مطالب مرتبط
سخنرانی جان اف کندی در برلین
http://bit.ly/1qnb1Vy
فرآیند هلسینکی و سقوط رژیم های کمونیست در اروپا
http://bit.ly/2fZLmoo
@Tavaana_TavaanaTech
Instagram
توانا: آموزشكده جامعه مدنى
. - آلمان ۱۹۸۹ از مشهورترین عکسهای ضد جنگ که در آن سرباز آلمان شرقی به یک عکاس از شکاف دیوار برلین گل می دهد و عکاس نیز با زیرکی این صحنه را جاودانه کرد. مطالب مرتبط سخنرانی جان اف کندی در برلین http://bit.ly/1qnb1Vy فرآیند هلسینکی و سقوط رژیم های کمونیست…
#سوسن_رشیدی دخترعشایرکرمانشاهی وقهرمان کیک بوکسینگ ایران:به پدرم میگفتند نگذار دخترت به باشگاه برود،ما غیرت داریم و زن نباید ورزش کند/ایرنا
زنانه جنگیدن در میادین ورزشی
bit.ly/2dd2wOn
زنانه جنگیدن در میادین ورزشی
bit.ly/2dd2wOn
کار نیک یک پزشک در تبریز
۳ روز اول هر ماه ویزیت رایگان است.
چرا باید هوای هم را داشته باشیم؟
bit.ly/SJKqJ2
@Tavaana_TavaanaTech
۳ روز اول هر ماه ویزیت رایگان است.
چرا باید هوای هم را داشته باشیم؟
bit.ly/SJKqJ2
@Tavaana_TavaanaTech
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مگسک: از رفع حصر موسوی، تا دفع حصر خاتمی!
روحانی با وعده رفع حصر و آزادی رای آورد. حالا خاتمی میره حصر و نفر بعدی وعده میده همه رو با هم از حصر درمیاره و این داستان ادامه دارد...
goo.gl/TqcKVR
روحانی با وعده رفع حصر و آزادی رای آورد. حالا خاتمی میره حصر و نفر بعدی وعده میده همه رو با هم از حصر درمیاره و این داستان ادامه دارد...
goo.gl/TqcKVR
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جمعی از کودکان ایرانی به دلیل ایرانی بودن از یکی از مدرسه های آمریکایی اخراج شدند
از برنامه تبلت
مهمانان ناخوانده: نقض حقوق پناهندگان و مهاجرین افغان توسط ايران
goo.gl/zqLXn1
@Tavaana_TavaanaTech
از برنامه تبلت
مهمانان ناخوانده: نقض حقوق پناهندگان و مهاجرین افغان توسط ايران
goo.gl/zqLXn1
@Tavaana_TavaanaTech
Forwarded from تواناتک Tavaanatech
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شصت ثانیه: نصب و نحوه استفاده از آنتی ویروس - اَوَست- (اندروید)
goo.gl/GVZ8hB
سوالات خود را از طریق ایمیل tech@tavaana.org بپرسید.
https://tech.tavaana.org
@tavaanatech
goo.gl/GVZ8hB
سوالات خود را از طریق ایمیل tech@tavaana.org بپرسید.
https://tech.tavaana.org
@tavaanatech
آموزشکده توانا
در حالیکه زنان عربستانی از این موضوع که دیگر می توانند گواهینامه رانندگی دریافت کنند خشنود هستند و در حالیکه بسیاری از فعالان حقوق زنان آزادی های اخیر برای زنان در عربستان را نویدبخش می دانند، برخی نیز انگار این آزادی را چندان برنمی تابند! از جمله این خانم…
پیام همراهان:
"خانم های عزیز از ماست که بر ماست...
متاسفانه در هیچ کشوری و در هیچ جای دنیا اینگونه که زنان ایرانی بر علیه خودشان فعالیت می کنند و همجنسان خود را به باد تمسخر و تحقیر می گیرند و حتا در بعضی موارد زیر آب همجنس خود را به ناجوانمردانه ترین شکل ممکن می زنند و در یک کلام این حجم از زن ستیزی توسط خود زنان در هیچ کجای نقشه ی جغرافیایی سابقه نداشته و ندارد.
این خانم ایرانی با اینکه خود یک زن است و قاعدتا باید برای زنان دیگر در هر کجای این دنیا برای به دست آوردن حتا کوچکترین حق و حقوقی خوشحال باشد، به جای آن واکنش تحقیرآمیز و تمسخر آمیز داشته که جدا باعث شرمندگی است.
خانم محترمی که این توییت را ارسال کردی؛ خدمت مبارکتان عرض کنم که شما لازم نیست نگران مردهای عربستانی باشید و دلتان به حال آنها بسوزد بهتر است دلتان به حال خودتان بسوزد که قوانین مملکت تان را دارند به سمتی می برند که قانون چند همسری را برای مردان مجاز کنند. دیری نخواهد پایید که خودتان هم باید همسر دوم و سوم و یا چندم یک مرد باشید. دلتان به حال قوانین نوشته و نانوشته مملکت خودتان بسوزد که همه بر علیه زنان هستند. کشور عربستان در کمتر از یک ماه آزادی ها و حقوق زیادی برای زنانش قایل شد، در حالیکه وضعیت حقوق زنان کشور خودمان هنوز اندر خم یک کوچه است.
هیچ گاه درک نکردم که چرا زنان ایرانی تا این حد بر علیه همجنس خودشان فعالیت می کنند و در برخی موارد حتا آتش شان از مردها هم تندتر است و در افکار مردسالارانه گوی سبقت را از بعضی مردان و حکومت فعلی هم ربوده اند.
به نظرتان وقتش نرسیده که به جای تحقیر و تمسخر همجنسن مان و تن دادن به کلیشه های نخ نمای ضد زن به فکر احیای حقوق خودمان باشیم و در این راه قدمی برداریم!؟ به نظرتان وقتش نرسیده برای دخترمان و نسل آینده زنان ایران و برای روزهای پیش رویمان سرنوشت بهتری را رقم بزنیم!؟
گفتا ز که نالیم
از برماست که برماست"
ریما
مرتبط با این پست:
https://t.me/Tavaana_TavaanaTech/22115
مطلب فوق را یکی از همراهان توانا به نام ریما فرستاده است. شما هم میتوانید نظرات خود را از, طریق آی دی ادمین تلگرام توانا ارسال فرمایید.
@Tavaana_TavaanaTech
"خانم های عزیز از ماست که بر ماست...
متاسفانه در هیچ کشوری و در هیچ جای دنیا اینگونه که زنان ایرانی بر علیه خودشان فعالیت می کنند و همجنسان خود را به باد تمسخر و تحقیر می گیرند و حتا در بعضی موارد زیر آب همجنس خود را به ناجوانمردانه ترین شکل ممکن می زنند و در یک کلام این حجم از زن ستیزی توسط خود زنان در هیچ کجای نقشه ی جغرافیایی سابقه نداشته و ندارد.
این خانم ایرانی با اینکه خود یک زن است و قاعدتا باید برای زنان دیگر در هر کجای این دنیا برای به دست آوردن حتا کوچکترین حق و حقوقی خوشحال باشد، به جای آن واکنش تحقیرآمیز و تمسخر آمیز داشته که جدا باعث شرمندگی است.
خانم محترمی که این توییت را ارسال کردی؛ خدمت مبارکتان عرض کنم که شما لازم نیست نگران مردهای عربستانی باشید و دلتان به حال آنها بسوزد بهتر است دلتان به حال خودتان بسوزد که قوانین مملکت تان را دارند به سمتی می برند که قانون چند همسری را برای مردان مجاز کنند. دیری نخواهد پایید که خودتان هم باید همسر دوم و سوم و یا چندم یک مرد باشید. دلتان به حال قوانین نوشته و نانوشته مملکت خودتان بسوزد که همه بر علیه زنان هستند. کشور عربستان در کمتر از یک ماه آزادی ها و حقوق زیادی برای زنانش قایل شد، در حالیکه وضعیت حقوق زنان کشور خودمان هنوز اندر خم یک کوچه است.
هیچ گاه درک نکردم که چرا زنان ایرانی تا این حد بر علیه همجنس خودشان فعالیت می کنند و در برخی موارد حتا آتش شان از مردها هم تندتر است و در افکار مردسالارانه گوی سبقت را از بعضی مردان و حکومت فعلی هم ربوده اند.
به نظرتان وقتش نرسیده که به جای تحقیر و تمسخر همجنسن مان و تن دادن به کلیشه های نخ نمای ضد زن به فکر احیای حقوق خودمان باشیم و در این راه قدمی برداریم!؟ به نظرتان وقتش نرسیده برای دخترمان و نسل آینده زنان ایران و برای روزهای پیش رویمان سرنوشت بهتری را رقم بزنیم!؟
گفتا ز که نالیم
از برماست که برماست"
ریما
مرتبط با این پست:
https://t.me/Tavaana_TavaanaTech/22115
مطلب فوق را یکی از همراهان توانا به نام ریما فرستاده است. شما هم میتوانید نظرات خود را از, طریق آی دی ادمین تلگرام توانا ارسال فرمایید.
@Tavaana_TavaanaTech
Telegram
آموزشکده توانا
در حالیکه زنان عربستانی از این موضوع که دیگر می توانند گواهینامه رانندگی دریافت کنند خشنود هستند و در حالیکه بسیاری از فعالان حقوق زنان آزادی های اخیر برای زنان در عربستان را نویدبخش می دانند، برخی نیز انگار این آزادی را چندان برنمی تابند!
از جمله این خانم…
از جمله این خانم…