پادشاهی‌خواهان توئیتر
862 subscribers
20.5K photos
9.24K videos
158 files
34.4K links
روشنگری تنها راه نجات بشریت از شر خرافه است.
Download Telegram
١-خیلی جوون عاشق شدم و فکر میکردم اگر کاوه نباشه حتی یکساعت هم نمیتونم زندگی کنم!!مامانم مخالف بود که عروسی کنم،بابام هم که اصلا افتاده بود سر لج و باهم قهر بودیم،یعنی اگر حتی مامانم اجازه میداد بابام نمیومد امضا کنه،خوشحالم که مادر بسیار متمدنی داشتم که برام یه

٢-آپارتمان اجاره کرد،که ما بریم یه مدتی زندگی کنیم تا ببینیم چی میشه!دیگه دنیای من شده بود عشق زندگیم و خونمون و دوستامون که دیگه خونه ما پاتوقشون شده بود!
سال٧۶ دیگه داستان انتخابات خیلی داغ شده بود و تو تموم دورهمی ها همه دوستامون راجع به خاتمی حرف میزدند، من تقریبا

٣-هر روز به مامانم سر میزدم و خوشحالیم به این بود که از نظر سیاسی حداقل یه نفر بود که باهم هم عقیده بودیم.حتی یکی از دوستان مادربزرگم که از متمولین قبل از انقلاب بود و همه چیزشو رو مصادره کرده بودند و هر روز چادر سر میکرد می‌رفت دادستانی هم با افتخار می‌گفت:من

۴-اخرین باری که رای دادم به هویدا بود! و بالاخره یه روز با مامانم دعواشون شد😂 اگر چه که چند ماه بعد آشتی کردند ولی اون خانم هیچوقت نپذیرفت که اشتباه کرده.
من از نظر دوستام شده بودم منفورترین، عقده‌ای ترین،دگم ترین، نامتمدن ترین و خلاصه غیر قابل معاشرت ترین در

۵-بین دوستام
تو اون حماقت و عشق جوونی که حاضر بودم برای کاوه بمیرم مطمئن بود که هر چی بگه گوش میکنم، اما سر این مسأله وقتی فهمید که راهی وجود نداره از چند روز قبل از انتخابات شروع کرد به زمزمه که شناسنامتو بده حالا که خودت نمیخوایی رای بدی یکی بجات بره رای بده! و این

۶-داستان به جنگ و دعوا کشیده شد و من و شناسنامم به خونه مامانم پناهنده شدیم! صبح روز انتخابات کاوه با ماشین من! رفت دوستاش (دوستای سابق من که دیگه باهام قهر بودند)رو برداشت و رفتند رای دادند. من حالم بد بود فکر میکردم نکنه من اشتباه میکنم،نکنه دیگه همیشه تنها بمونم، یا

٧-نکنه کاوه دیگه نخواد با من بمونه! مامانم هم همین وضعیت رو داشت عصبی بود خیلی،ساعت ١٠ صبح شروع کردیم با هم ویسکی خوردن و بعد از یکساعت صدای موزیک رو تا آسمون برده بودیم و دوتایی میرقصیدیم I want to break free و under pressure کویین رو صد بار گذاشتیم و رقصیدیم و

٨-ساعت ۴بعدازظهر ناهار خوردیم و رو مبل بیهوش شدیم!
تا بوق سگ فرداش همه در حال پایکوبی بودن، بعد از اعلام نتایج صدای بوق و موزیک از توی خیابون میومد. مردم بقول خودشون انتخاب!کرده بودند! با اینکه هیچ چیزی عوض نشد ولی تا سال ٨٨ من همچنان برای عده‌ای از دوستان سابقم همون

٩-آدم منفور بودم! چند سال بعد کاوه در فرانسه پناهنده سیاسی شد! و سیاست در ایران رو فراموش کرد و زندگی جدیدی شروع کرد.
دوستانم هم فقط چند تاشون اعتراف کردند که اشتباه کردند و تحت تأثیر اتفاقات توی جامعه اونروز بودند.اونها قابل فهم هستند ولی صف‌های طولانی جلوی سفارت‌ها رو

١٠-هیچوقت هضم نکردم، هیچوقت!
این بود داستان #٢خرداد من.

janan Khorramجانان خرم

@TwitterMamnoe