تنها صفحه رسمی محمد قائد about_ghaed
3.63K subscribers
207 photos
106 files
256 links
کانال رسمی تلگرام #محمد_قائد با تایید ایشان و مدیریت #مهدی_فاتحی برای انتشار فایل و متن های ایشان است
Download Telegram
أملاتی در فولکلور سیاسی (بهمن ۹۲)
یانکی و حاج‌آقا
در صحنهٔ سیاسی ایران آدمهای مفخـّم و درس‌خوانده و دنیادیده‌ای که اختلافهای مرامی و نظری دارند مشکل می‌توانند حتی با همدیگر مذاکره کنند، تا چه رسد کنار بیایند. تعجبی ندارد کشتی‌گیر و وزنه‌بردار و بزن‌بهادرهایی که خودشان را به طمع ویسکی و دلار به سفارت آمریکا چسبانده‌اند چشم دیدن همدیگر نداشته باشند و اختلافاتشان را ایلچی فرنگ حل‌وفصل کند. سال ١٢٨٦ همین بود، ١٢٩٩ همین بود، ٣٢ همین بود، ٥٧ همین بود، امروز همین است.
👍13🖕6❤3👏3
مؤمنانی می‌گویند آرزوی مرگ دیگران کردن گناه است. اما در این باره که خشنودی از مرگ کسی مذموم باشد توصیه‌ای نشده شاید چون احساس را، برخلاف ملاحظات عقلی، مشکل بتوان با استدلال مهار کرد.
https://mghaed.com/
👍16❤6🖕6👏3
فکر روشنگری مقدّم بر روشنفکری
آزردگان از وقایع ۵۷ با چپ‌انگاری روشنفکرها با یک تیر دو نشان می‌زنند: هم کل درس‌خوانده‌هایی که زمانی قرار بود مملکت را مثل خارجه کنند، و هم کسانی که متهم به اعتقاد به مهندسی ِ اجتماعی‌اند.
نباید انتظار داشت تکرار کلیشه‌های ضدیّت با روشنگری در پوشش انتقاد گدازنده از روشنفکرها کلاً متوقف شود. همین قدر که طوطیانی بر حرفهای قالبی تأمل کنند غنیمت است.
https://mghaed.com/post/enlightenment_before_intellectualism/
👍16❤6🖕4👎3👏1
این سرزمین تا دهه‌های دوم و سوم قرن نوزدهم همانی بود که پانصد و هشتصد و دو هزار سال پیش‌تر . ارسطو با رضایت خاطر عقیده داشت هر چیز لازم و ممکنی کشف و اختراع شده: چرخ، گاری، تیروکمان،‌ خیش چوبی، دلو آب‌کشی. در قرن بیستم طی پنجاه‌شصت سال الگوی فکری ارسطو را پشت سر گذاشت و از خاکستر برخاست
❤39👍12👏5👎2
تخم اشکی بفشان خوشهٔ ‌آهی برچین | سایت محمد قائد
https://mghaed.com/post/tear_bottles/
👍6
تخم اشکی بفشان خوشهٔ ‌آهی برچین
یا
خلایق گریه کنین ثوابه*

کتاب لاتین ساتیریکون دو هزار سال پیش در رم عهد نرون که به افراطهای مجنونانه شهرت دارد نوشته شد. در فصلی از آن،‌ زنی شُهره به پاکدامنی و وفاداری از فاجعهٔ‌ مرگ شوی عزیز چنان ویران می‌شود که چندین روز و شب کنار پیکر بیجان او سوگواری می‌کند و از فرط اندوه خواب و خوراک ندارد.

در همان گورستان، سربازی مأمور نگهبانی کنار سارق مصلوبی است تا کسانش فرصت ربودن و دفن او نیابند. در خاموشی دخمهٔ سرد و تاریک، مصاحبت مطبوع و قمقمهٔ شراب سرباز جوان به دل شکستهٔ بانوی سوگوار گرمی و نور می‌بخشد، آن را داغ و آتشین می‌کند و غیره و غیره.
وقتی نگهبان با وحشت درمی‌یابد همزمان با کامجویی او و بانوی پارسا جسد مصلوب را خویشانش برده‌اند، تصمیم می‌گیرد منتظر اعدامی دردناک نماند و بیدرنگ دست به خودکشی بزند. اما بانوی اینک رَسته از سوگ پیشنهاد می‌کند جسد بی‌مصرف شوی پرکشیده را به صلیب میخکوب کنند تا یک فقدانْ دو نشود و جهانْ تُهی از عشق نماند.

اینک می‌خوانیم یونانیان و رومیان اشک حسرت و درد خویش را در اشکدانهایی همراه جسد متوفیٰ به خاک می‌سپردند. ممکن است یکی از این شیشه‌ها را بانوی گریان و نالان ِ مظهر وفاداری کنار پیکر محبوب ازدست‌رفته نهاده باشد.

اپیزود فیلم فلینی و کل آن از روایت گایوس پترونیوس** را ببینید و حال کنید اساسی.

* مصرعی از صائب تبریزی و جمله‌ای برگرفته از شهر قصه.
** فصل «فرزانگان و بقالها» در دفترچهٔ‌ خاطرات و فراموشی را با روایتی دیگر از همین کتاب آغازیده‌ام.

۱۱ دی ۴۰۳
❤17👏2
خداباوران و رقاصها | سایت محمد قائد
https://mghaed.com/post/believers_and_hoofers/
❤4
کلاً عناد ورزیدن به حرکات موزون تا حد زیادی فروکش کرده و ترقّص وسط خیابان عادی شده. می‌توان پنداشت رژیم ولایی پس از چند سال نبرد خصمانهٔ تن‌به‌تن با جماعت، ناگزیر از رهاکردن این خاکریز شده‌ باشد.
❤19👏11👍7🥱4👎3👌3
عضو مبهم و گمنام' با نیمچه مدادی در دست

از فصل «تاریک و روشن دالان ابدیت»
دربارهٔ ‌درگذشتگان
در کتاب ماضی بعید ناکامل
مجموعهٔ پرسش و پاسخ مکتوب
مهدی فاتحی:
دربارهٔ میرزاده عشقی و زمانه‌اش کتاب تألیف کرده‌اید. شباهتی از نظر جهان‌بینی و منش بین این دو نفر که از نظر زمانی فاصلهٔ زیادی با هم ندارند دیده‌اید؟

در انفجار استعدادها و در شرایطی که جامعهٔ‌ ایران از زیر رسوبات تاریخی برمی‌خاست و تکان می‌خورد، کار آن آدمها درک جریان ادبیات پیشرو ایران و همراهی با آن در گذر از کلاسیسم به رمانتیسم و به رئالیسم و ناتورالیسم (و در مورد بوف کور، سوررئالیسم و دادائیسم) بود، بسیار شبیه مسیری که اروپا از صد سال پیش‌تر پیموده بود.

همان زمان در ایران تجربه‌گران جوان می‌کوشیدند شعر را به نثر، و نثر را به گفتار نزدیک کنند. میرزاده عشقی متولد ۱۲۷۳ (عصر ناصرالدین شاه)، نیما یوشیج ۱۲۷۶ (یک سال پس از ترور ناصرالدین شاه، هر دو در قرن نوزدهم)، صادق هدایت ۱۲۸۱ در ابتدای قرن بیستم (دو نفر اخیر در عهد مظفرالدین شاه)
در تحول بسیار مهم تاریخی، انتشار روزنامه جای چندانی برای غوطه‌‌خوردن در آرایه‌های ادبی و صنایع بدیعی و لفّاظی و سخن‌پردازی نمی‌گذاشت. مقالهٔ نشریهٔ یومیه و هفتگی اگر در کمترین زمان برای اقلیت باسواد قابل خواندن و به آسانی قابل درک نبود نادیده گرفته می‌شد و انگار نه انگار. نیما، در نخستین قدم، سال ۱۳۰۰ منظومهٔ «افسانه» را برای چاپ در روزنامهٔ قرن بیستم به عشقی داد. هر دو نفر توجه داشتند آدمهایی‌اند از سلسلهٔ جدید کسانی که فکر جامعه را تغییر خواهند داد.

بین ۱۳۱۰ تا ۲۰ از جمعیتی شاید حدوداً ۱۴ میلیون فقط چند درصد باسواد در حد مطالعهٔ کتاب و مطبوعات، هنوز عمدتاً روزنامه،1 بودند و از آن میان اقلیتی بسیار کوچک، شاید کمتر از نیم‌درهزار کل جمعیت، نوشتن رمان و داستان و شعر نو به سبک خارجه را جدی می‌گرفت و احتمالاً مفید می‌دانست.2 اکثریت باسوادها اعتقاد داشت هرآنچه ارزش نوشتن و سرودن داشته از قدما به ما ارث رسیده و در برابر حماسه و بیانات حکیمانه و نصایح و منظومهٔ عاشقانهٔ مفاخر ادبی، تمرینهای بچگانهٔ امروزیها نه تنها نالازم که نامعقول است.

هر سه نفر دارای قریحهٔ ممتاز بودند و انتظار توجه بیشتری از سوی جامعه داشتند اما در واقعیت عینی، نیم‌قرن طول کشید تا قلم‌زدن، سرودن و نوشتن بتواند شغل باشد، یعنی جماعت به اندازهٔ کافی بخرند و بخوانند و بفهمند.

برتولت برشت ۱۸۹۸ به دنیا آمد، چهار سال کوچک‌تر از عشقى. در همان دههٔ ۱۹۲۰ که عشقی برای به صحنه بردن «نمایش تمام‌آهنگی» در سالن گراند هتل لاله‌زار مایه‌سوز شد، برشت با اجرای میان پرده‌های سیاسی در برلن حسابی پول در‌می‌آورد و از زدوخورد و بکُش‌بکُش برلن آن روزگار، برخلاف عشقی، جان به در برد.

سینیزم، بددلی و کج‌خلقی (این یکی به بیان کمتر ادبی،‌ اخلاق گـُه‌مرغیِ آدم یُبس) روزگاری صفاتی عادی و حتی امتیاز برای اهل معنی بود: آدم بافکر برخلاف عوام کالانعام زود ارضا نمی‌شود (ناصرخسرو که سروده‌هایش کم خوانده می‌شود اما در فرهنگ ایران از احترام برخوردار است مباهات می‌کند ’’خنده از بى‌خردان خيزد، چون خندم/چون خرد سخت گرفته‌ست گريبانم‘‘).

می‌توان گفت هر سه نفر منفی‌باف، مرگ‌پراکن، ضد شهر و تحقیرکنندهٔ شهرنشینی بودند ــــ البته شهر ایرانی؛ نیما یوشیج در تجریش و یوش زندگی کرد و جایی بیرون از ایران ندید اما عشقی استانبول و هدایت پاریس را می‌پسندید.

تماشایی است که تلاش می‌کنند هر مقدار کوچه‌خیابان روزگار هدایت از گودبرداری جان به در برده به همان شکل حفظ شود، و جماعت از آنها عکس می‌گیرند در اینترنت هوا می‌کنند (از تأسف‌های من هم برچیده‌‌شدن کافه نادری و پاپریکا و سایر یادگارهای آن دوران است). نویسندهٔ باریک‌بین به آن فضا و حال‌وهوا می‌گفت ’’چاهک خلا‘‘.

اگر هم منظورش نظام سیاسی و اداری مملکت بود، با او بد تا نمی‌کردند؛ پیاپی استخدام می‌شد، چند ماهی حقوق می‌گرفت و با جور شدن پول توجیبی ول می‌کرد، از جمله با این بهانه که صبحها ابداً قادر به ترجمه به زبان آدمیزاد نیست.

بدبینی به هزارتوهای مخوف شهر منحصر به ایران نبود. چند دهه پیش از آنکه فیلم جنگل آسفالت ساخته شود، آپتون سینکلر سوسیالیست آمریکایی عنوان رمانش دربارهٔ روزگار کارگران کشتارگاه شیکاگو را جنگل گذاشت. سن‌پترزبورگ در جنایت و مکافات جایی بود مخوف، و بدتر از آن، پسکوچه‌های تاریک و کثیف و پر از ادرار و مدفوع لندن در آلیور تویست دیکنز بیشتر مصداق خلا بود تا کوشک و فردوسی و لاله‌زار عهد هدایت. البته در قیاس مع‌الفارق محلهٔ مخروبهٔ فقرای لندن و خیابانهای تازه‌ساز اعیانی تهران باید احتیاط کرد.

در سیمای نجیب یک آنارشیست از بدگفتن مکرر نیما یوشیج به شهر و شهرنشین هم نقل کرده‌ام: ’’زندگى در شهر فرسايد مرا/صحبت شهرى بيازارد مرا/ شهر باشد منبع بس مفسده/بس بدى، بس فتنه‌ها، بس بيهده!/تا كه اين وضع است در پايندگى/نيست هرگز شهر جاى زندگى/جان فداى مردم جنگل‌نشين!/ آفرين بر ساده‌لوحان، آفرين!‘‘ 3
❤10👍7👎1👏1
پس از یک‌دهه‌‌ونیم جنگ و آشوب داخلی، خلع یک شاه، سرزیر حواشی جنگ بین‌الملل به ایران و فقر و قحطی و بی‌سامانی، عشقی می‌سرود: ’’برو به مالیه تا آنکه چیزها بینی/که مرده‌شویْ بسی پشت میزها بینی/برو به نظمیه تا هیزها بینی/ برو به عدلیه تا بی‌تمیزها4 بینی/چه بی‌تمیز کسانی شدند میزنشین.‘‘5 یعنی ملت ایران در نگاه ناظران تلخ اندیش قدم اول را برنداشته به گودال اسفل‌السافلین تباهی سرازیر شد.

در اوج پیشرفت اقتصادی و اجتماعی ایران اواخر دههٔ ۴۰ و ابتدای ۵۰ استعاره‌های جنگلِ شهر، اسطورهٔ شقاوت، جنگل آهن و سیمان و غیره در محصولات بازار پررونق شعر نو فراوان به چشم می‌خورْد. نسل جدید خاطرهٔ همان سالها را روی سر و چشم می‌گذارد و عزیز می‌دارد.
❤6👌2
پانویس:
صحنه‌ای عادی در ایران معاصر:‌ ردیف مردانی با گردن کج در برابر دکهٔ‌ مطبوعات ایستاده‌اند روزنامه‌ مطالعه می‌کنند و حتی نشریات روی بساط را ورق می‌زنند (زنها که انگار مفت‌خوانی و چشم‌چرانی را ناپسند می‌دانند تقریباً هیچ‌گاه). از پیدایش مطبوعات در دربار ناصرالدین شاه و حتی در شور و جوش نهضت مشروطیت در تبریز،‌ جماعت از پول‌دادن برای روزنامه و مجله اکراه داشتند. شاید تصویر شاعرهایی که به امید یا طمع صله مدح و ثنا می‌بافتند (رسمی که همراه با صفویه ور افتاد) بر ارباب جراید سایه انداخت و آنها را کاسبهای نالازمی جلوه داد که با تکثیر حرفهای مهمل ارتزاق می‌کنند. تشکیل ’’کمپانی‘‘ برای اجاره‌کردن روزنامه‌های ملانصرالدین در بازار تبریز و قرن بیستم در بازار تهران غایت خسّت و تنگ نظری جماعتی مرتجع و در عین حال بی‌اصول بود که میل دارند قدری تفریح کنند اما اکراه دارند بخرند مبادا چند شاهی نصیب منوّرالفکر تارک‌الصلوة شود. فضاحتی گمانم یگانه در جهان و منحصر به نیرنگستان ‌اسلام‌زدهٔ ‌ما.
تا میانهٔ دههٔ ۳۰ و بالا رفتن سطح درآمدها، در چند شهر بزرگ ایران ترجمهٔ رمانهای خارجی از قبیل کنت ِ مونت‌کریستو و سه تفنگدار چاپ‌شده روی کاغذ کاهی را شبی ده‌شاهی (نیم‌ریال) کرایه می‌دادند.
سالها پس انتقال بقایای استخوانهای نیما یوشیج از تهران به مازندران، فرزندش که پروژهٔ ‌نالازم نبش قبر را عَلم کرد شکایت دارد در آن مکان بساط آش‌فروشی راه انداخته‌اند. همین شخص گونی سروده‌های پدر را تبدیل به کتابهایی کرد که ضخامت کاغذ متن هر یک کمتر از ضخامت دو جلد گالینگور آن بود و سالها تا توانست خلق‌الله را با شعرفروشی دوشید اما راضی نیست ’’مردم جنگل‌نشین‘‘ مورد علاقهٔ ابوی با فروش منصفانه و شرافتمندانهٔ آش به زائران ازنفس‌افتادهٔ آرامگاه پدر شعر نو صنار کاسبی کنند. نتیجهٔ تعلیم و تربیت علی اسفندیاری جای زکی‌گفتن دارد.
کنایه به مجلس تمیز و سپس دیوان عالی تمیز که سال ۱۳۱۶ دیوان عالی کشور نام گرفت.
چاپ اولیهٔ ۱۳۰۲ «ایده‌آل عشق یا سه تابلو مریم» در شفق سرخ را ندیده‌ام. در تجدید چاپهای شیراز و تهران منظومه پس از شهریور ۲۰ کلمات چیزها و میزها و هیزها/حیزها و بی‌تمیزها را دستکاری کرده‌اند و وزن مصرعها را (که گمانم از ابتدا بی‌اشکال نبوده) به هم ریخته‌اند. خودداری از ویرایشگری روا ندانستم و این به نظرم بهتر از شکلهای موجود است.
❤16👍5👏5
مهدی فاتحی: شما هم سؤالاتتان را از هوش مصنوعی می‌پرسید؟

بله، اما تاکنون نه دقیقاً با همین اسم. بسیاری اوقات دنبال اطلاعاتی برای تشکیل یا تکمیل یک بحث می‌گردم. مثلاً در بررسی پیشینهٔ تعزیهٔ شیر و فضّهٔ شعار ’مرگ بر آمریکا‘ در جنگل مولای خاورمیانه، می‌خواستم پیشینهٔ شناسایی رسمی امریکا را بدانم. جستجویم بدون اینترنت و موتور جستجوی گوگل و ویکیپدیا، ممکن بود به مدتی طولانی‌تر ورق‌زدن کتابها و سر زدن به کتابخانه‌ها نیاز داشته باشد. پیشگام ِ به‌رسمیت‌شناختن ایالات متحده نه سویس بود، نه فرانسه و نه هیچ کشور اروپایی دیگری. نخستین مملکتی که سال ۱۷۷۷ کشور تازه‌تأسیس ایالات متحدهٔ ‌آمریکا با سیزده ایالت و چهار میلیون جمعیت را به رسمیت شناخت مغرب (یا مراکش) نام داشت.

رابطهٔ مغرب ِ عربی‌زبان ِ اسلامی (خاستگاه اتللوی شکسپیر) با کُلُنی‌های نیوانگلند بسیار نزدیک و خاص بود: به آنها برده می‌فروخت و پول حسابی به کیسه می‌ریخت. شکارچیان برده و تاجران مسلمان مدیترانه بومیان پائین‌دست قارهٔ‌ سیاه (صحرای غربی، مالی، موریتانی و سنگال امروزی)‌ را می‌گرفتند مثل گوسفند در طبقهٔ ‌تحتانی ‌کشتیهای چوبی می‌ریختند، به غرب تنگهٔ ‌جبل‌الطارق در اقیانوس اطلس می‌بردند تحویل برده‌فروش‌های آمریکایی می‌دادند تا برای کار در مزارع قارهٔ‌ جدید ببرند.

بامزه است از ه.م. سؤال کنی و بگوید ’شر درست نکن جانم. آن چیزهایی هم که می‌دانی بهتر است پیش خودت بماند.‘

اطلاعات فراوانی همواره در اینترنت در دسترس بوده، همچنان که در یک کتابخانهٔ بزرگ جامع. آنچه تازگی دارد به‌دست‌دادن سنتز از داده‌ها برای اظهار نظر است با حالت تدریس و تعلیم.

اطمینان دارم کتاب خطی و چاپی دربارهٔ ‌اسلام در کتابخانه‌های بزرگ دنیا بیش از آنهایی باشد که تاکنون منتشر و/یا به عربی و ترکی و فارسی ترجمه شده. حتی در دستیابی اهل تحقیق به آنها سختگیری می‌کنند با شرط منع کپی و نسخه‌برداری و تجدید چاپ. چند بار پیش آمده در هایپرلینک مطلب به جایی ارجاع داده‌ام متعلق به مؤسسات اسلامی رسمی داخلی که برای تبلیغات بودجه‌های کلان می‌گیرند. به محض هواشدن مطلب من، آن صفحه یا مقاله را برداشته‌اند. یعنی صاحبکار که هر سال دهها و صدها میلیارد برای تبلیغات شفاهی و راه انداختن راهپیمایی دستجات قمه و قیمه می‌گیرد وقتی می‌فهمد کارمندانش چنان متنی هوا کرده‌اند و کسی استفادهٔ‌ مکتوب کرده حذفش‌ می‌کند.

مدتهاست یاد گرفته‌ام تصویر مطالبی را که حدس می‌زنم حساسیت برانگیز باشد ضبط کنم در همان حال که امیدوارم اصل صفحه و مطلب را از بین نبرند. دارندگان التزام عملی به خدا و به دلار اگر به گناه و ثواب اعتقاد دارند قرآن می‌گوید و عَلّمَ ‌الانسان مالَم یعلم (آموخت به انسان هر آنچه نمی‌دانست). نگهداشتن خلایق در جهالت باید خلاف میل و مشیّت پروردگار باشد.

با توجه به وقایع خونین خیابانهای پاکستان و افغانستان و ایران و حتی خود کشورهای غربی شاید بتوان گفت عصر روشنگری در ممالک اسلامی شروع نشده؛ نهاد دیانت اسلام تحمل نمی‌کند کسی بیش از مفتی و واعظ بداند. بامزه است از ه.م. سؤال کنی و بگوید ’شر درست نکن جانم. آن چیزهایی هم که می‌دانی بهتر است پیش خودت بماند.‘
❤23👍12👎1👏1
شاعرﮤ معاصر به‌مثاﺑﮥ دارکوب ملامتگر:
تجرﺑﮥ کانون نویسندگان
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
روشنگری در غرب فقط کتاب و مقاله نبود، کتاب و مقاله بازتاب فهم جدید انسان نو از زندگی و طبیعت بود،‌ فهمی که در تجارت و صنعت و معماری و کشاورزی هم جریان داشت. در راهرو قطار عازم شمال‌شرق مختاری هر قدر بخواهی رو به جنوب‌غرب قدم بزنی. آدمی مانند برتراند راسل کمک می‌کند گوشی دستمان باشد هگل و کانت و امثال آنها سکاندار و پشت فرمان نبودند. سفینه با نیروی باد و بخار و پارو و جریان آب به طرفی می‌رفت، آنها هم روی عرشه حرفهایی می‌زدند که ممکن بود منطبق بر سیر تحولات جامعه باشد یا نباشد.

کانون نویسندگان میان حداقل شرایط، یعنی داشتن دو کتاب، و اعتبار حرفه‌ای در تعلیق است هرچند همچنان نامی معتبر به حساب می‌آید و احکام حبس ماراتن را مانند چماق‌ تهدید بالای سر اعضای آن نگه می‌دارند.

امروز ده کتاب هم به‌خودی‌خود معنی خاصی ندارد. تعداد ناشرهای رانتی هفت‌هشت‌ده برابر کتابفروشی‌های سراسر مملکت است. جلو دانشگاه تهران یا در مغازه‌های فتوکپی چندین جلد کتاب در زمینهٔ انواع رِزین و شیمی صنعتی، سیری در عمق و عظمت افکار مولانا، مدرنیته در ایران و خیانت روشنفکران، ترجمه‌ای مثلاً جدید از رمان بارها ترجمه‌شدهٔ جوان‌پسند، راه‌حل خشکسالی و یکی‌دو دفتر شعر نو سفارش بدهید و مبلغ مورد توافق را بپردازید. تألیف انواع و اقسام متون،‌ به‌اصطلاح اهل کوچه‌بازار، ’کُننده‘ دارد (رفته‌رفته تخم‌جنّی درون کامپیوتر به نام هوشواره) و دستپخت‌ مؤلفان و مترجمان بی‌نام‌ونشان برای مصارف پایان‌نامه‌ و ترفیع دانشگاهی، یا صرفاً برای اهدا به این و آن، حاضر و آماده است. در دستگاه ریسوگراف می‌گذارند و پیک موتوری کتابهایی با جلد گالینگور زرکوب، و پیشوند ’دکتر‘ جلو اسمتان در صورت درخواست، در (یا درب) منزل تحویل می‌دهد. نه چک زدیم نه چونه/عروس اومد تو خونه.

وقتی چیزی می‌نویسی که در جهت جریان اصلی نباشد، یقه‌ات را می‌گیرند و شدت عواقب بستگی دارد به تأثیر نوشته‌ات. کلمه و کلام و خصوصاً متن منظوم در فرهنگ زبان فارسی و در جامعهٔ ایران اهمیتی فوق‌العاده و حتی می‌توان گفت غیرعادی دارد (به گفتهٔ مدرّس آمریکایی ادبیات فارسی،‌ در حد ورزشکارها در کشور او). شاعر قدمایی ِ جزو مفاخر ملّی به معنی آدمی نیست که کلمه ردیف می‌کرد صنار کاسب می‌شد؛ اَبَرانسانی بود دانای راز، و اگر اسرار ازل و حکمت ابدی نمی‌دانست به گور پدرش خندید شعر گفت. الباقی در:

Poetess as Scolding Woodpecker
https://mghaed.com/post/poetess_as_scolding_woodpecker/
a chapter of
Past Perfect Interruptus: A Conversational Memoir
to be published
in
https://mghaed.com

cartoon by Andrew Toos
❤10👍6
فصلی از کتاب در دست انتشار ماضی بعید ناکامل


https://mghaed.com/post/poetess_as_scolding_woodpecker/
❤3👍1👏1
تنها صفحه رسمی محمد قائد about_ghaed
هفت قدم تا ابدیت https://mghaed.com/essays/snaps/93/ambulance_chasing.htm
هفت قدم تا ابدیت

آیا مرگ جزو احوال شخصیه است؟ بلی، از این نظر که فرد باید شخصاً بمیرد. نه، دست‌کم به این سبب که جسد متوفی مسئلهٔ سایرین است نه خود فرد میرنده یا میرا یا میرشگر.



از عجایب مردن در ایران معاصر یکی این است که علاقه به موضوع چنان از حیطهٔ خرده‌فرهنگ مذهب به همه سرایت کرده که انگار کمتر کسی زمانی به جنبهٔ خصوصی مرگ کمترین اعتقادی داشته است. این را باید موفقیتی برای دیانت به حساب آورد که توانسته جماعت را مرگ‌اندیش‌تر کند؟



نویسندگان بسیاری یادداشت‌ها پیرامون خاکسپاری سیمین بهبهانی انگار مسابقه گذاشته‌اند تا کمترین جنبهٔ خصوصی و شخصی و خانوادگی برای ویزا شدن پاسپورت اشخاص باقی نماند: بر سر سخنرانی تدفین، بر سر کف‌زدن یا تکرار جملاتی عربی هنگام تشویق جنازه، بر سر مکان خاکسپاری، بر سر عضویت متوفی در کانون نویسندگان و چند موضوع دیگر.



زمانی در آمریکا می‌گفتند افرادی تا چشمشان به آمبولانس می‌افتد به تعقیب آن می‌پردازند تا وکالتنامه‌ای به امضای مصدوم یا محتضر برسانند و طبق آن از کسی، جایی، چیزی شکایت کنند: هرچه ماسید نصف من نصف تو. سالهاست تعقیب آمبولانس از سوی کانون وکلا و سایر انجمنهای قضایی جهان و در قوانین مدنی تخلف و جرم شناخته می‌شود.



امید که در ایران هم توجه بیش از حد به آمبولانس تقبیح شود. فرهنگ عامه به منظور ایجاد حس همدلی و تألیف قلوب می‌گوید هفت قدم رفتن پشت جنازه ثواب دارد. آنچه در اینترنت شاهدیم بیشتر تضعیف قلوب است.



در این‌جا به دو نکته بسنده کنم. نزاع بر سر مکان خاکسپاری افراد بحثی است بغایت مبتذل و مهمل، خصوصاً از سوی کسانی که مکان قبر را در آمرزش متوفی دخیل نمی‌دانند یا اساساً اعتقادی به رستگاری و غیره ندارند.



اینکه کسی میل داشته باشد در جوار مقدسین به خاک سپرده شود قابل درک است. اینکه بگوییم "در سینه‌های مردم عارف مزار ماست" و بعد بر سر مقبرهٔ خصوصی به‌عنوان لژ خانوادگی ِ دور از قبرستان عوام‌الناس بحث کنیم از مبتذل هم مبتذل‌تر است. وقتی خانوادهٔ متوفی می‌گوید قبول دارد، بحث اضافی، به گفتهٔ ادبا، حشو قبیح است.



و دربارهٔ عضویت سیمین بهبهانی در کانون نویسندگان، سال ٨٠ قرار بود ما فقط یک سال هیئت دبیران کانون باشیم اما به سبب ممنوعیت برگزاری انتخابات جدید به سه سال کشید. آخرین بار سال ٨٣ او را دیدم. گمان ندارم و باور نمی‌کنم بعداً از کانون خارج شده باشد.



مرارت سروکله‌زدن با ایشان و تحمل پرخاشهای نالازمش و مشاهداتم در کانون را شاید زمانی قلمی کنم. عنوانش را انتخاب کرده‌ام: «شاعرهٔ معاصر به‌مثابهٔ دارکوب.» می‌ماند نوشتنش که فعلاً نه وقت دارم و نه علاقه‌ای به دخالت (یا "ورود پیدا کردن") در این قشقرق.

۳ شهریور۹۳
❤18👍2