Forwarded from مهدی فاتحی (Mehdi Fatehi)
جرج اُوروِل –نویسندهی مشهور انگلیسی- مقالهای دارد با عنوان یک لیوان چای مطبوع* در آن مقاله علاقه و اشتیاقش به چای را ابراز و اصولی خلل ناپذیر را در قالب یازده قانون پیشنهاد می کند او معتقد به دم کردن چای در قوری سفالی است و اعتقادی به چای آب¬زیپو و چای سبز چینی¬ها ندارد:
نخست، فرد باید از چای هندی یا سیلان استفاده کند. چای چینی مزایایی دارد و دیگر نباید با نگاه تحقیر در آن نگریست –به صرفه است، و میتوان آنرا بدون شیر نوشید- اما چندان محرک نیست. پس از نوشیدنش، نه احساسِ خردمندتر شدن به آدمی دست میدهد، نه شجاعتر یا حتی خوشبینتر شدن. هرآنکس که از عبارت تسلیبخشِ "یک لیوان چای مطبوع" استفاده میکند، همواره منظورش چای هندی است.
دوم، چای باید در اندازهی کم درست شود –یعنی در قوری. چای که فلهای و در کتری درست شود غالبا بیمزه است، چای ارتشی که در کتریهای بزرگ درست میشود مزهی روغن و دوغاب میدهد. قوری باید چینی یا سفالی باشد. قوری نقرهای یا بریتانیایی چای را نامرغوب عمل میآورد، قوری لعابی از آن هم بدتر است. جالب است که قوری مفرغی (که این روزها بسیار نایاب است) چندان بد نیست.
سوم، قوری باید پیشتر گرم شود. چه بهتر که آنرا کنار اجاقی گذاشت، نه اینکه به روش معمول، آب داغی در آن گرداند.
چهارم، چای باید پررنگ باشد. برای یک کوارت، شش قاشق پر چایخوری کفایت میکند. در زمانهی جیرهبندی، چنین مقیاسی برای هر روز هفته تحققپذیر نیست، اما بر این عقیدهام که یک لیوان چای پررنگ، بهتر از بیست لیوان چای کمرنگ است. تمام عشاق چای نه تنها چای را پررنگ میپسندند، بلکه با گذشت هرسال، آن را ذرهای پررنگتر میخواهند –واقعیتی که تصدیقش به افزودن بر سهمیهی بازنشستگان مسن انجامیده.
پنجم، چای باید مستقیم در قوری ریخته شود، بدون هیچ صافی یا کیسهای که چای را به اسارت درآورد. در برخی کشورها، سبدی به جهت مهار برگهای چای، که گویی مضراند، در قوری تعبیه شدهاست. به واقع، فرد میتواند مقداری قابل توجه از برگ چای بخورد بدون اینکه احساس ناخوشی کند. اگر برگهای چای در قوری رها نباشند، به درستی دم نمیکشد.
ششم، لازم است قوری را پیش کتری برد و نه بالعکس. به هنگام تماس آب با چای، لازم است آب در حال قل زدن باشد؛ که بدان معناست که در زمان ریختن آب، کتری همچنان روی شعله است. برخی بر این عقیده اند باید از آبی استفاده کرد که تازه به جوش آمده، من اما تفاوتی احساس نکردهام.
هفتم، پس از به عمل آوردن چای، لازم است کمی به هم زده شود، یا بهتر است کمی قوری را تکان داد، که سبب میشود برگها تهنشین شوند.
هشتم، چای را باید در لیوان مخصوص صبحانه صرف کرد –یعنی همان لیوان استوانهای شکل، نه در فنجان کوچک و کمحجم. لیوان چای مقدار بیشتری در خود جای میدهد، در حالیکه در فنجان و غیره، نیمی از چای پیش از اقدام به نوشیدن خنک شده است.
نهم، پیش از ریختن شیر در چای، خامهی شیر باید گرفته شود. شیر خامهای یا پرچربی مزهی چای را نامطبوع میکند.
دهم، نخست باید چای را در لیوان ریخت. این یکی از پرمناقشهترین نکات است؛ درواقع، در هر خانوادهی بریتانیایی دو سنت فکری حول این موضوع وجود دارد. استدلال¬هایی نسبتا محکم از طرف سنتِ فکریِ نخست-شیر ارائه میشود، اما بر این عقیدهام که استدلال شخص خودم ردنشدنی است. از این قرار که: با ریختن چای درابتدا، و همزدنش به هنگام ریختن شیر، میتوان دقیقا مقدار شیر لازم را تنظیم کرد، حال آنکه در شیوهی وارونهاش، خطر ریختن شیر به میزانی بیش از اندازه محتمل است.
در نهایت، چای باید بدون شکر صرف شود –مگر آنکه به شیوهی روسی بنوشید. به خوبی متوجهم که در این مورد در اقلیتم. چگونه خود را یک چای-دوست واقعی میخوانید، اما هنوز طعم چای را با افزودن شکر نابود میکنید؟ این کار همان اندازه عاقلانه است که به چای نمک یا فلفل بزنید. چای قرار است تلخ باشد، همانگونه که آبجو قرار است تلخ باشد. اگر شیرینش کنید، دیگر طعم چای را نمیچشید، صرفا مزهی شکر را میفهمید؛ آن نوشیدنی را میتوان با شکر و آب جوش تنها هم درست کرد.
ادامه دارد
مهدی فاتحی
نخست، فرد باید از چای هندی یا سیلان استفاده کند. چای چینی مزایایی دارد و دیگر نباید با نگاه تحقیر در آن نگریست –به صرفه است، و میتوان آنرا بدون شیر نوشید- اما چندان محرک نیست. پس از نوشیدنش، نه احساسِ خردمندتر شدن به آدمی دست میدهد، نه شجاعتر یا حتی خوشبینتر شدن. هرآنکس که از عبارت تسلیبخشِ "یک لیوان چای مطبوع" استفاده میکند، همواره منظورش چای هندی است.
دوم، چای باید در اندازهی کم درست شود –یعنی در قوری. چای که فلهای و در کتری درست شود غالبا بیمزه است، چای ارتشی که در کتریهای بزرگ درست میشود مزهی روغن و دوغاب میدهد. قوری باید چینی یا سفالی باشد. قوری نقرهای یا بریتانیایی چای را نامرغوب عمل میآورد، قوری لعابی از آن هم بدتر است. جالب است که قوری مفرغی (که این روزها بسیار نایاب است) چندان بد نیست.
سوم، قوری باید پیشتر گرم شود. چه بهتر که آنرا کنار اجاقی گذاشت، نه اینکه به روش معمول، آب داغی در آن گرداند.
چهارم، چای باید پررنگ باشد. برای یک کوارت، شش قاشق پر چایخوری کفایت میکند. در زمانهی جیرهبندی، چنین مقیاسی برای هر روز هفته تحققپذیر نیست، اما بر این عقیدهام که یک لیوان چای پررنگ، بهتر از بیست لیوان چای کمرنگ است. تمام عشاق چای نه تنها چای را پررنگ میپسندند، بلکه با گذشت هرسال، آن را ذرهای پررنگتر میخواهند –واقعیتی که تصدیقش به افزودن بر سهمیهی بازنشستگان مسن انجامیده.
پنجم، چای باید مستقیم در قوری ریخته شود، بدون هیچ صافی یا کیسهای که چای را به اسارت درآورد. در برخی کشورها، سبدی به جهت مهار برگهای چای، که گویی مضراند، در قوری تعبیه شدهاست. به واقع، فرد میتواند مقداری قابل توجه از برگ چای بخورد بدون اینکه احساس ناخوشی کند. اگر برگهای چای در قوری رها نباشند، به درستی دم نمیکشد.
ششم، لازم است قوری را پیش کتری برد و نه بالعکس. به هنگام تماس آب با چای، لازم است آب در حال قل زدن باشد؛ که بدان معناست که در زمان ریختن آب، کتری همچنان روی شعله است. برخی بر این عقیده اند باید از آبی استفاده کرد که تازه به جوش آمده، من اما تفاوتی احساس نکردهام.
هفتم، پس از به عمل آوردن چای، لازم است کمی به هم زده شود، یا بهتر است کمی قوری را تکان داد، که سبب میشود برگها تهنشین شوند.
هشتم، چای را باید در لیوان مخصوص صبحانه صرف کرد –یعنی همان لیوان استوانهای شکل، نه در فنجان کوچک و کمحجم. لیوان چای مقدار بیشتری در خود جای میدهد، در حالیکه در فنجان و غیره، نیمی از چای پیش از اقدام به نوشیدن خنک شده است.
نهم، پیش از ریختن شیر در چای، خامهی شیر باید گرفته شود. شیر خامهای یا پرچربی مزهی چای را نامطبوع میکند.
دهم، نخست باید چای را در لیوان ریخت. این یکی از پرمناقشهترین نکات است؛ درواقع، در هر خانوادهی بریتانیایی دو سنت فکری حول این موضوع وجود دارد. استدلال¬هایی نسبتا محکم از طرف سنتِ فکریِ نخست-شیر ارائه میشود، اما بر این عقیدهام که استدلال شخص خودم ردنشدنی است. از این قرار که: با ریختن چای درابتدا، و همزدنش به هنگام ریختن شیر، میتوان دقیقا مقدار شیر لازم را تنظیم کرد، حال آنکه در شیوهی وارونهاش، خطر ریختن شیر به میزانی بیش از اندازه محتمل است.
در نهایت، چای باید بدون شکر صرف شود –مگر آنکه به شیوهی روسی بنوشید. به خوبی متوجهم که در این مورد در اقلیتم. چگونه خود را یک چای-دوست واقعی میخوانید، اما هنوز طعم چای را با افزودن شکر نابود میکنید؟ این کار همان اندازه عاقلانه است که به چای نمک یا فلفل بزنید. چای قرار است تلخ باشد، همانگونه که آبجو قرار است تلخ باشد. اگر شیرینش کنید، دیگر طعم چای را نمیچشید، صرفا مزهی شکر را میفهمید؛ آن نوشیدنی را میتوان با شکر و آب جوش تنها هم درست کرد.
ادامه دارد
مهدی فاتحی
❤36👍11👏4👎2🔥1🥱1
تنها صفحه رسمی محمد قائد about_ghaed
https://www.mghaed.com/essays/farewell/1356.music.tapes/sequel/annoyance_and_fiddlesticks.htm
ارمنی گفت در این مملکت سه میلیون نفر سحری میخورند اما سی میلیون نفر افطار میکنند. ساعتها افراط در بلعیدن زولبیا بامیه و کشک بادمجان شامگاهی البته آسانتر است از سحرخیزی برای طاعت و عبادت. حالا متنی سه هزار خواننده دارد اما بیش از سیهزار نفر با تمام قوا و تیغی نظر میدهند زیرا داخلآششدن را حق مسلـّم خویش میدانند.
وقتی کسی یا چیزی را که به نظرت جای بحث دارد پس از تأمل فراوان زیر نورافکن میگذاری باید احتمال نزدیکبهیقین بدهی فشار جانکاه وارد خواهد آورد بر روح و روان افرادی و تا فیهاخالدون کسانی را باربکیو خواهد کرد.
خبر خوب: پس از هوا کردن پشتبند بحث زیرخاکی ِ چهلوچهار سال پیش، در چهل و چهار سال آینده شاید در باب موسیقار مطلبی قلمی نکنم.
و خبر بد: در ارتکابی مفصل (و احتمالا فناناپذیر) دربارهٔ موضوعهای فوق و بسیاری دیگر منبر رفتهام اساسی. شک ندارم معتقدان به سقوط نثر و فکر و زوال عقلی این کیبورد با شتاب و بیش از یک بار خواهند خواند. از زجری که تحمل خواهند کرد شرمنده نیستم. برای رشد فکریشان مفید است هرچند اذعان نکنند.
وقتی کسی یا چیزی را که به نظرت جای بحث دارد پس از تأمل فراوان زیر نورافکن میگذاری باید احتمال نزدیکبهیقین بدهی فشار جانکاه وارد خواهد آورد بر روح و روان افرادی و تا فیهاخالدون کسانی را باربکیو خواهد کرد.
خبر خوب: پس از هوا کردن پشتبند بحث زیرخاکی ِ چهلوچهار سال پیش، در چهل و چهار سال آینده شاید در باب موسیقار مطلبی قلمی نکنم.
و خبر بد: در ارتکابی مفصل (و احتمالا فناناپذیر) دربارهٔ موضوعهای فوق و بسیاری دیگر منبر رفتهام اساسی. شک ندارم معتقدان به سقوط نثر و فکر و زوال عقلی این کیبورد با شتاب و بیش از یک بار خواهند خواند. از زجری که تحمل خواهند کرد شرمنده نیستم. برای رشد فکریشان مفید است هرچند اذعان نکنند.
👌22👍8❤5👏2
بیان سیاسیِ تشویق جنازه https://www.mghaed.com/essays/farewell/1356.music.tapes/funerary_rites_as_political_statement.htm
👍10👎7🙏2❤1👏1
از ربـّنای او خاطرهٔ خوشی ندارم. دههٔ ۷۰ چندین سال رمضان به روزهای کوتاه آخر پائیز و ابتدای زمستان افتاد و در ساعات اتصال روز به شب که دوست دارم در خلسه باشم ضجـّهاش از بلندگوهای دو مسجد محلْ فضا را پـُر میکرد. مصداق سوهان روح. مناجات قاعدتاً باید نجوا با خدا باشد. هیچگاه کنجکاو نشدم چه میگوید که آن همه آه و ناله و زور زدن لازم دارد. لابد تلاش کودک گرسنه برای جلب عنایت پروردگار که گویی پدربزرگی است کِنِس و سختگیر تا به او نان قندی بدهد.
👍85👎53❤20👏11🥱2🔥1
’’عضو مبهم و گمنام‘‘ با نیمچهمدادی در دست
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دربارهٔ صادق هدایت
از فصل «تاریک و روشن دالان ابدیت»
دربارهٔ درگذشتگان
در کتاب ماضی بعید ناکامل
مجموعهٔ پرسش و پاسخ مکتوب
پیرامون تجربهها و مشاهدات در نوشته، نوشتن، نوشتار، نویساک
در دست تدوین و انتشار
https://pastinterruptus.com/
پرسندهها: #مهدی_فاتحی #علی_صدر
عکس: محسن راستانی
#محمد_قائد
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
دربارهٔ صادق هدایت
از فصل «تاریک و روشن دالان ابدیت»
دربارهٔ درگذشتگان
در کتاب ماضی بعید ناکامل
مجموعهٔ پرسش و پاسخ مکتوب
پیرامون تجربهها و مشاهدات در نوشته، نوشتن، نوشتار، نویساک
در دست تدوین و انتشار
https://pastinterruptus.com/
پرسندهها: #مهدی_فاتحی #علی_صدر
عکس: محسن راستانی
#محمد_قائد
❤11🖕3
پرسندهها:
علی صدر
دانشآموختهی فلسفه، علوم روانشناسی، و عصبشناسی (علوم اعصاب) با زمینهی تحقیق در مطالعهی فرآیندهای مغزی در هنگام تصمیمگیریهای اخلاقی
آدرس سایت مجموعه مقالات:
https://asadr.info/
اینستاگرام:
https://www.instagram.com/asadr.info?igsh=MWFmZWwzbXFpZmxwZw==
علی صدر
دانشآموختهی فلسفه، علوم روانشناسی، و عصبشناسی (علوم اعصاب) با زمینهی تحقیق در مطالعهی فرآیندهای مغزی در هنگام تصمیمگیریهای اخلاقی
آدرس سایت مجموعه مقالات:
https://asadr.info/
اینستاگرام:
https://www.instagram.com/asadr.info?igsh=MWFmZWwzbXFpZmxwZw==
👍7
پرسندهها:
مهدی فاتحی
نزدیک بیست سال است با داستان، رمان، ترجمه و نقد در عرصهٔ کتاب و مطبوعات فعالیت دارد. حاصل آن پانزده جلد کتاب منتشر شده همراه با مقالات و گفتگوهایی است رهاسازیشده در فضای مجازی.
آدرس تلگرام مجموعه کارها:
https://t.me/mehdiwrite
آدرس اینستاگرام:
https://www.instagram.com/mehdi.zeno?igsh=MTJieDQ4ZmtxaDlkYw==
مهدی فاتحی
نزدیک بیست سال است با داستان، رمان، ترجمه و نقد در عرصهٔ کتاب و مطبوعات فعالیت دارد. حاصل آن پانزده جلد کتاب منتشر شده همراه با مقالات و گفتگوهایی است رهاسازیشده در فضای مجازی.
آدرس تلگرام مجموعه کارها:
https://t.me/mehdiwrite
آدرس اینستاگرام:
https://www.instagram.com/mehdi.zeno?igsh=MTJieDQ4ZmtxaDlkYw==
👍9❤2🖕2
بخشهایی از گفتگو درباره هدایت
هرگاه از من میپرسند بوف کور چه معنایی دارد و نظرم دربارهٔ آن چیست، میگویم معنی کلمات و جملات روشن است اما کل متن نهایتاً مفهوم و دلالت خاصی ندارد و نظری ندارم؛ برای درک تجربهٔ نثر راهگشایش حتماً یک بار بخوانید و اگر به پیشرفت در حرفهاینوشتن علاقه دارید بیش از یک بار.
....
آنچه کارنامهٔ هدایت را مشکوکتر و تیرهتر جلوه میداد بوف کور بود که دهههاست علاقهمندانش را گرفتار کرده و سر کار گذاشته. گذشته از آثار متقدمین و مفاخر ملی، دربارهٔ کمتر متن معاصری این همه تعبیر و تفسیر و حاشیه نوشتهاند بدون اینکه سرانجام قدری برای جماعت روشن شود خب حالا که چی.
....
به «سفرنامهٔ اصفهان»، فضای شوخوشنگ وغوغ ساهاب و روحیهٔ طبیعتدوستانهٔ «سگ ولگرد» کم توجه میکردند، و حتی کمتر از آن به تفاوت از زمین تا آسمان بین از قطار پیاده شدن مردی خونسرد پس از نیمقرن زندگی و تولید حجمی قابل توجه متن سطح بالا، و خودکشی پسر نوجوان سرشار از آدْرِنالین و تستوسترون و ناکام در عشق دختر همسایه، که زمانی صفحات مجلههای عامهپسند را پُر میکرد
....
به نظر من بیش از آنکه ناامید و افسرده باشد به خودفریبی پرسوناژهایش برای آمرزیده، خوشبخت، موفق یا کامیاب شدن پوزخند میزد. به فردی که تمام وقتش را صرف خواندن و نوشتن مطالب مورد علاقهاش میکند مشکل بتوان ناامید یا افسرده گفت.
....
تصادفی به نظر نمیرسد. بهترینهایمان هم چه بسا به طرزی غمانگیز ایرانیاند و رند و، حسب اقتضای موقعیت، اهل سیاهبازی. بدترین متن تمام زندگی اوست، خاصه از مردی ۴۳ ساله و قدری عبوس اما آمادهٔ ریشخند دیگران. اگر دستنوشتههایی که گفته میشود سوزاند از همین قماش بود جای تأسف ندارد
...
هرگاه از من میپرسند بوف کور چه معنایی دارد و نظرم دربارهٔ آن چیست، میگویم معنی کلمات و جملات روشن است اما کل متن نهایتاً مفهوم و دلالت خاصی ندارد و نظری ندارم؛ برای درک تجربهٔ نثر راهگشایش حتماً یک بار بخوانید و اگر به پیشرفت در حرفهاینوشتن علاقه دارید بیش از یک بار.
....
آنچه کارنامهٔ هدایت را مشکوکتر و تیرهتر جلوه میداد بوف کور بود که دهههاست علاقهمندانش را گرفتار کرده و سر کار گذاشته. گذشته از آثار متقدمین و مفاخر ملی، دربارهٔ کمتر متن معاصری این همه تعبیر و تفسیر و حاشیه نوشتهاند بدون اینکه سرانجام قدری برای جماعت روشن شود خب حالا که چی.
....
به «سفرنامهٔ اصفهان»، فضای شوخوشنگ وغوغ ساهاب و روحیهٔ طبیعتدوستانهٔ «سگ ولگرد» کم توجه میکردند، و حتی کمتر از آن به تفاوت از زمین تا آسمان بین از قطار پیاده شدن مردی خونسرد پس از نیمقرن زندگی و تولید حجمی قابل توجه متن سطح بالا، و خودکشی پسر نوجوان سرشار از آدْرِنالین و تستوسترون و ناکام در عشق دختر همسایه، که زمانی صفحات مجلههای عامهپسند را پُر میکرد
....
به نظر من بیش از آنکه ناامید و افسرده باشد به خودفریبی پرسوناژهایش برای آمرزیده، خوشبخت، موفق یا کامیاب شدن پوزخند میزد. به فردی که تمام وقتش را صرف خواندن و نوشتن مطالب مورد علاقهاش میکند مشکل بتوان ناامید یا افسرده گفت.
....
تصادفی به نظر نمیرسد. بهترینهایمان هم چه بسا به طرزی غمانگیز ایرانیاند و رند و، حسب اقتضای موقعیت، اهل سیاهبازی. بدترین متن تمام زندگی اوست، خاصه از مردی ۴۳ ساله و قدری عبوس اما آمادهٔ ریشخند دیگران. اگر دستنوشتههایی که گفته میشود سوزاند از همین قماش بود جای تأسف ندارد
...
❤18👍11👎4
Forwarded from مهدی فاتحی (Mehdi Fatehi)
درباره صادق هدایت: لوسبازی یا حساسیت لازمه هنر
مهدی فاتحی
مهدی فاتحی
❤5🖕4👍1
بازنگری، خونسردی : قائد
۲۶ مرداد ۹۰
*
"زِهی تصور باطل زِهی خیال محال" که بتوان حافظان شریعت را واداشت به اجرای حرفی که پیشتر زدهاند متعهد بمانند. این طایفه عادتاً میسنجد که مصلحت وقت اقتضا میکند چه بگوید و با صرفهتر است چه بکند؛ آن گاه جملاتی مقدس در تأیید تصمیم خویش مییابد...
...تصور کنیم امروز یا در آینده کسانی در ایران بگویند باید ترتیبی داد ساعت ٦ صبح در سراسر مملکت همزمان نان و پنیر و چای شیرین به در خانهها ببرند. وقتی این فکر به اندازهٔ کافی طرفدار پیدا کرد، اهل دیانت غریو خواهند کشید که، اولاً اصل طرح درخشان مربوط به صدر اسلام و علمای جلیلالقدر شیعه است؛ ثانیاً باید بین پنیر و کره به مؤمنان حق انتخاب داد زیرا لا اکراه فیالدین؛ ثالثاً ساعت ٦ بسیار دیر است و به جهت رفاه حال مؤمنان زحمتکش وقت صحیح تحویل صبحانهٔ شرعی ساعت ٥ خواهد بود.
وقتی مدعیان نخستین را از میدان به در کردند و قدرت را گرفتند خواهند گفت مرگ بر رفاهطلبان که بویی از ضیافت الهی به مشامشان نخورده و در پی تنورشکم دمبهدم تافتناند. در سال ٥٦ که چپ و مجاهدین با شتابی بیسابقه هوادار مییافتند مرتضی مطهری یک صبح از خواب برخاست و گفت کارخانه نمیتواند متعلق به فرد باشد زیرا اسلام مالکیت بر ابزار تولید را قبول ندارد. چند سال بعد وقتی دانشجوهای پیرو خط امام میخواستند متن سخنرانیهای بدعتگذارانهٔ او را منتشر کنند، فرمهای چاپشده به مقواسازی رفت.
و امروز مملکت، به بیان ادبا، در شام بیفردایی است و حق حاکمیت ملی و تمامیت ارضیاش در معرض تهدید جدی قرار دارد. موقعیت ایران در سال 1390 همان است که در 1290 بود ـــــ حیران، نالان و منتظر ظهور منجی یا دستکم دخالت قدرتهای خارجی برای نجاتش از سرگشتگی ــــ با این تفاوت که در آن زمان اکثر مردم نمیفهمیدند کجای کارند و نمیدانستند در دنیا چه میگذرد. امروز میفهمند و میدانند.
نتیجهٔ عملی، جنگی است فرسایشی بین اسلام که برای ادامهٔ استیلا با تمام قوا میزند، و ایران که با تمام قوا دفاع میکند.
*
لینک متن کامل مقاله:
https://www.mghaed.com/essays/observation/August_blues2.htm
۲۶ مرداد ۹۰
*
"زِهی تصور باطل زِهی خیال محال" که بتوان حافظان شریعت را واداشت به اجرای حرفی که پیشتر زدهاند متعهد بمانند. این طایفه عادتاً میسنجد که مصلحت وقت اقتضا میکند چه بگوید و با صرفهتر است چه بکند؛ آن گاه جملاتی مقدس در تأیید تصمیم خویش مییابد...
...تصور کنیم امروز یا در آینده کسانی در ایران بگویند باید ترتیبی داد ساعت ٦ صبح در سراسر مملکت همزمان نان و پنیر و چای شیرین به در خانهها ببرند. وقتی این فکر به اندازهٔ کافی طرفدار پیدا کرد، اهل دیانت غریو خواهند کشید که، اولاً اصل طرح درخشان مربوط به صدر اسلام و علمای جلیلالقدر شیعه است؛ ثانیاً باید بین پنیر و کره به مؤمنان حق انتخاب داد زیرا لا اکراه فیالدین؛ ثالثاً ساعت ٦ بسیار دیر است و به جهت رفاه حال مؤمنان زحمتکش وقت صحیح تحویل صبحانهٔ شرعی ساعت ٥ خواهد بود.
وقتی مدعیان نخستین را از میدان به در کردند و قدرت را گرفتند خواهند گفت مرگ بر رفاهطلبان که بویی از ضیافت الهی به مشامشان نخورده و در پی تنورشکم دمبهدم تافتناند. در سال ٥٦ که چپ و مجاهدین با شتابی بیسابقه هوادار مییافتند مرتضی مطهری یک صبح از خواب برخاست و گفت کارخانه نمیتواند متعلق به فرد باشد زیرا اسلام مالکیت بر ابزار تولید را قبول ندارد. چند سال بعد وقتی دانشجوهای پیرو خط امام میخواستند متن سخنرانیهای بدعتگذارانهٔ او را منتشر کنند، فرمهای چاپشده به مقواسازی رفت.
و امروز مملکت، به بیان ادبا، در شام بیفردایی است و حق حاکمیت ملی و تمامیت ارضیاش در معرض تهدید جدی قرار دارد. موقعیت ایران در سال 1390 همان است که در 1290 بود ـــــ حیران، نالان و منتظر ظهور منجی یا دستکم دخالت قدرتهای خارجی برای نجاتش از سرگشتگی ــــ با این تفاوت که در آن زمان اکثر مردم نمیفهمیدند کجای کارند و نمیدانستند در دنیا چه میگذرد. امروز میفهمند و میدانند.
نتیجهٔ عملی، جنگی است فرسایشی بین اسلام که برای ادامهٔ استیلا با تمام قوا میزند، و ایران که با تمام قوا دفاع میکند.
*
لینک متن کامل مقاله:
https://www.mghaed.com/essays/observation/August_blues2.htm
❤23👍11👎2👏1
Forwarded from مهدی فاتحی (Mehdi Fatehi)
بخشی از مصاحبه با قائد درباره هدایت از کتاب در دست احداث
'ماضی بعید ناکامل'
در روزنامه سازندگی امروز
’’عضو مبهم و گمنام‘‘ با نیمچهمدادی در دست
#محمد_قائد
#مهدی_فاتحی
#علی_صدر
https://saazandegi.ir/turn-the-pages6/
'ماضی بعید ناکامل'
در روزنامه سازندگی امروز
’’عضو مبهم و گمنام‘‘ با نیمچهمدادی در دست
#محمد_قائد
#مهدی_فاتحی
#علی_صدر
https://saazandegi.ir/turn-the-pages6/
❤12👍4
مهدی فاتحی
بخشی از مصاحبه با قائد درباره هدایت از کتاب در دست احداث 'ماضی بعید ناکامل' در روزنامه سازندگی امروز ’’عضو مبهم و گمنام‘‘ با نیمچهمدادی در دست #محمد_قائد #مهدی_فاتحی #علی_صدر https://saazandegi.ir/turn-the-pages6/
منتشر شده در روزنامه سازندگی:
متنِ زیر بخشی کوتاهشده و خلاصه از مصاحبهی مفصلتری با محمد قائد است که بعدتر در کتابی با عنوان "ماضی بعید ناکامل" به چاپ خواهد رسید. پاسخها و همچنین تعداد پرسشها در مصاحبهی اصلی به مراتب مفصلتر است که در سایت میتوانید بخوانید:
https://pastinterruptus.com/
#علی_صدر
#مهدی_فاتحی
مهدی فاتحی:
دربارهٔ صادق هدایت بسیار نوشتهاند و گفتهاند. آثارش ستایش شد پس از آنکه خود او در روزگار خویش آزار دید. از همه بیزار بود و دل خوشی از ایرانیبودن نداشت. تافتهای جدابافته از ایران و ایرانی بود؟
#محمد_قائد :
پدیدهای بود خاص و منحصر به فرد با سیمایی بامزه و برخی نوشتههای مفرّح در عین شهرت به غمزدگی.
پیرامون مضمون ’’مرگ نویسنده‘‘ به معنی کنار رفتن یا کنارگذاشتهشدنش و استقلال نوشته از خالق اثر و چهارچوبی که در نقد آن به دست دادهاند در کلاسهای ادبیات فرانسه و آمریکا و کانادا و جاهای دیگر بسیار بحث شده. به نظر من نویسنده و نوشته به همدیگر شکل و هویت میدهند و بند نافشان قطع نمیشود. سالهاست کسانی متأسفند صادق هدایت مقداری از نوشتههایش را از بین برد. در دنیا کاغذهای مچاله و/یا دستنوشتههای پر از خطخوردگی را عیناً کلیشه و چاپ میکنند با این تلقی که حق خواننده است بداند چه را قلمزن نپسندید و چرا.
هدایت هم مستقیماً آزاری ندید. در عین اینکه مشکل بتوان گفت به او کاملاً خوش میگذشت، نمیتوان نتیجه گرفت زیر فشار بود.
قابل درک است مقامهای فرهنگی حکومت رضا شاه در گرماگرم تبلیغ ملیگرایی دوآتشه و احیای مجد و عظمت نیاکان، هجو بدیع و غریب وغوغ ساهاب را نپسندند. سندی در این باره ندیدهام اما با توجه به مکاتبات انتشاریافتهٔ شهربانی میتوان حدسهایی زد. علیاصغر حکمت وزیر معارف در حاشیهٔ راپورت حبیب یغمائی دائر بر اینکه احمد کسروی به مفاخر ملی بی احترامی میکند، به شهربانی مأموریت داد روزنامهٔ کسروی را ببند. در مورد هدایت شاید حتی نیازی به چُغلی یغمائی نبود و شخص حکمت با خواندن طنز بُرّندهٔ هدایت و فرزاد خندید و اخم کرد و دستور پنجسال ممنوعیت نشر آثارش داد.
علی صدر:
آن ممنوعیتْ اثر داشت و آزارش داد؟
محمد قائد:
در خاطرات ناشر آلمانیِ آثار فرانتس کافکا (نویسندهٔ مورد علاقهٔ هدایت) میخوانیم جیمز جویس را که به خودش عنوان ’’پرُفسور‘‘ داده بود تحویل نمیگرفت: ’’اگر احساسی داشتم احتمالاً این بود: کیست مثلاً ’پرفسور‘ خلوضعی که از شهر تریست در ایتالیا با آلمانیِ بد از من میخواهد متنی انگلیسی را به زبان آلمانی منتشر کنم؟‘‘
ناشرهای دنیا هر سال در هزارها نامه به نویسندههای آرزوبهدل اعلام میکنند تمایلی به چاپ اثرشان ندارند (و گاه پشیمان میشوند سخت، مانند مورد مزرعهٔ حیوانات جرج اُرول). همان ناشر با تأسف به یاد میآورد دستنوشتهٔ زوال غرب اسوالد اشپنگلر را، که بعدها آوازه و اعتباری یافت، نخوانده پس فرستاد.
هدایت مخالف و طعنهزن و دشمن فراوان داشت اما جایی ثبت نشده ناشری پس از چاپ یک اثرش دستنوشتهٔ بعدی را رد کرده باشد. کلاً نویسندهٔ تثبیتشده کارش را دست نمیگیرد بدون توافق قبلی به این و آن نشان دهد. کار چنین قلمزنی مداوم و ملایم فروش است. نه مثل ورق زر میبرند و نه باد میکند.
اسم این را که سال ۱۳۱۴ برای نوشتن وغوغ ساهاب احضار و توبیخ شد مشکل بتوان ’’آزار‘‘ گذاشت. آزار یعنی بازداشت در پستوی بویناک نمور پر از سوسک و موش کلانتری و حبس در زندان قصر. حکمت پنج سال ممنوعالقلمش کرد (نخستین مورد از این نوع مجازات جگرسوز و چزاننده اما ظاهراً بیخشونت) چون به او اهمیت میداد و او را بیشتر جدی میگرفت تا هدایت او را.
صدر. فارغ از نوشتههایش، شخصیتِ خودش و نسبتهای خانوادگیاش چه اندازه در موقعیتِ اجتماعیِ هدایت تاثیر داشت؟
سال ۲۴ به دانشگاه تاشکند ازبکستان دعوت شد و در زندگینامهای به درخواست خانهٔ فرهنگ شوروی نوشت ’’همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و رؤسایم از من دل خونی داشتهاند بهطوری که هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیانآوری پذیرفته شده است‘‘ اما توضیح نمیدهد چرا با درخواست استخدام او موافقت میکنند و چگونه است رؤسای دلخون نمیتوانند تقاضایش را رد کنند و ناچار منتظر میمانند از ’’شادی‘‘ استعفایش به ’’هذیان‘‘ بیفتند. با آن هیئت و کسوت و کراوات و شاپو و عینک و زلف بریانتینزده حتی امروز ’’مبهم و گمنام‘‘ نبود، چه رسد زمانی که ’’خیابان لُختیها‘‘ به سعدی ارتقای درجه مییافت.
به برکت خانوادهای بانفوذ، مدرسههای ممتاز رفت، با بودجهٔ عمومی در فرنگ زبان خارجه یاد گرفت و برای استخدام در بانک ملی (دو بار)، ادارهٔ کل تجارت، آژانس خبرگزاری پارس، ادارهٔ موسیقی، شرکت کل ساختمان، ادارهٔ موسیقی، دانشکدهٔ هنرهای زیبا و هر جا میلش میکشید پارتی کلفت داشت.
متنِ زیر بخشی کوتاهشده و خلاصه از مصاحبهی مفصلتری با محمد قائد است که بعدتر در کتابی با عنوان "ماضی بعید ناکامل" به چاپ خواهد رسید. پاسخها و همچنین تعداد پرسشها در مصاحبهی اصلی به مراتب مفصلتر است که در سایت میتوانید بخوانید:
https://pastinterruptus.com/
#علی_صدر
#مهدی_فاتحی
مهدی فاتحی:
دربارهٔ صادق هدایت بسیار نوشتهاند و گفتهاند. آثارش ستایش شد پس از آنکه خود او در روزگار خویش آزار دید. از همه بیزار بود و دل خوشی از ایرانیبودن نداشت. تافتهای جدابافته از ایران و ایرانی بود؟
#محمد_قائد :
پدیدهای بود خاص و منحصر به فرد با سیمایی بامزه و برخی نوشتههای مفرّح در عین شهرت به غمزدگی.
پیرامون مضمون ’’مرگ نویسنده‘‘ به معنی کنار رفتن یا کنارگذاشتهشدنش و استقلال نوشته از خالق اثر و چهارچوبی که در نقد آن به دست دادهاند در کلاسهای ادبیات فرانسه و آمریکا و کانادا و جاهای دیگر بسیار بحث شده. به نظر من نویسنده و نوشته به همدیگر شکل و هویت میدهند و بند نافشان قطع نمیشود. سالهاست کسانی متأسفند صادق هدایت مقداری از نوشتههایش را از بین برد. در دنیا کاغذهای مچاله و/یا دستنوشتههای پر از خطخوردگی را عیناً کلیشه و چاپ میکنند با این تلقی که حق خواننده است بداند چه را قلمزن نپسندید و چرا.
هدایت هم مستقیماً آزاری ندید. در عین اینکه مشکل بتوان گفت به او کاملاً خوش میگذشت، نمیتوان نتیجه گرفت زیر فشار بود.
قابل درک است مقامهای فرهنگی حکومت رضا شاه در گرماگرم تبلیغ ملیگرایی دوآتشه و احیای مجد و عظمت نیاکان، هجو بدیع و غریب وغوغ ساهاب را نپسندند. سندی در این باره ندیدهام اما با توجه به مکاتبات انتشاریافتهٔ شهربانی میتوان حدسهایی زد. علیاصغر حکمت وزیر معارف در حاشیهٔ راپورت حبیب یغمائی دائر بر اینکه احمد کسروی به مفاخر ملی بی احترامی میکند، به شهربانی مأموریت داد روزنامهٔ کسروی را ببند. در مورد هدایت شاید حتی نیازی به چُغلی یغمائی نبود و شخص حکمت با خواندن طنز بُرّندهٔ هدایت و فرزاد خندید و اخم کرد و دستور پنجسال ممنوعیت نشر آثارش داد.
علی صدر:
آن ممنوعیتْ اثر داشت و آزارش داد؟
محمد قائد:
در خاطرات ناشر آلمانیِ آثار فرانتس کافکا (نویسندهٔ مورد علاقهٔ هدایت) میخوانیم جیمز جویس را که به خودش عنوان ’’پرُفسور‘‘ داده بود تحویل نمیگرفت: ’’اگر احساسی داشتم احتمالاً این بود: کیست مثلاً ’پرفسور‘ خلوضعی که از شهر تریست در ایتالیا با آلمانیِ بد از من میخواهد متنی انگلیسی را به زبان آلمانی منتشر کنم؟‘‘
ناشرهای دنیا هر سال در هزارها نامه به نویسندههای آرزوبهدل اعلام میکنند تمایلی به چاپ اثرشان ندارند (و گاه پشیمان میشوند سخت، مانند مورد مزرعهٔ حیوانات جرج اُرول). همان ناشر با تأسف به یاد میآورد دستنوشتهٔ زوال غرب اسوالد اشپنگلر را، که بعدها آوازه و اعتباری یافت، نخوانده پس فرستاد.
هدایت مخالف و طعنهزن و دشمن فراوان داشت اما جایی ثبت نشده ناشری پس از چاپ یک اثرش دستنوشتهٔ بعدی را رد کرده باشد. کلاً نویسندهٔ تثبیتشده کارش را دست نمیگیرد بدون توافق قبلی به این و آن نشان دهد. کار چنین قلمزنی مداوم و ملایم فروش است. نه مثل ورق زر میبرند و نه باد میکند.
اسم این را که سال ۱۳۱۴ برای نوشتن وغوغ ساهاب احضار و توبیخ شد مشکل بتوان ’’آزار‘‘ گذاشت. آزار یعنی بازداشت در پستوی بویناک نمور پر از سوسک و موش کلانتری و حبس در زندان قصر. حکمت پنج سال ممنوعالقلمش کرد (نخستین مورد از این نوع مجازات جگرسوز و چزاننده اما ظاهراً بیخشونت) چون به او اهمیت میداد و او را بیشتر جدی میگرفت تا هدایت او را.
صدر. فارغ از نوشتههایش، شخصیتِ خودش و نسبتهای خانوادگیاش چه اندازه در موقعیتِ اجتماعیِ هدایت تاثیر داشت؟
سال ۲۴ به دانشگاه تاشکند ازبکستان دعوت شد و در زندگینامهای به درخواست خانهٔ فرهنگ شوروی نوشت ’’همیشه عضو مبهم و گمنامی بودهام و رؤسایم از من دل خونی داشتهاند بهطوری که هر وقت استعفا دادهام با شادی هذیانآوری پذیرفته شده است‘‘ اما توضیح نمیدهد چرا با درخواست استخدام او موافقت میکنند و چگونه است رؤسای دلخون نمیتوانند تقاضایش را رد کنند و ناچار منتظر میمانند از ’’شادی‘‘ استعفایش به ’’هذیان‘‘ بیفتند. با آن هیئت و کسوت و کراوات و شاپو و عینک و زلف بریانتینزده حتی امروز ’’مبهم و گمنام‘‘ نبود، چه رسد زمانی که ’’خیابان لُختیها‘‘ به سعدی ارتقای درجه مییافت.
به برکت خانوادهای بانفوذ، مدرسههای ممتاز رفت، با بودجهٔ عمومی در فرنگ زبان خارجه یاد گرفت و برای استخدام در بانک ملی (دو بار)، ادارهٔ کل تجارت، آژانس خبرگزاری پارس، ادارهٔ موسیقی، شرکت کل ساختمان، ادارهٔ موسیقی، دانشکدهٔ هنرهای زیبا و هر جا میلش میکشید پارتی کلفت داشت.
👍9❤5
مهدی فاتحی
بخشی از مصاحبه با قائد درباره هدایت از کتاب در دست احداث 'ماضی بعید ناکامل' در روزنامه سازندگی امروز ’’عضو مبهم و گمنام‘‘ با نیمچهمدادی در دست #محمد_قائد #مهدی_فاتحی #علی_صدر https://saazandegi.ir/turn-the-pages6/
همه در خیابان فردوسی و شاهرضا و میدان ارگ و دروازه دولت و محلههای نوساز حوالی منزل ابوی که سنگفرش و آسفالت بود و کفش آدم تمیز میماند.
در آن روزگار، آدم درسخوانده کمیاب بود، با مدرک ششم ابتدایی کارمند دولت میشدند و در مملکت کلاهنمدیهای پاپتی خصوصاً هوای آدم متجدد فرنگرفتهٔ عضو هیئت حاکمه را داشتند. آن دَم و دستگاهها را قلّک این ماه تا ماه بعد میدید، نه شغل و منبع درآمد مستمر، و پوزخند مقامهای آنها به استعفاهای فصلی بچهاعیان متفنّن را ’’شادی هذیانآور‘‘ تعبیر میکرد.
به عنوان محقق با استعداد و نویسندهٔ صاحب قریحه به او بسیار توجه میشد. از نظر پارتی خانوادگی، کارمندی بیاهمیت نبود و در هر فرصتی به دیگران یادآوری میکرد دونپایهای معمولی نیست. نوشتهاند برای ترجمهٔ اخبار هنری و ادبی از زبان فرانسه دو ماه و نیم در خبرگزاری تازهتأسیس پارس بود. رئیس آن، عبدالله انتظام، تذکر داد فعل جملهٔ خبری باید ’گفت، رفت‘ یا ’خواهد گفت، خواهد رفت‘ باشد، و پرسید چرا وجه مضارع التزامی ’بگوید، برود‘ در ترجمههایش تکرار میشود. هدایت جواب داد بعدازظهرها جز فعل التزامی به فکرش نمیرسد. انتظام پیشنهاد کرد پس بهتر است صبحها ترجمه کند. هدایت جواب داد صبحها مطلقاً حال ترجمه ندارد.
عضو ’’مبهم و گمنام‘‘ جز با پشتگرمی وزیر و رئیس و تیمسارهای فامیلش در صدر هیئت حاکمه جرئت مچلکردن انتظام (که محمدعلی فروغی در نامهٔ خصوصی به او از پاریس روزگار ناخوش هیئت اعزامی ایران به کنفرانس ورسای را شرح میداد) نداشت.
فاتحی. با این برداشتِ رایج که هدایت را از اساس آدمی افسرده، غمگین و مرگاندیش تصویر میکنند موافقید؟
به نظر من بیش از آنکه ناامید و افسرده باشد به خودفریبی پرسوناژهایش برای آمرزیده، خوشبخت، موفق یا کامیاب شدن پوزخند میزد. به فردی که تمام وقتش را صرف خواندن و نوشتن مطالب مورد علاقهاش میکند مشکل بتوان ناامید یا افسرده گفت.
از هر نظر تافتهٔ جدا بافته بود اما وقتی هم اقلیتی بسیار کوچک و ممتاز که سلیقه و فهم و توان خرید اثر ادبی جدید داشت به او علاقه نشان میداد، دوست داشت رو ترش کند و، مثل بچهای که قهر کرده، بگوید این قدر پلو کم است. با دلخوری به مصطفی فرزانه گفت رادیو فارسی لندن از جانش چه میخواهد. مسعود فرزاد و مجریانش خرمگس مزاحم نبودند. رفقای کاربلد و گل سرسبد، بیچشمداشت و مفتخر، در امواج رادیویی تحسینش میکردند. حتی مجتبی مینوی که به انحصاربازی و بُخل شهرت داشت بینهایت بعید بود هدایت تکرو را که سر هیچ شغلی بند نمیشد رقیب خودش ببیند.
کتابی را که انتشارات ابن سینا دربارهٔ او چاپ کرده بود پس از نگاهی سرسری به ناشر برگرداند و در نامهای (اواخر سال ۲۵) نوشت ’’دست کمی از روزنامهٔ اطلاعات ندارد و ضمناً اسم خانلری و مینوی و فرزاد و صبحی را هم در آن آورده و خواسته بگوید من شهوت جاهطلبی و شهرت داشتهام و این اشخاص برایم تبلیغ کردهاند.‘‘
آنچه کارنامهٔ هدایت را مشکوکتر و تیرهتر جلوه میداد بوف کور بود که دهههاست علاقهمندانش را گرفتار کرده و سر کار گذاشته. گذشته از آثار متقدمین و مفاخر ملی، دربارهٔ کمتر متن معاصری این همه تعبیر و تفسیر و حاشیه نوشتهاند بدون اینکه سرانجام قدری برای جماعت روشن شود خب حالا که چی. معتقدم ویار بیخودی بود و چه بهتر که هدایت آن را هم بدون انتشار از بین میبُرد و خلاص. شاید تحت تأثیر سوررئالیسم اسپانیا، دادائیسم فرانسه و مالیخولیای سینمای اکسپرسیونیستی جمهوری وایمار (پایتخت دههٔ ۱۹۲۰ آلمان بین شکست در جنگ بزرگ و به قدرت رسیدن حزب نازی) آن اوهام را بافت. خیابان وهمانگیز خالی از جنبنده و پنجرههای تاریک و کنتراست شدید تنها منبع نور با سایهٔ دراز آدمی که پشت پیچ کوچهٔ بیرهگذر دیده نمیشود.
دو نکتهٔ متضاد: هدایت کار خوبی کرد ششهفت متن این جوری ننوشت، یا نوشت و بیرون نداد، وگرنه واویلا بود و واقعاً اتلاف وقت و نیروی فکری نسل پشت نسل خوانندهٔ جوان درسخواندهٔ مشتاق سردرآوردن از معنی و مفهوم یک مشت اوهام. خود بوف کور هیچ گاه برایم جاذبه نداشت، تا چه رسد تقلید و کشدادنش.
دوم، بوف کور گذشته از مفهوم و محتوا و مصداق و منبع الهام و پیام اثر، چه داشته یا نداشته باشد، در نزدیککردن نثر ادبی به گفتار روزانه کاملا موفق است. صرفنظر از معنی و منظور از گلدان راغهٔ بالای رف و کوزه و پیرمرد خنزرپنزری و ساطور و زنبورهای طلایی روی لاشههای گوشت، آموزنده است نیمچهمدادی دست بگیری جلو آینه بنشینی انگار با یکی حرف میزنی یا برای پسرخالهات نامه مینویسی. اینکه متنی تا این حد معمولی و خودمانیْ ادبیات و حتی شاهکار ادبی تلقی شود بزرگترین جهش در تاریخ نثر فارسی و در تحول فکر اجتماعی طی فقط یک نسل بود. نمرهاش در این مورد بیست.
در آن روزگار، آدم درسخوانده کمیاب بود، با مدرک ششم ابتدایی کارمند دولت میشدند و در مملکت کلاهنمدیهای پاپتی خصوصاً هوای آدم متجدد فرنگرفتهٔ عضو هیئت حاکمه را داشتند. آن دَم و دستگاهها را قلّک این ماه تا ماه بعد میدید، نه شغل و منبع درآمد مستمر، و پوزخند مقامهای آنها به استعفاهای فصلی بچهاعیان متفنّن را ’’شادی هذیانآور‘‘ تعبیر میکرد.
به عنوان محقق با استعداد و نویسندهٔ صاحب قریحه به او بسیار توجه میشد. از نظر پارتی خانوادگی، کارمندی بیاهمیت نبود و در هر فرصتی به دیگران یادآوری میکرد دونپایهای معمولی نیست. نوشتهاند برای ترجمهٔ اخبار هنری و ادبی از زبان فرانسه دو ماه و نیم در خبرگزاری تازهتأسیس پارس بود. رئیس آن، عبدالله انتظام، تذکر داد فعل جملهٔ خبری باید ’گفت، رفت‘ یا ’خواهد گفت، خواهد رفت‘ باشد، و پرسید چرا وجه مضارع التزامی ’بگوید، برود‘ در ترجمههایش تکرار میشود. هدایت جواب داد بعدازظهرها جز فعل التزامی به فکرش نمیرسد. انتظام پیشنهاد کرد پس بهتر است صبحها ترجمه کند. هدایت جواب داد صبحها مطلقاً حال ترجمه ندارد.
عضو ’’مبهم و گمنام‘‘ جز با پشتگرمی وزیر و رئیس و تیمسارهای فامیلش در صدر هیئت حاکمه جرئت مچلکردن انتظام (که محمدعلی فروغی در نامهٔ خصوصی به او از پاریس روزگار ناخوش هیئت اعزامی ایران به کنفرانس ورسای را شرح میداد) نداشت.
فاتحی. با این برداشتِ رایج که هدایت را از اساس آدمی افسرده، غمگین و مرگاندیش تصویر میکنند موافقید؟
به نظر من بیش از آنکه ناامید و افسرده باشد به خودفریبی پرسوناژهایش برای آمرزیده، خوشبخت، موفق یا کامیاب شدن پوزخند میزد. به فردی که تمام وقتش را صرف خواندن و نوشتن مطالب مورد علاقهاش میکند مشکل بتوان ناامید یا افسرده گفت.
از هر نظر تافتهٔ جدا بافته بود اما وقتی هم اقلیتی بسیار کوچک و ممتاز که سلیقه و فهم و توان خرید اثر ادبی جدید داشت به او علاقه نشان میداد، دوست داشت رو ترش کند و، مثل بچهای که قهر کرده، بگوید این قدر پلو کم است. با دلخوری به مصطفی فرزانه گفت رادیو فارسی لندن از جانش چه میخواهد. مسعود فرزاد و مجریانش خرمگس مزاحم نبودند. رفقای کاربلد و گل سرسبد، بیچشمداشت و مفتخر، در امواج رادیویی تحسینش میکردند. حتی مجتبی مینوی که به انحصاربازی و بُخل شهرت داشت بینهایت بعید بود هدایت تکرو را که سر هیچ شغلی بند نمیشد رقیب خودش ببیند.
کتابی را که انتشارات ابن سینا دربارهٔ او چاپ کرده بود پس از نگاهی سرسری به ناشر برگرداند و در نامهای (اواخر سال ۲۵) نوشت ’’دست کمی از روزنامهٔ اطلاعات ندارد و ضمناً اسم خانلری و مینوی و فرزاد و صبحی را هم در آن آورده و خواسته بگوید من شهوت جاهطلبی و شهرت داشتهام و این اشخاص برایم تبلیغ کردهاند.‘‘
آنچه کارنامهٔ هدایت را مشکوکتر و تیرهتر جلوه میداد بوف کور بود که دهههاست علاقهمندانش را گرفتار کرده و سر کار گذاشته. گذشته از آثار متقدمین و مفاخر ملی، دربارهٔ کمتر متن معاصری این همه تعبیر و تفسیر و حاشیه نوشتهاند بدون اینکه سرانجام قدری برای جماعت روشن شود خب حالا که چی. معتقدم ویار بیخودی بود و چه بهتر که هدایت آن را هم بدون انتشار از بین میبُرد و خلاص. شاید تحت تأثیر سوررئالیسم اسپانیا، دادائیسم فرانسه و مالیخولیای سینمای اکسپرسیونیستی جمهوری وایمار (پایتخت دههٔ ۱۹۲۰ آلمان بین شکست در جنگ بزرگ و به قدرت رسیدن حزب نازی) آن اوهام را بافت. خیابان وهمانگیز خالی از جنبنده و پنجرههای تاریک و کنتراست شدید تنها منبع نور با سایهٔ دراز آدمی که پشت پیچ کوچهٔ بیرهگذر دیده نمیشود.
دو نکتهٔ متضاد: هدایت کار خوبی کرد ششهفت متن این جوری ننوشت، یا نوشت و بیرون نداد، وگرنه واویلا بود و واقعاً اتلاف وقت و نیروی فکری نسل پشت نسل خوانندهٔ جوان درسخواندهٔ مشتاق سردرآوردن از معنی و مفهوم یک مشت اوهام. خود بوف کور هیچ گاه برایم جاذبه نداشت، تا چه رسد تقلید و کشدادنش.
دوم، بوف کور گذشته از مفهوم و محتوا و مصداق و منبع الهام و پیام اثر، چه داشته یا نداشته باشد، در نزدیککردن نثر ادبی به گفتار روزانه کاملا موفق است. صرفنظر از معنی و منظور از گلدان راغهٔ بالای رف و کوزه و پیرمرد خنزرپنزری و ساطور و زنبورهای طلایی روی لاشههای گوشت، آموزنده است نیمچهمدادی دست بگیری جلو آینه بنشینی انگار با یکی حرف میزنی یا برای پسرخالهات نامه مینویسی. اینکه متنی تا این حد معمولی و خودمانیْ ادبیات و حتی شاهکار ادبی تلقی شود بزرگترین جهش در تاریخ نثر فارسی و در تحول فکر اجتماعی طی فقط یک نسل بود. نمرهاش در این مورد بیست.
👍5❤2👎1
مهدی فاتحی
بخشی از مصاحبه با قائد درباره هدایت از کتاب در دست احداث 'ماضی بعید ناکامل' در روزنامه سازندگی امروز ’’عضو مبهم و گمنام‘‘ با نیمچهمدادی در دست #محمد_قائد #مهدی_فاتحی #علی_صدر https://saazandegi.ir/turn-the-pages6/
صدر. اقامتِ نخستش در اروپا کوتاه بود و سنوسالِ چندانی نداشت اما در همان مدت توانست بسیاری نویسندگانِ طرازِ اول را بشناسد. سالها بعد متنِ نامههایی که با نورائی ردوبدل کرد نشان میدهد آدمی در پسکوچههای تهران با حداقل ارتباط با جهانِ غرب، آگاهیِ قابلتوجه و چشمگیری از کتابهای منتشرشده داشت و سلیقهای شگفتانگیز در انتخاب کتابهایی که پشتِ سرِ هم سفارش میداد و پیگیرانه میخواند. چه اندازه اعتبار قائلید برای این شمّ و غریزهاش در یافتن و کشفِ آثار ادبی سطحِ بالا؟
در شمّ بهخاطر سپردن آنچه میشنید، گسترهٔ واژگان و مهارتش در تبدیل خاطرهٔ سمعی به کلمات مکتوب شک نیست. همین طور میل به خواندن. برخی یا بسیاری آدمهای درونگرا (بهاصطلاح، تودار) کلماتی را که میخوانند انگار از زبان کسی میشنوند ــــ صدای درونی. گمان میکنم کسانی که قریحهٔ نیرومند شعرگفتن و طبع روان دارند از چنین خصوصیتی برخوردارند. شعر قدمایی آبدار و محکم را بیشتر با کمک قوهٔ شنوایی و مهارت تشخیص وزن و لحن و ریتم میسرودند تا شمردن تکتک هجاها و تیکزدن کنار کلمات مثل جدول کلمات متقاطع.
منظورتان از شناختن نویسندههای تراز اول گمان نمیکنم آشنایی چهرهبهچهرهٔ شخصی باشد. حتی در این حالت هم پاریس در دهههای ۱۹۲۰ و ۳۰ ترمینال و میعادگاه بسیاری هنرمندان و نویسندههای اروپا و بلکه دنیا به حساب میآمد (متلکی رایج: دخترهای خوب به بهشت میروند دخترهای بد به پاریس). نشریات هم سیر تا پیاز محافل ادبی را با آبوتاب منعکس میکرد. فرانسه که قرن هجدهم در تألیف دائرةالمعارف پیشتاز شد در سالهای میان دو جنگ اگر هم به اندازهٔ آمریکا نشریهٔ علمی نداشت از نظر نشریات ادبی و هنری و مد و معماری و بحث فلسفی و نظریهٔ سیاسی سرآمد بود.
امکانهای خبردارشدن در دنیا همیشه فراوان بوده و جوینده یابنده است. بسیار پیش از ورود چاپ، در دنیای قدیم و حتی باستان اهل بخیه خبر داشتند نسخهٔ خطی کدام کتاب نزد چه کسانی در کدام شهرهای دنیا یافت میشود و فلان مطلب را در چه متنهایی نقل کردهاند.
فاتحی. نگاه هدایت در مسائل فلسفی و فرهنگی عاطفی بود و همین احساسات او را به خودکشی رساند آن هم در بهترین شهر جهان؟
گروه رولینگ استونز زمانی خواند ’’دنیا رو نیگر دارین میخوام پیاده شم.‘‘ خودکشی در مواردی کاملاً عاطفی است، در مواردی ضعف شدید روانتنی و از پاافتادن روحی و جسمی، گاه میل به شرمسار و انگشتنما کردن و انتقام از دیگران.
گاهی هم نتیجهٔ محاسبهٔ خونسردانه. علیاکبر داور وقتی راه دررو از غضب رضا شاه ندید لیوان تریاک حلشده در آب سر کشید. آرتور کوستلر سال ۱۹۸۳ در ۷۷ سالگی به این نتیجه رسید زندگی با چند بیماری درمانناپذیر شامل پارکینسون و سرطان خون ارزش تقلا ندارد. تصمیم به پیادهشدن گرفت و همسر سومش همراه او خودکشی کرد.
ما هم شاید بهتر باشد خودمان و دیگران را ترغیب به زندهماندن کنیم اما اگر کسی به این نتیجه رسید که بس است و میل دارد پیاده شود، از حق خودش استفاده کرده که برای من و شما هم محفوظ است. ترجیح میدهم دربارهٔ تصمیم افراد به پایاندادن زندگیشان داوری نکنم. هر نسلی وقتی به سن رشد میرسد دربارهٔ موضوعهای بیانتها، از جمله مرگ خودخواستهٔ هدایت، بحث و قضاوت خواهد کرد. طرز ترخیص او بخشی از منش و نوع حضورش بود.
وقتی دلخوشی و تکیهگاه نداشته باشی ’’بهترین شهر جهان‘‘ تفاوت چندانی با بدترین جا ندارد. نه از شمار پاریسیهای نومیدی که به رود سن پریدند خبر داریم و نه تعداد مهاجران به آخر خط رسیده. از ایرانیهای شناختهشدهٔ دهههای پراکندگی و انهدام، هژیر داریوش و کاظم اسلامیه وقتی ظاهراً از گرسنگی و بیماری و ناداری کارد به استخوانشان رسید در همان فرانسه از قطار زندگی پیاده شدند. شاهرخ مسکوب هم مضمحل شد و حسن هنرمندی بسیار پیش از همهٔ آنها.
در شمّ بهخاطر سپردن آنچه میشنید، گسترهٔ واژگان و مهارتش در تبدیل خاطرهٔ سمعی به کلمات مکتوب شک نیست. همین طور میل به خواندن. برخی یا بسیاری آدمهای درونگرا (بهاصطلاح، تودار) کلماتی را که میخوانند انگار از زبان کسی میشنوند ــــ صدای درونی. گمان میکنم کسانی که قریحهٔ نیرومند شعرگفتن و طبع روان دارند از چنین خصوصیتی برخوردارند. شعر قدمایی آبدار و محکم را بیشتر با کمک قوهٔ شنوایی و مهارت تشخیص وزن و لحن و ریتم میسرودند تا شمردن تکتک هجاها و تیکزدن کنار کلمات مثل جدول کلمات متقاطع.
منظورتان از شناختن نویسندههای تراز اول گمان نمیکنم آشنایی چهرهبهچهرهٔ شخصی باشد. حتی در این حالت هم پاریس در دهههای ۱۹۲۰ و ۳۰ ترمینال و میعادگاه بسیاری هنرمندان و نویسندههای اروپا و بلکه دنیا به حساب میآمد (متلکی رایج: دخترهای خوب به بهشت میروند دخترهای بد به پاریس). نشریات هم سیر تا پیاز محافل ادبی را با آبوتاب منعکس میکرد. فرانسه که قرن هجدهم در تألیف دائرةالمعارف پیشتاز شد در سالهای میان دو جنگ اگر هم به اندازهٔ آمریکا نشریهٔ علمی نداشت از نظر نشریات ادبی و هنری و مد و معماری و بحث فلسفی و نظریهٔ سیاسی سرآمد بود.
امکانهای خبردارشدن در دنیا همیشه فراوان بوده و جوینده یابنده است. بسیار پیش از ورود چاپ، در دنیای قدیم و حتی باستان اهل بخیه خبر داشتند نسخهٔ خطی کدام کتاب نزد چه کسانی در کدام شهرهای دنیا یافت میشود و فلان مطلب را در چه متنهایی نقل کردهاند.
فاتحی. نگاه هدایت در مسائل فلسفی و فرهنگی عاطفی بود و همین احساسات او را به خودکشی رساند آن هم در بهترین شهر جهان؟
گروه رولینگ استونز زمانی خواند ’’دنیا رو نیگر دارین میخوام پیاده شم.‘‘ خودکشی در مواردی کاملاً عاطفی است، در مواردی ضعف شدید روانتنی و از پاافتادن روحی و جسمی، گاه میل به شرمسار و انگشتنما کردن و انتقام از دیگران.
گاهی هم نتیجهٔ محاسبهٔ خونسردانه. علیاکبر داور وقتی راه دررو از غضب رضا شاه ندید لیوان تریاک حلشده در آب سر کشید. آرتور کوستلر سال ۱۹۸۳ در ۷۷ سالگی به این نتیجه رسید زندگی با چند بیماری درمانناپذیر شامل پارکینسون و سرطان خون ارزش تقلا ندارد. تصمیم به پیادهشدن گرفت و همسر سومش همراه او خودکشی کرد.
ما هم شاید بهتر باشد خودمان و دیگران را ترغیب به زندهماندن کنیم اما اگر کسی به این نتیجه رسید که بس است و میل دارد پیاده شود، از حق خودش استفاده کرده که برای من و شما هم محفوظ است. ترجیح میدهم دربارهٔ تصمیم افراد به پایاندادن زندگیشان داوری نکنم. هر نسلی وقتی به سن رشد میرسد دربارهٔ موضوعهای بیانتها، از جمله مرگ خودخواستهٔ هدایت، بحث و قضاوت خواهد کرد. طرز ترخیص او بخشی از منش و نوع حضورش بود.
وقتی دلخوشی و تکیهگاه نداشته باشی ’’بهترین شهر جهان‘‘ تفاوت چندانی با بدترین جا ندارد. نه از شمار پاریسیهای نومیدی که به رود سن پریدند خبر داریم و نه تعداد مهاجران به آخر خط رسیده. از ایرانیهای شناختهشدهٔ دهههای پراکندگی و انهدام، هژیر داریوش و کاظم اسلامیه وقتی ظاهراً از گرسنگی و بیماری و ناداری کارد به استخوانشان رسید در همان فرانسه از قطار زندگی پیاده شدند. شاهرخ مسکوب هم مضمحل شد و حسن هنرمندی بسیار پیش از همهٔ آنها.
👍14❤3
رها از بازار سیاه، گرفتار بازار آزاد:
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چنانچه دیداری با نویسندهٔ فقید چک دست میداد دشوار و دون شأنم بود در زمینهٔ ارتباط مضمون مقالهام با مقالهاش وارد توضیح جزئیات شوم. حتی کلیات اوضاع باورنکردنی ایران ممکن بود او را شکرگزار کند که در این صحاری به دنیا نیامد.
http://www.mghaed.com/essays/farewell/in.memoriam.Ivan.Klima.htm
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
چنانچه دیداری با نویسندهٔ فقید چک دست میداد دشوار و دون شأنم بود در زمینهٔ ارتباط مضمون مقالهام با مقالهاش وارد توضیح جزئیات شوم. حتی کلیات اوضاع باورنکردنی ایران ممکن بود او را شکرگزار کند که در این صحاری به دنیا نیامد.
http://www.mghaed.com/essays/farewell/in.memoriam.Ivan.Klima.htm
Mghaed
رها از بازار سیاه، گرفتار بازار آزاد
دیداری با ایوان کلیما که دست نداد
👍13👏1