Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#داود سهرابی.تابستان شده است، اما سرمای تاریکِ آن ۱۸ دیِ لعنتی هنوز در تمام استخوانهایم میپیچد.
پنجاه و هفت روز… تمام آن ۵۷ روزی که روی تخت آیسییو با مرگ میجنگیدی، من هر روز با دلی که بین امید و ویرانی دستوپازد به دیدنت میآمدم. از بیمارستان که بیرون میآمدم، مجبور بودم برگردم سر کلاس؛ بغضم را قورت میدادم و نقاب لبخند روی صورتم میکشیدم تا شاگردانم چیزی نفهمند و غصه نخورند. اما از درون، ذرهذره آب میشدم. با این حال، ته دلم روشن بود. مطمئن بودم و به خودم قول میدادم که تو بلند میشوی. مگر میشد ناامید باشم؟ تو همیشه به من ثابت کرده بودی که چقدر سرشار از انگیزه و زندگی هستی؛ تو مردِ تسلیم شدن نبودی.
@akhbarebedonesansor
پنجاه و هفت روز… تمام آن ۵۷ روزی که روی تخت آیسییو با مرگ میجنگیدی، من هر روز با دلی که بین امید و ویرانی دستوپازد به دیدنت میآمدم. از بیمارستان که بیرون میآمدم، مجبور بودم برگردم سر کلاس؛ بغضم را قورت میدادم و نقاب لبخند روی صورتم میکشیدم تا شاگردانم چیزی نفهمند و غصه نخورند. اما از درون، ذرهذره آب میشدم. با این حال، ته دلم روشن بود. مطمئن بودم و به خودم قول میدادم که تو بلند میشوی. مگر میشد ناامید باشم؟ تو همیشه به من ثابت کرده بودی که چقدر سرشار از انگیزه و زندگی هستی؛ تو مردِ تسلیم شدن نبودی.
@akhbarebedonesansor
💔40❤5