گربهای از خانهٔ شیخی
مرغی به دندان گرفت، در حالِ فرار
شنید که زنِ شیخ فغان سر داد
و گفت: «حاجآقا! گربه، مرغ را برد.»
شیخ با خونسردی گفت:
«ملالی نیست، قرآن را بیاور!»
گربه با شنیدنِ این سخن بلافاصله
مرغ را رها کرد و گریخت!
از او پرسیدند: «تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی؟»
گفت: «شما اینها را نمیشناسید، اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالایِ منبر گوشتِ گربه را حلال اعلام میکند!»
#عبید_زاکانی
⚡️@bardegi57
مرغی به دندان گرفت، در حالِ فرار
شنید که زنِ شیخ فغان سر داد
و گفت: «حاجآقا! گربه، مرغ را برد.»
شیخ با خونسردی گفت:
«ملالی نیست، قرآن را بیاور!»
گربه با شنیدنِ این سخن بلافاصله
مرغ را رها کرد و گریخت!
از او پرسیدند: «تو را چه پیش آمد که مرغ را رها کردی؟»
گفت: «شما اینها را نمیشناسید، اکنون یک آیه از قرآن پیدا میکند و فردا بالایِ منبر گوشتِ گربه را حلال اعلام میکند!»
#عبید_زاکانی
⚡️@bardegi57
👍22❤4