🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#جشن_های_سالانه_سرزمینم

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋

🔴#جشن_های_سالانه_سرزمینم

#جشن_سده یکی دیگر از جشن‌های ملی سالانه #ایرانی‌مان است.
مانند جشن #نوروز، جشن #شب_چله، جشن #سیزده‌بدر، جشن #سپندارمزگان و...

شایسته و نیکوست تا این جشن باستانی ایران‌زمین‌مان نیز که جنبه ملی برای ما ایرانیان دارد و برگرفته از پدیده‌های تاریخی، طبیعی و حماسی نیاکان ایرانی‌مان می‌باشد در کشور عزیزمان همگانی و برگزار شود و ایرانیان به برپایی آن بکوشند و ببالند و افتخار کنند.

#جشن_نوروز
در پیوند با زاستار(:طبیعت). ترازینه و اعتدال بهاری و آغاز بهار. رویش گل و گیاه.

#جشن_سیزده‌به‌در
گشت و گذر در زاستار به شادمانی و پایکوبی و خوش‌باشی.

#جشن_سده
پیدایش و مهار آتش.🔥 آتش زندگی‌بخش. روشنایی آتش. گرمای آتش.

#جشن_مهرگان
آیین پیمان و دوستی. جنبش آزادیخواهی ایرانیان. نیرد و سرنگونی دیکتاتور.

#جشن_تیرگان
حماسه آرش کمانگیر. تعیین و شناخت مرز ایران.

#جشن_شب_چله
بلندترین شب سال و پیروزی روشنایی بر تاریکی.

#جشن_سپندارمزگان
روز عشق و بزرگداشت جایگاه زن و زمین،
از جمله جشن‌های کهن، بزرگ، نیک و شاد ملی‌مان است

#دهم_بهمن‌ماه

روز مهر به سال٣٧۶۱ مزديسنى ایرانی‌مان می‌باشد.
و در این خجسته #جشن_سده یکی از بزرگ‌ترین جشن‌های سالانه‌ی ایرانی‌مان را برگزار می‌کنیم🔥
.
.
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آن شب باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی از او یاد کرد.
✍️ #فردوسی_توسی
.
.
گرامی می‌داریم این جشن بزرگ باستانی ایران‌زمین‌ کهن پر گهر اهورایی‌مان را🔥💚🤍❤️🔥

برگزاری جشن سده و شکوه این جشن کهن سالانه‌ی‌مان در ایران‌زمین کهن پر گهر اهورایی‌مان شادباد🔥🔥🔥🍷🍷🍷🍷🔥🔥🔥

زنده باد فرهنگ والا و ناب ایران‌زمین‌مان.
جاودان باد تمدن بزرگ باشکوه ایران‌زمین‌مان.
پایدار باد تاریخ کهن و درخشان ایران‌زمین‌مان.
پاینده باد آیین شاد و نیک نیاکان ایرانی‌مان‌.


آتشی بپا کن از خرمن مهر که فروزینه‌های فروزانش شب سیاه را روشن و گرمایش یخ‌های زمستانی دیکتاتوری را به جویباری از رهایی دگرگون سازد.

بیافروزیم آتش خِرد را در #ایران‌زمین

خود را برای برگزاری هرچه باشکوه‌تر این جشن بزرگ ایرانی آماده کنیم.

هنگام:
فروشد آفتاب، دهم بهمن ماه

جایگاه:
میدان ها و خیابان‌های اصلی

ابزار :
هیزم

جنبش:
افروختن آتش همراه با جشن و سرور و شادمانی

برای دانستن بیشتر از #جشن_سده به تارنمای جنبش در خاستگاه زیر بروید

دل جهان است ایرانشهر 🔥
به ایرانشهر و آتش ورجاوند بازمی‌گردیم 🔥

#پاینده_ایران‌زمین💚
#جاوید_ایران‌شهر🤍
#رنسانس_ایرانی❤️

🌸🍂🌸@Bookirancity


🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#تلنگر

کامیون های کمک رسانی به غزه که تصویر صدام حسین بر روی خود دارند. جالب نیست؟ جمهوری اسلامی بصورت علنی داره به قاتل فرزندان این مرزوبوم کمک می‌کنه.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃

🔴#‏پس_کجایی؟

صبح ها مسیر ثابتی دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ایستگاه منتظر می‌مانم تا تاکسی مورد علاقه‌ام برسد. در واقع راننده این تاکسی را دوست دارم. راننده پیر و درشت هیکلی با دست‌‌های قوی و آفتاب سوخته و چشم‌های مشکی رنگ است که تابستان و زمستان سر شیشه ماشین را باز می‌گذارد و با آنکه چهار سال است بیشتر صبح‌ها سوار ماشینش می‌شوم فقط سه چهار بار صدای بم و خش‌دارش را شنیده‌ام. ماشینش نه ضبط دارد، نه رادیو و شاید همین سکوت، حضورش را این چنین لذت بخش می‌کند.

ما هر روز از مسیر ثابتی می‌رویم، فقط چهارشنبه‌های آخر هر ماه راننده مسیر همیشگی‌مان را عوض می‌کند. یکی از چهارشنبه‌های آخر ماه به او گفتم:
- «از این طرف راهمون دور میشه ها.»
- «می‌دونم.»

دیگر هیچ کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر همیشگی می‌رفت و چهارشنبه‌های آخر ماه مسیر دورتر را انتخاب می‌کرد. چهارشنبه آخر ماه پیش وقتی از مسیر دورتر می‌رفت، سر یک کوچه ترمز کرد نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، بعد گفت: «ببخشید الان بر می‌گردم» و از ماشین پیاده شد. دوباره کمی این طرف و آن طرف را نگاه کرد،

یک کوچه را تا نیمه رفت و برگشت بعد سوار شد و رفتیم. به دست‌هایش نگاه کردم، فرمان را آنقدر محکم گرفته بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش دست‌هایش پیدا بود، پرسیدم: «حالتون خوبه؟» گفت: «نه.» نگاهش کردم و بعد برایم تعریف کرد.

چهل و شش سال پیش عاشق دختر جوانی می‌شود. چهارشنبه آخر یک ماه دختر جوان به او می‌گوید خانواده‌اش اجازه نمی‌دهند با او ازدواج کند. راننده از دختر جوان می‌خواهد لااقل ماهی یک بار او را از دور ببیند. دختر جوان قول می‌دهد تا آخر عمر چهارشنبه آخر هر ماه سر این کوچه بیاید.

چهل و شش سال دختر جوان چهارشنبه آخر هر ماه سر کوچه آمده، راننده او را از دور دیده و رفته است. از راننده پرسیدم: «دختر جوان ازدواج کرد؟» نمی‌دانست. پرسیدم: «آدرسشو دارین؟» نداشت. در این چهل و شش سال با او حتی یک کلمه هم حرف نزده بود فقط چهارشنبه‌های آخر هر ماه دختر جوان را دیده بود و رفته بود. راننده گفت «چهل و شش سال چهارشنبه آخر هر ماه اومد ولی دو ماهه نمیاد.» به راننده گفتم: «شاید یه مشکلی پیش اومده.» راننده گفت: «خدا نکنه» بعد گفت: «اگر ماه دیگر نیاد می‌‌میرم.»

#سروش_صحت
از مجموعه تاکسی

🌸🍂🌸@Bookirancity


🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_فرتور_مربوط_به_پست_پایین_میباشد

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#کتاب_ولحظه

هنر «اثر/ احساس» تولید می‌کند... یکی از تفاوت‌های مهم «اثر/ احساس» و «حال» این است که «حال» همواره حالِ کسی است؛ اما اثر/احساس قائم به ذات است. ما در یک اثر هنری نه با ترسِ این یا آن شخص، بلکه با ترسی قائم به ذات مواجهیم؛ با ترسی شیئیت‌یافته، شدّتی محض، یا با استفاده از تعبیر آندره بازن در «سینما چیست؟»، با «تغییری مومیایی‌شده».
اثر هنری اصیل به محض خلق‌شدن، روی پای خود می‌ایستد و هیچ نیازی به کسی یا چیز دیگری ندارد؛ نه به هنرمند و نه به مخاطب. اگر مخاطبی سراغش نرود، چیزی از ارزش‌اش کاسته نمی‌شود؛ به خودی خود زنده است، گو این‌که مانند معبدی متروک از نظرها دور می‌ماند، اما به محض اینکه کسی در مدار تأثیرش قرار گیرد، حیات ابدی خود را به رخ می‌کشد. «گره‌گور زامزا» جاودانه در حال حشره شدن است، حتّا اگر هیچکس رمان کافکا را نخواند. خواننده با خواندن رمان به آن جان نمی‌بخشد، بلکه با قرارگرفتن در مدار زندگی آن، زندگی خود را در معرض دگردیسی قرار می‌دهد.

کتاب: دلوز، ایده، زمان
گفت‌وگوی عادل مشایخی و محسن آزموده
نشر ناهید

شرح تصویر:
Formula of the Petrograd Proletariat ~1920-21
Artist: Pavel Filonov

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#چکامه

بی‌شک تنها نقاش می‌توانست آن بخش خرد شدۀ تندیس را در یاد داشته باشد. پس ما در چشمان او نشسته‌ایم و خطوط نگاه‌مان از پای این هیئت سفید، بی‌اختیار به آن شکل محو و شفاف شانه‌ها و سر، به خاطره‌ای در ذهن نقاش دوخته شده است.
خاطرۀ تندیسِ بی‌نقص و کامل، از یاد بردن پیشروی بی‌رحمانۀ تَرَک‌ها میان گردن و سر پیکره و سقوط و اصابت قطعه‌های تراش‌خورده با سطح چوبی رف را ناممکن می‌کند.
ما نه شاهدان تجلی و درخشش تندیس بوده‌ایم و نه شاهدان لحظۀ خرد شدن‌اش.
این نقاش است که از ما شاهد می‌سازد.


شرح تصویر:
Memory~2022
Artist: Niklas Asker

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity