🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
هرزنی شبیه یک گل است
که هروقت بهش میگویی دوستت دارم
بوی عشق همه جا می پیچید
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
هرزنی شبیه یک گل است
که هروقت بهش میگویی دوستت دارم
بوی عشق همه جا می پیچید
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
بخشی از ابتدای گرشاسپنامه با عنوان "در نکوهیدن جهان"
جهان ای شگفتی به مردم نکوست
چو بینی همه درد مردم از وست
یکی پنج روزه بهشتست زشت
چه نازی به این پنج روزه بهشت
ستاننده چابک رباییست زود
که نتوان ستد باز هرچ او ربود
سراییست بر وی گشاده دو در
یکی آمدن را شدن ، ز آن به در
نه آن کآید ایدر بماند دراز
نه آنرا که رفت آمدن هست باز
چو خوانیست بر ره که هر کس ز پیش
شود زود چون خورد ازو بهر خویش
بتی هست گویا میانش اهرمن
فریبنده دلها به شیرین سخن
هر آنکش پرستد بود بتپرست
چه با او چه با دیو دارد نشست
چه چابوک دستست بازی سگال
که در پرده داند نمودن خیال
دو پرده بر این گنبد لاجورد
ببندد همی گه سیه گاه زرد
به بازی همین زین دو پرده برون
خیال آرد از جانور گونهگون
بتی شد تنش از رشک و جانش ز آز
دو دست از امید و دو پای از نیاز
دل از بیوفایی و طبع از نهیب
رخان از شکست و زبان از فریب
دو گونه همی دم زند سال و ماه
یکی دم سپید و یکی دم سیاه
بر این هر دو دم کاو برآرد همی
یکایک دم ما شمارد همی
اگر سالیان از هزاران فزون
در او خرمیها کنی گونهگون
به باغی دو در ماند ار بنگری
کز این در درآیی، وزان بگذری
بر او جز نکوهش سزاوار نیست
که آنک آفریدش سبکبار نیست
کنون چون شنیدی بدو دل مبند
و گر دل ببندی شوی درگزند
▪️عنوان: #گرشاسپنامه
▪️نویسنده: #اسدی_توسی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
بخشی از ابتدای گرشاسپنامه با عنوان "در نکوهیدن جهان"
جهان ای شگفتی به مردم نکوست
چو بینی همه درد مردم از وست
یکی پنج روزه بهشتست زشت
چه نازی به این پنج روزه بهشت
ستاننده چابک رباییست زود
که نتوان ستد باز هرچ او ربود
سراییست بر وی گشاده دو در
یکی آمدن را شدن ، ز آن به در
نه آن کآید ایدر بماند دراز
نه آنرا که رفت آمدن هست باز
چو خوانیست بر ره که هر کس ز پیش
شود زود چون خورد ازو بهر خویش
بتی هست گویا میانش اهرمن
فریبنده دلها به شیرین سخن
هر آنکش پرستد بود بتپرست
چه با او چه با دیو دارد نشست
چه چابوک دستست بازی سگال
که در پرده داند نمودن خیال
دو پرده بر این گنبد لاجورد
ببندد همی گه سیه گاه زرد
به بازی همین زین دو پرده برون
خیال آرد از جانور گونهگون
بتی شد تنش از رشک و جانش ز آز
دو دست از امید و دو پای از نیاز
دل از بیوفایی و طبع از نهیب
رخان از شکست و زبان از فریب
دو گونه همی دم زند سال و ماه
یکی دم سپید و یکی دم سیاه
بر این هر دو دم کاو برآرد همی
یکایک دم ما شمارد همی
اگر سالیان از هزاران فزون
در او خرمیها کنی گونهگون
به باغی دو در ماند ار بنگری
کز این در درآیی، وزان بگذری
بر او جز نکوهش سزاوار نیست
که آنک آفریدش سبکبار نیست
کنون چون شنیدی بدو دل مبند
و گر دل ببندی شوی درگزند
▪️عنوان: #گرشاسپنامه
▪️نویسنده: #اسدی_توسی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخوردهست ترا
تعجیل مکن هم بخورد، دیر نشد
#_خیام
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه_پارسی
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخوردهست ترا
تعجیل مکن هم بخورد، دیر نشد
#_خیام
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
اینجا مینشینم و شعری میخوانم. آدمهای زیادی در تالارند، اما وجودشان حس نمیشود. غرق در کتابها، گهگاه توی صفحهها تکان میخورند. همچون خفتگانی که میان دو رؤیا غلت میزنند. آخ، بودن در میان کسانی که کتاب میخوانند چه خوب است. چرا آنها همیشه چنین نیستند؟ میتوان سراغشان رفت و آهسته دست بر شانهشان گذاشت؛ هیچ احساس نمیکنند و اگر هنگام برخاستن، ندانسته تنۀ سبکی به بغل دستی بزنی و پوزش بخواهی، به همانسو که صدایت را میشنود، سر میجنباند، صورتش به سویت برمیگردد، و تو را نمیبیند و مویش به موی خفتهای میماند. چقدر مایۀ آرامش است! من هم مینشینم و شاعری برمیگزینم. چه سرنوشتی! شاید اکنون سیصد نفر در تالار کتاب میخوانند؛ اما محال است که هر یک از آنها شاعری داشته باشد. (خدا میداند که چه دارند.) سیصد شاعر که وجود ندارد، اما بازی روزگار را ببین: من، شاید تهیدستترینِ همۀ این کتابخوانها، یک بیگانه: شاعری دارم.
کتاب: دفترهای مالده لائوریس بریگه
نویسنده: راینر ماریا ریلکه
مترجم: مهدی غبرایی
انتشارات نیلوفر
شرح تصاویر:
Ovid's Fasti Series~2023
Photographer: Alvin Ng
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
اینجا مینشینم و شعری میخوانم. آدمهای زیادی در تالارند، اما وجودشان حس نمیشود. غرق در کتابها، گهگاه توی صفحهها تکان میخورند. همچون خفتگانی که میان دو رؤیا غلت میزنند. آخ، بودن در میان کسانی که کتاب میخوانند چه خوب است. چرا آنها همیشه چنین نیستند؟ میتوان سراغشان رفت و آهسته دست بر شانهشان گذاشت؛ هیچ احساس نمیکنند و اگر هنگام برخاستن، ندانسته تنۀ سبکی به بغل دستی بزنی و پوزش بخواهی، به همانسو که صدایت را میشنود، سر میجنباند، صورتش به سویت برمیگردد، و تو را نمیبیند و مویش به موی خفتهای میماند. چقدر مایۀ آرامش است! من هم مینشینم و شاعری برمیگزینم. چه سرنوشتی! شاید اکنون سیصد نفر در تالار کتاب میخوانند؛ اما محال است که هر یک از آنها شاعری داشته باشد. (خدا میداند که چه دارند.) سیصد شاعر که وجود ندارد، اما بازی روزگار را ببین: من، شاید تهیدستترینِ همۀ این کتابخوانها، یک بیگانه: شاعری دارم.
کتاب: دفترهای مالده لائوریس بریگه
نویسنده: راینر ماریا ریلکه
مترجم: مهدی غبرایی
انتشارات نیلوفر
شرح تصاویر:
Ovid's Fasti Series~2023
Photographer: Alvin Ng
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity