🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
#برتراند_راسل
▫️اغلب بحثهای بسيار تند آنهایی هستند که طرفين درباره موضوع مورد بحث دلايل کافی ندارند؛
شکنجه در الاهيات به کار میرود، نه در رياضيات؛ زيرا رياضيات با علم سر و کار دارد اما در الاهيات تنها عقيده وجود دارد،
بنابراين هنگامیکه پی میبريد از تفاوت آرا عصبانی هستيد، مراقب باشيد؛
احتمالاً با بررسی بيشتر درخواهيد يافت که برای باورتان دلايل تضمين کنندهای نداريد!
▫️به دختران خود یاد دهید قبل از ازدواج به آرزوهایشان برسند، مـــــردان غـــــول چراغ جادویی علاءالدین نیستند.
▫️"ترس"، پدر و "خشونت"، مادرِ
دین است.
بیجهت نیست که این دو در طول تاریخ دست در دست هم پیش رفتهاند!
▫️علم به ما میآموزد و تصور میکنم قلبمان هم میتواند به ما بیاموزد که دیگر به دنبال پشتیبان موهومی نباشیم؛ دیگر متحدانی در آسمان اختراع نکنیم! بلکه ترجیحا به تلاشهای خودمان اینجا زیر آسمان متکی باشیم، تا این جهان را مکان مناسبی برای زندگی سازیم بجای آن نوع مکانی که کلیساها در تمام کشورها از آن ساختهاند.
▫️ این که عقیده ای به طور وسیع انتشار یافته و با اقبال عامه مواجه شده است؛
به هیچ وجه دلیل این نیست که:
" مطلقاً پوچ و بی اساس نباشد! "
در واقع به علت حماقت و جهالت اکثریت مردم احتمال اینکه یک عقیده شایع چیز پوچ و ابلهانه ای باشد بیشتر است.
▫️عقیده شما درباره متفکرین چیست؟
بسیاری از متفکرین میکوشند در ملاء عام از ابراز عقایدی که موجب برانگیخته شدن سرزنش و عتاب و گزند مردم گردد دوری جویند .
▫️قرار است علم خوشبختی را در جهان تامین کند، اما تعلیمات دینی مانع این کار است. دین از آموزش عقلانی کودکان جلوگیری میکند، دین مانع نابودی عوامل اصلی جنگ ها میشود،دین به جای ترویج اخلاق علمی، اعتقاد به گناه و تنبیه را گسترش میدهد.
بشر در آستانه دوران شکوهمند است؛
اما اژدهایی به پایش پیچیده که مانع اوست...
لازم به یادآوری نیست که این اژدها دین است!
▫️درﻗﺮﻥ سیزده:
ﻃﺎﻋﻮﻥ ﺷﺎﯾﻊ ﺷﺪ، ﮐﻠﯿﺴﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ى ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻥ ﺩﺍﻧﺴﺖ. دوازده هزاﺭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺍﺭﯾﺎ و ﺍﺳﺘﺮﺍﺳﺒﻮﺭﮒ زنده ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪند! ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﮐﺸﺖ.
در ﻗﺮﻥ شانزده:
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻤﻨﻮﻉ شد! ﭘﺎﭖ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﺑﺪﻥ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻨﺪ، ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﺮﺩﻧﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺟﺰﺍﯼ ﺑﺪﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﮔﻢ ﻧﺸﻮﺩ!
قرن هفده:
ادعا شد لمس استخوانهای یک قدیس در فلورانس باعث شفا میشود؛ زیستشناسی تصادفی کشف کرد که آن استخوان متعلق به یک بز است، اما استخوانها همچنان شفا میداد!
انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق..
احمق شدن نیاز به آموزش دارد!
بزرگترين دشمن سعادت و آزادى انسان ها، دفاع کورکورانه از عقايد و باورهاى غلط است.
▫️چرا تعداد مومنان از متفکران بیشتر است؟
▫️سال های سال اغنیا و مجیز گویانشان در ستایش کار و زحمت شرافتمندانه قلم فرسایی کرده اند.
ساده زیستی را ستوده اند و دم از دینی زده اند که می گوید احتمال رفتن فقرا به بهشت بسیار قوی تر از اغنیا است!
و کلا" کوشیده اند به کارگران یدی بقبولانند که اصالت خاصی در جا به جا کردن ماده در عالم است..
▫️میزان علم و دانش و آگاهی مردم هر جامعه با میزان مذهبی بودن همان مردم نسبت معکوس دارد.
هر اندازه مردم یک کشور با سواد تر، آگاه تر و تحصیل کرده تر باشند؛ احساسات مذهبی در آنان کمتر و علاقه آنان به باورداشت های سنتی و غیر معقول دین پایین تر است.
▫️آنهایی که هرگز صمیمیتِ ژرف و همدلی شدیدِ موجود، در عشقِ دوطرفهٔ موفق را تجربه نکردهاند؛
بهترین چیزیکه زندگی میتواند بدهد را از دست دادهاند.
▫️واضح است كسی كه در زندگی دارای اطلاعات علمی باشد به خود اجازه نمی دهد كـه مـورد تهديـد نصوص كتاب آسمانی و يا كليساها واقع شود.
او به اين قانع نيست كه بگويد فلان اعمال گناه محسوب مـی شود و همين جا به موضوع خاتمه دهد،او تحقيق و بررسی می كند،خـواه خـود عمـل مضـر باشـد و يـا برعكس ضرر از عقيده ناشی شود؛
او در می يابد كه اخلاق جاری ما حاوی مقادير زيادی موهومات اسـت بـخصوص اگر مسئله مربوط به روابط جنسی باشد.
چگونه از تعصبات بیجا پرهیز کنیم
چرا مسیحی نیستم
جهانی که من میشناسم
زناشویی و اخلاق
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
#برتراند_راسل
▫️اغلب بحثهای بسيار تند آنهایی هستند که طرفين درباره موضوع مورد بحث دلايل کافی ندارند؛
شکنجه در الاهيات به کار میرود، نه در رياضيات؛ زيرا رياضيات با علم سر و کار دارد اما در الاهيات تنها عقيده وجود دارد،
بنابراين هنگامیکه پی میبريد از تفاوت آرا عصبانی هستيد، مراقب باشيد؛
احتمالاً با بررسی بيشتر درخواهيد يافت که برای باورتان دلايل تضمين کنندهای نداريد!
▫️به دختران خود یاد دهید قبل از ازدواج به آرزوهایشان برسند، مـــــردان غـــــول چراغ جادویی علاءالدین نیستند.
▫️"ترس"، پدر و "خشونت"، مادرِ
دین است.
بیجهت نیست که این دو در طول تاریخ دست در دست هم پیش رفتهاند!
▫️علم به ما میآموزد و تصور میکنم قلبمان هم میتواند به ما بیاموزد که دیگر به دنبال پشتیبان موهومی نباشیم؛ دیگر متحدانی در آسمان اختراع نکنیم! بلکه ترجیحا به تلاشهای خودمان اینجا زیر آسمان متکی باشیم، تا این جهان را مکان مناسبی برای زندگی سازیم بجای آن نوع مکانی که کلیساها در تمام کشورها از آن ساختهاند.
▫️ این که عقیده ای به طور وسیع انتشار یافته و با اقبال عامه مواجه شده است؛
به هیچ وجه دلیل این نیست که:
" مطلقاً پوچ و بی اساس نباشد! "
در واقع به علت حماقت و جهالت اکثریت مردم احتمال اینکه یک عقیده شایع چیز پوچ و ابلهانه ای باشد بیشتر است.
▫️عقیده شما درباره متفکرین چیست؟
بسیاری از متفکرین میکوشند در ملاء عام از ابراز عقایدی که موجب برانگیخته شدن سرزنش و عتاب و گزند مردم گردد دوری جویند .
▫️قرار است علم خوشبختی را در جهان تامین کند، اما تعلیمات دینی مانع این کار است. دین از آموزش عقلانی کودکان جلوگیری میکند، دین مانع نابودی عوامل اصلی جنگ ها میشود،دین به جای ترویج اخلاق علمی، اعتقاد به گناه و تنبیه را گسترش میدهد.
بشر در آستانه دوران شکوهمند است؛
اما اژدهایی به پایش پیچیده که مانع اوست...
لازم به یادآوری نیست که این اژدها دین است!
▫️درﻗﺮﻥ سیزده:
ﻃﺎﻋﻮﻥ ﺷﺎﯾﻊ ﺷﺪ، ﮐﻠﯿﺴﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻧﻪ ى ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﯾﻬﻮﺩﯾﺎﻥ ﺩﺍﻧﺴﺖ. دوازده هزاﺭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺍﺭﯾﺎ و ﺍﺳﺘﺮﺍﺳﺒﻮﺭﮒ زنده ﺳﻮﺯﺍﻧﺪﻩ ﺷﺪند! ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻃﺎﻋﻮﻥ ﮐﺸﺖ.
در ﻗﺮﻥ شانزده:
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺪﺗﯽ ﺟﺮﺍﺣﯽ ﻣﻤﻨﻮﻉ شد! ﭘﺎﭖ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﻗﻄﻌﺎﺕ ﺑﺪﻥ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻨﺪ، ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﻧﻔﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﺮﺩﻧﺪ، ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺟﺰﺍﯼ ﺑﺪﻧﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﺭﺳﺘﺎﺧﯿﺰ ﮔﻢ ﻧﺸﻮﺩ!
قرن هفده:
ادعا شد لمس استخوانهای یک قدیس در فلورانس باعث شفا میشود؛ زیستشناسی تصادفی کشف کرد که آن استخوان متعلق به یک بز است، اما استخوانها همچنان شفا میداد!
انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق..
احمق شدن نیاز به آموزش دارد!
بزرگترين دشمن سعادت و آزادى انسان ها، دفاع کورکورانه از عقايد و باورهاى غلط است.
▫️چرا تعداد مومنان از متفکران بیشتر است؟
▫️سال های سال اغنیا و مجیز گویانشان در ستایش کار و زحمت شرافتمندانه قلم فرسایی کرده اند.
ساده زیستی را ستوده اند و دم از دینی زده اند که می گوید احتمال رفتن فقرا به بهشت بسیار قوی تر از اغنیا است!
و کلا" کوشیده اند به کارگران یدی بقبولانند که اصالت خاصی در جا به جا کردن ماده در عالم است..
▫️میزان علم و دانش و آگاهی مردم هر جامعه با میزان مذهبی بودن همان مردم نسبت معکوس دارد.
هر اندازه مردم یک کشور با سواد تر، آگاه تر و تحصیل کرده تر باشند؛ احساسات مذهبی در آنان کمتر و علاقه آنان به باورداشت های سنتی و غیر معقول دین پایین تر است.
▫️آنهایی که هرگز صمیمیتِ ژرف و همدلی شدیدِ موجود، در عشقِ دوطرفهٔ موفق را تجربه نکردهاند؛
بهترین چیزیکه زندگی میتواند بدهد را از دست دادهاند.
▫️واضح است كسی كه در زندگی دارای اطلاعات علمی باشد به خود اجازه نمی دهد كـه مـورد تهديـد نصوص كتاب آسمانی و يا كليساها واقع شود.
او به اين قانع نيست كه بگويد فلان اعمال گناه محسوب مـی شود و همين جا به موضوع خاتمه دهد،او تحقيق و بررسی می كند،خـواه خـود عمـل مضـر باشـد و يـا برعكس ضرر از عقيده ناشی شود؛
او در می يابد كه اخلاق جاری ما حاوی مقادير زيادی موهومات اسـت بـخصوص اگر مسئله مربوط به روابط جنسی باشد.
چگونه از تعصبات بیجا پرهیز کنیم
چرا مسیحی نیستم
جهانی که من میشناسم
زناشویی و اخلاق
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
قاضی: اسم؟
برشت: شما خودتون میدونین.
قاضی: میدونیم اما شما خودت باید بگی.
برشت: خب، من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه میکنین.
دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟
قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین ، اسم؟
برشت: من که گفتم ، برشت هستم.
قاضی: ازدواج کردهاید؟
برشت: بله.
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن.(خنده حضار در دادگاه)
قاضی: شما دادگاه رو مسخره میکنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا میگویید با یک زن ازدواج کردهاید؟
برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کردهام!
قاضی: کسی را دیدهاید با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من...
او با یک مرد ازدواج کرده است.
قطعهای از متن محاکمه #برتولت_برشت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
قاضی: اسم؟
برشت: شما خودتون میدونین.
قاضی: میدونیم اما شما خودت باید بگی.
برشت: خب، من رو به خاطر برتولت برشت بودن محاکمه میکنین.
دیگه چرا باید اسمم رو بگم؟
قاضی: با این حال باید اسمتون رو بگین ، اسم؟
برشت: من که گفتم ، برشت هستم.
قاضی: ازدواج کردهاید؟
برشت: بله.
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن.(خنده حضار در دادگاه)
قاضی: شما دادگاه رو مسخره میکنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا میگویید با یک زن ازدواج کردهاید؟
برشت: چون واقعا با یک زن ازدواج کردهام!
قاضی: کسی را دیدهاید با یک مرد ازدواج کند؟
برشت: بله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من...
او با یک مرد ازدواج کرده است.
قطعهای از متن محاکمه #برتولت_برشت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
آنری کرتیهبرسون عکسی از آلبرتو جاکومتی گرفته که دارد عرض خیابان اَلِزیا را طی میکند؛ درحالی که بارانیاش را تا روی سر بالا کشیده و با احتیاط گام برمیدارد. از میان این تودۀ لباسِ درهمپیچیده، تنها بخشی از صورت و آن نگاه نافذ او پیداست و یک نخ سیگار که میان انگشتان سمجاش معلق مانده. عکس عجیبیست. جاکومتی، بی نشانی از مجسمههای تّنُک و رنجورش در عکس، دست کمی از آنها ندارد. کرتیهبرسون در قامت مجسمهساز. او درست جایی دکمۀ شاتر را چکانده که پیکر مرد هنرمند بر تصویر مجسمههایش منطبق میگردد. «مردی که راه میرود» در میان بارش طعنهآمیز قطرات باران. ۱۶ سال از پایان جنگ گذشته است. دیگر از رژه رفتن سربازان نازی در خیابانهای پاریس خبری نیست و قطرههای باران، گویی از سر توافقی ابدی با روزگار خوش، حوضچههای کوچکشان را بر کف خیابان میسازند. اما رعشهای بیقرار بر سرتاسر این منظرۀ دلچسب و آرام موج میاندازد. رعشهای که نیرویش را از نگاه خیرۀ جاکومتی به دوربین کرتیهبرسون میگیرد.
جاکومتی نگاه شاهدان را دارد. و شاهد بودن کار سادهای نیست. هرگز. برای مواجهه با برشی از حقیقت انتخاب میشوی، بیآنکه بخواهی. تماشاچی نیستی؛ شاهدی. جاکومتی پس از جنگ دیگر آدم سابق نبود. مجسمههایش نیز. سالها مطالعۀ او بر آناتومی بدن انسان، گره خورده بود به شقاوت و سنگدلی افسارگسیختهای که شش سال، فاتحانه، بر خاک اروپا تاخت. این حجم از قساوت چگونه در این اندامهای شکننده پنهان مانده بود؟ کجا پنهان مانده بود؟ در قلب؟ در مغز؟ و چطور میتوانست بر دیگری، بر تنهای بیپناه بتازد؟
در سایۀ پرسشهای بیپاسخ، مجسمههای جاکومتی قد میکشیدند. فصلها میگذشتند، و ویرانهها در تقلا برای بازگشت به روال عادی، چهرۀ شهر به خود میگرفتند. اما زخمها، در نسیان خودخواستۀ جماعت، همچنان نفس میکشیدند. چشمان بیدار جاکومتی آن زخمها را میدید. در رشد بیوقفۀ بافتهای مسکونی، دلهرهای که از سایههای درون قلبها برمیخاست، در میان ستونهای سنگ و آهن میپیچید و بر پیکر مجسمههای جاکومتی میبارید. همچون بارانی که حالا در قاب کرتیهبرسون خیابان الزیا را مینواخت.
جاکومتی در عکس کرتیهبرسون دارد کجا میرود؟ با آن دلهرۀ بیپایان انسان قرن بیستم که در چشمهایش دودو میزند. و ضرورتی که برای تسکین اضطرابی غریب، سیگار خیس را مصرانه میان دو انگشتش نگه داشته. این سوالیست که ما به هنگام تماشای مجسمههای جاکومتی میپرسیم: این مرد با بدنی چنین زخمی کجا میرود؟ آن زن با پیکر شرحهشرحهاش به کدامین افق خیره شده؟ چنین محکم، چنین سربرافراشته.
مجسمههای جاکومتی تذکار امکانهای نامنتظر بیرحمیاند و ملامتگر نظم مسلطی که فردیت آدمی را از ریخت میاندازد. شاید این سایۀ سیزیف باشد که بر این اندامهای نحیف افتاده و شارح پوچی چسبنده و ناگزیر زندگی است؛ اما در عینحال، این مجسمهها بر وجود فضایی دلالت دارند که بر ما آشکار نیست. در حقیقت ژست بدنها این فضا را میآفریند. فضایی که درعین دور از دسترس بودن برای ما، به روی مجسمهها گشوده است. آنها ایستاده بر دروازۀ لحظۀ حال، خیره به افقی ناشناختهاند و یا به سمتش روانهاند؛ همچون جاکومتیِ کرتیهبرسون، که در حال عبور از خیابان الزیا، و احتمالاً در فکر آفرینش و خلاقیتی تازه، از خلال سال ۱۹۶۱ به ما آیندگان چشم دوخته و به سمتمان گام برمیدارد.
#شرح_تصویر:
Alberto Giacometti rue d’Alésia, Paris~1961
Photographer: Henri Cartier-Bresson
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
آنری کرتیهبرسون عکسی از آلبرتو جاکومتی گرفته که دارد عرض خیابان اَلِزیا را طی میکند؛ درحالی که بارانیاش را تا روی سر بالا کشیده و با احتیاط گام برمیدارد. از میان این تودۀ لباسِ درهمپیچیده، تنها بخشی از صورت و آن نگاه نافذ او پیداست و یک نخ سیگار که میان انگشتان سمجاش معلق مانده. عکس عجیبیست. جاکومتی، بی نشانی از مجسمههای تّنُک و رنجورش در عکس، دست کمی از آنها ندارد. کرتیهبرسون در قامت مجسمهساز. او درست جایی دکمۀ شاتر را چکانده که پیکر مرد هنرمند بر تصویر مجسمههایش منطبق میگردد. «مردی که راه میرود» در میان بارش طعنهآمیز قطرات باران. ۱۶ سال از پایان جنگ گذشته است. دیگر از رژه رفتن سربازان نازی در خیابانهای پاریس خبری نیست و قطرههای باران، گویی از سر توافقی ابدی با روزگار خوش، حوضچههای کوچکشان را بر کف خیابان میسازند. اما رعشهای بیقرار بر سرتاسر این منظرۀ دلچسب و آرام موج میاندازد. رعشهای که نیرویش را از نگاه خیرۀ جاکومتی به دوربین کرتیهبرسون میگیرد.
جاکومتی نگاه شاهدان را دارد. و شاهد بودن کار سادهای نیست. هرگز. برای مواجهه با برشی از حقیقت انتخاب میشوی، بیآنکه بخواهی. تماشاچی نیستی؛ شاهدی. جاکومتی پس از جنگ دیگر آدم سابق نبود. مجسمههایش نیز. سالها مطالعۀ او بر آناتومی بدن انسان، گره خورده بود به شقاوت و سنگدلی افسارگسیختهای که شش سال، فاتحانه، بر خاک اروپا تاخت. این حجم از قساوت چگونه در این اندامهای شکننده پنهان مانده بود؟ کجا پنهان مانده بود؟ در قلب؟ در مغز؟ و چطور میتوانست بر دیگری، بر تنهای بیپناه بتازد؟
در سایۀ پرسشهای بیپاسخ، مجسمههای جاکومتی قد میکشیدند. فصلها میگذشتند، و ویرانهها در تقلا برای بازگشت به روال عادی، چهرۀ شهر به خود میگرفتند. اما زخمها، در نسیان خودخواستۀ جماعت، همچنان نفس میکشیدند. چشمان بیدار جاکومتی آن زخمها را میدید. در رشد بیوقفۀ بافتهای مسکونی، دلهرهای که از سایههای درون قلبها برمیخاست، در میان ستونهای سنگ و آهن میپیچید و بر پیکر مجسمههای جاکومتی میبارید. همچون بارانی که حالا در قاب کرتیهبرسون خیابان الزیا را مینواخت.
جاکومتی در عکس کرتیهبرسون دارد کجا میرود؟ با آن دلهرۀ بیپایان انسان قرن بیستم که در چشمهایش دودو میزند. و ضرورتی که برای تسکین اضطرابی غریب، سیگار خیس را مصرانه میان دو انگشتش نگه داشته. این سوالیست که ما به هنگام تماشای مجسمههای جاکومتی میپرسیم: این مرد با بدنی چنین زخمی کجا میرود؟ آن زن با پیکر شرحهشرحهاش به کدامین افق خیره شده؟ چنین محکم، چنین سربرافراشته.
مجسمههای جاکومتی تذکار امکانهای نامنتظر بیرحمیاند و ملامتگر نظم مسلطی که فردیت آدمی را از ریخت میاندازد. شاید این سایۀ سیزیف باشد که بر این اندامهای نحیف افتاده و شارح پوچی چسبنده و ناگزیر زندگی است؛ اما در عینحال، این مجسمهها بر وجود فضایی دلالت دارند که بر ما آشکار نیست. در حقیقت ژست بدنها این فضا را میآفریند. فضایی که درعین دور از دسترس بودن برای ما، به روی مجسمهها گشوده است. آنها ایستاده بر دروازۀ لحظۀ حال، خیره به افقی ناشناختهاند و یا به سمتش روانهاند؛ همچون جاکومتیِ کرتیهبرسون، که در حال عبور از خیابان الزیا، و احتمالاً در فکر آفرینش و خلاقیتی تازه، از خلال سال ۱۹۶۱ به ما آیندگان چشم دوخته و به سمتمان گام برمیدارد.
#شرح_تصویر:
Alberto Giacometti rue d’Alésia, Paris~1961
Photographer: Henri Cartier-Bresson
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
سرخپوستان یک ضربالمثل خیلی معروف دارند که میگوید «وقتی دیدی اسبت مرده، پیاده شو»
این مثل آنقدر معروف شد که در ادبیات مدیریت به آن «تئوری اسب مرده» میگویند. شاید فکر کنید این جمله خیلی بدیهی است، ولی اینطوری هم نیست.
همه ما «اسب مرده» زیادی داریم. بگذارید چند مثال بزنم:
شرکت و سازمانهای زیادی را میبینید که رسما ورشکسته هستند یا محصولی میفروشند که دیگر تقاضایی برایش وجود ندارد یا خودمان سهمی را در بورس میخریم که ضرر کردیم و امیدی به سود کردن از آن نداریم. در این حالتها به جای پیاده شدن از «اسب مرده» کارهای عجیب غریب میکنیم، چه کاری؟
ویژگی کسانی که «اسب مرده» دارند چیست؟
_شلاق جدید میخرند
معتقدند اگر اسب حرکت نمیکند به خاطر شلاق ما است و شلاق را باید عوض کرد و محکمتر بر اسب زد تا اسب مرده حرکت کند. مثلا روی سهمی که قرار نیست رشد کند دائم خرید میزنیم یا برای محصولی که بازاری برای فروش ندارد تولید را مجهزتر میکنیم.
_سوارکار را عوض میکنیم
کسانی که «اسب مرده» دارند معتقدند ما همیشه از این روش استفاده میکردیم و جواب میگرفتیم، پس الان باید سوارکار عوض شود. در شرکت کارمندها را اخراج میکنند یا مثلا در بورس میروند در کانالهای vip و وقتی ضرر کردند، سراغ یک کانال vip دیگر میروند.
_ کمیته تشکیل می دهند
برای بررسی نحوه بهبود عملکرد اسب مرده، کمیته تعیین میکنند. مثلا در شرکت اتاق فکرهای بیجهت تشکیل میدهند یا فامیل میبینند فلانی کارهای غیراخلاقی زیاد انجام میدهد، جمع میشوند دور هم تصمیم میگیرند ازدواج کند تا به راه راست هدایت شود، نه تنها درست نمیشود یک نفر دیگر را هم بدبخت میکند.
_ استانداردها را پایین میآوریم
استاندارد پایین می آید تا «اسب مرده» را هم شامل شود و اسب مرده در طبقه «زنده بیتحرک» دستهبندی میشود. مثلا در بورس برای سهم زیانده میگویند این سهم را به دید بلندمدت خریدم یا برای توجیه عملکرد ضعیف یک مورد بدتر از خودمان پیدا میکنیم و میگوییم ببین بدبخت تر از من هم وجود دارد.
_عادی سازی
عملکرد «اسب مرده» را عادی و عملکرد بقیه اسبها را ایدهال تصور میکنیم، پس چرا باید تغییر کنیم؟
_ افزایش هزینه
حقوق هیات مدیره اسب مرده را زیاد میکنیم تا انگیزه مدیران را حفظ کنیم یا مثلا بچهمان را به زور میفرستیم پزشکی بخواند و وقتی بخاطر عدم علاقه درس نمیخواند به او جایزه میدهیم که انگیزه بگیرد.
اسب مرده را کنار بگذارید
توجیهگری را کنار بگذاریم و واقعگرا باشیم، اسبی که مرده دیگر زنده نمیشود، هزینه نگهداری «اسب مرده» خیلی زیاد است، نه تنها سواری بهمان نمیدهد، بلکه کلی هم ما را عقب میاندازد.
در شرکتها یک نگاه کنید ببیند چند واحد اسب مرده در شرکت هستند، در زندگیمان هم همینطور «اسب مرده» را کنار بگذاریم.
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
سرخپوستان یک ضربالمثل خیلی معروف دارند که میگوید «وقتی دیدی اسبت مرده، پیاده شو»
این مثل آنقدر معروف شد که در ادبیات مدیریت به آن «تئوری اسب مرده» میگویند. شاید فکر کنید این جمله خیلی بدیهی است، ولی اینطوری هم نیست.
همه ما «اسب مرده» زیادی داریم. بگذارید چند مثال بزنم:
شرکت و سازمانهای زیادی را میبینید که رسما ورشکسته هستند یا محصولی میفروشند که دیگر تقاضایی برایش وجود ندارد یا خودمان سهمی را در بورس میخریم که ضرر کردیم و امیدی به سود کردن از آن نداریم. در این حالتها به جای پیاده شدن از «اسب مرده» کارهای عجیب غریب میکنیم، چه کاری؟
ویژگی کسانی که «اسب مرده» دارند چیست؟
_شلاق جدید میخرند
معتقدند اگر اسب حرکت نمیکند به خاطر شلاق ما است و شلاق را باید عوض کرد و محکمتر بر اسب زد تا اسب مرده حرکت کند. مثلا روی سهمی که قرار نیست رشد کند دائم خرید میزنیم یا برای محصولی که بازاری برای فروش ندارد تولید را مجهزتر میکنیم.
_سوارکار را عوض میکنیم
کسانی که «اسب مرده» دارند معتقدند ما همیشه از این روش استفاده میکردیم و جواب میگرفتیم، پس الان باید سوارکار عوض شود. در شرکت کارمندها را اخراج میکنند یا مثلا در بورس میروند در کانالهای vip و وقتی ضرر کردند، سراغ یک کانال vip دیگر میروند.
_ کمیته تشکیل می دهند
برای بررسی نحوه بهبود عملکرد اسب مرده، کمیته تعیین میکنند. مثلا در شرکت اتاق فکرهای بیجهت تشکیل میدهند یا فامیل میبینند فلانی کارهای غیراخلاقی زیاد انجام میدهد، جمع میشوند دور هم تصمیم میگیرند ازدواج کند تا به راه راست هدایت شود، نه تنها درست نمیشود یک نفر دیگر را هم بدبخت میکند.
_ استانداردها را پایین میآوریم
استاندارد پایین می آید تا «اسب مرده» را هم شامل شود و اسب مرده در طبقه «زنده بیتحرک» دستهبندی میشود. مثلا در بورس برای سهم زیانده میگویند این سهم را به دید بلندمدت خریدم یا برای توجیه عملکرد ضعیف یک مورد بدتر از خودمان پیدا میکنیم و میگوییم ببین بدبخت تر از من هم وجود دارد.
_عادی سازی
عملکرد «اسب مرده» را عادی و عملکرد بقیه اسبها را ایدهال تصور میکنیم، پس چرا باید تغییر کنیم؟
_ افزایش هزینه
حقوق هیات مدیره اسب مرده را زیاد میکنیم تا انگیزه مدیران را حفظ کنیم یا مثلا بچهمان را به زور میفرستیم پزشکی بخواند و وقتی بخاطر عدم علاقه درس نمیخواند به او جایزه میدهیم که انگیزه بگیرد.
اسب مرده را کنار بگذارید
توجیهگری را کنار بگذاریم و واقعگرا باشیم، اسبی که مرده دیگر زنده نمیشود، هزینه نگهداری «اسب مرده» خیلی زیاد است، نه تنها سواری بهمان نمیدهد، بلکه کلی هم ما را عقب میاندازد.
در شرکتها یک نگاه کنید ببیند چند واحد اسب مرده در شرکت هستند، در زندگیمان هم همینطور «اسب مرده» را کنار بگذاریم.
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
خری با رای گیری حاکم جنگل شد! خر حیوانات را مجبورکرد که ساعت شش صبح بیدار و شش عصر بخوابند! خر دستور داد که هرکدام از چارپایان و پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند شش لقمه غذا بخورند. اگر خواستند پینگ پنگ بازی کنند، هر تیم ۶ بازیکن داشته و زمان بازی نیز شش دقیقه باشد! خر قوانین ششگانه وضع میکرد..!
در یک روز دل انگیز، خروس ساعت ۵:۲۰ دقیقه صبح بیدار شد و آواز خواند خر خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت: قوانین ما از همه قوانین دیگران کاملتر است و خروج از اینها و تخلف از قانونهای ششگانه جرم محسوب و منجر به اشد مجازات میشود، و طی مراسمی خروس را اعدام کرد همه حیوانها از اعدام خروس ترسیدند و از آن پس با دقت بیشتر قوانین را اجرا میکردند. بعداز گذشت چندین سال خر بیمار شد و در حال مرگ بود شیر به دیدارش رفت و گفت: من و تعدادی دیگر از حیوانها میتوانستیم قیام کنیم، ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد، حال بگو علت ابلاغ قوانین ششگانه چه بود؟ و چرا در این سالها سختگیری کردی؟
خر گفت: حالا من بخاطر خریت یک چیزهایی ابلاغ کردم، شماها چرا این همه سال عین بُـز اطاعت کردید؟!
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
خری با رای گیری حاکم جنگل شد! خر حیوانات را مجبورکرد که ساعت شش صبح بیدار و شش عصر بخوابند! خر دستور داد که هرکدام از چارپایان و پرندگان و سایر حیوان ها فقط حق دارند شش لقمه غذا بخورند. اگر خواستند پینگ پنگ بازی کنند، هر تیم ۶ بازیکن داشته و زمان بازی نیز شش دقیقه باشد! خر قوانین ششگانه وضع میکرد..!
در یک روز دل انگیز، خروس ساعت ۵:۲۰ دقیقه صبح بیدار شد و آواز خواند خر خشمگین شد و در یک سخنرانی جنجالی گفت: قوانین ما از همه قوانین دیگران کاملتر است و خروج از اینها و تخلف از قانونهای ششگانه جرم محسوب و منجر به اشد مجازات میشود، و طی مراسمی خروس را اعدام کرد همه حیوانها از اعدام خروس ترسیدند و از آن پس با دقت بیشتر قوانین را اجرا میکردند. بعداز گذشت چندین سال خر بیمار شد و در حال مرگ بود شیر به دیدارش رفت و گفت: من و تعدادی دیگر از حیوانها میتوانستیم قیام کنیم، ولی نخواستیم نظم جنگل به هم بریزد، حال بگو علت ابلاغ قوانین ششگانه چه بود؟ و چرا در این سالها سختگیری کردی؟
خر گفت: حالا من بخاطر خریت یک چیزهایی ابلاغ کردم، شماها چرا این همه سال عین بُـز اطاعت کردید؟!
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
چندسال پیش دوره میگذروندم بیمارستان سوانح سوختگی محمدمنتظری بالای میدون ونک خانمی با هشتاددرصدسوختگی این نفرین رو بااون سوختگی زیرلبش زمزمه میکرد
هـــــرگــزنــمــی بــخــشــمــت:
بخاطرتمام خنده هایی که ازصورتم گرفتی
بخاطرتمام غم هایی که برصورتم نشاندی
بخاطردلم که هرروزوهرلحظه شکستی
بخاطراحساسم که پرپرکردی
بخاطرعزت نفسم که لجن مال کردی
بخاطرزحمی که باخیانت تاابدبروجودم نشاندی
ومن ماندم وخاطره ای تلخ ورنج آورازاین دوره دردآور
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
چندسال پیش دوره میگذروندم بیمارستان سوانح سوختگی محمدمنتظری بالای میدون ونک خانمی با هشتاددرصدسوختگی این نفرین رو بااون سوختگی زیرلبش زمزمه میکرد
هـــــرگــزنــمــی بــخــشــمــت:
بخاطرتمام خنده هایی که ازصورتم گرفتی
بخاطرتمام غم هایی که برصورتم نشاندی
بخاطردلم که هرروزوهرلحظه شکستی
بخاطراحساسم که پرپرکردی
بخاطرعزت نفسم که لجن مال کردی
بخاطرزحمی که باخیانت تاابدبروجودم نشاندی
ومن ماندم وخاطره ای تلخ ورنج آورازاین دوره دردآور
#Zartosht
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
و باز هم پول، همه چیز پول است.
همه ی روابط انسانی را باید با پول خرید. اگر پول نداشته باشی، مردها به تو اهمیت نمی دهند، زن ها عاشقت نمی شوند، نه نمی شوند؛ یعنی توجه و عشق به تو آخرین چیزی است که اهمیت خواهد داشت و در نهایت توجه و عشق تا چه اندازه حقیقی خواهند بود! اگر پول نداشته باشی، دوست داشتنی نیستی! حتی اگر با زبان آدم ها و فرشته ها سخن بگویی. اگر پول نداشته باشی، آن موقع دیگر زبانی که با آن صحبت میکنی به نظر دیگران، زبان انسان ها یا فرشتگان نخواهد بود.
چقدر ناعادلانه است که انسان مملو از خواهش های زجرآور باشد؛ اما ارضای این خواهش ها برایش ممنوع باشد! چرا باید انسان فقط به خاطر نداشتن پول در محرومیت باشد؟برآورده کردن این آرزوها بسیار طبیعی، بسیار ضروری و از اجزا جداناشدنی حقوق انسان هاست.
«همه جا پای پول در میان است»
#جورج_اورول
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
و باز هم پول، همه چیز پول است.
همه ی روابط انسانی را باید با پول خرید. اگر پول نداشته باشی، مردها به تو اهمیت نمی دهند، زن ها عاشقت نمی شوند، نه نمی شوند؛ یعنی توجه و عشق به تو آخرین چیزی است که اهمیت خواهد داشت و در نهایت توجه و عشق تا چه اندازه حقیقی خواهند بود! اگر پول نداشته باشی، دوست داشتنی نیستی! حتی اگر با زبان آدم ها و فرشته ها سخن بگویی. اگر پول نداشته باشی، آن موقع دیگر زبانی که با آن صحبت میکنی به نظر دیگران، زبان انسان ها یا فرشتگان نخواهد بود.
چقدر ناعادلانه است که انسان مملو از خواهش های زجرآور باشد؛ اما ارضای این خواهش ها برایش ممنوع باشد! چرا باید انسان فقط به خاطر نداشتن پول در محرومیت باشد؟برآورده کردن این آرزوها بسیار طبیعی، بسیار ضروری و از اجزا جداناشدنی حقوق انسان هاست.
«همه جا پای پول در میان است»
#جورج_اورول
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
فرزند سوم مجتبی خامنه ای در لندن دنیا آمد. ۳ فرزند محل تولد: انگلستان، هزینه: ۵۰ میلیون پوند، بچه اول و دوم با هواپیمای ماهان ۲۴۰ نفر عمه، خاله و دایی با هتل اختصاصی و اقامت ۳ ماهه با لشگر مفتخور.
حال بشنوید از تاریخ شاهنشاهی و بچه مولوی یا ولیعهد ایران: یکماه به زایمان شهبانو مانده، رییس جمهور آمریکا به شاه پیام ارسال کرد و درخواست اقامت در امریکا برای شهبانو و همراهان و تجهیز بهترین بیمارستان واشنگتون و معروفترین دکتر زایمان همراه تیم تخصصی را به شاه پیشنهاد داد. شاهنشاه اریامهر با تشکر از محبت بی دریغ شخص رییس جمهور اعلام کرد ما در ایران و در تهران بیمارستانی دولتی بنام زایشگاه فرح با تمام امکانات و تجهیزات پزشکی داریم.
زمانیکه شهبانو فرح ولیعهد رضا پهلوی را در بیمارستان بدنیا آورد در بخش عمومی جشن کوچکی بر پا شد. در آنروز ۱۲ نفر (جالب ۶ پسر و ۶ دختر) بدنیا آمدند. شهبانو مادر خواندگی همه آنها را بعهده گرفت و هزینه آن کودکان را تا آخر عمر به مانند فرزندان خود بر عهده گرفت! تمامی مخارج این بیمارستان، برای همه، رایگان بود. نفرین بر جهل!
#جاويدشاه_رمز_پيروزى
#فرهنگ_سپاسگزاری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
فرزند سوم مجتبی خامنه ای در لندن دنیا آمد. ۳ فرزند محل تولد: انگلستان، هزینه: ۵۰ میلیون پوند، بچه اول و دوم با هواپیمای ماهان ۲۴۰ نفر عمه، خاله و دایی با هتل اختصاصی و اقامت ۳ ماهه با لشگر مفتخور.
حال بشنوید از تاریخ شاهنشاهی و بچه مولوی یا ولیعهد ایران: یکماه به زایمان شهبانو مانده، رییس جمهور آمریکا به شاه پیام ارسال کرد و درخواست اقامت در امریکا برای شهبانو و همراهان و تجهیز بهترین بیمارستان واشنگتون و معروفترین دکتر زایمان همراه تیم تخصصی را به شاه پیشنهاد داد. شاهنشاه اریامهر با تشکر از محبت بی دریغ شخص رییس جمهور اعلام کرد ما در ایران و در تهران بیمارستانی دولتی بنام زایشگاه فرح با تمام امکانات و تجهیزات پزشکی داریم.
زمانیکه شهبانو فرح ولیعهد رضا پهلوی را در بیمارستان بدنیا آورد در بخش عمومی جشن کوچکی بر پا شد. در آنروز ۱۲ نفر (جالب ۶ پسر و ۶ دختر) بدنیا آمدند. شهبانو مادر خواندگی همه آنها را بعهده گرفت و هزینه آن کودکان را تا آخر عمر به مانند فرزندان خود بر عهده گرفت! تمامی مخارج این بیمارستان، برای همه، رایگان بود. نفرین بر جهل!
#جاويدشاه_رمز_پيروزى
#فرهنگ_سپاسگزاری
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
در یکی از شهرهای ایتالیا جوانی بود به نام آلفردو
آلفردو، دکه کوچکی داشت که در آن عرق سگی میفروخت.
او هر بطری عرق را به قیمت دو لیر میفروخت.
هزینه تولید عرق سگی چیزی حدود 1.8 لیره بود.
برای همین آلفردو در ازای فروش هر بطری عرق سگی چیزی حدود 0.2 لیره سود میبرد.
او در روز 200 بطری عرق میفروخت و لذا درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی میگذرانید.
روزی از روزها دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که در آن خرید و فروش عرق سگی ممنوع اعلام میشد.
اینگونه بود که فردای آن روز ماموران پلیس به مغازه او هجوم آوردند و مغازه او را پلمپ کردند.
آلفردو بیچاره تنها و سرگردان به پارک پناه برد.
او در پارک ناراحت و غمگین شروع به راه رفتن کرد و بر بخت بد خود بسی گریست و گریست.
در حالی که سرش را به درختی تکیه داده بود داشت هق هق میزد و از زمین و زمان دل چرکین بود ، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت؛
هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم. بد جوری تو خماری موندم رفیق. امروز تمام عرق فروشی های شهر رو تعطیل کردند و من هم نمیدونم باید از کجا عرق گیر بیارم.
تو چیزی تو خونه ات داری به من بدی ؟ من حاضرم به جای دو لیره ، بهت 10 لیره پول بدم.
آلفردو در بهت فرو رفت.
سریع به خانه رفت و در زیر زمین به جست و جو پرداخت. تعدادی بطری عرق سگی پیدا کرد . یکی از آنها را در یک کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دوباره به پارک برگشت و بطری را دست مشتری داد و ده لیره را گرفت. او در پایان به مشتری گفت :
اگه باز هم خواستی بیا همینجا.
به دوستان قابل اعتمادت هم بگو. اسم رمز هم این باشه :
"آقا ببخشید ! شما دیروز بازی رو دیدید؟" در روزهای بعد هم آلفردو به پارک میرفت.
هر روز تعداد بیشتری پیدایشان میشد.
در هفته اول مشتری های او به ده تن رسیده بود. در هفته دوم مشتری های او سی تن شده بودند.
در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود.
او خانه ای جدید خرید. برای مادرش خدمتکار گرفت که لازم نباشد کار کند. با ویتوریا ی جوان نامزد کرد و برای او گردنبند طلا خرید. دوستان جدیدی پیدا کرد
کم کم شهرتش فزونی گرفت طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه دارد عرق سگی میفروشد.
این گونه بود که ماموری را برای تحقیقات روانه کرد.
مامور فردایش به اداره برگشت و گفت نه قربان . آلفردو هیچ قانون شکنی ای انجام نداده است
مامور دیگری را فرستاند و او هم همین را گفت .
مامور دیگر هم همین را گفت و اینگونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد "مافيا شكل گرفته بود"
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
در یکی از شهرهای ایتالیا جوانی بود به نام آلفردو
آلفردو، دکه کوچکی داشت که در آن عرق سگی میفروخت.
او هر بطری عرق را به قیمت دو لیر میفروخت.
هزینه تولید عرق سگی چیزی حدود 1.8 لیره بود.
برای همین آلفردو در ازای فروش هر بطری عرق سگی چیزی حدود 0.2 لیره سود میبرد.
او در روز 200 بطری عرق میفروخت و لذا درآمدش روزانه 40 لیره بود و با این 40 لیره با مادرش به دشواری زندگی میگذرانید.
روزی از روزها دولت بنیتو موسولینی قانونی امضا کرد که در آن خرید و فروش عرق سگی ممنوع اعلام میشد.
اینگونه بود که فردای آن روز ماموران پلیس به مغازه او هجوم آوردند و مغازه او را پلمپ کردند.
آلفردو بیچاره تنها و سرگردان به پارک پناه برد.
او در پارک ناراحت و غمگین شروع به راه رفتن کرد و بر بخت بد خود بسی گریست و گریست.
در حالی که سرش را به درختی تکیه داده بود داشت هق هق میزد و از زمین و زمان دل چرکین بود ، ناگهان یک نفر از پشت سرش گفت؛
هی آلفردو! خوب شد پیدات کردم. بد جوری تو خماری موندم رفیق. امروز تمام عرق فروشی های شهر رو تعطیل کردند و من هم نمیدونم باید از کجا عرق گیر بیارم.
تو چیزی تو خونه ات داری به من بدی ؟ من حاضرم به جای دو لیره ، بهت 10 لیره پول بدم.
آلفردو در بهت فرو رفت.
سریع به خانه رفت و در زیر زمین به جست و جو پرداخت. تعدادی بطری عرق سگی پیدا کرد . یکی از آنها را در یک کیسه مشکی گذاشت و یواشکی دوباره به پارک برگشت و بطری را دست مشتری داد و ده لیره را گرفت. او در پایان به مشتری گفت :
اگه باز هم خواستی بیا همینجا.
به دوستان قابل اعتمادت هم بگو. اسم رمز هم این باشه :
"آقا ببخشید ! شما دیروز بازی رو دیدید؟" در روزهای بعد هم آلفردو به پارک میرفت.
هر روز تعداد بیشتری پیدایشان میشد.
در هفته اول مشتری های او به ده تن رسیده بود. در هفته دوم مشتری های او سی تن شده بودند.
در آمد او کم کم روزانه به 200 لیره رسیده بود.
او خانه ای جدید خرید. برای مادرش خدمتکار گرفت که لازم نباشد کار کند. با ویتوریا ی جوان نامزد کرد و برای او گردنبند طلا خرید. دوستان جدیدی پیدا کرد
کم کم شهرتش فزونی گرفت طوری که پلیس از افزایش ثروت او مشکوک شد که نکند که او به صورت مخفیانه دارد عرق سگی میفروشد.
این گونه بود که ماموری را برای تحقیقات روانه کرد.
مامور فردایش به اداره برگشت و گفت نه قربان . آلفردو هیچ قانون شکنی ای انجام نداده است
مامور دیگری را فرستاند و او هم همین را گفت .
مامور دیگر هم همین را گفت و اینگونه بود که خیال رئیس پلیس راحت شد "مافيا شكل گرفته بود"
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
#دکتر_ابراهیم_بنی_احمد یکی از آن ۱۲ نفری بود که در سال ۱۳۰۷ با شاه در یک دبستان بود.*
یکی از شاگردان استاد بنیاحمد چنین می گوید (نقلِ به مضمون):
استاد عصای پیری در دستش بود. بیشتر نگاه میکرد و کمتر سخن می گفت. حتا سر کلاس دانشسرای عالی می گفت
*"شما بگویید، من می شنوم."*
دانشجوها را به شوخی با نام حیوانات صدا می زد! به من می گفت
"مارمولک امروز تو از انسانیت بگو"
*روزی از استاد پرسیدم چرا دانشجوها را با نام حیوانات صدا می زنید ؟
گفت "انسان شدن سخت است!"*
*روزهای آخر سلطنت پهلوی، یک روز صبح به در خانهی استاد رفتم. اوایل دی ماه سال ۱۳۵۷ بود.*
استاد سرما خورده بود.
من را به خانه اش دعوت کرد.
*برایم چای ریخت. از پنجره داشت خروش و فریاد مردم معترض را نظاره می کرد و فقط اشک می ریخت.*
استاد سالها بود که تنها زندگی می کرد. همسر ایشان فوت کرده بودند و فرزندانشان در خارج زندگی می کردند.
ساعت ها پیش استاد ماندم.
هنگام خداحافطی، استاد تا در آپارتمان شان آمدند که بدرقه ام کنند.
از ایشان خواهش کردم نیایند. گفتم "من خودم می روم، شما حال تان خوب نیست، استراحت بفرمایید."
*هیچ وقت آخرین درسی را که استاد به من داد، فراموش نمی کنم.*
استاد به من گفت:
"اگر در مقابل محبت دیگران بی تفاوت باشی، دیگر از کسی محبت نخواهی دید. این وظیفه من نیست که تو را بدرقه کنم، این عادت زندگی من است.
گفتم: "آخر با این حالتان با این عصا؟
عصایش را به طرف من گرفت و گفت:
*"من سالها به این عصا تکیه کردم و شاه به ملتش تکیه داده بود.*
*او هرگز نمی خواست باور کند که تکیه گاهش بر ملتی قدرنشناس بود!*
*شاه از ایران می رود، اما ملتی که یاد نگرفته باشد محبت را پاسخ دهد، دیگر از کسی محبتی نخواهد دید. ما بر باد خواهیم رفت.*
بعد از این همه سال فهمیدم آن مرد فرزانه چقدر زیبا و بادرایت آینده این ملت را پیش بینی می کرد.
*آری ما ملت بر باد رفتیم .*."
استاد تعریف می کرد:
“روزی که قرار شد من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت نخست باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا *رضا شاه* شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید.
*برای همه ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود!*
*همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان کفش نپوشیده بود!*
*برای همه کفش خریدند.*
*کت و شلوارهامان را پوشیدیم، کفش هایمان را پا کردیم و رفتیم، کاخ سعد آباد دیدن رضاشاه؛ ۴۰ نفر بودیم.*
*رضاشاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت: «سعی کنید هرجا رفتید، ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید . .».*
من به فرانسه رفتم.
با سختی و مشقت زیادی درس خواندم. دوره جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دو ماه می شد که پول نداشتیم.
بالاخره جنگ تمام شد و من هم درسم در دانشگاه تمام شد.
روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم و قرار شد ژنرال “دوگُل” نشان “لژیون دونور” به شاگرد اولی ها بدهد، کفشی را که رضاشاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار، نو نگاه داشته بودم پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم.
وقتی نشان را ژنرال دُگل به سینه کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم اگر رضاشاه نبود، *منِ ایرانی هنوز گیوه* پایم بود!”
از صفحه #منصوره پیرنیا
آرشیو تاریخ و باستان شناسی ایران
آنان که دستی را که نانشان می داد گاز گرفتند, محکومند به بوسیدن پاهایی که لگدشان می زند!
#جاوید_شاه
#جاوید_اعلیا_حضرت_رضا_پهلوی
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
#دکتر_ابراهیم_بنی_احمد یکی از آن ۱۲ نفری بود که در سال ۱۳۰۷ با شاه در یک دبستان بود.*
یکی از شاگردان استاد بنیاحمد چنین می گوید (نقلِ به مضمون):
استاد عصای پیری در دستش بود. بیشتر نگاه میکرد و کمتر سخن می گفت. حتا سر کلاس دانشسرای عالی می گفت
*"شما بگویید، من می شنوم."*
دانشجوها را به شوخی با نام حیوانات صدا می زد! به من می گفت
"مارمولک امروز تو از انسانیت بگو"
*روزی از استاد پرسیدم چرا دانشجوها را با نام حیوانات صدا می زنید ؟
گفت "انسان شدن سخت است!"*
*روزهای آخر سلطنت پهلوی، یک روز صبح به در خانهی استاد رفتم. اوایل دی ماه سال ۱۳۵۷ بود.*
استاد سرما خورده بود.
من را به خانه اش دعوت کرد.
*برایم چای ریخت. از پنجره داشت خروش و فریاد مردم معترض را نظاره می کرد و فقط اشک می ریخت.*
استاد سالها بود که تنها زندگی می کرد. همسر ایشان فوت کرده بودند و فرزندانشان در خارج زندگی می کردند.
ساعت ها پیش استاد ماندم.
هنگام خداحافطی، استاد تا در آپارتمان شان آمدند که بدرقه ام کنند.
از ایشان خواهش کردم نیایند. گفتم "من خودم می روم، شما حال تان خوب نیست، استراحت بفرمایید."
*هیچ وقت آخرین درسی را که استاد به من داد، فراموش نمی کنم.*
استاد به من گفت:
"اگر در مقابل محبت دیگران بی تفاوت باشی، دیگر از کسی محبت نخواهی دید. این وظیفه من نیست که تو را بدرقه کنم، این عادت زندگی من است.
گفتم: "آخر با این حالتان با این عصا؟
عصایش را به طرف من گرفت و گفت:
*"من سالها به این عصا تکیه کردم و شاه به ملتش تکیه داده بود.*
*او هرگز نمی خواست باور کند که تکیه گاهش بر ملتی قدرنشناس بود!*
*شاه از ایران می رود، اما ملتی که یاد نگرفته باشد محبت را پاسخ دهد، دیگر از کسی محبتی نخواهد دید. ما بر باد خواهیم رفت.*
بعد از این همه سال فهمیدم آن مرد فرزانه چقدر زیبا و بادرایت آینده این ملت را پیش بینی می کرد.
*آری ما ملت بر باد رفتیم .*."
استاد تعریف می کرد:
“روزی که قرار شد من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت نخست باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا *رضا شاه* شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید.
*برای همه ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود!*
*همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان کفش نپوشیده بود!*
*برای همه کفش خریدند.*
*کت و شلوارهامان را پوشیدیم، کفش هایمان را پا کردیم و رفتیم، کاخ سعد آباد دیدن رضاشاه؛ ۴۰ نفر بودیم.*
*رضاشاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت: «سعی کنید هرجا رفتید، ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید . .».*
من به فرانسه رفتم.
با سختی و مشقت زیادی درس خواندم. دوره جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دو ماه می شد که پول نداشتیم.
بالاخره جنگ تمام شد و من هم درسم در دانشگاه تمام شد.
روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم و قرار شد ژنرال “دوگُل” نشان “لژیون دونور” به شاگرد اولی ها بدهد، کفشی را که رضاشاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار، نو نگاه داشته بودم پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم.
وقتی نشان را ژنرال دُگل به سینه کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم اگر رضاشاه نبود، *منِ ایرانی هنوز گیوه* پایم بود!”
از صفحه #منصوره پیرنیا
آرشیو تاریخ و باستان شناسی ایران
آنان که دستی را که نانشان می داد گاز گرفتند, محکومند به بوسیدن پاهایی که لگدشان می زند!
#جاوید_شاه
#جاوید_اعلیا_حضرت_رضا_پهلوی
#پاینده_ایران
#آرمان_ماایرانشهر_ماست
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
*فرهنگ سه خطی*
○جامعهای که در آن راههای طولانی، راههای کم رفت و آمد و خلوتی شده، جامعهای که در آن هیچکس حوصلهی صبر و شکیبایی برای به دست آوردنِ هدفی را ندارد،
جامعهای *استتوسی* (status) است. جامعهای که برای رسیدنِ به هدفش فقط به اندازهی خواندنِ همان سه خطِ بالای *استتوسها* زمان میگذارد، جامعهی مبتلا به *«فرهنگِ سهخطی»* است...!
■ما مردمی شدهایم لنگهی پینوکیو، که دوست داریم طلاهایمان را بکاریم تا درختِ طلا برداشت کنیم! مردمی که دنبالِ گلدکوئیست و شرکت های هرمی مشابه میافتند، یک جای کارِشان *لنگ* میزند. آن جای کار هم اسماش *«فرهنگِ شکیبایی»* است.
□ *فرهنگ سهخطی* به ما میگوید که اگر نوشتهای بیشتر از سه سطر شد، نخوان! *فرهنگِ سهخطی* به ما میگوید راهِ رسیدن به هدف چون درست است، طولانی است پس یا بیخیالاش بشو یا سراغِ میانبُر بگرد! *فرهنگی سهخطی* است که نزولخوری دارد، گرانفروشی دارد، کلاه برداری دارد، اختلاس دارد، دزدی دارد، بیسوادی دارد، رشوه دارد، پولشویی دارد، پارتی بازی دارد، رانت خواری دارد، حقخوری و هزار جور دردِ بیدرمانِ دیگر دارد. *فرهنگی سهخطی* است که اینهمه آدمِ بیکار دارد. آدمهای بیکاری که توقع دارند دو ساعت در روز کار کنند و ماهی چند ده میلیون درآمد داشته باشند!
●یک پُلی در جایی از مسیرِ فرهنگِ ما شکسته است که هیچ رفتنی به هدف نمیرسد. آن پُل، همان *فرهنگِ شکیبایی* است. جامعهای که همه چیز را ساندویچی میخواهد، در مطالعه؛ سه خط استاتوس برایش بس است. در ازدواج؛ بین عشق و نفرتاش ده ثانیه زمان میبرد. در سیاست؛ بینِ زندهباد و مُردهبادش، نصفِ روز کافی ست. در کار؛ از فقر تا ثروتش یک اختلاس فاصله دارد. در تحصیل؛ از سیکل تا دکترایش یک مدرک ساختگی فاصله دارد، در هنر؛ از گمنامی تا شهرتاش، به اندازهی یک فیلم دو دقیقهای در یوتیوب است!
○ *فرهنگِ سهخطی* به من اجازه میدهد چیزی را نخوانده، بپسندم.
موضوعی را نفهمیده، تحلیل کنم.
راهی را نرفته، پیشنهاد بدهم.
دارویی را نخورده، تجویز نمایم.
نظری را ندانسته، نقد کنم و ...
■ *فرهنگِ سهخطی* به من اجازه میدهد به هر وسیلهای برای رسیدن به هدفام متوسل شوم. چون حوصلهی راههای درست را "که طولانیتر هم هست" ندارم!
□همین *فرهنگ سه خطی* هست که باعث شده کار را درست انجام ندهیم ولی کلاس و ژست انجام کارمان بی نظیر باشد، چون ساده ترین بخش کار همین هست...
*فرهنگ سه خطی:* ... و آنکه امان از *فرهنگ سه خطی*...
#جاوید_شاه
#جاوید_اعلیا_حضرت_رضا_پهلوی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
*فرهنگ سه خطی*
○جامعهای که در آن راههای طولانی، راههای کم رفت و آمد و خلوتی شده، جامعهای که در آن هیچکس حوصلهی صبر و شکیبایی برای به دست آوردنِ هدفی را ندارد،
جامعهای *استتوسی* (status) است. جامعهای که برای رسیدنِ به هدفش فقط به اندازهی خواندنِ همان سه خطِ بالای *استتوسها* زمان میگذارد، جامعهی مبتلا به *«فرهنگِ سهخطی»* است...!
■ما مردمی شدهایم لنگهی پینوکیو، که دوست داریم طلاهایمان را بکاریم تا درختِ طلا برداشت کنیم! مردمی که دنبالِ گلدکوئیست و شرکت های هرمی مشابه میافتند، یک جای کارِشان *لنگ* میزند. آن جای کار هم اسماش *«فرهنگِ شکیبایی»* است.
□ *فرهنگ سهخطی* به ما میگوید که اگر نوشتهای بیشتر از سه سطر شد، نخوان! *فرهنگِ سهخطی* به ما میگوید راهِ رسیدن به هدف چون درست است، طولانی است پس یا بیخیالاش بشو یا سراغِ میانبُر بگرد! *فرهنگی سهخطی* است که نزولخوری دارد، گرانفروشی دارد، کلاه برداری دارد، اختلاس دارد، دزدی دارد، بیسوادی دارد، رشوه دارد، پولشویی دارد، پارتی بازی دارد، رانت خواری دارد، حقخوری و هزار جور دردِ بیدرمانِ دیگر دارد. *فرهنگی سهخطی* است که اینهمه آدمِ بیکار دارد. آدمهای بیکاری که توقع دارند دو ساعت در روز کار کنند و ماهی چند ده میلیون درآمد داشته باشند!
●یک پُلی در جایی از مسیرِ فرهنگِ ما شکسته است که هیچ رفتنی به هدف نمیرسد. آن پُل، همان *فرهنگِ شکیبایی* است. جامعهای که همه چیز را ساندویچی میخواهد، در مطالعه؛ سه خط استاتوس برایش بس است. در ازدواج؛ بین عشق و نفرتاش ده ثانیه زمان میبرد. در سیاست؛ بینِ زندهباد و مُردهبادش، نصفِ روز کافی ست. در کار؛ از فقر تا ثروتش یک اختلاس فاصله دارد. در تحصیل؛ از سیکل تا دکترایش یک مدرک ساختگی فاصله دارد، در هنر؛ از گمنامی تا شهرتاش، به اندازهی یک فیلم دو دقیقهای در یوتیوب است!
○ *فرهنگِ سهخطی* به من اجازه میدهد چیزی را نخوانده، بپسندم.
موضوعی را نفهمیده، تحلیل کنم.
راهی را نرفته، پیشنهاد بدهم.
دارویی را نخورده، تجویز نمایم.
نظری را ندانسته، نقد کنم و ...
■ *فرهنگِ سهخطی* به من اجازه میدهد به هر وسیلهای برای رسیدن به هدفام متوسل شوم. چون حوصلهی راههای درست را "که طولانیتر هم هست" ندارم!
□همین *فرهنگ سه خطی* هست که باعث شده کار را درست انجام ندهیم ولی کلاس و ژست انجام کارمان بی نظیر باشد، چون ساده ترین بخش کار همین هست...
*فرهنگ سه خطی:* ... و آنکه امان از *فرهنگ سه خطی*...
#جاوید_شاه
#جاوید_اعلیا_حضرت_رضا_پهلوی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
*ویکی لیکس یکی دیگر از پرونده های خیلی محرمانه انقلاب ۱۹۷۹ را از طبقه بندی خود خارج کرده و انتشار داد* .
ریچارد هیستون این سند را جمع آوری کرده و چکیده آن چنین است.
شاه ایران پرکارترین و بلند پروازترین حاکم تاریخ بشریت بود که همه چیز را برای مردم ایران میخواست
سواد و شعور بالایی داشت و چنین شخصی دشمنی بزرگ برای منافع ما و اروپا بشمار میرفت .
بایستی کتابهای وی *مأموریت برای وطنم و پاسخ به تاریخ و انقلاب سفید* را خواند تا فقط یک درصد از افکار و شخصیت و منش بزرگ وی را درک کرد.
ترس آمریکا، انگلیس و فرانسه از قدر قدرت شدن وی و اینکه او لیاقت و آمادگی این مسئله را داشت که امپراطوری ایران را در سرتاسر کره خاکی گسترش دهد بر علیه او متحد شدند و وی را سرنگون کردند.
تأسیس اوپک ، کیش و ماتی برای آمریکا و اروپا و شوروی شده بود .
اتحاد کشورهای حوزه اقیانوس هند که به پیشنهاد وی بود دست آمریکا، شوروی، انگلیس و فرانسه را از نفت ایران و عربستان و حاکمیت آنها بر خلیج فارس و اقیانوس هند قطع میکرد و باعث پیشرفت سریع خاورمیانه میشد که همین امر باعث از بین رفتن خوشبختی در اروپا و آمریکا میشد.
ایران در عرض ده سال رقیبی سرسخت برای انگلستان، آمریکا، شوروی و فرانسه شده بود؛ هیچ کس باورش نمی شد که چه مغز متفکری پشت این قضیه هست .
پس بهترین دستاویز برای سرنگونی وی، مردمی بودند که در ژانویه سال ۱۹۷۹ توسط سیاستگذاری ما، سرنگونش ساختند.
چه دشمنی احمق تر از مردم مذهبی و نادان .
پس بهترین گزینه استفاده از نفوذ آیت الله خمینی بود که از قبل توسط انگلیس برای چنین موقعثی پیش بینی کرده بودیم تا مردم را سوار بر موج مذهب کنیم و سیلی ویرانگر برای نابودی حکومت شاه کنیم.
چرا که از طریق نظامی هیچ بهانه ای وجود نداشت که به ایران حمله کرد و از نظر قدرت نظامی و سیاسی و اقتصادی دست بلندی وجود داشت و از همه مهمتر اوپک گوش به فرمان او بود. پس گزینه ای بهتر از گزینه مردم نادان وخرافی و مذهب وجود نداشت .
چرا که اگر ایران به میلیتاریسم قبلی و هخامنشی خود می رسید همه دنیا به اطاعت از خود وادار می کرد.
شاه ایران شخصیتی کاریزماتیک، دانا، فداکار، مردم دوست و وطن پرستی داشت و ما باید جلوی قدر قدرت شدن ایران را میگرفتم تا دوباره شاهد ایران باستان هخامنشی نباشیم .
*ویکی لیکس ۲۰۲۲*
#جاوید_شاه
#جاوید_اعلیا_حضرت_رضا_پهلوی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
*ویکی لیکس یکی دیگر از پرونده های خیلی محرمانه انقلاب ۱۹۷۹ را از طبقه بندی خود خارج کرده و انتشار داد* .
ریچارد هیستون این سند را جمع آوری کرده و چکیده آن چنین است.
شاه ایران پرکارترین و بلند پروازترین حاکم تاریخ بشریت بود که همه چیز را برای مردم ایران میخواست
سواد و شعور بالایی داشت و چنین شخصی دشمنی بزرگ برای منافع ما و اروپا بشمار میرفت .
بایستی کتابهای وی *مأموریت برای وطنم و پاسخ به تاریخ و انقلاب سفید* را خواند تا فقط یک درصد از افکار و شخصیت و منش بزرگ وی را درک کرد.
ترس آمریکا، انگلیس و فرانسه از قدر قدرت شدن وی و اینکه او لیاقت و آمادگی این مسئله را داشت که امپراطوری ایران را در سرتاسر کره خاکی گسترش دهد بر علیه او متحد شدند و وی را سرنگون کردند.
تأسیس اوپک ، کیش و ماتی برای آمریکا و اروپا و شوروی شده بود .
اتحاد کشورهای حوزه اقیانوس هند که به پیشنهاد وی بود دست آمریکا، شوروی، انگلیس و فرانسه را از نفت ایران و عربستان و حاکمیت آنها بر خلیج فارس و اقیانوس هند قطع میکرد و باعث پیشرفت سریع خاورمیانه میشد که همین امر باعث از بین رفتن خوشبختی در اروپا و آمریکا میشد.
ایران در عرض ده سال رقیبی سرسخت برای انگلستان، آمریکا، شوروی و فرانسه شده بود؛ هیچ کس باورش نمی شد که چه مغز متفکری پشت این قضیه هست .
پس بهترین دستاویز برای سرنگونی وی، مردمی بودند که در ژانویه سال ۱۹۷۹ توسط سیاستگذاری ما، سرنگونش ساختند.
چه دشمنی احمق تر از مردم مذهبی و نادان .
پس بهترین گزینه استفاده از نفوذ آیت الله خمینی بود که از قبل توسط انگلیس برای چنین موقعثی پیش بینی کرده بودیم تا مردم را سوار بر موج مذهب کنیم و سیلی ویرانگر برای نابودی حکومت شاه کنیم.
چرا که از طریق نظامی هیچ بهانه ای وجود نداشت که به ایران حمله کرد و از نظر قدرت نظامی و سیاسی و اقتصادی دست بلندی وجود داشت و از همه مهمتر اوپک گوش به فرمان او بود. پس گزینه ای بهتر از گزینه مردم نادان وخرافی و مذهب وجود نداشت .
چرا که اگر ایران به میلیتاریسم قبلی و هخامنشی خود می رسید همه دنیا به اطاعت از خود وادار می کرد.
شاه ایران شخصیتی کاریزماتیک، دانا، فداکار، مردم دوست و وطن پرستی داشت و ما باید جلوی قدر قدرت شدن ایران را میگرفتم تا دوباره شاهد ایران باستان هخامنشی نباشیم .
*ویکی لیکس ۲۰۲۲*
#جاوید_شاه
#جاوید_اعلیا_حضرت_رضا_پهلوی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
🔴چرا مردم تبریز و آذربایجان ترک زبان شدند ولی در سایر نقاط ایران چنین اتفاقی نیفتاد؟
🔹تبریز، پایتخت ترکان "اتابک آذربایجان"۸۹ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Eldiguzids))
🔹تبریز، پایتخت ترکان "خوارزمشاهیان" ۶ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Khwarazmian_Empire))
🔹تبریز و آذربایجان پایتخت مغولان* "ایلخانی" ۷۹ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Ilkhanate))
(* بخش بزرگی از ارتش مغولان را ترک ها تشکیل میدادند بطوری که زبان ترکی یکی از مهمترین و پرکاربردترین زبانهای دولت های مغولی بود)(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Mongol_Empire))
🔹تبریز پایتخت مغولان "چوپانیان" ۱۹ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Chobanids))
🔹تبریز پایتخت مغولان "جلایریان" ۳۰ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Jalayirid_Sultanate))
🔹تبریز پایتخت ترکان "قره قوینلو" ۹۴ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Qara_Qoyunlu))
🔹تبریز پایتخت ترکان "آق قوینلو" ۱۰ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Aq_Qoyunlu))
که مجموعا میشود ۳۲۷ سال.
البته این ۳۲۷ سال یک عدد حداقلی و رسمی میباشد و تعداد سالهای تهاجمات و اشغالگری های حکومت ایران ستیز و فارسی ستیز عثمانی بر تبریز و آذربایجان حساب نشده.
همانطور که میبینید هیچ شهری در ایران به اندازه تبریز پایتخت حکومت های ترکی و مغولی نبوده است و هیچ شهری به اندازه تبریز مورد اشغال حکومت فارسی ستیز عثمانی نبوده است.
آری هر شهر یا منطقه دیگری از ایران نیز بجای آذربایجان و تبریز بود، امروز زبانشان ترکی شده بود.
مردم آذربایجان و تبریز از اقوام پهلوی زبان(لهجه آذری) بودند(منبع (https://t.me/panturkkosh/641?single)) که به دلیل شرایط تاریخی زبان مادری خود را رها کرده و زبان ترکی را فرا گرفتند، البته این بمعنای ستیز با زبان ترکی آذربایجانی نیست هر زبانی در ایران عزیزمان محترم میباشد، هدف فقط گفتن حقایق تاریخیست.
#آذری_ترک_نیست
#جاوید_شاه
#جاوید_اعلیا_حضرت_رضا_پهلوی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
🔴چرا مردم تبریز و آذربایجان ترک زبان شدند ولی در سایر نقاط ایران چنین اتفاقی نیفتاد؟
🔹تبریز، پایتخت ترکان "اتابک آذربایجان"۸۹ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Eldiguzids))
🔹تبریز، پایتخت ترکان "خوارزمشاهیان" ۶ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Khwarazmian_Empire))
🔹تبریز و آذربایجان پایتخت مغولان* "ایلخانی" ۷۹ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Ilkhanate))
(* بخش بزرگی از ارتش مغولان را ترک ها تشکیل میدادند بطوری که زبان ترکی یکی از مهمترین و پرکاربردترین زبانهای دولت های مغولی بود)(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Mongol_Empire))
🔹تبریز پایتخت مغولان "چوپانیان" ۱۹ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Chobanids))
🔹تبریز پایتخت مغولان "جلایریان" ۳۰ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Jalayirid_Sultanate))
🔹تبریز پایتخت ترکان "قره قوینلو" ۹۴ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Qara_Qoyunlu))
🔹تبریز پایتخت ترکان "آق قوینلو" ۱۰ سال(منبع (https://en.m.wikipedia.org/wiki/Aq_Qoyunlu))
که مجموعا میشود ۳۲۷ سال.
البته این ۳۲۷ سال یک عدد حداقلی و رسمی میباشد و تعداد سالهای تهاجمات و اشغالگری های حکومت ایران ستیز و فارسی ستیز عثمانی بر تبریز و آذربایجان حساب نشده.
همانطور که میبینید هیچ شهری در ایران به اندازه تبریز پایتخت حکومت های ترکی و مغولی نبوده است و هیچ شهری به اندازه تبریز مورد اشغال حکومت فارسی ستیز عثمانی نبوده است.
آری هر شهر یا منطقه دیگری از ایران نیز بجای آذربایجان و تبریز بود، امروز زبانشان ترکی شده بود.
مردم آذربایجان و تبریز از اقوام پهلوی زبان(لهجه آذری) بودند(منبع (https://t.me/panturkkosh/641?single)) که به دلیل شرایط تاریخی زبان مادری خود را رها کرده و زبان ترکی را فرا گرفتند، البته این بمعنای ستیز با زبان ترکی آذربایجانی نیست هر زبانی در ایران عزیزمان محترم میباشد، هدف فقط گفتن حقایق تاریخیست.
#آذری_ترک_نیست
#جاوید_شاه
#جاوید_اعلیا_حضرت_رضا_پهلوی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
یادمه یکی از مریضام یه دختر ۱۷ ساله بود که شیمی درمانی میشد
اولین روزی که دیدمش بعد از یه کشیک سختی بود که هیچی نخوابیده بودم
تا رفتم بالاسرش، پرونده رو پرت کرد تو سینم، جیغ و داد میکرد که نمیخوام ببینمتون
خودم حالم خیلی بد بود به زور سرپا بودم اما دستای لرزونش رو گرفتم و به زور بغلش کردم
گریه میکرد، دست و پا میزد، هرچی هم از دهنش درمیومد بارم کرد:))) اما به زور تو بغلم نگهش داشتم تا آروم شد
از شدت فشار درمان اشک میریخت اما آروم شد
امروز یکی از بچهها گفت فلانی رو یادته مریض تو بود؟
گفتم اره
گفت همش سراغتو میگیره میگه فقط اون با من خوب بود:))❤️
*Dr.Houra*
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
یادمه یکی از مریضام یه دختر ۱۷ ساله بود که شیمی درمانی میشد
اولین روزی که دیدمش بعد از یه کشیک سختی بود که هیچی نخوابیده بودم
تا رفتم بالاسرش، پرونده رو پرت کرد تو سینم، جیغ و داد میکرد که نمیخوام ببینمتون
خودم حالم خیلی بد بود به زور سرپا بودم اما دستای لرزونش رو گرفتم و به زور بغلش کردم
گریه میکرد، دست و پا میزد، هرچی هم از دهنش درمیومد بارم کرد:))) اما به زور تو بغلم نگهش داشتم تا آروم شد
از شدت فشار درمان اشک میریخت اما آروم شد
امروز یکی از بچهها گفت فلانی رو یادته مریض تو بود؟
گفتم اره
گفت همش سراغتو میگیره میگه فقط اون با من خوب بود:))❤️
*Dr.Houra*
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
اگه ازم بپرسی مرز بین "مهرطلبی" و "مهربونی واقعی" در کجاست!؟
+ بهت میگم در "انگیزه" پشت یک رفتار.
💬 و اگه ازم بپرسی چطور!
+ بهت میگم...
۱) مهربونی ریشه در "میل و خواسته" ما داره؛
من از ته قبلم میخوام که اون کار رو برات انجام بدم.
+ تو از من پول قرض میخوای، من ارزیابی میکنم میبینم از پسش برمیام، پس انجامش میدم. چون دوست دارم کارت راه بیفته
۲. مهربونی ریشه در "انتخاب" ما داره؛
من میتونم بگم نه!، ولی انتخاب میکنم که بگم "آره" و حالمم با این ماجرا خوبه.
+ تو ازم میخوای ضامن وامت بشم، میتونم بگم نه!، ولی ارزیابی میکنم میبینم مشکلی نیست، با اینکه میتونم بگم نه!، انتخاب میکنم بگم آره.
۳. مهربونی ریشه در "نوع دوستی" ما داره.
من اون کار رو انجام میدم، چون دوست دارم کیفیت زندگی تو رو هم بالا ببرم.
+ آخر هفتهست و وقتم آزاده، به من میگی میشه تو اسبابکشی بیایی کمکم!، ارزیابی میکنم میبینم چرا نشه!. پس میام که کار تو هم راحتتر بشه.
۴. اما "مهرطلبی" و "زور زدن واسه راضی نگه داشتن دیگران" ریشه در ترس داره؛
من فلان کار رو میکنم، واسه اینکه میترسم اگه نکنم از دستت میدم.
+ من ضامن وامت میشم، چون میترسم اگه نشم از دستم دلخور بشی و رابطهت رو باهام قطع کنی!.
۵. تلاش واسه راضی نگه داشتن دیگری ریشه در "بده بستون" داره.
📌 من اون کار رو برات می کنم که تو هم در مقابل کاری واسم بکنی.
+ وقتی مریض شدی میام بیمارستان بهت سر میزنم و پیشت میمونم که وقتی مریض شدم یه وقت تنها نمونم گوشه بیمارستان!.
6. راضی نگه داشتن دیگران ریشه در "احساس وظیفه و اجبار" داره؛
من اون کار رو واست میکنم، چون اگه نکنم احساس گناه میگیرم.
+ من دستم خالیه و هزارتا گرفتاری مالی دارم اما پولی که واسه شهریه دانشگاه بچهم هستش رو به تو میدم، چون اگه ندم حس میکنم آدم خوبی نیستم.
۷. مهرطلبی با حال خوب همراه نیست!
من اون کار رو برات انجام میدم، اما بعدش از دست خودم عصبانی میشم که چرا انجامش دادم!.
+ من اون کار رو برات انجام میدم، چون "نه لعنتی" رو بلد نیستم بگم، پس حس میکنم به خودم آسیب زدم.
و در نهایت ۸؛ به حال دلت نگاه کن.
آدم مهربون بخشندهست و کمک به دیگران بهش انرژی میده و حال دلش با این جریان خوبه. آدم مهرطلب هم بخشندهست اما خسته و رنجور و عصبانی از اینکه چرا باید اینقدر سرویس بده! و کاش میشید یه جور دیگهای زندگی کرد.
مخلص کلام اینکه؛
"راضی نگه داشتن دیگران بیشتر از اینکه به خشنود کردن دیگران ربط داشته باشه، به اجتناب ما از احساسات ناخوشایند ناشی از تایید نشدن از سمت اونها مربوطه".
شما مهربونی یا مهرطلب؟
#دکتر_امیدامانی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
اگه ازم بپرسی مرز بین "مهرطلبی" و "مهربونی واقعی" در کجاست!؟
+ بهت میگم در "انگیزه" پشت یک رفتار.
💬 و اگه ازم بپرسی چطور!
+ بهت میگم...
۱) مهربونی ریشه در "میل و خواسته" ما داره؛
من از ته قبلم میخوام که اون کار رو برات انجام بدم.
+ تو از من پول قرض میخوای، من ارزیابی میکنم میبینم از پسش برمیام، پس انجامش میدم. چون دوست دارم کارت راه بیفته
۲. مهربونی ریشه در "انتخاب" ما داره؛
من میتونم بگم نه!، ولی انتخاب میکنم که بگم "آره" و حالمم با این ماجرا خوبه.
+ تو ازم میخوای ضامن وامت بشم، میتونم بگم نه!، ولی ارزیابی میکنم میبینم مشکلی نیست، با اینکه میتونم بگم نه!، انتخاب میکنم بگم آره.
۳. مهربونی ریشه در "نوع دوستی" ما داره.
من اون کار رو انجام میدم، چون دوست دارم کیفیت زندگی تو رو هم بالا ببرم.
+ آخر هفتهست و وقتم آزاده، به من میگی میشه تو اسبابکشی بیایی کمکم!، ارزیابی میکنم میبینم چرا نشه!. پس میام که کار تو هم راحتتر بشه.
۴. اما "مهرطلبی" و "زور زدن واسه راضی نگه داشتن دیگران" ریشه در ترس داره؛
من فلان کار رو میکنم، واسه اینکه میترسم اگه نکنم از دستت میدم.
+ من ضامن وامت میشم، چون میترسم اگه نشم از دستم دلخور بشی و رابطهت رو باهام قطع کنی!.
۵. تلاش واسه راضی نگه داشتن دیگری ریشه در "بده بستون" داره.
📌 من اون کار رو برات می کنم که تو هم در مقابل کاری واسم بکنی.
+ وقتی مریض شدی میام بیمارستان بهت سر میزنم و پیشت میمونم که وقتی مریض شدم یه وقت تنها نمونم گوشه بیمارستان!.
6. راضی نگه داشتن دیگران ریشه در "احساس وظیفه و اجبار" داره؛
من اون کار رو واست میکنم، چون اگه نکنم احساس گناه میگیرم.
+ من دستم خالیه و هزارتا گرفتاری مالی دارم اما پولی که واسه شهریه دانشگاه بچهم هستش رو به تو میدم، چون اگه ندم حس میکنم آدم خوبی نیستم.
۷. مهرطلبی با حال خوب همراه نیست!
من اون کار رو برات انجام میدم، اما بعدش از دست خودم عصبانی میشم که چرا انجامش دادم!.
+ من اون کار رو برات انجام میدم، چون "نه لعنتی" رو بلد نیستم بگم، پس حس میکنم به خودم آسیب زدم.
و در نهایت ۸؛ به حال دلت نگاه کن.
آدم مهربون بخشندهست و کمک به دیگران بهش انرژی میده و حال دلش با این جریان خوبه. آدم مهرطلب هم بخشندهست اما خسته و رنجور و عصبانی از اینکه چرا باید اینقدر سرویس بده! و کاش میشید یه جور دیگهای زندگی کرد.
مخلص کلام اینکه؛
"راضی نگه داشتن دیگران بیشتر از اینکه به خشنود کردن دیگران ربط داشته باشه، به اجتناب ما از احساسات ناخوشایند ناشی از تایید نشدن از سمت اونها مربوطه".
شما مهربونی یا مهرطلب؟
#دکتر_امیدامانی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
چند حقیقت صادقانه درباره اینکه چرا مردم میگویند “ازدواج سخت است”
بیایید در مورد ازدواج واقعبین باشیم. ممکن است تصور کنید که پیدا کردن نیمه گمشدهتان که در بسیاری از چیزهای با شما هماهنگ است، منجر به یک شادی بی دردسر میشود.
به نظر میرسد شادیهای اولیه رابطه این افسانه را تأیید میکنند. همه چیز زمانی عالیست که هر دو در فاز ماه عسل در آسمانها سیر میکنید
و از فصلهای آشفتهتر زندگی هم عبور میکنند.
با این حال، یافتن همنوع خود به معنای به یک برد بی چون و چرا نیست.
اگر 70 درصد موارد هم رضایت داشته باشید خوب است. برخی از روزها، معشوق شما ممکن است تعادل زندگیتان را 100% از مسیر خارج کند و در برخی دیگر، ممکن است تعجب کنید که اشتباه کردهاید و به صورت تصادفی کسی را برگزیدهاید و دردسری که به جان خریدهاید از یک مبلمان زشت در آراتمان شما بسیار بیشتر است!
چرا مردم میگویند “ازدواج سخت است”؟
یک ضرب المثل قدیمی وجود دارد که میگوید روزی پیش میآید که به همسر در حال خواب خود نگاه کنید و از خود بپرسید:
اوه! من چه کار کردم؟ آیا این من این بود که چنین انتخابی کردم؟!
اما نترسید شما تنها آدم ترسان نیستید.
نکته اصلی اینجاست: آنچه ازدواج را بهویژه چالشبرانگیز میکند، فقط در مورد پرسشهای بزرگ وجودی نیست. چالشهای ازدواج در مورد مغز ما است. آنها برای خوشبختی ما سیم کشی نشدهاند. آنها برای بقا سیم کشی شدهاند.
وقتی همه چیز ثابت میشود، غرایز بقا ما را به سمت هیجانات جدید سوق میدهد بنابراین وسوسه برای تغییر و نارضایتی از وضعیت ثابت در هر کسی ممکن است شروع شود.
افراد تغییر میکنند – از طریق تجربیات، انتظارات و تخیلات، یا رویدادهای مهم زندگی.
شریک تمام عیار شما به یک دوست غریبه تبدیل میشود. اینجاست که کار واقعی (و کمی شانس)
باید داشته باشید تا بتوانید با همسرتان تکامل پیدا کنید، یکدیگر را به چالش بکشید، و با روشهای سازگار رشد کنید.
ما برای بی قراری برنامهریزی شدهایم
زیستشناسی برای تولید مثل است.
در ابتدا، هورمونهای ما فریاد میزنند بله جفت مناسبی یافتی و فرزندآوری زندگی را محشر میکند.
اما همان طور که میدانیم همه چیز در داشتن فرزندان خوب خلاصه نمیشود و حتی اگر دشواریهای اقتصادی و بیخوابیها را از سر بگذارنیم، گاه از خود میپرسیم: بعدش چه؟
آیا ماشین تولد و تناسل هستیم؟!
_افزایش سن روابط را تغییر میدهد
ماشین بدنتان خراب میشود و باید با خرابیهای غیرمنتظره این خودرو با صبر، دقت و شوخ طبعی کنار بیایید.
با گذشت سالها، روتینهای راحت ممکن است کمی راحتتر شوند، و آن ویژگیهای کوچک که هر دوی شما دوستداشتید، دیگر ناپدید شدهاند.
دیگر کفشهای پاشنه بلند و کفشهای ورزشی نمیپوشید و کفش طبی را ترجیح میدههید
در قرارهای شامتان بیشتر منتظر خود غذا وکیفیت آن هستید، جستجو میکنید تا شوخطبعیها قبلی را زنده کنید.
اما در این هنگام هم متوجه میشوید که شریک زندگیتان با سمعک به سختی حرفتان را میشنود یا حرفهایتان از فرط تکرار برایش جالب نیست.
اگر قبل از ازدواج به مدت طولانی مجرد بودهاید، به یاد داشته باشید، سازگاری با زندگی مشترک میتواند مانند کفشی تازه است که روزهای زیادی در پاهایتان راحت نیست و باید مرتب آن را بپوشید تا در پایتان راحت باشد.
ایجاد تعادل بین نقشهای همسر، والدین، مراقب میتواند بسیار دشوار باشد. یافتن تعادلی که هم شرکا و هم سایر اعضای خانواده را راضی کند، دشوار است.
_
ازدواج سخت است چون انتظار داریم آسان باشد
مانند هر چیز واقعاً ارزشمند در زندگی، ازدواج نیز کار سختی است. اما وقتی تلاش کنید، میتوانید یک رابطه را شکوفا کنید و در درصد زیادی از مواقع زندگی را غنیتر، هیجانانگیزتر و شادتر کنید.
بنابراین ابزارهای خود را در دسترس داشته باشید – عشق، شوخ طبعی، و شاید یک زوج -درمانگر خوب میتوانند به شما کمک کنند.
#پزشک_علیرضا_مجیدی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
چند حقیقت صادقانه درباره اینکه چرا مردم میگویند “ازدواج سخت است”
بیایید در مورد ازدواج واقعبین باشیم. ممکن است تصور کنید که پیدا کردن نیمه گمشدهتان که در بسیاری از چیزهای با شما هماهنگ است، منجر به یک شادی بی دردسر میشود.
به نظر میرسد شادیهای اولیه رابطه این افسانه را تأیید میکنند. همه چیز زمانی عالیست که هر دو در فاز ماه عسل در آسمانها سیر میکنید
و از فصلهای آشفتهتر زندگی هم عبور میکنند.
با این حال، یافتن همنوع خود به معنای به یک برد بی چون و چرا نیست.
اگر 70 درصد موارد هم رضایت داشته باشید خوب است. برخی از روزها، معشوق شما ممکن است تعادل زندگیتان را 100% از مسیر خارج کند و در برخی دیگر، ممکن است تعجب کنید که اشتباه کردهاید و به صورت تصادفی کسی را برگزیدهاید و دردسری که به جان خریدهاید از یک مبلمان زشت در آراتمان شما بسیار بیشتر است!
چرا مردم میگویند “ازدواج سخت است”؟
یک ضرب المثل قدیمی وجود دارد که میگوید روزی پیش میآید که به همسر در حال خواب خود نگاه کنید و از خود بپرسید:
اوه! من چه کار کردم؟ آیا این من این بود که چنین انتخابی کردم؟!
اما نترسید شما تنها آدم ترسان نیستید.
نکته اصلی اینجاست: آنچه ازدواج را بهویژه چالشبرانگیز میکند، فقط در مورد پرسشهای بزرگ وجودی نیست. چالشهای ازدواج در مورد مغز ما است. آنها برای خوشبختی ما سیم کشی نشدهاند. آنها برای بقا سیم کشی شدهاند.
وقتی همه چیز ثابت میشود، غرایز بقا ما را به سمت هیجانات جدید سوق میدهد بنابراین وسوسه برای تغییر و نارضایتی از وضعیت ثابت در هر کسی ممکن است شروع شود.
افراد تغییر میکنند – از طریق تجربیات، انتظارات و تخیلات، یا رویدادهای مهم زندگی.
شریک تمام عیار شما به یک دوست غریبه تبدیل میشود. اینجاست که کار واقعی (و کمی شانس)
باید داشته باشید تا بتوانید با همسرتان تکامل پیدا کنید، یکدیگر را به چالش بکشید، و با روشهای سازگار رشد کنید.
ما برای بی قراری برنامهریزی شدهایم
زیستشناسی برای تولید مثل است.
در ابتدا، هورمونهای ما فریاد میزنند بله جفت مناسبی یافتی و فرزندآوری زندگی را محشر میکند.
اما همان طور که میدانیم همه چیز در داشتن فرزندان خوب خلاصه نمیشود و حتی اگر دشواریهای اقتصادی و بیخوابیها را از سر بگذارنیم، گاه از خود میپرسیم: بعدش چه؟
آیا ماشین تولد و تناسل هستیم؟!
_افزایش سن روابط را تغییر میدهد
ماشین بدنتان خراب میشود و باید با خرابیهای غیرمنتظره این خودرو با صبر، دقت و شوخ طبعی کنار بیایید.
با گذشت سالها، روتینهای راحت ممکن است کمی راحتتر شوند، و آن ویژگیهای کوچک که هر دوی شما دوستداشتید، دیگر ناپدید شدهاند.
دیگر کفشهای پاشنه بلند و کفشهای ورزشی نمیپوشید و کفش طبی را ترجیح میدههید
در قرارهای شامتان بیشتر منتظر خود غذا وکیفیت آن هستید، جستجو میکنید تا شوخطبعیها قبلی را زنده کنید.
اما در این هنگام هم متوجه میشوید که شریک زندگیتان با سمعک به سختی حرفتان را میشنود یا حرفهایتان از فرط تکرار برایش جالب نیست.
اگر قبل از ازدواج به مدت طولانی مجرد بودهاید، به یاد داشته باشید، سازگاری با زندگی مشترک میتواند مانند کفشی تازه است که روزهای زیادی در پاهایتان راحت نیست و باید مرتب آن را بپوشید تا در پایتان راحت باشد.
ایجاد تعادل بین نقشهای همسر، والدین، مراقب میتواند بسیار دشوار باشد. یافتن تعادلی که هم شرکا و هم سایر اعضای خانواده را راضی کند، دشوار است.
_
ازدواج سخت است چون انتظار داریم آسان باشد
مانند هر چیز واقعاً ارزشمند در زندگی، ازدواج نیز کار سختی است. اما وقتی تلاش کنید، میتوانید یک رابطه را شکوفا کنید و در درصد زیادی از مواقع زندگی را غنیتر، هیجانانگیزتر و شادتر کنید.
بنابراین ابزارهای خود را در دسترس داشته باشید – عشق، شوخ طبعی، و شاید یک زوج -درمانگر خوب میتوانند به شما کمک کنند.
#پزشک_علیرضا_مجیدی
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
چند وقت پیش پدرم عکسهای قدیمی آلبومش را بیرون آورده بود و به من نشان میداد. عکسهایی از دوران نوجوانی و جوانی خودش در کنار پدرش.
چیزی گفت که هنوز هم نتوانستهام این حجم از ادب و توجه و احترام را درک کنم.
در تمام عکسها زانوهایش را شکسته بود تا هم قدِ پدرِ کوتاه قدش باشد. میگفت آنقدر حواسم به احترام و جایگاه پدرم بود که همیشه در کنارش طوری میایستادم تا بلندتر از او به نظر نرسم؛ و مهمتر آنکه او احساس نکند بلندتر از او هستم.
راستش هر چقدر سنم بالاتر میرود و بادِ چرخِ نخوت و تکبر و همهچیز دانیِ ایام جوانیام کمتر میشود، به اهمیت وجود بزرگسالان و حفظ جایگاهشان در هر خانوادهای بیشتر پی میبرم.
بزرگترها اساس و بنیان و محور هر خانوادهای هستند. وقتی میمیرند یا جایگاهشان را از دست میدهند، خیمه آن خانواده از هم میپاشد. چه بسیار خانوادههایی را دیدهایم که حتی با وجود فرهیختگی و صمیمیت اعضای آن، بعد از مرگ والدین از هم دور شدهاند. حتی اگر سالی یک بار هم دور هم جمع شوند، دیگر خانواده نیستند؛ بلکه ازدحامی از تنهایانند.
پدرم همیشه به مادربزرگ ساکت و نحیف و رنجورم اشاره میکرد و میگفت: همین یک مشت پوست و استخوان را میبینی که چگونه همه را دور خودش جمع کرده؟ اگر روزی نباشد دیگر این جمع پا نخواهد گرفت.
و دقیقاً همان شد که میگفت.
یکی از چیزهایی که در تعطیلات نوروز توجهم را به خود جلب میکرد، میزان صمیمیت و محبت در هر خانواده و اعضای آن با همدیگر بود.
به جرات میگویم یکی از آیتمهای به شدت تاثیرگذار بر خانواده بودن یک خانواده و نه اینکه صرفاً ازدحامی از تنهایان باشند، میزان ادب و احترام و حفظ جایگاه بزرگترها در هر خانوادهای بود.
چقدر تفاوت بود بین آنها که بچههایشان را طوری تربیت کرده بودند که با هر رفت و آمد بزرگترها، حتی به دستشویی، به احترامشان تمام قد از جایشان بلند میشدند؛ با آنها که حتی یک حرف و کلام ساده و معمولی را با تندخویی و بیاعتنایی و بیتوجهی به بزرگترها میزدند.
نه اینکه بزرگترها هیشه درست میگویند، یا همیشه بیشتر و بهتر میفهمند، یا هیچگاه حرف زور و بیحساب و مفت نمیزنند، و گاهی ناخواسته و خواسته آسیب نمیرسانند.
ابداً منظورم این نیست. بلکه، مقصودم حفظ جایگاه و شأن آنها، و محبت و ادب و خشوع باطنی و ظاهری به آنها، و احترام و حفظ بزرگیشان در هر خانه؛ و ازین مهمتر، القای این حسِ بزرگی و ادب و جایگاه به آنها است.
این وضعیتی است که سودش به جیب همه میرود.
سالخوردهای که در برابر خود غبارِ غمناک مرگ را میبیند، دلخوشیای جز ثمرهها و محصولات باغش ندارد. چه مصیبت دردناکیست آنکه در برابرش هم باغی سوخته از گذشته میبیند و هم پایانِ آینده را.
پدرم که خودش یک کشاورز و باغدار حرفهای است همیشه درختها را کج و ماوج و نادرست میکاشت. میپرسیدم چرا این کار را میکنی وقتی میدانی غلط است؟
میگفت: میدانم غلط است. اما پدرم اینگونه خوشش میآید. چرا باید برای ۴ کیلو میوه بیشتر، دلش را بشکنم و بعدش سالها حسرتش را بخورم؟
و البته پدرش هم همیشه از او راضی بود و از دیدنش لذت میبرد و دعایش میکرد. با اینکه ۲۰ سال از مرگش گذشته است هنوز هم پدرم با احترام و جلالت از او یاد میکند و اشک در چشمانش حلقه میزند.
به راستی این ادب چیست که مولانا میگوید:
از خدا جوییم توفیقِ ادب
بیادب، محروم گشت از لطفِ رب
بیادب، تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
از ادب پُر نور گشتهست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک
#دکتر_محسن_زندی_روانشناس
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🍃🌸🍃🦋🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸
🦋
✨
🔴#بخوانیم
چند وقت پیش پدرم عکسهای قدیمی آلبومش را بیرون آورده بود و به من نشان میداد. عکسهایی از دوران نوجوانی و جوانی خودش در کنار پدرش.
چیزی گفت که هنوز هم نتوانستهام این حجم از ادب و توجه و احترام را درک کنم.
در تمام عکسها زانوهایش را شکسته بود تا هم قدِ پدرِ کوتاه قدش باشد. میگفت آنقدر حواسم به احترام و جایگاه پدرم بود که همیشه در کنارش طوری میایستادم تا بلندتر از او به نظر نرسم؛ و مهمتر آنکه او احساس نکند بلندتر از او هستم.
راستش هر چقدر سنم بالاتر میرود و بادِ چرخِ نخوت و تکبر و همهچیز دانیِ ایام جوانیام کمتر میشود، به اهمیت وجود بزرگسالان و حفظ جایگاهشان در هر خانوادهای بیشتر پی میبرم.
بزرگترها اساس و بنیان و محور هر خانوادهای هستند. وقتی میمیرند یا جایگاهشان را از دست میدهند، خیمه آن خانواده از هم میپاشد. چه بسیار خانوادههایی را دیدهایم که حتی با وجود فرهیختگی و صمیمیت اعضای آن، بعد از مرگ والدین از هم دور شدهاند. حتی اگر سالی یک بار هم دور هم جمع شوند، دیگر خانواده نیستند؛ بلکه ازدحامی از تنهایانند.
پدرم همیشه به مادربزرگ ساکت و نحیف و رنجورم اشاره میکرد و میگفت: همین یک مشت پوست و استخوان را میبینی که چگونه همه را دور خودش جمع کرده؟ اگر روزی نباشد دیگر این جمع پا نخواهد گرفت.
و دقیقاً همان شد که میگفت.
یکی از چیزهایی که در تعطیلات نوروز توجهم را به خود جلب میکرد، میزان صمیمیت و محبت در هر خانواده و اعضای آن با همدیگر بود.
به جرات میگویم یکی از آیتمهای به شدت تاثیرگذار بر خانواده بودن یک خانواده و نه اینکه صرفاً ازدحامی از تنهایان باشند، میزان ادب و احترام و حفظ جایگاه بزرگترها در هر خانوادهای بود.
چقدر تفاوت بود بین آنها که بچههایشان را طوری تربیت کرده بودند که با هر رفت و آمد بزرگترها، حتی به دستشویی، به احترامشان تمام قد از جایشان بلند میشدند؛ با آنها که حتی یک حرف و کلام ساده و معمولی را با تندخویی و بیاعتنایی و بیتوجهی به بزرگترها میزدند.
نه اینکه بزرگترها هیشه درست میگویند، یا همیشه بیشتر و بهتر میفهمند، یا هیچگاه حرف زور و بیحساب و مفت نمیزنند، و گاهی ناخواسته و خواسته آسیب نمیرسانند.
ابداً منظورم این نیست. بلکه، مقصودم حفظ جایگاه و شأن آنها، و محبت و ادب و خشوع باطنی و ظاهری به آنها، و احترام و حفظ بزرگیشان در هر خانه؛ و ازین مهمتر، القای این حسِ بزرگی و ادب و جایگاه به آنها است.
این وضعیتی است که سودش به جیب همه میرود.
سالخوردهای که در برابر خود غبارِ غمناک مرگ را میبیند، دلخوشیای جز ثمرهها و محصولات باغش ندارد. چه مصیبت دردناکیست آنکه در برابرش هم باغی سوخته از گذشته میبیند و هم پایانِ آینده را.
پدرم که خودش یک کشاورز و باغدار حرفهای است همیشه درختها را کج و ماوج و نادرست میکاشت. میپرسیدم چرا این کار را میکنی وقتی میدانی غلط است؟
میگفت: میدانم غلط است. اما پدرم اینگونه خوشش میآید. چرا باید برای ۴ کیلو میوه بیشتر، دلش را بشکنم و بعدش سالها حسرتش را بخورم؟
و البته پدرش هم همیشه از او راضی بود و از دیدنش لذت میبرد و دعایش میکرد. با اینکه ۲۰ سال از مرگش گذشته است هنوز هم پدرم با احترام و جلالت از او یاد میکند و اشک در چشمانش حلقه میزند.
به راستی این ادب چیست که مولانا میگوید:
از خدا جوییم توفیقِ ادب
بیادب، محروم گشت از لطفِ رب
بیادب، تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
از ادب پُر نور گشتهست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک
#دکتر_محسن_زندی_روانشناس
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🦋
🍃🌸
🌸🍃🦋
🍃🌸🍃🦋🌸
🦋🍃🌸🍃🦋🍃🌸🍃🦋✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
#تأثیر_رنسانس_بر_نقاشی
📚برگرفته از کتاب: در جستجوی زبان نو
📝تألیف: رویین پاکباز، نشر نگاه
تصویر: مرثیهخوانی برای مسیح
اثر جوتو
۱۳۰۴-۱۳۰۶ میلادی
#تاریخ_هنر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
#تأثیر_رنسانس_بر_نقاشی
📚برگرفته از کتاب: در جستجوی زبان نو
📝تألیف: رویین پاکباز، نشر نگاه
تصویر: مرثیهخوانی برای مسیح
اثر جوتو
۱۳۰۴-۱۳۰۶ میلادی
#تاریخ_هنر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
#تأثیر_رنسانس_بر_نقاشی
•نقاش اروپایی حدود پنج قرن طبیعت را الگو قرار داده بود و هدفش آن بود که تماشاگر را با دنیایی مشابه با جهان مرئی روبرو کند، و برای تحقق یافتن این هدف از شگردهای فنی مدد میگرفت که به عنوان میثاقهای ارزنده (سنت بزرگ) شناخته میشدند. روند تاریخی سنت بزرگ که در قرن چهاردهم و پانزدهم شالوده آن ریخته شد، در سدههای شانزدهم و هفدهم انبساط و استحکام یافت و در سده هجدهم مورد توضیح و تفسیر قرار گرفت. اما در سده نوزدهم پایههایش به سستی گرایید و در قرن بیستم به کلی فرو ریخت. تاریخ نویسان ایتالیا را مهد رنسانس میدانند، شهر فلورانس، ونیز و رم در این عصر از لحاظ تاریخی به رنسانس پیشین (۱۴۲۰-۱۵۰۰)، رنسانس پیشرفته یا مرحله اوج رنسانس، و رنسانس پسین (۱۶۰۰-۱۵۲۰) تقسیم میشوند. بهطور کلی رنسانس پدیده تاریخی اروپا بوده است.
• انسان رنسانسی برخلاف انسان قرون وسطایی درکی روشنتر و واقعیتر دارد و گذشته را به خوبی واکاوی میکند. نخستین کسی که مفهوم نوزایی هنر را مطرح کرد، لرنزو گیبرتی (Lorenzo Ghiberti) معمار و هنرمند ایتالیایی بود، او و هنرمندانی که در پی او آمدند، مکتبی را در تفکر اروپایی پدید آوردند که اصالت انسان یا اومانیسم نام گرفت. فیلسوفان سدهی یازدهم تا چهاردهم میکوشیدند امکان معرفت بر طبیعت را اثبات کنند. نکتهی بارز رنسانس این بود که اثر هنری به منزله مطالعه و بررسی طبیعت تلقی میشد. جتو از نقاشان مکتب فلورانس و سنتگذار نقاشی اروپا به شمار میرود که به اصول سه بعد نمایی در نقاشی وقوف یافت. لئون باتیستا آلبرتی هنرمند و نظریهپرداز فلورانسی سدهی پانزدهم معتقد است؛ تنها دنیای قابل رؤیت برای هنرمند اهمیت دارد. بدینسان هنرمند بیش از پیش بهطور مشخص و آگاهانه بازنمایی دنیای تجربه شده را هدف میگیرد. از این رو مطالعهی طبیعت و مطالعه عصر باستان برای نخستین پژوهندگان انسانگرا یکسان میشود. این باستانگرایی تقریباً همه هنرمندان قرن پانزدهم را تحت تأثیر قرار میدهد.
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
#تأثیر_رنسانس_بر_نقاشی
•نقاش اروپایی حدود پنج قرن طبیعت را الگو قرار داده بود و هدفش آن بود که تماشاگر را با دنیایی مشابه با جهان مرئی روبرو کند، و برای تحقق یافتن این هدف از شگردهای فنی مدد میگرفت که به عنوان میثاقهای ارزنده (سنت بزرگ) شناخته میشدند. روند تاریخی سنت بزرگ که در قرن چهاردهم و پانزدهم شالوده آن ریخته شد، در سدههای شانزدهم و هفدهم انبساط و استحکام یافت و در سده هجدهم مورد توضیح و تفسیر قرار گرفت. اما در سده نوزدهم پایههایش به سستی گرایید و در قرن بیستم به کلی فرو ریخت. تاریخ نویسان ایتالیا را مهد رنسانس میدانند، شهر فلورانس، ونیز و رم در این عصر از لحاظ تاریخی به رنسانس پیشین (۱۴۲۰-۱۵۰۰)، رنسانس پیشرفته یا مرحله اوج رنسانس، و رنسانس پسین (۱۶۰۰-۱۵۲۰) تقسیم میشوند. بهطور کلی رنسانس پدیده تاریخی اروپا بوده است.
• انسان رنسانسی برخلاف انسان قرون وسطایی درکی روشنتر و واقعیتر دارد و گذشته را به خوبی واکاوی میکند. نخستین کسی که مفهوم نوزایی هنر را مطرح کرد، لرنزو گیبرتی (Lorenzo Ghiberti) معمار و هنرمند ایتالیایی بود، او و هنرمندانی که در پی او آمدند، مکتبی را در تفکر اروپایی پدید آوردند که اصالت انسان یا اومانیسم نام گرفت. فیلسوفان سدهی یازدهم تا چهاردهم میکوشیدند امکان معرفت بر طبیعت را اثبات کنند. نکتهی بارز رنسانس این بود که اثر هنری به منزله مطالعه و بررسی طبیعت تلقی میشد. جتو از نقاشان مکتب فلورانس و سنتگذار نقاشی اروپا به شمار میرود که به اصول سه بعد نمایی در نقاشی وقوف یافت. لئون باتیستا آلبرتی هنرمند و نظریهپرداز فلورانسی سدهی پانزدهم معتقد است؛ تنها دنیای قابل رؤیت برای هنرمند اهمیت دارد. بدینسان هنرمند بیش از پیش بهطور مشخص و آگاهانه بازنمایی دنیای تجربه شده را هدف میگیرد. از این رو مطالعهی طبیعت و مطالعه عصر باستان برای نخستین پژوهندگان انسانگرا یکسان میشود. این باستانگرایی تقریباً همه هنرمندان قرن پانزدهم را تحت تأثیر قرار میدهد.
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#بخوانیم
ماجرايی جالب از طلبه ای تازه كار(طنز)
يک طلبه ای
که تازه، ليسانس آخوندی گرفته بود و برای اولين بار بايستی توی مسجدی روضه میخواند. ولی از آنجايی كه خيلی ترسيده بود و عصبی شده بود، زبانش بند آمد و نتوانست حتی يک كلمه بيان كند.
يک آخوند كهنه كار كه آن صحنه را ديد، سعی كرد كه همكار جديدش را راهنمايی كند.
به او گفت :
دفعه بعد، قبل از روضه خوانی، چند قطره ويسكی توی يک ليوان آب بريز... و بنوش تا ترست از بين برود.
طلبه هم جمعه بعدی همين كار را كرد و روضه خيلی گرم شد.
روز بعد نامهای از طرف همان آخوندی كه نصيحت كرده بود به دست طلبه رسيد. توی آن نوشته شده بود
برادر جمعه بعدی چند قطره ويسكی توی يک ليوان آب بريز، نه چند قطره آب توی يك بطری ويسكی. ضمناً آروم بهت بگم كه
کسی نشنود
لازم نيست عمامه ات را دور كمرت ببندی
اينجوری عكس امام را جلوی مردم ماچ نكن، برات حرف در میآرند
ده فرمان موسی واقعاً
۱۰ تا بودند،
نه ۱۲ تا.
۱۲ تعداد امامان است، نه ۱۱ تا.
۱۱ نفر تعداد بازيكنان تيم فوتبال است و نفر دوازدهم داور ناميده میشود، نه امام زمانعج
وقتی راجع به پيغمبر صحبت میکنی، بگو محمد (ص) و دوازده امام، نگو محمد و تيمش
اسم يزيد، واقعاً يزيد بوده است، نگو «اون مادر به خطا» جلوی خواهران زشته
وقتی راجع به نايب امام زمانعج صحبت میكنی، بگو امام، نگو پدر خوانده.
پدر خوانده
مافيايی بوده است
بن لادن اصلاً ربطی به ضربت خوردن حضرت علیع نداشت و جورج بوش اصلاً در جنگ كربلا شركت نكرده بود
حضرت عيسی تيرباران نشد، به صليب كشيده شد
پايتخت عراق، بغداد است، نه نيويورک
ـ گلاب برای خوش بو كردن است، نه برای خنك كردن عرقهای گردنت
خرماهايی كه آنجا بود مزۀ ويسكی نبود
گناهكاران به جهنم میروند،
نه به سرزمینهای بد آب و هوا
اون پيرمردی كه با انگشت بهش اشاره كردی و گفتی اون بچه بازه و چشم چرونه ،
من بودم
امام علیع در هيچ مسابقات جهانی شمشيربازی شركت نكرد و هيچوقت قهرمان المپيک نبود. برای مردم خالی نبند
عايشه زن پيغمبر بود،
نه نوهاش
حضرت محمد بيسواد بود. نه شطرنج بازی مي كرد و نه اينترنت داشت. آيه*های قرآن توسط ياهو مسنجر به او وحی نمیشد
روضه خوانی بصورت نشسته اجرا میشود. چرا روی قالی دراز كشيده بودی؟
در پايان روضه خوانی، مردم را وادار كن كه صلوات بفرستند.
به آنها نگو گور پدر همتون
خلاصه برادر ریدی
والسلام
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#بخوانیم
ماجرايی جالب از طلبه ای تازه كار(طنز)
يک طلبه ای
که تازه، ليسانس آخوندی گرفته بود و برای اولين بار بايستی توی مسجدی روضه میخواند. ولی از آنجايی كه خيلی ترسيده بود و عصبی شده بود، زبانش بند آمد و نتوانست حتی يک كلمه بيان كند.
يک آخوند كهنه كار كه آن صحنه را ديد، سعی كرد كه همكار جديدش را راهنمايی كند.
به او گفت :
دفعه بعد، قبل از روضه خوانی، چند قطره ويسكی توی يک ليوان آب بريز... و بنوش تا ترست از بين برود.
طلبه هم جمعه بعدی همين كار را كرد و روضه خيلی گرم شد.
روز بعد نامهای از طرف همان آخوندی كه نصيحت كرده بود به دست طلبه رسيد. توی آن نوشته شده بود
برادر جمعه بعدی چند قطره ويسكی توی يک ليوان آب بريز، نه چند قطره آب توی يك بطری ويسكی. ضمناً آروم بهت بگم كه
کسی نشنود
لازم نيست عمامه ات را دور كمرت ببندی
اينجوری عكس امام را جلوی مردم ماچ نكن، برات حرف در میآرند
ده فرمان موسی واقعاً
۱۰ تا بودند،
نه ۱۲ تا.
۱۲ تعداد امامان است، نه ۱۱ تا.
۱۱ نفر تعداد بازيكنان تيم فوتبال است و نفر دوازدهم داور ناميده میشود، نه امام زمانعج
وقتی راجع به پيغمبر صحبت میکنی، بگو محمد (ص) و دوازده امام، نگو محمد و تيمش
اسم يزيد، واقعاً يزيد بوده است، نگو «اون مادر به خطا» جلوی خواهران زشته
وقتی راجع به نايب امام زمانعج صحبت میكنی، بگو امام، نگو پدر خوانده.
پدر خوانده
مافيايی بوده است
بن لادن اصلاً ربطی به ضربت خوردن حضرت علیع نداشت و جورج بوش اصلاً در جنگ كربلا شركت نكرده بود
حضرت عيسی تيرباران نشد، به صليب كشيده شد
پايتخت عراق، بغداد است، نه نيويورک
ـ گلاب برای خوش بو كردن است، نه برای خنك كردن عرقهای گردنت
خرماهايی كه آنجا بود مزۀ ويسكی نبود
گناهكاران به جهنم میروند،
نه به سرزمینهای بد آب و هوا
اون پيرمردی كه با انگشت بهش اشاره كردی و گفتی اون بچه بازه و چشم چرونه ،
من بودم
امام علیع در هيچ مسابقات جهانی شمشيربازی شركت نكرد و هيچوقت قهرمان المپيک نبود. برای مردم خالی نبند
عايشه زن پيغمبر بود،
نه نوهاش
حضرت محمد بيسواد بود. نه شطرنج بازی مي كرد و نه اينترنت داشت. آيه*های قرآن توسط ياهو مسنجر به او وحی نمیشد
روضه خوانی بصورت نشسته اجرا میشود. چرا روی قالی دراز كشيده بودی؟
در پايان روضه خوانی، مردم را وادار كن كه صلوات بفرستند.
به آنها نگو گور پدر همتون
خلاصه برادر ریدی
والسلام
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity