🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
به عشق
اما عشق
که به اندیشهات فرو میبرد.
به اندیشه
اما اندیشه
که اندوهگینت میکند.
به اندوه
اما اندوه
که به ترحم میانجامد.
به ترحم
اما ترحم
که به نومیدی میکشاند.
به نومیدی
اما نومیدی
که به پرسش میانجامد.
به پرسش
اما پرسش
که به پاسخ میانجامد.
به پاسخ
اما پاسخ
که به سرکشی میانجامد.
به سرکشی
اما سرکشی
که به مرگ میانجامد.
پس سرانجام به مرگ
اما بیسرکشی
بیترحم
بیعشق
زندگی را چه معناییست؟
#اریش_فرید
#شرح_تصویر
#تندیس_تامل
#گی_لرد_هو 1950
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#شعر_جهان
به عشق
اما عشق
که به اندیشهات فرو میبرد.
به اندیشه
اما اندیشه
که اندوهگینت میکند.
به اندوه
اما اندوه
که به ترحم میانجامد.
به ترحم
اما ترحم
که به نومیدی میکشاند.
به نومیدی
اما نومیدی
که به پرسش میانجامد.
به پرسش
اما پرسش
که به پاسخ میانجامد.
به پاسخ
اما پاسخ
که به سرکشی میانجامد.
به سرکشی
اما سرکشی
که به مرگ میانجامد.
پس سرانجام به مرگ
اما بیسرکشی
بیترحم
بیعشق
زندگی را چه معناییست؟
#اریش_فرید
#شرح_تصویر
#تندیس_تامل
#گی_لرد_هو 1950
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
دوربین عکاسی تنها امکان درک بیشتر را از رهگذر نگاه کردن فراهم نساخت، بلکه با محوریت قراردادن این فعل [به عنوان ابزار اصلی در پروسۀ آفرینش هنری]، ماهیت نگاه کردن را دگرگون ساخت.
#سوزان_سانتاگ
#شرح_تصویر:
سال ۱۹۹۰ است. نیکوس اکونوموپولُس، عکاس مگنوم، در پی سقوط دولت یوگسلاوی برای عکاسی از تجمعی در یوزگات ترکیه حاضر میشود. به گفتۀ خودش در آن خیل جمعیت او میتوانست آغاز هجوم امواج خشونت را حس کند و در همین بحبوحه، درست در برابر چشمانش پروانهای بر شانۀ مردی که جلویش ایستاده مینشیند و او تصمیم میگیرد لحظۀ گذرای آرامش را در قاب تصویر جاودانه کند.
Yozgat, Turkey, Political Meeting~1990
Photographer: Nikos Economopoulos
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
دوربین عکاسی تنها امکان درک بیشتر را از رهگذر نگاه کردن فراهم نساخت، بلکه با محوریت قراردادن این فعل [به عنوان ابزار اصلی در پروسۀ آفرینش هنری]، ماهیت نگاه کردن را دگرگون ساخت.
#سوزان_سانتاگ
#شرح_تصویر:
سال ۱۹۹۰ است. نیکوس اکونوموپولُس، عکاس مگنوم، در پی سقوط دولت یوگسلاوی برای عکاسی از تجمعی در یوزگات ترکیه حاضر میشود. به گفتۀ خودش در آن خیل جمعیت او میتوانست آغاز هجوم امواج خشونت را حس کند و در همین بحبوحه، درست در برابر چشمانش پروانهای بر شانۀ مردی که جلویش ایستاده مینشیند و او تصمیم میگیرد لحظۀ گذرای آرامش را در قاب تصویر جاودانه کند.
Yozgat, Turkey, Political Meeting~1990
Photographer: Nikos Economopoulos
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
چه سعادت بیپایانی آنهنگام که آدمی، ناخودآگاه، آینۀ تمامنمای طبیعت باشد. چه بیاندازه خوشبخت است آنکس که این خصلت آینهوار را نه از سر تظاهر، که برآمده از عشقی حقیقی آشکار سازد. این، همان وارستگی است که در شریفترین انسانها یافت میشود، در خالقان هنر. پوسن را تصور میکنم، در خلوتگاهاش، که با شور و اشتیاق به شناخت طبیعتِ قلب آدمی مشغول است... و رافائل را در آغوش دلدارش، که از ترسیم تابلوی دختر نانوا به خلق تابلوی جذبۀ سن سیسیلیا میرسد... و البته خوب میدانم که نه تنها از اشتیاق الهی آنان، بلکه از سادگی فروتنانهشان نیز فرسنگها فاصله دارم.
~ اوژن دلاکروا.
واپسین نقاش کلاسیک، نخستین نقاش مدرن. طلایهدار نقاشی رومانتیک در فرانسه. کسی که الهامبخش امپرسیونیستها و پستامپرسیونیستها بود.
#شرح_تصویر:
The Sea from the Heights of Dieppe~1852
Artist: Eugène Delacroix
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
چه سعادت بیپایانی آنهنگام که آدمی، ناخودآگاه، آینۀ تمامنمای طبیعت باشد. چه بیاندازه خوشبخت است آنکس که این خصلت آینهوار را نه از سر تظاهر، که برآمده از عشقی حقیقی آشکار سازد. این، همان وارستگی است که در شریفترین انسانها یافت میشود، در خالقان هنر. پوسن را تصور میکنم، در خلوتگاهاش، که با شور و اشتیاق به شناخت طبیعتِ قلب آدمی مشغول است... و رافائل را در آغوش دلدارش، که از ترسیم تابلوی دختر نانوا به خلق تابلوی جذبۀ سن سیسیلیا میرسد... و البته خوب میدانم که نه تنها از اشتیاق الهی آنان، بلکه از سادگی فروتنانهشان نیز فرسنگها فاصله دارم.
~ اوژن دلاکروا.
واپسین نقاش کلاسیک، نخستین نقاش مدرن. طلایهدار نقاشی رومانتیک در فرانسه. کسی که الهامبخش امپرسیونیستها و پستامپرسیونیستها بود.
#شرح_تصویر:
The Sea from the Heights of Dieppe~1852
Artist: Eugène Delacroix
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
تنها در خواب و رؤیا نیست که هر آدمی دنیایی ویژۀ خود دارد، بلکه آدمیانِ بیدار نیز، هر یک، صاحب دنیاییست ویژه.
کتاب: مدرنیته و اندیشۀ انتقادی
نویسنده: بابک احمدی
#شرح_تصویر
#نقاشی
#آبرنگ
#هنرمند_گرهام_دین
#Description_Image
#Painting
#Watercolor
#Artist_Graham_Dean
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_ولحظه
تنها در خواب و رؤیا نیست که هر آدمی دنیایی ویژۀ خود دارد، بلکه آدمیانِ بیدار نیز، هر یک، صاحب دنیاییست ویژه.
کتاب: مدرنیته و اندیشۀ انتقادی
نویسنده: بابک احمدی
#شرح_تصویر
#نقاشی
#آبرنگ
#هنرمند_گرهام_دین
#Description_Image
#Painting
#Watercolor
#Artist_Graham_Dean
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چکامه
موطن شما محل تولدتان نیست، جاییست که از تمامی تلاشهایتان برای گریختن دست میکشید.
•نجیب محفوظ
#شرح_تصویر:
Saint Herculanus (detail)~1320-45
Artist: Maestro dei Dossali di Montelabate
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چکامه
موطن شما محل تولدتان نیست، جاییست که از تمامی تلاشهایتان برای گریختن دست میکشید.
•نجیب محفوظ
#شرح_تصویر:
Saint Herculanus (detail)~1320-45
Artist: Maestro dei Dossali di Montelabate
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
آنری کرتیهبرسون عکسی از آلبرتو جاکومتی گرفته که دارد عرض خیابان اَلِزیا را طی میکند؛ درحالی که بارانیاش را تا روی سر بالا کشیده و با احتیاط گام برمیدارد. از میان این تودۀ لباسِ درهمپیچیده، تنها بخشی از صورت و آن نگاه نافذ او پیداست و یک نخ سیگار که میان انگشتان سمجاش معلق مانده. عکس عجیبیست. جاکومتی، بی نشانی از مجسمههای تّنُک و رنجورش در عکس، دست کمی از آنها ندارد. کرتیهبرسون در قامت مجسمهساز. او درست جایی دکمۀ شاتر را چکانده که پیکر مرد هنرمند بر تصویر مجسمههایش منطبق میگردد. «مردی که راه میرود» در میان بارش طعنهآمیز قطرات باران. ۱۶ سال از پایان جنگ گذشته است. دیگر از رژه رفتن سربازان نازی در خیابانهای پاریس خبری نیست و قطرههای باران، گویی از سر توافقی ابدی با روزگار خوش، حوضچههای کوچکشان را بر کف خیابان میسازند. اما رعشهای بیقرار بر سرتاسر این منظرۀ دلچسب و آرام موج میاندازد. رعشهای که نیرویش را از نگاه خیرۀ جاکومتی به دوربین کرتیهبرسون میگیرد.
جاکومتی نگاه شاهدان را دارد. و شاهد بودن کار سادهای نیست. هرگز. برای مواجهه با برشی از حقیقت انتخاب میشوی، بیآنکه بخواهی. تماشاچی نیستی؛ شاهدی. جاکومتی پس از جنگ دیگر آدم سابق نبود. مجسمههایش نیز. سالها مطالعۀ او بر آناتومی بدن انسان، گره خورده بود به شقاوت و سنگدلی افسارگسیختهای که شش سال، فاتحانه، بر خاک اروپا تاخت. این حجم از قساوت چگونه در این اندامهای شکننده پنهان مانده بود؟ کجا پنهان مانده بود؟ در قلب؟ در مغز؟ و چطور میتوانست بر دیگری، بر تنهای بیپناه بتازد؟
در سایۀ پرسشهای بیپاسخ، مجسمههای جاکومتی قد میکشیدند. فصلها میگذشتند، و ویرانهها در تقلا برای بازگشت به روال عادی، چهرۀ شهر به خود میگرفتند. اما زخمها، در نسیان خودخواستۀ جماعت، همچنان نفس میکشیدند. چشمان بیدار جاکومتی آن زخمها را میدید. در رشد بیوقفۀ بافتهای مسکونی، دلهرهای که از سایههای درون قلبها برمیخاست، در میان ستونهای سنگ و آهن میپیچید و بر پیکر مجسمههای جاکومتی میبارید. همچون بارانی که حالا در قاب کرتیهبرسون خیابان الزیا را مینواخت.
جاکومتی در عکس کرتیهبرسون دارد کجا میرود؟ با آن دلهرۀ بیپایان انسان قرن بیستم که در چشمهایش دودو میزند. و ضرورتی که برای تسکین اضطرابی غریب، سیگار خیس را مصرانه میان دو انگشتش نگه داشته. این سوالیست که ما به هنگام تماشای مجسمههای جاکومتی میپرسیم: این مرد با بدنی چنین زخمی کجا میرود؟ آن زن با پیکر شرحهشرحهاش به کدامین افق خیره شده؟ چنین محکم، چنین سربرافراشته.
مجسمههای جاکومتی تذکار امکانهای نامنتظر بیرحمیاند و ملامتگر نظم مسلطی که فردیت آدمی را از ریخت میاندازد. شاید این سایۀ سیزیف باشد که بر این اندامهای نحیف افتاده و شارح پوچی چسبنده و ناگزیر زندگی است؛ اما در عینحال، این مجسمهها بر وجود فضایی دلالت دارند که بر ما آشکار نیست. در حقیقت ژست بدنها این فضا را میآفریند. فضایی که درعین دور از دسترس بودن برای ما، به روی مجسمهها گشوده است. آنها ایستاده بر دروازۀ لحظۀ حال، خیره به افقی ناشناختهاند و یا به سمتش روانهاند؛ همچون جاکومتیِ کرتیهبرسون، که در حال عبور از خیابان الزیا، و احتمالاً در فکر آفرینش و خلاقیتی تازه، از خلال سال ۱۹۶۱ به ما آیندگان چشم دوخته و به سمتمان گام برمیدارد.
#شرح_تصویر:
Alberto Giacometti rue d’Alésia, Paris~1961
Photographer: Henri Cartier-Bresson
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بخوانیم
آنری کرتیهبرسون عکسی از آلبرتو جاکومتی گرفته که دارد عرض خیابان اَلِزیا را طی میکند؛ درحالی که بارانیاش را تا روی سر بالا کشیده و با احتیاط گام برمیدارد. از میان این تودۀ لباسِ درهمپیچیده، تنها بخشی از صورت و آن نگاه نافذ او پیداست و یک نخ سیگار که میان انگشتان سمجاش معلق مانده. عکس عجیبیست. جاکومتی، بی نشانی از مجسمههای تّنُک و رنجورش در عکس، دست کمی از آنها ندارد. کرتیهبرسون در قامت مجسمهساز. او درست جایی دکمۀ شاتر را چکانده که پیکر مرد هنرمند بر تصویر مجسمههایش منطبق میگردد. «مردی که راه میرود» در میان بارش طعنهآمیز قطرات باران. ۱۶ سال از پایان جنگ گذشته است. دیگر از رژه رفتن سربازان نازی در خیابانهای پاریس خبری نیست و قطرههای باران، گویی از سر توافقی ابدی با روزگار خوش، حوضچههای کوچکشان را بر کف خیابان میسازند. اما رعشهای بیقرار بر سرتاسر این منظرۀ دلچسب و آرام موج میاندازد. رعشهای که نیرویش را از نگاه خیرۀ جاکومتی به دوربین کرتیهبرسون میگیرد.
جاکومتی نگاه شاهدان را دارد. و شاهد بودن کار سادهای نیست. هرگز. برای مواجهه با برشی از حقیقت انتخاب میشوی، بیآنکه بخواهی. تماشاچی نیستی؛ شاهدی. جاکومتی پس از جنگ دیگر آدم سابق نبود. مجسمههایش نیز. سالها مطالعۀ او بر آناتومی بدن انسان، گره خورده بود به شقاوت و سنگدلی افسارگسیختهای که شش سال، فاتحانه، بر خاک اروپا تاخت. این حجم از قساوت چگونه در این اندامهای شکننده پنهان مانده بود؟ کجا پنهان مانده بود؟ در قلب؟ در مغز؟ و چطور میتوانست بر دیگری، بر تنهای بیپناه بتازد؟
در سایۀ پرسشهای بیپاسخ، مجسمههای جاکومتی قد میکشیدند. فصلها میگذشتند، و ویرانهها در تقلا برای بازگشت به روال عادی، چهرۀ شهر به خود میگرفتند. اما زخمها، در نسیان خودخواستۀ جماعت، همچنان نفس میکشیدند. چشمان بیدار جاکومتی آن زخمها را میدید. در رشد بیوقفۀ بافتهای مسکونی، دلهرهای که از سایههای درون قلبها برمیخاست، در میان ستونهای سنگ و آهن میپیچید و بر پیکر مجسمههای جاکومتی میبارید. همچون بارانی که حالا در قاب کرتیهبرسون خیابان الزیا را مینواخت.
جاکومتی در عکس کرتیهبرسون دارد کجا میرود؟ با آن دلهرۀ بیپایان انسان قرن بیستم که در چشمهایش دودو میزند. و ضرورتی که برای تسکین اضطرابی غریب، سیگار خیس را مصرانه میان دو انگشتش نگه داشته. این سوالیست که ما به هنگام تماشای مجسمههای جاکومتی میپرسیم: این مرد با بدنی چنین زخمی کجا میرود؟ آن زن با پیکر شرحهشرحهاش به کدامین افق خیره شده؟ چنین محکم، چنین سربرافراشته.
مجسمههای جاکومتی تذکار امکانهای نامنتظر بیرحمیاند و ملامتگر نظم مسلطی که فردیت آدمی را از ریخت میاندازد. شاید این سایۀ سیزیف باشد که بر این اندامهای نحیف افتاده و شارح پوچی چسبنده و ناگزیر زندگی است؛ اما در عینحال، این مجسمهها بر وجود فضایی دلالت دارند که بر ما آشکار نیست. در حقیقت ژست بدنها این فضا را میآفریند. فضایی که درعین دور از دسترس بودن برای ما، به روی مجسمهها گشوده است. آنها ایستاده بر دروازۀ لحظۀ حال، خیره به افقی ناشناختهاند و یا به سمتش روانهاند؛ همچون جاکومتیِ کرتیهبرسون، که در حال عبور از خیابان الزیا، و احتمالاً در فکر آفرینش و خلاقیتی تازه، از خلال سال ۱۹۶۱ به ما آیندگان چشم دوخته و به سمتمان گام برمیدارد.
#شرح_تصویر:
Alberto Giacometti rue d’Alésia, Paris~1961
Photographer: Henri Cartier-Bresson
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕
حرفها، نفسها، چشمها، گوشها، دستها،
هستی و حیات، به یاریام آیید!
این کتابها جانِ جهاناند.
جان را هرگز از یاد نخواهم برد،
جانْ مرا هرگز از یاد نخواهد برد.
باشد که با جان یگانه شوم.
باشد که حقیقتِ هر کتاب در من زنده شود،
باشد که حقیقت زنده شود.
#کتاب: اوپانیشادها، کتابهای حکمت
مترجمان: مهدی جواهریان - پیام یزدانجو
نشر مرکز
#شرح_تصویر:
عکس از مجموعۀ «به من نگاه کن» - عباس کیارستمی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه📕
حرفها، نفسها، چشمها، گوشها، دستها،
هستی و حیات، به یاریام آیید!
این کتابها جانِ جهاناند.
جان را هرگز از یاد نخواهم برد،
جانْ مرا هرگز از یاد نخواهد برد.
باشد که با جان یگانه شوم.
باشد که حقیقتِ هر کتاب در من زنده شود،
باشد که حقیقت زنده شود.
#کتاب: اوپانیشادها، کتابهای حکمت
مترجمان: مهدی جواهریان - پیام یزدانجو
نشر مرکز
#شرح_تصویر:
عکس از مجموعۀ «به من نگاه کن» - عباس کیارستمی
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity