🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یــــــــــادمـــــــــان
#عبدالرحیم_جعفری (تقی) زادهٔ ۱۲ آبان ۱۲۹۸ در تهران درگذشتهٔ ۱۱ مهر ۱۳۹۴ در تهران بنیانگذار و مدیر پیشین مؤسسه انتشاراتی امیرکبیر، مهمترین و گستردهترین مؤسسهٔ خصوصی چاپ و نشر کتاب در تاریخ ایران و خاورمیانه است. وی که همچنین بخشی از سهام انتشارات خوارزمی را داشت تا سال ۱۳۵۸ دارنده و گردانندهٔ این بنگاههای انتشاراتی بود. در این سال، در جریان مصادرههای ابتدای انقلاب و به حکم دادگاه انقلاب، سازمان تبلیغات اسلامی مؤسسه انتشارات امیرکبیر و خوارزمی را تصرف کرد.
نام مادرش کبری و پدرش میرزا علیاکبر بود. پدر عبدالرحیم، پیش از تولد عبدالرحیم به مشهد رفت و هیچگاه بازنگشت. مادر و مادربزرگ او برای تامین مخارج زندگی به نخ ریسی پرداختند چون مادر او مدرک رسمی برای اثبات ازدواج نداشت شناسنامه جعفری با نام خانوادگی مادر صادر می شود. ناگزیر، در غیاب پدر، نام خاندان مادر «عبدالرحیم استاد محمدجعفر» را بر پسر نهادند وی بعداً نام خانوادگی خود را به «جعفری» تغییر داد. «عبدالرحیم» نام جد پدری او بود که گویا زمانی در کرمان چندین کارگاه قالیبافی داشت. عبدالرحیم خواندن و نوشتن رادر یکی از مکتب خانه های تهران آموخت
روزی به طور کاملا اتفاقی زمانی که همراه با مادرش در مغازه شوهر خاله اش بودند با همسر منتخب الملک روبرو شدند.وقتی همسر آقای منتخب الملک وصف حال آنها را از صاحب مغازه شنید آنها را به خانه بود و سرپرسی وی و مادرش را پذیرفت . محمدتقی اسفندیاری (منتخبالملک) در آن زمان معاون وزیر خارجه بود . همسر منتخبالملک او را "تقی" نامید[ و او را به مدرسه گذاشتند. اما این دوران، کوتاه بود و با ماموریت اسفندیاری به افغانستان، عبدالرحیم و مادرش بار دیگر به فقر بازگشتند و مادرش در خانهای کوچک به نخریسی پرداخت در دوره ای که تحت سرپرستی منتحب الملک زندگی می کردند به اصرار همسر منتخب الملک در پی یافتن پدرش و گرفتن طلاق مادرش بر امدند. مدتی بعد پدر وی در مشهد پیدا شد و پس از طی مدتی مادرش از پدرش رسما جدا شد.
عبدالرحیم جعفری تا كلاس چهارم ابتدايی در مکتبخانه و دبستانهای علامه و ثريا در تهران درس خواند. فقر و گرفتاری نهایتا باعث شد انگیزه او برای تحصیل کم شود و مادرش که چنین دید او را پیش از اتمام سال پنجم ابتدایی برای کار به چاپخانه علمی فرستاد. مادرش کار در چاپخانه را تا حدی جبران کننده عدم تحصیل وی می دانست چاپخانه علمی در آن زمان در میانه کوچه حاج نایب خیابان ناصر خسرو قرار داشت. وی بعد از یک ماه کار تقریبا بدون مزد نهایتا با روزی ده شاهی به عنوان کارگر پذیرفته شد. بعد از چند سال کار در چاپخانه مدتی به عنوان شاگرد شوفر روی یکی از اتوبوسهای پسرخاله ای کار کرد اما بعد از چند ماه دوباره به چاپخانه بازگشت یعد از یکی دو سالی کار در چاپخانه برای اینکه بتواند فرصتی برای ادامه تحصیل داشته باشد به عنوان نامه رسان در نمایندگی شرکت زیمنس شروع به کار کرد و شبها در کلاس های اکابر شرکت می کرد. هدف او گرفتن تصدیق ششم ابتدایی بود اما از بخت بد در زمان شروع امتحانات به بیماری دچار شد و بدون رسیدن به مقصود مجددا به چاپخانه بازگشت. در سال ۱۳۱۹ به خدمت سربازی رفت و در پادگان نیروی هوایی مهرآباد آن روز به عنوان سرباز مشغول به خدمت شد. در این دوره سربازان هم دوره وی به شدت مورد تحقیر و تنیبه فرماندهان خود قرار می گرفتند تا جایی که نهایتا فکری به ذهن او رسید و با نوشتن یک نامه از طرف یک فرد جعلی گزارش این بی اخلاقی ها را به فرمانده کل پادگان داد و موجب تغییر فرماندهان شد
🌸🌿
🔴#یــــــــــادمـــــــــان
#عبدالرحیم_جعفری (تقی) زادهٔ ۱۲ آبان ۱۲۹۸ در تهران درگذشتهٔ ۱۱ مهر ۱۳۹۴ در تهران بنیانگذار و مدیر پیشین مؤسسه انتشاراتی امیرکبیر، مهمترین و گستردهترین مؤسسهٔ خصوصی چاپ و نشر کتاب در تاریخ ایران و خاورمیانه است. وی که همچنین بخشی از سهام انتشارات خوارزمی را داشت تا سال ۱۳۵۸ دارنده و گردانندهٔ این بنگاههای انتشاراتی بود. در این سال، در جریان مصادرههای ابتدای انقلاب و به حکم دادگاه انقلاب، سازمان تبلیغات اسلامی مؤسسه انتشارات امیرکبیر و خوارزمی را تصرف کرد.
نام مادرش کبری و پدرش میرزا علیاکبر بود. پدر عبدالرحیم، پیش از تولد عبدالرحیم به مشهد رفت و هیچگاه بازنگشت. مادر و مادربزرگ او برای تامین مخارج زندگی به نخ ریسی پرداختند چون مادر او مدرک رسمی برای اثبات ازدواج نداشت شناسنامه جعفری با نام خانوادگی مادر صادر می شود. ناگزیر، در غیاب پدر، نام خاندان مادر «عبدالرحیم استاد محمدجعفر» را بر پسر نهادند وی بعداً نام خانوادگی خود را به «جعفری» تغییر داد. «عبدالرحیم» نام جد پدری او بود که گویا زمانی در کرمان چندین کارگاه قالیبافی داشت. عبدالرحیم خواندن و نوشتن رادر یکی از مکتب خانه های تهران آموخت
روزی به طور کاملا اتفاقی زمانی که همراه با مادرش در مغازه شوهر خاله اش بودند با همسر منتخب الملک روبرو شدند.وقتی همسر آقای منتخب الملک وصف حال آنها را از صاحب مغازه شنید آنها را به خانه بود و سرپرسی وی و مادرش را پذیرفت . محمدتقی اسفندیاری (منتخبالملک) در آن زمان معاون وزیر خارجه بود . همسر منتخبالملک او را "تقی" نامید[ و او را به مدرسه گذاشتند. اما این دوران، کوتاه بود و با ماموریت اسفندیاری به افغانستان، عبدالرحیم و مادرش بار دیگر به فقر بازگشتند و مادرش در خانهای کوچک به نخریسی پرداخت در دوره ای که تحت سرپرستی منتحب الملک زندگی می کردند به اصرار همسر منتخب الملک در پی یافتن پدرش و گرفتن طلاق مادرش بر امدند. مدتی بعد پدر وی در مشهد پیدا شد و پس از طی مدتی مادرش از پدرش رسما جدا شد.
عبدالرحیم جعفری تا كلاس چهارم ابتدايی در مکتبخانه و دبستانهای علامه و ثريا در تهران درس خواند. فقر و گرفتاری نهایتا باعث شد انگیزه او برای تحصیل کم شود و مادرش که چنین دید او را پیش از اتمام سال پنجم ابتدایی برای کار به چاپخانه علمی فرستاد. مادرش کار در چاپخانه را تا حدی جبران کننده عدم تحصیل وی می دانست چاپخانه علمی در آن زمان در میانه کوچه حاج نایب خیابان ناصر خسرو قرار داشت. وی بعد از یک ماه کار تقریبا بدون مزد نهایتا با روزی ده شاهی به عنوان کارگر پذیرفته شد. بعد از چند سال کار در چاپخانه مدتی به عنوان شاگرد شوفر روی یکی از اتوبوسهای پسرخاله ای کار کرد اما بعد از چند ماه دوباره به چاپخانه بازگشت یعد از یکی دو سالی کار در چاپخانه برای اینکه بتواند فرصتی برای ادامه تحصیل داشته باشد به عنوان نامه رسان در نمایندگی شرکت زیمنس شروع به کار کرد و شبها در کلاس های اکابر شرکت می کرد. هدف او گرفتن تصدیق ششم ابتدایی بود اما از بخت بد در زمان شروع امتحانات به بیماری دچار شد و بدون رسیدن به مقصود مجددا به چاپخانه بازگشت. در سال ۱۳۱۹ به خدمت سربازی رفت و در پادگان نیروی هوایی مهرآباد آن روز به عنوان سرباز مشغول به خدمت شد. در این دوره سربازان هم دوره وی به شدت مورد تحقیر و تنیبه فرماندهان خود قرار می گرفتند تا جایی که نهایتا فکری به ذهن او رسید و با نوشتن یک نامه از طرف یک فرد جعلی گزارش این بی اخلاقی ها را به فرمانده کل پادگان داد و موجب تغییر فرماندهان شد
پس از چند سال کار در چاپخانه علمی کاملا مورد اعتماد اکبر علمی قرار گرفت تا جایی که به پیشنهاد وی به خواستگاری دختر برادر وی رفت و علیرغم مخالفت ابتدایی مادرش با او ازدواج کرد. وی تقریبا همه پس اندازش را هزینه این ازدواج کرد. در همین ایام که ایران در اشغال متفقین بود و وضع اقتصادی کشور و خانواده وی نیز بد بود به تیفوس مبتلا شد و چند روزی در خانه در حالت بیهوشی بود. پس از چند روز بهوش آمد و کم کم حالش رو به بهبودی رفت. در این مدت مادر با همسرش با فروش بخشی از اثاثیه خانه هزینه زندگی را تامین کرده بودند. پس از بهبودی به چاپخانه بازگشت اما برادران علمی در نبود وی چاپخانه را بین خود تقسیم کرده بودند و شغل وی را نیز به فرد دیگری واگذار کرده بودند. او که برای تامین هزینه زندگی راهی نداشت مجبور شد در کنار مسجد شاه تهران بساط کتاب فروشی اش را راه بیندازد و به دستفروشی کتاب و خرید و فروش کتاب های دست دوم بپردازد. این کار درآمد بسیار کمی داشت. پس از مدتی به پیشنهاد دو تن از دوستانش با آنها شریک شد و یک بقالی راه انداخت اما درآمد بقالی بسیار کم بود و نهایتا مجبور به بستن بقالی شد در همین ایام در سال ۱۳۲۴ به طور اتفاقی یک بار گذرش به چاپخانه علمی افتاد که به تازگی قرارداد چاپ کتابهای ابتدایی را گرفته بود. با پیشنهاد اکبر آقای علمی به کار بازگشت در این سالها از طریق یکی از دوستانش با باشگاه نیرو راستی به مدیریت منوچهر مهران آشنا شد و تحت تاثیر شخصیت وی به عضویت باشگاه درآمد.
در سال ۱۳۲۸ برای چندمین بار با اکبر علمی صاحب چاپخانه علمی اختلاف پیدا کرد و تصمیم به ترک کار و تاسیس یک موسسه نشر برای خود کرد بعد از تفکر بسیار نام امیرکبیر را برای موسسه خود برگزید و خود از یافتن این نام بسیار خوشحال شد چرا که وضعیت امیر کبیر را تا حدی شبیه خود می دانست که از خانواده ای فقیر برخاسته بود و خدمات بزرگی به کشور کرده بود. برای شروع به کار یک اتاق چهار متر در چهار متر در طبقه دوم چاپخانه آفتاب روبروی در اندرون در خیابان ناصر خسرو اجاره کرد . در نخستین قدم به سراغ کسانی رفت که سالها آرزوی همکاری با آنها را داشت ، منیر مهران مدیر باشگاه نیرو راستی ، جلال آل احمد، حسن صفاری ، مرتضی کیوان و عبدالحسین زرین کوب.. او می خواست کتابهایی بدون نقص و بی نظیر وارد بازار کند به همین علت تصحیح کتابها را خود و همسرش در منزل انجام می دادند پس از حدود یک ماه نخستین کتابهایی که به چاپ رساند فن ورزش ترجمه منیر مهران و انرژی اتمی نوشته حسن صفاری هردو در هزار و پانصد نسخه بود. نخستین موفقیت موسسه امیر کبیر برنده شدن کتاب کلبهٔ عمو تم با ترجمه منیر مهران در مسابقه مجله سخن به مدیریت پرویز ناتل خانلری بود. مهدی آذر یزدی از نخستین کسانی بود که به همکاری با او در نشر کتاب پرداخت به دلایل مشکلات اقتصادی کشور و فقر و بیسوادی مردم، کار انتشارات، خوب پیش نرفت و در سال ۱۳۲۹ به علت مشکلات اقتصادی، ورشکست شد. بنابراین بار دیگر به فروش کتاب در کتابفروشی پرداخت. اما در سال ۱۳۳۱ (خورشیدی) توانست با همکاری یکی از کارکنان پیشین چاپخانه علمی، چاپخانه پیروز را تاسیس کند و تا سال ۱۳۳۶ (خورشیدی) پانصد عنوان کتاب در رشتههای گوناگون چاپ کند.
در سال ۱۳۳۷ عبدالرحیم جعفری دومین فروشگاه کتاب خود را در خیابان شاهآباد (جمهوری اسلامی امروزی) تأسیس کرد. در همین سال، او نمایشگاه کتابی در باشگاه دانشگاه تهران برپا کرد و صدها عنوان کتابی را که تا آن موقع چاپ کرده بود به نمایش گذاشت. در سال ۱۳۴۲ (خورشیدی) در هنگام وزارت پرویز ناتل خانلری بر وزارت فرهنگ و هنر، عبدالرحیم جعفری در کنار مدیریت انتشارات امیرکبیر، مدیریت شرکت کتابهای درسی را نیز بر عهده گرفت. طی دوازده سال کار عبدالرحیم جعفری در این شرکت، قیمت کتابهای درسی، ثابت ماند. او این را یکی از افتخارات خود میدانست. اما همزمان اشاره کرد که دشمنی و تنگنظری عدهای در این دوره، موجب گرفتاریهای فراوان برای او از جمله در جریان مصادره اموالش پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران شد در کمتر از یکسال از آغاز به کار، عبدالرحیم جعفری، چاپ و پخش کتابهای درسی در سراسر کشور را قانونمند میکند. او پس از ۱۲ سال تلاش در زمینه کتابهای درسی به امیرکبیر برگشت و به زودی شرکت کتابهای جیبی و انتشارات ابن سینا و … را ضمیمه امیرکبیر کرد
کل کتابهای گروه انتشارات امیرکبیر تا پیش از مصادره به ۲۸۰۰ عنوان رسید و این انتشارات در دهه ۱۳۵۰ (خورشیدی) به یکی از بزرگترین ناشران خاورمیانه تبدیل شد. امیرکبیر و شرکتهای تابع آن، سیزده فروشگاه کتاب در تهران، یک فروشگاه در مشهد، یک چاپخانه و صحافی و ۲۷۰ نفر کارمند و کارگر داشتند آخرین کتاب انتشارات امیرکبیر تا پیش از مصادره، مکه مکرمه و مدینه منوره برگردان احمد آرام بود.
کارنامه انتشارات امیر کبیر
در سال ۱۳۲۸ برای چندمین بار با اکبر علمی صاحب چاپخانه علمی اختلاف پیدا کرد و تصمیم به ترک کار و تاسیس یک موسسه نشر برای خود کرد بعد از تفکر بسیار نام امیرکبیر را برای موسسه خود برگزید و خود از یافتن این نام بسیار خوشحال شد چرا که وضعیت امیر کبیر را تا حدی شبیه خود می دانست که از خانواده ای فقیر برخاسته بود و خدمات بزرگی به کشور کرده بود. برای شروع به کار یک اتاق چهار متر در چهار متر در طبقه دوم چاپخانه آفتاب روبروی در اندرون در خیابان ناصر خسرو اجاره کرد . در نخستین قدم به سراغ کسانی رفت که سالها آرزوی همکاری با آنها را داشت ، منیر مهران مدیر باشگاه نیرو راستی ، جلال آل احمد، حسن صفاری ، مرتضی کیوان و عبدالحسین زرین کوب.. او می خواست کتابهایی بدون نقص و بی نظیر وارد بازار کند به همین علت تصحیح کتابها را خود و همسرش در منزل انجام می دادند پس از حدود یک ماه نخستین کتابهایی که به چاپ رساند فن ورزش ترجمه منیر مهران و انرژی اتمی نوشته حسن صفاری هردو در هزار و پانصد نسخه بود. نخستین موفقیت موسسه امیر کبیر برنده شدن کتاب کلبهٔ عمو تم با ترجمه منیر مهران در مسابقه مجله سخن به مدیریت پرویز ناتل خانلری بود. مهدی آذر یزدی از نخستین کسانی بود که به همکاری با او در نشر کتاب پرداخت به دلایل مشکلات اقتصادی کشور و فقر و بیسوادی مردم، کار انتشارات، خوب پیش نرفت و در سال ۱۳۲۹ به علت مشکلات اقتصادی، ورشکست شد. بنابراین بار دیگر به فروش کتاب در کتابفروشی پرداخت. اما در سال ۱۳۳۱ (خورشیدی) توانست با همکاری یکی از کارکنان پیشین چاپخانه علمی، چاپخانه پیروز را تاسیس کند و تا سال ۱۳۳۶ (خورشیدی) پانصد عنوان کتاب در رشتههای گوناگون چاپ کند.
در سال ۱۳۳۷ عبدالرحیم جعفری دومین فروشگاه کتاب خود را در خیابان شاهآباد (جمهوری اسلامی امروزی) تأسیس کرد. در همین سال، او نمایشگاه کتابی در باشگاه دانشگاه تهران برپا کرد و صدها عنوان کتابی را که تا آن موقع چاپ کرده بود به نمایش گذاشت. در سال ۱۳۴۲ (خورشیدی) در هنگام وزارت پرویز ناتل خانلری بر وزارت فرهنگ و هنر، عبدالرحیم جعفری در کنار مدیریت انتشارات امیرکبیر، مدیریت شرکت کتابهای درسی را نیز بر عهده گرفت. طی دوازده سال کار عبدالرحیم جعفری در این شرکت، قیمت کتابهای درسی، ثابت ماند. او این را یکی از افتخارات خود میدانست. اما همزمان اشاره کرد که دشمنی و تنگنظری عدهای در این دوره، موجب گرفتاریهای فراوان برای او از جمله در جریان مصادره اموالش پس از انقلاب ۱۳۵۷ ایران شد در کمتر از یکسال از آغاز به کار، عبدالرحیم جعفری، چاپ و پخش کتابهای درسی در سراسر کشور را قانونمند میکند. او پس از ۱۲ سال تلاش در زمینه کتابهای درسی به امیرکبیر برگشت و به زودی شرکت کتابهای جیبی و انتشارات ابن سینا و … را ضمیمه امیرکبیر کرد
کل کتابهای گروه انتشارات امیرکبیر تا پیش از مصادره به ۲۸۰۰ عنوان رسید و این انتشارات در دهه ۱۳۵۰ (خورشیدی) به یکی از بزرگترین ناشران خاورمیانه تبدیل شد. امیرکبیر و شرکتهای تابع آن، سیزده فروشگاه کتاب در تهران، یک فروشگاه در مشهد، یک چاپخانه و صحافی و ۲۷۰ نفر کارمند و کارگر داشتند آخرین کتاب انتشارات امیرکبیر تا پیش از مصادره، مکه مکرمه و مدینه منوره برگردان احمد آرام بود.
کارنامه انتشارات امیر کبیر
عبدالرحیم جعفری نشر این کتابها را در کتاب خاطرات خود از مهم ترین دستاوردهای خود می داند :
• سه تار، مدیر مدرسه، دید و بازدید از جلال آل احمد
• زندگی من اثر جواهر لعل نهرو
• چه می دانم ترجمه مرتضی کیوان
• تاریخ حساب ترجمه حسن صفاری
• دو قرن سکوت ، از کوچه رندان ، پله پله تا ملاقات خدا، فرار از مدرسه، کارنامه اسلام، بامداد اسلام نوشته عبدالحسن زرین کوب
• تاریخ علوم ترجمه حسن صفاری
• تاریخ حساب ترجمه پرویز شهریاری
پس از انقلاب
دادگاه و مصادره اموال
پس از انقلاب، عبدالرحیم جعفری در سال ۱۳۵۸ به حیف و میل اموال بیتالمال و سوءاستفاده از اموال دولتی متهم شد و مدتی به زندان رفت. به او ماهی سی هزار تومان از دارایی خودش خرجی میدادند تا اینکه زیر فشار، در ۲۹ خرداد ۱۳۶۲صلحنامهای را برای مصادره یکسوم اموالش امضاء کرد اما عملا همه اموالش مصادره شد و به تصرف سازمان تبلیغات اسلامی در آمد.
وی در کتاب خاطرات دو جلدی خود به نام در جست و جوی صبح چندینبار به بعضی از موارد اتهامش اشاره کرد:
• انتشار کتابهای صادق هدایت و بزرگ علوی
• انتشار چهار جلد تاریخ اجتماعی ایران
• انتشار کتاب مردان خودساخته که در آن به رضاشاه به عنوان یکی از مردان خودساخته پرداخته شده بود.
• انتشار کتابهای علی دشتی
• انتشار کتاب شاه جنگ ایرانیان
• نوشتن نامه به محمدرضا پهلوی برای دریافت طلب از شرکت طبع و نشر کتابهای درسی ایران
• چاپ تصویری از او و همکارانی که در کنار فرح پهلوی در تهیه و نشر «شاهنامه امیرکبیر» سهیم بودند
• داشتن سهام شرکت سهامی افست که سهامدار عمده آن سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی بود
جلد سوم کتاب در جست و جوی صبح هرگز اجازه انتشار نیافت.[۲]
اسماعیل رائین
اما چنانکه جعفری نوشته، مهمترین دلیل بازداشت، زندانی شدن و مصادره اموال او مشکلاتی است که با اسماعیل رائین پیدا کرده بود.
به نوشته عبدالرحیم جعفری، انتشارات امیرکبیر پس از مکاتبه با اسماعیل رائین که در آن زمان در انگلستان بود اجازه انتشار کتاب معروفش «فراماسونری در ایران» را گرفت و در همه مراحل چاپ کتاب او را در جریان قرار میداد. رائین که به سختی بیمار بود در تابستان ۱۳۵۸ یکسوم از حق تکثیر خود را، بدون دادن «رسید» در چند مرحله از جعفری دریافت کرد. اما مشکل از زمانی آغاز شد که ناشر برای پرداختهای بعدی، «رسید» دریافتهای قبلی را از رائین طلب کرد،ولی او نپذیرفت. پس از چند ماه کشاکش در دادگستری و دادستانی انقلاب، رائین به همراه شماری از مأموران دادستانی به انتشارات امیر کبیر رفت. کارگران امیرکبیر علیه او شعار دادند و دقایقی بعد رائین در دفتر انتشارات امیر کبیر در اثر سکته قلبی درگذشت. با این رویداد، دردسرهای بزرگی برای عبدالرحیم جعفری آغاز شدند که به زندانی شدن و مصادره مؤسسه امیرکبیر انجام شد.
#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
• سه تار، مدیر مدرسه، دید و بازدید از جلال آل احمد
• زندگی من اثر جواهر لعل نهرو
• چه می دانم ترجمه مرتضی کیوان
• تاریخ حساب ترجمه حسن صفاری
• دو قرن سکوت ، از کوچه رندان ، پله پله تا ملاقات خدا، فرار از مدرسه، کارنامه اسلام، بامداد اسلام نوشته عبدالحسن زرین کوب
• تاریخ علوم ترجمه حسن صفاری
• تاریخ حساب ترجمه پرویز شهریاری
پس از انقلاب
دادگاه و مصادره اموال
پس از انقلاب، عبدالرحیم جعفری در سال ۱۳۵۸ به حیف و میل اموال بیتالمال و سوءاستفاده از اموال دولتی متهم شد و مدتی به زندان رفت. به او ماهی سی هزار تومان از دارایی خودش خرجی میدادند تا اینکه زیر فشار، در ۲۹ خرداد ۱۳۶۲صلحنامهای را برای مصادره یکسوم اموالش امضاء کرد اما عملا همه اموالش مصادره شد و به تصرف سازمان تبلیغات اسلامی در آمد.
وی در کتاب خاطرات دو جلدی خود به نام در جست و جوی صبح چندینبار به بعضی از موارد اتهامش اشاره کرد:
• انتشار کتابهای صادق هدایت و بزرگ علوی
• انتشار چهار جلد تاریخ اجتماعی ایران
• انتشار کتاب مردان خودساخته که در آن به رضاشاه به عنوان یکی از مردان خودساخته پرداخته شده بود.
• انتشار کتابهای علی دشتی
• انتشار کتاب شاه جنگ ایرانیان
• نوشتن نامه به محمدرضا پهلوی برای دریافت طلب از شرکت طبع و نشر کتابهای درسی ایران
• چاپ تصویری از او و همکارانی که در کنار فرح پهلوی در تهیه و نشر «شاهنامه امیرکبیر» سهیم بودند
• داشتن سهام شرکت سهامی افست که سهامدار عمده آن سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی بود
جلد سوم کتاب در جست و جوی صبح هرگز اجازه انتشار نیافت.[۲]
اسماعیل رائین
اما چنانکه جعفری نوشته، مهمترین دلیل بازداشت، زندانی شدن و مصادره اموال او مشکلاتی است که با اسماعیل رائین پیدا کرده بود.
به نوشته عبدالرحیم جعفری، انتشارات امیرکبیر پس از مکاتبه با اسماعیل رائین که در آن زمان در انگلستان بود اجازه انتشار کتاب معروفش «فراماسونری در ایران» را گرفت و در همه مراحل چاپ کتاب او را در جریان قرار میداد. رائین که به سختی بیمار بود در تابستان ۱۳۵۸ یکسوم از حق تکثیر خود را، بدون دادن «رسید» در چند مرحله از جعفری دریافت کرد. اما مشکل از زمانی آغاز شد که ناشر برای پرداختهای بعدی، «رسید» دریافتهای قبلی را از رائین طلب کرد،ولی او نپذیرفت. پس از چند ماه کشاکش در دادگستری و دادستانی انقلاب، رائین به همراه شماری از مأموران دادستانی به انتشارات امیر کبیر رفت. کارگران امیرکبیر علیه او شعار دادند و دقایقی بعد رائین در دفتر انتشارات امیر کبیر در اثر سکته قلبی درگذشت. با این رویداد، دردسرهای بزرگی برای عبدالرحیم جعفری آغاز شدند که به زندانی شدن و مصادره مؤسسه امیرکبیر انجام شد.
#به_خشنودی_اهورا_مزدا
#به_روان_پاک_و_فروهر_همه_درگذشتگان
#نیکوکار_و_پارسایی_درود_باد
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#نـــقـــاشـــی 🎨
مسیح در خانه والدینش — ۱۸۵۰
#جان_اورت_میلایس
Christ in the House of His Parents — 1850
#Everett_Millais
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#نـــقـــاشـــی 🎨
مسیح در خانه والدینش — ۱۸۵۰
#جان_اورت_میلایس
Christ in the House of His Parents — 1850
#Everett_Millais
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#نـــقـــاشـــی 🎨
مسیح در خانه والدینش — ۱۸۵۰
#جان_اورت_میلایس
Christ in the House of His Parents — 1850
#Everett_Millais
مسیح در خانه والدینش اثر جان اورت میلایس (مورخ ۱۸۵۰) از اعضای جنبش پیشارافائلی* است. اثر مذکور توسط چارلز دیکنز به باد انتقاد گرفته شد و به دلیل تصویر کردن عوامانه و غیر آیینی قدیسان خصوصا حضرت مسیح و مادرش مریم (س) کفر آمیز خوانده شد.
#انجمن_برادری_پیشارافائلی* جنبشی هنری بود که در سال ۱۸۴۸ توسط گروهی از نقاشان و شاعران #انگلیسی آغاز گردید. این جنبش حرکتی معترضانه علیه رویال آکادمی و تاثیرات سلطه گرانه آثار نقاشانی چون رافائل و میکل آنژ بود. بعضی از پیش رافائلی ها موضوعات مذهبی را خارج از عرف به تصویر می کشیدند و این امر مورد اعتراض عموم و انتقادات تند از سوی متفکران قرار می گرفت که یکی از این تابلو ها "مسیح در خانه والدینش" است.
این گروه توسط ویلیام هولمن هانت، جان اِورت میلایس و دانته گابریل روستی تشکیل شد و پس از مدت کوتاهی ویلیام میکائیل روستی، جیمز کلینسون، فردریک جورج استفانس و توماس وولنر نیز به بنیانگذاران این گروه پیوستند تا "انجمن برادری" #هفت عضو داشته باشد.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#نـــقـــاشـــی 🎨
مسیح در خانه والدینش — ۱۸۵۰
#جان_اورت_میلایس
Christ in the House of His Parents — 1850
#Everett_Millais
مسیح در خانه والدینش اثر جان اورت میلایس (مورخ ۱۸۵۰) از اعضای جنبش پیشارافائلی* است. اثر مذکور توسط چارلز دیکنز به باد انتقاد گرفته شد و به دلیل تصویر کردن عوامانه و غیر آیینی قدیسان خصوصا حضرت مسیح و مادرش مریم (س) کفر آمیز خوانده شد.
#انجمن_برادری_پیشارافائلی* جنبشی هنری بود که در سال ۱۸۴۸ توسط گروهی از نقاشان و شاعران #انگلیسی آغاز گردید. این جنبش حرکتی معترضانه علیه رویال آکادمی و تاثیرات سلطه گرانه آثار نقاشانی چون رافائل و میکل آنژ بود. بعضی از پیش رافائلی ها موضوعات مذهبی را خارج از عرف به تصویر می کشیدند و این امر مورد اعتراض عموم و انتقادات تند از سوی متفکران قرار می گرفت که یکی از این تابلو ها "مسیح در خانه والدینش" است.
این گروه توسط ویلیام هولمن هانت، جان اِورت میلایس و دانته گابریل روستی تشکیل شد و پس از مدت کوتاهی ویلیام میکائیل روستی، جیمز کلینسون، فردریک جورج استفانس و توماس وولنر نیز به بنیانگذاران این گروه پیوستند تا "انجمن برادری" #هفت عضو داشته باشد.
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#نقاشی
مروری برآثارهنرمندان بزرگ نقاش
#زیبا
#خلاقانه
#عالی
#عاشقانه
#Painting
An overview of the works of great painters
#Beautiful
#Innovative
#Excellent
#Romantic
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#نقاشی
مروری برآثارهنرمندان بزرگ نقاش
#زیبا
#خلاقانه
#عالی
#عاشقانه
#Painting
An overview of the works of great painters
#Beautiful
#Innovative
#Excellent
#Romantic
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#ویـــــدئـــــو🎥
#تـــلــنـــگر
♦️ جبر جغرافیایی و نظام آموزشی
🔹 چرا در نقطهای از جهان، دانشآموزی میتواند به بیل گیتس بدل شود و در نقطهای دیگر، دانشآموزی در معرض تبدیل شدن به بنلادن، بغدادی یا اعوان و انصار اینگونه افراد قرار دارد؟ شاید بشود بخشی از پاسخ را در فیلم بالا یافت.
#جبر_جغرافیایی #نظام_آموزشی #آموزش_و_پرورش #ایدئولوژی #لیبرالیسم #تعلیم_و_تربیت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#ویـــــدئـــــو🎥
#تـــلــنـــگر
♦️ جبر جغرافیایی و نظام آموزشی
🔹 چرا در نقطهای از جهان، دانشآموزی میتواند به بیل گیتس بدل شود و در نقطهای دیگر، دانشآموزی در معرض تبدیل شدن به بنلادن، بغدادی یا اعوان و انصار اینگونه افراد قرار دارد؟ شاید بشود بخشی از پاسخ را در فیلم بالا یافت.
#جبر_جغرافیایی #نظام_آموزشی #آموزش_و_پرورش #ایدئولوژی #لیبرالیسم #تعلیم_و_تربیت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه
بعد از مدتی علت مرگ فراموش میشود
فقط دو کلمه میماند،
او مُرد.
کتاب: کوری
#ژوزه ساراماگو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه
بعد از مدتی علت مرگ فراموش میشود
فقط دو کلمه میماند،
او مُرد.
کتاب: کوری
#ژوزه ساراماگو
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بـــخـــوانـــیـــم
میوهی مورد علاقهی من سیب است و از بچگی دل در گروی آن داشتم. مخصوصا سیبهای کوچک و زردی که پر از نقطهی ریز هستند. همانهایی که با گاز اول، همدردی خودمان را با آدم و حوا اعلام میکنیم و شیرینی گناه را حاضریم به جان بخریم. این نوع سیب در شهر ما حکم تکشاخ را دارد و خیلی کمیاب است. اما جوینده یابنده است. دو هفته پیش تصادفا گذرم خورد به یک دکان درب و داغان که همه چیز میفروخت. از اگزوز وسپا تا سیب کوچکِ زردِ خالدارِ شیرین، مخصوص گناهکاران و خوارج. چشم بسته دو کیلو خریدم و گاز دادم تا خانه و انداختم توی سینک ظرفشویی و غسل کرونا دادم و ریختم توی سبد. ده تا سیب بودند. همانجا فهمیدم که سه تای آنها نیمهکپکزدهاند و از زردی رسیدهاند به قهوهای. حالا من مانده بودم و سه سیب کرمو و هفت سیب سالم و براق. درون من اهریمنی وجود دارد که اجازهی خوردن سیبهای سالم قبل از سیبهای گندیده را نمیدهد. هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که اول یکی از سالمها را بخورم، اهریمن درونم اجازه نداد و اصرار کرد که: «این خرابها رو بخور اول... بعد میریم سراغ خوبها».
اهریمن پیروز شد. دو روز اول کرموها را با بدبختی خوردم. مزهی رودهی کانگرو میدادند. حتی قابیل هم حاضر نمیشود بابت این مزه گناه کند. روز سوم رفتم سراغ سالمها که دیدم حالا دو تای دیگرشان هم رو به زوالند. باز اهریمن و کپک و رودهی کانگرو و الخ. روز چهارم و پنجم و ششم هم بر همین منوال. هر ده تا را با همین شرایط اسفبار میل کردم. لعنت بر این اهریمن درونم که حالیاش نمیشود هر لذتی زمان انقضا دارد. هر چیزی را سر وقتش باید گاز زد.
تابستانها از اهواز میکوبیدیم تا تهران. ده ساعت توی راه بودیم و وقتی میرسیدیم انگار از دستگاه سانتریفوژ (سلام محمدعلی جان) بیرون آمده باشیم. بعد هم میرفتیم شمال. تمام راه را تحمل میکردم فقط بابت تونل کندوان. واردش که میشدیم، پنجره را میدادم پائین و طوری عربده میزدم که انگار خدای نکرده عضوی لای انبر گیر کرده باشد. هیچ لذتی بالاتر از آن نبود که صدایم بخورد به دیوارهای سنگی تونل و چهار برابر بلندتر بشود و اعصاب همه را خرد کنم. امروز موقع رانندگی بعد از سالها مجبور شدم از یک نیمچهتونل رد شوم. یاد تونل کندوان افتادم. پنجره را هم دادم پائین. سرم را هم دادم بیرون اما به جای نعره، صدایی تولید کردم که فقط به درد بیدار کردن لیلی میخورد جهت خوردن سحری. همانقدر نرم و لطیف. نعره زدن زمان خودش را میطلبیده. خدا را شکر میکنم که آن زمان اهریمن درونم هنوز متولد نشده بود و نگفت که: «حالا توی این تونل داد نزن. بذار وقتی برگشتیم اهواز، توی تونلهای اهواز هر چی خواستی فریاد کن». اهواز که تونل ندارد حبیب من.
یک همکلاسی شیرازی داشتم که دنژوان دانشگاه بود. سینهی کفتری و موهای اردکی. یقهی کاپشن جیناش را بالا میداد و دلها را اسیر خودش میکرد. سال آخر دانشگاه، با دوستدخترش رفتند مسافرت. وقتی برگشت چند عکس از سفرشان نشانمان داد. یکیشان مال گردنهی حیران بود. خودش و دوستدختری لبهی پرتگاه، فیگور تایتانیکی گرفته بودند و به یک افق مهآلود خیره شده بودند. همان شب با خودم تصمیم گرفتم که بروم باشگاه و پرس سینه بزنم و موهایم را گوجهای کنم و دوستدختری برای خودم اختیار کنم و بروم گردنهی حیران و با دوربین زنیطم عکس بگیرم از خودمان. اهریمن درون من همان وقتها بود که به بلوغ رسیده بود و نشسته بود توی اتاق فرمان مغزم. اهریمن گفت: «نه عزیزم. الان نه. فارغالتحصیل بشو، یه شغل خوب پیدا بکن، کمی پول جمع کن، خونه بگیر، بعد هر غلطی خواستی بکن». گفتم چشم. همهی دستوراتش را انجام دادم الا بخش «هر غلطی خواستی بکن». بعد از همهی آن کارها، سیبهای براق لک افتاده بودند و دیگر حیران همان حیران نبود دیگر و مو بر سرم نمانده بود.
خلاصه این اهریمن، روانام را پریشان کرده است. اگر با همین وضعیت به سن 125 سالگی برسم، باز هم یک لیست طویل دارم از کارهایی که باید انجام بدهم اما اهریمن درون اصرار دارد که «فعلا پولات رو جمع کن و یه دست دندون مصنوعی از جنس عاج فیل بخر، بعد برو فلان کار را بکن». از آن طرف هم یک لیست طویل هم دارم از کارهایی که اهریمن درون در صد سال گذشته به فنا داده است. ای اهریمن لامروت! هر سیبی را باید سر وقتش گاز زد. به جای گاز زدن سیب تازه دائم در حال تماشای کپک زدناش هستم.
تف به روت.
#فهیم_عطار
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بـــخـــوانـــیـــم
میوهی مورد علاقهی من سیب است و از بچگی دل در گروی آن داشتم. مخصوصا سیبهای کوچک و زردی که پر از نقطهی ریز هستند. همانهایی که با گاز اول، همدردی خودمان را با آدم و حوا اعلام میکنیم و شیرینی گناه را حاضریم به جان بخریم. این نوع سیب در شهر ما حکم تکشاخ را دارد و خیلی کمیاب است. اما جوینده یابنده است. دو هفته پیش تصادفا گذرم خورد به یک دکان درب و داغان که همه چیز میفروخت. از اگزوز وسپا تا سیب کوچکِ زردِ خالدارِ شیرین، مخصوص گناهکاران و خوارج. چشم بسته دو کیلو خریدم و گاز دادم تا خانه و انداختم توی سینک ظرفشویی و غسل کرونا دادم و ریختم توی سبد. ده تا سیب بودند. همانجا فهمیدم که سه تای آنها نیمهکپکزدهاند و از زردی رسیدهاند به قهوهای. حالا من مانده بودم و سه سیب کرمو و هفت سیب سالم و براق. درون من اهریمنی وجود دارد که اجازهی خوردن سیبهای سالم قبل از سیبهای گندیده را نمیدهد. هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که اول یکی از سالمها را بخورم، اهریمن درونم اجازه نداد و اصرار کرد که: «این خرابها رو بخور اول... بعد میریم سراغ خوبها».
اهریمن پیروز شد. دو روز اول کرموها را با بدبختی خوردم. مزهی رودهی کانگرو میدادند. حتی قابیل هم حاضر نمیشود بابت این مزه گناه کند. روز سوم رفتم سراغ سالمها که دیدم حالا دو تای دیگرشان هم رو به زوالند. باز اهریمن و کپک و رودهی کانگرو و الخ. روز چهارم و پنجم و ششم هم بر همین منوال. هر ده تا را با همین شرایط اسفبار میل کردم. لعنت بر این اهریمن درونم که حالیاش نمیشود هر لذتی زمان انقضا دارد. هر چیزی را سر وقتش باید گاز زد.
تابستانها از اهواز میکوبیدیم تا تهران. ده ساعت توی راه بودیم و وقتی میرسیدیم انگار از دستگاه سانتریفوژ (سلام محمدعلی جان) بیرون آمده باشیم. بعد هم میرفتیم شمال. تمام راه را تحمل میکردم فقط بابت تونل کندوان. واردش که میشدیم، پنجره را میدادم پائین و طوری عربده میزدم که انگار خدای نکرده عضوی لای انبر گیر کرده باشد. هیچ لذتی بالاتر از آن نبود که صدایم بخورد به دیوارهای سنگی تونل و چهار برابر بلندتر بشود و اعصاب همه را خرد کنم. امروز موقع رانندگی بعد از سالها مجبور شدم از یک نیمچهتونل رد شوم. یاد تونل کندوان افتادم. پنجره را هم دادم پائین. سرم را هم دادم بیرون اما به جای نعره، صدایی تولید کردم که فقط به درد بیدار کردن لیلی میخورد جهت خوردن سحری. همانقدر نرم و لطیف. نعره زدن زمان خودش را میطلبیده. خدا را شکر میکنم که آن زمان اهریمن درونم هنوز متولد نشده بود و نگفت که: «حالا توی این تونل داد نزن. بذار وقتی برگشتیم اهواز، توی تونلهای اهواز هر چی خواستی فریاد کن». اهواز که تونل ندارد حبیب من.
یک همکلاسی شیرازی داشتم که دنژوان دانشگاه بود. سینهی کفتری و موهای اردکی. یقهی کاپشن جیناش را بالا میداد و دلها را اسیر خودش میکرد. سال آخر دانشگاه، با دوستدخترش رفتند مسافرت. وقتی برگشت چند عکس از سفرشان نشانمان داد. یکیشان مال گردنهی حیران بود. خودش و دوستدختری لبهی پرتگاه، فیگور تایتانیکی گرفته بودند و به یک افق مهآلود خیره شده بودند. همان شب با خودم تصمیم گرفتم که بروم باشگاه و پرس سینه بزنم و موهایم را گوجهای کنم و دوستدختری برای خودم اختیار کنم و بروم گردنهی حیران و با دوربین زنیطم عکس بگیرم از خودمان. اهریمن درون من همان وقتها بود که به بلوغ رسیده بود و نشسته بود توی اتاق فرمان مغزم. اهریمن گفت: «نه عزیزم. الان نه. فارغالتحصیل بشو، یه شغل خوب پیدا بکن، کمی پول جمع کن، خونه بگیر، بعد هر غلطی خواستی بکن». گفتم چشم. همهی دستوراتش را انجام دادم الا بخش «هر غلطی خواستی بکن». بعد از همهی آن کارها، سیبهای براق لک افتاده بودند و دیگر حیران همان حیران نبود دیگر و مو بر سرم نمانده بود.
خلاصه این اهریمن، روانام را پریشان کرده است. اگر با همین وضعیت به سن 125 سالگی برسم، باز هم یک لیست طویل دارم از کارهایی که باید انجام بدهم اما اهریمن درون اصرار دارد که «فعلا پولات رو جمع کن و یه دست دندون مصنوعی از جنس عاج فیل بخر، بعد برو فلان کار را بکن». از آن طرف هم یک لیست طویل هم دارم از کارهایی که اهریمن درون در صد سال گذشته به فنا داده است. ای اهریمن لامروت! هر سیبی را باید سر وقتش گاز زد. به جای گاز زدن سیب تازه دائم در حال تماشای کپک زدناش هستم.
تف به روت.
#فهیم_عطار
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🦋🍂🍃🍂🦋🍂✨
🍂🍃🦋
🍃
✨
🔴#بـــخـــوانـــیـــم
ایران سرزمینی تنهاست، یعنی به هیچ سرزمینِ دیگری در جهان شبیه نیست. نیچه میگفت: «مردِ تنها بزرگ است» و سنائیِ خودِ ما گفته است: «مُلکِ عالَم به زیرِ تنهاییست/ مـردِ تنها، نشانِ زیباییست»؛
بنابراین از یاد نبریم که او را با این کیفیّت باید سنجيد. این توقّع هرگز نبوده است که کشور خود را _برای آنکه کشور ماست_ بیش از آنچه هست ارزیابی کنیم و به آن بها بدهیم.
وطنخواهیِ خام، نشانهی سبکمایگیِ ناهنجاری است.
حرف بر سر آن است که او را آنگونه که هست بشناسیم، با عیبها و حُسنهایش در کنار هم، و از نظر دور نداریم که این مرز و بوم اگر در دورانهایی کانونِ مصائب بوده است، بزرگ هم بوده است. بهای نازنینیِ خود را پرداخته.
من این خوشباوری را داشتهام که در هیچ موقعیّتی از این کشور امید برنگیرم. یک نیروی مرموز، یک هستهی زایا _که نگفتنی است_ در قعرِ فرهنگِ این سرزمین و مردمِ آن میبینم که دلم را قرص نگاه میدارد:
تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبدهباز
هــزار بازی از ایـن طُرفهتر برانگیـزد.
#دکترمحمدعلی_اسلامی_ندوشن
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃🍂
🍂🍃🦋
🦋🍂🍃🍂🦋🍂✨
🍂🍃🦋
🍃
✨
🔴#بـــخـــوانـــیـــم
ایران سرزمینی تنهاست، یعنی به هیچ سرزمینِ دیگری در جهان شبیه نیست. نیچه میگفت: «مردِ تنها بزرگ است» و سنائیِ خودِ ما گفته است: «مُلکِ عالَم به زیرِ تنهاییست/ مـردِ تنها، نشانِ زیباییست»؛
بنابراین از یاد نبریم که او را با این کیفیّت باید سنجيد. این توقّع هرگز نبوده است که کشور خود را _برای آنکه کشور ماست_ بیش از آنچه هست ارزیابی کنیم و به آن بها بدهیم.
وطنخواهیِ خام، نشانهی سبکمایگیِ ناهنجاری است.
حرف بر سر آن است که او را آنگونه که هست بشناسیم، با عیبها و حُسنهایش در کنار هم، و از نظر دور نداریم که این مرز و بوم اگر در دورانهایی کانونِ مصائب بوده است، بزرگ هم بوده است. بهای نازنینیِ خود را پرداخته.
من این خوشباوری را داشتهام که در هیچ موقعیّتی از این کشور امید برنگیرم. یک نیروی مرموز، یک هستهی زایا _که نگفتنی است_ در قعرِ فرهنگِ این سرزمین و مردمِ آن میبینم که دلم را قرص نگاه میدارد:
تو عمر خواه و صبوری که چرخِ شعبدهباز
هــزار بازی از ایـن طُرفهتر برانگیـزد.
#دکترمحمدعلی_اسلامی_ندوشن
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃🍂
🍂🍃🦋
🦋🍂🍃🍂🦋🍂✨
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه
«از اینکه در نهایت میتوانم با رنجم زندگی کنم، شگفتزده میشوم.»
#رولان بارت
📗خاطرات سوگوارى
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه
«از اینکه در نهایت میتوانم با رنجم زندگی کنم، شگفتزده میشوم.»
#رولان بارت
📗خاطرات سوگوارى
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه
پرسید اینطور که پیداست شما آدم کم حرف و سربهتویی هستید و نظرم را خواست و من در جوابش گفتم:
علتش این است که هیچ وقت چیز مهمی ندارم که بگویم در این صورت خاموش میمانم ...
«یک انسان بیشتر به وسیله چیزهایی که نمیگوید انسان است تا به وسیله چیزهایی که میگوید.»
#آلبر_کامو
کتاب: بیگانه
#هنر_سکوت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کــــتــــاب_ولــــحــــظــــه
پرسید اینطور که پیداست شما آدم کم حرف و سربهتویی هستید و نظرم را خواست و من در جوابش گفتم:
علتش این است که هیچ وقت چیز مهمی ندارم که بگویم در این صورت خاموش میمانم ...
«یک انسان بیشتر به وسیله چیزهایی که نمیگوید انسان است تا به وسیله چیزهایی که میگوید.»
#آلبر_کامو
کتاب: بیگانه
#هنر_سکوت
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#چــــکــــامــــه
#دیوار_نوشته
#اوج_بگیر که ببینی ، نه که دیده بشی...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#چــــکــــامــــه
#دیوار_نوشته
#اوج_بگیر که ببینی ، نه که دیده بشی...
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity