🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#بخوانیم

ماجرايی جالب از طلبه ای تازه كار(طنز)

يک طلبه ای
که تازه، ليسانس آخوندی گرفته بود و برای اولين بار بايستی توی مسجدی روضه می‌خواند. ولی از آنجايی كه خيلی ترسيده بود و عصبی شده بود، زبانش بند آمد و نتوانست حتی يک كلمه بيان كند.

يک آخوند كهنه كار كه آن صحنه را ديد، سعی كرد كه همكار جديدش را راهنمايی كند.
به او گفت :
دفعه بعد، قبل از روضه خوانی، چند قطره ويسكی توی يک ليوان آب بريز... و بنوش تا ترست از بين برود.

طلبه هم جمعه بعدی همين كار را كرد و روضه خيلی گرم شد.
روز بعد نامه‌ای از طرف همان آخوندی كه نصيحت كرده بود به دست طلبه رسيد. توی آن نوشته شده بود

برادر جمعه بعدی چند قطره ويسكی توی يک ليوان آب بريز، نه چند قطره آب توی يك بطری ويسكی. ضمناً آروم بهت بگم كه
کسی نشنود

لازم نيست عمامه ات را دور كمرت ببندی

اينجوری عكس امام را جلوی مردم ماچ نكن، برات حرف در می‌آرند

ده فرمان موسی واقعاً
۱۰ تا بودند،
نه ۱۲ تا.
۱۲ تعداد امامان است، نه ۱۱ تا.
۱۱ نفر تعداد بازيكنان تيم فوتبال است و نفر دوازدهم داور ناميده می‌شود، نه امام زمان‌عج

وقتی راجع به پيغمبر صحبت می‌کنی، بگو محمد (ص) و دوازده امام، نگو محمد و تيمش

اسم يزيد، واقعاً يزيد بوده است، نگو «اون مادر به خطا» جلوی خواهران زشته

وقتی راجع به نايب امام زمان‌عج صحبت می‌كنی، بگو امام، نگو پدر خوانده.

پدر خوانده
مافيايی بوده است

بن لادن اصلاً ربطی به ضربت خوردن حضرت علی‌ع نداشت و جورج بوش اصلاً در جنگ كربلا شركت نكرده بود

حضرت عيسی تيرباران نشد، به صليب كشيده شد

پايتخت عراق، بغداد است، نه نيويورک

ـ گلاب برای خوش بو كردن است، نه برای خنك كردن عرقهای گردنت

خرماهايی كه آنجا بود مزۀ ويسكی نبود

گناهكاران به جهنم می‌روند،
نه به سرزمینهای بد آب و هوا

اون پيرمردی كه با انگشت بهش اشاره كردی و گفتی اون بچه بازه و چشم چرونه ،
من بودم

امام علی‌ع در هيچ مسابقات جهانی شمشيربازی شركت نكرد و هيچوقت قهرمان المپيک نبود. برای مردم خالی نبند

عايشه زن پيغمبر بود،
نه نوه‌اش

حضرت محمد بيسواد بود. نه شطرنج بازی مي كرد و نه اينترنت داشت. آيه*های قرآن توسط ياهو مسنجر به او وحی نمی‌شد

روضه خوانی بصورت نشسته اجرا می‌شود. چرا روی قالی دراز كشيده بودی؟

در پايان روضه خوانی، مردم را وادار كن كه صلوات بفرستند.
به آنها نگو گور پدر همتون

خلاصه برادر ریدی
والسلام

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🌿

🔴#_بـــــخــــوانــــیــــم

#حکایت_ضرب_المثل_پند

«اكبر لقا» ملقب به «اكبر جقه»، يكي از خوانندگان پيشكسوت موسيقي اصفهان كه سابقه همكاري با استاداني چون فرامرز پايور و جليل شهناز را نيز در كارنامة خود داشت، دربارة ترانه «زهره» گفته است:«من هيچ وقت نفهميدم راز زهره چيست، ولي هر وقت كه در تنهايي داريوش رفيعي بودم و از او خواستم زهره را براي من بخواند، مي‌خواند و اشكش سرازير مي‌شد. چند بار از او پرسيدم اين «زهره» كيست كه اين‌گونه تو را به زانو درآورده، آن هم تويي كه اين همه خواهان و خاطرخواه‌ داري؟ داريوش فقط نگاهي مي‌كرد و مي‌گفت: بگذريم اكبر... و بعد به نقطه‌اي خيره مي‌شد...»
اكبر لقا كه 15 مرداد سال 91 بر اثر بيماري سرطان حنجره در منزلش در اصفهان درگذشت، از جمله دوستان صميمي داريوش رفيعي و كارمند شهرداري اصفهان بود كه سال 1370 بازنشست شد و ترانه‌ها و آوازهاي او همزمان با صداي داريوش رفيعي در اوايل دهة 30 از راديو ايران پخش مي‌شد و به همين دليل به «بلبل اصفهان» شهرت يافته بود و مي‌گفت:«ما مرديم و نفهميديم «زهره» داريوش رفيعي كي بود؟!»
«صمد پيوند» خوانندة شيرازي كه همزمان با اوج گرفتن شهرت داريوش رفيعي در شيراز در سال 1330 با خواندن ترانه‌اي به نام «دلم گرفته» از ساخته‌هاي يك آهنگساز محلي به نام ايرج رحيم‌پور به يك شهرت نسبي محلي رسيده بود، از دوستان و دوستداران داريوش رفيعي در آن سالها بود.
او كه روز دوازدهم ارديبهشت سال 89 در منزل مسكوني‌اش در تقاطع خيابان آزادي ـ بهبودي تهران درگذشت؛ در يكي از مصاحبه‌هايش در دهة 40 ردپايي از «زهره» را به خبرنگار نشريه «تهران‌مصور» در آن روزها داده و گفته بود:
«به نظرم مي‌آيد كه زهره همان دختري است (زني‌ است) كه در شيراز داريوش به او دل باخت، ولي هرگز به او دست نيافت و هر چه هم تلاش كرد، نتوانست در سفرهاي 1330 به بعدش به شيراز، او را ملاقات يا پيدا كند و فقط گويا يكي دو بار با او ملاقات كرده بود و بعد از مدتي از مرگ او خبردار شده است.»
استاد غلامعلي باشوكي، نوازندة چيره‌دست و يولنسل نيز از كساني بود كه با روحيات خصوصي داريوش رفيعي آشنا بود و در پاسخ اين سئوال خبرنگار كه از «زهره» چه مي‌دانيد؟ گفته است:
هيچ چيز نمي‌دانم، زيرا اين سئوالي بود كه هر كس از داريوش رفيعي مي‌پرسيد، پاسخي نمي‌گرفت و اصولاً بعضي وقت‌ها از اين سئوال كلافه و ناراحت هم مي‌شد و با عصبانيت مي‌گفت: «بابا جون، اين اسم يه دختره... اسم يه زنه... اصلاً اسم يه سياره است؛ مگه ما حق نداريم راجع به يك سياره ترانه بخوانيم؟»
و بدين وصف، تا آخرين لحظة زندگي خود حاضر نمي‌شود راز ترانه «زهرة» خود را فاش كند تا آن كه در آخرين دقايقي كه او را از منزلش به سوي بيمارستان هزارتختخوابي منتقل مي‌كنند، در گوش پروين غفاري كه در واپسين روزهاي بيماري‌اش در كنارش بود و از او پرستاري مي‌كرد گفت: اگر بعد از مرگم زني به نام «زهره» سراغم را گرفت، به او بگوييد مرا حلال كند!
پروين غفاري كه در جريان تمام دوستداران و هواداران او و نوع ارتباط آنها با داريوش قرار داشت، اين بار غافلگير مي‌شود و از او مي‌پرسد: «زهره» ديگر كيست؟... و داريوش با همان حال زار به او مي‌گويد، همان كه عشقش مرا به اين روز انداخت!...
پروين غفاري توضيح بيشتري از او مي‌خواهد، اما گويا درد ناشي از بيماري كزاز به داريوش اجازة حرف زدن نمي‌دهد.
پروين باز هم از او مي‌خواهد بگويد «زهره» كيست و موضوع چيست؟ اما داريوش رفيعي با ايما و اشاره به او مي‌فهماند كه او زني‌ است در شيراز كه دوستش مي‌داشته و به او گفته‌اندكه مرده است؛ ولي من باور ندارم او مرده باشد. او زنده است و اگر سراغ مرا گرفت، به او بگوييد تا آخرين لحظة عمرم منتظرت بودم... منتظرت بودم...
و درد بيشتر امان نمي‌دهد كه حرفي در اين باره بزند. بعد از مرگ داريوش رفيعي، خانم پروين غفاري مدت ها منتظر مي‌ماند و به مادر داريوش رفيعي سفارش مي‌كند كه اگر سر و كله زني به نام زهره پيدا شد، با تلفن منزل او تماس بگيرد.
چهار سال بعد از مرگ داريوش رفيعي، زني به منزل پروين غفاري زنگ مي‌زند و خود را «زهره» معرفي مي‌كند و از او مي‌خواهد بداند كه داريوش براي او چه باقي گذاشته است؟
پروين غفاري به او مي‌گويد كه در آخرين دقايق زندگي‌اش سفارش كرد به شما بگويم كه تا آخرين لحظة عمرم منتظرت بودم و حلالش كنيد.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity