🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب

سرگذشت زندگی من ، خاطرات شیخ ابراهیم زنجانی
به اهتمام غلامحسین میرزا‌صالح

شیخ ابراهیم زنجانی بی‌هیچ‌ خودسانسوری از روزهای سخت زندگی‌اش نوشته است، از دو دهه ممارستی که برای تحصیل در نجف صرف کرده است، تا روزگاری که از نجف به زنجان باز می‌گردد. مردی که در ‌‌نهایت فقر و تنگدستی سال‌ها پای درس مدرسان فقه نجف درس خواند، اما به زودی با دیدن شرایط غیرروحانی که بر روح شهر نجف و زندگی مردمانش حاکم بود کاخ رویا‌هایش فرو ریخت و با واقعیت تلخ جهان آشنا شد. آن‌طور که خودش می‌نویسد در جوانی فکر می‌کرد لابد مردم و ساکنان شهرهای مقدسی همچون نجف و کربلا زیست متفاوتی دارند و آلوده گناه نمی‌شوند. او بعد از بیست سال با نگاهی دیگر و در حالی که خود را مستغنی از تحصیل فقه و اصول می‌دانست روانه زنجان می‌شود، روحانی ۳۹ ساله به زودی شناخته می‌شود، کلاس درسش پرطرفدار‌ترین مجلس زنجان می‌شود، تنگ‌نظری‌ها دلزده‌اش می‌کند، اما اقامت در تهران را منافی تقوا می‌داند و در عین حال می‌نویسد: «دیگر اینکه ترسیدم فارسی به این خوش‌بیانی ترکی، زبان مادری نتوانم نطق کنم.»

شیخ ابراهیم زنجانی سخت‌ترین منتقد و قاضی دربارهٔ خود و زمانه‌اش است، او بی‌هیچ هراسی از قضاوت نوشته و مکنوناتش را روی صفحه ریخته است، چنانکه خود نوشته: «کسانی که نوشته‌های مرا می‌خوانند خواهند گفت تو به کلی بی‌اعتقاد به این اوضاع هستی یا از اسلام معرض هستی یا چرا افترا می‌گویی. اما اینکه بگویند از اسلام معرض هستی، خدا می‌داند این دلسوزی‌ها و حقیقت‌گویی‌ها از شدت غیرت به اسلام و شدت اعتماد به اسلام حقیقی است. اما اینکه بی‌اعتقاد به این اوضاع بازیگر هستم، بلی؛ زیرا درست بر اساس اسلام غور کرده این بازی‌ها را مخالف اسلام، بلکه پامالی اسلام می‌دانم.»
یادداشت‌های شخصی او جابه‌جا پر است از افسوس‌هایی که بر شرایط اجتماعی حاکم می‌خورد و اغلب در واگویه‌های درونی‌اش در جست‌وجوی راهی برای برون‌رفت است و درصدد است با وعظ‌ها و سخنرانی‌هایش گامی در جهت اصلاح امور بردارد. اما در ‌‌نهایت از خودش سؤال می‌کند و می‌نویسد: «آیا می‌توانم کاری کنم، آیا قابلیت این را دارم که همت به احیای اسلام گمارم؟ دیدم خیر محال است. نه معاضد و همراه و هم‌عقیده دارم، نه مردم بدبخت به حالی افتاده‌اند که بتوان با قول و نصیحت و دعوت هدایت کرد.»
او اذعان به تجددخواهی دارد و آن‌طور که از این یادداشت‌ها برمی‌آید حاکمیت سواد و دانش و رفع تبعیض و ظلم را از اصلی‌ترین‌ها می‌داند. او معتقد است اسلام واقعی همین‌ها را برای مردم دیندار می‌خواهد. اما به نظر می‌رسد این یادداشت‌ها و واگویه‌های درونی هم نتوانست او را از غرب‌زدگی و تجددخواهی به شیوه مخالفان اسلام مبری کند و فاصله‌ای میان او و آن‌ها در باور حاکم بگذارد. بله او بیش از مردمان دوران خود میدانست، اما دانسته‌هایش کافی نبود و باقی عمر خود را دراین گیجی سپری کرد. عدم دانش کافی و عقدۀ خود‌کم‌احمق‌بینی ویروسی است که قرن‌ها ایرانیان را اسیر خود کرده است. این انسان اسیر چنین محیط آلوده‌ای بوده است.

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب

#درۀ_من_چه_سبز_بود
#ریچارد_لولین
ترجمه #اسدالله_جعفر_زاده

این کتاب ترجمه‌ای است از How green was my valley موضوع اصلی این کتاب داستان های انگلیسی است.
اگر در زندگی از دیدن و بوییدن گلی، از مهر بی‌شائبه پدر، مادر، دوستان، برادران و خواهران، از عشقهای پاک نوجوانی، از عشق به سرزمین و زبان مادری، امیدها و آرزوهایی که داشتنید، خاطراتی در کنه ضمیر دارید، همه را در «دره من چه سبز بود» باز می‌ جنگ جیابید. این کتاب آیینه تمام نمای خاطرات مشترک تمام انسانها است، ماجراهایی که در زندگی هر انسانی ممکن است پیش آید.
همچنین از این داستان یعنی چه سرسبز بود درهٔ من ( How Green Was My Valley) فیلمی سیاه و سفید به کارگردانی جان فورد در ژانر درام و خانوادگی است که از رمانی به همین نام از ریچارد لولین اقتباس شده‌است.
این فیلم نامزد ده جایزه اسکار شد و پنج مورد از آن‌ها شامل بهترین فیلم را برد.

رمان، رمان بزرگی است. هر چند فیلم هم بزرگ بود اما به پای شکوه رمانش نمی‌رسد و این بارها ثابت شده که ادبیات فراتراز هر چیز است. خواندن برای هر کسی لذت‌بخش و خوش‌آیند است. بشدت توصیفات هو از پدر و مادرش در داستان زیباست و در تاریخ ادبیات این توصیفات یگانه است.
اعضای یک خانواده که همگی افرادی راستین و ساده‌دل هستند در درون دره‌ای سبز در نزدیکی یک معدن زغال‌سنگ زندگی می‌کنند. پدر خانواده در معدن مشغول به کار می‌شود. در این حین یکی از پسرهای خانواده به دختری با نام "مارگد" دل می‌بازد، اما این عشق دیری نمی‌پاید که به دلیل سوء برداشت مارگد از وجود زنی به همراه این پسر، به جدایی می‌انجامد. در پایان داستان نیز مرگ پدر در معدن زغال‌سنگ اتفاق می‌افتد. راوی پس از مشاهده‌ی مرگ پدر در معدن زغال‌سنگ از دوستان مرحوم خود یاد می‌کند. به تصریح وی: "آیا پدرم زیر بار زغال‌سنگ جهان را بدرود می‌گفت؟ آیا او مرده است؟ اگر چنین است پس من هم مرد‌ه‌ام و همه‌ی ما مرده‌ایم و همه‌ی حسی که داریم یک‌چیز مسخره و دروغین است. پس دره‌ی من چه سبز بود و همچنین دره‌ی آن‌هایی که رفته‌اند چه سبز بود".

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity