🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 من هرگز نخواستم که از عشق افسانه یی بیافرینم باور کن ,من می خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم
کودکانه و ساده و روستایی
این بلا را چه کسی بر سرت آورده است شمسای گیلانی؟
_ #عشق. تو که میدانی.
_ خب عشق که #گناه نیست. چرا می ترسی؟
_ عشق ِ به نامحرم حتی؟
_ محرمی و نامحرمی، به #نیت بستگی دارد.
_ نیتم که پاک است؛ #جرئتم کم است.
_ حرف از پاکی و ناپاکی نیست؛ حرف از قصد است. مقصدِ عشق، حد محرمی و نامحرمی را مشخص میکند.
_ مَرد! آنچه که می گویی، با این جسارت، آیا در دیانت ما #خلاف نیست؟
_ خلاف از چشم خدا، یا خلاف از چشم آنها که به جای خدا حرف میزنند؟
_ چه فرق میکند؟ اینها هستند که احکام الهی را اجرا میکنند.
_ تو که از حکم عاشقی می ترسی، چرا #عاشق_شدی مَرد؟
_ به اراده که نشدم. قصد عاشق شدن که نکردم. نخواستم که بشوم. بی خبر بودم که شدم. من این راه را به خود نپیمودم ملّا! دیدم، بی آنکه بخواهم که ببینم، و از اراده ساقط شدم.
_ برایت توضیح میدهم تا آرام بگیری؛ آنچه به اراده ی آگاهِ انسان نیست، از سه سرچشمه می جوشد: اول، طبیعت آدمی، که خلاف نمیکند، و خلاف نمیخواهد و برای خلاف کردن هم ساخته نشده است؛ چرا که در ساخت خمیره، سرشت، و طبیعتِ آدمی، شیطان، هیچ دخالتی نداشته است و نه خواهد داشت. شیطان ذره ای از آن گِل را در اختیار نداشت_ زمانی که خداوند ِدو عالم، به ساخت حضرت آدم اقدام کرد. خداوندِ دو عالم، پس از آنکه انسان را، در استقلالِ محض و تجرد مطلق خدایی خویش، پدید آورد، آنگاه از شیطان خواست که انسان را سجده کند و شیطان، نکرد. پس، نفس ِ شیطانی عَرَض است، نفس الهی، ذات. خدا، جز پاک نیافریده است: نگاه ِ پاک، قلب ِ پاک، تن ِ پاک، روح ِ پاک، ... اما راه ابتلا به مرض را هم مسدود نکرده است تا پاک را بتوانی به اراده و با تسلط عقل و نقل، پاک نگه داری. پس، مرض، عَرَض است، طهارت و نجابت، گوهر و اصل. پس اگر طبیعت تو چیزی را بطلبد، آن چیز بد نیست.
دوم، اراده ی الهی؛ یعنی هر آنچه که خداوند، به هر علت، خواسته است که تو به آن مبتلا و اسیر شوی، و در این جز خیر، هیچ نیست، و خوشا به حال آنکس که اسیر چنین بندی است و مبتلای به چنین دردی_ که «دردمندان، به چنین درد نخواهند دوا را».
سوم، خواست شیطان.
شیطان، زورمند است، نه قدرتمند.
قدرت از آنِ خداست، زور از آنِ شیطان.
شیطان، با اتکای به زور، میکوشد به هر شکل که مقدور باشد، حتی برای دَمی، در خانه ی قدرت بنشیند، به نظر میرسد که ابلیس، از هر در که درآید، خداوند، از آنجا غایب است؛ و این است کُفر. ابلیس، مکانِ خدا را که قدرت است و خیر، اشغال نمی کند، بلکه مکان ابلیسی خویش را که زور است و ظلم، ایجاد میکند. پس، دو نیروی اول و دوم باید بگویند: حالی که تو به آن دچاری، شیطانی است یا غیر شیطانی. نیروی اول عقل سلیم را در درون خود دارد؛ نیروی دوم، وجدان را. آیا عقل سلیمِ تو و وجدان شریفِ تو به تو می گویند که این عشق ابلیسی ست؟
#مردی_در_تبعید_ابدی
#نادر_ابراهیمی


🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴##حکایت_واقعی

این حکایت واقعی ست ویکی ازاعضای شورای حل اختلاف تعریف نموده است

#نیت_اوج_فقر_این_مردم_است

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب «کباب» می کردند من که توان خرید «گوشت» را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام «بوی کباب» می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.

شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.

مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملا احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.

او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.

این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند.

به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.

قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم!

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity