_ تنها زندگى مىكنى ؟
+ نه، يادِ كسى با من است ...
چه كسى میتواند تنها زندگى كند ؟
👤 #منيرو_روانىپور
📙 #کولی_کنار_آتش
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
+ نه، يادِ كسى با من است ...
چه كسى میتواند تنها زندگى كند ؟
👤 #منيرو_روانىپور
📙 #کولی_کنار_آتش
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#چکامه_پارسی
چگونه شعلهور است آفتاب
بیآنکه صبحی باشد؟
چگونه بامداد به ما جام میدهد
نثار خستگی کار؛
نثار ریشههای کهن
که از بقایا میکنیم
از تنههای پوک
با تبر تلخ...
ترانهایست چنین، خفته در روایت من
زمان خستهی کافوری
که خواب رفته به نوراههای گورستان
(بهشت نوساز و بیپرندهی امروز)
و آخرین تپش قلبهای خاکشده
که سرد میشود از ریزش طلایی باران،
شراب خشم در انگورهای آبستن
-خلاف آنچه ز غمناکی شراب گورستان گویند-
ترانهایست چنین
خفته در روایت من
چگونه شعلهور است آفتاب
در این کشور
بیآنکه صبحی باشد؟
#محمد_علی_سپانلو
#به_خدایی_که_تو_را_نیافرید
همه چیزم در دیار اجنبی است
میوه های خونم و هر که از ریشه ی من نوشید
آتیه و رؤیاهایم ، و حتی سایه ی عشقم
عاطفه های بیقرار
بخ ساحلهای روسپیان بلند بالا و نخل های بهاری کوچید
چرا با تو می مانم ای مادر کهن
که نمی دانم
چه وامی بر من داری ؟
سال هایم را هدر دادی
خونم را هبا کردی که بنوشند اجاره داران
جوانیم را در سوداهایم خیالی به گرو نهادی
عوض را به من
برات دوردستی دادی ، که مبلغش آرمان بود
اکنون در پایان راه دستم مثل فکرم سپید است
چه برایم ماند
جز غربت ناخواسته و دشنام از نورسیدگانی که
ندانم چه حقی بر من دارند ؟
گاه در پروازهایم رایحه ی نیل را می شنوم
و گمشده ام را می بینم که در غرفه ی نامحرمان
به تماشای رود وقت می گذراند
انگار موقع دعای سفر شد
راهم را بگشا
دینی اگر دارم بستان
اگر می مانم نه برای توست
اگر می خوانم نه به درگاه تو
به خدایی است که هرگز تو را نیافرید
#محمد_علی_سپانلو
#کولی
آن قدر به این سو نیامدی
تا از سیلاب بهارهی عمر تو
رودخانه عریضتر شد
بعد از ماه گرفتگی، حتی
از روشنی شبهای شعر
از وعدهی دیدار هم گریختی
من ماندهام و تنگ غروب و چهرههای بیگانه
عشاق که درسایهی افراها یکدیگر را
میبوسند
در آن طرف رود تو کم رنگ شدی
همراه گوزنها، مارالها، سبز قباها
و سنت کوچ
در جان تو اوج میگیرد
ای کولی
#محمد_علی_سپانلو
كاشفی كه در من گم شد
مفتخرم كه در من خدايی نبود
پرندهای بدون قفس
كه پرواز را رؤيا ندانست
درختی كه شانهای پذيرا داشت
تا قفسها براو بياويزند
ياد آور مبادی پروازها
انسانی نه كامل
شيدايی كتاب عزائم
سودايی اشارهها و معما
آزادهای كه پرسش را پس داد
به لبهای نيم بستهی قاصد
مفتخرم كه غنچه را گشودم
در آن پاسخی بود يا نه
كسی ندانست
حتی كاشفی كه در من گم شد.
#محمدعلی_سپانلو
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#چکامه_پارسی
چگونه شعلهور است آفتاب
بیآنکه صبحی باشد؟
چگونه بامداد به ما جام میدهد
نثار خستگی کار؛
نثار ریشههای کهن
که از بقایا میکنیم
از تنههای پوک
با تبر تلخ...
ترانهایست چنین، خفته در روایت من
زمان خستهی کافوری
که خواب رفته به نوراههای گورستان
(بهشت نوساز و بیپرندهی امروز)
و آخرین تپش قلبهای خاکشده
که سرد میشود از ریزش طلایی باران،
شراب خشم در انگورهای آبستن
-خلاف آنچه ز غمناکی شراب گورستان گویند-
ترانهایست چنین
خفته در روایت من
چگونه شعلهور است آفتاب
در این کشور
بیآنکه صبحی باشد؟
#محمد_علی_سپانلو
#به_خدایی_که_تو_را_نیافرید
همه چیزم در دیار اجنبی است
میوه های خونم و هر که از ریشه ی من نوشید
آتیه و رؤیاهایم ، و حتی سایه ی عشقم
عاطفه های بیقرار
بخ ساحلهای روسپیان بلند بالا و نخل های بهاری کوچید
چرا با تو می مانم ای مادر کهن
که نمی دانم
چه وامی بر من داری ؟
سال هایم را هدر دادی
خونم را هبا کردی که بنوشند اجاره داران
جوانیم را در سوداهایم خیالی به گرو نهادی
عوض را به من
برات دوردستی دادی ، که مبلغش آرمان بود
اکنون در پایان راه دستم مثل فکرم سپید است
چه برایم ماند
جز غربت ناخواسته و دشنام از نورسیدگانی که
ندانم چه حقی بر من دارند ؟
گاه در پروازهایم رایحه ی نیل را می شنوم
و گمشده ام را می بینم که در غرفه ی نامحرمان
به تماشای رود وقت می گذراند
انگار موقع دعای سفر شد
راهم را بگشا
دینی اگر دارم بستان
اگر می مانم نه برای توست
اگر می خوانم نه به درگاه تو
به خدایی است که هرگز تو را نیافرید
#محمد_علی_سپانلو
#کولی
آن قدر به این سو نیامدی
تا از سیلاب بهارهی عمر تو
رودخانه عریضتر شد
بعد از ماه گرفتگی، حتی
از روشنی شبهای شعر
از وعدهی دیدار هم گریختی
من ماندهام و تنگ غروب و چهرههای بیگانه
عشاق که درسایهی افراها یکدیگر را
میبوسند
در آن طرف رود تو کم رنگ شدی
همراه گوزنها، مارالها، سبز قباها
و سنت کوچ
در جان تو اوج میگیرد
ای کولی
#محمد_علی_سپانلو
كاشفی كه در من گم شد
مفتخرم كه در من خدايی نبود
پرندهای بدون قفس
كه پرواز را رؤيا ندانست
درختی كه شانهای پذيرا داشت
تا قفسها براو بياويزند
ياد آور مبادی پروازها
انسانی نه كامل
شيدايی كتاب عزائم
سودايی اشارهها و معما
آزادهای كه پرسش را پس داد
به لبهای نيم بستهی قاصد
مفتخرم كه غنچه را گشودم
در آن پاسخی بود يا نه
كسی ندانست
حتی كاشفی كه در من گم شد.
#محمدعلی_سپانلو
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#موزیک_ویدئو
#کولی
#همایون_شجریان
▪️all credits of this media goes to its respective owners
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#موزیک_ویدئو
#کولی
#همایون_شجریان
▪️all credits of this media goes to its respective owners
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity