🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
#آواز_مینو
#فرحناز_میر_اولیایی
همین که همهی مولکولهای حیاتیام را به جنبشی روزافزون بر میانگیخت، بس بود. حتی اسم مرد اثیری را هم نپرسیده بودم و جالب این که، او هم هیچ کنجکاوی نسبت به من نداشت... هفتهها گذشت. عطش سیری ناپذیری، برای شنیدن داشتم. میگفت و میگفت... به قدر خواندن صدها جلد کتاب و دیدن دهها فیلم، آموخته بودم. هر بار طرحی نو و داستانی نو. مرد اثیری کم نمیآورد. از هر مسلکی که میپرسیدم، هر هنری که میجستم، هر مبحث علمی... برای همهی پرسشهایم، پاسخی در خور داشت. چیزی نبود که نداند. دانشمندی آزاده که علمش را با اشتیاق به من میسپرد. گویی روحم را به زیباکده فرستاده بودم، یک باره زیبا شده بود!
بعد از مدتی شجاعت کرده و پرسیدم:
- هنوز نمیدانم چطور به زندگیام راه یافتی!
پاسخ داد:
- همان روز که از اعماق قلبت؛ صدایم کردی، آمدم!
نمیدانم به جد گفت یا مزاح! ولی درست همان روزی که احساس شدید تنهایی کرده بودم، زنگ زده بود!
اگر چه دیگر فرقی نمیکرد. او بود! کسی که خواسته بودم، باشد! هر چیزی که در او بود، در من هم بود! پس خودش هم میدانست؟
کم کم شور و شعفم به نگرانی تبدیل شد:
- مبادا مرد اثیری، زادهی ذهنم باشد! مبادا برود! مبادا...
چنین بود که به صرافت دیدنش افتادم. آغاز راهی بیپایان... برگرفته از کتاب آواز مینو نوشته ی فرحناز میراولیایی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity
📚🤔
🔴#معرفی_کتاب
#آواز_مینو
#فرحناز_میر_اولیایی
همین که همهی مولکولهای حیاتیام را به جنبشی روزافزون بر میانگیخت، بس بود. حتی اسم مرد اثیری را هم نپرسیده بودم و جالب این که، او هم هیچ کنجکاوی نسبت به من نداشت... هفتهها گذشت. عطش سیری ناپذیری، برای شنیدن داشتم. میگفت و میگفت... به قدر خواندن صدها جلد کتاب و دیدن دهها فیلم، آموخته بودم. هر بار طرحی نو و داستانی نو. مرد اثیری کم نمیآورد. از هر مسلکی که میپرسیدم، هر هنری که میجستم، هر مبحث علمی... برای همهی پرسشهایم، پاسخی در خور داشت. چیزی نبود که نداند. دانشمندی آزاده که علمش را با اشتیاق به من میسپرد. گویی روحم را به زیباکده فرستاده بودم، یک باره زیبا شده بود!
بعد از مدتی شجاعت کرده و پرسیدم:
- هنوز نمیدانم چطور به زندگیام راه یافتی!
پاسخ داد:
- همان روز که از اعماق قلبت؛ صدایم کردی، آمدم!
نمیدانم به جد گفت یا مزاح! ولی درست همان روزی که احساس شدید تنهایی کرده بودم، زنگ زده بود!
اگر چه دیگر فرقی نمیکرد. او بود! کسی که خواسته بودم، باشد! هر چیزی که در او بود، در من هم بود! پس خودش هم میدانست؟
کم کم شور و شعفم به نگرانی تبدیل شد:
- مبادا مرد اثیری، زادهی ذهنم باشد! مبادا برود! مبادا...
چنین بود که به صرافت دیدنش افتادم. آغاز راهی بیپایان... برگرفته از کتاب آواز مینو نوشته ی فرحناز میراولیایی
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
@Bookirancity