🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#یادمان

به يادِ نيکویِ #دکتر_ابراهیم_بنی‌احمد (۱۲۹۶-۱۳۷۹)،‌ انسانی راستين وُ استادی فرهيخته.
دکتر ابراهیم بنی احمد استاد جامعه شناسی و انسان شناسی (1296-1379)دانش سرای عالی تهران نویسنده کتاب قدرت روح و بنیان گذار مدرسه جهان تربیت(1333) .
دارای دانشنامه در علوم قضائی و روانشناسی و علوم تربیتی و حوزه تربیت و روانشناسی کودکان و جوانان.
فوق لیسانس در جامعه شناسی و دکترای تعلیم وتربیت از دانشگاه سوربن پاریس. نویسنده کتابهای متعددی از جمله "راهی برای سازش نسل جدیدو قدیم"،"زنده دلی:تحقیقات روانشناسی"،"روان شناسی رفتار" ،و "قدرت روح" و چندین مجلد دیگر کتاب ارزشمند.
یکی از آن ۱۲ دانش آموزانی که در سال 1307 با محمدرضا شاه در یک دبستان بود:
یکی از شاگردان استاد بنی‌احمد چنین يادواره ی از ايشان دارد :
«استاد عصای پیری در دستش بود. بیشتر نگاه می‌کرد و کم‌تر سخن می‌گفت. حتی سر کلاس دانشسرای عالی می گفت:
"شما بگوئید، من می‌شنوم."
دانشجوها را به شوخی با نام حیوانات صدا می زد! به من می گفت:
"مارمولک امروز تو از انسانیت بگو"
روزی از استاد پرسیدم چرا دانشجوها را با نام حیوانات صدا می زنید ؟
گفت : "انسان شدن سخت است"
روزهای آخر سلطنت پهلوی، یک روز صبح به در ِ خانه‌ی استاد رفتم. اوایل دی ماه سال57 بود.
استاد سرما خورده بود.
من را به خانه اش دعوت کرد.
برایم چای ریخت. از پنجره داشت خروش و فریاد مردم معترض را نظاره می کرد و فقط اشک می ریخت.
استاد سالها بود که تنها زندگی می کرد. همسر ایشان فوت کرده بودند و فرزندانشان در خارج زندگی می کردند.
ساعت ها پیش استاد ماندم.
در وقت خداحافطی استاد تا در ِ
آپارتمان شان آمدند تا بدرقه ام کنند.
از ایشان خواهش، کردم نیایند.
گفتم: "من خودم می روم، شما حال تان خوب نیست، استراحت بفرمائید."
هیچ وقت آخرین درسی را که استاد
به من داد، فراموش نمی کنم.
استاد به من گفت:
"* اگر در مقابل محبت دیگران بی تفاوت باشی، دیگر از کسی محبت نخواهی دید. این وظیفه من نیست که تو را بدرقه کنم، این عادت زندگی من است.*
گفتم: "آخر با این حالتان با این عصا ....؟
عصایش را به طرف من گرفت و گفت:
"*من سالها به این عصا تکیه کردم و شاه به ملتش تکیه داده بود.
او هرگز نمی خواست باور کند که تکیه گاهش بر ملتی قدر ناشناس بود !*
شاه از ایران می رود، اما ملتی که یاد نگرفته باشد محبت را پاسخ دهد، دیگر از کسی محبتی نخواهد دید. ما بر باد خواهیم رفت.
بعد از این همه سال فهمیدم آن مرد ِ فرزانه چقدر زیبا و بادرایت آینده این ملت را پیش بینی می کرد.
آری ما ملت بر باد رفتیم .."
استاد تعریف می کرد:
“روزی که قرار شد من برای ادامه تحصیل به فرانسه بروم، وزیر علوم گفت: نخست باید همگی به کاخ سعد آباد بروید تا رضا شاه شما را ببیند و برای شما حرف بزند، بعد عازم می شوید.
برای همه ی ما کت و شلوار خریدند. من گیوه پایم بود!
همه گیوه پایشان بود و کسی تا آن زمان کفش نپوشیده بود!
برای همه کفش خریدند.
کت و شلوارهای مان را پوشیدیم، کفش هایمان را به پا کردیم و رفتیم، کاخ سعد آباد دیدن رضا شاه، ۴۰ نفر بودیم.
رضاشاه سخنرانی کوتاهی کرد و گفت: «سعی کنید هر کجا رفتید ایرانی باشید و ایرانی بمانید. به ایران برگردید و فردای ایران را شماها باید بسازید…».
من به فرانسه رفتم.
با سختی و مشقت زیادی درس خواندم. جنگ جهانی دوم بود و دولت با سختی برای ما پول می فرستاد. گاهی دو ماه می شد که پول نداشتیم.
بالاخره جنگ تمام شد. من هم درسم در دانشگاه تمام شد.
روزی که شاگرد اول دانشگاه شدم، قرار شد ژنرال “دوگُل” نشان “لژیون دونور” به شاگرد اولی ها بدهد.
من کفشی را که رضا شاه برایم خریده بود و هنوز به یادگار، نو نگاه داشته بودم پوشیدم و به کاخ الیزه رفتم.
وقتی نشان را ژنرال دُگل به کت من زد، نمی خواستم فراموش کنم که اگر رضا شاه بزرگ نبود، منِ ایرانی هنوز گیوه پایم بود...”
از صفحه منصوره پیرنیا
آرشیو تاریخ و باستان شناسی ایران
(آنان که دستی را که نان‌شان می داد گاز گرفتند؛ محکومند به بوسیدن پاهایی که لگدشان میزند!)

#اریک_هافر.

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

🌸🍂🌸@Bookirancity