🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#کتاب_ولحظه

تصور مي كنم روز داوري به اتاقي سفيد صدايم مي كنند كه صندلي چوبي ناراحتي دارد كه وقتي رويش مي نشينم و از روي اضطراب وول مي خورم خرده چوب در بدنم فرو مي رود.بعد پروردگار با لبخند مي آيد سراغم و مي گويد برايم مهم نيست چه كارهاي خوب و بدي كرده اي،برايم مهم نيست به من اعتقاد داشتي يا نه،و برايم مهم نيست به فقرا سخاوتمندانه پول داده اي يا با خسّت،ولي اين شرح دقيقه به دقيقه ي زندگي تو روي زمين است.بعد يك كاغذ به طول ١٠ هزار كيلومتر دستم مي دهد و مي گويد بخوان و درباره ي زندگي ات توضيح بده.مال من اين است:

چهاردهم ژوئن
٩ صبح بيدار شد.
٩:٠١ دراز روي تخت،خيره به سقف.
٩:٠٢ دراز روي تخت،خيره به سقف
٩:٠٣ دراز روي تخت،خيره به سقف.
٩:٠٤ دراز روي تخت،خيره به سقف.
٩:٠٥ دراز روي تخت،خيره به سقف.
٩:٠٦ دراز روي تخت،خيره به سقف.
٩:٠٧ دراز روي تخت،خيره به سقف.
٩:٠٨ غلت زد روي دنده ي چپ.
٩:٠٩ دراز روي تخت،خيره به ديوار.
٩:١٠ دراز روي تخت،خيره به ديوار
٩:١١ دراز روي تخت،خيره به ديوار.
٩:١٢ دراز روي تخت، خيره به ديوار.
٩:١٣ دراز به روي تخت،خيره به ديوار.
٩:١٤ دراز به روي تخت،خيره به ديوار.
٩:١٥ بالش رو دولا كرد نشست تا از پنجره بيرون را نگاه كند.
٩:١٦ نشسته روي تخت،خيره به بيرون پنجره.
٩:١٧ نشسته روي تخت،خيره به بيرون پنجره.
٩:١٨ نشسته روي تخت،خيره به بيرون پنجره.
٩:١٩ نشسته روي تخت،خيره به بيرون پنجره.

بعد خداوند مي گويد زندگي هديه اي بود كه ارزاني ات كردم ولي تو حتا به خودت زحمت ندادي كاغذش رو باز كني. بعد هلاكم مي كند.

#جز_از_کل📚
#استيو_تولتز

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity