🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿

🔴#داستان_کوتاه

#طنز

▪️عنوان: #خدمت_وظیفه
▪️نویسنده: #برانیسلاو_نوشیج
▪️برگردان: #سروژ_استپانیان

#بخش_پنج:

در واقع هم انسان تا زنده است نمی‌تواند از چنگ ارتش خلاص بشود و با اولین احضاریه‌ئی كه به دستش می‌رسد موظف است خودش را به هنگ سابقش معرفی كند.
یك روز چندین سال بعد از پایان خدمت سربازیم، نامه‌ئی از طریق كلانتری به دستم رسید كه در آن ادعا شده بود كه گویا من، زمانی كه از ارتش مرخص می‌شدم و داشتم اموال دولتی را تحویل انبار گروهان می‌دادم، از تحویل یك عدد قشو خودداری كرده‌ام و به‌ام تكلیف شده بود خودم را به شعبه سوم فلان واحد معرفی كنم و قشو مورد ادعا را پس بدهم. صورت مجلس را خواندم و پشت ورقه مورد بحث با خط صربی و به زبانی روشن و گویا توضیح دادم كه چون خدمت من در پیاده نظام بوده طبعاً نمی‌توانستم قشو تحویل گرفته باشم. و در پایان این توضیح اضافه كردم كه اگر هم قشوئی تحویل من می‌بود بدون تردید پسش می‌دادم. تصور می‌كردم بعد از نگاشتن چنین توضیحی دست از سر كچلم بر خواهند داشت و چه تصور باطلی!
دو سالی گذشت و در واقع هم كاری به كارم نداشتند تا آن‌كه یك روز خدا، دوباره همان نامه كذائی كه در آن به من پیشنهاد شده بود قشو را مسترد كنم به سراغم آمد. پاسخ چند سال قبل را تكرار كردم اما به هیچ وجه افاقه نكرد: هر جا می‌رفتم آن نامه شوم هم دنبالم راه می‌افتاد و قشو معروف را از من مطالبه می‌كرد. از وزارتخانه‌ئی به وزارتخانه دیگر منتقل می‌شدم، شغلم را تغییر می‌دادم، اما نامه مورد بحث به گونه‌ای تغییر ناپذیر همراهی‌ام می‌كرد و استرداد قشو معروف را می‌طلبید. مأمور خدمت در یك كشور خارجی شدم، نامه به آن جا هم آمد. برای معالجه به یك منطقه خوش آب و هوا رفتم، آن‌جا هم دست از سرم بر نداشت. سعی كردم در دهكوره‌ئی ساكن شوم اما از این تلاش هم سودی نبردم چرا كه در آن‌جا هم نامه به سراغم آمد.
سرانجام دیدم كه دیگر ممكن است كارم به جنون بكشد. از این رو به قصد آن‌كه شر چنین عقوبتی را از سرم باز كنم، یك روز نامه لعنتی را كه آنهمه تعقیبم كرده بود برداشتم و شخصاً به شعبه سوم فلان واحد نظامی‌بردم یك سروان سر رشته‌داری با خوشروئی از من استقبال كرد. موضوع را با او در میان گذاشتم، توضیحات مفصلی دادم و آخر سر اضافه كردم كه:
ـ بابا، من تو پیاده نظام خدمت می‌كردم، پس به هیچ وجه احتیاج به قشو نداشتم. فكر می‌كنم سوة تفاهمی پیش آمده. باز اگر از من مثلاً پتو مطالبه می‌كردند، یك حرفی. چون به هر سربازی یك پتو می‌دادن، اما قشو چرا؟ خودتان بفرمائید ببینم سرباز پیاده چه احتیاجی به قشو دارد؟
- كاملاً درست است. صحیح می‌فرمائید.
به این ترتیب جناب سروان اظهارتم را با حرارت تأیید كرد و آن وقت قلمش را دست گرفت همه توضیحاتم را یادداشت كرد و در حال مشایعت من با لحن تسكین دهنده‌ئی گفت:
- خوب كردید كه خودتان تشریف آوردید وهمه چیز راتوضیح دادید. كاش این كار راچندسال پیش می‌كردید تااین قدر ناراحتمان نمی‌كردند.

با آسودگی خاطر و با اعصابی آرام گرفته از او جدا شدم ولی گفته گروهبان مان كه «تو مطلقاً حق نداری فكر كنی كه اسمت از فهرست‌های ارتش حذف شده. نه برادر، تا وقتی زنده هستی هر لحظه ممكن است به خدمت احضار بشوی» باز هم درست از آب درآمد. قضیه از این قرار است كه یك سال بعد نامه‌ئی به كلانتری محل رسید كه در آن از من استرداد یك عدد قشو.... و یك تخته «پتو» مطالبه شده بود! این یكی هم، مثل كنه به من چسبید و از وزارتخانه‌ئی به وزارتخانه دیگر، از اداره‌ئی به اداره دیگر، از دولتی به دولت دیگر، از سالی به سال دیگر، چنان به تعقیبم پرداخت كه دیگر نشانه‌های تشنجات عصبی در من ظهور كرد و ناچار به این فكر افتادم كه یا از تبعیت كشور صربستان چشم بپوشم و یا اصلاً انتحار كنم و به این زندگی وحشتناك خاتمه بدهم. سرانجام مانند دفعه قبل نامه را برداشتم و به شعبه سوم فلان واحد رفتم. سروان مُسنی كه سنش از حد بازنشستگی گذشته بود از من استقبال كرد و بعد از این‌كه همه چیز را به ترتیب برایش تعریف كردم گفت:
- مسلم است! اشتباه از آنجا ناشی شده كه سلف من توضیحات شما را غلط یادداشت كرده. راستی هم چطور ممكن بود كه شما قشو تحویل گرفته باشید؟ پیاده نظام و قشو؟ چه حرف مزخرفی! اما خودمانیم: حقش بود پتو را پس می‌دادید. شما كه نمی‌توانستید به همین مفتی پتوی دولت را بالا بكشید، پس بهتر بود برش می‌گرداندید. نه؟ باز اگر یقلاوی بود، یك چیزی چون سربازها معمولاً یقلاوی شان را گم می‌كنند و در اكثر موارد هم یقلاوی شان به سرقت می‌رود.
جواب دادم:
- درست می‌فرمائید باز اگر یقلاوی بود یك چیزی.
سرانجام از این كه موفق شده بودم همه چیز را توضیح بدهم و خودم را برای همیشه از شر بلائی كه حتی توی خواب هم دست از سرم بر نمی‌داشت خلاص كنم شاد و خندان تركش كردم.

ادامه دارد......

🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸


🌸🍂🌸@Bookirancity