جمال وفایی
تصنیف #بمان_با_من
خواننده #جمال_وفایی
آهنگساز #عباس_شاپوری
شعر #عبدالله_الفت
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
تصنیف #بمان_با_من
خواننده #جمال_وفایی
آهنگساز #عباس_شاپوری
شعر #عبدالله_الفت
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #بمان مادر ، بمان در خانه ي خاموش خود ، مادر
كه باران بلا مي بارد از خورشيد
در ماتم سراي خويش را بر هيچكس مگشا
كه مهماني به غير از مرگ را بر در نخواهي ديد
زمين گرم است از باران خون ، امروز
ولي دل های خونین جامگان در سينه ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ي اين در
كه قلب آهنين حلقه هم آكنده از درد است
نگاه خيره را از سنگفرش كوچه ها بردار
كه در زير فشار گام ها نابود خواهد شد
متابان برق چشمت را به ديوار خيابان ها
كه همچون شعله اي در زير باران ، دود خواهد شد
تلنگر مي زند بر شيشه ها سر پنجه ي باران
نسيم سرد مي خندد به غوغاي خيابان ها
دهان كوچه پر خون مي شود از مشت خمپاره
فشارد درد مي دوزد لبانش را به دندان ها
زمين گرم است از باران خون ، امروز
زمين از اشك خون آلوده ي خورشيد ، سيراب است
ببين آن گوش از بن كنده را در موج خون ، مادر
كه همچون لاله از لالاي نرم جوي در خواب است
ببين آن چشم را چون جوجه اي در خاك و خون خفته
كه روزي استخوان كاسه ي سر آشيانش بود
ببين آن مشت را ، آن دست دورافتاده از تن را
كه روزي چون گره مي شد ، حريف دشمنانش بود
ببين آن مغز خون آلوده را ، آن پاره ي دل را
كه در زير قدم ها مي تپد بي هيچ فريادي
سكوتي تلخ در رگ هاي سردش زهر مي ريزد
بدو با طعنه مي گويد كه بعد از مرگ ، آزادي
بمان مادر ! بمان درخانه ي خاموش خويش امروز
كه باران بلا مي بارد از خورشيد
دو چشم منتظر را تا به كي بر آستان خانه مي دوزي؟
كه ديگر سايه ي فرزند را بر در نخواهي ديد
#نادرنادرپور
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #بمان مادر ، بمان در خانه ي خاموش خود ، مادر
كه باران بلا مي بارد از خورشيد
در ماتم سراي خويش را بر هيچكس مگشا
كه مهماني به غير از مرگ را بر در نخواهي ديد
زمين گرم است از باران خون ، امروز
ولي دل های خونین جامگان در سينه ها سرد است
مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ي اين در
كه قلب آهنين حلقه هم آكنده از درد است
نگاه خيره را از سنگفرش كوچه ها بردار
كه در زير فشار گام ها نابود خواهد شد
متابان برق چشمت را به ديوار خيابان ها
كه همچون شعله اي در زير باران ، دود خواهد شد
تلنگر مي زند بر شيشه ها سر پنجه ي باران
نسيم سرد مي خندد به غوغاي خيابان ها
دهان كوچه پر خون مي شود از مشت خمپاره
فشارد درد مي دوزد لبانش را به دندان ها
زمين گرم است از باران خون ، امروز
زمين از اشك خون آلوده ي خورشيد ، سيراب است
ببين آن گوش از بن كنده را در موج خون ، مادر
كه همچون لاله از لالاي نرم جوي در خواب است
ببين آن چشم را چون جوجه اي در خاك و خون خفته
كه روزي استخوان كاسه ي سر آشيانش بود
ببين آن مشت را ، آن دست دورافتاده از تن را
كه روزي چون گره مي شد ، حريف دشمنانش بود
ببين آن مغز خون آلوده را ، آن پاره ي دل را
كه در زير قدم ها مي تپد بي هيچ فريادي
سكوتي تلخ در رگ هاي سردش زهر مي ريزد
بدو با طعنه مي گويد كه بعد از مرگ ، آزادي
بمان مادر ! بمان درخانه ي خاموش خويش امروز
كه باران بلا مي بارد از خورشيد
دو چشم منتظر را تا به كي بر آستان خانه مي دوزي؟
كه ديگر سايه ي فرزند را بر در نخواهي ديد
#نادرنادرپور
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته