🔴#یادمان

#خانم_شهرزاد

* با تشنگی پیر می شویم...
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#یادمان

#خانم_شهرزاد

* با تشنگی پیر می شویم...

...درست روبروی در بزرگ دانشگاه بود که دیدمش، سیگاری گوشه ی لب داشت و با لباس شندره اش تکیه داده بود به درختی که کنارش یک موتورسیکلت آلبالویی رنگ پارک شده بود. با چشمان آشنایش این سو و آن سو را می پایید
و دود سیگاری را که دیگر داشت به فیلتر می رسید فرو می داد درون سینه اش...فکر کردم این چشم ها چقدر برایم آشناست، درست مثل چشمان مادرم که وقتی می خواستم راه دوری بروم بدرقه ام می کرد و نگران بود که بر نگردم.
مثل مادر های دیگر کاسه ی اب را نمی پاشید روی خاک کوچه، همان طور که از میان اشک هایش رفتن مرا می پایید ارام به سوی درخت کنار خانه ی سرکار مبصری می رفت و کاسه ی اب را پای درخت خالی می کرد تا اب را هدر نداده باشد. یک بار هم یادم هست کاسه ی آب را به جای پاشیدن روی زمین، گذاشت جلوی گربه سیاه یک چشم کوچه گردی که یک چشم اش را کلاغ زده و کور کرده بود. یادم هست که گربه چطور زبان صورتی رنگ اش را تند و تند میان کاسه می زد و چلپ چلپ آب می خورد...
نگاهش کمی هم به نگاه خواهرم می زد که بعد نه ماه بارداری، وقت زایمان فشار خونش انقدر بالا رفت که سکته ی مغزی کرد و بعد چهار روز بیهوشی، بی نگاه دیگری مرد و همان نگاه آخرش را یادم بود وقتی که از من کتابی خواست برای خواندن و در کیف برزنتی ام تنها «شب عروسی بابام» را داشتم که تازه تمامش کرده بودم و قصد داشتم کارهای دیگر نویسنده اش را هم پیدا کنم و بخوانم...
این نگاه بی که جانب من باشد هراسانم می کرد فکر کردم جلو بروم و بپرسم کیست صاحب این دو چشم درشت و نگاه آشنا.... هنوز تصمیم نگرفته بودم که او با دستش اشاره ای کرد و مرا به سوی خود خواند، نزدیک اش که رسیدم دود سیگار به ته رسیده را فوت کرد میان صورتم و با یک دستش یقه ام را گرفت و با صدای خش داری گفت: «اوهوی یارو دو روزه هیچی نخوردم، یه ساندویچ واسم بگیر...سیگارم بگیری بد نیس.. اخریشو دود کردم...»
از این تحکم لحنش جا خوردم و گفتم: چشم، حتما...
و او گفت: «پس بجنب که شهرزادت الان از گشنگی سقط میشه...»
نمی دانم چرا زنگ صدایش را آنهمه آشنا یافتم ، شاید حیرت مرا دریافت که دوباره گفت: «آره جونی من شهرزادم، همونی که خیلی از این روشنفکرای چسناله کن دور و برم موس و موس می کردن و من بهشون محل نمی گذاشتم.. من شهرزادم...»
پس بگو، حافظه ام برقی زد و راز آن نگاه گیرای دو چشم درشت و امروز سخت غمگین را دریافتم. شهرزادی که سالیان سال می شناختمش و امروز چنین مچاله و درهم شکسته کنار خیابان...
با احترام‌ گفتم: خانم شهرزاد من شما رو می شناسم، شعرها و قصه هاتونو خوندم، کتاب شعرتون «با تشنگی پیر می شویم..» لبخند محوی زد و نگاه سرد و مهتابی اش را دوخت میان دو چشمم و با همان صدای خش دار گفت:
«پس اهل بخیه ای...می دونستی من بعد از فروغ فرخ زاد که "خانه سیاه است" را ساخت، دومین کارگردان سینمای ایران هستم؟»
گفتم: نه، خانم شهرزاد شما بعد فروغ که دومین کارگردان زن بود، سومی بودید.
از چشم های خسته اش گوئی جرقه ای زد و گفت:
«بفرما بینم اولیش پس کی بود؟»
گفتم: این نزدیکی ها رستوران دنجی می شناسم، عصرونه مهمان من، همانجا گپ می زنیم!
گفت: «حالا که مثل یه آقا دعوتم کردی قبول اما اول بگو کیه اون کارگردان زنی که قبل فروغ فیلم ساخته و من نمی شناسمش!»
گفتم: می شناسیدش، اما نه به عنوان کارگردان بلکه هنرپیشه، خانم شهلا، همانکه بعدها شد شهلا ریاحی، اولین کارگردان و تهیه کننده ی سینمای ایران است با فیلم «مرجان» که سال ۱۳۳۵ ساخت ..
دهانش باز مانده بود. زد روی شانه ام و گفت: «بابا مثه اینکه خیلی تاریخ سینما حالیته... خوشم اومد بریم که گشنمه و بی سیگارم...»
دلم نیامد بپرسم از او که چرا چنین بی سر و سامان و آواره ی خیابان ها، که پیشتر داستان «روحپرور» خواننده ی چشم عسلی و ام کلثوم کافه های لاله زار را شنیده بودم و اگر می پرسیدم بدجوری نمک پاشی روی زخم بود.
همانطور که شانه به شانه می رفتیم از کتاب شعرش گفتم، آهی کشید و یک لحظه ایستاد و گفت: « یادشون بخیر، کیمیائی و بهروز و اسفندیار منفرد زاده کمک کردند برای چاپ ان کتاب، الان هر کدوم یه گوشه ی دنیا آواره ایم...»
از بازی خوبش در "تختخواب سه نفره» کار نصرت کریمی تعریف کردم، وقتی گفتم تو از همه بهتر بودی، چشمان درشت خسته و غمگینش پر از اشک شد و گفت: «راست میگی با می خوای منو خر کنی؟»
گفتم: بانو جان دروغ در کار من نیست، شما در قیصر، رقاصه، طوقی، داش آکل، بلوچ، تنگنا، عیالوار، سه قاپ، گرگ بیزار هم عالی بودید ...اما راستش فیلمی که خودتان کارگردانی کردید یعنی «مریم و مانی» ( ۱۳۵۹ )، کار درخشانی نبود .... پاسخ تنها سکوت بود و نگاهی خسته و بی رمق که گویی می گفت باید رهتوشه بردارد و قدم در راه بی برگشت بگذارد...


🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity