🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 📗#دست_پنهان
✍️#آگاتا_کریستی
دست پنهان / آگاتا کریستی
بارها یاد آن روز صبح افتادهام که اولین نامه آن ناشناس را دریافت کردم.وقت صبحانه بود که نامه رسید. آن را با تنبلی، مثل وقتی که زمان کند پیش میرود و باید هر کاری را تا آنجا که میشود کش داد، پشت و رو کردم. دیدم نامهای محلی است و نشانی من روی آن تایپ شده. دو نامه دیگر هم داشتم که مهر اداره پست لندن را داشت، ولی اول این نامه را باز کردم، چون آن دو تای دیگر معلوم بود که یکی صورتحساب است و دیگری به خطّ یکی از خویشاوندانم که حوصلهاش را نداشتم.
عجیب اینکه یادم هست من و جوآنا نامه را شوخی گرفته بودیم. کمترین تصوری از اتفاقات آینده نداشتیم. از خون و خشونت و ترس و سوءظن.آدم فکر نمیکرد در لیمستوک از این اتفاقات بیفتد.
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴 📗#دست_پنهان
✍️#آگاتا_کریستی
دست پنهان / آگاتا کریستی
بارها یاد آن روز صبح افتادهام که اولین نامه آن ناشناس را دریافت کردم.وقت صبحانه بود که نامه رسید. آن را با تنبلی، مثل وقتی که زمان کند پیش میرود و باید هر کاری را تا آنجا که میشود کش داد، پشت و رو کردم. دیدم نامهای محلی است و نشانی من روی آن تایپ شده. دو نامه دیگر هم داشتم که مهر اداره پست لندن را داشت، ولی اول این نامه را باز کردم، چون آن دو تای دیگر معلوم بود که یکی صورتحساب است و دیگری به خطّ یکی از خویشاوندانم که حوصلهاش را نداشتم.
عجیب اینکه یادم هست من و جوآنا نامه را شوخی گرفته بودیم. کمترین تصوری از اتفاقات آینده نداشتیم. از خون و خشونت و ترس و سوءظن.آدم فکر نمیکرد در لیمستوک از این اتفاقات بیفتد.
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
Telegram
Book_iran_city
📚#معرفی_کتاب
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🎨#معرفی_نقاشی
🎼#موسیقی_ناب
📜#اشعار_ناب
📰#سخنان_بزرگان
📽#دیالوگ_سینما
📷#عکس_نوشته
🔴#معرفی_کتاب
#دست_پنهان
#آگاتا_کریستی
بارها یاد آن روز صبح افتادهام که اولین نامه آن ناشناس را دریافت کردم.
وقت صبحانه بود که نامه رسید. آن را با تنبلی، مثل وقتی که زمان کند پیش میرود و باید هر کاری را تا آنجا که میشود کش داد، پشت و رو کردم. دیدم نامهای ....
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw
#دست_پنهان
#آگاتا_کریستی
بارها یاد آن روز صبح افتادهام که اولین نامه آن ناشناس را دریافت کردم.
وقت صبحانه بود که نامه رسید. آن را با تنبلی، مثل وقتی که زمان کند پیش میرود و باید هر کاری را تا آنجا که میشود کش داد، پشت و رو کردم. دیدم نامهای ....
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw