🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#شهریارا_بگو_دگر_نکشند


در دنیای مدرن امروز، تصور اینکه کسی شاعر دربار باشد و برای خوشایند دستگاه قدرت مدح و قدح بگوید نزد ما خنده‌آور است.
تصور بدوی ما از شاعر دربار چیست؟
لابد صحن و سرسرایی پیش چشممان مجسم می‌شود که در آن، شاهی سبیل‌گنده بر مسند مرصع نشسته و چاکران، حسب رتبه، دو سویش صف بسته‌اند و شاعری با ردای زرطراز و طوماری دراز روبه‌روی شاه ایستاده و شعر می‌خواند و احسنت می‌شنود و بعد، شاه مقابل وزنش به او اشرفی می‌دهد.
این تصویر شاید زیاده قدیمی و کارتونی باشد؛
اما تا همین چندوقت پیش، در اوج حرکت ایران به سوی نوسازی و مدرنیته و هم‌سری با غرب، ما شاعر دربار داشتیم.
صاحب این نقش در دربار، میان آنهمه وزرای درس‌خوانده و وکلای خبره و مشاوران عالی‌رتبه چه می‌کرد؟
چه جایگاهی داشت و اصلاً جایگاهش چه اثری داشت؟
همین که شاه را مدح و بدخواهان را قدح کند؟
همین که خود را مضحکۀ جامعۀ جوانانی کند که نفرت از شاه و آرمان‌های چپ‌گرایانه پرده‌ای خونین پیش چشمشان کشیده بود؟

اما شاعر دربار، به جز مدح و قدح، نقش‌های دیگری هم برای خود متصور بوده است،
از جمله خود را درجایگاهی می‌دیده که بتواند به شاه پند و اندرز بدهد،
از او عطیه‌ای بطلبد،
خواستۀ جمعی را توسط شعر به سمع او برساند و حتی برای جان کسانی امان بخواهد.
صادق سرمد یکی از اینان بود.

سرمد شاعری کهن‌گرا بود.
قریحه‌ای قوی و طبعی سالم داشت اما بی‌وقت و در اوج پیروزمستی نوگرایان، قصیده و غزل گل‌وبلبلی می‌گفت،
به "شعر نو" می‌گفت "شعر هو"،
و به‌زور می‌خواست «شاعر ملی ایران» باشد.
شفیعی‌کدکنی در حکایتی بامزه نقل می‌کند که: «یکی از دوستان می‌گفت ما در سال‌های حول و حوش 1330 و در جریان دولت ملی دکتر مصدق در کافۀ فردوسی یا کافۀ نادری تهران جمع می‌شدیم و آنجا محل تجمع عده‌ای از ارباب ذوق و ادب و سیاست بود.
صادق سرمد به مسئول آن کافه سپرده بود که از او به عنوان "شاعر ملی ایران" یاد کند و او هم به اندک مناسبت یا بی هیچ مناسبتی در بلندگوی کافه صدا می‌زد،
مثلاً: اتوموبیل شاعر ملی ایران، جناب آقای صادق سرمد، دم در منتظر ایشان است یا...» (با چراغ و آینه، انتشارات سخن، ص 393)

شعرهای زیادی از سرمد در حافظۀ ادبی ایرانیان باقی نمانده و قریحه‌ای که ملک‌الشعرا بهار آن را ستوده بود،
در گرد سم سواران نوسرا گم شد.
اما همین شاعر گل‌و‌بلبلی فکل‌کراواتی مردی نیک‌نفس و ایران‌دوست بود و، علیرغم مخالفت عقیدتی با تشکیلاتی‌ترین دشمن داخلی شاه یعنی حزب توده،
بعد از اعدام افسران حزب و از جمله مرتضی کیوان،
قصیده‌ای گفت که لحن ملتمسانه‌اش در جان و روان ایرانیان ثبت شده و باقی مانده.
این مخالفان توده‌ای شاه کسانی نبودند که چهار تا خیابان را شلوغ کرده یا دو تا سطل آشغال را آتش زده باشند:
تشکیلات و خط‌وربط و فرمان و دستور داشتند و حتی مسلح بودند.
با اینهمه، سرمدِ ضدّچپ، که خود چپ‌ها سایه‌اش را با تیر می‌زدند،
مردانگی کرد و قدم پیش گذاشت تا با دم گرم و جادوی شعر جلو خون‌ریزی را بگیرد.
لحنِ محتاطِ لرزانش، حالا و بعد از اینهمه سال، هنوز از حال و هوای شعر هویداست:

"شهریارا بگو دگر نکشند
زانچه کشتند، بیشتر نکشند

بس بود آنچه پیش از این کشتند
بازگو بعد از این دگر نکشند

تو بشردوستی و می‌دانی
که بشردوستان بشر نکشند

گرچه خیر بشر به دفع شر است
بشر از بهر دفع شر نکشند

من ز قلب تو آگهی دارم
که تو خواهی که یک نفر نکشند

ما که ضد رژیم کشتاریم
دوست داریم بی‌ثمر نکشند

کشتن بی‌شمار بی‌ثمر است
حکم فرما که بی‌ثمر نکشند

می‌کشند از سران شر و فساد
ولی البته سربه‌سر نکشند

این جگرگوشگان پدر دارند
پیش چشم پدر پسر نکشند

این پدر کشتگان پسر دارند
پیش چشم پسر پدر نکشند

اصل فتنه بود فساد محیط
فتنه تا هست، فتنه‌گر نکشند

فاسد ار کشتنی بود برگوی
که چرا دزد سیم و زر نکشند؟

دزد بدتر ز خائن است، از چیست
دزد از خائنان بتر نکشند؟

کشتن خائن وطن چه ثمر
دزد مال وطن اگر نکشند؟

این خیانت اثر از آن دزدی است
تا مؤثر بود اثر نکشند

شجر ظلم بار کفر آرد
بار باقی است تا شجر نکشند

ریشۀ ظلم باید از بن کند
ریشه تا هست برگ و بر نکشند

امروزه ‌سازوکارهای داخلی دستگاه قدرت‌های استبدادی بسیار پیچیده‌تر از آن تصویر کارتونی ماست،
اما ای کاش آن نقش مسخرۀ مضحک همچنان پابرجا مانده بود.
ای کاش کسی بود که عتاب و خطابش پیش پادشاهان قدری می‌داشت و می‌توانست به جادوی شعر در روح آنان نفوذ کند و جان جوانی را نجات دهد.
اگر هیچ از آن تصویر مقوایی نمانده، کاش دست‌کم همین جادوی شعر باقی مانده بود.

#سایه_اقتصادی_نیا

🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸

@Bookirancity