🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴 #شادكامي


«يك دقيقه#سعادت براي يك عمر كافي است»
داستايوفسكي


بر آنم كه در اين نوشتار به گونه اي مختصر_بيشتر مصداقي و موجود و كمتر انتزاعي و معهود!_ به مفهوم «شادماني»بپردازم و ملغمه اي از شيوه هاي استنتاجي/استقرايي و نهايتا هيچكدام !را به كار برم چون نه طرق مدرسي_ scholastic _و نه شيوه هاي منطق پويي ِمفاهيمي همچون سعادت و شادماني و رضايت مندي و...ره به جايي نبرده و نمي برد و به تمامي اصل، وجوه و دامنه ي موضوع را نكاويده و نمي كاود كه اين گونه مقولات واجد خصيصه لغزندگي، نادسترسي تام و تسلط ناپذيري مفهومي هستند و مي بينيم اين مفاهيم در اعصار و دوره هاي تاريخي مبتني بر باور مداري اولوهیتی به طور ضمني،گرايش به تاييد غير مادي و عمدتا متكي به مقوله اي از جنس ِ ديگر(مثل جهش ايماني فلسفه ي كي ير كه گارد براي عبور از بحران تعين پذيري يا ناپذيري ذات آفريدگار) و يا گذر از ذات و اصل موضوع را نشان داده اند (همان حلقه ي گمشده ي معروف)
البته براي عده اي همين گذر از ذات و منشأ پديدارها به مثابه نقيصه اي شناخت شناسي( epistemology)تلقي مي شود.
كنفوسيوس، پيرون،اپيكور،شوپنهاور و به يك معنا ويتگنشتاين برگذشتن از عصاره ها و واگذاري پذيرش چنين مهمي به پندارمداري شخصي،اتصال شهودي و اكتشافيِ متصل به «حال و مقام »را روا نمي دانند و معتقدند ذاتِ كشف ناپذیر، آثارِ متقن و محكمي پديدار نخواهد داشت .
*
در یک کلیت شناخت شناسانه،میتوان بسامدهاي ممكنِ سعادت،شادماني،خوشي و رنج در تبار انديشه و ايدئولوژيها،نظريه ها و اساطير را این گونه برشمرد
۱_سعادت واقعي واجد نمود زميني مختصري است و در اصل مقوله اي است كه به تمامي قابل تجلي در زمين نيست و مفهومي فرا زميني است
۲_ نشانه هايش عمدتا در منابع و مكاتب ديني وصف شده و يافت مي گردد.
۳_واژه اي است بدون هم نشين و جانشين،يكه وبي همتا،بدون تصوير،بدون مقوله يا اثر مشخص ِقابل شناخت بر زمين.
۴_توانمندي،قدرت و موفقيت اين جهاني به مفهوم عام ،سعادت محسوب نمي شود و تنها رگه اي است از آن مفهوم وسيع.
۵_سعادتمند كسي است كه به كمال مطلوب رسيده باشد و كمال واقعي يعني رسيدن به خير مطلق و
خير مطلق يعني كمال مطلوب و واقعي. خير مطلق تنها نصيب سعادتمند واقعي است و سعادتمند واقعي است كه به خير مطلق مي رسد و خير مطلق احاله در ذات ازلي است
۶_سعادت نهايي ترين رهيافت بشر است
۷_سعادت متكي به رفتار و اخلاق است و اختياري. به همان ميزان نیز ميتوان به شرّ گراييد و شرور شد.ذات شر،انفكاك از خير است و ذات خير ،سعادتمندي مطلق.
۸_در ذات شرّ،خيري نهفته است و برعكس.
۹_در اساطير يونان نوشيدن آب رودخانه ي برزخ » lethe« موجب فراموشي گذشته است و رهايي از درد و دریافت سعادت و خوشی.
۱۰_همچنين است تفكر ديونيزوسي كه خدايگان جشن و سرور و سرخوشي است و يونانيان را اسطوره اي است نزديك و آشنا.
۱۱_تفكر utilitarianism معرف بيشترين خوشي و فايده است و كمترين رنج
۱۲_عارف در مرحله اي از معرفت صوفيانه(سكر)ذوب مي شود در خدايش و اين لحظه اي است مملوِ شادماني نا محدود و وصف ناپذير...
۱۳_ رستگاري بشر عجين است با: رعايت الزامات و محدوده هاي اخلاقي،ازدواج،انزوا،عدم خشونت،بي عملي،رياضت،محبت به ديگران،نيكي،تفكر،تعبد محض ،كار......
(چكيده اي از آرا ارسطو،ملاصدرا،اكويناس،اگوستين و..... فرقه هايي همچون ملامتيه،قلندريه،كاباليست هاوغيره)
***
سعادت:فردي يا جمعي

شادماني واقعي( به عنوان يكي از شقوق سعادت)از زماني كه در متون ديني منبعث و متولد شد مقوله اي مشخص،معلوم،بارز و در اقوام و فرهنگ هاي مختلف به عنوان خصيصه اي با ذات هم سان انگاشته شد _بدين مفهوم كه سعادت يكتاست وتفسير ناپذير و قائم به ذات _ اما همين كه پايش به زمين رسيد و لابه لاي مردمان زيستن آغازيد دو حيطه و قلمرو مختلف را پيمود:۱_ همچنان به وراي زمين متعهد ماند و امري غايي وهم سان فرض شد و اعتبار خود را همچنان از مختصات فرا زميني ،غير مادي و الوهي اخذ كرد
۲_از مفهوم انتزاعي خود دور شد و به امري نه چندان الزامي مبدل شد،اعتبارش متكي به هنجارهاي انساني شد و با عناويني همچون توهمي،تصوري، و بيشتر نسبي و زمانمند تعبير و هم نشين شد و مبدل به مقوله اي اين چنين شد:
_گاه مقوله اي فرد محور شد و اعتبارش را از روان فردِ حاضر در شرايط اخذ نمود.
(منطقِ فردِ در شرايط و موقعيت situational logic) فرد بر مدار ذهنيت خويش و به نسبت خواسته ي خود مبادرت به توليد و تبيين مفهوم سعادت نمود.سعادت فرد امكانات و شيوه هاي چگونه بودگي حاكميت را مشخص وتعريف نمود.جامعه در اختيار سعادت فرد قرار گرفت و جزء، مكانيسم رفتار حاكميت را تعيين نمود.