🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
📚🤔
🔴#التماس_تفکر
با پسرک نشستیم و برای بار هزارم، فیلم «بازگشت به آینده» را دیدیم.
همان که مارتی سوار ماشین زمان میشد و سی سال میرفت عقب.
قسمت جذاب فیلم این است که مارتی وقتی به گذشته سفر کرد و قبل از برگشتنش به زمان حال، تاریخ (به معنی آنچه در گذشته رخ داده) را یک دستکاری کوچک کرد.
کاری کرد تا آدمی که زندگی پدرش را به گند میکشید یک مشت محکم از او بخورد. در واقع مردک را از خر شیطان پیاده کرد. همین یک مشت، زندگی آیندهی خودش و خانوادهاش را متحول کرد.
گمان کنم الان هم دیگر وقت آن شده که همهی زورمان را بزنیم و یک ماشین زمان درست کنیم. برگردیم عقب و تاریخ را دستکاری کنیم و یک جابجائیهای مختصری انجام دهیم تا وضع بشر را تلطیف شود.
حالا هر تغییری که به صلاح باشد. مثلا اولین بشری را که قرار است درخت خرمالو بکارد را بکشیم.
یا امکان خوردن سیب را از حضرت آدم بگیریم .
یا کافور رایگان پخش کنیم بین نیاکانِ کسانی که این روزها خون به چشم مردم جهان آوردهاند. یا حتی وازکتومی.
خلاصه دستکاریهای مختصر اینچنینی در جهت رفاه حال بشر آینده که ما باشیم. البته گمانم ماشین زمان کفایت نمیکند و بهتر است که اتوبوس زمان بسازیم. آنقدر بشر در طول تاریخ گند زده است که کار با یک نفر راه نمیافتد و کاروان باید راه بیاندازیم و برگردیم عقب و تاریخ را تعمیر کنیم. کاروان تعمیر تاریخ.
#فهیم_عطار
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
📚🤔
🔴#التماس_تفکر
با پسرک نشستیم و برای بار هزارم، فیلم «بازگشت به آینده» را دیدیم.
همان که مارتی سوار ماشین زمان میشد و سی سال میرفت عقب.
قسمت جذاب فیلم این است که مارتی وقتی به گذشته سفر کرد و قبل از برگشتنش به زمان حال، تاریخ (به معنی آنچه در گذشته رخ داده) را یک دستکاری کوچک کرد.
کاری کرد تا آدمی که زندگی پدرش را به گند میکشید یک مشت محکم از او بخورد. در واقع مردک را از خر شیطان پیاده کرد. همین یک مشت، زندگی آیندهی خودش و خانوادهاش را متحول کرد.
گمان کنم الان هم دیگر وقت آن شده که همهی زورمان را بزنیم و یک ماشین زمان درست کنیم. برگردیم عقب و تاریخ را دستکاری کنیم و یک جابجائیهای مختصری انجام دهیم تا وضع بشر را تلطیف شود.
حالا هر تغییری که به صلاح باشد. مثلا اولین بشری را که قرار است درخت خرمالو بکارد را بکشیم.
یا امکان خوردن سیب را از حضرت آدم بگیریم .
یا کافور رایگان پخش کنیم بین نیاکانِ کسانی که این روزها خون به چشم مردم جهان آوردهاند. یا حتی وازکتومی.
خلاصه دستکاریهای مختصر اینچنینی در جهت رفاه حال بشر آینده که ما باشیم. البته گمانم ماشین زمان کفایت نمیکند و بهتر است که اتوبوس زمان بسازیم. آنقدر بشر در طول تاریخ گند زده است که کار با یک نفر راه نمیافتد و کاروان باید راه بیاندازیم و برگردیم عقب و تاریخ را تعمیر کنیم. کاروان تعمیر تاریخ.
#فهیم_عطار
🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🌿
🔴#کتاب_لحظه
در رابطه با نفهمی تصور میکنم هیچگونه ارتباطی بین نظر شخصی افراد و درجهٔ واقعی آن وجود ندارد ...
ممکن است بعضی از نفهمهای سرکش به نفهم بودن خود واقف باشند، اما بعضی دیگر ممکن است خود را کاملاً محشر و معرکه بدانند. ممکن است بعضی از انسانهای #فهیم کاملاً بر فهیم بودن خود واقف باشند، درحالیکه ممکن است بعضی دیگر از آنها خود را از لحاظ اخلاقی بهشدت دستکم بگیرند.
#اریک_شویتسگبل
کتاب: از کجا بدانیم آدم نفهمی هستیم یا نه؟
ترجمه: امیر قاجارگر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🌿
🔴#کتاب_لحظه
در رابطه با نفهمی تصور میکنم هیچگونه ارتباطی بین نظر شخصی افراد و درجهٔ واقعی آن وجود ندارد ...
ممکن است بعضی از نفهمهای سرکش به نفهم بودن خود واقف باشند، اما بعضی دیگر ممکن است خود را کاملاً محشر و معرکه بدانند. ممکن است بعضی از انسانهای #فهیم کاملاً بر فهیم بودن خود واقف باشند، درحالیکه ممکن است بعضی دیگر از آنها خود را از لحاظ اخلاقی بهشدت دستکم بگیرند.
#اریک_شویتسگبل
کتاب: از کجا بدانیم آدم نفهمی هستیم یا نه؟
ترجمه: امیر قاجارگر
🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸🌿🌸
🌸🍂🌸@Bookirancity
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بـــخـــوانـــیـــم
میوهی مورد علاقهی من سیب است و از بچگی دل در گروی آن داشتم. مخصوصا سیبهای کوچک و زردی که پر از نقطهی ریز هستند. همانهایی که با گاز اول، همدردی خودمان را با آدم و حوا اعلام میکنیم و شیرینی گناه را حاضریم به جان بخریم. این نوع سیب در شهر ما حکم تکشاخ را دارد و خیلی کمیاب است. اما جوینده یابنده است. دو هفته پیش تصادفا گذرم خورد به یک دکان درب و داغان که همه چیز میفروخت. از اگزوز وسپا تا سیب کوچکِ زردِ خالدارِ شیرین، مخصوص گناهکاران و خوارج. چشم بسته دو کیلو خریدم و گاز دادم تا خانه و انداختم توی سینک ظرفشویی و غسل کرونا دادم و ریختم توی سبد. ده تا سیب بودند. همانجا فهمیدم که سه تای آنها نیمهکپکزدهاند و از زردی رسیدهاند به قهوهای. حالا من مانده بودم و سه سیب کرمو و هفت سیب سالم و براق. درون من اهریمنی وجود دارد که اجازهی خوردن سیبهای سالم قبل از سیبهای گندیده را نمیدهد. هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که اول یکی از سالمها را بخورم، اهریمن درونم اجازه نداد و اصرار کرد که: «این خرابها رو بخور اول... بعد میریم سراغ خوبها».
اهریمن پیروز شد. دو روز اول کرموها را با بدبختی خوردم. مزهی رودهی کانگرو میدادند. حتی قابیل هم حاضر نمیشود بابت این مزه گناه کند. روز سوم رفتم سراغ سالمها که دیدم حالا دو تای دیگرشان هم رو به زوالند. باز اهریمن و کپک و رودهی کانگرو و الخ. روز چهارم و پنجم و ششم هم بر همین منوال. هر ده تا را با همین شرایط اسفبار میل کردم. لعنت بر این اهریمن درونم که حالیاش نمیشود هر لذتی زمان انقضا دارد. هر چیزی را سر وقتش باید گاز زد.
تابستانها از اهواز میکوبیدیم تا تهران. ده ساعت توی راه بودیم و وقتی میرسیدیم انگار از دستگاه سانتریفوژ (سلام محمدعلی جان) بیرون آمده باشیم. بعد هم میرفتیم شمال. تمام راه را تحمل میکردم فقط بابت تونل کندوان. واردش که میشدیم، پنجره را میدادم پائین و طوری عربده میزدم که انگار خدای نکرده عضوی لای انبر گیر کرده باشد. هیچ لذتی بالاتر از آن نبود که صدایم بخورد به دیوارهای سنگی تونل و چهار برابر بلندتر بشود و اعصاب همه را خرد کنم. امروز موقع رانندگی بعد از سالها مجبور شدم از یک نیمچهتونل رد شوم. یاد تونل کندوان افتادم. پنجره را هم دادم پائین. سرم را هم دادم بیرون اما به جای نعره، صدایی تولید کردم که فقط به درد بیدار کردن لیلی میخورد جهت خوردن سحری. همانقدر نرم و لطیف. نعره زدن زمان خودش را میطلبیده. خدا را شکر میکنم که آن زمان اهریمن درونم هنوز متولد نشده بود و نگفت که: «حالا توی این تونل داد نزن. بذار وقتی برگشتیم اهواز، توی تونلهای اهواز هر چی خواستی فریاد کن». اهواز که تونل ندارد حبیب من.
یک همکلاسی شیرازی داشتم که دنژوان دانشگاه بود. سینهی کفتری و موهای اردکی. یقهی کاپشن جیناش را بالا میداد و دلها را اسیر خودش میکرد. سال آخر دانشگاه، با دوستدخترش رفتند مسافرت. وقتی برگشت چند عکس از سفرشان نشانمان داد. یکیشان مال گردنهی حیران بود. خودش و دوستدختری لبهی پرتگاه، فیگور تایتانیکی گرفته بودند و به یک افق مهآلود خیره شده بودند. همان شب با خودم تصمیم گرفتم که بروم باشگاه و پرس سینه بزنم و موهایم را گوجهای کنم و دوستدختری برای خودم اختیار کنم و بروم گردنهی حیران و با دوربین زنیطم عکس بگیرم از خودمان. اهریمن درون من همان وقتها بود که به بلوغ رسیده بود و نشسته بود توی اتاق فرمان مغزم. اهریمن گفت: «نه عزیزم. الان نه. فارغالتحصیل بشو، یه شغل خوب پیدا بکن، کمی پول جمع کن، خونه بگیر، بعد هر غلطی خواستی بکن». گفتم چشم. همهی دستوراتش را انجام دادم الا بخش «هر غلطی خواستی بکن». بعد از همهی آن کارها، سیبهای براق لک افتاده بودند و دیگر حیران همان حیران نبود دیگر و مو بر سرم نمانده بود.
خلاصه این اهریمن، روانام را پریشان کرده است. اگر با همین وضعیت به سن 125 سالگی برسم، باز هم یک لیست طویل دارم از کارهایی که باید انجام بدهم اما اهریمن درون اصرار دارد که «فعلا پولات رو جمع کن و یه دست دندون مصنوعی از جنس عاج فیل بخر، بعد برو فلان کار را بکن». از آن طرف هم یک لیست طویل هم دارم از کارهایی که اهریمن درون در صد سال گذشته به فنا داده است. ای اهریمن لامروت! هر سیبی را باید سر وقتش گاز زد. به جای گاز زدن سیب تازه دائم در حال تماشای کپک زدناش هستم.
تف به روت.
#فهیم_عطار
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨
🍃🍂🦋🍃🍂
🍂🦋🍂
🦋
🍃
✨
🔴#بـــخـــوانـــیـــم
میوهی مورد علاقهی من سیب است و از بچگی دل در گروی آن داشتم. مخصوصا سیبهای کوچک و زردی که پر از نقطهی ریز هستند. همانهایی که با گاز اول، همدردی خودمان را با آدم و حوا اعلام میکنیم و شیرینی گناه را حاضریم به جان بخریم. این نوع سیب در شهر ما حکم تکشاخ را دارد و خیلی کمیاب است. اما جوینده یابنده است. دو هفته پیش تصادفا گذرم خورد به یک دکان درب و داغان که همه چیز میفروخت. از اگزوز وسپا تا سیب کوچکِ زردِ خالدارِ شیرین، مخصوص گناهکاران و خوارج. چشم بسته دو کیلو خریدم و گاز دادم تا خانه و انداختم توی سینک ظرفشویی و غسل کرونا دادم و ریختم توی سبد. ده تا سیب بودند. همانجا فهمیدم که سه تای آنها نیمهکپکزدهاند و از زردی رسیدهاند به قهوهای. حالا من مانده بودم و سه سیب کرمو و هفت سیب سالم و براق. درون من اهریمنی وجود دارد که اجازهی خوردن سیبهای سالم قبل از سیبهای گندیده را نمیدهد. هر چقدر با خودم کلنجار رفتم که اول یکی از سالمها را بخورم، اهریمن درونم اجازه نداد و اصرار کرد که: «این خرابها رو بخور اول... بعد میریم سراغ خوبها».
اهریمن پیروز شد. دو روز اول کرموها را با بدبختی خوردم. مزهی رودهی کانگرو میدادند. حتی قابیل هم حاضر نمیشود بابت این مزه گناه کند. روز سوم رفتم سراغ سالمها که دیدم حالا دو تای دیگرشان هم رو به زوالند. باز اهریمن و کپک و رودهی کانگرو و الخ. روز چهارم و پنجم و ششم هم بر همین منوال. هر ده تا را با همین شرایط اسفبار میل کردم. لعنت بر این اهریمن درونم که حالیاش نمیشود هر لذتی زمان انقضا دارد. هر چیزی را سر وقتش باید گاز زد.
تابستانها از اهواز میکوبیدیم تا تهران. ده ساعت توی راه بودیم و وقتی میرسیدیم انگار از دستگاه سانتریفوژ (سلام محمدعلی جان) بیرون آمده باشیم. بعد هم میرفتیم شمال. تمام راه را تحمل میکردم فقط بابت تونل کندوان. واردش که میشدیم، پنجره را میدادم پائین و طوری عربده میزدم که انگار خدای نکرده عضوی لای انبر گیر کرده باشد. هیچ لذتی بالاتر از آن نبود که صدایم بخورد به دیوارهای سنگی تونل و چهار برابر بلندتر بشود و اعصاب همه را خرد کنم. امروز موقع رانندگی بعد از سالها مجبور شدم از یک نیمچهتونل رد شوم. یاد تونل کندوان افتادم. پنجره را هم دادم پائین. سرم را هم دادم بیرون اما به جای نعره، صدایی تولید کردم که فقط به درد بیدار کردن لیلی میخورد جهت خوردن سحری. همانقدر نرم و لطیف. نعره زدن زمان خودش را میطلبیده. خدا را شکر میکنم که آن زمان اهریمن درونم هنوز متولد نشده بود و نگفت که: «حالا توی این تونل داد نزن. بذار وقتی برگشتیم اهواز، توی تونلهای اهواز هر چی خواستی فریاد کن». اهواز که تونل ندارد حبیب من.
یک همکلاسی شیرازی داشتم که دنژوان دانشگاه بود. سینهی کفتری و موهای اردکی. یقهی کاپشن جیناش را بالا میداد و دلها را اسیر خودش میکرد. سال آخر دانشگاه، با دوستدخترش رفتند مسافرت. وقتی برگشت چند عکس از سفرشان نشانمان داد. یکیشان مال گردنهی حیران بود. خودش و دوستدختری لبهی پرتگاه، فیگور تایتانیکی گرفته بودند و به یک افق مهآلود خیره شده بودند. همان شب با خودم تصمیم گرفتم که بروم باشگاه و پرس سینه بزنم و موهایم را گوجهای کنم و دوستدختری برای خودم اختیار کنم و بروم گردنهی حیران و با دوربین زنیطم عکس بگیرم از خودمان. اهریمن درون من همان وقتها بود که به بلوغ رسیده بود و نشسته بود توی اتاق فرمان مغزم. اهریمن گفت: «نه عزیزم. الان نه. فارغالتحصیل بشو، یه شغل خوب پیدا بکن، کمی پول جمع کن، خونه بگیر، بعد هر غلطی خواستی بکن». گفتم چشم. همهی دستوراتش را انجام دادم الا بخش «هر غلطی خواستی بکن». بعد از همهی آن کارها، سیبهای براق لک افتاده بودند و دیگر حیران همان حیران نبود دیگر و مو بر سرم نمانده بود.
خلاصه این اهریمن، روانام را پریشان کرده است. اگر با همین وضعیت به سن 125 سالگی برسم، باز هم یک لیست طویل دارم از کارهایی که باید انجام بدهم اما اهریمن درون اصرار دارد که «فعلا پولات رو جمع کن و یه دست دندون مصنوعی از جنس عاج فیل بخر، بعد برو فلان کار را بکن». از آن طرف هم یک لیست طویل هم دارم از کارهایی که اهریمن درون در صد سال گذشته به فنا داده است. ای اهریمن لامروت! هر سیبی را باید سر وقتش گاز زد. به جای گاز زدن سیب تازه دائم در حال تماشای کپک زدناش هستم.
تف به روت.
#فهیم_عطار
🌸🍂🌸@Bookirancity
✨
🍃
🦋
🍂🦋🍂
🍃🍂🦋🍃🍂
🌸🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃🍂🦋🍃✨