🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
🔆
🔴🔊#کتاب_صوتی
📙#زنی_که_مردش_را_گم_کرد
✍️#صادق_هدایت
🎙#مستانه_پورمقدم

زنی که مردش را گم کرد/ صادق هدایت

چشمهای او درشت، سیاه، ابروهای قیطانی باریك، بینی كوچـك، لبهـای برجسـته گوشـتالو و گونـه هـای تورفته داشت. پوست صورتش تازه، گندمگون و ورزیده بود. تمام راه را در اتومبیـل تكـان خـورد بـدون اینكـه متوجه كسی یا چیزی بشود. بچه او ساكت و غمگین بغش دائم بود، چرت میزد و یك انار آبلنبو در دستش بود. نزدیك دروازه دولت شوفر اتومبیل را نگهداشت و راهی را كه مستقیماً بدروازه شمیران می رفـت بـاو نشـان داد. زرین كلاه هم پیاده شد و بیدرنگ راه دراز و آفتابی را بچه به بغل و كولباره بدست در پیش گرفت.
دم دروازه شمیران زرین كلاه در یك گاراژ رفت و پس از نیمساعت چانه زدن و معطلی صاحب گاراژ راضی شد با اتومبیل باركش او را به «آسیاس» سر راه ساری برساند و شش ریال هم بابت كرایه از او گرفت. زرین كلاه را به اتومبیل بزرگی راهنمائی كردند كه دور آن كیپ هم آدم نشسته بود و بار و بن دیلشان را آن میان چیده بودنـد. آنها خودشان را بهم فشار دادند و یكجا برای او باز كردند كه بزحمت آن میان قرار گرفت. اتومبیل را آبگیری كردند، بوق كشید، از خودش بوی بنزین و روغن سـوخته و دود در هـوا پراكنـده كـرد و در جاده گرم خاك آلود براه افتاد.
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂
https://t.me/joinchat/AAAAAE5DraCayIXjcpNvyw

🔆
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃