▪️«ما حتی با فتح باستیل* عالَمی از نو نمی سازیم.من می دانم تنها در شعر است که عالمی از نو توانیم ساخت»
گیوم آپولینر
بخش1
📍توهمی فراگیر در طول تاریخ کمونیستها را به اینجا کشانیده است که علت شکستهای خود را نه در ایدئولوژی ناکارمد و منسوخ خود بلکه در هژمونی و سلطۀ طبقات حاکم می جوید و در واقع با تئوری توطئه فرافکنی می کنند.گویی عالم و آدم با هم جمع شده اند تا کمونیسم شکست بخورد،این کمونیستها نیستند که تفکراتشان قابل اجرا نیست و ناتوان از پاسخگویی به خواست توسعه سیاسی و اقتصادی نیستند،بلکه سلطه نهادها سد راه این دانش عمیق کمونیسمی شده و گرنه همگی با آغوش باز آن را پذیرا می شوند.
نوعی توهم توطئه بیمارگونه که باعث میشود فرد ایدئولوگ از واکاوی علل شکست خود غافل بماند و تمام مشکل را بیرون از خود بجوید.همین عدم خودشناسی و خودانتقادی تز را بیشتر در باتلاق ناتوانی فرو می برد.
📄مثلا گرامشی در متن زیر نظام آموزشی که ایدئولوژی کمونیستی را به کودکان حقنه نکند را نمی پذیرد و نام آن را بورژوایی می گذارد:
«ابزارهای سلطه فرهنگی در کشورهای پیشرفته صنعتی، مانند مدارس اجباری و وسایل ارتباط جمعی، «آگاهی کاذب» به طبقه کارگر تلقین کردهاند. بدین گونه که به جای «انقلاب» به منظور حصول نیازهای جمعی خود، کارگران جامعه صنعتی، همان ایدئولوژی بورژوازی حاکم را عملی میکنند: با تسلیم تمام و کمال خود به وسوسههای «ملیگرایی»، «مصرفگرایی» و «رقابتهای اجتماعی» که با اخلاق فردگرایانه خودمحور همراه بوده، یا با گردن نهادن به مواعظ رهبران مذهبی بورژوازی.اینک زمان بهزیر کشاندن سلطه فرهنگی بورژوازی فرارسیده و این، وظیفه روشنفکران است»(آنتونیو گرامشی)
☑️در حالی که بورژوازی اروپایی حق بزرگی به گردن رشد و توسعه و تقسیم قدرت و جنبشهای دموکراتیک داشته است و کوتاه کردن دست سه ضلعی توحش قرون وسطا یعنی
اشرافِ تبعیض طلب،شاهان مطلقه،روحانیون توسعه طلب از ثمرات تلاش این طبقه بوده است.
و آنها را با برابری حقوق شهروندی،مشروطه و دموکراسی و در نهایت سکولاریسم به افسار کشیده است.
بورژوازی هم مثل تمام طبقات می تواند سویه های فاسد هم بپذیرد چنانکه طبقه کارگر و ثروتمندان هم همین ویژگی را دارد و هیچ طبقه ایی بر خلاف تز غلط و تبعیض آمیز کمونیستها خیر یا شرِ مطلق نیست.آنان خواستار برانداختن طبقات اجتماعی هستند و گمان میکنند چنین عملی امکان هم دارد.نمونه های عملی آن هم در کره شمالی و کوبا و شوروی مشاهده شد که همگی در فقر و فلاکت به برابری رسیده بودن و همچنان طبقه حاکمی وجود داشت که همان حزب کمونیست بود!
———————————-
*باستیل زندانی معروف در فرانسه که انقلابیون با فتح آن در 1789 انقلاب را شعله ور کردند.
@cafe_andishe95
گیوم آپولینر
بخش1
📍توهمی فراگیر در طول تاریخ کمونیستها را به اینجا کشانیده است که علت شکستهای خود را نه در ایدئولوژی ناکارمد و منسوخ خود بلکه در هژمونی و سلطۀ طبقات حاکم می جوید و در واقع با تئوری توطئه فرافکنی می کنند.گویی عالم و آدم با هم جمع شده اند تا کمونیسم شکست بخورد،این کمونیستها نیستند که تفکراتشان قابل اجرا نیست و ناتوان از پاسخگویی به خواست توسعه سیاسی و اقتصادی نیستند،بلکه سلطه نهادها سد راه این دانش عمیق کمونیسمی شده و گرنه همگی با آغوش باز آن را پذیرا می شوند.
نوعی توهم توطئه بیمارگونه که باعث میشود فرد ایدئولوگ از واکاوی علل شکست خود غافل بماند و تمام مشکل را بیرون از خود بجوید.همین عدم خودشناسی و خودانتقادی تز را بیشتر در باتلاق ناتوانی فرو می برد.
📄مثلا گرامشی در متن زیر نظام آموزشی که ایدئولوژی کمونیستی را به کودکان حقنه نکند را نمی پذیرد و نام آن را بورژوایی می گذارد:
«ابزارهای سلطه فرهنگی در کشورهای پیشرفته صنعتی، مانند مدارس اجباری و وسایل ارتباط جمعی، «آگاهی کاذب» به طبقه کارگر تلقین کردهاند. بدین گونه که به جای «انقلاب» به منظور حصول نیازهای جمعی خود، کارگران جامعه صنعتی، همان ایدئولوژی بورژوازی حاکم را عملی میکنند: با تسلیم تمام و کمال خود به وسوسههای «ملیگرایی»، «مصرفگرایی» و «رقابتهای اجتماعی» که با اخلاق فردگرایانه خودمحور همراه بوده، یا با گردن نهادن به مواعظ رهبران مذهبی بورژوازی.اینک زمان بهزیر کشاندن سلطه فرهنگی بورژوازی فرارسیده و این، وظیفه روشنفکران است»(آنتونیو گرامشی)
☑️در حالی که بورژوازی اروپایی حق بزرگی به گردن رشد و توسعه و تقسیم قدرت و جنبشهای دموکراتیک داشته است و کوتاه کردن دست سه ضلعی توحش قرون وسطا یعنی
اشرافِ تبعیض طلب،شاهان مطلقه،روحانیون توسعه طلب از ثمرات تلاش این طبقه بوده است.
و آنها را با برابری حقوق شهروندی،مشروطه و دموکراسی و در نهایت سکولاریسم به افسار کشیده است.
بورژوازی هم مثل تمام طبقات می تواند سویه های فاسد هم بپذیرد چنانکه طبقه کارگر و ثروتمندان هم همین ویژگی را دارد و هیچ طبقه ایی بر خلاف تز غلط و تبعیض آمیز کمونیستها خیر یا شرِ مطلق نیست.آنان خواستار برانداختن طبقات اجتماعی هستند و گمان میکنند چنین عملی امکان هم دارد.نمونه های عملی آن هم در کره شمالی و کوبا و شوروی مشاهده شد که همگی در فقر و فلاکت به برابری رسیده بودن و همچنان طبقه حاکمی وجود داشت که همان حزب کمونیست بود!
———————————-
*باستیل زندانی معروف در فرانسه که انقلابیون با فتح آن در 1789 انقلاب را شعله ور کردند.
@cafe_andishe95
▪️«ما حتی با فتح باستیل عالَمی از نو نمی سازیم.من می دانم تنها در شعر است که عالمی از نو توانیم ساخت»
گیوم آپولینر
بخش2
☑️خوی دیکتاتور منشی تز آنها هم جالب توجه است چنانکه گرامشی انتظار دارد مدارس به آموزش ایده های کمونیستی مورد علاقه او بپردازند و تز انقلاب را از کودکی در ذهن مردم فرو کنند تا کودک از همان ابتدا فاقد تفکر انتقادی بزرگ شود و بدون چون و چرا به خواسته های ایدئولوژیک گردن نهد.زیرا در نبود آموزش ایدئولوژیک کمونیستی فرد ممکن است از خودش بپرسد چرا من باید تمام دستاورد پدران آزادیخواه خود را نفی کنم و اصلاحات معقول کم هزینه را پیشاپیش مردود شمارم تا تنها یک گزینه روبروی خود ببینم که آن هم فقط و فقط انقلاب است؟!
وی برای روشنفکران نیز چنین وظیفه ایی تعیین کرده که سلطۀ فرهنگ بورژوایی را پایان دهند.
در واقع از روشنفکر انتظار دارد یک ایدئولوژی زده باشد که ایده ضد تکثر و خشونتمحور کمونیستی را ترویج کند!
🔘ملیگرایی مدنی در چهارچوب دموکراسی برای یک ملت-دولت که اصولا با تز توسعه سیاسی هم راستا است و تقویت حس آن هیچ ایرادی ندارد و این سخن او باطل است.مصرفگرایی هم از مشکلات همه جوامع است با آموزش درست قابل بهبود است و نیازی به انقلاب ندارد و چیزی منحصر به بورژوازی هم نیست.در صورت فروپاشی سرمایه داری هم تضمینی برای محو مصرفگرایی نیست.
نفی رقابت اجتماعی هم در نزد گرامشی یعنی جامعه ایی راکد و بسته می طلبد که تک طبقه بوده و همه در سکونی جاودان امکان فراروی از وضع فعلی نداشته پس انگیزه ایی هم برای تلاش و خلاقیت برایش باقی نمی ماند.در رقابت آزاد عقاید باورها و تولیدات مادی و معنویست که امکان توسعه و پیشرفت و انگیزه آن ایجاد می شود.
رقابت ضامن پویایی جمع است.
هدف گذاری آرمانشهری مارکس جهتش براندازی تمام دستاوردهای بشری و ساختن جهانی نو است.وعده بهشت بر روی زمینی که هرگز پتانسیل تحقق آن را ندارد به ذات خیانت به امید شخاص است.
وقتی تکثرگرایی و پلورالیسم امروزه برای پیشرفت جامعه ضروری شده و کلید فهم مناسبات جامعه آزاد مدرن را به دست می دهد،عدم رقابت پذیری یعنی نبود شهامت مواجهه با نیروی مخالف و نبود اپوزیسیونِ فعال صاحب حق یعنی فساد روز افزون.ایده وحدت بخش و همگن ساز کمونیسم با محوریت زدودن طبقات ناچار به دیکتاتوری و زور متکی خواهد بود چون هر نابگرایی برای بقا ناچار است عناصر غیر مطللوب را شناسایی و حذف کند در غیر این صورت دیگر ناب باقی نمی ماند.بی طبقه بودن مستلزم جلوگیری از بالاتر و فروتر رفتن از طراز مورد نظر ایدئولوگها است پس با سرکوب و حذف عجین است.حذف و زدایش ادامه می یابد تا زمانی که دیکتاتور می ماند و عناصر زبون فرمانبردار.پس آرمانشهر گرایی مارکس درون خود نطفه دیکتاتوری را می پروراند و تاریخی ضد آزادی را قابلگی میکند که خودرا نابود میکند.
جمعگرایی خصلت بشر پیش مدرن در قالب امت مسیحی یا مسلمان بود و فردگرایی مدرن فریاد بلند اعتراض بشر سرکوب شده در تمام اعصار بود.با رنسانس بود که دیگر میکلانژ خود را به عنوان برۀ خدا یا دست ورزی که در خدمت دین قرار دارد نمی خواهد او اثرش را با افتخار امضا میزند و میگوید این منم انسان،فردی نابغه و مختص به خود.
پس از آن تاریخ،بشر بر محور فردگرایی و اومانیسم افتاد و بازگشت به جمعگرایی برایش فاجعه بزرگی است.
◻️به عبارتی واکنش برگشت پذیر نیست و فردی که فردگرایی را درک کرده و مزایای آن را چشیده دیگر نمیتوان بازگرداند.عقربه ساعت تاریخ را با هیچ ایدئولوژی نمی توان به عقب هل داد.!
👤مانیفست فردگرایی که از رنسانس نوشته شده ، بر مانیفست کمونیستی تفوق تاریخی خود را دیکته کرده است.
#نقد_کمونیسم #گرامشی #ایدئولوگها
@cafe_andishe95
گیوم آپولینر
بخش2
☑️خوی دیکتاتور منشی تز آنها هم جالب توجه است چنانکه گرامشی انتظار دارد مدارس به آموزش ایده های کمونیستی مورد علاقه او بپردازند و تز انقلاب را از کودکی در ذهن مردم فرو کنند تا کودک از همان ابتدا فاقد تفکر انتقادی بزرگ شود و بدون چون و چرا به خواسته های ایدئولوژیک گردن نهد.زیرا در نبود آموزش ایدئولوژیک کمونیستی فرد ممکن است از خودش بپرسد چرا من باید تمام دستاورد پدران آزادیخواه خود را نفی کنم و اصلاحات معقول کم هزینه را پیشاپیش مردود شمارم تا تنها یک گزینه روبروی خود ببینم که آن هم فقط و فقط انقلاب است؟!
وی برای روشنفکران نیز چنین وظیفه ایی تعیین کرده که سلطۀ فرهنگ بورژوایی را پایان دهند.
در واقع از روشنفکر انتظار دارد یک ایدئولوژی زده باشد که ایده ضد تکثر و خشونتمحور کمونیستی را ترویج کند!
🔘ملیگرایی مدنی در چهارچوب دموکراسی برای یک ملت-دولت که اصولا با تز توسعه سیاسی هم راستا است و تقویت حس آن هیچ ایرادی ندارد و این سخن او باطل است.مصرفگرایی هم از مشکلات همه جوامع است با آموزش درست قابل بهبود است و نیازی به انقلاب ندارد و چیزی منحصر به بورژوازی هم نیست.در صورت فروپاشی سرمایه داری هم تضمینی برای محو مصرفگرایی نیست.
نفی رقابت اجتماعی هم در نزد گرامشی یعنی جامعه ایی راکد و بسته می طلبد که تک طبقه بوده و همه در سکونی جاودان امکان فراروی از وضع فعلی نداشته پس انگیزه ایی هم برای تلاش و خلاقیت برایش باقی نمی ماند.در رقابت آزاد عقاید باورها و تولیدات مادی و معنویست که امکان توسعه و پیشرفت و انگیزه آن ایجاد می شود.
رقابت ضامن پویایی جمع است.
هدف گذاری آرمانشهری مارکس جهتش براندازی تمام دستاوردهای بشری و ساختن جهانی نو است.وعده بهشت بر روی زمینی که هرگز پتانسیل تحقق آن را ندارد به ذات خیانت به امید شخاص است.
وقتی تکثرگرایی و پلورالیسم امروزه برای پیشرفت جامعه ضروری شده و کلید فهم مناسبات جامعه آزاد مدرن را به دست می دهد،عدم رقابت پذیری یعنی نبود شهامت مواجهه با نیروی مخالف و نبود اپوزیسیونِ فعال صاحب حق یعنی فساد روز افزون.ایده وحدت بخش و همگن ساز کمونیسم با محوریت زدودن طبقات ناچار به دیکتاتوری و زور متکی خواهد بود چون هر نابگرایی برای بقا ناچار است عناصر غیر مطللوب را شناسایی و حذف کند در غیر این صورت دیگر ناب باقی نمی ماند.بی طبقه بودن مستلزم جلوگیری از بالاتر و فروتر رفتن از طراز مورد نظر ایدئولوگها است پس با سرکوب و حذف عجین است.حذف و زدایش ادامه می یابد تا زمانی که دیکتاتور می ماند و عناصر زبون فرمانبردار.پس آرمانشهر گرایی مارکس درون خود نطفه دیکتاتوری را می پروراند و تاریخی ضد آزادی را قابلگی میکند که خودرا نابود میکند.
جمعگرایی خصلت بشر پیش مدرن در قالب امت مسیحی یا مسلمان بود و فردگرایی مدرن فریاد بلند اعتراض بشر سرکوب شده در تمام اعصار بود.با رنسانس بود که دیگر میکلانژ خود را به عنوان برۀ خدا یا دست ورزی که در خدمت دین قرار دارد نمی خواهد او اثرش را با افتخار امضا میزند و میگوید این منم انسان،فردی نابغه و مختص به خود.
پس از آن تاریخ،بشر بر محور فردگرایی و اومانیسم افتاد و بازگشت به جمعگرایی برایش فاجعه بزرگی است.
◻️به عبارتی واکنش برگشت پذیر نیست و فردی که فردگرایی را درک کرده و مزایای آن را چشیده دیگر نمیتوان بازگرداند.عقربه ساعت تاریخ را با هیچ ایدئولوژی نمی توان به عقب هل داد.!
👤مانیفست فردگرایی که از رنسانس نوشته شده ، بر مانیفست کمونیستی تفوق تاریخی خود را دیکته کرده است.
#نقد_کمونیسم #گرامشی #ایدئولوگها
@cafe_andishe95
🔴«مارکس، موسی و ده فرمان سوسیالیستی»🔴
☭☭☭
📍ژول مونِرو، جامعهشناس و فیلسوف فرانسوی، کتابی با عنوان جامعهشناسی کمونیسم (۱۹۴۹) دارد که با چنین جملۀ نامنتظرهای شروع میشود: «کمونیسم اسلام قرن بیستم است.» اینکه چرا مونرو کمونیسم را با اسلام مقایسه میکند بماند؛ مسئله در اینجا نفس چنین قیاسی است. بسیاری بودند که به کمونیسم (به عنوان فرآوردۀ نهایی مارکسیسم) به منزلۀ نوعی دین مینگریستند. یکی از رنگیترین و روشنترین توصیفات را در این باره از قضا دشمن شمارۀ یک کمونیسم، یعنی هیتلر، در یک سخنرانی بیان کرده است. هیتلر این سخنرانی را یک سال پیش از به قدرت رسیدن، در برابر صنعتگران بزرگ آلمانی انجام میداد و میکوشید دل آنها را به دست آورد. او تعابیر عجیب و جالبی دربارۀ کمونیسم (بولشویسم)، انقلاب روسیه و لنین به کار میبرد. چنین میگوید:
«بولشویسم، اگر مسیرش متوقف نشود، جهان را دستخوش همان دگرگونی کاملی خواهد کرد که زمانی مسیحیت کرده بود. سیصد سال بعد دیگر نخواهند گفت: قضیه [ی بولشویسم] در اینجا تنها نوعی ایدۀ نوین تولید است. سیصد سال بعد شاید دیگر [همه] فهمیده باشند که قضیه یک دین جدید است! دینی که بر پایۀ متفاوتی استوار است. سیصد سال بعد، اگر این فرایند همچنان تداوم یابد، به لنین نه تنها به عنوان [رهبر] انقلابیِ سال ۱۹۱۷، بلکه به عنوان پایهگذار یک آموزۀ جهانی نو و با تقدسی شاید مانند بودا خواهند نگریست. دیگر نمیتوان جهان امروز را بدون این پدیدۀ مهیب تصور کرد...»
او کمونیسم را «دینی جدید» میانگارد، مانند مسیحیت؛ و لنین را بودایی جدید! این نگرشی نبود که از ذهن خود هیتلر تراویده باشد، بلکه از دیگر همعصرانش به او رسیده بود. اما نکته اینجاست که همگان کمونیسم/مارکسیسم را آیینی الحادی میدانند. یکی از دشمنان اصلی کمونیستها دینداران و روحانیان ــ کلیساها و کشیشان ــ بودند. حتی دستگاه پاپ که سر سازگاری با دنیای سیاسی مدرن نداشت، اوایل قرن بیستم برای مقابله با سوسیالیسم/مارکسیسم تغییر رویه داد و به هواداری از اندیشههای اجتماعی (سوسیال) روی آورد (احزاب سوسیالمسیحی ریشه در همین نگرش دارند). یا در ایران ما، جز مقاطعی بسیار گذرا، روحانیان و دینداران در رویارویی با کمونیستها (تودهایها) ــ به دلیل ملحد بودنشان ــ لحظهای تردید نمیکردند. اما خاستگاه دینستیزی مارکسیسم کجاست؟
🔘اصل دینستیزی مارکسیسم در این تعبیر مارکس بیان شده است: «دین افیون تودههاست» (که البته ترجمۀ دقیقی نیست). این تعبیر مارکس در ایران عموماً درست فهمیده نشده و تصور میشود «افیون» به معنای چیزی ویرانگر است. افیون در اینجا در واقع به معنای «واقعیتی متوهمانه» و «سرخوشی پوچ و دروغین» است. بگذارید بگویم این جملۀ مارکس کجا آمده است: او در مقدمۀ کتابِ «نقد فلسفۀ حق هگل» دین را نقد میکند و چنین میگوید: «... دین آهِ برآمده از نهاد موجودِ بهتنگآمده است، قلب دنیایی بیقلب است، روح وضعیتهایی بیروح است. دین افیون خلق [= مردم] است. برچیدن دین به منزلۀ نیکبختی متوهمانۀ خلق، برای طلبیدن نیکبختی واقعی اوست. تلاش برای برچیدن توهمات دربارۀ وضعیت او، به معنای تلاش برای برچیدن وضعیتی است که محتاج این توهمات است. بنابراین نقد دین در اساس نقد رنجستانی [= دنیای پردرد و رنجی] است که هالۀ قدسیاش دین است.»
همین تعابیر نشان میدهد مارکس دین را تقدسبخشی به رنج، و روح بخشیدن به زندگی میداند (البته از نوع متوهمانه). از دیگر سو، بر خلاف دیگر منتقد دین آن دوران، یعنی لودویگ فویرباخ، مارکس دین را اصلاً امری شخصی نمیداند، بلکه آن را دارای سازوکار و سرشتی سیاسیـاجتماعی میانگارد. بنابراین مارکس دین را نفی میکند چون آن را باعث انحراف ذهن و روان جامعه از ریشۀ درد و رنجش میداند. (اتفاقاً خطای مارکس همین بود که دین را ساختهای صرفاً اجتماعی دانست که در نتیجه همۀ افراد بدون آن هم میتوانند سر کنند.)
اما پس چرا مخالفان مارکس خود او را موسایی جدید، لنین را بودایی جدید، مارکسیسم را اسلام یا مسیحیتی جدید میدانستند؟ از قضا چیزی نگذشت که مخالفان مارکس جهانبینی و ایدئولوژی برآمده از اندیشهها و آثار او را چیزی بسیار خطرناکتر از «افیون تودهها» میدانستند. اگر دین با آن تعریفی که مارکس میگفت، توهمی بود برای هضم و فراموشی واقعیت، جهانبینی کمونیستیِ برآمده از مارکسیسم «نابودکنندۀ واقعیت» بود. واقعیت را از اساس ریشهکن میکرد تا واقعیتی «نو» پدید آورد که مانند عصری آخرالزمانی تا ابد بر بشریت حاکم شود. آنچه مارکس آورد، دینی ماتریالیستیـسکولار بود که در آن، منبع «وحی» جای خود را به «سوسیالیسم علمی» داده بود. اما نتیجۀ نهایی چیزی مگر آیینی سکولار نبود، عجیب نیست که قدیسان این آیین، کسانی چون لنین و استالین و مائو از کار درآمدند...
مهدی تدینی
#نقد_کمونیسم
☭☭☭☭☭
@cafe_andishe95
☭☭☭
📍ژول مونِرو، جامعهشناس و فیلسوف فرانسوی، کتابی با عنوان جامعهشناسی کمونیسم (۱۹۴۹) دارد که با چنین جملۀ نامنتظرهای شروع میشود: «کمونیسم اسلام قرن بیستم است.» اینکه چرا مونرو کمونیسم را با اسلام مقایسه میکند بماند؛ مسئله در اینجا نفس چنین قیاسی است. بسیاری بودند که به کمونیسم (به عنوان فرآوردۀ نهایی مارکسیسم) به منزلۀ نوعی دین مینگریستند. یکی از رنگیترین و روشنترین توصیفات را در این باره از قضا دشمن شمارۀ یک کمونیسم، یعنی هیتلر، در یک سخنرانی بیان کرده است. هیتلر این سخنرانی را یک سال پیش از به قدرت رسیدن، در برابر صنعتگران بزرگ آلمانی انجام میداد و میکوشید دل آنها را به دست آورد. او تعابیر عجیب و جالبی دربارۀ کمونیسم (بولشویسم)، انقلاب روسیه و لنین به کار میبرد. چنین میگوید:
«بولشویسم، اگر مسیرش متوقف نشود، جهان را دستخوش همان دگرگونی کاملی خواهد کرد که زمانی مسیحیت کرده بود. سیصد سال بعد دیگر نخواهند گفت: قضیه [ی بولشویسم] در اینجا تنها نوعی ایدۀ نوین تولید است. سیصد سال بعد شاید دیگر [همه] فهمیده باشند که قضیه یک دین جدید است! دینی که بر پایۀ متفاوتی استوار است. سیصد سال بعد، اگر این فرایند همچنان تداوم یابد، به لنین نه تنها به عنوان [رهبر] انقلابیِ سال ۱۹۱۷، بلکه به عنوان پایهگذار یک آموزۀ جهانی نو و با تقدسی شاید مانند بودا خواهند نگریست. دیگر نمیتوان جهان امروز را بدون این پدیدۀ مهیب تصور کرد...»
او کمونیسم را «دینی جدید» میانگارد، مانند مسیحیت؛ و لنین را بودایی جدید! این نگرشی نبود که از ذهن خود هیتلر تراویده باشد، بلکه از دیگر همعصرانش به او رسیده بود. اما نکته اینجاست که همگان کمونیسم/مارکسیسم را آیینی الحادی میدانند. یکی از دشمنان اصلی کمونیستها دینداران و روحانیان ــ کلیساها و کشیشان ــ بودند. حتی دستگاه پاپ که سر سازگاری با دنیای سیاسی مدرن نداشت، اوایل قرن بیستم برای مقابله با سوسیالیسم/مارکسیسم تغییر رویه داد و به هواداری از اندیشههای اجتماعی (سوسیال) روی آورد (احزاب سوسیالمسیحی ریشه در همین نگرش دارند). یا در ایران ما، جز مقاطعی بسیار گذرا، روحانیان و دینداران در رویارویی با کمونیستها (تودهایها) ــ به دلیل ملحد بودنشان ــ لحظهای تردید نمیکردند. اما خاستگاه دینستیزی مارکسیسم کجاست؟
🔘اصل دینستیزی مارکسیسم در این تعبیر مارکس بیان شده است: «دین افیون تودههاست» (که البته ترجمۀ دقیقی نیست). این تعبیر مارکس در ایران عموماً درست فهمیده نشده و تصور میشود «افیون» به معنای چیزی ویرانگر است. افیون در اینجا در واقع به معنای «واقعیتی متوهمانه» و «سرخوشی پوچ و دروغین» است. بگذارید بگویم این جملۀ مارکس کجا آمده است: او در مقدمۀ کتابِ «نقد فلسفۀ حق هگل» دین را نقد میکند و چنین میگوید: «... دین آهِ برآمده از نهاد موجودِ بهتنگآمده است، قلب دنیایی بیقلب است، روح وضعیتهایی بیروح است. دین افیون خلق [= مردم] است. برچیدن دین به منزلۀ نیکبختی متوهمانۀ خلق، برای طلبیدن نیکبختی واقعی اوست. تلاش برای برچیدن توهمات دربارۀ وضعیت او، به معنای تلاش برای برچیدن وضعیتی است که محتاج این توهمات است. بنابراین نقد دین در اساس نقد رنجستانی [= دنیای پردرد و رنجی] است که هالۀ قدسیاش دین است.»
همین تعابیر نشان میدهد مارکس دین را تقدسبخشی به رنج، و روح بخشیدن به زندگی میداند (البته از نوع متوهمانه). از دیگر سو، بر خلاف دیگر منتقد دین آن دوران، یعنی لودویگ فویرباخ، مارکس دین را اصلاً امری شخصی نمیداند، بلکه آن را دارای سازوکار و سرشتی سیاسیـاجتماعی میانگارد. بنابراین مارکس دین را نفی میکند چون آن را باعث انحراف ذهن و روان جامعه از ریشۀ درد و رنجش میداند. (اتفاقاً خطای مارکس همین بود که دین را ساختهای صرفاً اجتماعی دانست که در نتیجه همۀ افراد بدون آن هم میتوانند سر کنند.)
اما پس چرا مخالفان مارکس خود او را موسایی جدید، لنین را بودایی جدید، مارکسیسم را اسلام یا مسیحیتی جدید میدانستند؟ از قضا چیزی نگذشت که مخالفان مارکس جهانبینی و ایدئولوژی برآمده از اندیشهها و آثار او را چیزی بسیار خطرناکتر از «افیون تودهها» میدانستند. اگر دین با آن تعریفی که مارکس میگفت، توهمی بود برای هضم و فراموشی واقعیت، جهانبینی کمونیستیِ برآمده از مارکسیسم «نابودکنندۀ واقعیت» بود. واقعیت را از اساس ریشهکن میکرد تا واقعیتی «نو» پدید آورد که مانند عصری آخرالزمانی تا ابد بر بشریت حاکم شود. آنچه مارکس آورد، دینی ماتریالیستیـسکولار بود که در آن، منبع «وحی» جای خود را به «سوسیالیسم علمی» داده بود. اما نتیجۀ نهایی چیزی مگر آیینی سکولار نبود، عجیب نیست که قدیسان این آیین، کسانی چون لنین و استالین و مائو از کار درآمدند...
مهدی تدینی
#نقد_کمونیسم
☭☭☭☭☭
@cafe_andishe95
👍1
◼️ما در اجتماعی زندگی میکنیم که در آن جایی برای آزادمردان نیست.
تنها کشیشانی در امانند که مذهب را به خدمت حکومت و بانک بگمارند و هنرمندانی که هنر خود را بفروشند و حکیمانی که با دانش خود سوداگری کنند. بقیه هم هر قدر که معدود باشند به زندان میافتند، تبعید میشوند و تحت نظر قرار میگیرند، مشروط بر اینکه مامور حاکم بنا به مقتضیات، سرشان را بیصدا زیر آب نکند.
📚نان و شراب-اینیاتسیو سیلونه
=============
🎨نقاشی:سومِ ماه می 1808
اثر فرانسیسکو گویا-مربوط به سال 1814
( اعدام گروهیِ مردم شورشی مادرید توسط سربازان فرانسوی در زمان ناپلئون اول)
@cafe_andishe95
تنها کشیشانی در امانند که مذهب را به خدمت حکومت و بانک بگمارند و هنرمندانی که هنر خود را بفروشند و حکیمانی که با دانش خود سوداگری کنند. بقیه هم هر قدر که معدود باشند به زندان میافتند، تبعید میشوند و تحت نظر قرار میگیرند، مشروط بر اینکه مامور حاکم بنا به مقتضیات، سرشان را بیصدا زیر آب نکند.
📚نان و شراب-اینیاتسیو سیلونه
=============
🎨نقاشی:سومِ ماه می 1808
اثر فرانسیسکو گویا-مربوط به سال 1814
( اعدام گروهیِ مردم شورشی مادرید توسط سربازان فرانسوی در زمان ناپلئون اول)
@cafe_andishe95
📕 "تئولوژی" عبارت است از فهمِ آرزومندانهی جهان؛ "یعنی فهم جهان، آنگونه که آدمی خود میخواهد و نه آنگونه که جهان هست."
"تفکر تئولوژیک" برای جهان طرحی را مفروض میگیرد و این طرح را بهمنزلهی "طرح پیشین الهی" تلقی میکند؛ آنچنان که گویی تمامی جهان و سراسر تاریخ، از صبح ازل تا شام ابد بر اساس این طرح مفروض الهی حرکت و سیر میکند.
نظامهای تئولوژیک، علیرغم آسیبهای نظری فراوانشان در کسب "شناخت و معرفت صحیح جهان"، حاصل یک "ضرورت انسانی" هستند. این ضرورت از این حقیقت بر میخیزد که اکثر انسانها، حتا بسیاری از متفکران، تحمل روریایی با جهان و "وجود فینفسه" را ندارند. لذا جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که خواهانند، میفهمند. مواجهه با "وجود فی نفسه" و جهان همانگونه که هست، شجاعت و قدرت سرشاری را میطلبد که غالباً خارج از توانمندیهای آدمی است.
بیژن عبدالکریمی -پایانِ تئولوژی
@cafe_andishe95
"تفکر تئولوژیک" برای جهان طرحی را مفروض میگیرد و این طرح را بهمنزلهی "طرح پیشین الهی" تلقی میکند؛ آنچنان که گویی تمامی جهان و سراسر تاریخ، از صبح ازل تا شام ابد بر اساس این طرح مفروض الهی حرکت و سیر میکند.
نظامهای تئولوژیک، علیرغم آسیبهای نظری فراوانشان در کسب "شناخت و معرفت صحیح جهان"، حاصل یک "ضرورت انسانی" هستند. این ضرورت از این حقیقت بر میخیزد که اکثر انسانها، حتا بسیاری از متفکران، تحمل روریایی با جهان و "وجود فینفسه" را ندارند. لذا جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که خواهانند، میفهمند. مواجهه با "وجود فی نفسه" و جهان همانگونه که هست، شجاعت و قدرت سرشاری را میطلبد که غالباً خارج از توانمندیهای آدمی است.
بیژن عبدالکریمی -پایانِ تئولوژی
@cafe_andishe95
🔆ولتر نابغۀ روشنگری🔅
📃ولتر بانام اصلی (فرانسوا ماری آروئه) ۲۱ نوامبر ۱۶۹۴ در پاریس متولد گردید. او از نامدارترین فیلسوفان و نویسندگان فرانسوی عصر روشنگری است. شهرت او به خاطر ذکاوت خارقالعادهاش، مخالفتهایش با کلیسای کاتولیک، حمایتش از آزادی مذهب، آزادی بیان و جدایی دین از سیاست و شجاعتش در بیان نظریات بیپرده است. تمام شور زندگی او در جستجوی عدالت بود. ولتر در تمام سبکهای ادبی و نوشتاری ازجمله نمایشنامه، شعر، رمان، مقاله و نوشتههای تاریخی و علمی دست داشت. او بیش از ۲۰ هزار نامه و بیش از ۲ هزار کتاب و کتابچه نوشت. او مانند بسیاری از متفکران عصر روشنگری دئیست بود و در آثارش اغلب بهنقد عدم مدارا، تعصب مذهبی و ساختار قدرت در فرانسهی عصر خود میپرداخت.
ولتر در سال ۱۷۱۵ اشعاری بر ضد فیلیپ دوم از خاندان اورلئان سرود که باعث زندانی شدن او در باستیل شد. در ایام زندان نام مستعار ولتر را برای خود برگزید. مدت یازده ماه در زندان بود اما با تلاش دوستان و هوادارانش رهایی یافت. در زندان به قدری ضعیف شده بود که دیگر به آدم شباهت نداشت، درعینحال از استحکام و مقاومت روحی برخوردار بود. پس از مدتی سلامت خود را بازیافت و بیپرواتر از گذشته به جنگ مخالفان آزادی و بیداری حرکت کرد. حکام فرانسه نیز به او اهانت کردند و حتی تا آنجا پیشروی کردند که به وی تهمت بدبینی زدند و اوباش را به جان وی انداختند. در همین زمان، آدریان لوکورور هنرپیشهی معروف تئاتر در بستر مرگ آرمید. به سنت مسیحیان، کشیشی را به بالین وی آوردند، اما کشیش برخلاف آئین عیسی مسیح با اینکه خود را نماینده خدای رحمان و رحیم تصور میکرد، نهتنها از این بانوی هنرمند دلجویی نکرد، بلکه با غرور خشونتآمیزی، هنرپیشگی را حرفهای ننگین شمرد و از او استغفار خواست. وقتی با افکار او مواجه شد، با خشم او را ترک کرد و به تحریک کلیسا، پلیس از دفن او خوداری کرد و جسدش را با آهک و زباله سوزاندند و بر گرمی بازار کلیسا افزودند. ولتر که خود شاهد این رویداد بود، چون یکباره آتش شد. بر حکومت و کلیسا این دو متحد قدیمی حملهور شد و خطاب به مردم گفت: «کسی که میگوید: با من همعقیده شو وگرنه خدا تو را لعن خواهد کرد، به کسی میماند که به من میگوید: با من همعقیده شو وگرنه تو را خواهم کشت.» حکمرانان فرانسه که نتوانستند گفتار نیشدار ولتر را تحمل کنند، او را برای بار دوم زندانی کردند و سپس از خاک فرانسه بیرون راندند. ولتر در سال ۱۷۲۶ رهسپار انگلیس شد.
ولتر در سال ۱۷۲۳ منظومهی آنریاد را که دربارهی سلطنت هانری چهارم بود انتشار داد و در ۱۷۲۴ نمایشی را در پاریس روی صحنه برد. در سال ۱۷۲۵ مجبور شد پاریس را ترک گفته و به انگلستان برود. در این زمان بود که با چند تن از شعرای انگلیسی آشنا گشت و مقالاتی به زبان انگلیسی منتشر کرد. وی به سال ۱۷۲۹ به پاریس مراجعت کرد و تراژدی بروتوس را نگاشت و در سال ۱۷۴۸ نمایشنامهی سمیرامیس را بهقصد رقابت با کرهبیون حریف خود نوشت و در سال ۱۷۵۹ کتابی بانام سادهدل به چاپ رساند که در اروپا بسیار محبوب شد. در سال ۱۷۷۶ به انتقاد از آثار شکسپیر پرداخت و قطعات ایرن و آگاتوکل در آن زمان نگاشته شده است.
📗در سال ۱۷۳۴ میلادی، ولتر پس از سوزانده شدن کتاب «نامههای فلسفی انگلیسی» بار دیگر از کشور گریخت. وی به عمارتی در منطقهای مرزی به نام Chateau de Cirey رفت. در آنجا با امیل دوشاتل که همسر مارکوئیز صاحب آن عمارت بود و ۱۲ سال از او کوچکتر بود وارد رابطه شد. رابطه عشقی روشنفکری آنها ۱۶ سال طول کشید. آن دو باهم ۲۱ هزار جلد کتاب جمعآوری و مطالعه کردند که در نوع خود بیسابقه است. شرح این عشق در کتاب «ولتر عاشق» از Nancy Mitford آمده است.
⏱سرانجام ولتر در ۳۰ مه ۱۷۷۸ بدرود زندگی گفت. به دلیل عقاید ضد کلیسایی ولتر مقامهای کلیسا قصد داشتند او را از آیین خاکسپاری مسیحی محروم سازند. به همین دلیل بلافاصله پس از مرگ دوستانش جنازه او را به کلیسایی محلی منتقل کرده و بهسرعت آداب خاکسپاری مسیحی را بهصورت کامل اجرا نمودند. ساعت ۱۱ شب و در سایه تردستی کشیش مهربانی به نام «مینگو» جسدش، شبانه و مخفیانه در صومعه «سلی یر» به خاک سپرده میشود، در حقیقت جسدش در خفا پایتخت را ترک میکند. فرمان ممنوعیت مراسم مذهبی خاکسپاری ولتر پس از اجرای مراسم به این کلیسای محلی رسید. پس از انقلاب فرانسه، در سال ۱۷۹۱ بقایای جسد ولتر به پاریس منتقل و باشکوه تشییع شد. در سال ۱۷۹۱ مجمع ملی انقلاب پیروزمند فرانسه لویی شانزدهم را مجبور کرد اجازه دهد جسد ولتر به پانتئون آورده شود. روی سنگقبر ولتر این عبارت نوشتهشده است «در اینجا ولتر آرمیده است».
@cafe_andishe95
📃ولتر بانام اصلی (فرانسوا ماری آروئه) ۲۱ نوامبر ۱۶۹۴ در پاریس متولد گردید. او از نامدارترین فیلسوفان و نویسندگان فرانسوی عصر روشنگری است. شهرت او به خاطر ذکاوت خارقالعادهاش، مخالفتهایش با کلیسای کاتولیک، حمایتش از آزادی مذهب، آزادی بیان و جدایی دین از سیاست و شجاعتش در بیان نظریات بیپرده است. تمام شور زندگی او در جستجوی عدالت بود. ولتر در تمام سبکهای ادبی و نوشتاری ازجمله نمایشنامه، شعر، رمان، مقاله و نوشتههای تاریخی و علمی دست داشت. او بیش از ۲۰ هزار نامه و بیش از ۲ هزار کتاب و کتابچه نوشت. او مانند بسیاری از متفکران عصر روشنگری دئیست بود و در آثارش اغلب بهنقد عدم مدارا، تعصب مذهبی و ساختار قدرت در فرانسهی عصر خود میپرداخت.
ولتر در سال ۱۷۱۵ اشعاری بر ضد فیلیپ دوم از خاندان اورلئان سرود که باعث زندانی شدن او در باستیل شد. در ایام زندان نام مستعار ولتر را برای خود برگزید. مدت یازده ماه در زندان بود اما با تلاش دوستان و هوادارانش رهایی یافت. در زندان به قدری ضعیف شده بود که دیگر به آدم شباهت نداشت، درعینحال از استحکام و مقاومت روحی برخوردار بود. پس از مدتی سلامت خود را بازیافت و بیپرواتر از گذشته به جنگ مخالفان آزادی و بیداری حرکت کرد. حکام فرانسه نیز به او اهانت کردند و حتی تا آنجا پیشروی کردند که به وی تهمت بدبینی زدند و اوباش را به جان وی انداختند. در همین زمان، آدریان لوکورور هنرپیشهی معروف تئاتر در بستر مرگ آرمید. به سنت مسیحیان، کشیشی را به بالین وی آوردند، اما کشیش برخلاف آئین عیسی مسیح با اینکه خود را نماینده خدای رحمان و رحیم تصور میکرد، نهتنها از این بانوی هنرمند دلجویی نکرد، بلکه با غرور خشونتآمیزی، هنرپیشگی را حرفهای ننگین شمرد و از او استغفار خواست. وقتی با افکار او مواجه شد، با خشم او را ترک کرد و به تحریک کلیسا، پلیس از دفن او خوداری کرد و جسدش را با آهک و زباله سوزاندند و بر گرمی بازار کلیسا افزودند. ولتر که خود شاهد این رویداد بود، چون یکباره آتش شد. بر حکومت و کلیسا این دو متحد قدیمی حملهور شد و خطاب به مردم گفت: «کسی که میگوید: با من همعقیده شو وگرنه خدا تو را لعن خواهد کرد، به کسی میماند که به من میگوید: با من همعقیده شو وگرنه تو را خواهم کشت.» حکمرانان فرانسه که نتوانستند گفتار نیشدار ولتر را تحمل کنند، او را برای بار دوم زندانی کردند و سپس از خاک فرانسه بیرون راندند. ولتر در سال ۱۷۲۶ رهسپار انگلیس شد.
ولتر در سال ۱۷۲۳ منظومهی آنریاد را که دربارهی سلطنت هانری چهارم بود انتشار داد و در ۱۷۲۴ نمایشی را در پاریس روی صحنه برد. در سال ۱۷۲۵ مجبور شد پاریس را ترک گفته و به انگلستان برود. در این زمان بود که با چند تن از شعرای انگلیسی آشنا گشت و مقالاتی به زبان انگلیسی منتشر کرد. وی به سال ۱۷۲۹ به پاریس مراجعت کرد و تراژدی بروتوس را نگاشت و در سال ۱۷۴۸ نمایشنامهی سمیرامیس را بهقصد رقابت با کرهبیون حریف خود نوشت و در سال ۱۷۵۹ کتابی بانام سادهدل به چاپ رساند که در اروپا بسیار محبوب شد. در سال ۱۷۷۶ به انتقاد از آثار شکسپیر پرداخت و قطعات ایرن و آگاتوکل در آن زمان نگاشته شده است.
📗در سال ۱۷۳۴ میلادی، ولتر پس از سوزانده شدن کتاب «نامههای فلسفی انگلیسی» بار دیگر از کشور گریخت. وی به عمارتی در منطقهای مرزی به نام Chateau de Cirey رفت. در آنجا با امیل دوشاتل که همسر مارکوئیز صاحب آن عمارت بود و ۱۲ سال از او کوچکتر بود وارد رابطه شد. رابطه عشقی روشنفکری آنها ۱۶ سال طول کشید. آن دو باهم ۲۱ هزار جلد کتاب جمعآوری و مطالعه کردند که در نوع خود بیسابقه است. شرح این عشق در کتاب «ولتر عاشق» از Nancy Mitford آمده است.
⏱سرانجام ولتر در ۳۰ مه ۱۷۷۸ بدرود زندگی گفت. به دلیل عقاید ضد کلیسایی ولتر مقامهای کلیسا قصد داشتند او را از آیین خاکسپاری مسیحی محروم سازند. به همین دلیل بلافاصله پس از مرگ دوستانش جنازه او را به کلیسایی محلی منتقل کرده و بهسرعت آداب خاکسپاری مسیحی را بهصورت کامل اجرا نمودند. ساعت ۱۱ شب و در سایه تردستی کشیش مهربانی به نام «مینگو» جسدش، شبانه و مخفیانه در صومعه «سلی یر» به خاک سپرده میشود، در حقیقت جسدش در خفا پایتخت را ترک میکند. فرمان ممنوعیت مراسم مذهبی خاکسپاری ولتر پس از اجرای مراسم به این کلیسای محلی رسید. پس از انقلاب فرانسه، در سال ۱۷۹۱ بقایای جسد ولتر به پاریس منتقل و باشکوه تشییع شد. در سال ۱۷۹۱ مجمع ملی انقلاب پیروزمند فرانسه لویی شانزدهم را مجبور کرد اجازه دهد جسد ولتر به پانتئون آورده شود. روی سنگقبر ولتر این عبارت نوشتهشده است «در اینجا ولتر آرمیده است».
@cafe_andishe95
👍2
🎙در سیاره کوچک مـــا،
'عـقـایـد'
بیشتر از طاعون و زلزله
موجب بلا شده است...
🎙اصل اساسی و مورد قبول سنا و مردم روم این جمله بود: «دغدغه خاطر بابت بی حرمتی نسبت به خدایان، تنها از آن خدایان است».
🎙آنکه انتظار دارد هر چهار فصل سال بهار باشد، نه خود را میشناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را.
ولتر
@cafe_andishe95
'عـقـایـد'
بیشتر از طاعون و زلزله
موجب بلا شده است...
🎙اصل اساسی و مورد قبول سنا و مردم روم این جمله بود: «دغدغه خاطر بابت بی حرمتی نسبت به خدایان، تنها از آن خدایان است».
🎙آنکه انتظار دارد هر چهار فصل سال بهار باشد، نه خود را میشناسد، نه طبیعت را و نه زندگی را.
ولتر
@cafe_andishe95
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یکصد و چهاردهمین سالروز صدور فرمان مشروطیت فرخنده باد.
و امروز هم ما نه انقلاب سرخ میخواهیم و نه استبداد سیاه!
#مشروطه_راه_نجات ایران است.
بازگشت به نظام عقل و عرف و آزادی!
۵۰ سال شکوه پهلوی و بازیابی عظمت ایران در این ۵۰ سال تجربه ی زیسته ی ما در این نظام مدرن است.
@cafe_andishe95
و امروز هم ما نه انقلاب سرخ میخواهیم و نه استبداد سیاه!
#مشروطه_راه_نجات ایران است.
بازگشت به نظام عقل و عرف و آزادی!
۵۰ سال شکوه پهلوی و بازیابی عظمت ایران در این ۵۰ سال تجربه ی زیسته ی ما در این نظام مدرن است.
@cafe_andishe95
⬛️آل احمد و جعلیات غربستیزانه و ارتجاعی⬛️
📍 جلال آل احمد در کتاب غرب زدگی خود راجع به اعدام شیخ فضل الله نوری چنین نوشته است:
"به هر صورت از آن روز بود که نقش غرب زدگی را همچون داغی بر پیشانی ما زدند. و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار، همچون پرچمی می دانم که به علامت استیلای غرب زدگی پس از دویست سال بر بام سرای این مملکت افراشته شد."
📄این نتیجه گیری غلط جلال را با آب و تاب در کتاب های درسی به خورد دانش آموزان این مملکت می دهند و گناه بردار کردن شیخ فضل الله را به گردن غرب زدگان می اندازند بگذریم که خود واژه غرب زدگی نیز اصطلاحی "من در آوردی" و تعریف نشده است که می توان آن را همچون برچسبی بر پیشانی هر شخص و جریانی چسباند.
⤵️این واژه من در آوردی از ابداعات سید احمد مهینی یزدی معروف به احمد فردید بود که خود، شیفته ی مارتین هایدگر فیلسوف نازی آلمان هیتلری بود. فردید بین فلسفه پدیدار شناختی هایدگر و عرفان ابن عربی وجه مشترک پیدا می کرد!
📄داستان شیخ فضل الله نوری اما داستان دیگری است. شیخ فضل الله که در ابتدای انقلاب مشروطه در کنار سید عبدالله بهبهانی و سید کاظم طباطبایی قرار داشت بعدا با سید عبدالله بهبهانی اختلاف پیدا کرد و مشروطه را ضد دین تلقی کرد و مشروطه خواهان را مهدورالدم خواند!
محمد علی شاه قاجار هم که با برقراری مشروطه حکومت بی قید و شرط پادشاهی خود را در محدودیت می دید از فتوای شیخ فضل الله و چند تن از امام جمعه های همگام با وی استقبال کرد و کودتایی را سازماندهی کرد که حاصل آن به توپ بستن مجلس و اعدام بسیاری از مشروطه خواهان بود که شیخ آنها را مهدورالدم خوانده بود.
کودتای محمدعلی شاه که شکست خورد شیخ فضل الله به عنوان تئوریسین شرعی کودتا محاکمه و اعدام شد اما نکته مهم این است که در این محاکمه و اعدام هم " غرب زده ها" نقش اصلی را نداشتند بلکه این ماجرا توسط خود روحانیون کارگردانی می شد!
مکاتبات بین سید عبدالله طباطبایی و سید کاظم طباطبایی با علمای نجف باعث شد که مراجع تقلید نجف معروف به آیات ثلاث در تلگرافی که در تاریخ ۲۹ ذیقعده ۱۳۲۵ هجری قمری فرستادند شیخ فضل الله نوری را "مفسد" اعلام کنند! حکم مفسد بودن شیخ فضل الله امضای آیت الله العظمی محمد حسین نجل میرزا خلیل، آیت الله العظمی محمد کاظم خراسانی و آیت الله العظمی عبدالله مازندرانی را دارد!
قاضی دادگاهی که شیخ فضل الله را محاکمه و به اعدام محکوم کرد "شیخ ابراهیم زنجانی" بود. این مرد بیست سال در حوزه علمیه نجف علوم دینی خوانده بود و شاگرد آخوند خراسانی، شیخ محمد لاهیجی و حاجی میرزا خلیل بود
این که اعدام شیخ فضل الله نوری اقدامی غلط بوده یک مساله است و این که این کار غلط را به گردن کسانی غیر از آمرین و عاملین آن بیاندازیم امر دیگری است. بحث درست و غلط بودن این اقدام یک بحث تحلیلی و حقوقی است که هر فرد و جریانی بسته به گرایش سیاسی و فلسفی خود می تواند رأیی متفاوت داشته باشد اما این که این اقدام را از دوش کارگردانان اصلی آن برداریم و به دوش دیگران بیاندازیم تحریف تاریخ است و تحریف تاریخ در سطح کلان و اجتماعی باعث افکار بیمارگونه، تصمیمات غلط و حرکت های اجتماعی بیمار می شود.
م.سرگلزایی
@cafe_andishe95
📍 جلال آل احمد در کتاب غرب زدگی خود راجع به اعدام شیخ فضل الله نوری چنین نوشته است:
"به هر صورت از آن روز بود که نقش غرب زدگی را همچون داغی بر پیشانی ما زدند. و من نعش آن بزرگوار را بر سر دار، همچون پرچمی می دانم که به علامت استیلای غرب زدگی پس از دویست سال بر بام سرای این مملکت افراشته شد."
📄این نتیجه گیری غلط جلال را با آب و تاب در کتاب های درسی به خورد دانش آموزان این مملکت می دهند و گناه بردار کردن شیخ فضل الله را به گردن غرب زدگان می اندازند بگذریم که خود واژه غرب زدگی نیز اصطلاحی "من در آوردی" و تعریف نشده است که می توان آن را همچون برچسبی بر پیشانی هر شخص و جریانی چسباند.
⤵️این واژه من در آوردی از ابداعات سید احمد مهینی یزدی معروف به احمد فردید بود که خود، شیفته ی مارتین هایدگر فیلسوف نازی آلمان هیتلری بود. فردید بین فلسفه پدیدار شناختی هایدگر و عرفان ابن عربی وجه مشترک پیدا می کرد!
📄داستان شیخ فضل الله نوری اما داستان دیگری است. شیخ فضل الله که در ابتدای انقلاب مشروطه در کنار سید عبدالله بهبهانی و سید کاظم طباطبایی قرار داشت بعدا با سید عبدالله بهبهانی اختلاف پیدا کرد و مشروطه را ضد دین تلقی کرد و مشروطه خواهان را مهدورالدم خواند!
محمد علی شاه قاجار هم که با برقراری مشروطه حکومت بی قید و شرط پادشاهی خود را در محدودیت می دید از فتوای شیخ فضل الله و چند تن از امام جمعه های همگام با وی استقبال کرد و کودتایی را سازماندهی کرد که حاصل آن به توپ بستن مجلس و اعدام بسیاری از مشروطه خواهان بود که شیخ آنها را مهدورالدم خوانده بود.
کودتای محمدعلی شاه که شکست خورد شیخ فضل الله به عنوان تئوریسین شرعی کودتا محاکمه و اعدام شد اما نکته مهم این است که در این محاکمه و اعدام هم " غرب زده ها" نقش اصلی را نداشتند بلکه این ماجرا توسط خود روحانیون کارگردانی می شد!
مکاتبات بین سید عبدالله طباطبایی و سید کاظم طباطبایی با علمای نجف باعث شد که مراجع تقلید نجف معروف به آیات ثلاث در تلگرافی که در تاریخ ۲۹ ذیقعده ۱۳۲۵ هجری قمری فرستادند شیخ فضل الله نوری را "مفسد" اعلام کنند! حکم مفسد بودن شیخ فضل الله امضای آیت الله العظمی محمد حسین نجل میرزا خلیل، آیت الله العظمی محمد کاظم خراسانی و آیت الله العظمی عبدالله مازندرانی را دارد!
قاضی دادگاهی که شیخ فضل الله را محاکمه و به اعدام محکوم کرد "شیخ ابراهیم زنجانی" بود. این مرد بیست سال در حوزه علمیه نجف علوم دینی خوانده بود و شاگرد آخوند خراسانی، شیخ محمد لاهیجی و حاجی میرزا خلیل بود
این که اعدام شیخ فضل الله نوری اقدامی غلط بوده یک مساله است و این که این کار غلط را به گردن کسانی غیر از آمرین و عاملین آن بیاندازیم امر دیگری است. بحث درست و غلط بودن این اقدام یک بحث تحلیلی و حقوقی است که هر فرد و جریانی بسته به گرایش سیاسی و فلسفی خود می تواند رأیی متفاوت داشته باشد اما این که این اقدام را از دوش کارگردانان اصلی آن برداریم و به دوش دیگران بیاندازیم تحریف تاریخ است و تحریف تاریخ در سطح کلان و اجتماعی باعث افکار بیمارگونه، تصمیمات غلط و حرکت های اجتماعی بیمار می شود.
م.سرگلزایی
@cafe_andishe95
#توییت_خوان
"رژیم مشروطه برای ممالکی که از آن برخوردار هستند، نعمتی است که باید آن را مغتنم بشمارند آنهایی که از این رژیم برخوردار نیستند، قدر این نعمت گرانبهایی را که از آن محرومند بهتر احساس میکنند."
محمدرضاشاه پهلوی، شاهنشاه ایران - ۱۴ امرداد ۱۳۳۹
#مشروطه_راه_نجات
"رژیم مشروطه برای ممالکی که از آن برخوردار هستند، نعمتی است که باید آن را مغتنم بشمارند آنهایی که از این رژیم برخوردار نیستند، قدر این نعمت گرانبهایی را که از آن محرومند بهتر احساس میکنند."
محمدرضاشاه پهلوی، شاهنشاه ایران - ۱۴ امرداد ۱۳۳۹
#مشروطه_راه_نجات
⚖️⚔️مشروطیت ایدهای بود برای قید زدن بر لاحدی قدرت و اینکه چگونه دولت و قدرت از طریق آن محدود شود و حقوق نقش برجستهای در این محدودیت بازی میکند.
در اینجا باید بین ایده مشروطیت و دو مفهوم نزدیک با آن تفاوت گذاشت. نخست مفهوم دموکراسی است و دوم مفهوم لیبرالیسم. علت بررسی این دو مفهوم به این خاطر است که از آنجا که در ایران هرگز نظریه مشروطیت و اهداف آن تبیین نشده است، بسیاری از نویسندگان در توضیح و تفسیر مشروطیت ایران، مشروطیت را مترادف با دموکراسی و یا لیبرالیسم گرفتهاند. از اینرو از منظر این دو مفهوم به نقد مشروطیت در ایران نشستهاند و آن را ناکام دانستهاند، زیرا نتوانسته است به دموکراسی یا لیبرالیسم برسد.
در حالی که مشروطیت نقطه آغاز در تحدید قدرت لاحد است و در تطور تاریخی خود به این مفاهیم منجر میشود، نه اینکه در همان آغاز محدود کردنِ قدرت خودکامه، توهم پیدایش دموکراسی را داشته باشد.
به همین دلیل در اروپا نظریه مشروطیت ریشه در دوران سدههای میانه دارد، اما بعدها و با پیدایش مفهوم مدرن مشروطیت این مفهوم با مفاهیم جدیدی مثل لیبرالیسم و دموکراسی همزمان شد و به نوعی در سدههای نوزده و بیست در این دو مفهوم ادغام شد.
====================================
⚖️تدوین قانون اساسی بر روی صفحات کاغذ تنها بخشی از تدوین قانون اساسی است و بخش دیگر آن کوششهای مدنی در سطح قدرت و رابطه نیروهاست.
ویژگی حقوق اساسی نیز همین است که با گذشت زمان و روابط قدرت روز به روز کاملتر میشود. البته این به شرطی است که نیروهای حاضر در قدرت، نهادهای سیاسی، احزاب و سایر گروهها بتوانند به طرح ایدههای خود بپردازند و قانون اساسی را غنیتر کنند.
قانون اساسی چنانکه در ادامه خواهیم آورد همانند هر متن دیگری دارای نقائصی بود که رفع آن نیازمند گذشت زمان و تلاش نیروها بود.
📚خوانش حقوقی از انقلاب مشروطه ایران (تاریخ مفاهیم حقوق عمومی در ایران)، فردین مرادخانی، تهران، نشر میزان، ۱۳٩۶
@cafe_andishe95
در اینجا باید بین ایده مشروطیت و دو مفهوم نزدیک با آن تفاوت گذاشت. نخست مفهوم دموکراسی است و دوم مفهوم لیبرالیسم. علت بررسی این دو مفهوم به این خاطر است که از آنجا که در ایران هرگز نظریه مشروطیت و اهداف آن تبیین نشده است، بسیاری از نویسندگان در توضیح و تفسیر مشروطیت ایران، مشروطیت را مترادف با دموکراسی و یا لیبرالیسم گرفتهاند. از اینرو از منظر این دو مفهوم به نقد مشروطیت در ایران نشستهاند و آن را ناکام دانستهاند، زیرا نتوانسته است به دموکراسی یا لیبرالیسم برسد.
در حالی که مشروطیت نقطه آغاز در تحدید قدرت لاحد است و در تطور تاریخی خود به این مفاهیم منجر میشود، نه اینکه در همان آغاز محدود کردنِ قدرت خودکامه، توهم پیدایش دموکراسی را داشته باشد.
به همین دلیل در اروپا نظریه مشروطیت ریشه در دوران سدههای میانه دارد، اما بعدها و با پیدایش مفهوم مدرن مشروطیت این مفهوم با مفاهیم جدیدی مثل لیبرالیسم و دموکراسی همزمان شد و به نوعی در سدههای نوزده و بیست در این دو مفهوم ادغام شد.
====================================
⚖️تدوین قانون اساسی بر روی صفحات کاغذ تنها بخشی از تدوین قانون اساسی است و بخش دیگر آن کوششهای مدنی در سطح قدرت و رابطه نیروهاست.
ویژگی حقوق اساسی نیز همین است که با گذشت زمان و روابط قدرت روز به روز کاملتر میشود. البته این به شرطی است که نیروهای حاضر در قدرت، نهادهای سیاسی، احزاب و سایر گروهها بتوانند به طرح ایدههای خود بپردازند و قانون اساسی را غنیتر کنند.
قانون اساسی چنانکه در ادامه خواهیم آورد همانند هر متن دیگری دارای نقائصی بود که رفع آن نیازمند گذشت زمان و تلاش نیروها بود.
📚خوانش حقوقی از انقلاب مشروطه ایران (تاریخ مفاهیم حقوق عمومی در ایران)، فردین مرادخانی، تهران، نشر میزان، ۱۳٩۶
@cafe_andishe95
📍نباید فریب اختلاف بین دیکتاتورها را خورد📍
خانم رزا لوگزامبورگ(کمونیست انقلابی)علاوه بر اینکه در مورد حقوق زنان سخنان غلط طبقاتی دارد،درباره دیکتاتوری هم آرای باطلی دارد که اگر چه از لنین بازتر و جلوتر است اما همچنان در حیطۀ دیکتاتوری قرار داد:
«پرولتاریا وظیفه و اجبار دارد که بی درنگ اقدامات سوسیالیستی را به شیوه ایی هر چه نیرومند تر بیرحمانه تر،و خشنتر به اجرا در آرد.پس باید به اعمال دیکتاتوری بپردازد اما دیکتاتوری طبقه ونه دیکتاتوری یک حزب(مخالفتش با لنین)»
یعنی هر دو اینان در عین مخالفت با هم اما با هم تفاوت معنا داری نداشته و جملگی دیکتاتورپسند و ضد دموکراسی هستند و در شیوۀ اِعمال دیکتاتوری خود با هم به مشکل خورده اند!
@cafe_andishe95
خانم رزا لوگزامبورگ(کمونیست انقلابی)علاوه بر اینکه در مورد حقوق زنان سخنان غلط طبقاتی دارد،درباره دیکتاتوری هم آرای باطلی دارد که اگر چه از لنین بازتر و جلوتر است اما همچنان در حیطۀ دیکتاتوری قرار داد:
«پرولتاریا وظیفه و اجبار دارد که بی درنگ اقدامات سوسیالیستی را به شیوه ایی هر چه نیرومند تر بیرحمانه تر،و خشنتر به اجرا در آرد.پس باید به اعمال دیکتاتوری بپردازد اما دیکتاتوری طبقه ونه دیکتاتوری یک حزب(مخالفتش با لنین)»
یعنی هر دو اینان در عین مخالفت با هم اما با هم تفاوت معنا داری نداشته و جملگی دیکتاتورپسند و ضد دموکراسی هستند و در شیوۀ اِعمال دیکتاتوری خود با هم به مشکل خورده اند!
@cafe_andishe95
یکی از عجیبترین سرقتهای آثار تاریخی مربوط به لوح زرین کاخ آپاداناست. اثری که در سال ۱۳۱۲ از کاوشهای زیر ستونهای اصلی کاخ آپادانا تخت جمشید به دست آمد. اواخر دهه هفتاد مشخص شد که این اثر در موزه ملی نیست. امین اموال و رییس وقت موزه ملی اعتراف کرد آب کرده، فروخته و پیکان خریده.
#الیگارشی_پخمگان
@cafe_andishe95
#الیگارشی_پخمگان
@cafe_andishe95
🔅سوسیالیسم می تواند خودش را حفظ کند اما احتمالاً گریزی از توسعه نخواهد داشت زیرا که مطمأنم سوسیالیسمِ تمامیت خواه و توتالیتری با نظام دموکراتیک واقعی ناسازگار است. هنگامی که شما دموکراسی را رها کرده اید، هر حکومت مقتدری که در قدرت است صرفاً برای نگهداری خودش تحریک خواهد شد تا همه نوع اقدام سرکوب گرایانه ای را انجام دهد حتی اگر از ابتدا قصد انجام چنین کاری را نداشته باشد.
📚فردریش فون هایک
#دموکراسی_لیبرال #آزادی
@cafe_andishe95
📚فردریش فون هایک
#دموکراسی_لیبرال #آزادی
@cafe_andishe95
🕊وضعیتی از آزادی که در آن همهی مردم مجازند برای رسیدن به اهداف خود از دانش خود استفاده کنند و فقط قواعد رفتار درست [عادلانه] همهشمول آنها را محدود میکند، احتمالاً مساعدترین شرایط برای رسیدن به اهداف آنها است، و اینکه استقرار و استمرار چنین نظامی تنها در صورتی ممکن است که اصولی کلی که مردم خود را به آن متعهد کردهاند دست هر مرجع قدرتی، از جمله اکثریت مردم را، در اعمال زور محدود کند.
آزادی فردی، هرجا که وجود داشته، عمدتاً محصول رعایت فراگیر چنین اصولی بوده است، گرچه این اصول هیچگاه بهطور کامل در اسناد مربوط به قانون اساسی تصریح نشدهاند.
آزادی به این علّت طی دورههای طولانی حفظ شده که چنین اصولی، که مردم درک گنگ و مبهمی از آنها داشتند، بر افکار عمومی حاکم بوده است. نهادهایی که کشورهای دنیای غرب کوشش کرده ند توسط آنها آزادی فردی را در برابر تجاوز تدریجی حکومت محفوظ نگه دارند، وقتی به کشورهایی منتقل شدند که در آنها چنین سنّتهایی متداول نبود، همیشه نامناسب از آب در آمدهاند
📚فردریش فون هایک
@cafe_andishe95
آزادی فردی، هرجا که وجود داشته، عمدتاً محصول رعایت فراگیر چنین اصولی بوده است، گرچه این اصول هیچگاه بهطور کامل در اسناد مربوط به قانون اساسی تصریح نشدهاند.
آزادی به این علّت طی دورههای طولانی حفظ شده که چنین اصولی، که مردم درک گنگ و مبهمی از آنها داشتند، بر افکار عمومی حاکم بوده است. نهادهایی که کشورهای دنیای غرب کوشش کرده ند توسط آنها آزادی فردی را در برابر تجاوز تدریجی حکومت محفوظ نگه دارند، وقتی به کشورهایی منتقل شدند که در آنها چنین سنّتهایی متداول نبود، همیشه نامناسب از آب در آمدهاند
📚فردریش فون هایک
@cafe_andishe95
👍1
برای من عجیب است
چرا همۀ افرادی که میدانند کشور را چطور اداره کنند
مشغول رانندگی تاکسی یا اصلاح موهای دیگران هستند!
▪️وینستون چرچیل
@cafe_andishe95
چرا همۀ افرادی که میدانند کشور را چطور اداره کنند
مشغول رانندگی تاکسی یا اصلاح موهای دیگران هستند!
▪️وینستون چرچیل
@cafe_andishe95
📄ژان لوک نانسی و فیلیپ لاکولابارت بر این باورند که امر سیاسی بخش فکرناشدۀ کار مارکس است.آنها در نخستین مجلد کتاب بازی مجدد سیاست نوشته اند که در اندیشۀ مارکس "یک فضای خالی سیاسی" وجود دارد،زیرا او به طور عمده از پژوهش های فلسفی خود به این نتیجه رسیده بود که باید نظریۀ اجتماعی و انتقادی بر اساس اقتصاد سیاسی بنا کند و در نتیجه:"سیاست همچنان امر نا اندیشیده ای در کار او باقی می ماند."
مارکس و سیاست
==========================
📑از مهمترین نقدهای لیبرالها به کمونیسم مارکس هم فقر تئوری سیاسی و ناکارآمدی و ناهمگونی با توسعۀ سیاسی است!
@cafe_andishe95
مارکس و سیاست
==========================
📑از مهمترین نقدهای لیبرالها به کمونیسم مارکس هم فقر تئوری سیاسی و ناکارآمدی و ناهمگونی با توسعۀ سیاسی است!
@cafe_andishe95
🎥Hitler A Film from Germany (Hitler, ein Film aus Deutschland)1977
💡Hans-Jürgen Syberberg:کارگردان
📍#فیلم چشم اندازی خیالی و وهم آلود از تاریخ فرهنگ و افسانه های آلمان؛در بیش از 7ساعت در 4بخش شامل پیش،در هنگام و پس از هیتلر با عناوین:جام،یک رویای آلمانی،پایان یک قصۀ زمستانی و ما فرزندان دوزخ؛خود آخرین قسمت از یک سه گانه بزرگ سیبربرگ است کارگردان سخت اصیل و استثنایی آلمانی،درباره ریشه های فاشیسم در روح ملت آلمان کند و کاو میکند.
او عریض و طویلترین جعبۀ پاندورا را می گشاید تا «هیتلرِ درون همۀ ما» را افشا کند.
شخصیتهای سه گانه سیبرگ با هم در ارتباطند و همگی در جستجوی بهشتِ جعلی(آرمانشهری) گمشده ایی هستند که قرار است محور فلسفۀ غرب و کشاکشهایش باشد.
فیلم روایتی عادی نیست بلکه مجموعه صحنه هایی از زندگی هیتلر با تکنیکهای جالب است.مملو از تک گویی های تئاترگونه که نشان میدهد هیتلر معرکه گردانی بود که توده ها را مسحور میکرد.او هیتلر درون ما را بازتاب میدهد چراکه میداند هیتلر نه مسئلۀ آلمان که موضوع همۀ ماست.
@cafe_andishe95
💡Hans-Jürgen Syberberg:کارگردان
📍#فیلم چشم اندازی خیالی و وهم آلود از تاریخ فرهنگ و افسانه های آلمان؛در بیش از 7ساعت در 4بخش شامل پیش،در هنگام و پس از هیتلر با عناوین:جام،یک رویای آلمانی،پایان یک قصۀ زمستانی و ما فرزندان دوزخ؛خود آخرین قسمت از یک سه گانه بزرگ سیبربرگ است کارگردان سخت اصیل و استثنایی آلمانی،درباره ریشه های فاشیسم در روح ملت آلمان کند و کاو میکند.
او عریض و طویلترین جعبۀ پاندورا را می گشاید تا «هیتلرِ درون همۀ ما» را افشا کند.
شخصیتهای سه گانه سیبرگ با هم در ارتباطند و همگی در جستجوی بهشتِ جعلی(آرمانشهری) گمشده ایی هستند که قرار است محور فلسفۀ غرب و کشاکشهایش باشد.
فیلم روایتی عادی نیست بلکه مجموعه صحنه هایی از زندگی هیتلر با تکنیکهای جالب است.مملو از تک گویی های تئاترگونه که نشان میدهد هیتلر معرکه گردانی بود که توده ها را مسحور میکرد.او هیتلر درون ما را بازتاب میدهد چراکه میداند هیتلر نه مسئلۀ آلمان که موضوع همۀ ماست.
@cafe_andishe95
به مناسبت سالروز انقلاب مشروطه مهمترین اتفاق سده های اخیر ایران، قصد دارم در ۲ پست جداگانه چند پرسشی که از بحث های اساسی امروز جامعه ایران است را طرح و با استناد به تاریخ، به بحث بگذارم.
۱-مشروطه چیست؟ و چگونه محقق شد؟
۲- آیا میتوان نظام گذشته را دیکتاتوری نامید و استبداد را از عوامل انقلاب۵۷
دانست؟
برای پاسخ به این پرسش اول نیاز داریم تا از بالا به سیر تاریخ اندیشه بشر و به طور خاصه ایران نگاه کنیم.
از این رو میتوان تاریخ اندیشه و زندگی بشر را به دو قسمت پیشامدرن و مدرن تقسیم کرد که مرز بین این دو، شکل گیری نطفه فکری تبدیل دولت مطلقه(چه جمهوری چه سلطنت) به دولت مدرن و تاسیس قانون اساسی Constitution و ایجاد علوم نوینی مانند حقوق عمومی و... است. انسان غربی در میانه ی قرون وسطی با جدال اتفاق افتاده بین پاپ و شاه برای محدود کردن قدرت یکدیگر، و همچنین با بازیابی کدکس و یا حقوق رومی با چند قاعده مهم از قبیل «آسایش مردم بالاترین قانون است» و یا «آنچه که مربوط به همه است باید به تصویب همه برسد» نهال تاسیس نهادهای مدرن و مشروطیت را کاشت [1] و با آبیاری اندیشمندان این نهال هر روز بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه در قرن۱۷ با ظهور تز هایی مانند تفکیک قوا و یا دولت مقتدر و در «عصر روشنگری» با اوج گیری اومانیسم تنومند شد و با انقلاب فرانسه و آمریکا و مشروطیت انگلیس(2) میوه داد. لذا همانطور که مارتین لاگلین(3) اندیشمند و حقوق دان بزرگ گفته بود، میوه مشروطیت ذاتا چیزی نوین و جدید در تاریخ بشر است. یکی از مشکلات روشنفکران دهه ۵۰ ایرانی هم این بود که تفاوت بین ایده مشروطیت و دومفهوم دموکراسی و لیبرالیسم را نمیفهمیدند و به این علت مشروطه را ناکام میدانستند. در حالی که مشروطیت نقطه آغاز در تحدید قدرت لاحد است و در تطور تاریخی خود به این مفاهیم منجر میشود.به همین دلیل در غرب ایده مشروطه ریشه در قرون وسطی دارد، اما بعدها توانست با مفاهیمی چون دموکراسی و لیبرالیسم درهم آمیزد.بعد از سقوط کمونیسم در قرن ۲۰ متفکرین متوجه شدند هر قدرتی باید محدود باشد ولو به نام مردم[4]
همانطور که هابرماس [5] میگوید دموکراسی حکومتی است که قدرت مردم در آن نامحدود است اما مشروطیت میخواهد این را هم محدود کند. تا اینکه به حکومت مطلوب برسیم.
در ایران نیز تا زمان قاجار خبری از شکل گیری فکر تاسیس قانون اساسی و تحدید قدرت، نبود تا اینکه بعد از شکست ایران در جنگ های ایران و روس تنی چند از اندیشمندانی که در «مکتب تبریز» مشق سیاست میکردند، متوجه ایراد و ضعف فکری ایرانیان شدند و درصدد رفع آن و تاسیس قانون اساسی و دولت مدرن برآمدند. با مشقت های فراوان بالاخره ایرانیان موفق شدند در انقلابی غیر ایدئولوژیک و بر مبنای تحقیقات و مطالعات علمی روشنفکران نخبه دولت مدرن را با توجه به مفاهیم فلسفه سیاسی با روی کار آمدن رضا شاه تاسیس کنند.[6]
این دولت تجلی آرمانهای مشروطه چون عدالت و تفکیک قوا که با تاسیس دادگستری نوین، با همت داور و شخص رضا شاه، و دولت مقتدر که با تاسیس قانون اساسی و با اجرایی کردن آن (چیزی که در قاجار نداشتیم و عین ۲۰۰۰قانون تصویبی در زمان رضا شاه اجرا وعمل شد [7])و توسعه تا جایی که باعث شکوفایی اقتصادی و سیاسی و نظامی ایران در بین کشورهای برتر دنیا شد بود.[8]
تمام آرمانهای مشروطه در حالی به دست می آمد که در دنیا استالین و هیتلر و موسیلینی نه تنها در حال قتل عام مردم خود بلکه کشتار تمام مردم جهان بودند. باید به مشروطه نظر افکند و #بازگشت_به_مشروطه را به عنوان راه تاسیس دولت مدرن انتخاب کرد.
[1] Tierney, Brian. Religion, law, and the growth of constitutional thought
[2] Dippel, Horst. "Modern constitutionalism, an introduction to a history in need of writing." p 19. [3] Dobner, Petra, and Martin Loughlin, eds. The twilight of constitutionalism?. Oxford University Press, 2010. [4] Griffin, Stephen M. American constitutionalism: from theory to politics. Princeton University Press, 1998. page 6 [5] Habermas, Jürgen. "Constitutional democracy: a paradoxical union of contradictory principles?." Political theory 29.6 (2001): 766.
[6]مجله قلم یاران ویژه نامه داور
[7]اقتصاد و دولت در ایران، موسی غنینژاد، تهران، انتشارات اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی، ۱۳٩۵، صص ۲۶۵-۲۶۴
۱-مشروطه چیست؟ و چگونه محقق شد؟
۲- آیا میتوان نظام گذشته را دیکتاتوری نامید و استبداد را از عوامل انقلاب۵۷
دانست؟
برای پاسخ به این پرسش اول نیاز داریم تا از بالا به سیر تاریخ اندیشه بشر و به طور خاصه ایران نگاه کنیم.
از این رو میتوان تاریخ اندیشه و زندگی بشر را به دو قسمت پیشامدرن و مدرن تقسیم کرد که مرز بین این دو، شکل گیری نطفه فکری تبدیل دولت مطلقه(چه جمهوری چه سلطنت) به دولت مدرن و تاسیس قانون اساسی Constitution و ایجاد علوم نوینی مانند حقوق عمومی و... است. انسان غربی در میانه ی قرون وسطی با جدال اتفاق افتاده بین پاپ و شاه برای محدود کردن قدرت یکدیگر، و همچنین با بازیابی کدکس و یا حقوق رومی با چند قاعده مهم از قبیل «آسایش مردم بالاترین قانون است» و یا «آنچه که مربوط به همه است باید به تصویب همه برسد» نهال تاسیس نهادهای مدرن و مشروطیت را کاشت [1] و با آبیاری اندیشمندان این نهال هر روز بزرگ و بزرگتر شد تا اینکه در قرن۱۷ با ظهور تز هایی مانند تفکیک قوا و یا دولت مقتدر و در «عصر روشنگری» با اوج گیری اومانیسم تنومند شد و با انقلاب فرانسه و آمریکا و مشروطیت انگلیس(2) میوه داد. لذا همانطور که مارتین لاگلین(3) اندیشمند و حقوق دان بزرگ گفته بود، میوه مشروطیت ذاتا چیزی نوین و جدید در تاریخ بشر است. یکی از مشکلات روشنفکران دهه ۵۰ ایرانی هم این بود که تفاوت بین ایده مشروطیت و دومفهوم دموکراسی و لیبرالیسم را نمیفهمیدند و به این علت مشروطه را ناکام میدانستند. در حالی که مشروطیت نقطه آغاز در تحدید قدرت لاحد است و در تطور تاریخی خود به این مفاهیم منجر میشود.به همین دلیل در غرب ایده مشروطه ریشه در قرون وسطی دارد، اما بعدها توانست با مفاهیمی چون دموکراسی و لیبرالیسم درهم آمیزد.بعد از سقوط کمونیسم در قرن ۲۰ متفکرین متوجه شدند هر قدرتی باید محدود باشد ولو به نام مردم[4]
همانطور که هابرماس [5] میگوید دموکراسی حکومتی است که قدرت مردم در آن نامحدود است اما مشروطیت میخواهد این را هم محدود کند. تا اینکه به حکومت مطلوب برسیم.
در ایران نیز تا زمان قاجار خبری از شکل گیری فکر تاسیس قانون اساسی و تحدید قدرت، نبود تا اینکه بعد از شکست ایران در جنگ های ایران و روس تنی چند از اندیشمندانی که در «مکتب تبریز» مشق سیاست میکردند، متوجه ایراد و ضعف فکری ایرانیان شدند و درصدد رفع آن و تاسیس قانون اساسی و دولت مدرن برآمدند. با مشقت های فراوان بالاخره ایرانیان موفق شدند در انقلابی غیر ایدئولوژیک و بر مبنای تحقیقات و مطالعات علمی روشنفکران نخبه دولت مدرن را با توجه به مفاهیم فلسفه سیاسی با روی کار آمدن رضا شاه تاسیس کنند.[6]
این دولت تجلی آرمانهای مشروطه چون عدالت و تفکیک قوا که با تاسیس دادگستری نوین، با همت داور و شخص رضا شاه، و دولت مقتدر که با تاسیس قانون اساسی و با اجرایی کردن آن (چیزی که در قاجار نداشتیم و عین ۲۰۰۰قانون تصویبی در زمان رضا شاه اجرا وعمل شد [7])و توسعه تا جایی که باعث شکوفایی اقتصادی و سیاسی و نظامی ایران در بین کشورهای برتر دنیا شد بود.[8]
تمام آرمانهای مشروطه در حالی به دست می آمد که در دنیا استالین و هیتلر و موسیلینی نه تنها در حال قتل عام مردم خود بلکه کشتار تمام مردم جهان بودند. باید به مشروطه نظر افکند و #بازگشت_به_مشروطه را به عنوان راه تاسیس دولت مدرن انتخاب کرد.
[1] Tierney, Brian. Religion, law, and the growth of constitutional thought
[2] Dippel, Horst. "Modern constitutionalism, an introduction to a history in need of writing." p 19. [3] Dobner, Petra, and Martin Loughlin, eds. The twilight of constitutionalism?. Oxford University Press, 2010. [4] Griffin, Stephen M. American constitutionalism: from theory to politics. Princeton University Press, 1998. page 6 [5] Habermas, Jürgen. "Constitutional democracy: a paradoxical union of contradictory principles?." Political theory 29.6 (2001): 766.
[6]مجله قلم یاران ویژه نامه داور
[7]اقتصاد و دولت در ایران، موسی غنینژاد، تهران، انتشارات اتاق بازرگانی، صنایع، معادن و کشاورزی، ۱۳٩۵، صص ۲۶۵-۲۶۴
🔎شیخ فضل الله نوری در رسالهٔ «تذکرة الغافل و ارشاد الجاهل» دلایل خود در مخالفت با مبنای مشروطیت را به تفصیل توضیح داده و در پایان آن نیز ضمن دعای به جان محمدعلی شاه از علما خواسته است که «وظیفهٔ نوکری» خود را فراموش نکنند. او مینویسد: «ای علمای امامیه! به وظیفهٔ نوکری خود رفتار کنید. پادشاها، مَلکا، خسروا! حفظ ناموس شرع و نشر عدالت اسلامی را تکمیل فرما!» رساله بیشتر از آن که بحثی دربارهٔ قانون و ضرورت قانونگذاری باشد تکرار سخنان کلی دربارهٔ وجود قانون شرع و عدم ضرورت قانونگذاری در کشور اسلامی است و مهمترین دلیل آن نیز خطابهای برای تحریک مؤمنان امامیه است تا اجازه ندهند مساوات میان آنان و دیگران برقرار شود، زیرا «قانون الهی نسبت به اصناف مخلوق اختلافات» بسیاری دارد و «قانون مملکتی» را نمیرسد که این احکام را تغییر دهد. شیخ خطاب به غیر مسلمان در کشور اسلامی مینویسد: «به حکم خالق قهار باید در بلد اسلام خوار و ذلیل باشی»! و میافزاید: «پس، ای کسی که میل آن داری مساوی با مُسلِم باشی و در بَلَدِ اسلام، تو اسلام را قبول نما تا مساوی باشی!» برابری افراد در برابر قانون یکی از دو ایراد مهمی است که شیخ و همفکران او به مشروطیت میگرفتند؛ دومین ایراد اساسی آزادی بیان بود که مشروطیت نمیتوانست آن را نپذیرد و همین محدودیت نیز به مسئلهٔ مساوات برمی گشت، زیرا شیخ بر آن بود که آزادی بیان با «قانون الهی» منافات دارد. او مینویسد: «آزادی قلم و زبان، از جهات کثیره، منافی با قانون الهی است» و خطاب به برادران دینی میافزاید: «مگر نمیدانی فائدهٔ آن آن است که بتوانند فِرَقِ مَلاحده و زنادقه نشر کلمات کفریهٔ خود را در منابر، و لوایح بدهند و سَبِّ مؤمنین [کنند] و تهمت به آنها بزنند و القای شبهات و در قلوب صافیهٔ عوام بیچاره بنمایند.»
📗ملّت، دولت و حکومت قانون- جواد طباطبایی
➖➖➖➖➖
📄ﺍﻋﻼﻣﯿﻪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺦﻓﻀﻞﺍﻟﻠﻪنوری ﻋلیه قانون اساسی مشروطيت:
ﺑﻨﺪ۱- ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﻗﺎﻧﻮﻧﮕﺬﺍﺭﯼ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﺮﺗﺪ ﺍﺳﺖ. ﭼﻮﻥ ﻣﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥﺍﻟﻬﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻭﺿﻊ ﻗﺎﻧﻮﻥِ ﻧﻮ، ﺍﺑﺪﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ . ﻭ ﻫﺮﮐﺲ ﻣﺮﺗﺪ ﺷﺪ ﻃﺒﻖ ﻗﺎﻧﻮﻥﺍﺳﻼﻡ ﺧﻮﻧﺶ ﺣﻼﻝ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺶ مصادره ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻟﺶ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦﻃﻮﺭ.
ﺑﻨﺪ۲- ﻋﺠﻢﻫﺎﯼﺑﺎﺳﺘﺎﻥ (یعنی ایرانیان پیش از اسلام) ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﻣﺪﺣﺸﺎﻥ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ، ﺧﺒﯿﺚﺗﺮﯾﻦ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
«ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻗﻠﻢ ﻭ ﻟﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﺕ ﮐﺜﯿﺮﻩ، ﻣﻨﺎﻓﯽ ﺑﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥﺍﻟﻬﯽ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﻧﻪ، ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﭼﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻗﺒﯿﺤﻪ ﺭﺍ ﻧﺸﺮ ﻣﯽﺩﻫﯽ، ﻭ ﺑﻨﺎﯼ ﻗﺮﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﺍ ﯾﻬﻮﺩ ﻭ ﻧﺼﺎﺭﯼ ﻭ ﻣﺠﻮﺱ ﻭ ﺑﺎﺑﯿﻪ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﭘﺎﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻭ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻣﺎ، ﺍﻟﻘﺎﯼ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻧﺸﺮ ﮐﻠﻤﻪ ﮐﻔﺮﯾﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺷﺒﻬﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻗﻠﻮﺏ ﺻﺎﻓﯿﻪ ﻣﻮﻣﻨﯿﻦ ﺭﺍ ﺗﻀﻠﯿﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ؛ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﯽ؟» . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺩ ﺁﻥ ﺿﻼﻟﺖﻧﺎﻣﻪ ( ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ) ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼﺍﻟﺤﻘﻮﻗﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻃﺒﻊ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ : «ﺍﻫﺎﻟﯽ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼﺍﻟﺤﻘﻮﻕ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ» ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ، «ﺷﺎﻉ ﻭﺫﺍﻉ ﺣﺘﯽ ﺧﺮﻕ ﺍﻻﺳﻤﺎﻉ»، ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺭﮐﺎﻥ مشرﻭﻃﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺧﻼﻝ [ﺁﻥ]، ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ.
ﻧﻈﺮﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺗﺼﺤﯿﺢ، ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ، ﯾﮑﯽ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺍﻋﯽ ﮐﻪ: «اﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﺍﺩ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻫﻨﺪ، ﺩﻭﻝ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻟﯿﮑﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻮﺍﺩ، ﺑﺎﻗﯿﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﮕﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ.» ﻓﺪﻭﯼ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ: «ﻓﻌﻠﯽ ﺍﻻﺳﻼﻡ ﺍﻟﺴﻼﻡ» ﻭ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: «ﺣﻀﺮﺍﺕ ﺟﺎﻟﺴﯿﻦ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ، ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺍﺳﻼﻣﯿﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﮑﻢ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ. ﺍﯼ ﻣُﻠﺤﺪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ، ﻣُﻨﺎﻓﯽ [ﺍﺳﺖ] ﺑﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻗﺒﻞ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﻗﺎﻧﻮﻧﯿﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ. ﺍﯼ ﺑﯽﺷﺮﻑ، ﺍﯼ ﺑﯽﻏﯿﺮﺕ، ﺑﺒﯿﻦ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺮﻉ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﻣُﻨﺘﺤﻞ ﺑﻪ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺷﺮﻑ ﻣﻘﺮﺭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﺩﺍﺩ[ﻩ] ﺗﻮ ﺭﺍ، ﻭ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺳﻠﺐ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﯽ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﺠﻮﺱ ﻭ ﺍﺭﻣﻨﯽ ﻭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺎﺷﻢ.»
📚 ﺭﺳﺎﻟﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺦ ﻓﻀﻞﺍﻟﻠﻪﻧﻮﺭﯼ، ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺳﺎﺋﻞ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ
@cafe_andishe95
📗ملّت، دولت و حکومت قانون- جواد طباطبایی
➖➖➖➖➖
📄ﺍﻋﻼﻣﯿﻪﻫﺎﯼ ﺷﯿﺦﻓﻀﻞﺍﻟﻠﻪنوری ﻋلیه قانون اساسی مشروطيت:
ﺑﻨﺪ۱- ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﻗﺎﻧﻮﻧﮕﺬﺍﺭﯼ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﺮﺗﺪ ﺍﺳﺖ. ﭼﻮﻥ ﻣﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥﺍﻟﻬﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﻧﯿﺎﺯ ﺑﻪ ﻭﺿﻊ ﻗﺎﻧﻮﻥِ ﻧﻮ، ﺍﺑﺪﺍ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ . ﻭ ﻫﺮﮐﺲ ﻣﺮﺗﺪ ﺷﺪ ﻃﺒﻖ ﻗﺎﻧﻮﻥﺍﺳﻼﻡ ﺧﻮﻧﺶ ﺣﻼﻝ ﺍﺳﺖ، ﺯﻧﺶ مصادره ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺍﻣﻮﺍﻟﺶ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦﻃﻮﺭ.
ﺑﻨﺪ۲- ﻋﺠﻢﻫﺎﯼﺑﺎﺳﺘﺎﻥ (یعنی ایرانیان پیش از اسلام) ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪﺧﻮﺍﻫﺎﻥ ﻣﺪﺣﺸﺎﻥ ﻣﯽﮔﻮﯾﻨﺪ، ﺧﺒﯿﺚﺗﺮﯾﻦ ﻃﻮﺍﯾﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
«ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻗﻠﻢ ﻭ ﻟﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﺕ ﮐﺜﯿﺮﻩ، ﻣﻨﺎﻓﯽ ﺑﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥﺍﻟﻬﯽ ﺍﺳﺖ. ﺍﮔﺮ ﻧﻪ، ﺗﻮ ﺑﮕﻮ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﺍﯾﻦ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﭼﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻗﺒﯿﺤﻪ ﺭﺍ ﻧﺸﺮ ﻣﯽﺩﻫﯽ، ﻭ ﺑﻨﺎﯼ ﻗﺮﺁﻥ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ. ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺩﺍ ﯾﻬﻮﺩ ﻭ ﻧﺼﺎﺭﯼ ﻭ ﻣﺠﻮﺱ ﻭ ﺑﺎﺑﯿﻪ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﭘﺎﯼ ﻣﻨﺒﺮ ﻭ ﻣﺤﺮﺍﺏ ﻣﺎ، ﺍﻟﻘﺎﯼ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﻧﺸﺮ ﮐﻠﻤﻪ ﮐﻔﺮﯾﻪ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺍﯾﺠﺎﺩ ﺷﺒﻬﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻗﻠﻮﺏ ﺻﺎﻓﯿﻪ ﻣﻮﻣﻨﯿﻦ ﺭﺍ ﺗﻀﻠﯿﻞ ﮐﺮﺩﻧﺪ؛ ﺗﻮ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﯽ ﭼﻪ ﮐﻨﯽ؟» . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﻮﺍﺩ ﺁﻥ ﺿﻼﻟﺖﻧﺎﻣﻪ ( ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺍﺳﺎﺳﯽ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ) ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼﺍﻟﺤﻘﻮﻗﻨﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻃﺒﻊ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺒﺎﺭﺕ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ : «ﺍﻫﺎﻟﯽ ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﺘﺴﺎﻭﯼﺍﻟﺤﻘﻮﻕ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻮﺩ» ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ، «ﺷﺎﻉ ﻭﺫﺍﻉ ﺣﺘﯽ ﺧﺮﻕ ﺍﻻﺳﻤﺎﻉ»، ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﺭﮐﺎﻥ مشرﻭﻃﻪ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﺧﻼﻝ [ﺁﻥ]، ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻧﻤﯽﻣﺎﻧﺪ.
ﻧﻈﺮﻡ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﻭﻗﺖ ﺗﺼﺤﯿﺢ، ﺩﺭ ﺑﺎﺏ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ، ﯾﮑﯽ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﺻﻮﻝ ﻫﯿﺎﺕ ﻣﻌﺪﻭﺩ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﺩﺍﻋﯽ ﮐﻪ: «اﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﭼﻨﺎﻥ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﻮﺍﺩ ﺭﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻫﻨﺪ، ﺩﻭﻝ ﺧﺎﺭﺟﻪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻨﺪ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻟﯿﮑﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﻮﺍﺩ، ﺑﺎﻗﯿﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﮕﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺷﻨﺎﺧﺖ.» ﻓﺪﻭﯼ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ: «ﻓﻌﻠﯽ ﺍﻻﺳﻼﻡ ﺍﻟﺴﻼﻡ» ﻭ ﺑﺮﺧﺎﺳﺘﻢ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ: «ﺣﻀﺮﺍﺕ ﺟﺎﻟﺴﯿﻦ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ، ﻣﻤﻠﮑﺖ ﺍﺳﻼﻣﯿﻪ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ، ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﺍﺳﻼﻡ ﺣﮑﻢ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ. ﺍﯼ ﻣُﻠﺤﺪ ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻭﻟﺘﯽ ﻣﻄﺎﺑﻖ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺴﺎﻭﺍﺕ، ﻭ ﺍﮔﺮ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ، ﻣُﻨﺎﻓﯽ [ﺍﺳﺖ] ﺑﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﺳﻄﺮ ﻗﺒﻞ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺍﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﻗﺎﻧﻮﻧﯿﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ. ﺍﯼ ﺑﯽﺷﺮﻑ، ﺍﯼ ﺑﯽﻏﯿﺮﺕ، ﺑﺒﯿﻦ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺮﻉ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﻮ ﻣُﻨﺘﺤﻞ ﺑﻪ ﺍﺳﻼﻣﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺷﺮﻑ ﻣﻘﺮﺭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﺩﺍﺩ[ﻩ] ﺗﻮ ﺭﺍ، ﻭ ﺗﻮ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺕ ﺳﻠﺐ ﺍﻣﺘﯿﺎﺯ ﻣﯽﮐﻨﯽ ﻭ ﻣﯽﮔﻮﯾﯽ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎ ﻣﺠﻮﺱ ﻭ ﺍﺭﻣﻨﯽ ﻭ ﯾﻬﻮﺩﯼ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺑﺎﺷﻢ.»
📚 ﺭﺳﺎﻟﻪ ﺣﺮﻣﺖ ﻣﺸﺮﻭﻃﻪ ﺍﺯ ﺷﯿﺦ ﻓﻀﻞﺍﻟﻠﻪﻧﻮﺭﯼ، ﮐﺘﺎﺏ ﺭﺳﺎﺋﻞ ﻣﺸﺮﻭﻃﯿﺖ
@cafe_andishe95
#معرفی_فیلم ارتش سایه ها
The Army of Shadows(1969)
🎥کارگردان: ژان پیر ملویل
🏅برنده جایزه بهترین فیلم خارجی زبان از حلقه منتقدان فيلم نيويورك(۲۰۰۶)برنده جایزه ویژه انجمن ملی منتقدان ایالات متحده(۲۰۰۷)
=================
فرانسه توسط ارتش آلمان نازی اشغال شدهاست، اوایل سال ۱۹۴۰ دولت مردمی ژنرال دوگل در تبعید به سر میبرد و رژیم خود فروخته مارشال پتن همچون سگی دست آموز از منابع رایش سوم، دفاع میکند. اقتصاد سقوطی هولناک را تجربه میکند و فقر و گرسنگی بیداد میکند. جنگ همچون هشت پایی غول آسا، پاهای بلند خود را به دور کره خاکی میپیماید و همه جا را درمینوردد، از اروپا تا خاور دور، از آفریقا تا آمریکا.آتش خانمان برانداز جنگ در اروپای غربی صنعتی و مدرن بیش از هرجایی زبانه میکشد، اینجا این هشتپای زشتروی بیش از هرجایی قربانی میگیرد، پیرو جوان، زن و مرد و خردسال و بزرگسال از هر مقام و مرتبهای را میتوان در میان طعمههای او یافت و فرانسهٔ مارشال پتن یکی ازمخوفترین شکارگاههای هیولای جنگ جهانی است.کنام گشتاپوو اس-اس، جولانگاه کفتاران و لاشخورانی که هرجا جنازهای برزمین باشد، آن محل خانهٔ آنهاست. انگلستان، تنها جزیره مقاومت و پایداری در آن سوی کانال مانش محصور است و در زیر بارانی از بمب و خمپاره در انتظار کمک از آنسوی اقیانوس نشسته و آمریکا در خاور دور، نبردی هولناک را در برابرارتش ژاپن رهبری میکند.افق امید هرلحظه کم رنگ تر و کوتاهتر میشود و نور زندگی جای خود را به تاریکی مرگ میدهد. جوانان نوخواسته ومردان خانواده بزرگ فرانسه یا در اردوگاههای کار اجباری به سر میبرند یا در میدان نبردی نابرابر جان خود را از دست دادهاند. در چنین فضای تاریک و خفقان آوری است که گروهی از مردان و زنان دست از جان شسته ارتش سری فرانسه را تشکیل میدهند، ارتش مقاومت فرانسه، ارتش سایهها.سایهها و شبحهای سرگردانی که خانواده، کار و حتی بهترین موقعیتهای سیاسی و اجتماعی خویش را رها کردهاند و با طرد دنیای مرده متحرک اطراف شور زندگی را از نو زنده کردهاند. آنها از لیست زندگان این دنیای مرده خارج شدهاند، هرشب اسمی متفاوت دارند، در قطاری متفاوت و در شهری متفاوت به سر میبرند. روزنامه، مواد منفجره و اسلحه حمل میکنند و در عین زنده بودن بر مرگ غلبه میکنند. هیچکس به اندازه آنان درفرانسه اشغال شده به مرگ نزدیک نیست اما آنان یگانه کسانی هستند که بر مرگ غلبه کردهاند، بر ترس از مردن فایق آمدهاند و جوزف کسل در فضایی که هنوز برای اروپای غربی کاملاً زنده و ملموس است و حتی از زخمهای آنها رنج میبرد، روایت گر این پیروزی بزرگ است. داستان حیرتانگیز پیروزی بشر ماتریالسیت و مصرف گرای اروپای غربی بر مرگ و هرآنچه که آن را به زنجیر کشیدهاست، ثروت - شهوت – ارزشهای پوچ و سطحی – بی ایمانی و لاابالیگری و… بشری که دوباره با ایمان میشود – شجاع میشود – عاشق میشود، بشری که دوباره انسان میشود!
@cafe_andishe95
The Army of Shadows(1969)
🎥کارگردان: ژان پیر ملویل
🏅برنده جایزه بهترین فیلم خارجی زبان از حلقه منتقدان فيلم نيويورك(۲۰۰۶)برنده جایزه ویژه انجمن ملی منتقدان ایالات متحده(۲۰۰۷)
=================
فرانسه توسط ارتش آلمان نازی اشغال شدهاست، اوایل سال ۱۹۴۰ دولت مردمی ژنرال دوگل در تبعید به سر میبرد و رژیم خود فروخته مارشال پتن همچون سگی دست آموز از منابع رایش سوم، دفاع میکند. اقتصاد سقوطی هولناک را تجربه میکند و فقر و گرسنگی بیداد میکند. جنگ همچون هشت پایی غول آسا، پاهای بلند خود را به دور کره خاکی میپیماید و همه جا را درمینوردد، از اروپا تا خاور دور، از آفریقا تا آمریکا.آتش خانمان برانداز جنگ در اروپای غربی صنعتی و مدرن بیش از هرجایی زبانه میکشد، اینجا این هشتپای زشتروی بیش از هرجایی قربانی میگیرد، پیرو جوان، زن و مرد و خردسال و بزرگسال از هر مقام و مرتبهای را میتوان در میان طعمههای او یافت و فرانسهٔ مارشال پتن یکی ازمخوفترین شکارگاههای هیولای جنگ جهانی است.کنام گشتاپوو اس-اس، جولانگاه کفتاران و لاشخورانی که هرجا جنازهای برزمین باشد، آن محل خانهٔ آنهاست. انگلستان، تنها جزیره مقاومت و پایداری در آن سوی کانال مانش محصور است و در زیر بارانی از بمب و خمپاره در انتظار کمک از آنسوی اقیانوس نشسته و آمریکا در خاور دور، نبردی هولناک را در برابرارتش ژاپن رهبری میکند.افق امید هرلحظه کم رنگ تر و کوتاهتر میشود و نور زندگی جای خود را به تاریکی مرگ میدهد. جوانان نوخواسته ومردان خانواده بزرگ فرانسه یا در اردوگاههای کار اجباری به سر میبرند یا در میدان نبردی نابرابر جان خود را از دست دادهاند. در چنین فضای تاریک و خفقان آوری است که گروهی از مردان و زنان دست از جان شسته ارتش سری فرانسه را تشکیل میدهند، ارتش مقاومت فرانسه، ارتش سایهها.سایهها و شبحهای سرگردانی که خانواده، کار و حتی بهترین موقعیتهای سیاسی و اجتماعی خویش را رها کردهاند و با طرد دنیای مرده متحرک اطراف شور زندگی را از نو زنده کردهاند. آنها از لیست زندگان این دنیای مرده خارج شدهاند، هرشب اسمی متفاوت دارند، در قطاری متفاوت و در شهری متفاوت به سر میبرند. روزنامه، مواد منفجره و اسلحه حمل میکنند و در عین زنده بودن بر مرگ غلبه میکنند. هیچکس به اندازه آنان درفرانسه اشغال شده به مرگ نزدیک نیست اما آنان یگانه کسانی هستند که بر مرگ غلبه کردهاند، بر ترس از مردن فایق آمدهاند و جوزف کسل در فضایی که هنوز برای اروپای غربی کاملاً زنده و ملموس است و حتی از زخمهای آنها رنج میبرد، روایت گر این پیروزی بزرگ است. داستان حیرتانگیز پیروزی بشر ماتریالسیت و مصرف گرای اروپای غربی بر مرگ و هرآنچه که آن را به زنجیر کشیدهاست، ثروت - شهوت – ارزشهای پوچ و سطحی – بی ایمانی و لاابالیگری و… بشری که دوباره با ایمان میشود – شجاع میشود – عاشق میشود، بشری که دوباره انسان میشود!
@cafe_andishe95