قتل محمدرضا ویسی پسر ۱۳ساله به دست عوامل نیروی انتظامی قهاوند همدان، و تلاش برای لاپوشانی آن
مسیحالله ویسی به همراه پسر ۱۳ سالهاش محمدرضا ویسی، در مسیر حرکت، بدون ایست و اطلاع قبلی، از طرف پلیس پاسگاه قهاوند مورد شلیک قرار گرفته که پسر ۱۳ ساله به قتل میرسد و پدرش نیز از چند ناحیه مورد اصابت گلوله قرار گرفته و مجروح میشود.
بنا به گفته مردم محلی، نقطهای که پلیس پاسگاه قهاوند به سمت این دو شهروند شلیک میکند، آثار باستانی قرار دارد که نیروهای پلیس مشغول حفاری بودهاند که با شنیدن صدای موتور به سمت این دو شهروند شلیک میکنند.
پسر عموی محمدرضا ویسی در یک پست اینستاگرامی نوشته است: «قلبم از ته دل درد میکند برای نبودنت، برای رفتنت، دردناکتر از آن که بیگناهی به دست این دولت بیعدالت، توسط پاسگاه قهاوند کشته شد؛ لعنت بهشون؛ جواب این بیعدالتی را خواهیم داد.»
وی ادامه میدهد: «پسرعموجان، پسرعموی با معرفت ۱۳ ساله به رگبار بسته شده» به دنبال منتشر شدن این خبر در فضای اجتماعی، معاون اجتماعی فرماندهی انتظامی استان همدان با وارونهگویی رسوا به ایرنا گفت: «باند حفاران غیرمجاز با شلیک پلیس زمینگیر و در این عملیات یک تن از حفاران غیرمجاز فوت و دیگر اعضا، دستگیر شدند.»
حسین بشری، روز یکشنبه ۱۹ مرداد ماه ۹۹، پس از نزدیک به یک هفته، برای سرپوش گذاردن بر جنایتی که مرتکب شدند و داشتن فرصت جهت تهیه سناریو، اظهار داشت: «چند فرد با استفاده از تاریکی هوا برای چند شب متوالی اقدام به حفر زمین در منطقه قهاوند شهرستان همدان به منظور یافتن اشیای تاریخی کرده بودند.»
@cafe_andishe95
مسیحالله ویسی به همراه پسر ۱۳ سالهاش محمدرضا ویسی، در مسیر حرکت، بدون ایست و اطلاع قبلی، از طرف پلیس پاسگاه قهاوند مورد شلیک قرار گرفته که پسر ۱۳ ساله به قتل میرسد و پدرش نیز از چند ناحیه مورد اصابت گلوله قرار گرفته و مجروح میشود.
بنا به گفته مردم محلی، نقطهای که پلیس پاسگاه قهاوند به سمت این دو شهروند شلیک میکند، آثار باستانی قرار دارد که نیروهای پلیس مشغول حفاری بودهاند که با شنیدن صدای موتور به سمت این دو شهروند شلیک میکنند.
پسر عموی محمدرضا ویسی در یک پست اینستاگرامی نوشته است: «قلبم از ته دل درد میکند برای نبودنت، برای رفتنت، دردناکتر از آن که بیگناهی به دست این دولت بیعدالت، توسط پاسگاه قهاوند کشته شد؛ لعنت بهشون؛ جواب این بیعدالتی را خواهیم داد.»
وی ادامه میدهد: «پسرعموجان، پسرعموی با معرفت ۱۳ ساله به رگبار بسته شده» به دنبال منتشر شدن این خبر در فضای اجتماعی، معاون اجتماعی فرماندهی انتظامی استان همدان با وارونهگویی رسوا به ایرنا گفت: «باند حفاران غیرمجاز با شلیک پلیس زمینگیر و در این عملیات یک تن از حفاران غیرمجاز فوت و دیگر اعضا، دستگیر شدند.»
حسین بشری، روز یکشنبه ۱۹ مرداد ماه ۹۹، پس از نزدیک به یک هفته، برای سرپوش گذاردن بر جنایتی که مرتکب شدند و داشتن فرصت جهت تهیه سناریو، اظهار داشت: «چند فرد با استفاده از تاریکی هوا برای چند شب متوالی اقدام به حفر زمین در منطقه قهاوند شهرستان همدان به منظور یافتن اشیای تاریخی کرده بودند.»
@cafe_andishe95
💸این ما شهروندان هستیم که مقصریم، چرا که بخش بسیار زیادی از تصمیمات زندگی خصوصیمان را به دولت واگذار کردهایم با اینکه متوجه شدهایم کاری که دولت میکند شدیداً آزادی ما را محدود میکند.
🎙میلتون فریدمن
➖➖➖➖➖➖➖
📍میلتون فریدمن،اقتصاددان آمریکایی برنده جایزه نوبل ،دو سال پس از کودتای ژنرال پینوشه علیه سالوادور آلنده رئیس جمهور سوسیالیست شیلی،بنا به دعوت دانشگاه کاتولیکی شیلی به این کشور رفت و برای دانشجویان شیلی چندین سخنرانی کرد و دیداری حدودا یک ساعته با پینوشه داشت.پینوشه زمانی که به قدرت رسید اقتصاد شیلی یک تورم هزار درصدی را تجربه میکرد .پینوشه از فریدمن خواست که یک برنامه اصلاح طلبانه ی اقتصادی برای شیلی پیشنهاد کند.فریدمن کمی بعد،طی نامه ای،هشت پیشنهاد اقتصادی اصلاح طلبانه به پینوشه ارائه کرد که مبتنی بر اقتصاد بازار آزاد و خصوصی کردن اقتصاد بود.پینوشه این پیشنهادها را پذیرفت و نتیجه هم گرفت.اقتصاد شیلی نهایتا شکوفا شد و درآمد سرانه مردم چهل درصد افزایش یافت به طوری که در پایان دوره حکمرانی پینوشه، شیلی ثروتمندترین کشور آمریکای جنوبی بود.برنامه اقتصادی فریدمن به قدری موثر بود که حتی روسای جمهور دموکرات بعدی شیلی نیز همین برنامه را ادامه دادند و به آن عمق بخشیدند.
با این حال،چپ ها رابطه میان فریدمن و پینوشه را تبدیل به یک "پیوند شیطانی" بین یک اقتصاددان نئولیبرال آمریکایی و یک دیکتاتور زورگوی آمریکای لاتینی کردند.
📗نائومی کلاین در کتاب "دکترین شوک"اش،این افسانه دروغ را مطرح کرد و به آن بال و پر داد.اما واقعیت چه بود؟
فریدمن خود را در حکم پزشکی متخصص در رشته اقتصاد می دید که حاضر به ارائه توصیه هایش به هر رژیمی است که طالب شنیدن آن باشد.او عین همان توصیه هایی را که به پینوشه کرده بود در چین کمونیست به تنگ شیائو پینگ ارائه کرده بود.
او هم به ایران شاهنشاهی آمده بود هم به یوگسلاوی کمونیست.او به سران این کشورها پیشنهاد کرده بود که اقتصاد بازار آزاد را در پیش بگیرند.فریدمن در برابر دانشجویان شیلیایی گفته بود:
"اقتصاد بازار آزاد می تواند منجر به باز شدن فضای سیاسی کشورتان شود.اگر سیاست بازار آزاد را دنبال کنید جامعه آزاد هم به دنبالش خواهد آمد. آزادی اقتصادی یعنی تمرکز قدرت کمتر در دولت و توزیع قدرت در نهادهای دیگر و ضعیفتر شدن بخش دولتی."
📍تاریخ ثابت کرد حرف فریدمن درست است.پینوشه عاقبت مجبور به کناره گیری شد زیرا بر اثر رشد اقتصادی کشور، یک طبقه متوسط آزادیخواه قدرتمند شکل گرفته بود.ادعای گزافی نیست اگر بگوئیم میلتون فریدمن اقتصاددان نئولیبرال آمریکایی نقش مهمی در دموکراتیزه کردن جامعه شیلی ایفا کرد.
✍🏼بیژن اشتری
@cafe_andishe95
🎙میلتون فریدمن
➖➖➖➖➖➖➖
📍میلتون فریدمن،اقتصاددان آمریکایی برنده جایزه نوبل ،دو سال پس از کودتای ژنرال پینوشه علیه سالوادور آلنده رئیس جمهور سوسیالیست شیلی،بنا به دعوت دانشگاه کاتولیکی شیلی به این کشور رفت و برای دانشجویان شیلی چندین سخنرانی کرد و دیداری حدودا یک ساعته با پینوشه داشت.پینوشه زمانی که به قدرت رسید اقتصاد شیلی یک تورم هزار درصدی را تجربه میکرد .پینوشه از فریدمن خواست که یک برنامه اصلاح طلبانه ی اقتصادی برای شیلی پیشنهاد کند.فریدمن کمی بعد،طی نامه ای،هشت پیشنهاد اقتصادی اصلاح طلبانه به پینوشه ارائه کرد که مبتنی بر اقتصاد بازار آزاد و خصوصی کردن اقتصاد بود.پینوشه این پیشنهادها را پذیرفت و نتیجه هم گرفت.اقتصاد شیلی نهایتا شکوفا شد و درآمد سرانه مردم چهل درصد افزایش یافت به طوری که در پایان دوره حکمرانی پینوشه، شیلی ثروتمندترین کشور آمریکای جنوبی بود.برنامه اقتصادی فریدمن به قدری موثر بود که حتی روسای جمهور دموکرات بعدی شیلی نیز همین برنامه را ادامه دادند و به آن عمق بخشیدند.
با این حال،چپ ها رابطه میان فریدمن و پینوشه را تبدیل به یک "پیوند شیطانی" بین یک اقتصاددان نئولیبرال آمریکایی و یک دیکتاتور زورگوی آمریکای لاتینی کردند.
📗نائومی کلاین در کتاب "دکترین شوک"اش،این افسانه دروغ را مطرح کرد و به آن بال و پر داد.اما واقعیت چه بود؟
فریدمن خود را در حکم پزشکی متخصص در رشته اقتصاد می دید که حاضر به ارائه توصیه هایش به هر رژیمی است که طالب شنیدن آن باشد.او عین همان توصیه هایی را که به پینوشه کرده بود در چین کمونیست به تنگ شیائو پینگ ارائه کرده بود.
او هم به ایران شاهنشاهی آمده بود هم به یوگسلاوی کمونیست.او به سران این کشورها پیشنهاد کرده بود که اقتصاد بازار آزاد را در پیش بگیرند.فریدمن در برابر دانشجویان شیلیایی گفته بود:
"اقتصاد بازار آزاد می تواند منجر به باز شدن فضای سیاسی کشورتان شود.اگر سیاست بازار آزاد را دنبال کنید جامعه آزاد هم به دنبالش خواهد آمد. آزادی اقتصادی یعنی تمرکز قدرت کمتر در دولت و توزیع قدرت در نهادهای دیگر و ضعیفتر شدن بخش دولتی."
📍تاریخ ثابت کرد حرف فریدمن درست است.پینوشه عاقبت مجبور به کناره گیری شد زیرا بر اثر رشد اقتصادی کشور، یک طبقه متوسط آزادیخواه قدرتمند شکل گرفته بود.ادعای گزافی نیست اگر بگوئیم میلتون فریدمن اقتصاددان نئولیبرال آمریکایی نقش مهمی در دموکراتیزه کردن جامعه شیلی ایفا کرد.
✍🏼بیژن اشتری
@cafe_andishe95
🔵آمریکا چگونه آمریکا شد⚪️🔴
🇺🇸🇺🇸
🗽در امریکای زمان انقلاب علیه انگلستان بدوا خیلیها با انقلاب علیه نظام سلطنتی مخالف بودند. آنها میدانستند که ایستادن مقابل ظالم گران است و هزینهاش را باید با خون بپردازند. لذا تلاش عقلا این بود که مشکل را از راههای صلحآمیز و مذاکره حل کنند. بهگواه تاریخ معمولا ظالم گوشش به حرف رعایا بدهکار نیست و خدم و حشم و سازمان و سپاه این تصور را برای او بوجود میآورد که رام کردن گلهی رعایا کاری آسان است و نهایتا مستلزم چند سگ درنده. داستان جرج، پادشاه انگلستان هم همین بود. فرستادگان دست از پا درازتر از انگلستان باز میگشتند و پادشاه هر روز بر مردمان مستعمرات سختتر میگرفت.
🔅 بنجامین فرانکلین، که بعدها یکی از پدران موسس ایالات متحد شد—هرچند برخلاف تصور عموم هرگز رئیسجمهور ایالات متحد نشد—و تا امروز تصویرش روی اسکناس ۱۰۰ دلاری نقش بسته، ده سال قبل از انقلاب امریکا نماینده مستعمرات امریکا در بریتانیا بود. او پس از تصویب قوانین مالیاتی کمرشکن بریتانیا علیه امریکا (قانون تمبر) در سال ۱۷۶۵ و پس از سفرش به ایرلند و مشاهده ظلم انگلیسیها در مستعمره همسایه در سال ۱۷۷۱ نسبت به آینده هشدار داد.
🔘 اما گوش پادشاه به این حرفها بدهکار نبود. مگر یک مشت رعیت مسلح میتواند مقابل ارتش منظم و آبدیده بایستد؟ غلط کردهاند! پس فشارها بر زندگی مردمان مستعمرات امریکا افزایش یافت. هرچه سمبه پر زورتر شد مردم مصممتر شده و عده بیشتری مقابل ظلم ایستادند. مردم اندک زندگی باقیمانده را وقف آزادی و خود را برای مرگِ ایستاده آماده کردند.
🧾 🧾🧾🧾
در ۱۷۷۵ فرانکلین در نشریه پنسیلوانیا گزت «مار زنگی» را سمبل روحیه استقلالطلبی و آزادگی امریکاییها خواند: «ببینید این جانور پلک ندارد و چشمانش همیشه باز است، که نشاندهنده هوشیاری اوست. هرگز حملهای را آغاز نمیکند، و وقتی خشمگین اش کردی هیچوقت تسلیم نخواهد شد که این هم نشاندهنده جلال و شهامت اوست. سلاحش که خداوند بر او ارزانی داشته در دهانش مخفیست، و لذا از چشم دشمنانش غایب است. جانوریست که در نگاه اول ترسو و بیدفاع می نماید، اما با همین سلاح کوچک حریف را از پای در میآورد. با اینحال، مار بر این امر واقف بوده، و قبل از حمله خود، حتی به دشمنانش، با دُم اش هشدار میدهد. با هشدارش، دشمن را از پای گذاردن بر او و لگدمال کردن او بر حذر میدارد. آیا من در اشتباهم که چنین تصویری را در روحیه و خصلت آمریکاییها میبینم؟»
🏳️ ژنرال گدزدِن در همان سال پرچمی طراحی کرد که بلافاصله به نمادی علیه استعمار انگلیس و مقاومت ایالاتِ متحد تبدیل شد. بر این پرچم زرد رنگ یک مار زنگی نقش بسته و عبارت «پا روی دمم نگذار» نوشته شده است. این پرچم آخرین هشدار انقلابیون، که عده زیادی از آنها شهروندان عادی و کشاورز و بقال و چقال بودند به بزرگترین امپراطوری تاریخ بود. و امروز همه میدانیم که پا روی دم مردمان عادی گذاشتن چه عاقبتی داشت.
🎥🎼 در این باره فیلمهای زیادی ساخته شده است (مثلا فیلم «وطنپرست» با بازی مل گیبسون و هیث لجر در سال ۲۰۰۰). اما شاید بهترین تبلور این نماد اجرای جاودانه گروه متالیکا در سال ۱۹۹۱ با عنوان "پا روی دمم نگذار" باشد. جیمز هِتفیلدز که خود آزادیخواهی بنام است و دیگر عضو گروه لارس اولریش این ترانه را برای آلبوم «متالیکا» نوشتند. آلبومی که بین ۵۰۰ آلبوم برتر تاریخ مقام ۲۵۲اُم را داشته، و بیش از ۵۱ میلیون نسخه در سراسر جهان فروخته است.
💡بخشی از متن محمد ماشینچیان
@cafe_andoshe95
🇺🇸🇺🇸
🗽در امریکای زمان انقلاب علیه انگلستان بدوا خیلیها با انقلاب علیه نظام سلطنتی مخالف بودند. آنها میدانستند که ایستادن مقابل ظالم گران است و هزینهاش را باید با خون بپردازند. لذا تلاش عقلا این بود که مشکل را از راههای صلحآمیز و مذاکره حل کنند. بهگواه تاریخ معمولا ظالم گوشش به حرف رعایا بدهکار نیست و خدم و حشم و سازمان و سپاه این تصور را برای او بوجود میآورد که رام کردن گلهی رعایا کاری آسان است و نهایتا مستلزم چند سگ درنده. داستان جرج، پادشاه انگلستان هم همین بود. فرستادگان دست از پا درازتر از انگلستان باز میگشتند و پادشاه هر روز بر مردمان مستعمرات سختتر میگرفت.
🔅 بنجامین فرانکلین، که بعدها یکی از پدران موسس ایالات متحد شد—هرچند برخلاف تصور عموم هرگز رئیسجمهور ایالات متحد نشد—و تا امروز تصویرش روی اسکناس ۱۰۰ دلاری نقش بسته، ده سال قبل از انقلاب امریکا نماینده مستعمرات امریکا در بریتانیا بود. او پس از تصویب قوانین مالیاتی کمرشکن بریتانیا علیه امریکا (قانون تمبر) در سال ۱۷۶۵ و پس از سفرش به ایرلند و مشاهده ظلم انگلیسیها در مستعمره همسایه در سال ۱۷۷۱ نسبت به آینده هشدار داد.
🔘 اما گوش پادشاه به این حرفها بدهکار نبود. مگر یک مشت رعیت مسلح میتواند مقابل ارتش منظم و آبدیده بایستد؟ غلط کردهاند! پس فشارها بر زندگی مردمان مستعمرات امریکا افزایش یافت. هرچه سمبه پر زورتر شد مردم مصممتر شده و عده بیشتری مقابل ظلم ایستادند. مردم اندک زندگی باقیمانده را وقف آزادی و خود را برای مرگِ ایستاده آماده کردند.
🧾 🧾🧾🧾
در ۱۷۷۵ فرانکلین در نشریه پنسیلوانیا گزت «مار زنگی» را سمبل روحیه استقلالطلبی و آزادگی امریکاییها خواند: «ببینید این جانور پلک ندارد و چشمانش همیشه باز است، که نشاندهنده هوشیاری اوست. هرگز حملهای را آغاز نمیکند، و وقتی خشمگین اش کردی هیچوقت تسلیم نخواهد شد که این هم نشاندهنده جلال و شهامت اوست. سلاحش که خداوند بر او ارزانی داشته در دهانش مخفیست، و لذا از چشم دشمنانش غایب است. جانوریست که در نگاه اول ترسو و بیدفاع می نماید، اما با همین سلاح کوچک حریف را از پای در میآورد. با اینحال، مار بر این امر واقف بوده، و قبل از حمله خود، حتی به دشمنانش، با دُم اش هشدار میدهد. با هشدارش، دشمن را از پای گذاردن بر او و لگدمال کردن او بر حذر میدارد. آیا من در اشتباهم که چنین تصویری را در روحیه و خصلت آمریکاییها میبینم؟»
🏳️ ژنرال گدزدِن در همان سال پرچمی طراحی کرد که بلافاصله به نمادی علیه استعمار انگلیس و مقاومت ایالاتِ متحد تبدیل شد. بر این پرچم زرد رنگ یک مار زنگی نقش بسته و عبارت «پا روی دمم نگذار» نوشته شده است. این پرچم آخرین هشدار انقلابیون، که عده زیادی از آنها شهروندان عادی و کشاورز و بقال و چقال بودند به بزرگترین امپراطوری تاریخ بود. و امروز همه میدانیم که پا روی دم مردمان عادی گذاشتن چه عاقبتی داشت.
🎥🎼 در این باره فیلمهای زیادی ساخته شده است (مثلا فیلم «وطنپرست» با بازی مل گیبسون و هیث لجر در سال ۲۰۰۰). اما شاید بهترین تبلور این نماد اجرای جاودانه گروه متالیکا در سال ۱۹۹۱ با عنوان "پا روی دمم نگذار" باشد. جیمز هِتفیلدز که خود آزادیخواهی بنام است و دیگر عضو گروه لارس اولریش این ترانه را برای آلبوم «متالیکا» نوشتند. آلبومی که بین ۵۰۰ آلبوم برتر تاریخ مقام ۲۵۲اُم را داشته، و بیش از ۵۱ میلیون نسخه در سراسر جهان فروخته است.
💡بخشی از متن محمد ماشینچیان
@cafe_andoshe95
☀️دیدرو مردی برای تمام فصول روشنگری☀️
📄دنی دیدرو ۵ اکتبر ۱۷۱۳ در لانگر فرانسه متولد شد. او نویسنده و فیلسوف فرانسوی عصر روشنگری است. پدرش در زمینهی ساخت و فروش آلات برنده فعالیت داشت و در تجارت مردی موفق بود. دیدرو تحصیلات اولیه خود را نزد عالمان فرقهی یسوعی طی کرد و در همین دوره بود که به مطالعه کتاب علاقهمند شد و در این میان آثار کلاسیکی مانند هوراس و هومر نزد او محبوبیتی خاص پیدا کرد. دیدرو در سال ۱۷۳۲ با اخذ درجهی فوقلیسانس در رشتهی ادبیات و فلسفه از دانشگاه پاریس فارغالتحصیل شد و با اینکه پدرش او را به تحصیل در رشتهی پزشکی و حقوق توصیه میکرد او اکثر وقت خود را صرف مطالعهی کتاب و تفریحات شبانه میکرد. با توقف حمایتهای مالی پدر، دیدرو بهناچار در دفتر کار وکیلی به نام کلمان دوریس مشغول به کار شد و با گذشت دو سال کار در دفتر وکالت را رها و در یک کتابفروشی کار خود را آغاز کرد. پس از ۱۰ سال زندگی به سبک و سیاق خود در سال ۱۷۴۳ با آنه آنتوانت دیدرو ازدواج کرد و برای تأمین مالی خانواده به ترجمهی متون ادبی از زبان انگلیسی به فرانسه روی آورد.
پس از چندی زندگی مشترک آنها طعم تلخی به خود گرفت که سرآغاز آن جملهای بود که آنتوانت بر زبان آورد: «من کتابی را که در تعالی روح آدمی تأثیری نداشته باشد حاضر نیستم حتی لمس کنم»؛ و دیدرو در مقابل برای تغییر عقیده او تنها آثار ادبی سطح پایین را برایش میخواند. در خلال همین کشوقوس بود که دیدرو دل به بانوی دیگری به نام مادلن دو پوئیزیو باخت که نویسندهای توانا بود و بهترین اثرش با نام شخصیتها طی رابطهاش با دیدرو پدید آمد. در طول تمام این دوران او رابطهای نامشروع با سوفی والاند داشت که تا پایان عمرش ادامه پیدا کرد و نامههای او به «سوفی» بهعنوان مستندترین مدارک زندگی شخصی او بهشمار میرود که حاوی اطلاعات مهمی دربارهی طرز تفکر شخصی و همچنین اندیشههای آن دوره است.
📗دنی دیدرو که از اوایل دهه ۴۰ بهعنوان مترجم کار خود را آغاز کرده بود در طول این دوران «دیکشنری پزشکی» رابرت جیمز و آثار متنوع دیگری را به زبان فرانسه برگرداند. در سال ۱۷۴۶ او کتابی فلسفی نگاشت که مجموعهای از کلمات قصار و حکیمانه نیز بهشمار میآید. تمام نسخههای این کتاب بهواسطهی عقاید ضدمسیحی آن به دست پارلمان پاریس سوزانده شد. دنی دیدرو در سال ۱۷۴۹ در کتابی با عنوان نامهی یک کور به طرح پرسشی دربارهی وجود خدا پرداخت و به همین دلیل سه ماه به زندان افتاد. در ژوئیه ۱۷۴۹ با پُر شدن زندان به استیل او را به زندان دیگر در وینسنس منتقل کردند. دیدرو در جایی مینویسد: «فاصله بین تعصب و بربریت گامی بیش نیست.»
دنی دیدرو دوستان فیلسوف زیادی داشت که بهترین آنها ژان ژاک روسو بود که دوستی این دو در سال ۱۷۵۷ پایان یافت. دنی دیدرو در ۳۱ ژوئیه ۱۷۸۴ از بیماری نفخ و ورم در پاریس درگذشت. او اندیشمند یکتای قرن خود بود که شهرتش در سایه نبوغ اندیشمندان معاصرش ولتر و روسو تاحدی رنگ باخت.
او از اوایل سال ۱۷۴۵ تا اواخر ۱۷۷۲ بهعنوان سردبیر و سرپرست گروه تدوینکننده دائرهالمعارف جامع مشغول به کار بود. در اوایل از همکاری ریاضیدان همدوره خود ژان لو رون دالامبر نیز بهرهمند بود که بعدها با اعلام اینکه ریاضیات از زیستشناسی و علوم دیگر مهمتر و ریشهدارتر است از گروه کنارهگیری کرد. مقدمهای که دالامبر بر این دانشنامه نوشتهاست از اسناد مهم دورهی روشنگری محسوب میشود. دنی دیدرو بیش از ۲۶ سال از عمر خود را صرف این اثر عظیم ۲۸ جلدی کرد و در نهایت ۱۷ جلد آن بهصورت متن و ۱۱ جلد آن شامل تصاویر منتشر شد که به معرفی دستاوردهای گوناگون بشر در طول تاریخ میپردازد. در کنار اطلاعات مختصر و مفیدی که در این مجموعه در زمینهی تمام علوم نظری آمدهاست در بخش دیگر نویسنده به مخالفت با قدرت و صلاحیت رهبری کلیساهای کاتولیک میپردازد. آثار ادبی، عقیدتی و فلسفی دیدرو بهواسطه اندیشههای متفاوتش با آنچه در آن روزگار متداول بود یا قبل از انتشار ضبط میشد یا سوزانده میشد؛ از همین رو او اشتیاقی برای انتشار آن دسته از آثارش که به بیان اندیشههایش میپرداخت نداشت؛ تا جایی که بسیاری از نوشتههایش پس از مرگش پیدا و منتشر شدند. او در یکی از آثار خود بهشدت از سیاستهای استعماری و بردهداری روزگار خویش انتقاد میکند و به همین واسطه کتابش تا ۴۰ سال در انتظار انتشار میماند.
📘این فیلسوف بزرگ در سال ۱۷۶۵ تمام کتابخانه خود را به کاترین دوم امپراتور روسیه فروخت. کاترین بهایی سخاوتمندانه و بیش از انتظار دیدرو پرداخت و مقرر نمود کتابخانه در زمان حیات دیدرو در اختیار خود او باقی بماند و تنها پس از مرگش به سنپترزبورگ منتقل گردد. دیدرو سال ۱۷۷۳ سفری یکساله به سنپترزبورگ کرد تا شخصاً از کاترین دوم تشکر کند و در طرح اولیه دانشگاه بزرگ روسیه شرکت کند.
@cafe_andishe95
📄دنی دیدرو ۵ اکتبر ۱۷۱۳ در لانگر فرانسه متولد شد. او نویسنده و فیلسوف فرانسوی عصر روشنگری است. پدرش در زمینهی ساخت و فروش آلات برنده فعالیت داشت و در تجارت مردی موفق بود. دیدرو تحصیلات اولیه خود را نزد عالمان فرقهی یسوعی طی کرد و در همین دوره بود که به مطالعه کتاب علاقهمند شد و در این میان آثار کلاسیکی مانند هوراس و هومر نزد او محبوبیتی خاص پیدا کرد. دیدرو در سال ۱۷۳۲ با اخذ درجهی فوقلیسانس در رشتهی ادبیات و فلسفه از دانشگاه پاریس فارغالتحصیل شد و با اینکه پدرش او را به تحصیل در رشتهی پزشکی و حقوق توصیه میکرد او اکثر وقت خود را صرف مطالعهی کتاب و تفریحات شبانه میکرد. با توقف حمایتهای مالی پدر، دیدرو بهناچار در دفتر کار وکیلی به نام کلمان دوریس مشغول به کار شد و با گذشت دو سال کار در دفتر وکالت را رها و در یک کتابفروشی کار خود را آغاز کرد. پس از ۱۰ سال زندگی به سبک و سیاق خود در سال ۱۷۴۳ با آنه آنتوانت دیدرو ازدواج کرد و برای تأمین مالی خانواده به ترجمهی متون ادبی از زبان انگلیسی به فرانسه روی آورد.
پس از چندی زندگی مشترک آنها طعم تلخی به خود گرفت که سرآغاز آن جملهای بود که آنتوانت بر زبان آورد: «من کتابی را که در تعالی روح آدمی تأثیری نداشته باشد حاضر نیستم حتی لمس کنم»؛ و دیدرو در مقابل برای تغییر عقیده او تنها آثار ادبی سطح پایین را برایش میخواند. در خلال همین کشوقوس بود که دیدرو دل به بانوی دیگری به نام مادلن دو پوئیزیو باخت که نویسندهای توانا بود و بهترین اثرش با نام شخصیتها طی رابطهاش با دیدرو پدید آمد. در طول تمام این دوران او رابطهای نامشروع با سوفی والاند داشت که تا پایان عمرش ادامه پیدا کرد و نامههای او به «سوفی» بهعنوان مستندترین مدارک زندگی شخصی او بهشمار میرود که حاوی اطلاعات مهمی دربارهی طرز تفکر شخصی و همچنین اندیشههای آن دوره است.
📗دنی دیدرو که از اوایل دهه ۴۰ بهعنوان مترجم کار خود را آغاز کرده بود در طول این دوران «دیکشنری پزشکی» رابرت جیمز و آثار متنوع دیگری را به زبان فرانسه برگرداند. در سال ۱۷۴۶ او کتابی فلسفی نگاشت که مجموعهای از کلمات قصار و حکیمانه نیز بهشمار میآید. تمام نسخههای این کتاب بهواسطهی عقاید ضدمسیحی آن به دست پارلمان پاریس سوزانده شد. دنی دیدرو در سال ۱۷۴۹ در کتابی با عنوان نامهی یک کور به طرح پرسشی دربارهی وجود خدا پرداخت و به همین دلیل سه ماه به زندان افتاد. در ژوئیه ۱۷۴۹ با پُر شدن زندان به استیل او را به زندان دیگر در وینسنس منتقل کردند. دیدرو در جایی مینویسد: «فاصله بین تعصب و بربریت گامی بیش نیست.»
دنی دیدرو دوستان فیلسوف زیادی داشت که بهترین آنها ژان ژاک روسو بود که دوستی این دو در سال ۱۷۵۷ پایان یافت. دنی دیدرو در ۳۱ ژوئیه ۱۷۸۴ از بیماری نفخ و ورم در پاریس درگذشت. او اندیشمند یکتای قرن خود بود که شهرتش در سایه نبوغ اندیشمندان معاصرش ولتر و روسو تاحدی رنگ باخت.
او از اوایل سال ۱۷۴۵ تا اواخر ۱۷۷۲ بهعنوان سردبیر و سرپرست گروه تدوینکننده دائرهالمعارف جامع مشغول به کار بود. در اوایل از همکاری ریاضیدان همدوره خود ژان لو رون دالامبر نیز بهرهمند بود که بعدها با اعلام اینکه ریاضیات از زیستشناسی و علوم دیگر مهمتر و ریشهدارتر است از گروه کنارهگیری کرد. مقدمهای که دالامبر بر این دانشنامه نوشتهاست از اسناد مهم دورهی روشنگری محسوب میشود. دنی دیدرو بیش از ۲۶ سال از عمر خود را صرف این اثر عظیم ۲۸ جلدی کرد و در نهایت ۱۷ جلد آن بهصورت متن و ۱۱ جلد آن شامل تصاویر منتشر شد که به معرفی دستاوردهای گوناگون بشر در طول تاریخ میپردازد. در کنار اطلاعات مختصر و مفیدی که در این مجموعه در زمینهی تمام علوم نظری آمدهاست در بخش دیگر نویسنده به مخالفت با قدرت و صلاحیت رهبری کلیساهای کاتولیک میپردازد. آثار ادبی، عقیدتی و فلسفی دیدرو بهواسطه اندیشههای متفاوتش با آنچه در آن روزگار متداول بود یا قبل از انتشار ضبط میشد یا سوزانده میشد؛ از همین رو او اشتیاقی برای انتشار آن دسته از آثارش که به بیان اندیشههایش میپرداخت نداشت؛ تا جایی که بسیاری از نوشتههایش پس از مرگش پیدا و منتشر شدند. او در یکی از آثار خود بهشدت از سیاستهای استعماری و بردهداری روزگار خویش انتقاد میکند و به همین واسطه کتابش تا ۴۰ سال در انتظار انتشار میماند.
📘این فیلسوف بزرگ در سال ۱۷۶۵ تمام کتابخانه خود را به کاترین دوم امپراتور روسیه فروخت. کاترین بهایی سخاوتمندانه و بیش از انتظار دیدرو پرداخت و مقرر نمود کتابخانه در زمان حیات دیدرو در اختیار خود او باقی بماند و تنها پس از مرگش به سنپترزبورگ منتقل گردد. دیدرو سال ۱۷۷۳ سفری یکساله به سنپترزبورگ کرد تا شخصاً از کاترین دوم تشکر کند و در طرح اولیه دانشگاه بزرگ روسیه شرکت کند.
@cafe_andishe95
☀️اگر خرد موهبت آسمانی باشد و اگر این مسئله در مورد ایمان هم مصداق یابد،آنگاه آسمان دو موهبت به ما بخشیده که هرچند همبود هستند اما با یکدیگر تضاد دارند!
☀️خدای کلیسا همچون پدری است که بیشتر به فکر سیب های بهشت خود است تا به فکر کودکانش!
دنی دیدرو -فیلسوف بزرگ عصر روشنگری
@cafe_andoshe95
☀️خدای کلیسا همچون پدری است که بیشتر به فکر سیب های بهشت خود است تا به فکر کودکانش!
دنی دیدرو -فیلسوف بزرگ عصر روشنگری
@cafe_andoshe95
🔻رامون مرکادر تروریست تحسین شدۀ کمونیست🔻
#تروریسم_کمونیستی
خایمه رامون مرکادر دل ریو ( Jaime Ramón Mercader del Río) فعال سیاسی و کمونیست اسپانیایی، مامور پلیس سیاسی شوروی ان.کا.وِ.دِ و قاتل لئون تروتسکی بود.
📄پدر و مادر مرکادر از هم جدا شده بودند بنابراین بیشتر دوران کودکی را همراه مادرش در فرانسه گذراند. مادرش ماریو دل ریو هرناندز، یک نجیبزاده اسپانیایی بود که اصلیت کوبایی داشت. از طرف پدر، پسر عموی ماریا مرکادر همسر دوم ویتوریو دسیکا کارگردان ایتالیایی است.
از سال ۱۹۳۰ به کمونیسم گرایش پیدا کرد و با سازمانهای چپ اسپانیایی همکاری میکرد. برای مدت کوتاهی هم زندانی شد ولی با روی کار آمدن دولت جبهه ملی از زندان آزاد شد.
همچون مادرش به عضویت حزب کمونیست در آمد و به عنوان تک تیرانداز برای ان.کا.وِ.دِ خدمت میکرد تا تروتسکیستهای اسپانیایی را ترور کنند (او به شخصه ۲۰ نفر را به قتل رساند). از سال ۱۹۳۷ به شوروی رفت تا برای ترور و خرابکاری آموزش ببیند.
📈تروتسکی، رقیب اصلی ژوزف استالین بود. پس از به قدرت رسیدن استالین، تروتسکی اقدام به تشکیل یک اپوزیسیون علیه استالین کردهبود. اکثر اعضای این اپوزیسیون، زندان، اخراج یا تبعید شدند. تروتسکی نیز که هدایت این اپوزیسیون را بر عهده داشت سرانجام در سال ۱۹۲۹ به همراه همسرش از شوروی اخراج شد. بریا از سال ۱۹۳۶ طرح قتل تروتسکی را ریخته و اجرای آن را به معشوقهاش یعنی مادر رامون مرکادر سپرده بود. پسر بزرگ ماریا مرکادر در اسپانیا کشته شده بود بنابراین انجام این عملیات به رامون مرکادر سپرده شد.
📍اولین اقدام به ترور تروتسکی، توسط رامون مرکادر و دیگر مأموران انکاوهده در ۲۴ مه ۱۹۴۰ شکست خورد. بار دوم رامون مرکادر با منشی تروتسکی (سیلویا آگلف) طرح دوستی ریخت تا از طریق او بتواند به عنوان یک تحسین کننده کانادایی عقاید تروتسکی، با او ملاقات خصوصی داشته باشد.
مرکادر در ۲۰ اوت ۱۹۴۰، با نام مستعار «آقای جکسون» در مکزیک به دیدار لئون تروتسکی رفت که آخرین مهمان او بود. او به نظر مردی متشخص میآمد و برای همین کسی به او شک نکرد و او را بازرسی نکردند. او با تروتسکی مشغول گپ زدن بود که ناگهان صدای فریاد تروتسکی بلند شد. وقتی محافظان به اتاق رفتند دیدند یخشکنی یا به روایتی کلنگی در گردن تروتسکی بود و در دست جکسون چاقویی دیده میشد. تروتسکی در اثر شدت جراحات وارده کشته شد.
تروتسکی پیش از مرگ گفت: «او را نکشید، باید همه چیز را اعتراف کند.» معلوم شد که جکسون میخواسته بعد از ترور تروتسکی خودکشی کند.
محافظان تروتسکی، رامون را به مقامات مکزیکی تحویل دادند.
رامون هویت واقعیاش را بر ملا نکرد و قتل تروتسکی را نتیجهی یک اختلاف شخصی با او توصیف کرد، چون میخواست با منشی تروتسکی ازدواج کند. سرانجام رامون مرکادر به بیست سال زندان محکوم شد.
ژوزف استالین گفته بود: «من در ترور تروتسکی هیچ نقشی ندارم.» اما بعد از ۲۰ سال مرکادر به شوروی رفت و نشان لنین که بالاترین نشان شوروی بود را دریافت کرد
در سال ۱۹۶۰ از زندان آزاد شد و به هاوانا رفت و از طرف فیدل کاسترو از او استقبال شد. یک سال بعد به شوروی رفت و به عنوان یک قهرمان در اتحاد جماهیر شوروی از او تقدیر شد و نشان لنین را دریافت کرد. باقی عمر را بین شوروی و کوبا گذراند و برای کا گ ب کار میکرد و مشاور فیدل کاسترو بود.
📍مرکادر در سال ۱۹۷۸ میلادی در هاوانا درگذشت ولی پیکر او با نام رامون ایوانویچ لوپز در مسکو به خاک سپرده شد. او در موزه کا گ ب شهر مسکو جایگاه افتخاری دارد
@cafe_andishe95
#تروریسم_کمونیستی
خایمه رامون مرکادر دل ریو ( Jaime Ramón Mercader del Río) فعال سیاسی و کمونیست اسپانیایی، مامور پلیس سیاسی شوروی ان.کا.وِ.دِ و قاتل لئون تروتسکی بود.
📄پدر و مادر مرکادر از هم جدا شده بودند بنابراین بیشتر دوران کودکی را همراه مادرش در فرانسه گذراند. مادرش ماریو دل ریو هرناندز، یک نجیبزاده اسپانیایی بود که اصلیت کوبایی داشت. از طرف پدر، پسر عموی ماریا مرکادر همسر دوم ویتوریو دسیکا کارگردان ایتالیایی است.
از سال ۱۹۳۰ به کمونیسم گرایش پیدا کرد و با سازمانهای چپ اسپانیایی همکاری میکرد. برای مدت کوتاهی هم زندانی شد ولی با روی کار آمدن دولت جبهه ملی از زندان آزاد شد.
همچون مادرش به عضویت حزب کمونیست در آمد و به عنوان تک تیرانداز برای ان.کا.وِ.دِ خدمت میکرد تا تروتسکیستهای اسپانیایی را ترور کنند (او به شخصه ۲۰ نفر را به قتل رساند). از سال ۱۹۳۷ به شوروی رفت تا برای ترور و خرابکاری آموزش ببیند.
📈تروتسکی، رقیب اصلی ژوزف استالین بود. پس از به قدرت رسیدن استالین، تروتسکی اقدام به تشکیل یک اپوزیسیون علیه استالین کردهبود. اکثر اعضای این اپوزیسیون، زندان، اخراج یا تبعید شدند. تروتسکی نیز که هدایت این اپوزیسیون را بر عهده داشت سرانجام در سال ۱۹۲۹ به همراه همسرش از شوروی اخراج شد. بریا از سال ۱۹۳۶ طرح قتل تروتسکی را ریخته و اجرای آن را به معشوقهاش یعنی مادر رامون مرکادر سپرده بود. پسر بزرگ ماریا مرکادر در اسپانیا کشته شده بود بنابراین انجام این عملیات به رامون مرکادر سپرده شد.
📍اولین اقدام به ترور تروتسکی، توسط رامون مرکادر و دیگر مأموران انکاوهده در ۲۴ مه ۱۹۴۰ شکست خورد. بار دوم رامون مرکادر با منشی تروتسکی (سیلویا آگلف) طرح دوستی ریخت تا از طریق او بتواند به عنوان یک تحسین کننده کانادایی عقاید تروتسکی، با او ملاقات خصوصی داشته باشد.
مرکادر در ۲۰ اوت ۱۹۴۰، با نام مستعار «آقای جکسون» در مکزیک به دیدار لئون تروتسکی رفت که آخرین مهمان او بود. او به نظر مردی متشخص میآمد و برای همین کسی به او شک نکرد و او را بازرسی نکردند. او با تروتسکی مشغول گپ زدن بود که ناگهان صدای فریاد تروتسکی بلند شد. وقتی محافظان به اتاق رفتند دیدند یخشکنی یا به روایتی کلنگی در گردن تروتسکی بود و در دست جکسون چاقویی دیده میشد. تروتسکی در اثر شدت جراحات وارده کشته شد.
تروتسکی پیش از مرگ گفت: «او را نکشید، باید همه چیز را اعتراف کند.» معلوم شد که جکسون میخواسته بعد از ترور تروتسکی خودکشی کند.
محافظان تروتسکی، رامون را به مقامات مکزیکی تحویل دادند.
رامون هویت واقعیاش را بر ملا نکرد و قتل تروتسکی را نتیجهی یک اختلاف شخصی با او توصیف کرد، چون میخواست با منشی تروتسکی ازدواج کند. سرانجام رامون مرکادر به بیست سال زندان محکوم شد.
ژوزف استالین گفته بود: «من در ترور تروتسکی هیچ نقشی ندارم.» اما بعد از ۲۰ سال مرکادر به شوروی رفت و نشان لنین که بالاترین نشان شوروی بود را دریافت کرد
در سال ۱۹۶۰ از زندان آزاد شد و به هاوانا رفت و از طرف فیدل کاسترو از او استقبال شد. یک سال بعد به شوروی رفت و به عنوان یک قهرمان در اتحاد جماهیر شوروی از او تقدیر شد و نشان لنین را دریافت کرد. باقی عمر را بین شوروی و کوبا گذراند و برای کا گ ب کار میکرد و مشاور فیدل کاسترو بود.
📍مرکادر در سال ۱۹۷۸ میلادی در هاوانا درگذشت ولی پیکر او با نام رامون ایوانویچ لوپز در مسکو به خاک سپرده شد. او در موزه کا گ ب شهر مسکو جایگاه افتخاری دارد
@cafe_andishe95
👍1
وحدت ملی ، دستیاری ویژه اقوام و تجربه فرانسه - بخشی از گفتار دکتر کامروز خسروی :
《براي روشن شدن اين سياست يعني برجستهسازي زبانهاي محلي و قومي در آموزش و پرورش حتي براي کشورهاي قدرتمند و پيشرفته ، مرور تجربهی فرانسه خالي از لطف نيست.دولت فرانسه چه در زمان رياست جمهوري ژاک شيراک و چه در زمان رياست جمهوري سارکوزي از امضاي قانون زبانهاي محلي و قومي اتحادي اروپا خودداري کرد و رسماً اعلام نمود که اين دستورالعمل را نميپذيرد.
در بازبيني قانون اساسي فرانسه در ژوئيه ٢۰۰٨ نمايندگان مجلس، مادهاي را جهت درج در قانون اساسي فرانسه پيشنهاد دادند. ماده (١ ـ ٧۵) که در مورد زبان مردم فرانسه ميگويد : «زبان رسمي جمهوري زبان فرانسه است. زبانهاي محلي ميراث فرهنگي فرانسه به شمار ميآيند» اما همين قانون پيشنهادي نيز از سوي مجلس سنا به دليل ترويج مطالبات واگريانه و جماعتگرايي وتو شد.وزير فرهنگ وقت فرانسه خانم آلبانل نيز اعلام کرد که دولت فرانسه به هيچ وجه قانون موردنظر اتحاديهی اروپا را امضاء نخواهد کرد.
اريک بسون وزير هويت ملي (خودِ وجود اين پُست در حد وزارت جالب توجه است) فرانسه نيز اشاره کرد که قانوني در فرانسه دربارهی زبانهاي قومي و محلي تصويب نخواهد شد.
به هرحال مشاور عالي در امور زبانها در دولت فرانسه ، ساويه نورث در مصاحبهاي با مجل اکسپرس در ۵ فوريه٢۰١۰ گفت: «نميتوان ملتي يکدست و يکپارچه مانند فرانسويان را با کشورهايي که به سختي دستخوش عدم تمرکزاند و تقريباً فدراتيو هستند مانند اسپانيا، بريتانيا يا آلمان مقايسه کرد.در واقع اين سياست دولتي است که ششمين اقتصاد دنيا و عضو دايم شوراي امنيت، مسلح به سلاحهاي اتمي است و زبان آنها نيز به هيچ وجه در معرض تهديد نيست و بلکه زبان دوم تمدن مغرب زمين است و علاوه بر اروپا نيمي از مردم قاره آفريقا به آن زبان سخن ميگويند.اين رويکرد سخت و غير قابل انعطاف رفتار دولتي است که بنيانگذار حقوق بشر و مهد دموکراسي است.》
@cafe_andishe95
《براي روشن شدن اين سياست يعني برجستهسازي زبانهاي محلي و قومي در آموزش و پرورش حتي براي کشورهاي قدرتمند و پيشرفته ، مرور تجربهی فرانسه خالي از لطف نيست.دولت فرانسه چه در زمان رياست جمهوري ژاک شيراک و چه در زمان رياست جمهوري سارکوزي از امضاي قانون زبانهاي محلي و قومي اتحادي اروپا خودداري کرد و رسماً اعلام نمود که اين دستورالعمل را نميپذيرد.
در بازبيني قانون اساسي فرانسه در ژوئيه ٢۰۰٨ نمايندگان مجلس، مادهاي را جهت درج در قانون اساسي فرانسه پيشنهاد دادند. ماده (١ ـ ٧۵) که در مورد زبان مردم فرانسه ميگويد : «زبان رسمي جمهوري زبان فرانسه است. زبانهاي محلي ميراث فرهنگي فرانسه به شمار ميآيند» اما همين قانون پيشنهادي نيز از سوي مجلس سنا به دليل ترويج مطالبات واگريانه و جماعتگرايي وتو شد.وزير فرهنگ وقت فرانسه خانم آلبانل نيز اعلام کرد که دولت فرانسه به هيچ وجه قانون موردنظر اتحاديهی اروپا را امضاء نخواهد کرد.
اريک بسون وزير هويت ملي (خودِ وجود اين پُست در حد وزارت جالب توجه است) فرانسه نيز اشاره کرد که قانوني در فرانسه دربارهی زبانهاي قومي و محلي تصويب نخواهد شد.
به هرحال مشاور عالي در امور زبانها در دولت فرانسه ، ساويه نورث در مصاحبهاي با مجل اکسپرس در ۵ فوريه٢۰١۰ گفت: «نميتوان ملتي يکدست و يکپارچه مانند فرانسويان را با کشورهايي که به سختي دستخوش عدم تمرکزاند و تقريباً فدراتيو هستند مانند اسپانيا، بريتانيا يا آلمان مقايسه کرد.در واقع اين سياست دولتي است که ششمين اقتصاد دنيا و عضو دايم شوراي امنيت، مسلح به سلاحهاي اتمي است و زبان آنها نيز به هيچ وجه در معرض تهديد نيست و بلکه زبان دوم تمدن مغرب زمين است و علاوه بر اروپا نيمي از مردم قاره آفريقا به آن زبان سخن ميگويند.اين رويکرد سخت و غير قابل انعطاف رفتار دولتي است که بنيانگذار حقوق بشر و مهد دموکراسي است.》
@cafe_andishe95
📑اسناد آرشیوی دیگر آمریکا تأیید میکنند که نه ستاد سیا، نه وزارت خارجهی آمریکا و نه حتی کاخ سفید و سفیر آمریکا، از هیچیک از حوادثی که قرار بود در ۲۸ [اَ]مُرداد اتفاق بیفتند، خبر نداشتند و یا از برنامهی قبلی آن روز اطلاعی نداشتند.
چنانکه در زیر خواهیم دید، سرنگونی مصدق برای همه شگفتآور بود.
سفارت آمریکا در یک گزارش سری به وزارت خارجه اعلام میکند که سفیر آمریکا و مقامهای سفارت در تهران، ضمن اینکه بر حوادث ۲۸ [اَ]مُرداد نظارت دارند، اما بسیار نگران «انگیزه و علل» تظاهرات شاهدوستان بودند.
در یک جمعبندی سری پس از کودتا که در ۲۹ [اَ]مُرداد / ۲۰ اوت، به وزارت خارجه ارسال شده است، بهطور مثال، سفیر هندرسون اعتراف میکند در میان سایر چیزهایی که (در ۲۸ [اَ]مُرداد) شورش در آن توفیق یافت، یکی «خودجوش بودنِ فراوان آن بوده» و از میان پنج عاملی که سفیر آنها را انگیزههای شورش بیان میکند، هیچیک به دستکاریهای خارجیان ربطی ندارد.
تأییدات هندرسون نیز در مصاحبهی تاریخ شفاهی وی که در کتابخانهی ترومن در ۱۹۷۲/۱۳۵۱ انجام شده، بههمان میزان روشنگرانه است، آنجا که میگوید:
«وقتی در ۱۷ اوت/ ۲۶ [اَ]مُرداد به تهران بازگشتم، برداشتم این بود که مصدق حداقل برای مدتی در مبارزهی طولانی خود با شاه پیروز میدان خواهد بود. از حوادثی که در روز بعد اتفاق افتاد، تعجب کردم و گمان میکنم که اگر روزی تلگرافهای من به وزارت خارجه منتشر شود، خواهید دید که درست میگویم.»
تلگرافهایی که هندرسون به آنها اشاره میکند، بعداً طبقهبندی شدند و از برخی از آنها در این پژوهش یاد شده است. این اسناد بهواقع گفتههای وی را در این مصاحبه تأیید میکند.
📗 ایران و سازمان سیا؛ بازنگری در سقوط دولت مصدق، داریوش بایندر
➖➖➖➖➖➖
📑تعارض اسناد وزارت امور خارجهی آمریکا و خصوصاً گزارش مهم ویلبر با آنچه که کرمیت روزولت مدعی آنست، نشان از شیوهی رایجی دارد که در بسیاری موارد، افراد _ بمنظور بزرگنمایی عملکرد خود و بالا بردن سطح عملیات خویش در راه انجام مسئولیتها و ماموریتهای محوّله _ بدان مبادرت میکنند تا بدینترتیب موفقیت حاصله را یکسره، نتیجهی درایت، ابتکار و خلاقیت خویش وانمود کنند.
گاه، این شیوهی بزرگنمایی، آنچنان پیش میرود که با مستندات قطعی، تعارض یافته و به افسانه یا به «عملیات محیّرالعقول» پهلو میزند. بر این اساس است که استفن دوریل با استناد به منابع مختلف تاکید میکند که آیزنهاور پس از مطالعهی گزارش روزولت چنین نوشت: «گزارش او بیشتر به داستان شباهت داشت، تا به یک واقعیت تاریخی!»
📘دکتر محمّد مصدق؛ آسیبشناسی یک شکست (از انقلاب مشروطیت به انقلاب اسلامی)، علی میرفطروس
@cafe_andishe95
چنانکه در زیر خواهیم دید، سرنگونی مصدق برای همه شگفتآور بود.
سفارت آمریکا در یک گزارش سری به وزارت خارجه اعلام میکند که سفیر آمریکا و مقامهای سفارت در تهران، ضمن اینکه بر حوادث ۲۸ [اَ]مُرداد نظارت دارند، اما بسیار نگران «انگیزه و علل» تظاهرات شاهدوستان بودند.
در یک جمعبندی سری پس از کودتا که در ۲۹ [اَ]مُرداد / ۲۰ اوت، به وزارت خارجه ارسال شده است، بهطور مثال، سفیر هندرسون اعتراف میکند در میان سایر چیزهایی که (در ۲۸ [اَ]مُرداد) شورش در آن توفیق یافت، یکی «خودجوش بودنِ فراوان آن بوده» و از میان پنج عاملی که سفیر آنها را انگیزههای شورش بیان میکند، هیچیک به دستکاریهای خارجیان ربطی ندارد.
تأییدات هندرسون نیز در مصاحبهی تاریخ شفاهی وی که در کتابخانهی ترومن در ۱۹۷۲/۱۳۵۱ انجام شده، بههمان میزان روشنگرانه است، آنجا که میگوید:
«وقتی در ۱۷ اوت/ ۲۶ [اَ]مُرداد به تهران بازگشتم، برداشتم این بود که مصدق حداقل برای مدتی در مبارزهی طولانی خود با شاه پیروز میدان خواهد بود. از حوادثی که در روز بعد اتفاق افتاد، تعجب کردم و گمان میکنم که اگر روزی تلگرافهای من به وزارت خارجه منتشر شود، خواهید دید که درست میگویم.»
تلگرافهایی که هندرسون به آنها اشاره میکند، بعداً طبقهبندی شدند و از برخی از آنها در این پژوهش یاد شده است. این اسناد بهواقع گفتههای وی را در این مصاحبه تأیید میکند.
📗 ایران و سازمان سیا؛ بازنگری در سقوط دولت مصدق، داریوش بایندر
➖➖➖➖➖➖
📑تعارض اسناد وزارت امور خارجهی آمریکا و خصوصاً گزارش مهم ویلبر با آنچه که کرمیت روزولت مدعی آنست، نشان از شیوهی رایجی دارد که در بسیاری موارد، افراد _ بمنظور بزرگنمایی عملکرد خود و بالا بردن سطح عملیات خویش در راه انجام مسئولیتها و ماموریتهای محوّله _ بدان مبادرت میکنند تا بدینترتیب موفقیت حاصله را یکسره، نتیجهی درایت، ابتکار و خلاقیت خویش وانمود کنند.
گاه، این شیوهی بزرگنمایی، آنچنان پیش میرود که با مستندات قطعی، تعارض یافته و به افسانه یا به «عملیات محیّرالعقول» پهلو میزند. بر این اساس است که استفن دوریل با استناد به منابع مختلف تاکید میکند که آیزنهاور پس از مطالعهی گزارش روزولت چنین نوشت: «گزارش او بیشتر به داستان شباهت داشت، تا به یک واقعیت تاریخی!»
📘دکتر محمّد مصدق؛ آسیبشناسی یک شکست (از انقلاب مشروطیت به انقلاب اسلامی)، علی میرفطروس
@cafe_andishe95
🔘جامعه طبقاتی در کاپیتالیسم و سوسیالیسم🔘
📍شعار خطرناک سوسیالیسم، تحت عنوان جامعه ی بی طبقه، با وجود سیاست های دیگری که لازمه ی هر حکومت توتالیتر است، به نوعِ ظالمانه ای ازجامعه طبقاتی می انجامد.
جامعه طبقاتی ای که، بر خلاف آنچه در کاپیتالیسم وجود دارد، نه بر اساس استعداد شخصی و خدمت به دیگران و نه در فضای رقابت آزاد، بلکه به سبب ارتباط و نفوذ در دستگاه حکومت سوسیالیستی و وراثت و خویشاوندی با خانواده ی دیکتاتور، طبقات بالای جامعه شکل می گیرند و دیگر اقشار جامعه که نفوذ و ارتباطی با حکومت ندارند در فقر می میرند.
تفاوت دیگر جامعه طبقاتی در کاپیتالیسم و سوسیالیسم، توانایی و آزادی افراد در تغییر و پیشرفت در طبقات است که در سوسیالیسم امری محال است.
📄متنی که در ادامه می خوانید، برشی از کتاب "دختری با هفت اسم: فرار از کره شمالی" نوشته ی "هیئون سئو لی" و ترجمه ی "الهه علوی" می باشد.
"سنگبون نوعی سیستم طبقاتی است که در کره شمالی اعمال می شود. خانواده ها به طبقات وفادار، مردد و دشمن تقسیم بندی می شوند و در زیر مجموعه ی این سه طیف گسترده، پنجاه و یک درجه بندی دیگر وجود دارد، از خانواده ی سلطنتی کیم در بالای فهرست گرفته تا زندانیان سیاسی در پائین که هیچ امیدی به آزادی شان نیست.
کسانی که در طبقه ی دشمن قرار گرفته اند و حدود 40 درصد جمعیت را تشکیل می دهند، یاد گرفته اند که آرزوی چیزی نداشته باشند. آن ها باید در بخش های کشاورزی و معدن و کارهای یدی مشغول به کار شوند. افراد طبقه مردد بیشتر معلم، مقامات جزء یا نظامیان دور از مراکز قدرت می شوند. فقط طبقه ی وفادار حق دارد در پیونگ یانگ زندگی کند، آن ها شانس ملحق شدن به حزب کارگر را دارند و در انتخاب شغل آزاد اند.
زیبایی مزورانه این سیستم این است که هر کسی راحت تر به رتبه های پائین تر می رود اما بالا رفتن رتبه تقریبا غیر ممکن است، مگر با پا در میانی شخص رهبر کبیر."
فنا یا بقا در جوامع
@cafe_andishe95
📍شعار خطرناک سوسیالیسم، تحت عنوان جامعه ی بی طبقه، با وجود سیاست های دیگری که لازمه ی هر حکومت توتالیتر است، به نوعِ ظالمانه ای ازجامعه طبقاتی می انجامد.
جامعه طبقاتی ای که، بر خلاف آنچه در کاپیتالیسم وجود دارد، نه بر اساس استعداد شخصی و خدمت به دیگران و نه در فضای رقابت آزاد، بلکه به سبب ارتباط و نفوذ در دستگاه حکومت سوسیالیستی و وراثت و خویشاوندی با خانواده ی دیکتاتور، طبقات بالای جامعه شکل می گیرند و دیگر اقشار جامعه که نفوذ و ارتباطی با حکومت ندارند در فقر می میرند.
تفاوت دیگر جامعه طبقاتی در کاپیتالیسم و سوسیالیسم، توانایی و آزادی افراد در تغییر و پیشرفت در طبقات است که در سوسیالیسم امری محال است.
📄متنی که در ادامه می خوانید، برشی از کتاب "دختری با هفت اسم: فرار از کره شمالی" نوشته ی "هیئون سئو لی" و ترجمه ی "الهه علوی" می باشد.
"سنگبون نوعی سیستم طبقاتی است که در کره شمالی اعمال می شود. خانواده ها به طبقات وفادار، مردد و دشمن تقسیم بندی می شوند و در زیر مجموعه ی این سه طیف گسترده، پنجاه و یک درجه بندی دیگر وجود دارد، از خانواده ی سلطنتی کیم در بالای فهرست گرفته تا زندانیان سیاسی در پائین که هیچ امیدی به آزادی شان نیست.
کسانی که در طبقه ی دشمن قرار گرفته اند و حدود 40 درصد جمعیت را تشکیل می دهند، یاد گرفته اند که آرزوی چیزی نداشته باشند. آن ها باید در بخش های کشاورزی و معدن و کارهای یدی مشغول به کار شوند. افراد طبقه مردد بیشتر معلم، مقامات جزء یا نظامیان دور از مراکز قدرت می شوند. فقط طبقه ی وفادار حق دارد در پیونگ یانگ زندگی کند، آن ها شانس ملحق شدن به حزب کارگر را دارند و در انتخاب شغل آزاد اند.
زیبایی مزورانه این سیستم این است که هر کسی راحت تر به رتبه های پائین تر می رود اما بالا رفتن رتبه تقریبا غیر ممکن است، مگر با پا در میانی شخص رهبر کبیر."
فنا یا بقا در جوامع
@cafe_andishe95
👁🗨میلیاردها نفر به تماشای مارادونایی می نشینند که چنان ماهرانه با دستش توپ را توی گل می کند که از چشم داوران پنهان می ماند و به یمن همین مهارت او، تیم مارادونا به فینال می رسد و قهرمان جهان می شود. اکثر تماشاگران احتمالن از دیدن این صحنه لحظه ای جا خوردند و لحظه ای درد تهدید به جانشان افتاد، نوعی یادآوری دوران کودکی و جهان افسانه های پریان که در آن راستی پیروز می شود و دروغ ها برملا می شوند و نیرنگ و فریب مجازات می شود. اما یک میلیارد آدم در ضمن، به هنگام تماشای این صحنه دریافتند که چنین چیزهایی مال همان افسانه های پریان است، و در جهانی که ما در آن زندگی می کنیم مارادوناها غرق افتخارند.
⚽️
📚روح پراگ-ایوان کلیما
@cafe_andishe95
⚽️
📚روح پراگ-ایوان کلیما
@cafe_andishe95
❤1
📚"ریچارد فرای"، شرقشناس و ایرانشناس برجستهی آمریکایی، ایران را به سَرو تشبیه میکند که از بادهای سهمگین خم میشود اما نمیشکند.
"تشبیهی که شاید بهتر بتواند این خاصیت پرتناقض و تداوم و نوپذیری را تعبیر کند همانا سرو است که در اشعار فارسی بسبار آمده است. این درخت مانند کاج از طوفان یا بادهای سهم نمیشکند و قابلیت انعطاف دارد. چون باد سهمگین بوزد، خم میشود و سر بر زمین میساید و سپس با آرامش طوفان، باز راستقد میشود."
عصر زرین فرهنگ ایران
ریچارد فرای
ترجمه: مسعود رجبنیا
تهران- ۱۳۶۳
جمهوریاسلامی هم میرود و این سرو ِخمشده دوباره راستقامت خواهد ایستاد.
#ایران_را_پس_میگیریم
@cafe_andishe95
"تشبیهی که شاید بهتر بتواند این خاصیت پرتناقض و تداوم و نوپذیری را تعبیر کند همانا سرو است که در اشعار فارسی بسبار آمده است. این درخت مانند کاج از طوفان یا بادهای سهم نمیشکند و قابلیت انعطاف دارد. چون باد سهمگین بوزد، خم میشود و سر بر زمین میساید و سپس با آرامش طوفان، باز راستقد میشود."
عصر زرین فرهنگ ایران
ریچارد فرای
ترجمه: مسعود رجبنیا
تهران- ۱۳۶۳
جمهوریاسلامی هم میرود و این سرو ِخمشده دوباره راستقامت خواهد ایستاد.
#ایران_را_پس_میگیریم
@cafe_andishe95
☪️آن حکیم یگانۀ دوران طلایی بنیادگرایی آن کپی کننده از روی دست مارکس،آن نفهمیده و نسنجیده و گز نکرده بریده ،آن میکس کنندۀ شیعه گری با کمونیسم،آن غرب نشناس غربستیز،آن گله پرور امت و مجاهدساز،آن شیر بیشۀ دروغ و دغل و آن شهید قلابی آن تباه کنندۀ عنوان دکتر و آن صاحب خیابانی طویل در تهران"علی شریعتی مزینانی"فرموده اند:
🎙سوسیالیسم انسان را از بندگیِ اقتصادی در نظام سرمایهداری و زندان مالکیت استثماری و منجلاب بورژوازی، آزاد میکند و روح پست سودجویی فردی و افزونطلبی مادی را که جنون پولپرستی و قدرتستانی و هیستری رقابت و فریبکاری و بهرهکشی و سکهاندوزی و خودپرستی و اشرافیت طبقاتی زاده آن است، ریشهکن میسازد و جامعه را و زندگی را جولانگاه آزاد و باز و یاریدهندهای برای تجلی روح حقپرستی و تعالی وجودی و تکامل اجتماعی و رشد نوعی میکند...
و اما
...سوسیالیسم راستین، که جامعهای بیطبقه میسازد، بدون مذهب ممکن نیست. زیرا انسانها اگر به مرحلهای از رشد اخلاقی و کمال معنوی نرسند که بتوانند به خاطر برابری انسانها از حق خود چشم پوشند و به مرحلهٔ ماوراء مادی «ایثار» برسند، جامعهای برابر را نمیتوان ساخت. زیرا حقها هرگز برابر نیست و ماتریالیسم، جبراً به اندویدوئالیسم میانجامد و برعکس، مذهب نیز تا جامعهای از بند افزونطلبی مادی و استثمار و تضاد طبقاتی رها نشدهاست، نمیتواند تحقق یابد. چه، تنها در چنین جامعهای است که انسان رها شده از بند تنازع مادی، مجال آن را مییابد که از بیماری شیء شدن در نظام ماشینیسم و سرمایهداری، یا از خود بیگانه شدن در برابر بت پول و مصرف و گرگومیش شدن در رابطهٔ طبقاتی [نجات] یابد …
🎙رهبری امت (امامت) متعهد نیست که همچون رئیسجمهور آمریکا، یا مسئول برنامه «شما و رادیو»، مطابق ذوق و پسند و سلیقه مشتریها عمل کند، و تعهد ندارد که تنها خوشی و شادی و برخورداری -در حد اعلا- به افراد جامعهاش ببخشد. بلکه میخواهد و متعهد است که در مستقیمترین راهها، با بیشترین سرعت و صحیحترین حرکت، جامعه را بسوی تکامل رهبری کند، حتی اگر این تکامل به قیمت رنج افراد باشد، البته رنجی که اکثریت، آگاهانه پذیرفتهاند، نه که بر آنها تحمیل کرده باشند. بدین ترتیب، «امامت» عبارت میشود از رسالت سنگین رهبری و راندن جامعه و فرد از «آنچه هست»، به سوی «آنچه باید باشد»، به هر قیمت ممکن، اما نه به «خواست شخصی امام»، بلکه بر اساس ایدئولوژی ثابتی که امام نیز بیشتر از هر فردی، تابع آن است و در برابرش مسئول! و از همینجا است که امامت از دیکتاتوری جدا میشود و رهبری فکری انقلابی با رهبری فردی استبدادی تضاد مییابد(امت و امامت )
@cafe_andishe95
🎙سوسیالیسم انسان را از بندگیِ اقتصادی در نظام سرمایهداری و زندان مالکیت استثماری و منجلاب بورژوازی، آزاد میکند و روح پست سودجویی فردی و افزونطلبی مادی را که جنون پولپرستی و قدرتستانی و هیستری رقابت و فریبکاری و بهرهکشی و سکهاندوزی و خودپرستی و اشرافیت طبقاتی زاده آن است، ریشهکن میسازد و جامعه را و زندگی را جولانگاه آزاد و باز و یاریدهندهای برای تجلی روح حقپرستی و تعالی وجودی و تکامل اجتماعی و رشد نوعی میکند...
و اما
...سوسیالیسم راستین، که جامعهای بیطبقه میسازد، بدون مذهب ممکن نیست. زیرا انسانها اگر به مرحلهای از رشد اخلاقی و کمال معنوی نرسند که بتوانند به خاطر برابری انسانها از حق خود چشم پوشند و به مرحلهٔ ماوراء مادی «ایثار» برسند، جامعهای برابر را نمیتوان ساخت. زیرا حقها هرگز برابر نیست و ماتریالیسم، جبراً به اندویدوئالیسم میانجامد و برعکس، مذهب نیز تا جامعهای از بند افزونطلبی مادی و استثمار و تضاد طبقاتی رها نشدهاست، نمیتواند تحقق یابد. چه، تنها در چنین جامعهای است که انسان رها شده از بند تنازع مادی، مجال آن را مییابد که از بیماری شیء شدن در نظام ماشینیسم و سرمایهداری، یا از خود بیگانه شدن در برابر بت پول و مصرف و گرگومیش شدن در رابطهٔ طبقاتی [نجات] یابد …
🎙رهبری امت (امامت) متعهد نیست که همچون رئیسجمهور آمریکا، یا مسئول برنامه «شما و رادیو»، مطابق ذوق و پسند و سلیقه مشتریها عمل کند، و تعهد ندارد که تنها خوشی و شادی و برخورداری -در حد اعلا- به افراد جامعهاش ببخشد. بلکه میخواهد و متعهد است که در مستقیمترین راهها، با بیشترین سرعت و صحیحترین حرکت، جامعه را بسوی تکامل رهبری کند، حتی اگر این تکامل به قیمت رنج افراد باشد، البته رنجی که اکثریت، آگاهانه پذیرفتهاند، نه که بر آنها تحمیل کرده باشند. بدین ترتیب، «امامت» عبارت میشود از رسالت سنگین رهبری و راندن جامعه و فرد از «آنچه هست»، به سوی «آنچه باید باشد»، به هر قیمت ممکن، اما نه به «خواست شخصی امام»، بلکه بر اساس ایدئولوژی ثابتی که امام نیز بیشتر از هر فردی، تابع آن است و در برابرش مسئول! و از همینجا است که امامت از دیکتاتوری جدا میشود و رهبری فکری انقلابی با رهبری فردی استبدادی تضاد مییابد(امت و امامت )
@cafe_andishe95
👍1
🔰ماده ۹اعلامیه جهانی حقوق بشر:
📄هیچ کس را نمی توان خودسرانه بازداشت کرد یا زندانی ساخت یا تبعید نمود.
(مورد نقض همیشگی حقوق بشر در کشورهای غیر لیبرال)
این حکم پیشینۀ خود را در سنت روشنگری و لیبرالیسم آن میبیند که تلاش داشت «فرد» را از جمع برکشیده و قوام دهد.
حاکمیت محدود و مشروط ذیل قانون تحت عنوان«حاکمیت قانون»جان مایۀ اصلی قوامگیری آزادی و لیبرال دموکراسی فردگرا بوده است.
یعنی با جمعگرایی در سنت روسو و امثال آنها را بشر پیشارنسانس و قرون وسطا درگیری مصیبت بار داشته است بشر ناخواسته و خواسته در تمام تاریخ خود جمعگرا بوده است و نیازی به مطرح کردن دوباره آن نبوده است.بشر به دولتگرایی جمعگرایی و دولت پرستی محتاج نبوده به اندازه کافی در تاریخ خود زهر آن را چشیده بوده که به فردگرایی روی آورده !
این تنها با رنسانس و روشنگری و لیبرالیسم است که فرد برای نخستین بار به شکلی بینظیر صاحب حق شهروندی شده و چنان فرد بر کشیده میشود که معیار حکومت در دموکراسی لیبرال و ایمان دینی در سکولاریسم می شود.دولت قانون بنیاد لیبرال سکولار است که حافظ حقوق فرد است.سکولاریسم است که حافظ دین در حیطۀ خود است.
👤پیش از فردگرایی لیبرالی در مخیلۀ بشر متصور نبوده است که فرد اصلا حقی بر دولت دارد که بخواهند برای آن،حقوقی در جهت حفاظت از«فرد» تدوین کنند.جمع درست انسانی و مدنی تنها بعد از به رسمیت شناخته شدن فردگرایی میسر می گردد.
پس این ماده مهم و کلیدی که در خاورمیانه مغفول است،لزوم توجه به لیبرالیسم را گوشزد میکند.خاورمیانه با نقض مکرر لیبرالیسم(مادر فکر حقوق بشری) روبه رو است که زایندۀ انسان تکلیف مدار است نه انسان صاحب حقوق.
او در بحران بی حقوقی است در انتهای عدم لیبرالیسم.
📄انقلاب فرانسه با اعلامیه حقوق بشر،منشور ماگنا کارتا و انقلاب باشکوه لیبرالی در انگلیس بیانیه استقلال و قانون اساسی آمریکا پیش برندگان و قوام دهندگان اصلی این تفکر لیبرالی هستند.اینجا با محوریت «فرد»است که حقوق بشری تعریف شده و بر او مترتب می گردد در غیاب فرد گرایی حقوق شهروندی هم خواب و خیالی بیش نیست
.
پهنه خصوصی جامعه مدنی هم شکل نمی گیرد تا از جمع و دولتها رها و مستقل باشد چون همواره مورد سرکوب ارتجاع قرار دارد.
جان و جوهر حقوق بشر تا حد زیادی مدیون لیبرالیسم و روشنگری است.
📚📚📚📚
@cafe_andishe95
📄هیچ کس را نمی توان خودسرانه بازداشت کرد یا زندانی ساخت یا تبعید نمود.
(مورد نقض همیشگی حقوق بشر در کشورهای غیر لیبرال)
این حکم پیشینۀ خود را در سنت روشنگری و لیبرالیسم آن میبیند که تلاش داشت «فرد» را از جمع برکشیده و قوام دهد.
حاکمیت محدود و مشروط ذیل قانون تحت عنوان«حاکمیت قانون»جان مایۀ اصلی قوامگیری آزادی و لیبرال دموکراسی فردگرا بوده است.
یعنی با جمعگرایی در سنت روسو و امثال آنها را بشر پیشارنسانس و قرون وسطا درگیری مصیبت بار داشته است بشر ناخواسته و خواسته در تمام تاریخ خود جمعگرا بوده است و نیازی به مطرح کردن دوباره آن نبوده است.بشر به دولتگرایی جمعگرایی و دولت پرستی محتاج نبوده به اندازه کافی در تاریخ خود زهر آن را چشیده بوده که به فردگرایی روی آورده !
این تنها با رنسانس و روشنگری و لیبرالیسم است که فرد برای نخستین بار به شکلی بینظیر صاحب حق شهروندی شده و چنان فرد بر کشیده میشود که معیار حکومت در دموکراسی لیبرال و ایمان دینی در سکولاریسم می شود.دولت قانون بنیاد لیبرال سکولار است که حافظ حقوق فرد است.سکولاریسم است که حافظ دین در حیطۀ خود است.
👤پیش از فردگرایی لیبرالی در مخیلۀ بشر متصور نبوده است که فرد اصلا حقی بر دولت دارد که بخواهند برای آن،حقوقی در جهت حفاظت از«فرد» تدوین کنند.جمع درست انسانی و مدنی تنها بعد از به رسمیت شناخته شدن فردگرایی میسر می گردد.
پس این ماده مهم و کلیدی که در خاورمیانه مغفول است،لزوم توجه به لیبرالیسم را گوشزد میکند.خاورمیانه با نقض مکرر لیبرالیسم(مادر فکر حقوق بشری) روبه رو است که زایندۀ انسان تکلیف مدار است نه انسان صاحب حقوق.
او در بحران بی حقوقی است در انتهای عدم لیبرالیسم.
📄انقلاب فرانسه با اعلامیه حقوق بشر،منشور ماگنا کارتا و انقلاب باشکوه لیبرالی در انگلیس بیانیه استقلال و قانون اساسی آمریکا پیش برندگان و قوام دهندگان اصلی این تفکر لیبرالی هستند.اینجا با محوریت «فرد»است که حقوق بشری تعریف شده و بر او مترتب می گردد در غیاب فرد گرایی حقوق شهروندی هم خواب و خیالی بیش نیست
.
پهنه خصوصی جامعه مدنی هم شکل نمی گیرد تا از جمع و دولتها رها و مستقل باشد چون همواره مورد سرکوب ارتجاع قرار دارد.
جان و جوهر حقوق بشر تا حد زیادی مدیون لیبرالیسم و روشنگری است.
📚📚📚📚
@cafe_andishe95
📄 اختراع حقوق بشر📄
👤در 1689 جان لاک در کتاب "دو رساله در باب دولت" می نویسد از آنجایی که همه ما انسان ها محصول اراده خداوند هستیم، تجاوز به زندگی، آزادی، و مال دیگری برخلاف حکمت خداست، بنابراین وظیفه دولت محافظت از این حقوق است. انقلاب آمریکا در 1776 به وقوع می پیوندد که قانون اساسی آن مستقیما متاثر از ایده حقوق طبیعی لاک است. در 1789 انقلاب فرانسه واقع شده و در همان سال “اعلامیه حقوق بشر و شهروند” در آن به تصویب می رسد. این دو انقلاب زمینه را برای ایجاد حقوق قضایی و سیاسی آماده کرده، قرن های پس از آن شاهد موج های احقاق حقوق زنان، بردگان، و مهاجران می شوند.
اما در حقیقت گسترش حقوق انسانی و آزادی، خطی و دائما رو به رشد نبوده، مثلا قرن بیستم با وقایعی چون فاجعه دو جنگ جهانی، نسل کشی یهودیان، سرکوب خشن مردم توسط رژیم های کمونیستی، و حمایت ایالات متحده از رژیم های دیکتاتوری در آمریکای جنوبی همراه بود.
🔘توماس جفرسون در اعلامیه استقلال آمریکا می نویسد:
"ما این واقعیت که انسان ها همه برابر خلق شده اند را بدیهی میدانیم". اما اگر این حقیقتی بدیهی است چرا اصلا به آن اشاره شده است؟ و چرا فقط در مکان ها و زمان های بخصوصی بیان گشته؟ چطور ممکن است که حقوق بشر جهانی باشد درحالیکه همه دنیا آن را قبول ندارند؟ آیا باید توضیح ضمنی طراحان اعلامیه جهانی حقوق بشر 1948جامعه ملل را بپذیریم که بر مجموعه ای از حقوق توافق نظر کردند ولی توضیحی در مورد مبنای آن ارائه ندادند؟
بیشتر مردم احتمالا موافق هستند که انسان ها حقوقی دارند ولی تقریبا هیچکس قادر به ارائه دلیل برای آن نیست. این حقوق منبعث از خدا، و برمبنای اصولی منطقی، جهانی، یا حتی تصادفی نیستند، بلکه فرهنگی اند. تقویت گفتمان حقوق انسانی در انقلاب های آمریکا و فرانسه ناشی از یک تغییر مهم فرهنگی نسبت به قرن پیش از خود بود: توسعه حس همدلی empathy. همدلی نیازمند درک این مساله است که همه ما انسان ها به هم شبیه هستیم، و احساسات، عواطف، شادی، و رنج های مشابه داریم.
این درحالی است که تا آن زمان این ها حقایقی پذیرفته شده نبودند. مثلا مخوف ترین انواع شکنجه و عذاب دادن زندانیان کاملا عادی تلقی میشد و حتی مورد اعتراض روشنفکران قرار نمیگرفت. مجرم دیگر مالک بدن خود نبود و عذاب دادن او بازپرداخت بدهی اش به جامعه تلقی می گشت. اعدام های عمومی عموما با ازدحام مردم و حتی مراسمات جشن و بزم همراه بود. از نظر قضات درد وسیله ای بود برای اینکه روح زبان به گفتن حقیقت باز کند.
اما این وضعیت از 1760-1770 شروع به تغییرکرد و رنج بعنوان احساس جسمی مشترک بین انسان ها شناخته شد. توسعه حس همدلی در جریان روند فرهنگی شگفت انگیزی در قرن هجدهم روی داد، و آن گسترش رمان های نامه نگارانه بود. این داستان ها عموما بطور سریالی چاپ می شدند، و طبیعت خودمانی نامه ها اثر واقع نمایی بی سابقه ای داشت، مانند پنجره ای مستقیم و صمیمی به زندگی دیگران، و تاثیر اجتماعی این پدیده بسیار گسترده بود.
📍نتیجه اینکه حقوق، یا هر حرکت اجتماعی نیازمند مبارزه فرهنگی در بستر تخیلات انسانی است، و نه صرفا قانونی، نهادی، و فلسفی، بلکه نیازمند پایه های فرهنگی برای تقویت خود است. فرهنگ، اخبار، فیلم، رمان، و موسیقی تنها توصیف کننده جهان نیستند، بلکه ایجاد کننده آن و سازنده آینده هستند. برای رسیدن به تقویت هر گفتمان نیاز به پایه های فرهنگی و درک مشترک است.
از علوم انسانی
@cafe_andishe95
👤در 1689 جان لاک در کتاب "دو رساله در باب دولت" می نویسد از آنجایی که همه ما انسان ها محصول اراده خداوند هستیم، تجاوز به زندگی، آزادی، و مال دیگری برخلاف حکمت خداست، بنابراین وظیفه دولت محافظت از این حقوق است. انقلاب آمریکا در 1776 به وقوع می پیوندد که قانون اساسی آن مستقیما متاثر از ایده حقوق طبیعی لاک است. در 1789 انقلاب فرانسه واقع شده و در همان سال “اعلامیه حقوق بشر و شهروند” در آن به تصویب می رسد. این دو انقلاب زمینه را برای ایجاد حقوق قضایی و سیاسی آماده کرده، قرن های پس از آن شاهد موج های احقاق حقوق زنان، بردگان، و مهاجران می شوند.
اما در حقیقت گسترش حقوق انسانی و آزادی، خطی و دائما رو به رشد نبوده، مثلا قرن بیستم با وقایعی چون فاجعه دو جنگ جهانی، نسل کشی یهودیان، سرکوب خشن مردم توسط رژیم های کمونیستی، و حمایت ایالات متحده از رژیم های دیکتاتوری در آمریکای جنوبی همراه بود.
🔘توماس جفرسون در اعلامیه استقلال آمریکا می نویسد:
"ما این واقعیت که انسان ها همه برابر خلق شده اند را بدیهی میدانیم". اما اگر این حقیقتی بدیهی است چرا اصلا به آن اشاره شده است؟ و چرا فقط در مکان ها و زمان های بخصوصی بیان گشته؟ چطور ممکن است که حقوق بشر جهانی باشد درحالیکه همه دنیا آن را قبول ندارند؟ آیا باید توضیح ضمنی طراحان اعلامیه جهانی حقوق بشر 1948جامعه ملل را بپذیریم که بر مجموعه ای از حقوق توافق نظر کردند ولی توضیحی در مورد مبنای آن ارائه ندادند؟
بیشتر مردم احتمالا موافق هستند که انسان ها حقوقی دارند ولی تقریبا هیچکس قادر به ارائه دلیل برای آن نیست. این حقوق منبعث از خدا، و برمبنای اصولی منطقی، جهانی، یا حتی تصادفی نیستند، بلکه فرهنگی اند. تقویت گفتمان حقوق انسانی در انقلاب های آمریکا و فرانسه ناشی از یک تغییر مهم فرهنگی نسبت به قرن پیش از خود بود: توسعه حس همدلی empathy. همدلی نیازمند درک این مساله است که همه ما انسان ها به هم شبیه هستیم، و احساسات، عواطف، شادی، و رنج های مشابه داریم.
این درحالی است که تا آن زمان این ها حقایقی پذیرفته شده نبودند. مثلا مخوف ترین انواع شکنجه و عذاب دادن زندانیان کاملا عادی تلقی میشد و حتی مورد اعتراض روشنفکران قرار نمیگرفت. مجرم دیگر مالک بدن خود نبود و عذاب دادن او بازپرداخت بدهی اش به جامعه تلقی می گشت. اعدام های عمومی عموما با ازدحام مردم و حتی مراسمات جشن و بزم همراه بود. از نظر قضات درد وسیله ای بود برای اینکه روح زبان به گفتن حقیقت باز کند.
اما این وضعیت از 1760-1770 شروع به تغییرکرد و رنج بعنوان احساس جسمی مشترک بین انسان ها شناخته شد. توسعه حس همدلی در جریان روند فرهنگی شگفت انگیزی در قرن هجدهم روی داد، و آن گسترش رمان های نامه نگارانه بود. این داستان ها عموما بطور سریالی چاپ می شدند، و طبیعت خودمانی نامه ها اثر واقع نمایی بی سابقه ای داشت، مانند پنجره ای مستقیم و صمیمی به زندگی دیگران، و تاثیر اجتماعی این پدیده بسیار گسترده بود.
📍نتیجه اینکه حقوق، یا هر حرکت اجتماعی نیازمند مبارزه فرهنگی در بستر تخیلات انسانی است، و نه صرفا قانونی، نهادی، و فلسفی، بلکه نیازمند پایه های فرهنگی برای تقویت خود است. فرهنگ، اخبار، فیلم، رمان، و موسیقی تنها توصیف کننده جهان نیستند، بلکه ایجاد کننده آن و سازنده آینده هستند. برای رسیدن به تقویت هر گفتمان نیاز به پایه های فرهنگی و درک مشترک است.
از علوم انسانی
@cafe_andishe95
💰حتی در کشورهایی مثل آلمان، چپ سیاسی دیگر سرمایه داری را مسئول فلاکت (مفلوک سازی/بینواسازی) طبقه کارگر نمی داند و ملامت نمی کند. در مناطق ثروتمند دنیا "مسئله نیروی کار" اهمیت پیشین را از دست داده است و دیگر عامل ایجاد شکاف در جامعه به حساب نمی آید، هرچند همچنان می توان (و باید) در سطح جهانی به آن پرداخت.
همچنین دیگر از نقدها درباره از خودبیگانگی نیروی کار در سرمایه داری نمی شنویم. اکنون که بنگاه های سرمایه داری در عصر پسا-فوردیسم به سراغ تولید تکی (نوعی از فرایند تولید که امکان تولید محصولات بسیار متنوع در طیفی گسترده را با بهای تمام شده تولید انبوه فراهم می کند) با استفاده از گروه های کاری رفته اند و کارگران آزادی عمل نسبی برای طراحی محل کارشان دارند، آن نقدهای پیشین دیگر برندگی و اعتبار خود را از دست داده است. همچنین خلاقیت نیز نه تنها حاکی از مهارت و استعداد افراد و ارزشمند تلقی می شود، بلکه حتی در بازار خواسته می شود و تقاضا برای آن وجود دارد. به نظر می رسد سرمایه داری اصلاح پذیری بالایی دارد و می تواند با سازگار ساختن خود (به منظور اجتناب از بسیاری از نقدهایی که نشانه اش رفته اند) بسیار تغییر کند ، به طوری که بسیاری از نقدهای امروز هم دیگر موضوعیتی نداشته باشد.
📚(تاریخ مختصر سرمایه داری، یورگن کوکا)
@cafe_andishe95
همچنین دیگر از نقدها درباره از خودبیگانگی نیروی کار در سرمایه داری نمی شنویم. اکنون که بنگاه های سرمایه داری در عصر پسا-فوردیسم به سراغ تولید تکی (نوعی از فرایند تولید که امکان تولید محصولات بسیار متنوع در طیفی گسترده را با بهای تمام شده تولید انبوه فراهم می کند) با استفاده از گروه های کاری رفته اند و کارگران آزادی عمل نسبی برای طراحی محل کارشان دارند، آن نقدهای پیشین دیگر برندگی و اعتبار خود را از دست داده است. همچنین خلاقیت نیز نه تنها حاکی از مهارت و استعداد افراد و ارزشمند تلقی می شود، بلکه حتی در بازار خواسته می شود و تقاضا برای آن وجود دارد. به نظر می رسد سرمایه داری اصلاح پذیری بالایی دارد و می تواند با سازگار ساختن خود (به منظور اجتناب از بسیاری از نقدهایی که نشانه اش رفته اند) بسیار تغییر کند ، به طوری که بسیاری از نقدهای امروز هم دیگر موضوعیتی نداشته باشد.
📚(تاریخ مختصر سرمایه داری، یورگن کوکا)
@cafe_andishe95
Forwarded from ناگفتههای تاریخ معاصر ایران-ناتاما
برگ برگِ تاریخ معاصر ایران، وارون دروغهای ننگین گروهک های تروریستی بنیانگذار جمهوری اسلامی و نکبت ۵۷، بهعنوان دیکتاتوری در دوران پهلوی است.
مگر میتوان پذیرفت که یک حکومت دیکتاتوری باشد اما یک دبیر دبیرستان بتواند در برابر سازمان امنیت آن بایستد و سپس به ریاست مهمترین دانشگاه کشور گذاشته شود؟
در سال ۳۲ فرمانداری نظامی تهران پس از قائله و کودتای مصدق، به دنبال یکی از دانش آموزان، نزد دبیر آموزگار (مجتهدی) میرود و میخواهد که شاگردش را معرفی کند.
✅از زبان آن دبیر (محمدعلی مجتهدی) بخوانیم:
گفت: «من دادستان سازمان امنیت هستم و با این جوان کار دارم.»
گفتم: "چه کار دارید؟"
گفت: "این جوان در روی آن تخته سیاه کلاس عليه ما چیز نوشته است."
گفتم: "این تنبيهش با من است، نه با شما. من مسئول دبيرستانم. تنبيهش با من است."
گفت: "من میخواهم با این جوان صحبت کنم."
گفتم: "شما نمیتوانید با این جوان صحبت کنید. هر حرفی دارید به من بزنید. شما هیچ وابستگی به این جوان ندارید."
گفت: "همین طور؟"
گفتم: "بله."
به من گفت: "من دادستانم."
گفتم: "شما توجه نکردید."
به من گفت: « شما توجه نکردید، من دادستان سازمان امنیت هستم.»
گفتم: "من شنیدم آقای سرهنگ. من شنیدم شما دادستان هستید. بنده را میتوانید جلب کنید. همین حالا. من در خدمت شما، ولی هیچکدام از این شاگردهای دبیرستان البرز را شما نمیتوانید ببرید. من به شما معرفی نمیکنم"
گفت:"همين طور؟"
گفتم: "بله. همین طور"
《توجه داشته باشید پس از کودتا و بلوای مصدق که کشور دچار بینظمی و ناامنی شده بود، دادستان نظامی قصد گفتگو با یک دانش آموز را داشته و دبیر او از معرفیاش خودداری میکند! آن دبیر نهتنها بازداشت و بازخواست نمیشود که به ریاست دانشگاه پهلوی هم گذاشته میشود》
مجموعه تاریخ شفاهی ایران - دانشگاه هاروارد
@na_ta_ma
مگر میتوان پذیرفت که یک حکومت دیکتاتوری باشد اما یک دبیر دبیرستان بتواند در برابر سازمان امنیت آن بایستد و سپس به ریاست مهمترین دانشگاه کشور گذاشته شود؟
در سال ۳۲ فرمانداری نظامی تهران پس از قائله و کودتای مصدق، به دنبال یکی از دانش آموزان، نزد دبیر آموزگار (مجتهدی) میرود و میخواهد که شاگردش را معرفی کند.
✅از زبان آن دبیر (محمدعلی مجتهدی) بخوانیم:
گفت: «من دادستان سازمان امنیت هستم و با این جوان کار دارم.»
گفتم: "چه کار دارید؟"
گفت: "این جوان در روی آن تخته سیاه کلاس عليه ما چیز نوشته است."
گفتم: "این تنبيهش با من است، نه با شما. من مسئول دبيرستانم. تنبيهش با من است."
گفت: "من میخواهم با این جوان صحبت کنم."
گفتم: "شما نمیتوانید با این جوان صحبت کنید. هر حرفی دارید به من بزنید. شما هیچ وابستگی به این جوان ندارید."
گفت: "همین طور؟"
گفتم: "بله."
به من گفت: "من دادستانم."
گفتم: "شما توجه نکردید."
به من گفت: « شما توجه نکردید، من دادستان سازمان امنیت هستم.»
گفتم: "من شنیدم آقای سرهنگ. من شنیدم شما دادستان هستید. بنده را میتوانید جلب کنید. همین حالا. من در خدمت شما، ولی هیچکدام از این شاگردهای دبیرستان البرز را شما نمیتوانید ببرید. من به شما معرفی نمیکنم"
گفت:"همين طور؟"
گفتم: "بله. همین طور"
《توجه داشته باشید پس از کودتا و بلوای مصدق که کشور دچار بینظمی و ناامنی شده بود، دادستان نظامی قصد گفتگو با یک دانش آموز را داشته و دبیر او از معرفیاش خودداری میکند! آن دبیر نهتنها بازداشت و بازخواست نمیشود که به ریاست دانشگاه پهلوی هم گذاشته میشود》
مجموعه تاریخ شفاهی ایران - دانشگاه هاروارد
@na_ta_ma
⚔️داستان دو کشور بین سالهای ۱۹۷۰ تا ۲۰۱۷:
💵یکی اقتصاد بازار آزاد سرمایه دارانه
💸یکی اقتصاد بسته سوسیالیستی:
شیلی 🇨🇱
آزادی اقتصادی: ٪۱۲۳+
درآمد سرانه: ٪۲۰۴+
سن امید به زندگی: ۸۰ سال
مرگ نوزادان در بدو تولد: ۷ در ۱۰۰۰
ونزوئلا 🇻🇪
آزادی اقتصادی: ٪۶۴-
درآمد سرانه: ٪۴۲-
سن امید به زندگی: ۷۵ سال
مرگ نوزادان در بدو تولد: ۲۶ در ۱۰۰۰
======================
🔅تفاوت وسایل زندگی یک شاهزادهء اروپایی و یک روستایی زحمتکشِ مقتصد، خیلی بالاتر از تفاوت میان درجهء زندگی این روستایی با سلاطین آفریقایی نیست که این سلاطین در آفریقا فرماندهء مطلق زندگی و آزادی هزاران افراد برهنهء وحشی هستند
آدام اسمیت
========================
سوال:
❓اساسا در تمدن بشر از آغاز تا کنون کدامین زمان و دوره تاریخی وجود داشته که در آن همه مساوی بوده و اختلاف طبقاتی وجود نداشته است؟
در زمان گله داری آنکه 100راس داشته با آنکه 4راس داشته مساوی نبودند در زمان غارنشینی آنکه غار بزرگی تصاحب کرده با آنکه غاری نداشته مساوی نبوده!در زمان کشاورزی آنکه زمین بزرگ مرغوبی داشته با آنکه زمین غیر مرغوب یکی نبوده!
❓پس چرا انتظار دارند در دوره سرمایه داری اختلاف طبقاتی موجود نباشد؟
❓به فرض که از تمام اموال اقلیت بسیار ثروتمند را ضبط و بین جمعیت کثیر فقیرتر جهان پخش کنید به هر نفر چقدر از آن خواهد رسید؟غیر از مقداری ناچیز؟
❓حال سوسیالیستها کدام سیستم اقتصادی کارامد را پیشنهاد داده اند که بتواند اقتصاد سرمایه داری را کنار زده و فاصله طبقاتی را کنار بزند که انتظار دارند سرمایه داری برچیده شود؟!
#بازار_آزاد
@cafe_andishe95
💵یکی اقتصاد بازار آزاد سرمایه دارانه
💸یکی اقتصاد بسته سوسیالیستی:
شیلی 🇨🇱
آزادی اقتصادی: ٪۱۲۳+
درآمد سرانه: ٪۲۰۴+
سن امید به زندگی: ۸۰ سال
مرگ نوزادان در بدو تولد: ۷ در ۱۰۰۰
ونزوئلا 🇻🇪
آزادی اقتصادی: ٪۶۴-
درآمد سرانه: ٪۴۲-
سن امید به زندگی: ۷۵ سال
مرگ نوزادان در بدو تولد: ۲۶ در ۱۰۰۰
======================
🔅تفاوت وسایل زندگی یک شاهزادهء اروپایی و یک روستایی زحمتکشِ مقتصد، خیلی بالاتر از تفاوت میان درجهء زندگی این روستایی با سلاطین آفریقایی نیست که این سلاطین در آفریقا فرماندهء مطلق زندگی و آزادی هزاران افراد برهنهء وحشی هستند
آدام اسمیت
========================
سوال:
❓اساسا در تمدن بشر از آغاز تا کنون کدامین زمان و دوره تاریخی وجود داشته که در آن همه مساوی بوده و اختلاف طبقاتی وجود نداشته است؟
در زمان گله داری آنکه 100راس داشته با آنکه 4راس داشته مساوی نبودند در زمان غارنشینی آنکه غار بزرگی تصاحب کرده با آنکه غاری نداشته مساوی نبوده!در زمان کشاورزی آنکه زمین بزرگ مرغوبی داشته با آنکه زمین غیر مرغوب یکی نبوده!
❓پس چرا انتظار دارند در دوره سرمایه داری اختلاف طبقاتی موجود نباشد؟
❓به فرض که از تمام اموال اقلیت بسیار ثروتمند را ضبط و بین جمعیت کثیر فقیرتر جهان پخش کنید به هر نفر چقدر از آن خواهد رسید؟غیر از مقداری ناچیز؟
❓حال سوسیالیستها کدام سیستم اقتصادی کارامد را پیشنهاد داده اند که بتواند اقتصاد سرمایه داری را کنار زده و فاصله طبقاتی را کنار بزند که انتظار دارند سرمایه داری برچیده شود؟!
#بازار_آزاد
@cafe_andishe95
❤1
ایرانی وطنپرست
نظر استاد بادکوبه ای نسبت به محمدرضا شاه پهلوی: من سلطنت طلب نیستم، اما نمیتوانم به روح مردی که "می توانست بد باشد اما بد عمل نکرد" درود نفرستم!
پس از او دیگر قدرتمندانِ خاورمیانه(مرده و زنده)ثابت کردند که یک فرد مقتدر میتواند
چقدر بد، خونخوار، وطنفروش و و و باشد.
اما محمدرضا شاه پهلوی این ایرانی تحصیلکردهی وطن دوست، حاضر نشد، اوراقِ پایاینیِ زمان سلطنتش را با خون بنویسد و " دشمنانش را قلع و قمع کند". اما او قضاوت را به تاریخ سپرد، کاری که من هم می کنم...
تاریخ بی رحم تر، عادل تر و بی طرف تر از ماست.
(( مصطفی بادکوبه ای امید )) ۱۲ / ۱۱ / ۱۳۹۴
@cafe_andishe95
نظر استاد بادکوبه ای نسبت به محمدرضا شاه پهلوی: من سلطنت طلب نیستم، اما نمیتوانم به روح مردی که "می توانست بد باشد اما بد عمل نکرد" درود نفرستم!
پس از او دیگر قدرتمندانِ خاورمیانه(مرده و زنده)ثابت کردند که یک فرد مقتدر میتواند
چقدر بد، خونخوار، وطنفروش و و و باشد.
اما محمدرضا شاه پهلوی این ایرانی تحصیلکردهی وطن دوست، حاضر نشد، اوراقِ پایاینیِ زمان سلطنتش را با خون بنویسد و " دشمنانش را قلع و قمع کند". اما او قضاوت را به تاریخ سپرد، کاری که من هم می کنم...
تاریخ بی رحم تر، عادل تر و بی طرف تر از ماست.
(( مصطفی بادکوبه ای امید )) ۱۲ / ۱۱ / ۱۳۹۴
@cafe_andishe95