لیبراسیون/لیبرالیسم
18.4K subscribers
3.34K photos
1.22K videos
120 files
750 links
🕊 گسترش گفتمان لیبرالیسم-محوریت آزادی فردی و اجتماعی-فردگرایی و شهروندی-اندیشۀ انتقادی و خردگرایی-حاکمیت قانون سکولار-دموکراسی-مدرنیتۀ سیاسی-جامعه مدنی-مالکیت خصوصی 🌌
#پادشاهی_مشروطه
#ملی_گرایی
#لیبرالیسم_محافظه‌کار
#ناسیونالیسم_لیبرال
Download Telegram
☀️دیدرو مردی برای تمام فصول روشنگری☀️

📄دنی دیدرو ۵ اکتبر ۱۷۱۳ در لانگر فرانسه متولد شد. او نویسنده و فیلسوف فرانسوی عصر روشنگری است. پدرش در زمینه‌ی ساخت و فروش آلات برنده فعالیت داشت و در تجارت مردی موفق بود. دیدرو تحصیلات اولیه خود را نزد عالمان فرقه‌ی یسوعی طی کرد و در همین دوره بود که به مطالعه کتاب علاقه‌مند شد و در این میان آثار کلاسیکی مانند هوراس و هومر نزد او محبوبیتی خاص پیدا کرد. دیدرو در سال ۱۷۳۲ با اخذ درجه‌ی فوق‌لیسانس در رشته‌ی ادبیات و فلسفه از دانشگاه پاریس فارغ‌التحصیل شد و با اینکه پدرش او را به تحصیل در رشته‌ی پزشکی و حقوق توصیه می‌کرد او اکثر وقت خود را صرف مطالعه‌ی کتاب و تفریحات شبانه می‌کرد. با توقف حمایت‌های مالی پدر، دیدرو به‌ناچار در دفتر کار وکیلی به نام کلمان دوریس مشغول به کار شد و با گذشت دو سال کار در دفتر وکالت را رها و در یک کتاب‌فروشی کار خود را آغاز کرد. پس از ۱۰ سال زندگی به سبک و سیاق خود در سال ۱۷۴۳ با آنه آنتوانت دیدرو ازدواج کرد و برای تأمین مالی خانواده به ترجمه‌ی متون ادبی از زبان انگلیسی به فرانسه روی آورد.

پس از چندی زندگی مشترک آن‌ها طعم تلخی به خود گرفت که سرآغاز آن جمله‌ای بود که آنتوانت بر زبان آورد: «من کتابی را که در تعالی روح آدمی تأثیری نداشته باشد حاضر نیستم حتی لمس کنم»؛ و دیدرو در مقابل برای تغییر عقیده او تنها آثار ادبی سطح پایین را برایش می‌خواند. در خلال همین کش‌وقوس بود که دیدرو دل به بانوی دیگری به نام مادلن دو پوئیزیو باخت که نویسنده‌ای توانا بود و بهترین اثرش با نام شخصیت‌ها طی رابطه‌اش با دیدرو پدید آمد. در طول تمام این دوران او رابطه‌ای نامشروع با سوفی والاند داشت که تا پایان عمرش ادامه پیدا کرد و نامه‌های او به «سوفی» به‌عنوان مستندترین مدارک زندگی شخصی او به‌شمار می‌رود که حاوی اطلاعات مهمی درباره‌ی طرز تفکر شخصی و همچنین اندیشه‌های آن دوره است.

📗دنی دیدرو که از اوایل دهه ۴۰ به‌عنوان مترجم کار خود را آغاز کرده بود در طول این دوران «دیکشنری پزشکی» رابرت جیمز و آثار متنوع دیگری را به زبان فرانسه برگرداند. در سال ۱۷۴۶ او کتابی فلسفی نگاشت که مجموعه‌ای از کلمات قصار و حکیمانه نیز به‌شمار می‌آید. تمام نسخه‌های این کتاب به‌واسطه‌ی عقاید ضدمسیحی آن به دست پارلمان پاریس سوزانده شد. دنی دیدرو در سال ۱۷۴۹ در کتابی با عنوان نامه‌ی یک کور به طرح پرسشی درباره‌ی وجود خدا پرداخت و به همین دلیل سه ماه به زندان افتاد. در ژوئیه ۱۷۴۹ با پُر شدن زندان به استیل او را به زندان دیگر در وینسنس منتقل کردند. دیدرو در جایی می‌نویسد: «فاصله بین تعصب و بربریت گامی بیش نیست.»

دنی دیدرو دوستان فیلسوف زیادی داشت که بهترین آن‌ها ژان ژاک روسو بود که دوستی این دو در سال ۱۷۵۷ پایان یافت. دنی دیدرو در ۳۱ ژوئیه ۱۷۸۴ از بیماری نفخ و ورم در پاریس درگذشت. او اندیشمند یکتای قرن خود بود که شهرتش در سایه نبوغ اندیشمندان معاصرش ولتر و روسو تاحدی رنگ باخت.

او از اوایل سال ۱۷۴۵ تا اواخر ۱۷۷۲ به‌عنوان سردبیر و سرپرست گروه تدوین‌کننده دائره‌المعارف جامع مشغول به کار بود. در اوایل از همکاری ریاضی‌دان هم‌دوره خود ژان لو رون دالامبر نیز بهره‌مند بود که بعدها با اعلام اینکه ریاضیات از زیست‌شناسی و علوم دیگر مهم‌تر و ریشه‌دارتر است از گروه کناره‌گیری کرد. مقدمه‌ای که دالامبر بر این دانشنامه نوشته‌است از اسناد مهم دوره‌ی روشنگری محسوب می‌شود. دنی دیدرو بیش از ۲۶ سال از عمر خود را صرف این اثر عظیم ۲۸ جلدی کرد و در نهایت ۱۷ جلد آن به‌صورت متن و ۱۱ جلد آن شامل تصاویر منتشر شد که به معرفی دستاوردهای گوناگون بشر در طول تاریخ می‌پردازد. در کنار اطلاعات مختصر و مفیدی که در این مجموعه در زمینه‌ی تمام علوم نظری آمده‌است در بخش دیگر نویسنده به مخالفت با قدرت و صلاحیت رهبری کلیساهای کاتولیک می‌پردازد. آثار ادبی، عقیدتی و فلسفی دیدرو به‌واسطه اندیشه‌های متفاوتش با آنچه در آن روزگار متداول بود یا قبل از انتشار ضبط می‌شد یا سوزانده می‌شد؛ از همین رو او اشتیاقی برای انتشار آن دسته از آثارش که به بیان اندیشه‌هایش می‌پرداخت نداشت؛ تا جایی که بسیاری از نوشته‌هایش پس از مرگش پیدا و منتشر شدند. او در یکی از آثار خود به‌شدت از سیاست‌های استعماری و برده‌داری روزگار خویش انتقاد می‌کند و به همین واسطه کتابش تا ۴۰ سال در انتظار انتشار می‌ماند.

📘این فیلسوف بزرگ در سال ۱۷۶۵ تمام کتابخانه خود را به کاترین دوم امپراتور روسیه فروخت. کاترین بهایی سخاوتمندانه و بیش از انتظار دیدرو پرداخت و مقرر نمود کتابخانه در زمان حیات دیدرو در اختیار خود او باقی بماند و تنها پس از مرگش به سن‌پترزبورگ منتقل گردد. دیدرو سال ۱۷۷۳ سفری یک‌ساله به سن‌پترزبورگ کرد تا شخصاً از کاترین دوم تشکر کند و در طرح اولیه دانشگاه بزرگ روسیه شرکت کند.
@cafe_andishe95
☀️اگر خرد موهبت آسمانی باشد و اگر این مسئله در مورد ایمان هم مصداق یابد،آنگاه آسمان دو موهبت به ما بخشیده که هرچند همبود هستند اما با یکدیگر تضاد دارند!

☀️خدای کلیسا همچون پدری است که بیشتر به فکر سیب های بهشت خود است تا به فکر کودکانش!

دنی دیدرو -فیلسوف بزرگ عصر روشنگری
@cafe_andoshe95
🔻رامون مرکادر تروریست تحسین شدۀ کمونیست🔻

#تروریسم_کمونیستی
خایمه رامون مرکادر دل ریو ( Jaime Ramón Mercader del Río) فعال سیاسی و کمونیست اسپانیایی، مامور پلیس سیاسی شوروی ان.کا.وِ.دِ و قاتل لئون تروتسکی بود.

📄پدر و مادر مرکادر از هم جدا شده بودند بنابراین بیشتر دوران کودکی را همراه مادرش در فرانسه گذراند. مادرش ماریو دل ریو هرناندز، یک نجیب‌زاده اسپانیایی بود که اصلیت کوبایی داشت. از طرف پدر، پسر عموی ماریا مرکادر همسر دوم ویتوریو دسیکا کارگردان ایتالیایی است.

از سال ۱۹۳۰ به کمونیسم گرایش پیدا کرد و با سازمان‌های چپ اسپانیایی همکاری می‌کرد. برای مدت کوتاهی هم زندانی شد ولی با روی کار آمدن دولت جبهه ملی از زندان آزاد شد.

همچون مادرش به عضویت حزب کمونیست در آمد و به عنوان تک تیرانداز برای ان.کا.وِ.دِ خدمت می‌کرد تا تروتسکیست‌های اسپانیایی را ترور کنند (او به شخصه ۲۰ نفر را به قتل رساند). از سال ۱۹۳۷ به شوروی رفت تا برای ترور و خرابکاری آموزش ببیند.

📈تروتسکی، رقیب اصلی ژوزف استالین بود. پس از به قدرت رسیدن استالین، تروتسکی اقدام به تشکیل یک اپوزیسیون علیه استالین کرده‌بود. اکثر اعضای این اپوزیسیون، زندان، اخراج یا تبعید شدند. تروتسکی نیز که هدایت این اپوزیسیون را بر عهده داشت سرانجام در سال ۱۹۲۹ به همراه همسرش از شوروی اخراج شد. بریا از سال ۱۹۳۶ طرح قتل تروتسکی را ریخته و اجرای آن را به معشوقه‌اش یعنی مادر رامون مرکادر سپرده بود. پسر بزرگ ماریا مرکادر در اسپانیا کشته شده بود بنابراین انجام این عملیات به رامون مرکادر سپرده شد.

📍اولین اقدام به ترور تروتسکی، توسط رامون مرکادر و دیگر مأموران ان‌کاوه‌ده در ۲۴ مه ۱۹۴۰ شکست خورد. بار دوم رامون مرکادر با منشی تروتسکی (سیلویا آگلف) طرح دوستی ریخت تا از طریق او بتواند به عنوان یک تحسین کننده کانادایی عقاید تروتسکی، با او ملاقات خصوصی داشته باشد.

مرکادر در ۲۰ اوت ۱۹۴۰، با نام مستعار «آقای جکسون» در مکزیک به دیدار لئون تروتسکی رفت که آخرین مهمان او بود. او به نظر مردی متشخص می‌آمد و برای همین کسی به او شک نکرد و او را بازرسی نکردند. او با تروتسکی مشغول گپ زدن بود که ناگهان صدای فریاد تروتسکی بلند شد. وقتی محافظان به اتاق رفتند دیدند یخ‌شکنی یا به روایتی کلنگی در گردن تروتسکی بود و در دست جکسون چاقویی دیده می‌شد. تروتسکی در اثر شدت جراحات وارده کشته شد.

تروتسکی پیش از مرگ گفت: «او را نکشید، باید همه چیز را اعتراف کند.» معلوم شد که جکسون می‌خواسته بعد از ترور تروتسکی خودکشی کند.

محافظان تروتسکی، رامون را به مقامات مکزیکی تحویل دادند.

رامون هویت واقعی‌اش را بر ملا نکرد و قتل تروتسکی را نتیجه‌ی یک اختلاف شخصی با او توصیف کرد، چون می‌خواست با منشی تروتسکی ازدواج کند. سرانجام رامون مرکادر به بیست سال زندان محکوم شد.

ژوزف استالین گفته بود: «من در ترور تروتسکی هیچ نقشی ندارم.» اما بعد از ۲۰ سال مرکادر به شوروی رفت و نشان لنین که بالاترین نشان شوروی بود را دریافت کرد

در سال ۱۹۶۰ از زندان آزاد شد و به هاوانا رفت و از طرف فیدل کاسترو از او استقبال شد. یک سال بعد به شوروی رفت و به عنوان یک قهرمان در اتحاد جماهیر شوروی از او تقدیر شد و نشان لنین را دریافت کرد. باقی عمر را بین شوروی و کوبا گذراند و برای کا گ ب کار می‌کرد و مشاور فیدل کاسترو بود.

📍مرکادر در سال ۱۹۷۸ میلادی در هاوانا درگذشت ولی پیکر او با نام رامون ایوانویچ لوپز در مسکو به خاک سپرده شد. او در موزه کا گ ب شهر مسکو جایگاه افتخاری دارد
@cafe_andishe95
👍1
وحدت ملی ، دستیاری ویژه اقوام و تجربه فرانسه - بخشی از گفتار دکتر کامروز خسروی :
《براي روشن شدن اين سياست يعني برجسته‌سازي زبان‌هاي محلي و قومي در آموزش و پرورش حتي براي کشورهاي قدرتمند و پيشرفته ، مرور تجربه‌ی فرانسه خالي از لطف نيست.دولت فرانسه چه در زمان رياست جمهوري ژاک شيراک و چه در زمان رياست جمهوري سارکوزي از امضاي قانون زبان‌هاي محلي و قومي اتحادي اروپا خودداري کرد و رسماً اعلام نمود که اين دستورالعمل را نمي‌پذيرد.
‏در بازبيني قانون اساسي فرانسه در ژوئيه ٢۰۰٨ نمايندگان مجلس، ماده‌اي را جهت درج در قانون اساسي فرانسه پيشنهاد دادند. ماده (١ ـ ٧۵) که در مورد زبان مردم فرانسه مي‌گويد : «زبان رسمي جمهوري زبان فرانسه است. زبان‌هاي محلي ميراث فرهنگي فرانسه به شمار مي‌آيند» اما همين قانون پيشنهادي نيز از سوي مجلس سنا به دليل ترويج مطالبات واگريانه و جماعت‌گرايي وتو شد.‏وزير فرهنگ وقت فرانسه خانم آلبانل نيز اعلام کرد که دولت فرانسه به هيچ وجه قانون موردنظر اتحاديه‌ی اروپا را امضاء نخواهد کرد.
‏اريک بسون وزير هويت ملي (خودِ وجود اين پُست در حد وزارت جالب توجه است) فرانسه نيز اشاره کرد که قانوني در فرانسه درباره‌ی زبان‌هاي قومي و محلي تصويب نخواهد شد.
‏به هرحال مشاور عالي در امور زبان‌ها در دولت فرانسه ، ساويه نورث در مصاحبه‌اي با مجل اکسپرس در ۵ فوريه٢۰١۰ گفت: «نمي‌توان ملتي يکدست و يکپارچه مانند فرانسويان را با کشورهايي که به سختي دستخوش عدم تمرکزاند و تقريباً فدراتيو هستند مانند اسپانيا، بريتانيا يا آلمان مقايسه کرد.‏در واقع اين سياست دولتي است که ششمين اقتصاد دنيا و عضو دايم شوراي امنيت، مسلح به سلاح‌هاي اتمي است و زبان آنها نيز به هيچ وجه در معرض تهديد نيست و بلکه زبان دوم تمدن مغرب زمين است و علاوه بر اروپا نيمي از مردم قاره آفريقا به آن زبان سخن مي‌گويند.‏اين رويکرد سخت و غير قابل انعطاف رفتار دولتي است که بنيانگذار حقوق بشر و مهد دموکراسي است.》

@cafe_andishe95
📑اسناد آرشیوی دیگر آمریکا تأیید می‌کنند که نه ستاد سیا، نه وزارت خارجه‌ی آمریکا و نه حتی کاخ سفید و سفیر آمریکا، از هیچ‌یک از حوادثی که قرار بود در ۲۸ [اَ]مُرداد اتفاق بیفتند، خبر نداشتند و یا از برنامه‌ی قبلی آن روز اطلاعی نداشتند.

چنان‌که در زیر خواهیم دید، سرنگونی مصدق برای همه شگفت‌آور بود.
سفارت آمریکا در یک گزارش سری به وزارت خارجه اعلام می‌کند که سفیر آمریکا و مقام‌های سفارت در تهران، ضمن این‌که بر حوادث ۲۸ [اَ]مُرداد نظارت دارند، اما بسیار نگران «انگیزه و علل» تظاهرات شاه‌دوستان بودند.

در یک جمع‌بندی سری پس از کودتا که در ۲۹ [اَ]مُرداد / ۲۰ اوت، به وزارت خارجه ارسال شده است، به‌طور مثال، سفیر هندرسون اعتراف می‌کند در میان سایر چیزهایی که (در ۲۸ [اَ]مُرداد) شورش در آن توفیق یافت، یکی «خودجوش بودنِ فراوان آن بوده» و از میان پنج عاملی که سفیر آن‌ها را انگیزه‌های شورش بیان می‌کند، هیچ‌یک به دستکاری‌های خارجیان ربطی ندارد.

تأییدات هندرسون نیز در مصاحبه‌ی تاریخ شفاهی وی که در کتابخانه‌ی ترومن در ۱۹۷۲/۱۳۵۱ انجام شده، به‌همان میزان روشنگرانه است، آن‌جا که می‌گوید:
«وقتی در ۱۷ اوت/ ۲۶ [اَ]مُرداد به تهران بازگشتم، برداشتم این بود که مصدق حداقل برای مدتی در مبارزه‌ی طولانی خود با شاه پیروز میدان خواهد بود. از حوادثی که در روز بعد اتفاق افتاد، تعجب کردم و گمان می‌کنم که اگر روزی تلگراف‌های من به وزارت خارجه منتشر شود، خواهید دید که درست می‌گویم.»

تلگراف‌هایی که هندرسون به آن‌ها اشاره می‌کند، بعداً طبقه‌بندی شدند و از برخی از آن‌ها در این پژوهش یاد شده است. این اسناد به‌واقع گفته‌های وی را در این مصاحبه تأیید می‌کند.

📗 ایران و سازمان سیا؛ بازنگری در سقوط دولت مصدق، داریوش بایندر
➖➖➖➖➖➖
📑تعارض اسناد وزارت امور خارجه‌ی آمریکا و خصوصاً گزارش مهم ویلبر با آنچه که کرمیت روزولت مدعی آنست، نشان از شیوه‌ی رایجی دارد که در بسیاری موارد، افراد _ بمنظور بزرگنمایی عملکرد خود و بالا بردن سطح عملیات خویش در راه انجام مسئولیت‌ها و ماموریت‌های محوّله _ بدان مبادرت می‌کنند تا بدین‌ترتیب موفقیت حاصله را یکسره، نتیجه‌ی درایت، ابتکار و خلاقیت خویش وانمود کنند.
گاه، این شیوه‌ی بزرگنمایی، آنچنان پیش می‌رود که با مستندات قطعی، تعارض یافته و به افسانه‌ یا به «عملیات محیّرالعقول» پهلو می‌زند. بر این اساس است که استفن دوریل با استناد به منابع مختلف تاکید می‌کند که آیزنهاور پس از مطالعه‌ی گزارش روزولت چنین نوشت: «گزارش او بیشتر به داستان شباهت داشت، تا به یک واقعیت تاریخی!»

📘دکتر محمّد مصدق؛ آسیب‌شناسی یک شکست (از انقلاب مشروطیت به انقلاب اسلامی)، علی میرفطروس
@cafe_andishe95
🔘جامعه طبقاتی در کاپیتالیسم و سوسیالیسم🔘


📍شعار خطرناک سوسیالیسم، تحت عنوان جامعه ی بی طبقه، با وجود سیاست های دیگری که لازمه ی هر حکومت توتالیتر است، به نوعِ ظالمانه ای ازجامعه طبقاتی می انجامد.
جامعه طبقاتی ای که، بر خلاف آنچه در کاپیتالیسم وجود دارد، نه بر اساس استعداد شخصی و خدمت به دیگران و نه در فضای رقابت آزاد، بلکه به سبب ارتباط و نفوذ در دستگاه حکومت سوسیالیستی و وراثت و خویشاوندی با خانواده ی دیکتاتور، طبقات بالای جامعه شکل می گیرند و دیگر اقشار جامعه که نفوذ و ارتباطی با حکومت ندارند در فقر می میرند.
تفاوت دیگر جامعه طبقاتی در کاپیتالیسم و سوسیالیسم، توانایی و آزادی افراد در تغییر و پیشرفت در طبقات است که در سوسیالیسم امری محال است.


📄متنی که در ادامه می خوانید، برشی از کتاب "دختری با هفت اسم: فرار از کره شمالی" نوشته ی "هیئون سئو لی" و ترجمه ی "الهه علوی" می باشد.

"سنگبون نوعی سیستم طبقاتی است که در کره شمالی اعمال می شود. خانواده ها به طبقات وفادار، مردد و دشمن تقسیم بندی می شوند و در زیر مجموعه ی این سه طیف گسترده، پنجاه و یک درجه بندی دیگر وجود دارد، از خانواده ی سلطنتی کیم در بالای فهرست گرفته تا زندانیان سیاسی در پائین که هیچ امیدی به آزادی شان نیست.
کسانی که در طبقه ی دشمن قرار گرفته اند و حدود 40 درصد جمعیت را تشکیل می دهند، یاد گرفته اند که آرزوی چیزی نداشته باشند. آن ها باید در بخش های کشاورزی و معدن و کارهای یدی مشغول به کار شوند. افراد طبقه مردد بیشتر معلم، مقامات جزء یا نظامیان دور از مراکز قدرت می شوند. فقط طبقه ی وفادار حق دارد در پیونگ یانگ زندگی کند، آن ها شانس ملحق شدن به حزب کارگر را دارند و در انتخاب شغل آزاد اند.
زیبایی مزورانه این سیستم این است که هر کسی راحت تر به رتبه های پائین تر می رود اما بالا رفتن رتبه تقریبا غیر ممکن است، مگر با پا در میانی شخص رهبر کبیر."
فنا یا بقا در جوامع
@cafe_andishe95
👁‍🗨میلیاردها نفر به تماشای مارادونایی می نشینند که چنان ماهرانه با دستش توپ را توی گل می کند که از چشم داوران پنهان می ماند و به یمن همین مهارت او، تیم مارادونا به فینال می رسد و قهرمان جهان می شود. اکثر تماشاگران احتمالن از دیدن این صحنه لحظه ای جا خوردند و لحظه ای درد تهدید به جانشان افتاد، نوعی یادآوری دوران کودکی و جهان افسانه های پریان که در آن راستی پیروز می شود و دروغ ها برملا می شوند و نیرنگ و فریب مجازات می شود. اما یک میلیارد آدم در ضمن، به هنگام تماشای این صحنه دریافتند که چنین چیزهایی مال همان افسانه های پریان است، و در جهانی که ما در آن زندگی می کنیم مارادوناها غرق افتخارند.
⚽️
📚روح پراگ-ایوان کلیما
@cafe_andishe95
❤1
📚"ریچارد فرای"، شرق‌شناس و ایران‌شناس برجسته‌ی آمریکایی، ایران را به سَرو تشبیه می‌کند که از بادهای سهمگین خم می‌شود اما نمی‌شکند.

"تشبیهی که شاید بهتر بتواند این خاصیت پرتناقض و تداوم و نوپذیری را تعبیر کند همانا سرو است که در اشعار فارسی بسبار آمده است. این درخت مانند کاج از طوفان یا بادهای سهم نمی‌شکند و قابلیت انعطاف دارد. چون باد سهمگین بوزد، خم می‌شود و سر بر زمین می‌ساید و سپس با آرامش طوفان، باز راست‌قد می‌شود."

‏عصر زرین فرهنگ ایران
‏ریچارد فرای
‏ترجمه: مسعود رجب‌نیا
‏تهران- ۱۳۶۳

‏جمهوری‌اسلامی هم می‌رود و این سرو ِخم‌شده دوباره راست‌قامت خواهد ایستاد.‌
‌
#ایران_را_پس_میگیریم
@cafe_andishe95
☪️آن حکیم یگانۀ دوران طلایی بنیادگرایی آن کپی کننده از روی دست مارکس،آن نفهمیده و نسنجیده و گز نکرده بریده ،آن میکس کنندۀ شیعه گری با کمونیسم،آن غرب نشناس غربستیز،آن گله پرور امت و مجاهدساز،آن شیر بیشۀ دروغ و دغل و آن شهید قلابی آن تباه کنندۀ عنوان دکتر و آن صاحب خیابانی طویل در تهران"علی شریعتی مزینانی"فرموده اند:

🎙سوسیالیسم انسان را از بندگیِ اقتصادی در نظام سرمایه‌داری و زندان مالکیت استثماری و منجلاب بورژوازی، آزاد می‌کند و روح پست سودجویی فردی و افزون‌طلبی مادی را که جنون پول‌پرستی و قدرت‌ستانی و هیستری رقابت و فریبکاری و بهره‌کشی و سکه‌اندوزی و خودپرستی و اشرافیت طبقاتی زاده آن است، ریشه‌کن می‌سازد و جامعه را و زندگی را جولانگاه آزاد و باز و یاری‌دهنده‌ای برای تجلی روح حق‌پرستی و تعالی وجودی و تکامل اجتماعی و رشد نوعی می‌کند...

و اما

...سوسیالیسم راستین، که جامعه‌ای بی‌طبقه می‌سازد، بدون مذهب ممکن نیست. زیرا انسان‌ها اگر به مرحله‌ای از رشد اخلاقی و کمال معنوی نرسند که بتوانند به خاطر برابری انسان‌ها از حق خود چشم پوشند و به مرحلهٔ ماوراء مادی «ایثار» برسند، جامعه‌ای برابر را نمی‌توان ساخت. زیرا حق‌ها هرگز برابر نیست و ماتریالیسم، جبراً به اندویدوئالیسم می‌انجامد و برعکس، مذهب نیز تا جامعه‌ای از بند افزون‌طلبی مادی و استثمار و تضاد طبقاتی رها نشده‌است، نمی‌تواند تحقق یابد. چه، تنها در چنین جامعه‌ای است که انسان رها شده از بند تنازع مادی، مجال آن را می‌یابد که از بیماری شیء شدن در نظام ماشینیسم و سرمایه‌داری، یا از خود بیگانه شدن در برابر بت پول و مصرف و گرگ‌ومیش شدن در رابطهٔ طبقاتی [نجات] یابد …

🎙رهبری امت (امامت) متعهد نیست که همچون رئیس‌جمهور آمریکا، یا مسئول برنامه «شما و رادیو»، مطابق ذوق و پسند و سلیقه مشتری‌ها عمل کند، و تعهد ندارد که تنها خوشی و شادی و برخورداری -در حد اعلا- به افراد جامعه‌اش ببخشد. بلکه می‌خواهد و متعهد است که در مستقیم‌ترین راه‌ها، با بیشترین سرعت و صحیح‌ترین حرکت، جامعه را بسوی تکامل رهبری کند، حتی اگر این تکامل به قیمت رنج افراد باشد، البته رنجی که اکثریت، آگاهانه پذیرفته‌اند، نه که بر آن‌ها تحمیل کرده باشند. بدین ترتیب، «امامت» عبارت می‌شود از رسالت سنگین رهبری و راندن جامعه و فرد از «آنچه هست»، به سوی «آنچه باید باشد»، به هر قیمت ممکن، اما نه به «خواست شخصی امام»، بلکه بر اساس ایدئولوژی ثابتی که امام نیز بیشتر از هر فردی، تابع آن است و در برابرش مسئول! و از همین‌جا است که امامت از دیکتاتوری جدا می‌شود و رهبری فکری انقلابی با رهبری فردی استبدادی تضاد می‌یابد(امت و امامت )
@cafe_andishe95
👍1
🔰ماده ۹اعلامیه جهانی حقوق بشر:

📄هیچ کس را نمی توان خودسرانه بازداشت کرد یا زندانی ساخت یا تبعید نمود.

(مورد نقض
همیشگی حقوق بشر در کشورهای غیر لیبرال)

این حکم پیشینۀ خود را در سنت روشنگری و لیبرالیسم آن میبیند که تلاش داشت «فرد» را از جمع برکشیده و قوام دهد.
حاکمیت محدود و مشروط ذیل قانون تحت عنوان«حاکمیت قانون»جان مایۀ اصلی قوامگیری آزادی و لیبرال دموکراسی فردگرا بوده است.

یعنی با جمعگرایی در سنت روسو و امثال آنها را بشر پیشارنسانس و قرون وسطا درگیری مصیبت بار داشته است بشر ناخواسته و خواسته در تمام تاریخ خود جمعگرا بوده است و نیازی به مطرح کردن دوباره آن نبوده است.بشر به دولتگرایی جمعگرایی و دولت پرستی محتاج نبوده به اندازه کافی در تاریخ خود زهر آن را چشیده بوده که به فردگرایی روی آورده !

این تنها با رنسانس و روشنگری و لیبرالیسم است که فرد برای نخستین بار به شکلی بینظیر صاحب حق شهروندی شده و چنان فرد بر کشیده میشود که معیار حکومت در دموکراسی لیبرال و ایمان دینی در سکولاریسم می شود.دولت قانون بنیاد لیبرال سکولار است که حافظ حقوق فرد است.سکولاریسم است که حافظ دین در حیطۀ خود است.

👤پیش از فردگرایی لیبرالی در مخیلۀ بشر متصور نبوده است که فرد اصلا حقی بر دولت دارد که بخواهند برای آن،حقوقی در جهت حفاظت از«فرد» تدوین کنند.جمع درست انسانی و مدنی تنها بعد از به رسمیت شناخته شدن فردگرایی میسر می گردد.

پس این ماده مهم و کلیدی که در خاورمیانه مغفول است،لزوم توجه به لیبرالیسم را گوشزد میکند.خاورمیانه با نقض مکرر لیبرالیسم(مادر فکر حقوق بشری) روبه رو است که زایندۀ انسان تکلیف مدار است نه انسان صاحب حقوق.
او در بحران بی حقوقی است در انتهای عدم لیبرالیسم.

📄انقلاب فرانسه با اعلامیه حقوق بشر،منشور ماگنا کارتا و انقلاب باشکوه لیبرالی در انگلیس بیانیه استقلال و قانون اساسی آمریکا پیش برندگان و قوام دهندگان اصلی این تفکر لیبرالی هستند.اینجا با محوریت «فرد»است که حقوق بشری تعریف شده و بر او مترتب می گردد در غیاب فرد گرایی حقوق شهروندی هم خواب و خیالی بیش نیست
.
پهنه خصوصی جامعه مدنی هم شکل نمی گیرد تا از جمع و دولتها رها و مستقل باشد چون همواره مورد سرکوب ارتجاع قرار دارد.

جان و جوهر حقوق بشر تا حد زیادی مدیون لیبرالیسم و روشنگری است.
📚📚📚📚
@cafe_andishe95
📄 اختراع حقوق بشر📄

👤در 1689 جان لاک در کتاب "دو رساله در باب دولت" می نویسد از آنجایی که همه ما انسان ها محصول اراده خداوند هستیم، تجاوز به زندگی، آزادی، و مال دیگری برخلاف حکمت خداست، بنابراین وظیفه دولت محافظت از این حقوق است. انقلاب آمریکا در 1776 به وقوع می پیوندد که قانون اساسی آن مستقیما متاثر از ایده حقوق طبیعی لاک است. در 1789 انقلاب فرانسه واقع شده و در همان سال “اعلامیه حقوق بشر و شهروند” در آن به تصویب می رسد. این دو انقلاب زمینه را برای ایجاد حقوق قضایی و سیاسی آماده کرده، قرن های پس از آن شاهد موج های احقاق حقوق زنان، بردگان، و مهاجران می شوند.

اما در حقیقت گسترش حقوق انسانی و آزادی، خطی و دائما رو به رشد نبوده، مثلا قرن بیستم با وقایعی چون فاجعه دو جنگ جهانی، نسل کشی یهودیان، سرکوب خشن مردم توسط رژیم های کمونیستی، و حمایت ایالات متحده از رژیم های دیکتاتوری در آمریکای جنوبی همراه بود.

🔘توماس جفرسون در اعلامیه استقلال آمریکا می نویسد:
"ما این واقعیت که انسان ها همه برابر خلق شده اند را بدیهی میدانیم". اما اگر این حقیقتی بدیهی است چرا اصلا به آن اشاره شده است؟ و چرا فقط در مکان ها و زمان های بخصوصی بیان گشته؟ چطور ممکن است که حقوق بشر جهانی باشد درحالیکه همه دنیا آن را قبول ندارند؟ آیا باید توضیح ضمنی طراحان اعلامیه جهانی حقوق بشر 1948جامعه ملل را بپذیریم که بر مجموعه ای از حقوق توافق نظر کردند ولی توضیحی در مورد مبنای آن ارائه ندادند؟

بیشتر مردم احتمالا موافق هستند که انسان ها حقوقی دارند ولی تقریبا هیچکس قادر به ارائه دلیل برای آن نیست. این حقوق منبعث از خدا، و برمبنای اصولی منطقی، جهانی، یا حتی تصادفی نیستند، بلکه فرهنگی اند. تقویت گفتمان حقوق انسانی در انقلاب های آمریکا و فرانسه ناشی از یک تغییر مهم فرهنگی نسبت به قرن پیش از خود بود: توسعه حس همدلی empathy. همدلی نیازمند درک این مساله است که همه ما انسان ها به هم شبیه هستیم، و احساسات، عواطف، شادی، و رنج های مشابه داریم.

این درحالی است که تا آن زمان این ها حقایقی پذیرفته شده نبودند. مثلا مخوف ترین انواع شکنجه و عذاب دادن زندانیان کاملا عادی تلقی میشد و حتی مورد اعتراض روشنفکران قرار نمیگرفت. مجرم دیگر مالک بدن خود نبود و عذاب دادن او بازپرداخت بدهی اش به جامعه تلقی می گشت. اعدام های عمومی عموما با ازدحام مردم و حتی مراسمات جشن و بزم همراه بود. از نظر قضات درد وسیله ای بود برای اینکه روح زبان به گفتن حقیقت باز کند.

اما این وضعیت از 1760-1770 شروع به تغییرکرد و رنج بعنوان احساس جسمی مشترک بین انسان ها شناخته شد. توسعه حس همدلی در جریان روند فرهنگی شگفت انگیزی در قرن هجدهم روی داد، و آن گسترش رمان های نامه نگارانه بود. این داستان ها عموما بطور سریالی چاپ می شدند، و طبیعت خودمانی نامه ها اثر واقع نمایی بی سابقه ای داشت، مانند پنجره ای مستقیم و صمیمی به زندگی دیگران، و تاثیر اجتماعی این پدیده بسیار گسترده بود.

📍نتیجه اینکه حقوق، یا هر حرکت اجتماعی نیازمند مبارزه فرهنگی در بستر تخیلات انسانی است، و نه صرفا قانونی، نهادی، و فلسفی، بلکه نیازمند پایه های فرهنگی برای تقویت خود است. فرهنگ، اخبار، فیلم، رمان، و موسیقی تنها توصیف کننده جهان نیستند، بلکه ایجاد کننده آن و سازنده آینده هستند. برای رسیدن به تقویت هر گفتمان نیاز به پایه های فرهنگی و درک مشترک است.
از علوم انسانی
@cafe_andishe95
💰حتی در کشورهایی مثل آلمان، چپ سیاسی دیگر سرمایه داری را مسئول فلاکت (مفلوک سازی/بینواسازی) طبقه کارگر نمی داند و ملامت نمی کند. در مناطق ثروتمند دنیا "مسئله نیروی کار" اهمیت پیشین را از دست داده است و دیگر عامل ایجاد شکاف در جامعه به حساب نمی آید، هرچند همچنان می توان (و باید) در سطح جهانی به آن پرداخت.

همچنین دیگر از نقدها درباره از خودبیگانگی نیروی کار در سرمایه داری نمی شنویم. اکنون که بنگاه های سرمایه داری در عصر پسا-فوردیسم به سراغ تولید تکی (نوعی از فرایند تولید که امکان تولید محصولات بسیار متنوع در طیفی گسترده را با بهای تمام شده تولید انبوه فراهم می کند) با استفاده از گروه های کاری رفته اند و کارگران آزادی عمل نسبی برای طراحی محل کارشان دارند، آن نقدهای پیشین دیگر برندگی و اعتبار خود را از دست داده است. همچنین خلاقیت نیز نه تنها حاکی از مهارت و استعداد افراد و ارزشمند تلقی می شود، بلکه حتی در بازار خواسته می شود و تقاضا برای آن وجود دارد. به نظر می رسد سرمایه داری اصلاح پذیری بالایی دارد و می تواند با سازگار ساختن خود (به منظور اجتناب از بسیاری از نقدهایی که نشانه اش رفته اند) بسیار تغییر کند ، به طوری که بسیاری از نقدهای امروز هم دیگر موضوعیتی نداشته باشد.

📚(تاریخ مختصر سرمایه داری، یورگن کوکا)
@cafe_andishe95
برگ برگِ تاریخ معاصر ایران، وارون دروغ‌های ننگین گروهک های تروریستی بنیانگذار جمهوری اسلامی و نکبت ۵۷، به‌عنوان دیکتاتوری در دوران پهلوی است.
مگر می‌توان پذیرفت که یک حکومت دیکتاتوری باشد اما یک دبیر دبیرستان بتواند در برابر سازمان امنیت آن بایستد و سپس به ریاست مهم‌ترین دانشگاه کشور گذاشته شود؟

در سال ۳۲ فرمانداری نظامی تهران پس از قائله و کودتای مصدق، به دنبال یکی از دانش آموزان، نزد دبیر آموزگار (مجتهدی) می‌رود و می‌خواهد که شاگردش را معرفی کند.

✅از زبان آن دبیر (محمدعلی مجتهدی) بخوانیم:
گفت: «من دادستان سازمان امنیت هستم و با این جوان کار دارم.»
گفتم: "چه کار دارید؟"
گفت: "این جوان در روی آن تخته سیاه کلاس عليه ما چیز نوشته است."
گفتم: "این تنبيهش با من است، نه با شما. من مسئول دبيرستانم. تنبيهش با من است."
گفت: "من می‌خواهم با این جوان صحبت کنم."
گفتم: "شما نمی‌توانید با این جوان صحبت کنید. هر حرفی دارید به من بزنید. شما هیچ وابستگی به این جوان ندارید."
گفت: "همین طور؟"
گفتم: "بله."
به من گفت: "من دادستانم."
گفتم: "شما توجه نکردید."
به من گفت: « شما توجه نکردید، من دادستان سازمان امنیت هستم.»
گفتم: "من شنیدم آقای سرهنگ. من شنیدم شما دادستان هستید. بنده را می‌توانید جلب کنید. همین حالا. من در خدمت شما، ولی هیچکدام از این شاگردهای دبیرستان البرز را شما نمی‌توانید ببرید. من به شما معرفی نمی‌کنم"
گفت:"همين طور؟"
گفتم: "بله. همین طور"


《توجه داشته باشید پس از کودتا و بلوای مصدق که کشور دچار بی‌نظمی و ناامنی شده بود، دادستان نظامی قصد گفتگو با یک دانش آموز را داشته و دبیر او از معرفی‌اش خودداری می‌کند! آن دبیر نه‌تنها بازداشت و بازخواست نمی‌شود که به ریاست دانشگاه پهلوی هم گذاشته می‌شود》

مجموعه تاریخ شفاهی ایران - دانشگاه هاروارد
@na_ta_ma
⚔️داستان دو کشور بین سال‌های ۱۹۷۰ تا ۲۰۱۷:

💵یکی اقتصاد بازار آزاد سرمایه دارانه
💸یکی اقتصاد بسته سوسیالیستی:

شیلی 🇨🇱
آزادی اقتصادی: ٪۱۲۳+
درآمد سرانه: ٪۲۰۴+
سن امید به زندگی: ۸۰ سال
مرگ نوزادان در بدو تولد: ۷ در ۱۰۰۰

ونزوئلا 🇻🇪
آزادی اقتصادی: ٪۶۴-
درآمد سرانه: ٪۴۲-
سن امید به زندگی: ۷۵ سال
مرگ نوزادان در بدو تولد: ۲۶ در ۱۰۰۰
======================
🔅تفاوت وسایل زندگی یک شاهزادهء اروپایی و یک روستایی زحمتکشِ مقتصد، خیلی بالاتر از تفاوت میان درجهء زندگی این روستایی با سلاطین آفریقایی نیست که این سلاطین در آفریقا فرماندهء مطلق زندگی و آزادی هزاران افراد برهنهء وحشی هستند

آدام اسمیت

========================
سوال:
❓اساسا در تمدن بشر از آغاز تا کنون کدامین زمان و دوره تاریخی وجود داشته که در آن همه مساوی بوده و اختلاف طبقاتی وجود نداشته است؟
در زمان گله داری آنکه 100راس داشته با آنکه 4راس داشته مساوی نبودند در زمان غارنشینی آنکه غار بزرگی تصاحب کرده با آنکه غاری نداشته مساوی نبوده!در زمان کشاورزی آنکه زمین بزرگ مرغوبی داشته با آنکه زمین غیر مرغوب یکی نبوده!

❓پس چرا انتظار دارند در دوره سرمایه داری اختلاف طبقاتی موجود نباشد؟

❓به فرض که از تمام اموال اقلیت بسیار ثروتمند را ضبط و بین جمعیت کثیر فقیرتر جهان پخش کنید به هر نفر چقدر از آن خواهد رسید؟غیر از مقداری ناچیز؟

❓حال سوسیالیستها کدام سیستم اقتصادی کارامد را پیشنهاد داده اند که بتواند اقتصاد سرمایه داری را کنار زده و فاصله طبقاتی را کنار بزند که انتظار دارند سرمایه داری برچیده شود؟!
#بازار_آزاد


@cafe_andishe95
❤1
ایرانی وطن‌پرست

نظر استاد بادکوبه ای نسبت به محمدرضا شاه پهلوی: من سلطنت طلب نیستم، اما نمی‌توانم به روح مردی که "می توانست بد باشد اما بد عمل نکرد" درود نفرستم!
پس از او دیگر قدرتمندانِ خاورمیانه(مرده و زنده)ثابت کردند که یک فرد مقتدر می‌تواند
چقدر بد، خونخوار، وطن‌فروش و و و باشد.
اما محمدرضا شاه پهلوی این ایرانی تحصیل‌کرده‌ی وطن دوست، حاضر نشد، اوراقِ پایاینیِ زمان سلطنتش را با خون بنویسد و " دشمنانش را قلع و قمع کند". اما او قضاوت را به تاریخ سپرد، کاری که من هم می کنم...
تاریخ بی رحم تر، عادل تر و بی طرف تر از ماست.
(( مصطفی بادکوبه ای امید )) ۱۲ / ۱۱ / ۱۳۹۴
@cafe_andishe95
📩تلگراف‌هایی که از ایالات مختلف در همکاری و همراهی با مشروطه خواهان رسیده بود جهت اطلاع نزد محمدعلی شاه قاجار آوردند. شاه در این موقع مشغول تدارک نیرویی جهت انهدام مجلس بود که با دیدن تلگراف‌ها خشمگین شد و فریاد زد:

📜سزای این بی‌سروپاها را خواهم داد! رعیت را چه به سرکشی، رعیت را چه به استنطاق صاحبقران، رعیت را چه به فریاد حق‌طلبی! رعیت غلط میکند ما را نخواهد! رعیت گوسفند و ما شبانیم! سایه‌ ماست که آرامش میدهد، نعمت ارزانی می‌دارد و دفع بلا می‌کند! ماییم که آبرو میدهیم، ماییم که مالک ایرانیم!
.
آخر الزمان است! شاه شاهان را محکوم میکنند به دروغ گویی، سایه‌ خدا را محکوم می‌کنند به فساد، به استبداد، به عیاشی؛ مصلحین فریاد قانون میزنند، مشق مردم سالاری می‌کنند! خدا لعنت کند یوسف خان مستشارالدوله بی‌شرف را، که قانون قانون میکرد در این مملکت همایونی!
.
خون جواب آزادیست! رعیت غلط می‌کند اعتراض کند، غلط می‌کند دیوان مظالم بخواهد، غلط می‌کند مشروطه بخواهد، رعیت غلط میکند ما را که زینت کشوریم محکوم کند!
.‌
به خدای احد و واحد قسم دستور داده‌ایم به قزاق‌ها هر که نافرمانی کرد امانش ندهند، هر که فریاد مشروطه‌خواهی سر داد پوستش را کنده کاه پُر کنند! ما رعیت سربه زیر می‌خواهیم، ما رعیت بله قربان‌گو میخواهیم، ما رعیت کر و کور می‌خواهیم.
.
اینجا ممالک محروسه ایران است و ما هم قبله عالمیم و پرچم‌دار عدالت و پاکی! هر کس نمی‌خواهد بسم الله از این مملکت برود، شما رعیت لیاقت سروری ما را ندارید. بروید از خاک ما بروید ای بی‌لیاقتانِ...
.
پس از آنکه اندکی از خشم محمدعلی شاه کاسته شد وی جوابیه‌ای صادر کرد و فریادهای مشروطه‌خواهی را "دسایس خارجه و منافقین" اعلام نمود و آنرا "سوء قصد فِرق فاسده نسبت به دین و دولت" نامید.
.
علی‌اکبر دهخدا در اولین شماره سری جدید صوراسرافیل که در سوئیس منتشر شد، در مقاله‌ای در ستون چرند و پرند با نام "کلام الملوک، ملوک الکلام" جوابیه محمدعلی شاه را مهمل و مزخرف خواند و چرند و پرند پادشاه را برترین چرند و پرندها در طول تاریخ دانست.
#ارتجاع_استبدادی_داخلی
#قاجاریه
📚منابع
انقلاب مشروطه، ابوالقاسم خان ناصرالملک
علی‌اکبر دهخدا، چرند و پرند
انقلاب مشروطه ایران، ژانت آفاری
@cafe_andishe95
💵کوپنیسم دهه ٦٠، توزیع و اتلاف سرمایهٔ انباشتهٔ پیش از انقلاب بود💸

📍برای افزایش رفاه مردم، باید دنبال بهبود تولید و رشد اقتصادی باشیم. باید به فکر خروج از رکود باشیم. جای سیاستهای تولیدی، به سیاستهای توزیعی عادت کردیم. علت این است که همیشه یک درآمد نفتی بوده و دولت جای رشد اقتصادی، در پی توزیع منابع نفتی بوده. مساله اصلی اقتصاد، تولید است نه توزیع

🔖سیاست کوپنی، باعث ایجاد فساد و تولید رانت میشود دهه ٦٠، دوران طلایی نبود، یک دوره نزول در تاریخ اقتصاد کشور بود و کوپنیسم درهمان زمان موجب اتلاف گسترده منابع شد و بساط رانت و فساد را مهیا کرد. ریشه بسیاری از فسادهای دهه ٧٠ کوپنیسم دوران جنگ بود. این تفکر اشتباه سوسیالیستی که معتقدند منابع محدود را میشود به شکل ایده آلی با بهره گیری از کوپن، بین اقشار جامعه تقسیم کرد اما واقعیت اینست با یک سیستم نادرست، تمام ذخایر و منابع ما که تا پیش از انقلاب ذخیره شده بود، به بدترین شکل ممکن توزیع شد و از بین رفت. آقایان یادشان رفته که ما در آن سالها از سرمایه انباشت شده قبل از انقلاب مصرف کردیم. در حال حاضر آیا سرمایه و منابعی باقی مانده که بتوان آن را حتی با شیوه نادرست کوپنی بین اقشار جامعه توزیع کرد؟ منافع گروهی در این است که بساط این مکانیزمهای فسادزا همچنان پابرجا باشد و تمام قد از این طرحها دفاع میکنند

🔖در زمان جنگ بسیاری از تولید کنندگان، با مشکل روبرو شدند و اقتصاد کشور وابسته به واردات شد. قیمتگذاری دستوری تولید داخلی، ضرر قابل توجهی به اقتصاد کشور زد. سیستم کوپنی، مفسده انگیزست، شاید این فساد در جو انقلابی دهه ٦٠ کمتر بوده اما امروزه چنین نیست. اقتصاد ما از ٤٠ سال قبل دولتی بوده و دولتی نیز باقی مانده. در چه دوره ای دولت بر روی کالاهای داخلی، قیمت گذاری نکرده؟ کِی ما سازمانهای قیمتگذاری نداشتیم؟

🔖در اقتصاد آزاد، بازار رقابتی وظیفه تخصیص منابع را دارد نه دولت. در کدام کشور توسعه یافته، مشاهده میکنید که کار تخصیص منابع توسط دولت صورت گیرد؟ در افسانه سرایی چپها یک دولت وجود دارد که همه این کارها را بخوبی انجام میدهد، اما در واقعیت دولت مدنظرشان، به بدترین شکل و فسادآورترین صورت، توزیع منابع را انجام داده و میدهد

🔖وظیفه اصلی قیمت در بازار، اطلاع رسانی به تولیدکننده و مصرف کننده است. اطلاعاتی درخصوص اینکه کمیابی منابع در بازار به چه صورت است. قیمت، توزیع کننده یارانه یا درآمد نیست، بلکه علامتی است که نشان میدهد تولیدکننده و مصرف کننده چگونه باید عمل کنند، تا توزیع منابع محدود به بهترین و کاراترین شکل، انجام شود. قیمت، مهمترین شاخصی است که به فعالان نشان میدهد که چه نوع عکس العملی داشته باشند، وقتی دولت به اشکال گوناگون قیمت را مخدوش میکند، رفتار تولیدکننده و مصرف کننده بر اساس اطلاعات غلط و در نتیجه غیرعقلانی خواهدبود. همچنین تخصیص منابع به شکل غیر بهینه صورت میگیرد. اصل اعطای یارانه بواسطه قیمتگذاری دستوری، کار اشتباهی است و موجب اتلاف منابع میشود، که سالها این تجربه وجود داشته

🔖این که بگوییم، فقط در زمانی علم اقتصاد جواب میدهد که شرایط تحریم و سایر مشکلات رفع شود، این آدرس اشتباه است. فرض کنیم شما میخواهید بجای یک زمین صاف، در یک زمین شیبدار خانه بسازید. آیا این نوع زمین باعث میشود بگویید که حالا دیگر علم مهندسی عمران، به درد نمیخورد؟ اتفاقا در این زمینی که مشکل وجود دارد، باید حساسیت وجود داشته باشد و از علم مهندسی بیشتر کمک گرفته شود. اگر قرار بود همه مسائل در اقتصاد حل شود، دیگر علمی وجود نداشت. علم اقتصاد و تمام علوم، دنبال ارائه راهکارها در زمان مشکلاتند. قانون جاذبه زمین، در همه جا به یک شکل کار میکند. ما چون درک درستی از علم اقتصاد نداریم، راه حلهای اشتباه را تکرار میکنیم. آیا کشورهای توسعه یافته که از علم اقتصاد برای پیشرفت، بهره بردند، در ابتدا با یک وضع بدون مشکل روبرو بودند؟

🔚وقتی این دیدگاه در سیاستگذاری غالب میشود، جای حل مساله تورم، دنبال غیرمنطقی ترین راه، یعنی قیمتگذاری میروند. با قیمتگذاری دولتی، سیگنال راهنمای قیمت مخدوش میشود و فعالان نمیتوانند اطلاعات درستی از قیمتهای مصنوعی کسب کنند و کنشهای ایشان مانند تیراندازی در تاریکی است بنابراین به جای اینکه راهکارهای اقتصادی، برای بهبود تولید مدنظر قرار گیرد همه در پی نزدیکی به دولت میروند تا یا از منابع یارانه ای بهره گیرند یا قیمتگذاری دستوری را به نفع خود تغییر دهند و کارآیی به نازل ترین وضع میرسد. در این وضع جای علم اقتصاد، به سازمانهای قیمتگذاری و سیستم کوپنی احتیاج است تا توزیع نابهینه ادامه یابد و درنهایت بالاترین مقام اجرایی عنوان کند جای علم اقتصاد به تجربه نیاز داریم. بله به تجربه نیاز داریم تا اشتباهات گذشته را دوباره در کشور تکرار کنیم!
📒دکتر موسی غنی نژاد
@cafe_andishe95
🎈سرنوشت اصلاح‌طلبان کمونیست!

🔘سرنوشت این افراد(اصلاح‌طالبان کمونیست)واقعا جالب است. تا زمانی که نظام‌های کمونیستی برقرار بودند اصلاح‌طلبان کمونیست ارج و قرب زیادی بین مردم داشتند. کسانی مثل دوبچک و ایمره ناگی، حتی تا حد قهرمانان ملی بالا رفتند و چندتایی از آن‌ها نیز طعم زندان ‌و گلوله داغ را چشیدند.
اصلاح‌طلبان کمونیست تقریبا جملگی بر این باور بودند که باید به دهه طلایی لنین یا به آموزه‌های ناب مارکسیستی برگشت. آن‌ها انحراف از آموزه‌های لنین و مارکس را‌ عامل و‌ منشاء اصلی مصیبت‌های جوامع کمونیستی‌شان می‌دانستند. اما جالب این‌که موقعی که کمونیسم در شوروی و کشورهای اروپای شرقی فروپاشید تقریبا هیچ یک از این اصلاح‌طلبان کمونیست نتوانستند نقشی در حکومت‌های پساکمونیستی کشورهای‌شان بازی کنند.
دوبچک به رغم آن محبوبیت عظیمی که از رهبری جنبش بهار پراگ کسب کرده بود، پس از سقوط نظام کمونیستی مجبور به خانه‌نشینی شد. شعار "سوسیالیسم با چهره انسانی" دوبچک و دیگر‌ اصلاح‌طلبان کمونیست دیگر هیچ خریداری نزد مردمی که چهل سال حکومت کمونیستی پدرشان را درآورده بود، نداشت. زدنک میلیار، از دیگر چهره‌های اصلاح‌طلب بهار پراگ،نیز فقط یک روز پس از سرنگونی کمونیسم در کشورش فهمید هیچ جایگاهی در عالم سیاست کشورش ندارد. گورباچف اصلاح‌طلب در انتخابات ریاست جمهوری دوران پساکمونیستی در روسیه فقط نیم درصد آرای مردم را کسب کرد.
واقعیت قضیه این بود که مردم اصلاح‌طلبان کمونیست را شریک جرم رژیم سابق کمونیستی‌شان می‌دانستند. به این ترتیب تنها نقش تاریخی اصلاح‌طلبان کمونیست تضعیف رژیم‌های کمونیستی و بازکردن راه براندازی این رژیم‌‌ها بود هر چند که هیچ‌کدام آن‌ها قلبا خواهان براندازی حکومت کمونیستی نبودند.
به این ترتیب پساکمونیسم نه فقط خود کمونیسم بلکه کمونیسم اصلاح‌طلب را هم نفی کرد. اصلاح‌طلبان فقط در متن رژیمی که به شکل‌گیری و‌ تداومش کمک کرده بودند امکان حیات سیاسی داشتند. آن‌ها صرفا ابزاری بودند برای براندازی رژیم کمونیستی. ابزاری یکبار مصرف در دست مردم کشورهای‌شان در نبرد علیه حکومت جبار. موقعی که نسل تازه و دموکرات سر برآورد همه اصلاح‌طلب‌ها به حاشیه رانده شدند.»
✍🏼بیژن اشتری
@cafe_andoshe95
👑"اگر شاه حق عزل نخست‌وزیر رو داشت در واقع آنچنان که خودش ادعا می‌کرد کودتا کننده شاه نبود بلکه کودتا کننده مصدق بود که حکم قانونی رو نپذیرفته بود"
(عباس میلانی)

معلوم بود ۱٩۵۳ دیگر انگلیس‌ها اجازه‌ی فروش نفت را تا مدت‌ها نخواهند داد، معلوم بود که آمریکایی‌ها حاضر به کمک اقتصادی زیادتری نخواهند بود.
مصدق سعی کرد نفت رو از فوریه ۱٩۵۳ به پنجاه درصد قیمت بازارش به چین کمونیست بفروشد، چین کمونیست می‌پذیرد که بخرد ولی می‌گوید به شرطی می‌خریم که شما بتوانید نفت رو اینجا توزیع بکنید، ما وسیله‌ی آوردن نفت رو اینجا نداریم.

وقتی همه‌ی این چیزها رو می‌دید وضعیت اقتصادی رو می‌دانست و ریزش‌هایی رو که در درون نهضت شده بود مکی رفته بود بقایی رفته بود آیت‌الله کاشانی رفته بود، زیاد بودند تعداد خیلی زیاد بودند، چرا حاضر نشد در اون زمان واپسین پیشنهاد چرچیل_آیزنهاور رو بپذیر، سوال بسیار بسیار مهمی است.
آیا بهتر آدم روی یه اصول مجردِ مطلقِ سیاسی تأکید بکنه آنچنان که مصدق کرد یا با سنجش شرایط بهترین توافق میسر رو بالاترین امتیازات میسر رو بگیر و مملکت رو از یک جراحتی نجات بده.
۲۸ اَمُرداد یک جراحتی در روح جامعه ایران ایجاد کرد که هنوز هم اون جراحت ادامه دارد.
نکته‌ی دوم هم از لحاظ تاریخی مهم است به نظر من این است که آیا شاه حق عزل نخست‌وزیر رو داشت یا نه آیا در دوران فترت دورانی که مجلس منحل شده شاه حق عزل نخست‌وزیر رو دارد یا نه؟
اگر شاه حق عزل نخست‌وزیر رو داشت در واقع آنچنان که خودش ادعا می‌کرد کودتا کننده شاه نبود بلکه کودتا کننده مصدق بود که حکم قانونی رو نپذیرفته بود.
دکتر صدیقی به تصریح می‌گوید که در دوران فترت پادشاه حق عزل و نصب نخست‌وزیر رو دارد دکتر صدیقی به خود مصدق می‌گوید اگر شما مجلس رو منحل بکنید شاه ممکن شما را عزل بکند، مصدق می‌گوید شاه جرأت نداره.

انحلال مجلس اوضاع رو خیلی دگرگون می‌کند، اگر به اسناد نگاه بکنید از ۱٩۵۱ تا ۱٩۵۳ شاه در مقابل پیشنهادات انگلیس برای کودتا علیه مصدق مقاومت می‌کند، بارها و بارها بهش پیشنهاد میشه و شاه مقاومت میکنه و میگه باید یک راه قانونی برای عزل مصدق پیدا بکنیم ولی همیشه هم تکرار می‌کند میخوام مصدق رو عزل بکنم، من موافق سیاست‌های مصدق نیستم او را برای مملکت خطرناک می‌دانم اقتصاد رو دارد داغون می‌کند، اینها رو میگه در پشت پرده به سفیر آمریکا و انگلیس ولی در عین‌حال میگه من حاضر نیستم که در یک کودتای نظامی علیه مصدق شرکت بکنم.

به محض اینکه مجلس رو منحل می‌کنه شاه میگه حالا حاضرم حکم عزل مصدق رو بدم چون الان حق قانونی دارم، و این یه بحث بسیار مهم تاریخی است که بایستی به آن توجه کرد که آیا شاه این حق رو داشت یا نه؟
در قانون اساسی ابهام داره اما در سنت تاریخی و قانونی ایران این کاملاً وجود داشته، دوباره دکتر صدیقی خودش میگه من به دکتر مصدق گفتم ... مجلس در فترت بوده و در تمام این دوران پادشاه وقت عزل و نصب نخست‌وزیر می‌کرده و قانونی هم هست و هیچ منع قانونی هم نداشته و در واقع اگر این امکان وجود نداشت عملا چرخ دولت وامی‌ماند.

مصدق هم این‌رو به ضرس قاطع می‌توانم بگویم نامه‌ای پیدا کردم از خود مصدق که در این نامه‌، که به رییس دربار خطاب به شاه نوشته اذعان می‌کند، وقتی اینها تحصن می‌کنند در دربار بعد از اون تحصن مصدق نامه‌ای به شاه می‌نویسد، مصدق میگه الان در دوران فترت هست مجلس نیست و شما این حق رو دارید که نخست وزیر منصوب کنید چرا یک نخست‌وزیر خدمتکار منصوب نمی‌کنید یعنی خود دکتر مصدق به تصریح اون نامه این حق رو می‌پذیرد دکتر صدیقی این حق رو می‌پذیرد، سنجابی این حق رو می‌پذیرد در قانون اساسی، سخنرانی مصدق و شایگان در دربار گویا این است که اینها کاملاً معتقدند که شاه چنین حقی دارد.

مصدق هم در واقع دو حرف متفاوت می‌زند در واقع شب بیست و هفتم امرداد ماه وقتی هندرسون به ایران برمی‌گردد
مصدق به هندرسون میگه حکم عزلی از شاه دریافت نکردم که این درست نیست، دریافت کرده امضا کرده
خود دکتر فاطمی در بیست و پنجم امرداد در باختر امروز میگه که یک چنین نامه‌ای بود، نمی‌گوید حکم بود می‌گوید نامه‌ی محرمانه‌ای دکتر مصدق دریافت کرد؛
به هندرسون میگه که من نامه‌ای دریافت نکردم و تازه اگر هم دریافت میکردم، اجراش نمیکردم، چون من معتقد نیستم شاه حق عزل و نصب نخست‌وزیر رو داره.
دوباره حرفش رو در دادگاه نظامی عوض می‌کند، اونجا ازش می‌پرسند به شما حکم عزل دادن چرا نپذیرفتید؟
مصدق میگه من حکم رو تقلبی می‌دونستم چون خطش جور بدی بود و دیر حکم را به من ابلاغ کردن من فکر کردم که این حتماً بوی کودتا میده.
در دادگاه به تلویح و در اون نامه به تصریح می‌پذیرد متن این نامه در خاطرات شایگان هست که در دوران فترت شاه حق عزل و نصب دارد.

@cafe_andishe95