👤حقوق[بشر] قائم به هیچ آموزه جامع فلسفی یا دینی جامع خاصی در خصوص ماهیت انسان نیست. قانون مردمان ادعا نمی کند که، برای مثال، انسان ها افرادی اخلاقی اند که در چشم خداوند قدر و ارزش یکسان دارند؛ یا ادعا نمی کند که انسان ها قوای عقلی و اخلاقی خاصی دارند که به واسطه آن سزاوار این حقوق اند.
این گونه استدلال ها متضمن آموزه های دینی یا فلسفی خاصی است، و بسیاری از مللی که در جوامع “موجه” با نظامی طولی زیست می کنند می توانند آن آموزه ها را لیبرالی یا دموکراتیک، یا به هر حال آموزه هایی تلقی کنند که مشخصاً به سنت سیاسی غرب تعلق دارد و منافی فرهنگ های دیگر است
(John Rawls, The Law of Peoples)🕊
جان رالز فیلسوف لیبرال
@cafe_andishe95
این گونه استدلال ها متضمن آموزه های دینی یا فلسفی خاصی است، و بسیاری از مللی که در جوامع “موجه” با نظامی طولی زیست می کنند می توانند آن آموزه ها را لیبرالی یا دموکراتیک، یا به هر حال آموزه هایی تلقی کنند که مشخصاً به سنت سیاسی غرب تعلق دارد و منافی فرهنگ های دیگر است
(John Rawls, The Law of Peoples)🕊
جان رالز فیلسوف لیبرال
@cafe_andishe95
🚫داستان بافی ها ذهن چپزدۀ آبراهامیان:
اسطوره سازی از ماله کش اعظم
هم ظریف و هم مصدق با زبان استقلال ملی در برابر قدرتهای خارجی و قدرتهای امپریالیست سخن میگفتند. مصدق زمانی که به سازمان ملل رفت در واقع داشت از استقلال کشورهایی دفاع میکرد که در آن دوران به تازگی از بند امپراتوریهای استعمارگر در آن دوران رها شده بودند. او با استفاده از این عبارات سعی میکرد تا حمایت این کشورهای تازه استقلالیافته را جلب کند. ظریف هم تلاش میکند تا با همین ادبیات حمایت کشورهای دیگر جهان بهویژه کشورهای جهان سوم را جلب و تبیین کند چیزی که ایران میخواهد در واقع استقلال ملی و رهایی از سلطه خارجی است. من تصور میکنم که این نوع ادبیات ظریف پژواک همان ادبیات مصدق در سازمان ملل است.
(یرواند آبراهامیان)
@cafe_andishe95
اسطوره سازی از ماله کش اعظم
هم ظریف و هم مصدق با زبان استقلال ملی در برابر قدرتهای خارجی و قدرتهای امپریالیست سخن میگفتند. مصدق زمانی که به سازمان ملل رفت در واقع داشت از استقلال کشورهایی دفاع میکرد که در آن دوران به تازگی از بند امپراتوریهای استعمارگر در آن دوران رها شده بودند. او با استفاده از این عبارات سعی میکرد تا حمایت این کشورهای تازه استقلالیافته را جلب کند. ظریف هم تلاش میکند تا با همین ادبیات حمایت کشورهای دیگر جهان بهویژه کشورهای جهان سوم را جلب و تبیین کند چیزی که ایران میخواهد در واقع استقلال ملی و رهایی از سلطه خارجی است. من تصور میکنم که این نوع ادبیات ظریف پژواک همان ادبیات مصدق در سازمان ملل است.
(یرواند آبراهامیان)
@cafe_andishe95
🕊تاریخی از لیبرالیسم🕊
بخش1
#آزادی_اقتصادی
📍این اندیشه به عنوان یک مکتب خاص (لیبرالیسم) که تمام ابعاد زندگى و تفکر انسان را در برمی گیرد، مطرح نبوده؛ بلکه از ابتدا ارزشها و اجزاى فکرى آن وجود داشته و کمکم با کنار هم قرار گرفتن آنها، مکتب لیبرالیسم و به تبع آن اصطلاح لیبرالیسم به وجود آمد.
بنابراین، در باب چگونگى شکلگیرى تفکر لیبرال و مکتب لیبرالیسم، می توان به صورتى تاریخى از چگونگى تکون اجزا، مؤلفه ها و ارزشهاى مورد تأیید لیبرالیسم، سخن گفت و بیان کرد که چگونه مثلاً تسامح و تساهل که یکى از ارزشهاى مکتب لیبرالیسم مىباشد، در تفکر بشر ایجاد شد.
اکثر کتابهاى تاریخى اذعان دارند که نمی توان «بورژوازى» را از لیبرالیسم جدا نمود و یکى از عوامل مهم تکون لیبرالیسم را بورژوازى دانسته اند.
«انسان وابسته، به طبقه متوسط شهرنشین کمک کرد تا عصرى نوین را به وجود آورد، که پلى بود براى رسیدن به عصر جدید.»
«هارد کونل» نیز معتقد است که:
«از نظر جامعه شناسى-همزمان با زوال ملاّکان فئودال عمده- بورژوازى به صحنه قدرت قدم نهاد و بتدریج تولید کنندگان از وسائل تولیدشان جدا شدند و در نتیجه، کارمزدورى به عنوان عنصر تعیین کننده جامعه اقتصادى جدید، پا به عرصه حیات گذارد. از نظر سیاسى، دولت تازهاى شکل گرفت که حقوق واحد و فضاى اقتصادى وسیعترى پدید آورد و به این ترتیب، توسعه تجارت و پیشههاى مختلف را ممکن ساخت... لیبرالیسم مولود همین تحولات است.»
جان سالوین شاپیرو نیز مىگوید:
«لیبرالیسم در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم هنگامى که نظام جدید زندگى، در کار کنار زدن نظام زمیندارى بود، در اروپاى غربى به وجود آمد.»
حتى در برخى نوشته ها، چنین به نظر مىرسد که لیبرال منطبق با بورژوا مىباشد؛ مثلاً در کتاب «درآمدى بر ایدئولوژیهاى سیاسى» آمده است:
«لیبرالها از امتیازات سیاسى و اقتصادى اشرافیت زمیندار و بىعدالتى نظام فئودالیستى ـ که در آن جایگاه اجتماعى بر مبناى «اصل و نسب» تعیین می شد ـ انتقاد کردند.»
مشخص است که مقصود از «لیبرالها»، «بورژواها» می باشند؛ چون تنها این گروه بر سر چنین موضوعى با اشراف درگیر بودند.
🔰با این بیان اولین کسانى که بحث آزادى را مطرح نمودند بورژواها بودند. آزادى مطرح شده از جانب آنها، در ابتدا آزادى اقتصادى بود و در پى آن نظامهاى سیاسى را نیز متحول نمودند. و به همین جهت اغلب یا تمام انقلابهاى سیاسى، انقلابهاى بورژوایى بود که نظام دولتى، اجتماعى و اقتصادى جدیدى را بنیان نهادند و بر آزادى عقد قرارداد، آزادى حرفه و پیشه، آزادى انتخاب محل سکونت و تضمین مالکیت خصوصى استوار بود.
روشن است که مقصود از این آزادیها، آزادیهاى فردى بود؛ چون بورژواها این آزادیها را در مقابل گروه و طبقه فئودال و اشراف مطرح می کردند و مجبور بودند در مقابل آنها بر فرد گرایى تأکید ورزند🔻
@cafe_andishe95
بخش1
#آزادی_اقتصادی
📍این اندیشه به عنوان یک مکتب خاص (لیبرالیسم) که تمام ابعاد زندگى و تفکر انسان را در برمی گیرد، مطرح نبوده؛ بلکه از ابتدا ارزشها و اجزاى فکرى آن وجود داشته و کمکم با کنار هم قرار گرفتن آنها، مکتب لیبرالیسم و به تبع آن اصطلاح لیبرالیسم به وجود آمد.
بنابراین، در باب چگونگى شکلگیرى تفکر لیبرال و مکتب لیبرالیسم، می توان به صورتى تاریخى از چگونگى تکون اجزا، مؤلفه ها و ارزشهاى مورد تأیید لیبرالیسم، سخن گفت و بیان کرد که چگونه مثلاً تسامح و تساهل که یکى از ارزشهاى مکتب لیبرالیسم مىباشد، در تفکر بشر ایجاد شد.
اکثر کتابهاى تاریخى اذعان دارند که نمی توان «بورژوازى» را از لیبرالیسم جدا نمود و یکى از عوامل مهم تکون لیبرالیسم را بورژوازى دانسته اند.
«انسان وابسته، به طبقه متوسط شهرنشین کمک کرد تا عصرى نوین را به وجود آورد، که پلى بود براى رسیدن به عصر جدید.»
«هارد کونل» نیز معتقد است که:
«از نظر جامعه شناسى-همزمان با زوال ملاّکان فئودال عمده- بورژوازى به صحنه قدرت قدم نهاد و بتدریج تولید کنندگان از وسائل تولیدشان جدا شدند و در نتیجه، کارمزدورى به عنوان عنصر تعیین کننده جامعه اقتصادى جدید، پا به عرصه حیات گذارد. از نظر سیاسى، دولت تازهاى شکل گرفت که حقوق واحد و فضاى اقتصادى وسیعترى پدید آورد و به این ترتیب، توسعه تجارت و پیشههاى مختلف را ممکن ساخت... لیبرالیسم مولود همین تحولات است.»
جان سالوین شاپیرو نیز مىگوید:
«لیبرالیسم در قرنهاى پانزدهم و شانزدهم هنگامى که نظام جدید زندگى، در کار کنار زدن نظام زمیندارى بود، در اروپاى غربى به وجود آمد.»
حتى در برخى نوشته ها، چنین به نظر مىرسد که لیبرال منطبق با بورژوا مىباشد؛ مثلاً در کتاب «درآمدى بر ایدئولوژیهاى سیاسى» آمده است:
«لیبرالها از امتیازات سیاسى و اقتصادى اشرافیت زمیندار و بىعدالتى نظام فئودالیستى ـ که در آن جایگاه اجتماعى بر مبناى «اصل و نسب» تعیین می شد ـ انتقاد کردند.»
مشخص است که مقصود از «لیبرالها»، «بورژواها» می باشند؛ چون تنها این گروه بر سر چنین موضوعى با اشراف درگیر بودند.
🔰با این بیان اولین کسانى که بحث آزادى را مطرح نمودند بورژواها بودند. آزادى مطرح شده از جانب آنها، در ابتدا آزادى اقتصادى بود و در پى آن نظامهاى سیاسى را نیز متحول نمودند. و به همین جهت اغلب یا تمام انقلابهاى سیاسى، انقلابهاى بورژوایى بود که نظام دولتى، اجتماعى و اقتصادى جدیدى را بنیان نهادند و بر آزادى عقد قرارداد، آزادى حرفه و پیشه، آزادى انتخاب محل سکونت و تضمین مالکیت خصوصى استوار بود.
روشن است که مقصود از این آزادیها، آزادیهاى فردى بود؛ چون بورژواها این آزادیها را در مقابل گروه و طبقه فئودال و اشراف مطرح می کردند و مجبور بودند در مقابل آنها بر فرد گرایى تأکید ورزند🔻
@cafe_andishe95
🕊تاریخی از لیبرالیسم🕊 بخش2
🔘با طرح این شعارها درباره آزادى که تماما هدفى اقتصادى را دنبال مىکرد، اولاً، نظام اقتصادى فئودالى بتدریج کنار رفت و در نهایت در سال 1789 میلادى نظام فئودالیته و امتیازات طبقاتى در انگلستان از میان برداشته شد.
ثانیا، به تدریج یکى از مهمترین ارزشهاى لیبرالیسم، یعنى نظام سرمایه دارى جایگزین آن گردید. در حقیقت می توان گفت اندیشه و مکتب لیبرالیسم برگرفته از فروپاشى فئودالیسم در اروپا و ایجاد یک جامعه مبتنى بر اقتصاد بازار یا کاپیتالیستى به جاى آن بود.»
البته پول و سرمایه در قرون وسطى نیز مطرح بود و از ارکان اقتصاد محسوب مىشد؛ اما دیدگاه لیبرالیستى، پول و سرمایه، با دیدگاه قرون وسطى کاملاً متفاوت بوده است؛ به عنوان مثال:
«قبل از قرن پانزدهم، اندوختن ثروت فى حد ذاته موجب حقانیت و مشروعیت اعمال نبود؛ بلکه اعمال بر اساس پارهاى اصول اخلاقى توجیه می گردید و هر اقدامى در جنبه هاى اقتصادى تحت الشعاع انگیزه هاى اخلاقى آن بود...
فرد باید،براى رستگارى در جهان باقى، در جهان فانى اعمال خود را با اصول معنوى منطبق سازد.
ثروت طلبى از نظر ذاتى معارض این هدف بود، فرد ثروتمند خود را متعلق به جامعه و امانتدار آن می دانست؛ اما با پیشرفت و توسعه سرمایه دارى این نظرات از میان رفت.
نظریه مالکیت جامعه جاى خود را به نظریه مالکیت فردى داد.
اعتقاد به وجود یک قدرت خدایى که ناظر به اعمال و رفتار باشد، جاى خود را به این نظر داد که هر عمل وقتى سود داشته باشد، مجاز و مشروع است. البته مقصود از سودجویى نفع جامعه نبود؛ بلکه دست یافتن به امیال و خواسته هاى فردى و خصوصى بود. نظرات جارى در قرون وسطى که فرد را به سادگى و قناعت وادار می ساخت، جاى خود را به یک اصل مترقى و پیشرفته! یعنى تولید نامحدود، واگذار کرد و الزاما جامعه اى ایجاد گردید که به سنتها توجه نداشت، و بدین ترتیب اندیشه و فلسفه جدید، لذت و رضایت را در این جهان وعده می کرد و حال آنکه دیدگاه قرون وسطى اجر و پاداش را به جهان دیگر محول می ساخت.»
چنین نظریاتى در مورد اقتصاد که از ناحیه «بورژواها» مطرح گردید، در ابتدا ناشناخته بود و تا اواخر قرن هیجدهم، مفهوم لیبرالیسم، در اقتصاد به درستى درک نمی شد؛ اما بتدریج رشد نمود و تثبیت شد.
به هر حال «بورژواها» با طرح آزادى اقتصادى، دو عنصر و مؤلفه اساسى را پایه گذارى کردند:
1ـ فردگرایى که منجر به سرمایه دارى شد.
2ـ جدا کردن اقتصاد از دین و اخلاق و تأسیس اصل سودمندى.
و به همین جهت در مباحث اخلاقى قرن هفدهم بر اصل سودمندى تأکید زیادى می شده است.
از متن م. مشکی
@cafe_andishe95
🔘با طرح این شعارها درباره آزادى که تماما هدفى اقتصادى را دنبال مىکرد، اولاً، نظام اقتصادى فئودالى بتدریج کنار رفت و در نهایت در سال 1789 میلادى نظام فئودالیته و امتیازات طبقاتى در انگلستان از میان برداشته شد.
ثانیا، به تدریج یکى از مهمترین ارزشهاى لیبرالیسم، یعنى نظام سرمایه دارى جایگزین آن گردید. در حقیقت می توان گفت اندیشه و مکتب لیبرالیسم برگرفته از فروپاشى فئودالیسم در اروپا و ایجاد یک جامعه مبتنى بر اقتصاد بازار یا کاپیتالیستى به جاى آن بود.»
البته پول و سرمایه در قرون وسطى نیز مطرح بود و از ارکان اقتصاد محسوب مىشد؛ اما دیدگاه لیبرالیستى، پول و سرمایه، با دیدگاه قرون وسطى کاملاً متفاوت بوده است؛ به عنوان مثال:
«قبل از قرن پانزدهم، اندوختن ثروت فى حد ذاته موجب حقانیت و مشروعیت اعمال نبود؛ بلکه اعمال بر اساس پارهاى اصول اخلاقى توجیه می گردید و هر اقدامى در جنبه هاى اقتصادى تحت الشعاع انگیزه هاى اخلاقى آن بود...
فرد باید،براى رستگارى در جهان باقى، در جهان فانى اعمال خود را با اصول معنوى منطبق سازد.
ثروت طلبى از نظر ذاتى معارض این هدف بود، فرد ثروتمند خود را متعلق به جامعه و امانتدار آن می دانست؛ اما با پیشرفت و توسعه سرمایه دارى این نظرات از میان رفت.
نظریه مالکیت جامعه جاى خود را به نظریه مالکیت فردى داد.
اعتقاد به وجود یک قدرت خدایى که ناظر به اعمال و رفتار باشد، جاى خود را به این نظر داد که هر عمل وقتى سود داشته باشد، مجاز و مشروع است. البته مقصود از سودجویى نفع جامعه نبود؛ بلکه دست یافتن به امیال و خواسته هاى فردى و خصوصى بود. نظرات جارى در قرون وسطى که فرد را به سادگى و قناعت وادار می ساخت، جاى خود را به یک اصل مترقى و پیشرفته! یعنى تولید نامحدود، واگذار کرد و الزاما جامعه اى ایجاد گردید که به سنتها توجه نداشت، و بدین ترتیب اندیشه و فلسفه جدید، لذت و رضایت را در این جهان وعده می کرد و حال آنکه دیدگاه قرون وسطى اجر و پاداش را به جهان دیگر محول می ساخت.»
چنین نظریاتى در مورد اقتصاد که از ناحیه «بورژواها» مطرح گردید، در ابتدا ناشناخته بود و تا اواخر قرن هیجدهم، مفهوم لیبرالیسم، در اقتصاد به درستى درک نمی شد؛ اما بتدریج رشد نمود و تثبیت شد.
به هر حال «بورژواها» با طرح آزادى اقتصادى، دو عنصر و مؤلفه اساسى را پایه گذارى کردند:
1ـ فردگرایى که منجر به سرمایه دارى شد.
2ـ جدا کردن اقتصاد از دین و اخلاق و تأسیس اصل سودمندى.
و به همین جهت در مباحث اخلاقى قرن هفدهم بر اصل سودمندى تأکید زیادى می شده است.
از متن م. مشکی
@cafe_andishe95
⚽️دمبا با، مهاجم 35 ساله سنگالی باشاک شهیر ترکیه که خود سیاه پوست است در خصوص اقدامات ظالمانه دولت چین به مسلمانان قوم اویغور در این کشور واکنش نشان داد:
جنبش "جان سیاهان ارزشمند است" وقتی قدرتمند تر شد که غیر سیاه پوستان و سایر نژادها به آن پیوستند. چه زمانی خواهیم دید که سایر مردم دنیا برای احقاق حق مسلمانان برخیزند؟ می دانم فوتبالیست هایی هستند که برای عدالت می جنگند و فرقی ندارد که دین آن ها اسلام، مسیحیت، آیین بودایی یا هر اعتقاد دیگری باشد. بازیکنان فوتبال تحت فشار هستند تا درباره ظلمی که به مسلمانان اویغور چین می شود، صحبتی نکنند. اگر در جنبش "جان سیاهان ارزشمند است" ریسک ضرر مالی وجود داشت، هرگز این جنبش شکل نمی گرفت. باشگاه آرسنال از جنبش حمایت از سیاه پوستان حمایت کرد اما در خصوص تحت فشار قرار گرفتن اویغورها سکوت کرد زیرا فشار و تاثیر اقتصادی منفی در این خصوص وجود داشت. وقتی پای منافع مالی در میان باشد، انسان ها چشم هایشان را به روی عدالت می بندند. پول ارزش بیشتری نسبت به ارزش های حقیقی زندگی پیدا کرده است. من فکر می کنم باشگاه ها، بازیکنان خود را تحت فشار می گذارند تا در خصوص ظلم به اویغورهای چین حرفی نزنند اما وقتی این ناعدالتی را با چشمان خود می بینید، چطور ممکن است حرفی نزنید؟
#کمونیسم
#توتالیتاریسم
#نفی_تساهل_مذهبی
📍شایان ذکر است هیچ جنبش جهانی برای مقابله با توحش رسمی حزب کمونیسم چین در مورد مسلمانان این کشور شکل نگرفته و جریان با سکوت مواجه شده!
چند دولت غربی از جمله آمریکا و آلمان بارها به این قضیه اعتراض کرده اند.
@cafe_andishe95
جنبش "جان سیاهان ارزشمند است" وقتی قدرتمند تر شد که غیر سیاه پوستان و سایر نژادها به آن پیوستند. چه زمانی خواهیم دید که سایر مردم دنیا برای احقاق حق مسلمانان برخیزند؟ می دانم فوتبالیست هایی هستند که برای عدالت می جنگند و فرقی ندارد که دین آن ها اسلام، مسیحیت، آیین بودایی یا هر اعتقاد دیگری باشد. بازیکنان فوتبال تحت فشار هستند تا درباره ظلمی که به مسلمانان اویغور چین می شود، صحبتی نکنند. اگر در جنبش "جان سیاهان ارزشمند است" ریسک ضرر مالی وجود داشت، هرگز این جنبش شکل نمی گرفت. باشگاه آرسنال از جنبش حمایت از سیاه پوستان حمایت کرد اما در خصوص تحت فشار قرار گرفتن اویغورها سکوت کرد زیرا فشار و تاثیر اقتصادی منفی در این خصوص وجود داشت. وقتی پای منافع مالی در میان باشد، انسان ها چشم هایشان را به روی عدالت می بندند. پول ارزش بیشتری نسبت به ارزش های حقیقی زندگی پیدا کرده است. من فکر می کنم باشگاه ها، بازیکنان خود را تحت فشار می گذارند تا در خصوص ظلم به اویغورهای چین حرفی نزنند اما وقتی این ناعدالتی را با چشمان خود می بینید، چطور ممکن است حرفی نزنید؟
#کمونیسم
#توتالیتاریسم
#نفی_تساهل_مذهبی
📍شایان ذکر است هیچ جنبش جهانی برای مقابله با توحش رسمی حزب کمونیسم چین در مورد مسلمانان این کشور شکل نگرفته و جریان با سکوت مواجه شده!
چند دولت غربی از جمله آمریکا و آلمان بارها به این قضیه اعتراض کرده اند.
@cafe_andishe95
👍1
🗽ما این حقایق را بدیهی میدانیم که همهٔ انسانها برابر آفریده شده اند، که خالق آنها به ایشان حقوقی مسلّم و غیرقابل واگذاری ارزانی داشته، که زندگی، آزادی و جستجوی خوشبختی از جملهٔ این حقوق است.
هرگاه هر شکلی از حکومت، نابود کنندهٔ این اهداف باشد، این حق مردم است که این حکومت را عوض کنند یا نابود کنند.
🇺🇸توماس جفرسون، از پدران بنیانگذار لیبرال دموکراسی ایالات متحده آمریکا
@cafe_andishe95
هرگاه هر شکلی از حکومت، نابود کنندهٔ این اهداف باشد، این حق مردم است که این حکومت را عوض کنند یا نابود کنند.
🇺🇸توماس جفرسون، از پدران بنیانگذار لیبرال دموکراسی ایالات متحده آمریکا
@cafe_andishe95
🔰چرا سوسیالیسم محکوم به شکست است؟🔰بخش1
📍استیون هورویتز، استاد اقتصاد دانشگاه سنت لاورنس در کنتون نیویورک و محقق ارشد موسسه مرکتوس آرلینگتون ویرجینیا است. او مولف دو کتاب است: «پایههای خرد و اقتصاد کلان: یک دیدگاه اتریشی» و «تکامل پولی، بانکداری آزاد و نظم اقتصادی. وی همچنین آثار زیادی را در باب اقتصاد مکتب اتریشی، اقتصاد سیاسیهایک، تئوری و تاریخ پولی نگاشته است. کارهای او در نشریههای حرفهای چون History of Political Economy، Southern Economic Journal و The Cambridge Journal of Economics چاپ شدهاند. او PhD خود را در رشته اقتصاد از دانشگاه جورج میسون و مدرک کارشناسیاش در اقتصاد و فلسفه را از دانشگاه میشیگان دریافت کرده است.
در حالی که اقتصاد دولتهای غربی از بدترین کسادی بعد از رکود بزرگ رنج میبرد، بسیاری از مشاهدهکنندگان سوالی را مطرح میکنند که ۷۵ سال پیش در مقابل رکود بزرگ نیز مطرح شد: شاید زمان مرگ سرمایهداری رسیده است و ما باید به دنبال جایگزینهای دیگر مانند سوسیالیسم باشیم. در برخی از مقالات قبلی ام، من نشان دادهام که چرا نباید وضعیت فعلی را سرمایهداری نامید و مخصوصا اینکه چرا نباید کسادی حاضر را به پای سرمایهداری گذاشت؛ چرا که با وجود دخالتهای بیحد و مرز دولتها این وضعیت بسیار دور از چیزی است که ما سرمایهداری مینامیم. در این مقاله، من اوضاع را از منظر دیگری بررسی خواهم کرد: اینکه چرا باید از وسوسه سوسیالیسم دوری کنیم. به طور خلاصه، سوسیالیسم چیزی است که نه در تئوری و نه در عمل، کارآ نیست. سوسیالیسم شکست میخورد؛ چرا که انسان جایزالخطا باید از حد و مرز دانش و توانایی خود آگاه باشد. اقتصادها به قدری پیچیدهاند که هیچ کنترل مرکزی قادر به مهار و در بر گرفتن آنها نیست، بلکه تنها در سایه هماهنگی نامتمرکز ایجاد شده توسط بازارها است که اقتصاد میتواند به خوبی عمل کند.
🔎اجازه دهید از اینجا شروع کنیم که اصلا سوسیالیسم چیست؟ به لحاظ تاریخی سوسیالیسم به معنای مالکیت عمومی ابزارهای تولید است. سوسیالیسم کلاسیک به دنبال این بود که «مردم» مالک سرمایه شده و بازارها و تولید برای مبادله با برنامهریزی اقتصادی و تولید برای مصرف جایگزین شوند. به جای اینکه مالکان خصوصی سرمایه به استثمار کار و هدر دادن منابع بپردازند، مالکیت عمومی این امکان را به «مردم» خواهد داد که چه چیز، چگونه تولید شود و بدین ترتیب بهرهوری و ثروت بیشتری عاید ایشان گردد. هنگامی که دولتها بازارها را با در اختیار گرفتن صنایع از بین بردند با مشکلات اساسی مواجه شدند، از جمله اینکه چه چیزی چگونه باید تولید میشد؟ این مشکل که چه چیزی باید تولید شود بزرگترین مشکل بود. فرض کنید دولت بازار کفش را از بین ببرد و آنها را مجانی در اختیار شهروندان قرار دهد. در این صورت دولت چگونه باید بفهمد که مردم چه نوع کفشی میخواهند؟ چه مدلی؟ چه رنگی؟ چه اندازهای؟ با استناد به دیگر صنایعی که دولت در اختیار گرفته (مانند آموزش) به این نتیجه میرسیم که دولت به تولید انواع محدودی کفش خواهد پرداخت که همگی شکل و شمایلی یکسان خواهند داشت، بدون اینکه توجهی به خواستههای مصرفکنندگان شود؛ چرا که دولت بیشتر به انگیزههای سیاسی توجه خواهد کرد تا خواستههای مصرفکنندگان. در بازار واقعی کفش که امروزه وجود دارد، رقابت، قیمتها، سودها و زیانها اطلاعات لازم را برای تولید نوع، رنگ و اندازه کفشهایی که مصرفکنندگان خواهان آنها هستند در اختیار تولیدکنندگان میگذارد، به طوری که انواع متنوعی از کفش با اندازه، رنگ و اشکال مختلف تولید میشوند.
آیا دولت هیچگاه میتوانست بفهمد که روزی مردم تمایل به خرید کفشهای دوخته شده از پوست کرکدیل خواهند داشت؟ و اگر میتوانست بفهمد چگونه روزی میتوانست عدم تمایل مردم به خرید آنها را – همچنان که اتفاق افتاد – بفهمد و دست از تولید آنها بردارد؟
@cafe_andishe95
📍استیون هورویتز، استاد اقتصاد دانشگاه سنت لاورنس در کنتون نیویورک و محقق ارشد موسسه مرکتوس آرلینگتون ویرجینیا است. او مولف دو کتاب است: «پایههای خرد و اقتصاد کلان: یک دیدگاه اتریشی» و «تکامل پولی، بانکداری آزاد و نظم اقتصادی. وی همچنین آثار زیادی را در باب اقتصاد مکتب اتریشی، اقتصاد سیاسیهایک، تئوری و تاریخ پولی نگاشته است. کارهای او در نشریههای حرفهای چون History of Political Economy، Southern Economic Journal و The Cambridge Journal of Economics چاپ شدهاند. او PhD خود را در رشته اقتصاد از دانشگاه جورج میسون و مدرک کارشناسیاش در اقتصاد و فلسفه را از دانشگاه میشیگان دریافت کرده است.
در حالی که اقتصاد دولتهای غربی از بدترین کسادی بعد از رکود بزرگ رنج میبرد، بسیاری از مشاهدهکنندگان سوالی را مطرح میکنند که ۷۵ سال پیش در مقابل رکود بزرگ نیز مطرح شد: شاید زمان مرگ سرمایهداری رسیده است و ما باید به دنبال جایگزینهای دیگر مانند سوسیالیسم باشیم. در برخی از مقالات قبلی ام، من نشان دادهام که چرا نباید وضعیت فعلی را سرمایهداری نامید و مخصوصا اینکه چرا نباید کسادی حاضر را به پای سرمایهداری گذاشت؛ چرا که با وجود دخالتهای بیحد و مرز دولتها این وضعیت بسیار دور از چیزی است که ما سرمایهداری مینامیم. در این مقاله، من اوضاع را از منظر دیگری بررسی خواهم کرد: اینکه چرا باید از وسوسه سوسیالیسم دوری کنیم. به طور خلاصه، سوسیالیسم چیزی است که نه در تئوری و نه در عمل، کارآ نیست. سوسیالیسم شکست میخورد؛ چرا که انسان جایزالخطا باید از حد و مرز دانش و توانایی خود آگاه باشد. اقتصادها به قدری پیچیدهاند که هیچ کنترل مرکزی قادر به مهار و در بر گرفتن آنها نیست، بلکه تنها در سایه هماهنگی نامتمرکز ایجاد شده توسط بازارها است که اقتصاد میتواند به خوبی عمل کند.
🔎اجازه دهید از اینجا شروع کنیم که اصلا سوسیالیسم چیست؟ به لحاظ تاریخی سوسیالیسم به معنای مالکیت عمومی ابزارهای تولید است. سوسیالیسم کلاسیک به دنبال این بود که «مردم» مالک سرمایه شده و بازارها و تولید برای مبادله با برنامهریزی اقتصادی و تولید برای مصرف جایگزین شوند. به جای اینکه مالکان خصوصی سرمایه به استثمار کار و هدر دادن منابع بپردازند، مالکیت عمومی این امکان را به «مردم» خواهد داد که چه چیز، چگونه تولید شود و بدین ترتیب بهرهوری و ثروت بیشتری عاید ایشان گردد. هنگامی که دولتها بازارها را با در اختیار گرفتن صنایع از بین بردند با مشکلات اساسی مواجه شدند، از جمله اینکه چه چیزی چگونه باید تولید میشد؟ این مشکل که چه چیزی باید تولید شود بزرگترین مشکل بود. فرض کنید دولت بازار کفش را از بین ببرد و آنها را مجانی در اختیار شهروندان قرار دهد. در این صورت دولت چگونه باید بفهمد که مردم چه نوع کفشی میخواهند؟ چه مدلی؟ چه رنگی؟ چه اندازهای؟ با استناد به دیگر صنایعی که دولت در اختیار گرفته (مانند آموزش) به این نتیجه میرسیم که دولت به تولید انواع محدودی کفش خواهد پرداخت که همگی شکل و شمایلی یکسان خواهند داشت، بدون اینکه توجهی به خواستههای مصرفکنندگان شود؛ چرا که دولت بیشتر به انگیزههای سیاسی توجه خواهد کرد تا خواستههای مصرفکنندگان. در بازار واقعی کفش که امروزه وجود دارد، رقابت، قیمتها، سودها و زیانها اطلاعات لازم را برای تولید نوع، رنگ و اندازه کفشهایی که مصرفکنندگان خواهان آنها هستند در اختیار تولیدکنندگان میگذارد، به طوری که انواع متنوعی از کفش با اندازه، رنگ و اشکال مختلف تولید میشوند.
آیا دولت هیچگاه میتوانست بفهمد که روزی مردم تمایل به خرید کفشهای دوخته شده از پوست کرکدیل خواهند داشت؟ و اگر میتوانست بفهمد چگونه روزی میتوانست عدم تمایل مردم به خرید آنها را – همچنان که اتفاق افتاد – بفهمد و دست از تولید آنها بردارد؟
@cafe_andishe95
🔰چرا سوسیالیسم محکوم به شکست است؟🔰بخش2
ولی حتی مشکل «چگونگی» تولید بسیار بنیادیتر از مشکل تولید «چه چیز» است. به عنوان مثالی دیگر: فرض کنید که یک دولت سوسیالیست میداند که باید پلی را بر روی یک رودخانه احداث کند (فرض کنیم که این دولت مشکل «چه چیز» را حل کرده است). آنها این پل را باید از چه چیزی بسازند؟ آجر، چوب، فولاد یا پلاتین؟ فرض کنید هر چهار مورد فوق از لحاظ تکنولوژیک امکانپذیر باشد: کدام یک از این چهار روش، بهرهورترین استفاده از منابع را ایجاب میکند؟ به نظر من در غیاب قیمتهای بازار هیچ راهی برای فهمیدن این مساله وجود ندارد. ما میدانیم که استفاده از پلاتین برای ساختن پل حماقت است؛ چرا که از «قیمت» آن در بازار آگاهیم و میدانیم که پلاتین استفادههای خیلی بهتری در ابعاد کوچکتر دارد. آنتروپرنرها در اقتصاد سرمایهداری میتوانند با استفاده از قیمتهای بازار تخمینی از هزینههای تولید داشته باشند و با استفاده از سودها و زیانها تصمیم بگیرند که چه چیزی را چگونه تولید کنند. بازارها این امکان را به ما میدهند تا بهرهورترین روشها از لحاظ اقتصادی را از میان انتخابهای ممکن (از لحاظ تکنولوژیک) برای تولید کالاها اتخاذ کنیم.
مشکلی که سوسیالیستها هیچ گاه نتوانستند با آن کنار آیند این بود که کالاهای اولیه، یا سرمایه، نه یک مورد و نه بینهایت استفاده دارند. کالاهای سرمایهای فردی تنها در چند مورد خاص استفاده دارند و چالش بنیادی بهرهوری اقتصادی و تولید ثروت در این است که عقلاییترین استفاده برای آنها را کشف کند. در یک اقتصاد بازار، که مالکیت خصوصی وجود دارد و این کالاها میتوانند در بازار مبادله شوند، قیمتها به وجود میآیند و این امکان را فراهم میآورند که ارزش اقتصادی کالاها را بتوان مقایسه کرد و سود و زیان را محاسبه نمود. وقتی ما به خرید و فروش میپردازیم، در ضمن مبادله دانش خود در مورد این کالاها را نیز با ارزشگذاری که بر روی آنها انجام میدهیم در اختیار دیگران میگذاریم تا با مشاهده تغییرات قیمتها از ارزش کالاها مطلع گردند. این مساله مخصوصا برای ابزارهای تولید و سرمایه درست است.
وقتی دولتها رقابت را با ملی کردن یا مردمی کردن صنایع از بین میبرند، در ضمن این کار امکان کشف راههای جدیدتر و بهتر انجام امور را نیز از بین میبرند. فقط کافی است فکر کنیم که چگونه دانش نامه Wikipedia از جمع شدن
ذره ذره دانش نامتمرکز افراد با میلیونها کاربر و میلیونها ویراستار بدون داشتن یک برنامهریزی متمرکز به وجود آمده است تا بفهمیم چرا برنامهریزی متمرکز در سیستمهای پیچیده با بار زیاد اطلاعات مانند اقتصاد شکست میخورد.
هیچ فرد یا گروهی نمیتوانست ویکی پدیا را به وجود آورد یا آن را اینگونه به روز (آنچنان که امروز است) نگاه دارد. بازارها، مانند اینترنت، اکوسیستمهای دانش اند که بر پایه رقابت شکل گرفته و رونق مییابند. بدون رقابت هیچگاه نمیتوانیم بفهمیم که مردم چه میخواهند و این کالاها چگونه باید تولید شوند.
@cafe_andishe95
ولی حتی مشکل «چگونگی» تولید بسیار بنیادیتر از مشکل تولید «چه چیز» است. به عنوان مثالی دیگر: فرض کنید که یک دولت سوسیالیست میداند که باید پلی را بر روی یک رودخانه احداث کند (فرض کنیم که این دولت مشکل «چه چیز» را حل کرده است). آنها این پل را باید از چه چیزی بسازند؟ آجر، چوب، فولاد یا پلاتین؟ فرض کنید هر چهار مورد فوق از لحاظ تکنولوژیک امکانپذیر باشد: کدام یک از این چهار روش، بهرهورترین استفاده از منابع را ایجاب میکند؟ به نظر من در غیاب قیمتهای بازار هیچ راهی برای فهمیدن این مساله وجود ندارد. ما میدانیم که استفاده از پلاتین برای ساختن پل حماقت است؛ چرا که از «قیمت» آن در بازار آگاهیم و میدانیم که پلاتین استفادههای خیلی بهتری در ابعاد کوچکتر دارد. آنتروپرنرها در اقتصاد سرمایهداری میتوانند با استفاده از قیمتهای بازار تخمینی از هزینههای تولید داشته باشند و با استفاده از سودها و زیانها تصمیم بگیرند که چه چیزی را چگونه تولید کنند. بازارها این امکان را به ما میدهند تا بهرهورترین روشها از لحاظ اقتصادی را از میان انتخابهای ممکن (از لحاظ تکنولوژیک) برای تولید کالاها اتخاذ کنیم.
مشکلی که سوسیالیستها هیچ گاه نتوانستند با آن کنار آیند این بود که کالاهای اولیه، یا سرمایه، نه یک مورد و نه بینهایت استفاده دارند. کالاهای سرمایهای فردی تنها در چند مورد خاص استفاده دارند و چالش بنیادی بهرهوری اقتصادی و تولید ثروت در این است که عقلاییترین استفاده برای آنها را کشف کند. در یک اقتصاد بازار، که مالکیت خصوصی وجود دارد و این کالاها میتوانند در بازار مبادله شوند، قیمتها به وجود میآیند و این امکان را فراهم میآورند که ارزش اقتصادی کالاها را بتوان مقایسه کرد و سود و زیان را محاسبه نمود. وقتی ما به خرید و فروش میپردازیم، در ضمن مبادله دانش خود در مورد این کالاها را نیز با ارزشگذاری که بر روی آنها انجام میدهیم در اختیار دیگران میگذاریم تا با مشاهده تغییرات قیمتها از ارزش کالاها مطلع گردند. این مساله مخصوصا برای ابزارهای تولید و سرمایه درست است.
وقتی دولتها رقابت را با ملی کردن یا مردمی کردن صنایع از بین میبرند، در ضمن این کار امکان کشف راههای جدیدتر و بهتر انجام امور را نیز از بین میبرند. فقط کافی است فکر کنیم که چگونه دانش نامه Wikipedia از جمع شدن
ذره ذره دانش نامتمرکز افراد با میلیونها کاربر و میلیونها ویراستار بدون داشتن یک برنامهریزی متمرکز به وجود آمده است تا بفهمیم چرا برنامهریزی متمرکز در سیستمهای پیچیده با بار زیاد اطلاعات مانند اقتصاد شکست میخورد.
هیچ فرد یا گروهی نمیتوانست ویکی پدیا را به وجود آورد یا آن را اینگونه به روز (آنچنان که امروز است) نگاه دارد. بازارها، مانند اینترنت، اکوسیستمهای دانش اند که بر پایه رقابت شکل گرفته و رونق مییابند. بدون رقابت هیچگاه نمیتوانیم بفهمیم که مردم چه میخواهند و این کالاها چگونه باید تولید شوند.
@cafe_andishe95
🔰چرا سوسیالیسم محکوم به شکست است؟🔰بخش3
📍باید دقت کنیم که شکست سوسیالیسم هیچ ربطی به بدذاتی یا حماقت عاملان قدرت ندارد. حتی اگر باهوشترین و خیرخواهترین افراد هم در راس قدرت باشند، باز هم با ماموریتی روبهرو خواهند بود بسیار فراتر از حدود توانایی آنها است. مساله به این سادگی است که آنها هیچ گاه قادر به جمعآوری اطلاعات لازم برای داشتن عملکردی بهتر از بازار نخواهند بود. این یک محدودیت ساختاری انسان است. البته چیزی هم که در تاریخ اتفاق افتاد این بود که تلاشها برای پیادهسازی سوسیالیسم با این محدودیتها روبهرو شد. هنگامی که آنها از جوانب اقتصادی شکست خوردند، عاملان قدرت به جای قبول شکست، به توزیع منابع به روشی که خود بیشتر میپسندیدند پرداختند. قدرت ثروتمند ساختن خود و اطرافیان کمکم دیگر قابل مهار کردن نبود. این چیزی است که برنده جایزه نوبل اقتصادی، اف. ای.هایک آن را «بدترین در بالاترین رتبه» مینامد. سوسیالیسم به خاطر بدذاتی افراد شکست نمیخورد، بلکه وقتی شکست خورد برای افراد بدذات مسیری سهل برای سوءاستفاده از قدرتی که سوسیالیسم برای نیات خیر در اختیار آنها گذاشته، فراهم میشود. این همان راهی است که ما را از مارکس به استالین میرساند. سوسیالیسم، همانگونه که هایک میگوید، یک خطای عقلی است. ریشه این خطا در برداشتی اشتباه از نحوه کارکرد اقتصاد و محدودیتهای دانش انسان نهفته است. همزمان با اینکه کسادی اخیر باعث شده که دولت آمریکا و دیگر دولتها نقشی پررنگتر در صنایع اتومبیل، مالی و شاید درمانی بر عهده گیرند، شایسته است این نکته را درک کنیم که سرانجام مردمی کردن و ملی کردن صنایع، سرانجامی خوشایند نیست. این کار با از بین بردن تدریجی رقابت، ما را از انتخابهای متنوع، بهرهوری بیشتر و قیمتهای کمتر محروم میکند، همچنین باعث انتقال قدرت عظیمی به دست افرادی میگردد که بهرغم تصور خودشان قادر به استفاده درست از آن نخواهند بود. اشتباه در درک مشکلات سوسیالیسم، ریسک بزرگی را برای آزاد و رفاه خودمان و نسلهای آینده به وجود خواهد آورد.
@cafe_andishe95
📍باید دقت کنیم که شکست سوسیالیسم هیچ ربطی به بدذاتی یا حماقت عاملان قدرت ندارد. حتی اگر باهوشترین و خیرخواهترین افراد هم در راس قدرت باشند، باز هم با ماموریتی روبهرو خواهند بود بسیار فراتر از حدود توانایی آنها است. مساله به این سادگی است که آنها هیچ گاه قادر به جمعآوری اطلاعات لازم برای داشتن عملکردی بهتر از بازار نخواهند بود. این یک محدودیت ساختاری انسان است. البته چیزی هم که در تاریخ اتفاق افتاد این بود که تلاشها برای پیادهسازی سوسیالیسم با این محدودیتها روبهرو شد. هنگامی که آنها از جوانب اقتصادی شکست خوردند، عاملان قدرت به جای قبول شکست، به توزیع منابع به روشی که خود بیشتر میپسندیدند پرداختند. قدرت ثروتمند ساختن خود و اطرافیان کمکم دیگر قابل مهار کردن نبود. این چیزی است که برنده جایزه نوبل اقتصادی، اف. ای.هایک آن را «بدترین در بالاترین رتبه» مینامد. سوسیالیسم به خاطر بدذاتی افراد شکست نمیخورد، بلکه وقتی شکست خورد برای افراد بدذات مسیری سهل برای سوءاستفاده از قدرتی که سوسیالیسم برای نیات خیر در اختیار آنها گذاشته، فراهم میشود. این همان راهی است که ما را از مارکس به استالین میرساند. سوسیالیسم، همانگونه که هایک میگوید، یک خطای عقلی است. ریشه این خطا در برداشتی اشتباه از نحوه کارکرد اقتصاد و محدودیتهای دانش انسان نهفته است. همزمان با اینکه کسادی اخیر باعث شده که دولت آمریکا و دیگر دولتها نقشی پررنگتر در صنایع اتومبیل، مالی و شاید درمانی بر عهده گیرند، شایسته است این نکته را درک کنیم که سرانجام مردمی کردن و ملی کردن صنایع، سرانجامی خوشایند نیست. این کار با از بین بردن تدریجی رقابت، ما را از انتخابهای متنوع، بهرهوری بیشتر و قیمتهای کمتر محروم میکند، همچنین باعث انتقال قدرت عظیمی به دست افرادی میگردد که بهرغم تصور خودشان قادر به استفاده درست از آن نخواهند بود. اشتباه در درک مشکلات سوسیالیسم، ریسک بزرگی را برای آزاد و رفاه خودمان و نسلهای آینده به وجود خواهد آورد.
@cafe_andishe95
Forwarded from ناگفتههای تاریخ معاصر ایران-ناتاما
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#حجت_کلاشی خطاب به مصدقی ها:
🔻#مصدق نخست وزیر #مشروطه و نخست وزیر #محمدرضا_شاه پهلوی ست.
🔻مصدق در چارچوب مشروطه قابل بررسی است.
🔻نمیتوان در دفاع از نخست وزیر مشروطه، مشروطه را از بین برد!
@na_ta_ma
🔻#مصدق نخست وزیر #مشروطه و نخست وزیر #محمدرضا_شاه پهلوی ست.
🔻مصدق در چارچوب مشروطه قابل بررسی است.
🔻نمیتوان در دفاع از نخست وزیر مشروطه، مشروطه را از بین برد!
@na_ta_ma
👎3❤1👍1
پاسخ #حجت_کلاشی به محسن میلانی از چاپلوسان صادر شده ی رژیم و مریدان مصدق السلطنه:
در کارگاه انقلاب و با گزاره های کذب ،روایتی از 28 امرداد ساختید و ساختند که به انقلاب برسند و برسید.
با شالوده شکنی از این روایت انقلابی و افسانه و اسطوره مصدق،روایت تاریخی از عزل قانونی یک نخست وزیر باقی می ماند:
مصدق نخست وزیری بود که قانونی عزل شد.
@cafe_andishe95
در کارگاه انقلاب و با گزاره های کذب ،روایتی از 28 امرداد ساختید و ساختند که به انقلاب برسند و برسید.
با شالوده شکنی از این روایت انقلابی و افسانه و اسطوره مصدق،روایت تاریخی از عزل قانونی یک نخست وزیر باقی می ماند:
مصدق نخست وزیری بود که قانونی عزل شد.
@cafe_andishe95
👎3👏1
🚩حکومت استالین به آنا آخماتوا، شاعر سرشناس روسی، لقب "پناهنده داخلی" داد.
حکومتهای تمامیتخواه با شهروندان ناراضیاش چنین میکنند؛ یا باید از کشور بگریزند و به یک تبعید ِ خودخواسته تن بدهند و یا بمانند و سکوت اختیار کنند به داخل خود پناهنده بشوند. اندک انسانهایی هم که بر ترس و رنج غلبه میکنند راهی زندان میشوند و یا جانشان را از دست میدهند. آنچه میماند کسانی هستند که باید مجیز ارباب قدرت را بگویند تا سهمی از سفرهی غنایم و تاراج به آنها برسد.
"النا بونر" همسر ِ "آندره ساخاروف"، فیزیکدان اهل شوروی که در سال ۱۹۷۵ برنده جایزه صلح نوبل هم شد، کتابی دارد که از دوران تبعید ساخاروف و زندگیشان نوشته است. نام این کتاب "تنها با یکدیگر" است که داستانهای تکاندهنده از سالهای تبعید به شهر "گورکی" است. "گورکی" شهری است در ۴۰۰ کیلومتری مسکو. ساخاروف به مدت ده سال به این شهر تبعید شد و در نهایت در دسامبر ۱۹۸۶ آزاد شد.
نام کتاب النا بونر -Alone Together- در واقع حکایت ِ کاری است که نظامهای تمامیتخواه با منتقدان خود میکند؛
"باهمان تنهایان". این حکومتها شهروندان را به تودههای بیشکل و دور از هم تبدیل میکنند تا در این پراکندگی راحتتر سرکوبشان کند.
از قضا در عنوان فرعی کتاب النا بونر، اصطلاح "تبعید به درون" هم آمده است.
فاصلهانداختن بین تبعیدیان ِ در درون و بیرون یکی دیگر از کارهایی است که چنین حکومتهایی انجام میدهند. عنوان "کنار گودنشین" یا "خارجنشین بیدرد"، ابداع این نوع حکومتها است.
به قول شفیعی کدکنی:
دشوارترین شکنجه این بود که ما
یک یک به درون ِ خویش تبعید شدیم
بهزاد مهرانی
@cafe_andishe95
حکومتهای تمامیتخواه با شهروندان ناراضیاش چنین میکنند؛ یا باید از کشور بگریزند و به یک تبعید ِ خودخواسته تن بدهند و یا بمانند و سکوت اختیار کنند به داخل خود پناهنده بشوند. اندک انسانهایی هم که بر ترس و رنج غلبه میکنند راهی زندان میشوند و یا جانشان را از دست میدهند. آنچه میماند کسانی هستند که باید مجیز ارباب قدرت را بگویند تا سهمی از سفرهی غنایم و تاراج به آنها برسد.
"النا بونر" همسر ِ "آندره ساخاروف"، فیزیکدان اهل شوروی که در سال ۱۹۷۵ برنده جایزه صلح نوبل هم شد، کتابی دارد که از دوران تبعید ساخاروف و زندگیشان نوشته است. نام این کتاب "تنها با یکدیگر" است که داستانهای تکاندهنده از سالهای تبعید به شهر "گورکی" است. "گورکی" شهری است در ۴۰۰ کیلومتری مسکو. ساخاروف به مدت ده سال به این شهر تبعید شد و در نهایت در دسامبر ۱۹۸۶ آزاد شد.
نام کتاب النا بونر -Alone Together- در واقع حکایت ِ کاری است که نظامهای تمامیتخواه با منتقدان خود میکند؛
"باهمان تنهایان". این حکومتها شهروندان را به تودههای بیشکل و دور از هم تبدیل میکنند تا در این پراکندگی راحتتر سرکوبشان کند.
از قضا در عنوان فرعی کتاب النا بونر، اصطلاح "تبعید به درون" هم آمده است.
فاصلهانداختن بین تبعیدیان ِ در درون و بیرون یکی دیگر از کارهایی است که چنین حکومتهایی انجام میدهند. عنوان "کنار گودنشین" یا "خارجنشین بیدرد"، ابداع این نوع حکومتها است.
به قول شفیعی کدکنی:
دشوارترین شکنجه این بود که ما
یک یک به درون ِ خویش تبعید شدیم
بهزاد مهرانی
@cafe_andishe95
⚜️مصدق؛ پوپولیست، شومن، لمپن پرور، دولتگرا و سوسیالیست، ناسیونالیست رمانتیک، کودتاچی، احمق (یا خائن) و تروریست بود
◀️کودتاچی
🖋در این مورد به این نقل قول از دکتر محسن برهانی اکتفا میکنم چون از نظر راقم این سطور، مشروعیت و محق بودن تنها حاصل مالکیت است و شرایط جهانشمول حصول مالکیت نیز مشخص است درواقع باید از زمین سفت مالکیت فرد بر بدنش آغاز نمود تا مالکان مشروع املاک مشاع نیز مشخص گردند. چنانکه اوپنهایمر و روتبارد شرح میدهند دولت در پهنه های وسیعی همچون ایران تنها حاصل فتح و تجاوز است و لذا توفیر چندانی در نامشروع بودن احمدشاه و رضاشاه یا محمدرضا و مصدق نیست. اما اگر در یک نگاه متوهمانه، دولت را بنگاهی ببینیم که همه مردم سهامدارانش هستند و این بنگاه با رضایت تک تک آحاد مردم، انحصار کاربرد زور و تامین خدماتی چون امنیت و داوری را بدست آورده، آنگاه این شرکت سهامی، اساسنامه ای به نام "قانون اساسی" دارد و در ماجرای ٢٨ مرداد آن کسی که برخلاف این اساسنامه مرتکب بی قانونی شده و مستوجب کودتاچی خوانده شدن است مصدق است که خود را دکتر حقوق میخواند!
🖋درواقع مطابق با قانون اساسی مشروطه، شاه اختیار نصب و عزل نخستوزیران را دارا بوده و این اختیار بارها از اواخر عصر قاجار له یا علیه نخستوزیران بکار رفته بوده. تنها بعدها قیدی اضافه و اعمال این اختیار به «رأی تمایل» مجلس منوط شد. در حادثهٔ مورد بحث، شاه زمانی از اختیار حقوقی خود هوشمندانه استفاده کرد که مجلس هفدهم (که انتخاباتش توسط خود مصدق برگزار شده بود!) بنا به حکم خود مصدق منحل شده بود تا مقدمات برگزاری یک همهپرسی فراهم شود. تحت این شرایط، شرط «رأی تمایل» مجلس برای اعمال اختیار شاه، به اصطلاح منطقیون سالبه به انتفاء موضوع بوده چرا که مجلسی برای ابراز عقیده وجود نداشته
◀️خیانت یا حماقت یک شومن؟
🌐چنانکه پیروز مجتهدزاده شرح میدهد با نگاهی به قراردادها میتوان دریافت که سهم ١٦درصدی ایران تنها محدود به داخل کشور نبوده و شامل ٥٩شرکت تابعه که شرکت مادر (نفت ایران و انگلیس) در سراسر جهان تاسیس کرده بود نیز میشده. حتی امتیازنامههای مربوط به شرکتهای نفتی تاسیس شده در ٤ کشور عمده نفتی عربی (عراق، کویت، لیبی و قطر) سهم ١٦درصدی ایران از درآمد نفتی آن شرکتها را تاکید داشت
🌐ارزش داراییهای آن روز شرکت در دنیا نزدیک به ده برابر دارایی داخل ایران بود اما مصدق علیرغم توصیه مشاوران و کارشناسان وقت، بجای مطالبه سهم قراردادی بر حق و غیر قابل خدشه ایران از کل مایملک شرکت مزبور، در مذاکرات فیمابین و مراجع ذیربط بین المللی، با ملی کردن یکجانبه و قهری و بدون مذاکره اموال شرکت در داخل ایران عملا به خواست بریتانیا صحه گذاشت و برای همیشه از طرح ادعای قانونی در این باره صرفنظر کرد ضمن اینکه بنابه مقررات بین المللی ملزم به پرداخت غرامت سنگین از درآمد داخلی شد
🌐 استدلال مصدق و پیروانش این بحث حیرت انگیز بوده که "چون انگلیس این حقوق و سهام ایران را منکر شده بود، دیگر کاری نمیشد کرد" در حالیکه همین انکار حقوق ایران در صنعت نفت انگو- پرشین توسط بریتانیا و عدم پرداخت مالیاتها و سهام ایران انگیزه اصلی اعتراضات ایران بود و نهضت ملی کردن برای احقاق این حقوق بوجود آمده بود
🌐ملی کردن نفت برای منافع ملی ایران جز شکستی دلخراش نبود اما برای شخص مصدق این ارزش را داشت که در ایران و جهان بعنوان "قهرمان شکست دهنده شیر پیر استعمار انگلیس" معرفی شود
◀️تروریست
🔴در این مطلب مستند به خاطرات عزت الله سحابی و شرح مذاکرات مجلس، به تهدید علنی رزم آرا به ترور توسط مصدق در مجلس، تشکیل جلسه هماهنگی و برنامه ریزی جهت ترور او و عفو قاتل او، خلیل طهماسبی از فداییان اسلام پرداخته شده
◀️پوپولیست، لمپن پرور، دولتگرا و سوسیالیست، ناسیونالیست رمانتیک:
✅با زدن "مشاهده فوری"یا
INSTANT VIEW
در انتهای پست، مصاحبه خواندنی و مستدل دکتر غنی نژاد با عنوان "مصدق را پدر پوپولیسم نفتی میدانم" را بخوانید که از آن، موارد فوق الذکر در توصیف مصدق را بخوبی میتوان نتیجه گرفت. غنی نژاد، دولتی کردن نفت را بزرگترین ضربه مصدق به ایران میداند که تأثیرات شوم آن بر اقتصاد کشور همچنان ادامه دارد. ایشان به گرایشات سوسیالیستی مصدق متأثر از ملی کردن صنایع انگلستان توسط دولت حزب کارگر اشاره میکند و به اجنبی ستیزی (از جمله این سخن معروف مصدق که «همه گرفتاریهای ما با آن یونانی-اسکندر- آغاز شد») و پوپولیسم افراطی او میپردازد که با انحلال مجلس و توسل به اردوکشی های خیابانی و پروپاگاندای شدید رسانه ای در بی آبرو کردن مخالفان با انگ مزدوری بیگانه، عملا صدای هر منتقدی را در نطفه خفه میکرد. تاریخ نشان میدهد مصدق و جبهه ملی از بنیانگذاران چماقکشی درایران بودند که چماقداران سیاسی و اراذل و اوباش چاقوکش را در قشون کشیهای خیابانی بکار میگرفتند
بازار آزاد
@cafe_andishe95
◀️کودتاچی
🖋در این مورد به این نقل قول از دکتر محسن برهانی اکتفا میکنم چون از نظر راقم این سطور، مشروعیت و محق بودن تنها حاصل مالکیت است و شرایط جهانشمول حصول مالکیت نیز مشخص است درواقع باید از زمین سفت مالکیت فرد بر بدنش آغاز نمود تا مالکان مشروع املاک مشاع نیز مشخص گردند. چنانکه اوپنهایمر و روتبارد شرح میدهند دولت در پهنه های وسیعی همچون ایران تنها حاصل فتح و تجاوز است و لذا توفیر چندانی در نامشروع بودن احمدشاه و رضاشاه یا محمدرضا و مصدق نیست. اما اگر در یک نگاه متوهمانه، دولت را بنگاهی ببینیم که همه مردم سهامدارانش هستند و این بنگاه با رضایت تک تک آحاد مردم، انحصار کاربرد زور و تامین خدماتی چون امنیت و داوری را بدست آورده، آنگاه این شرکت سهامی، اساسنامه ای به نام "قانون اساسی" دارد و در ماجرای ٢٨ مرداد آن کسی که برخلاف این اساسنامه مرتکب بی قانونی شده و مستوجب کودتاچی خوانده شدن است مصدق است که خود را دکتر حقوق میخواند!
🖋درواقع مطابق با قانون اساسی مشروطه، شاه اختیار نصب و عزل نخستوزیران را دارا بوده و این اختیار بارها از اواخر عصر قاجار له یا علیه نخستوزیران بکار رفته بوده. تنها بعدها قیدی اضافه و اعمال این اختیار به «رأی تمایل» مجلس منوط شد. در حادثهٔ مورد بحث، شاه زمانی از اختیار حقوقی خود هوشمندانه استفاده کرد که مجلس هفدهم (که انتخاباتش توسط خود مصدق برگزار شده بود!) بنا به حکم خود مصدق منحل شده بود تا مقدمات برگزاری یک همهپرسی فراهم شود. تحت این شرایط، شرط «رأی تمایل» مجلس برای اعمال اختیار شاه، به اصطلاح منطقیون سالبه به انتفاء موضوع بوده چرا که مجلسی برای ابراز عقیده وجود نداشته
◀️خیانت یا حماقت یک شومن؟
🌐چنانکه پیروز مجتهدزاده شرح میدهد با نگاهی به قراردادها میتوان دریافت که سهم ١٦درصدی ایران تنها محدود به داخل کشور نبوده و شامل ٥٩شرکت تابعه که شرکت مادر (نفت ایران و انگلیس) در سراسر جهان تاسیس کرده بود نیز میشده. حتی امتیازنامههای مربوط به شرکتهای نفتی تاسیس شده در ٤ کشور عمده نفتی عربی (عراق، کویت، لیبی و قطر) سهم ١٦درصدی ایران از درآمد نفتی آن شرکتها را تاکید داشت
🌐ارزش داراییهای آن روز شرکت در دنیا نزدیک به ده برابر دارایی داخل ایران بود اما مصدق علیرغم توصیه مشاوران و کارشناسان وقت، بجای مطالبه سهم قراردادی بر حق و غیر قابل خدشه ایران از کل مایملک شرکت مزبور، در مذاکرات فیمابین و مراجع ذیربط بین المللی، با ملی کردن یکجانبه و قهری و بدون مذاکره اموال شرکت در داخل ایران عملا به خواست بریتانیا صحه گذاشت و برای همیشه از طرح ادعای قانونی در این باره صرفنظر کرد ضمن اینکه بنابه مقررات بین المللی ملزم به پرداخت غرامت سنگین از درآمد داخلی شد
🌐 استدلال مصدق و پیروانش این بحث حیرت انگیز بوده که "چون انگلیس این حقوق و سهام ایران را منکر شده بود، دیگر کاری نمیشد کرد" در حالیکه همین انکار حقوق ایران در صنعت نفت انگو- پرشین توسط بریتانیا و عدم پرداخت مالیاتها و سهام ایران انگیزه اصلی اعتراضات ایران بود و نهضت ملی کردن برای احقاق این حقوق بوجود آمده بود
🌐ملی کردن نفت برای منافع ملی ایران جز شکستی دلخراش نبود اما برای شخص مصدق این ارزش را داشت که در ایران و جهان بعنوان "قهرمان شکست دهنده شیر پیر استعمار انگلیس" معرفی شود
◀️تروریست
🔴در این مطلب مستند به خاطرات عزت الله سحابی و شرح مذاکرات مجلس، به تهدید علنی رزم آرا به ترور توسط مصدق در مجلس، تشکیل جلسه هماهنگی و برنامه ریزی جهت ترور او و عفو قاتل او، خلیل طهماسبی از فداییان اسلام پرداخته شده
◀️پوپولیست، لمپن پرور، دولتگرا و سوسیالیست، ناسیونالیست رمانتیک:
✅با زدن "مشاهده فوری"یا
INSTANT VIEW
در انتهای پست، مصاحبه خواندنی و مستدل دکتر غنی نژاد با عنوان "مصدق را پدر پوپولیسم نفتی میدانم" را بخوانید که از آن، موارد فوق الذکر در توصیف مصدق را بخوبی میتوان نتیجه گرفت. غنی نژاد، دولتی کردن نفت را بزرگترین ضربه مصدق به ایران میداند که تأثیرات شوم آن بر اقتصاد کشور همچنان ادامه دارد. ایشان به گرایشات سوسیالیستی مصدق متأثر از ملی کردن صنایع انگلستان توسط دولت حزب کارگر اشاره میکند و به اجنبی ستیزی (از جمله این سخن معروف مصدق که «همه گرفتاریهای ما با آن یونانی-اسکندر- آغاز شد») و پوپولیسم افراطی او میپردازد که با انحلال مجلس و توسل به اردوکشی های خیابانی و پروپاگاندای شدید رسانه ای در بی آبرو کردن مخالفان با انگ مزدوری بیگانه، عملا صدای هر منتقدی را در نطفه خفه میکرد. تاریخ نشان میدهد مصدق و جبهه ملی از بنیانگذاران چماقکشی درایران بودند که چماقداران سیاسی و اراذل و اوباش چاقوکش را در قشون کشیهای خیابانی بکار میگرفتند
بازار آزاد
@cafe_andishe95
🔳ناکجادآباد استالین و شرکا!🔳
📗«موسیقی یک زندگی» داستانی است ارزنده و تامل برانگیز از آندره مکین.روایتی دردناک از آنچه بر الکسی ده ساله می گذرد ،کودکی که پدرمادرش خادمین استالین بودند اما به بهانه واهی زندانی،شکنجه و اعدام شده اند.استالین آمده بود تا روسیه را به بهشت بدل کند بهشتی که سرازدوزخ درآورد.
اتوپیایی که درآن جز خفقان،سرکوب،شکنجه،ترس و تنهایی حاکم نبود.لوفلدبین نویسنده کتاب تاریخ سری جنایت های استالین که خود ازمقامات بلندپایه امنیتی بود می نویسد.اعدام پدرو مادران مشکوک کافی نبود.درپاییز سال هزارو نهصد و سی هفت به کارمندان سازمان امنیت اعلام شد که جناب نیکلای یژوف رئیس سازمان امنیت دستورداده است فرزندان افراد حزبی اعدام شده را بازداشت کنند و همه را به جرم والدین شان محکوم نمایند و بر پایه همان موارد قانونی آنها را اعدام کنند چون اگر می ماندند چه بسیار درپی خونخواهی برمی آمدند.این بود که استالین دستورداده بود کودکان ده و دوازده ساله را نیز به جرم پدران شان اعدام کنند.و چه بسیار افرادی که تنها به خاطر تعلقات حزبی خانواده هایشان ازاستخدام و اشتغال محروم می شدند و زندگی شان ازهمان آغاز در شیب نابودی و انهدام قرار می گرفت.
دراین داستان اشاره می شود که چگونه این کودکان معصوم را سراسر شب بازجویی می کردند و ازآنها می خواستند اعتراف کنند که با فاشیستها و خائن هایی چون بوخارین،کرستینسکی،راکوفسکی و ریکوف همدست بوده اند.اسامی ای که بسیاری ازکودکان حتی از تلفظ آنها نیز ناتوان بودند.
◼️درچنین وضعیتی آنچه غالب بود«درماندگی ناشی ازتنهایی» بود که دوراه پیش روی الکسی قرار می داد؛نفی خودش و اینکه جای دیگری باشد و یا مرگ درزندان مخوف استالین رابپذیرد.به عبارت دیگر یا تغییر هویت باید می داد یا می مرد.الکسی تغییر هویت می دهد یعنی درخود می میرد.انسان نابودشده ای است که حکومت خودکامه اراده اش را درهم شکسته است.بی هویتی،انهدام ازدرون،حس درماندگی و تنهایی،نفی خویشتن همان اتمیزه شدنی است که کورنهاوزر و هاناآرنت ازآن به عنوان ارمغان توتالیتریسم یاد می کنند.چنین فردی باید بین حماقت و هشیاری،دروغ و حقیقت،خشونت و بخشش اولی ها را انتخاب کند.و آمیزه ای باشد از حماقت و دروغ و خشونت.
درحکومت تزارها طی هشتادسال حکومت درجمع سیصد و شصت نفر اعدام شدند درحالی که درحکومت استالین سالانه چهارصد و هشتادهزارنفر اعدام شدند یعنی روزی هزارو سیصد و سی نفر.استالین طی یک روز به اندازه هشتادسال حکومت تزارها آدم کشت.رابرت کنکوئیست مورخ و مولف کتاب اختناق بزرگ نشان داده است که استالین درمجموع چهل و شش میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد تا آنها را به زورهم شده به بهشت ببرد.
این سرنوشت ملت هایی است که خوشبختی خود را به دیگری های بزرگ می سپارند.سرنوشت تلخ کسانی که آزادی خویش را وا می نهند تا به ظاهرامنیت داشته باشند.سرنوشت کسانی که چشمان آخوربین دارند و نه چشمان آخِربین.
میلان جیلواس درکتاب طبقه جدید و گفتگو با استالین به نکته ظریفی اشاره می کند.«استالین و هرحاکم توتالیتر دیگر جامعه را اتمیزه می کند.افراد را تنها و وامانده می کند. رابطه شان را ازهم می گسلد.بی اعتمادی را دامن می زند و فساد و اختناق را به جامعه پمپاژ می کند چون تنها برجامعه اتمیزه،به گونه مطلق و مطمئن می توان حکومت کرد.
مک کین دراین داستان نشان می دهد که چگونه درکنار شعارهای پرطمطراق کمونیستی و عدالت و برابری و خیال پردازی های حاکمان دیوانه مردمی خسته،خفته با پالتوهایی خیس بوگرفته،بی هدف و خوگرفته به هرکثافتی،ازتاخیر قطارگرفته تا خودفروشی درمحل کار صبح را به شب می رساندند.مردمی فروکاسته شده به ابژه ای بی ارزش دردستان استالین و حاکمان حزبی خود حق پندار.
📍واسلاو هاول گفته بود
«زندگی درکشورهای توتالیتر را نمی توان درداستان یا فیلم یا نمایشنامه تصویرکرد» اما به گمان منتقدان موسیقی زندگی آندره مکین به شیوه ای جذاب هرچندغم انگیز استالین به ظاهر کبیر را رسوا می کند.مردی که امروز استعاره ای است از بی رحمی و خشونت،حماقت و دروغ و توهمی ویرانگرکه تصورمی کرد خوشبختی مردمان را بهتر ازخودآنها تشخیص می دهد.
▪️قربان عباسی
موسیقی زندگی - آندره مک کین
#توتالیتاریسم
#کمونیسم
@cafe_andishe95
📗«موسیقی یک زندگی» داستانی است ارزنده و تامل برانگیز از آندره مکین.روایتی دردناک از آنچه بر الکسی ده ساله می گذرد ،کودکی که پدرمادرش خادمین استالین بودند اما به بهانه واهی زندانی،شکنجه و اعدام شده اند.استالین آمده بود تا روسیه را به بهشت بدل کند بهشتی که سرازدوزخ درآورد.
اتوپیایی که درآن جز خفقان،سرکوب،شکنجه،ترس و تنهایی حاکم نبود.لوفلدبین نویسنده کتاب تاریخ سری جنایت های استالین که خود ازمقامات بلندپایه امنیتی بود می نویسد.اعدام پدرو مادران مشکوک کافی نبود.درپاییز سال هزارو نهصد و سی هفت به کارمندان سازمان امنیت اعلام شد که جناب نیکلای یژوف رئیس سازمان امنیت دستورداده است فرزندان افراد حزبی اعدام شده را بازداشت کنند و همه را به جرم والدین شان محکوم نمایند و بر پایه همان موارد قانونی آنها را اعدام کنند چون اگر می ماندند چه بسیار درپی خونخواهی برمی آمدند.این بود که استالین دستورداده بود کودکان ده و دوازده ساله را نیز به جرم پدران شان اعدام کنند.و چه بسیار افرادی که تنها به خاطر تعلقات حزبی خانواده هایشان ازاستخدام و اشتغال محروم می شدند و زندگی شان ازهمان آغاز در شیب نابودی و انهدام قرار می گرفت.
دراین داستان اشاره می شود که چگونه این کودکان معصوم را سراسر شب بازجویی می کردند و ازآنها می خواستند اعتراف کنند که با فاشیستها و خائن هایی چون بوخارین،کرستینسکی،راکوفسکی و ریکوف همدست بوده اند.اسامی ای که بسیاری ازکودکان حتی از تلفظ آنها نیز ناتوان بودند.
◼️درچنین وضعیتی آنچه غالب بود«درماندگی ناشی ازتنهایی» بود که دوراه پیش روی الکسی قرار می داد؛نفی خودش و اینکه جای دیگری باشد و یا مرگ درزندان مخوف استالین رابپذیرد.به عبارت دیگر یا تغییر هویت باید می داد یا می مرد.الکسی تغییر هویت می دهد یعنی درخود می میرد.انسان نابودشده ای است که حکومت خودکامه اراده اش را درهم شکسته است.بی هویتی،انهدام ازدرون،حس درماندگی و تنهایی،نفی خویشتن همان اتمیزه شدنی است که کورنهاوزر و هاناآرنت ازآن به عنوان ارمغان توتالیتریسم یاد می کنند.چنین فردی باید بین حماقت و هشیاری،دروغ و حقیقت،خشونت و بخشش اولی ها را انتخاب کند.و آمیزه ای باشد از حماقت و دروغ و خشونت.
درحکومت تزارها طی هشتادسال حکومت درجمع سیصد و شصت نفر اعدام شدند درحالی که درحکومت استالین سالانه چهارصد و هشتادهزارنفر اعدام شدند یعنی روزی هزارو سیصد و سی نفر.استالین طی یک روز به اندازه هشتادسال حکومت تزارها آدم کشت.رابرت کنکوئیست مورخ و مولف کتاب اختناق بزرگ نشان داده است که استالین درمجموع چهل و شش میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد تا آنها را به زورهم شده به بهشت ببرد.
این سرنوشت ملت هایی است که خوشبختی خود را به دیگری های بزرگ می سپارند.سرنوشت تلخ کسانی که آزادی خویش را وا می نهند تا به ظاهرامنیت داشته باشند.سرنوشت کسانی که چشمان آخوربین دارند و نه چشمان آخِربین.
میلان جیلواس درکتاب طبقه جدید و گفتگو با استالین به نکته ظریفی اشاره می کند.«استالین و هرحاکم توتالیتر دیگر جامعه را اتمیزه می کند.افراد را تنها و وامانده می کند. رابطه شان را ازهم می گسلد.بی اعتمادی را دامن می زند و فساد و اختناق را به جامعه پمپاژ می کند چون تنها برجامعه اتمیزه،به گونه مطلق و مطمئن می توان حکومت کرد.
مک کین دراین داستان نشان می دهد که چگونه درکنار شعارهای پرطمطراق کمونیستی و عدالت و برابری و خیال پردازی های حاکمان دیوانه مردمی خسته،خفته با پالتوهایی خیس بوگرفته،بی هدف و خوگرفته به هرکثافتی،ازتاخیر قطارگرفته تا خودفروشی درمحل کار صبح را به شب می رساندند.مردمی فروکاسته شده به ابژه ای بی ارزش دردستان استالین و حاکمان حزبی خود حق پندار.
📍واسلاو هاول گفته بود
«زندگی درکشورهای توتالیتر را نمی توان درداستان یا فیلم یا نمایشنامه تصویرکرد» اما به گمان منتقدان موسیقی زندگی آندره مکین به شیوه ای جذاب هرچندغم انگیز استالین به ظاهر کبیر را رسوا می کند.مردی که امروز استعاره ای است از بی رحمی و خشونت،حماقت و دروغ و توهمی ویرانگرکه تصورمی کرد خوشبختی مردمان را بهتر ازخودآنها تشخیص می دهد.
▪️قربان عباسی
موسیقی زندگی - آندره مک کین
#توتالیتاریسم
#کمونیسم
@cafe_andishe95
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«زیبد تو را صلابت شمشیر»
سیام امرداد سالروز درگذشت ترانهسرا و شاعر میهنپرست تورج نگهبان بود. این شعر از ایشان با اجرای جناب فرحاندوز تقدیم به میهنپرستان:
بر نام و سرفرازیات ای شیر
ای یکهتاز بیشه و نخجیر
زیبد تو را صلابت شمشیر
بر بازوی ستبر برومند
بر پرچم سه رنگ تو سوگند
🔗 Arsam Mahmoudi (@MahmoudiArsam)
@cafe_andishe95
سیام امرداد سالروز درگذشت ترانهسرا و شاعر میهنپرست تورج نگهبان بود. این شعر از ایشان با اجرای جناب فرحاندوز تقدیم به میهنپرستان:
بر نام و سرفرازیات ای شیر
ای یکهتاز بیشه و نخجیر
زیبد تو را صلابت شمشیر
بر بازوی ستبر برومند
بر پرچم سه رنگ تو سوگند
🔗 Arsam Mahmoudi (@MahmoudiArsam)
@cafe_andishe95
💳من باب آموزش مقدمات علم اقتصاد 💳
از فرمایشات گهر بار آدام اسمیت
“وقتی که تقسیم کار در جامعه به نحو وافی بر قرار شد هرکس فقط بخش کوچکی از نیاز های خود را از ماحصل کار و تولید خود می تواند فراهم کند و در حد محدود می تواند خود کفا زیست کند، اما بخش بزرگی از نیاز های هر فرد حاصل کار و تولید دیگر اعضاء جامعه است. همچنین هر فرد بزرگترین بخش از نتیجه تولید خویش را نیز باید در اختیار دیگران قرار دهد و در برابر آن نیاز های خویش را تامین کند. بنا بر این هر فرد در نفس تلاش معاش خود یک بازرگان است و جامعه نیز در واقع یک جامعه تاجران و جامعه ای تجاری است. “
📗فصل چهارم کتاب بررسی در ذات و منشاء ثروت ملل، آدام اسمیت.
نکته مورد تاکید آدام اسمیت این است که یک کفاش نمی تواند همه کفش های خود را بپوشد و خیاط لباس های خود و نانوا همه نان خود را بخورد، بخش بزرگی از نیاز معاش هر کس از نتیجه مبادله تولید هر عضو جامعه با تولید کالا و خدمات عضو دیگر تامین می شود. به این ترتیب ما همه در کار تجارت در گیر هستیم. اگر نیک بنگریم ما در هر بیست و چهار ساعت شبانه روز در بازار های مختلف در گیر هستیم، در طی روز در بازار کار، حمل و نقل خرید و فروش مایحتاج، ...حتی موقعی که در خواب هستیم در بسیار بازار ها در گیر و فعالیم، در بازار برق و آب، مخابرات، اجاره مسکن یا وام مسکن، بیمه...به همین دلیل است که بازار ها در علم اقتصاد از اهمیت فوق العاده بر خوردارند. هر چه بازار ها کامل تر و تکمیل تر و کار آمد تر باشند تولید و مصرف ما کار آمد تر و زندگی ما مرفه تر است. باز به همین دلیل هر چه بازار ها سرکوب شوند و دچار اعوجاج شوند رفاه ما آسیب پذیر و مسلماً مادون بهینه خواهد بود.
“از نظر طبیعی تفاوت بین یک باربر با یک فیلسوف بسیار کمتر از مثلاً تفاوت بین دو گونه نژادی سگ است. مثلاً تفاوت سگ تازی با سگ گله یا سگ نگهبان از نظر فطرت و توان بیش از هر تفاوت بین دو انسان است. علی رغم این تنوع آن گونه های حیوان به زحمت ممکن است فایده ای برای یکدیگر داشته باشند و در چارچوب مداوم همکاری با یکدیگر قرار گیرند. هر گونه سگ استعداد خارقالعاده خاص خود را دارد، یکی قوی تر، دیگری چالاکتر و آن نوع دیگر باهوشتر است، اما به زحمت ممکن است این استعداد طبیعی یک نوع کمکی به گونه دیگر باشد. در بین انسان ها بر عکس آن، بسیار از نبوغ های متنوع و غیر مشابه یک فرد می تواند مورد استفاده و مفید فایده برای انسان دیگری باشد. از طریق حمل نقل، داد و ستد و تجارت هر کس نتیجه استعداد خاص خود را در معرض استفاده دیگر انسان ها قرار می دهد. هر کس می تواند در چارچوب عمومی داد وستد هر مقدار نتیجه استعداد سایر انسان ها را خریداری کند.
📗” فصل دوم کتاب بررسی در ذات و منشا ثروت ملل، آدام اسمیت.
آدام اسمیت استدلال می کند، نتیجه استعداد فیزیکدان، شیمی دان، مکانیک، کشاورز، بافنده، سازنده، نوازنده، داروساز ...در بازار برای خرید موجود است. این امتیاز خاص جامعه انسانی است که استعداد های کم و بیش یک نواخت بشری را به تخصص های مفید متنوع و گاه نبوغ آمیز تقسیم می کند و فایده آن را عمومی می سازد. این تقسیم کار در جامعه انسانی از وجود بازار ها یا امکان داد وستد داوطلبانه ناشی می شود. هرچه اندازه بازار بزرکتر باشد این تخصصی شدن از عمق و کار آیی بیشتری برخوردار می شود. برای مثال تخصص در بازاری با ابعاد یک روستا نمی تواند در حد بازار شهر و یا کشور و یا بازار جهانی، رشد کند. این ظرفیت داد و ستد داوطلبانه یا بازار ها یک ویژگی خاص انسانی است که تقسیم کار ایجاد می کند، تخصص ها را عمق می بخش، برخی دست آورد ها را در ابعاد نبوغ آمیز جلوه می دهد و انسان ها را در جهت کمک به معاش، رفاه و پیشرفت یکدیگر هماهنگ می کند.
طبیبیان
======================
📍قیمت انحصاری در هر نقطهای از زمان در حقیقت بالاترین قیمتی است که انحصارگر میتواند کسب نماید. در عوض قیمت طبیعی، یا قیمت در شرایط رقابت آزاد، پایینترین قیمت ممکن است که بستگی به زمانی خاص ندارد بلکه در هر زمان مصداق دارد.
آدام اسمیت
@cafe_andishe95
از فرمایشات گهر بار آدام اسمیت
“وقتی که تقسیم کار در جامعه به نحو وافی بر قرار شد هرکس فقط بخش کوچکی از نیاز های خود را از ماحصل کار و تولید خود می تواند فراهم کند و در حد محدود می تواند خود کفا زیست کند، اما بخش بزرگی از نیاز های هر فرد حاصل کار و تولید دیگر اعضاء جامعه است. همچنین هر فرد بزرگترین بخش از نتیجه تولید خویش را نیز باید در اختیار دیگران قرار دهد و در برابر آن نیاز های خویش را تامین کند. بنا بر این هر فرد در نفس تلاش معاش خود یک بازرگان است و جامعه نیز در واقع یک جامعه تاجران و جامعه ای تجاری است. “
📗فصل چهارم کتاب بررسی در ذات و منشاء ثروت ملل، آدام اسمیت.
نکته مورد تاکید آدام اسمیت این است که یک کفاش نمی تواند همه کفش های خود را بپوشد و خیاط لباس های خود و نانوا همه نان خود را بخورد، بخش بزرگی از نیاز معاش هر کس از نتیجه مبادله تولید هر عضو جامعه با تولید کالا و خدمات عضو دیگر تامین می شود. به این ترتیب ما همه در کار تجارت در گیر هستیم. اگر نیک بنگریم ما در هر بیست و چهار ساعت شبانه روز در بازار های مختلف در گیر هستیم، در طی روز در بازار کار، حمل و نقل خرید و فروش مایحتاج، ...حتی موقعی که در خواب هستیم در بسیار بازار ها در گیر و فعالیم، در بازار برق و آب، مخابرات، اجاره مسکن یا وام مسکن، بیمه...به همین دلیل است که بازار ها در علم اقتصاد از اهمیت فوق العاده بر خوردارند. هر چه بازار ها کامل تر و تکمیل تر و کار آمد تر باشند تولید و مصرف ما کار آمد تر و زندگی ما مرفه تر است. باز به همین دلیل هر چه بازار ها سرکوب شوند و دچار اعوجاج شوند رفاه ما آسیب پذیر و مسلماً مادون بهینه خواهد بود.
“از نظر طبیعی تفاوت بین یک باربر با یک فیلسوف بسیار کمتر از مثلاً تفاوت بین دو گونه نژادی سگ است. مثلاً تفاوت سگ تازی با سگ گله یا سگ نگهبان از نظر فطرت و توان بیش از هر تفاوت بین دو انسان است. علی رغم این تنوع آن گونه های حیوان به زحمت ممکن است فایده ای برای یکدیگر داشته باشند و در چارچوب مداوم همکاری با یکدیگر قرار گیرند. هر گونه سگ استعداد خارقالعاده خاص خود را دارد، یکی قوی تر، دیگری چالاکتر و آن نوع دیگر باهوشتر است، اما به زحمت ممکن است این استعداد طبیعی یک نوع کمکی به گونه دیگر باشد. در بین انسان ها بر عکس آن، بسیار از نبوغ های متنوع و غیر مشابه یک فرد می تواند مورد استفاده و مفید فایده برای انسان دیگری باشد. از طریق حمل نقل، داد و ستد و تجارت هر کس نتیجه استعداد خاص خود را در معرض استفاده دیگر انسان ها قرار می دهد. هر کس می تواند در چارچوب عمومی داد وستد هر مقدار نتیجه استعداد سایر انسان ها را خریداری کند.
📗” فصل دوم کتاب بررسی در ذات و منشا ثروت ملل، آدام اسمیت.
آدام اسمیت استدلال می کند، نتیجه استعداد فیزیکدان، شیمی دان، مکانیک، کشاورز، بافنده، سازنده، نوازنده، داروساز ...در بازار برای خرید موجود است. این امتیاز خاص جامعه انسانی است که استعداد های کم و بیش یک نواخت بشری را به تخصص های مفید متنوع و گاه نبوغ آمیز تقسیم می کند و فایده آن را عمومی می سازد. این تقسیم کار در جامعه انسانی از وجود بازار ها یا امکان داد وستد داوطلبانه ناشی می شود. هرچه اندازه بازار بزرکتر باشد این تخصصی شدن از عمق و کار آیی بیشتری برخوردار می شود. برای مثال تخصص در بازاری با ابعاد یک روستا نمی تواند در حد بازار شهر و یا کشور و یا بازار جهانی، رشد کند. این ظرفیت داد و ستد داوطلبانه یا بازار ها یک ویژگی خاص انسانی است که تقسیم کار ایجاد می کند، تخصص ها را عمق می بخش، برخی دست آورد ها را در ابعاد نبوغ آمیز جلوه می دهد و انسان ها را در جهت کمک به معاش، رفاه و پیشرفت یکدیگر هماهنگ می کند.
طبیبیان
======================
📍قیمت انحصاری در هر نقطهای از زمان در حقیقت بالاترین قیمتی است که انحصارگر میتواند کسب نماید. در عوض قیمت طبیعی، یا قیمت در شرایط رقابت آزاد، پایینترین قیمت ممکن است که بستگی به زمانی خاص ندارد بلکه در هر زمان مصداق دارد.
آدام اسمیت
@cafe_andishe95
Forwarded from ناگفتههای تاریخ معاصر ایران-ناتاما
-آیا این تاریخ پرفراز و نشیب ایران نیروی ویژه ای به شاهنشاه نمی دهد، یعنی اطمینان باینکه هرچه پیش آید، ایران همواره برپا خواهد
خاست.
شاهنشاه : این همان جنبه عرفانی است که در ما وجود دارد.
اما در عین حال دلیل این هم هست که من بخود بگویم: «باید کاری کرد که از این پس دیگر تکانها و بازگشت های مشابه وجود نداشته باشد. شاید در آینده تفاوتهای کوچکی مشاهده بشود: عصری باشکوه تر، و دورهای دیگر نامراد تر، اما نه دیگر فرازو نشیب هائی از آن نوع . و این است کار من : مجهز کردن کشورم در برابر این خطرات...
《شاید در دورانی نامرادتر از عصر مغول و حاکمیت تازی به سر میبریم، اما شاهنشاه توانستند فرزندان ایران را مجهز کنند، مجهز به اندیشه ای والا که همان روش و منش دو پادشاه ایرانساز پهلوی است. بزودی شعار جاویدشاه در سراسر ایران طنین انداز خواهد شد و ایران به دوران شکوه و عظمت خود بازخواهد گشت.میراث پهلوی برای ما میهن دوستی است و با این سلاح نیروی اهریمنی حاکم بر میهنمان را شکست خواهیم داد》
@na_ta_ma
خاست.
شاهنشاه : این همان جنبه عرفانی است که در ما وجود دارد.
اما در عین حال دلیل این هم هست که من بخود بگویم: «باید کاری کرد که از این پس دیگر تکانها و بازگشت های مشابه وجود نداشته باشد. شاید در آینده تفاوتهای کوچکی مشاهده بشود: عصری باشکوه تر، و دورهای دیگر نامراد تر، اما نه دیگر فرازو نشیب هائی از آن نوع . و این است کار من : مجهز کردن کشورم در برابر این خطرات...
《شاید در دورانی نامرادتر از عصر مغول و حاکمیت تازی به سر میبریم، اما شاهنشاه توانستند فرزندان ایران را مجهز کنند، مجهز به اندیشه ای والا که همان روش و منش دو پادشاه ایرانساز پهلوی است. بزودی شعار جاویدشاه در سراسر ایران طنین انداز خواهد شد و ایران به دوران شکوه و عظمت خود بازخواهد گشت.میراث پهلوی برای ما میهن دوستی است و با این سلاح نیروی اهریمنی حاکم بر میهنمان را شکست خواهیم داد》
@na_ta_ma
📰«دیو چو بیرون رود...»📰
#ریشه_های_فرهنگی_انقلاب_ایران
🔖بیتردید انقلاب ۵۷ مهمترین رخداد تاریخ عصر جدید ایران است و شگفتا که دریافتها و نظریهها دربارۀ آن بسیار نارسا و ضعیف است. این نارسایی و فهم غلط دربارۀ انقلاب فقط مشکل عموم مردم نیست؛ اهل نظر نیز عموماً دریافتهای ناقص و نارسایی دربارۀ انقلاب به دست میدهند. در اینجا قصد ندارم فهم عوام و خواص دربارۀ انقلاب را «آسیبشناسی» کنم، بلکه میخواهم به یکی از نکات اساسی برای فهم انقلاب بپردازم که اغلب یا آن را مطلقاً نادیده میگیرند یا آن را بسیار تقلیل میدهند یا در حواشی و به منزلۀ امری غیراساسی به آن اشاره میکنند. اصل سخن بنده این است که انقلاب ۵۷ انقلابی کاملاً «پیشوامحور» بود (اگر بخواهم به تعابیر سیاسی بیان کنم). انقلاب ایران بیش از هر انقلابی در تاریخ، مدیون و متکی به رهبرش بود و اصلاً نمیتوان آن را بدون رهبر آن تصور کرد. از این رو هر نظریهای که بخواهد انقلاب ایران را تبیین کند، پیش از هر چیز باید بر «نقش رهبر» آن تمرکز کند و حول کارکرد رهبر انقلاب شکل گیرد و هر تبیینی بدون این شالوده نارساست.
همۀ آن چیزهایی که همۀ رهبران دیگر با ضرب و زور و با هزار ابزار سیاسی و تبلیغاتی به دست میآوردند، رهبر انقلاب ایران به سادگی و از منبعی که درک آن برای نظارهگران نامفهوم بود، در اختیار داشت. همه شیفتگی عجیب مردم را نسبت به او میدیدند، اما دلیل آن را درک نمیکردند. برای فهم انقلاب و تبیین نظریهای رسا و معقول از انقلاب «در وهلۀ نخست» باید به سراغ همین مسئله رفت؛ و نه نظریههای اقتصادی و سیاسی! جانمایۀ انقلاب ایران «حب خمینی» بود (و نه حتی «بغض علیه شاه»). پیشتر در نوشتههایی دیگر تأکید کردهام که دو جریان مارکسیست و جمهوریخواه بدون رهبری آیتالله خمینی هیچگاه نمیتوانست انقلاب کند؛ نه پشتوانۀ مردمی داشت و نه اصلاً دسترسی به توده داشت. انقلاب ایران انقلابی تودهای بود و عنان تودهها دست امامشان بود.
در کتاب «اسلامگرایی: سومین جنبش مقاومت رادیکال»، اثر ارنست نولته که همین روزها با ترجمۀ بنده منتشر میشود، نولته پس از نیمقرن ایدئولوژیپژوهی، در واکاوی انقلاب ایران به نکتۀ بسیار مهمی اشاره میکند که معمولاً مورد توجه نظریهپردازان و تاریخنگاران نیست. او صحنهای را توصیف میکند که آیتالله خمینی درگذشته و عدهای از رزمندگان جنگ بر ضریح او حاضر شدهاند و از عمق جان میگریند که چرا آنها زندهاند و امامشان درگذشته است! آنها از زنده بودنشان شرمسارند! و بعد میپرسد، در کجای تاریخ، در کجای غرب این نوع سرسپردگی وجود داشت؟ کلید فهم انقلاب ایران همینجاست و نظریه باید حول این سرسپردگی تبیین شود؛ و نه حول، رفتار شاه، میزان فروش نفت، فراز و فرود اقتصادی، نرخ تورم و رشد جمعیت شهری. همۀ این موارد در لایههای نظری بعدی مهمند، اما تأثیری در این سرسپردگی ندارند.
پس نظریۀ انقلاب ایران باید شرح دهد این سرسپردگی، این جاننثاری برای رهبر و فنای خویش در برابر «امام» (که واژهای کلیدی است)، از کجا آمده و وقتی وارد این تبیین میشویم، از نظریۀ سیاسی و نظریۀ اقتصادی و حتی تا حد زیادی از نظریههای جامعهشناختی فاصله میگیریم و قضیه کاملاً «فرهنگی» میشود. در واقع دلایل «حب خمینی» را باید در «فرهنگ» جستجو کرد (نه در انقلاب سفید و رفتار ساواک). اگر بخواهم پاسخی کوتاه به صورتمسئلهای که طرح کردم بدهم، در یک کلام میتوان گفت:
📍«انقلاب اسلامی ایران فقط در ایران شیعی که در عین حال سنت عرفانی ریشهداری نیز داشت، میتوانست رخ دهد.»
در هیچ کشور اسلامی سنیمذهبی چنین انقلاب اماممحوری نمیتوانست رخ دهد (در غرب که محال بود). «حب امام» به عنوان مؤثرترین عنصر انقلاب ریشه در انگارههای شیعی هزارساله داشت؛ ریشه در دوگانۀ ازلیـابدیِ حسینـیزید که اهل سنت از آن سر درنمیآورند و از همه مهمتر ریشه در منجیباور شیعی داشت که زندهترین نوع منجیباوری در همۀ آیینهاست.
نولته در کتاب «اسلامگرایی» بیان میکند؛ میگوید روزی که آیتالله خمینی به ایران بازگشت، حس و حال مردم عین این بود که امام غائب بازگشته است. اینجاست که نظریههای اقتصادی رنگ میبازد و حتی معلوم میشود مسئله چندان نفرت از شاه یا عملکرد او نبود؛ بلکه «حبی» بود که ریشههایی هزارساله داشت و اکنون «محبوب» خود را در وجود یک نفر یافته بود.
🔻بخش بزرگی از بیزاری از شاه به این دلیل بود که در این رابطۀ «عاشق و معشوقی»، «مرید و مرادی»، «امام و مأمومی» اختلال ایجاد میکرد.
حال وقتی سنت عرفانی هزارسالۀ ایرانی را هم که در ادبیات غنی ایرانی مکتوب است، کنار این سنت شیعی میگذاریم، درک بهتری از نیروی عظیم این «حب» به دست میآوریم.
اگر در پی نظریهای برای درک انقلابیم، شالوده را باید بر این «نظریۀ فرهنگی» بگذاریم.
✍🏼مهدی تدینی
@cafe_andishe95
#ریشه_های_فرهنگی_انقلاب_ایران
🔖بیتردید انقلاب ۵۷ مهمترین رخداد تاریخ عصر جدید ایران است و شگفتا که دریافتها و نظریهها دربارۀ آن بسیار نارسا و ضعیف است. این نارسایی و فهم غلط دربارۀ انقلاب فقط مشکل عموم مردم نیست؛ اهل نظر نیز عموماً دریافتهای ناقص و نارسایی دربارۀ انقلاب به دست میدهند. در اینجا قصد ندارم فهم عوام و خواص دربارۀ انقلاب را «آسیبشناسی» کنم، بلکه میخواهم به یکی از نکات اساسی برای فهم انقلاب بپردازم که اغلب یا آن را مطلقاً نادیده میگیرند یا آن را بسیار تقلیل میدهند یا در حواشی و به منزلۀ امری غیراساسی به آن اشاره میکنند. اصل سخن بنده این است که انقلاب ۵۷ انقلابی کاملاً «پیشوامحور» بود (اگر بخواهم به تعابیر سیاسی بیان کنم). انقلاب ایران بیش از هر انقلابی در تاریخ، مدیون و متکی به رهبرش بود و اصلاً نمیتوان آن را بدون رهبر آن تصور کرد. از این رو هر نظریهای که بخواهد انقلاب ایران را تبیین کند، پیش از هر چیز باید بر «نقش رهبر» آن تمرکز کند و حول کارکرد رهبر انقلاب شکل گیرد و هر تبیینی بدون این شالوده نارساست.
همۀ آن چیزهایی که همۀ رهبران دیگر با ضرب و زور و با هزار ابزار سیاسی و تبلیغاتی به دست میآوردند، رهبر انقلاب ایران به سادگی و از منبعی که درک آن برای نظارهگران نامفهوم بود، در اختیار داشت. همه شیفتگی عجیب مردم را نسبت به او میدیدند، اما دلیل آن را درک نمیکردند. برای فهم انقلاب و تبیین نظریهای رسا و معقول از انقلاب «در وهلۀ نخست» باید به سراغ همین مسئله رفت؛ و نه نظریههای اقتصادی و سیاسی! جانمایۀ انقلاب ایران «حب خمینی» بود (و نه حتی «بغض علیه شاه»). پیشتر در نوشتههایی دیگر تأکید کردهام که دو جریان مارکسیست و جمهوریخواه بدون رهبری آیتالله خمینی هیچگاه نمیتوانست انقلاب کند؛ نه پشتوانۀ مردمی داشت و نه اصلاً دسترسی به توده داشت. انقلاب ایران انقلابی تودهای بود و عنان تودهها دست امامشان بود.
در کتاب «اسلامگرایی: سومین جنبش مقاومت رادیکال»، اثر ارنست نولته که همین روزها با ترجمۀ بنده منتشر میشود، نولته پس از نیمقرن ایدئولوژیپژوهی، در واکاوی انقلاب ایران به نکتۀ بسیار مهمی اشاره میکند که معمولاً مورد توجه نظریهپردازان و تاریخنگاران نیست. او صحنهای را توصیف میکند که آیتالله خمینی درگذشته و عدهای از رزمندگان جنگ بر ضریح او حاضر شدهاند و از عمق جان میگریند که چرا آنها زندهاند و امامشان درگذشته است! آنها از زنده بودنشان شرمسارند! و بعد میپرسد، در کجای تاریخ، در کجای غرب این نوع سرسپردگی وجود داشت؟ کلید فهم انقلاب ایران همینجاست و نظریه باید حول این سرسپردگی تبیین شود؛ و نه حول، رفتار شاه، میزان فروش نفت، فراز و فرود اقتصادی، نرخ تورم و رشد جمعیت شهری. همۀ این موارد در لایههای نظری بعدی مهمند، اما تأثیری در این سرسپردگی ندارند.
پس نظریۀ انقلاب ایران باید شرح دهد این سرسپردگی، این جاننثاری برای رهبر و فنای خویش در برابر «امام» (که واژهای کلیدی است)، از کجا آمده و وقتی وارد این تبیین میشویم، از نظریۀ سیاسی و نظریۀ اقتصادی و حتی تا حد زیادی از نظریههای جامعهشناختی فاصله میگیریم و قضیه کاملاً «فرهنگی» میشود. در واقع دلایل «حب خمینی» را باید در «فرهنگ» جستجو کرد (نه در انقلاب سفید و رفتار ساواک). اگر بخواهم پاسخی کوتاه به صورتمسئلهای که طرح کردم بدهم، در یک کلام میتوان گفت:
📍«انقلاب اسلامی ایران فقط در ایران شیعی که در عین حال سنت عرفانی ریشهداری نیز داشت، میتوانست رخ دهد.»
در هیچ کشور اسلامی سنیمذهبی چنین انقلاب اماممحوری نمیتوانست رخ دهد (در غرب که محال بود). «حب امام» به عنوان مؤثرترین عنصر انقلاب ریشه در انگارههای شیعی هزارساله داشت؛ ریشه در دوگانۀ ازلیـابدیِ حسینـیزید که اهل سنت از آن سر درنمیآورند و از همه مهمتر ریشه در منجیباور شیعی داشت که زندهترین نوع منجیباوری در همۀ آیینهاست.
نولته در کتاب «اسلامگرایی» بیان میکند؛ میگوید روزی که آیتالله خمینی به ایران بازگشت، حس و حال مردم عین این بود که امام غائب بازگشته است. اینجاست که نظریههای اقتصادی رنگ میبازد و حتی معلوم میشود مسئله چندان نفرت از شاه یا عملکرد او نبود؛ بلکه «حبی» بود که ریشههایی هزارساله داشت و اکنون «محبوب» خود را در وجود یک نفر یافته بود.
🔻بخش بزرگی از بیزاری از شاه به این دلیل بود که در این رابطۀ «عاشق و معشوقی»، «مرید و مرادی»، «امام و مأمومی» اختلال ایجاد میکرد.
حال وقتی سنت عرفانی هزارسالۀ ایرانی را هم که در ادبیات غنی ایرانی مکتوب است، کنار این سنت شیعی میگذاریم، درک بهتری از نیروی عظیم این «حب» به دست میآوریم.
اگر در پی نظریهای برای درک انقلابیم، شالوده را باید بر این «نظریۀ فرهنگی» بگذاریم.
✍🏼مهدی تدینی
@cafe_andishe95
👍1
Forwarded from قلمیاران
○ قوۀ مؤسس مفهومی مدرن است. خاستگاههای آن در اندیشۀ قرون وسطا قرار دارد، اما ظهور آن ذیل یک صورت مجزا تنها با استقرار نهاد مدرن دولت رخ داد. کارکرد اصلیِ آن مشخصکردنِ منبعِ نهاییِ اقتدارِ دولت در زبانِ مشروطهخواهی است. ماکس وبر، در تحلیلش از ابزارهای کسب اقتدار، مشروعیت را بر مبنای منبع اصلیِ آن به سه نوع تقسیم کرد: کاریزماتیک، که مستلزم جانفشانی در راه شخصیت مثالی یا مقدس یک رهبر است؛ سنتی، که دائرمدارِ پذیرشِ اقتدارِ عرفِ باستانی است؛ و عقلانی، که مستلزم این باور است که اقتدارِ شخصِ حاکم برای قانونگذاری ماهیتاً برحق است. قوۀ مؤسس از ظهورِ منبعِ سومِ مشروعیت ناشی میشود: [یعنی] عقلانی. این مفهوم خود را بهمثابۀ مفهومی مدرن و عقلی ارائه میکند، که بهسادگی با ادعاهای حاکم مبنی بر دارابودنِ اقتدارِ سنتی یا مقدس سازگار نمیشود.
این مفهوم محصولِ جنبشِ سکولارسازی و عقلانیسازیِ اندیشۀ اروپاییِ قرن هجدهم است، که تحت عنوان «روشنگری» شناخته میشود و بر دو شرط مبتنی است: شناساییِ اینکه منبعِ نهاییِ اقتدارِ سیاسی ناشی از موجودیتی موسوم به «مردم» است، و قبول اینکه ایدۀ قانون اساسی امری ساختهشده [توسط انسان] است. این مفهوم تنها زمانی مستقر میشود که قانون اساسی بهمثابۀ ابزاری حقوقی فهمیده شود که اقتدار خود را از اصلی خودتعینبخش میگیرد: بهطور خاص، یعنی قانون اساسی بیانی از قدرتِ مؤسسِ مردم برای ساختن و بازسازیِ ترتیباتِ نهادی است که از طریق آن بر آنها حکومت میشود...
مفهوم قوۀ مؤسس، مارتین لاگلین، ترجمۀ ابراهیم دهنوی، شمارۀ ۲۴، پروندۀ قوۀ مؤسس
● www.ghalamyaran.com
● @ghalamyaran
این مفهوم محصولِ جنبشِ سکولارسازی و عقلانیسازیِ اندیشۀ اروپاییِ قرن هجدهم است، که تحت عنوان «روشنگری» شناخته میشود و بر دو شرط مبتنی است: شناساییِ اینکه منبعِ نهاییِ اقتدارِ سیاسی ناشی از موجودیتی موسوم به «مردم» است، و قبول اینکه ایدۀ قانون اساسی امری ساختهشده [توسط انسان] است. این مفهوم تنها زمانی مستقر میشود که قانون اساسی بهمثابۀ ابزاری حقوقی فهمیده شود که اقتدار خود را از اصلی خودتعینبخش میگیرد: بهطور خاص، یعنی قانون اساسی بیانی از قدرتِ مؤسسِ مردم برای ساختن و بازسازیِ ترتیباتِ نهادی است که از طریق آن بر آنها حکومت میشود...
مفهوم قوۀ مؤسس، مارتین لاگلین، ترجمۀ ابراهیم دهنوی، شمارۀ ۲۴، پروندۀ قوۀ مؤسس
● www.ghalamyaran.com
● @ghalamyaran
Telegram
attach 📎
◼️تنها نخبگان و اوباش هستند که باید با قوهٔ محرّک خود توتالیتاریسم جلبشان کرد، در حالیکه تودهها را باید با تبلیغات بسوی جنبش جلب نمود.
جنبشهای توتالیتر در زمان تلاش برای کسب قدرت و تحت شرايط حکومت قانونی و آزادی عقیده، تنها میتوانند تا اندازهای محدود از ارعاب سود جویند.
در زمانی که هنوز ارتباط عامهٔ مردم با منابع اطلاعاتی دیگر کاملاً قطع نشده است، جنبشهای توتالیتر نیز مانند احزاب دیگر باید به ضرورت جلب هواداران و موجه جلوهدادن خودشان در انظار عامه، توجه داشته باشند...
در کشورهای توتالیتر، تبلیغات و ارعاب دو روی یک سکه را باز مینمایند، تنها بخشی از این نظر درست است. هرجا توتالیتاریسم سلطهٔ مطلق پیدا کند، تلقین را جایگزین تبليغات میکند و خشونت را کمتر برای وحشت زده ساختن مردم (این شیوه تنها در مراحل اولیه که هنوز مخالف سياسى وجود دارد بکاربسته میشود) و بیشتر برای تحقق آئینهای ایدئولوژیک و دروغهای عملی جنبش، بکار میبندد.
توتالیتاریسم به اظهار این نظر بسنده نمیکند که با وجود واقعیتهای عملی مغایر بگوید که بیکاری وجود ندارد، بلکه بعنوان بخشی از تبلیغاتش، حقوق بیکاری را لغو میکند.
این واقعیت جالب است که اینگونه انکار بیکاری، آیین ایدئولوژیک سوسیالیستی قدیمی را، البته به شیوهای غیرمترقبه، محقق میسازد: «کسی که کار نمیکند، غذا هم نمیخورد».
هانا آرنت 📚توتالیتاریسم
@cafe_andishe95
جنبشهای توتالیتر در زمان تلاش برای کسب قدرت و تحت شرايط حکومت قانونی و آزادی عقیده، تنها میتوانند تا اندازهای محدود از ارعاب سود جویند.
در زمانی که هنوز ارتباط عامهٔ مردم با منابع اطلاعاتی دیگر کاملاً قطع نشده است، جنبشهای توتالیتر نیز مانند احزاب دیگر باید به ضرورت جلب هواداران و موجه جلوهدادن خودشان در انظار عامه، توجه داشته باشند...
در کشورهای توتالیتر، تبلیغات و ارعاب دو روی یک سکه را باز مینمایند، تنها بخشی از این نظر درست است. هرجا توتالیتاریسم سلطهٔ مطلق پیدا کند، تلقین را جایگزین تبليغات میکند و خشونت را کمتر برای وحشت زده ساختن مردم (این شیوه تنها در مراحل اولیه که هنوز مخالف سياسى وجود دارد بکاربسته میشود) و بیشتر برای تحقق آئینهای ایدئولوژیک و دروغهای عملی جنبش، بکار میبندد.
توتالیتاریسم به اظهار این نظر بسنده نمیکند که با وجود واقعیتهای عملی مغایر بگوید که بیکاری وجود ندارد، بلکه بعنوان بخشی از تبلیغاتش، حقوق بیکاری را لغو میکند.
این واقعیت جالب است که اینگونه انکار بیکاری، آیین ایدئولوژیک سوسیالیستی قدیمی را، البته به شیوهای غیرمترقبه، محقق میسازد: «کسی که کار نمیکند، غذا هم نمیخورد».
هانا آرنت 📚توتالیتاریسم
@cafe_andishe95
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
زمانی که عوامل بیگانه بر علیه اساس کشور شورش کردند، ملی گرایان آنروز از سر غفلت و بی دانشی چنان قافیه را باختند که نتوانستند از قانون مشروطه ، شاه و پرچم کشور کمترین دفاعی بکنند.
در طی چهل سال پس از آن هجوم اهریمنی نوکران بیگانه به ایران، از میان مدعیان ملی گرایی و ایران خواهی جز گروهی اندک از وطن پرستان، دیگران در اوهام و خیالات و حسرت های خویش بودند، نمیدانستند کجا ایستاده اند و با که میجنگند.
شمشیر های جهل و حسرت و خشم میکشیدند و بی هدف حسرت های خویش را به چهره می آوردند. چه بسا از جهل یا عافیت طلبی بازیچه حاکمیت فرقهای و یا بیگانه میشدند.
بعد از دهه ها حجت کلاشی، جوانی که مشق میهن پرستی و مهر ایران را در خدمت کسانی چون روانشاد پزشکپور آموخته بود، جان تازه ای در رگ افسرده ملی گرایی ایرانی دمید.او که با فروتنی بسیارش، شجاعت بی نظیرش،اخلاق نیکش،دانش گسترده اش در جوانی، به پیر راه ایران پرستان بدل شده است.
ادامه👇👇
@cafe_andishe95
در طی چهل سال پس از آن هجوم اهریمنی نوکران بیگانه به ایران، از میان مدعیان ملی گرایی و ایران خواهی جز گروهی اندک از وطن پرستان، دیگران در اوهام و خیالات و حسرت های خویش بودند، نمیدانستند کجا ایستاده اند و با که میجنگند.
شمشیر های جهل و حسرت و خشم میکشیدند و بی هدف حسرت های خویش را به چهره می آوردند. چه بسا از جهل یا عافیت طلبی بازیچه حاکمیت فرقهای و یا بیگانه میشدند.
بعد از دهه ها حجت کلاشی، جوانی که مشق میهن پرستی و مهر ایران را در خدمت کسانی چون روانشاد پزشکپور آموخته بود، جان تازه ای در رگ افسرده ملی گرایی ایرانی دمید.او که با فروتنی بسیارش، شجاعت بی نظیرش،اخلاق نیکش،دانش گسترده اش در جوانی، به پیر راه ایران پرستان بدل شده است.
ادامه👇👇
@cafe_andishe95
👎3❤2