Forwarded from ناگفتههای تاریخ معاصر ایران-ناتاما
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#حجت_کلاشی خطاب به مصدقی ها:
🔻#مصدق نخست وزیر #مشروطه و نخست وزیر #محمدرضا_شاه پهلوی ست.
🔻مصدق در چارچوب مشروطه قابل بررسی است.
🔻نمیتوان در دفاع از نخست وزیر مشروطه، مشروطه را از بین برد!
@na_ta_ma
🔻#مصدق نخست وزیر #مشروطه و نخست وزیر #محمدرضا_شاه پهلوی ست.
🔻مصدق در چارچوب مشروطه قابل بررسی است.
🔻نمیتوان در دفاع از نخست وزیر مشروطه، مشروطه را از بین برد!
@na_ta_ma
👎3❤1👍1
پاسخ #حجت_کلاشی به محسن میلانی از چاپلوسان صادر شده ی رژیم و مریدان مصدق السلطنه:
در کارگاه انقلاب و با گزاره های کذب ،روایتی از 28 امرداد ساختید و ساختند که به انقلاب برسند و برسید.
با شالوده شکنی از این روایت انقلابی و افسانه و اسطوره مصدق،روایت تاریخی از عزل قانونی یک نخست وزیر باقی می ماند:
مصدق نخست وزیری بود که قانونی عزل شد.
@cafe_andishe95
در کارگاه انقلاب و با گزاره های کذب ،روایتی از 28 امرداد ساختید و ساختند که به انقلاب برسند و برسید.
با شالوده شکنی از این روایت انقلابی و افسانه و اسطوره مصدق،روایت تاریخی از عزل قانونی یک نخست وزیر باقی می ماند:
مصدق نخست وزیری بود که قانونی عزل شد.
@cafe_andishe95
👎3👏1
🚩حکومت استالین به آنا آخماتوا، شاعر سرشناس روسی، لقب "پناهنده داخلی" داد.
حکومتهای تمامیتخواه با شهروندان ناراضیاش چنین میکنند؛ یا باید از کشور بگریزند و به یک تبعید ِ خودخواسته تن بدهند و یا بمانند و سکوت اختیار کنند به داخل خود پناهنده بشوند. اندک انسانهایی هم که بر ترس و رنج غلبه میکنند راهی زندان میشوند و یا جانشان را از دست میدهند. آنچه میماند کسانی هستند که باید مجیز ارباب قدرت را بگویند تا سهمی از سفرهی غنایم و تاراج به آنها برسد.
"النا بونر" همسر ِ "آندره ساخاروف"، فیزیکدان اهل شوروی که در سال ۱۹۷۵ برنده جایزه صلح نوبل هم شد، کتابی دارد که از دوران تبعید ساخاروف و زندگیشان نوشته است. نام این کتاب "تنها با یکدیگر" است که داستانهای تکاندهنده از سالهای تبعید به شهر "گورکی" است. "گورکی" شهری است در ۴۰۰ کیلومتری مسکو. ساخاروف به مدت ده سال به این شهر تبعید شد و در نهایت در دسامبر ۱۹۸۶ آزاد شد.
نام کتاب النا بونر -Alone Together- در واقع حکایت ِ کاری است که نظامهای تمامیتخواه با منتقدان خود میکند؛
"باهمان تنهایان". این حکومتها شهروندان را به تودههای بیشکل و دور از هم تبدیل میکنند تا در این پراکندگی راحتتر سرکوبشان کند.
از قضا در عنوان فرعی کتاب النا بونر، اصطلاح "تبعید به درون" هم آمده است.
فاصلهانداختن بین تبعیدیان ِ در درون و بیرون یکی دیگر از کارهایی است که چنین حکومتهایی انجام میدهند. عنوان "کنار گودنشین" یا "خارجنشین بیدرد"، ابداع این نوع حکومتها است.
به قول شفیعی کدکنی:
دشوارترین شکنجه این بود که ما
یک یک به درون ِ خویش تبعید شدیم
بهزاد مهرانی
@cafe_andishe95
حکومتهای تمامیتخواه با شهروندان ناراضیاش چنین میکنند؛ یا باید از کشور بگریزند و به یک تبعید ِ خودخواسته تن بدهند و یا بمانند و سکوت اختیار کنند به داخل خود پناهنده بشوند. اندک انسانهایی هم که بر ترس و رنج غلبه میکنند راهی زندان میشوند و یا جانشان را از دست میدهند. آنچه میماند کسانی هستند که باید مجیز ارباب قدرت را بگویند تا سهمی از سفرهی غنایم و تاراج به آنها برسد.
"النا بونر" همسر ِ "آندره ساخاروف"، فیزیکدان اهل شوروی که در سال ۱۹۷۵ برنده جایزه صلح نوبل هم شد، کتابی دارد که از دوران تبعید ساخاروف و زندگیشان نوشته است. نام این کتاب "تنها با یکدیگر" است که داستانهای تکاندهنده از سالهای تبعید به شهر "گورکی" است. "گورکی" شهری است در ۴۰۰ کیلومتری مسکو. ساخاروف به مدت ده سال به این شهر تبعید شد و در نهایت در دسامبر ۱۹۸۶ آزاد شد.
نام کتاب النا بونر -Alone Together- در واقع حکایت ِ کاری است که نظامهای تمامیتخواه با منتقدان خود میکند؛
"باهمان تنهایان". این حکومتها شهروندان را به تودههای بیشکل و دور از هم تبدیل میکنند تا در این پراکندگی راحتتر سرکوبشان کند.
از قضا در عنوان فرعی کتاب النا بونر، اصطلاح "تبعید به درون" هم آمده است.
فاصلهانداختن بین تبعیدیان ِ در درون و بیرون یکی دیگر از کارهایی است که چنین حکومتهایی انجام میدهند. عنوان "کنار گودنشین" یا "خارجنشین بیدرد"، ابداع این نوع حکومتها است.
به قول شفیعی کدکنی:
دشوارترین شکنجه این بود که ما
یک یک به درون ِ خویش تبعید شدیم
بهزاد مهرانی
@cafe_andishe95
⚜️مصدق؛ پوپولیست، شومن، لمپن پرور، دولتگرا و سوسیالیست، ناسیونالیست رمانتیک، کودتاچی، احمق (یا خائن) و تروریست بود
◀️کودتاچی
🖋در این مورد به این نقل قول از دکتر محسن برهانی اکتفا میکنم چون از نظر راقم این سطور، مشروعیت و محق بودن تنها حاصل مالکیت است و شرایط جهانشمول حصول مالکیت نیز مشخص است درواقع باید از زمین سفت مالکیت فرد بر بدنش آغاز نمود تا مالکان مشروع املاک مشاع نیز مشخص گردند. چنانکه اوپنهایمر و روتبارد شرح میدهند دولت در پهنه های وسیعی همچون ایران تنها حاصل فتح و تجاوز است و لذا توفیر چندانی در نامشروع بودن احمدشاه و رضاشاه یا محمدرضا و مصدق نیست. اما اگر در یک نگاه متوهمانه، دولت را بنگاهی ببینیم که همه مردم سهامدارانش هستند و این بنگاه با رضایت تک تک آحاد مردم، انحصار کاربرد زور و تامین خدماتی چون امنیت و داوری را بدست آورده، آنگاه این شرکت سهامی، اساسنامه ای به نام "قانون اساسی" دارد و در ماجرای ٢٨ مرداد آن کسی که برخلاف این اساسنامه مرتکب بی قانونی شده و مستوجب کودتاچی خوانده شدن است مصدق است که خود را دکتر حقوق میخواند!
🖋درواقع مطابق با قانون اساسی مشروطه، شاه اختیار نصب و عزل نخستوزیران را دارا بوده و این اختیار بارها از اواخر عصر قاجار له یا علیه نخستوزیران بکار رفته بوده. تنها بعدها قیدی اضافه و اعمال این اختیار به «رأی تمایل» مجلس منوط شد. در حادثهٔ مورد بحث، شاه زمانی از اختیار حقوقی خود هوشمندانه استفاده کرد که مجلس هفدهم (که انتخاباتش توسط خود مصدق برگزار شده بود!) بنا به حکم خود مصدق منحل شده بود تا مقدمات برگزاری یک همهپرسی فراهم شود. تحت این شرایط، شرط «رأی تمایل» مجلس برای اعمال اختیار شاه، به اصطلاح منطقیون سالبه به انتفاء موضوع بوده چرا که مجلسی برای ابراز عقیده وجود نداشته
◀️خیانت یا حماقت یک شومن؟
🌐چنانکه پیروز مجتهدزاده شرح میدهد با نگاهی به قراردادها میتوان دریافت که سهم ١٦درصدی ایران تنها محدود به داخل کشور نبوده و شامل ٥٩شرکت تابعه که شرکت مادر (نفت ایران و انگلیس) در سراسر جهان تاسیس کرده بود نیز میشده. حتی امتیازنامههای مربوط به شرکتهای نفتی تاسیس شده در ٤ کشور عمده نفتی عربی (عراق، کویت، لیبی و قطر) سهم ١٦درصدی ایران از درآمد نفتی آن شرکتها را تاکید داشت
🌐ارزش داراییهای آن روز شرکت در دنیا نزدیک به ده برابر دارایی داخل ایران بود اما مصدق علیرغم توصیه مشاوران و کارشناسان وقت، بجای مطالبه سهم قراردادی بر حق و غیر قابل خدشه ایران از کل مایملک شرکت مزبور، در مذاکرات فیمابین و مراجع ذیربط بین المللی، با ملی کردن یکجانبه و قهری و بدون مذاکره اموال شرکت در داخل ایران عملا به خواست بریتانیا صحه گذاشت و برای همیشه از طرح ادعای قانونی در این باره صرفنظر کرد ضمن اینکه بنابه مقررات بین المللی ملزم به پرداخت غرامت سنگین از درآمد داخلی شد
🌐 استدلال مصدق و پیروانش این بحث حیرت انگیز بوده که "چون انگلیس این حقوق و سهام ایران را منکر شده بود، دیگر کاری نمیشد کرد" در حالیکه همین انکار حقوق ایران در صنعت نفت انگو- پرشین توسط بریتانیا و عدم پرداخت مالیاتها و سهام ایران انگیزه اصلی اعتراضات ایران بود و نهضت ملی کردن برای احقاق این حقوق بوجود آمده بود
🌐ملی کردن نفت برای منافع ملی ایران جز شکستی دلخراش نبود اما برای شخص مصدق این ارزش را داشت که در ایران و جهان بعنوان "قهرمان شکست دهنده شیر پیر استعمار انگلیس" معرفی شود
◀️تروریست
🔴در این مطلب مستند به خاطرات عزت الله سحابی و شرح مذاکرات مجلس، به تهدید علنی رزم آرا به ترور توسط مصدق در مجلس، تشکیل جلسه هماهنگی و برنامه ریزی جهت ترور او و عفو قاتل او، خلیل طهماسبی از فداییان اسلام پرداخته شده
◀️پوپولیست، لمپن پرور، دولتگرا و سوسیالیست، ناسیونالیست رمانتیک:
✅با زدن "مشاهده فوری"یا
INSTANT VIEW
در انتهای پست، مصاحبه خواندنی و مستدل دکتر غنی نژاد با عنوان "مصدق را پدر پوپولیسم نفتی میدانم" را بخوانید که از آن، موارد فوق الذکر در توصیف مصدق را بخوبی میتوان نتیجه گرفت. غنی نژاد، دولتی کردن نفت را بزرگترین ضربه مصدق به ایران میداند که تأثیرات شوم آن بر اقتصاد کشور همچنان ادامه دارد. ایشان به گرایشات سوسیالیستی مصدق متأثر از ملی کردن صنایع انگلستان توسط دولت حزب کارگر اشاره میکند و به اجنبی ستیزی (از جمله این سخن معروف مصدق که «همه گرفتاریهای ما با آن یونانی-اسکندر- آغاز شد») و پوپولیسم افراطی او میپردازد که با انحلال مجلس و توسل به اردوکشی های خیابانی و پروپاگاندای شدید رسانه ای در بی آبرو کردن مخالفان با انگ مزدوری بیگانه، عملا صدای هر منتقدی را در نطفه خفه میکرد. تاریخ نشان میدهد مصدق و جبهه ملی از بنیانگذاران چماقکشی درایران بودند که چماقداران سیاسی و اراذل و اوباش چاقوکش را در قشون کشیهای خیابانی بکار میگرفتند
بازار آزاد
@cafe_andishe95
◀️کودتاچی
🖋در این مورد به این نقل قول از دکتر محسن برهانی اکتفا میکنم چون از نظر راقم این سطور، مشروعیت و محق بودن تنها حاصل مالکیت است و شرایط جهانشمول حصول مالکیت نیز مشخص است درواقع باید از زمین سفت مالکیت فرد بر بدنش آغاز نمود تا مالکان مشروع املاک مشاع نیز مشخص گردند. چنانکه اوپنهایمر و روتبارد شرح میدهند دولت در پهنه های وسیعی همچون ایران تنها حاصل فتح و تجاوز است و لذا توفیر چندانی در نامشروع بودن احمدشاه و رضاشاه یا محمدرضا و مصدق نیست. اما اگر در یک نگاه متوهمانه، دولت را بنگاهی ببینیم که همه مردم سهامدارانش هستند و این بنگاه با رضایت تک تک آحاد مردم، انحصار کاربرد زور و تامین خدماتی چون امنیت و داوری را بدست آورده، آنگاه این شرکت سهامی، اساسنامه ای به نام "قانون اساسی" دارد و در ماجرای ٢٨ مرداد آن کسی که برخلاف این اساسنامه مرتکب بی قانونی شده و مستوجب کودتاچی خوانده شدن است مصدق است که خود را دکتر حقوق میخواند!
🖋درواقع مطابق با قانون اساسی مشروطه، شاه اختیار نصب و عزل نخستوزیران را دارا بوده و این اختیار بارها از اواخر عصر قاجار له یا علیه نخستوزیران بکار رفته بوده. تنها بعدها قیدی اضافه و اعمال این اختیار به «رأی تمایل» مجلس منوط شد. در حادثهٔ مورد بحث، شاه زمانی از اختیار حقوقی خود هوشمندانه استفاده کرد که مجلس هفدهم (که انتخاباتش توسط خود مصدق برگزار شده بود!) بنا به حکم خود مصدق منحل شده بود تا مقدمات برگزاری یک همهپرسی فراهم شود. تحت این شرایط، شرط «رأی تمایل» مجلس برای اعمال اختیار شاه، به اصطلاح منطقیون سالبه به انتفاء موضوع بوده چرا که مجلسی برای ابراز عقیده وجود نداشته
◀️خیانت یا حماقت یک شومن؟
🌐چنانکه پیروز مجتهدزاده شرح میدهد با نگاهی به قراردادها میتوان دریافت که سهم ١٦درصدی ایران تنها محدود به داخل کشور نبوده و شامل ٥٩شرکت تابعه که شرکت مادر (نفت ایران و انگلیس) در سراسر جهان تاسیس کرده بود نیز میشده. حتی امتیازنامههای مربوط به شرکتهای نفتی تاسیس شده در ٤ کشور عمده نفتی عربی (عراق، کویت، لیبی و قطر) سهم ١٦درصدی ایران از درآمد نفتی آن شرکتها را تاکید داشت
🌐ارزش داراییهای آن روز شرکت در دنیا نزدیک به ده برابر دارایی داخل ایران بود اما مصدق علیرغم توصیه مشاوران و کارشناسان وقت، بجای مطالبه سهم قراردادی بر حق و غیر قابل خدشه ایران از کل مایملک شرکت مزبور، در مذاکرات فیمابین و مراجع ذیربط بین المللی، با ملی کردن یکجانبه و قهری و بدون مذاکره اموال شرکت در داخل ایران عملا به خواست بریتانیا صحه گذاشت و برای همیشه از طرح ادعای قانونی در این باره صرفنظر کرد ضمن اینکه بنابه مقررات بین المللی ملزم به پرداخت غرامت سنگین از درآمد داخلی شد
🌐 استدلال مصدق و پیروانش این بحث حیرت انگیز بوده که "چون انگلیس این حقوق و سهام ایران را منکر شده بود، دیگر کاری نمیشد کرد" در حالیکه همین انکار حقوق ایران در صنعت نفت انگو- پرشین توسط بریتانیا و عدم پرداخت مالیاتها و سهام ایران انگیزه اصلی اعتراضات ایران بود و نهضت ملی کردن برای احقاق این حقوق بوجود آمده بود
🌐ملی کردن نفت برای منافع ملی ایران جز شکستی دلخراش نبود اما برای شخص مصدق این ارزش را داشت که در ایران و جهان بعنوان "قهرمان شکست دهنده شیر پیر استعمار انگلیس" معرفی شود
◀️تروریست
🔴در این مطلب مستند به خاطرات عزت الله سحابی و شرح مذاکرات مجلس، به تهدید علنی رزم آرا به ترور توسط مصدق در مجلس، تشکیل جلسه هماهنگی و برنامه ریزی جهت ترور او و عفو قاتل او، خلیل طهماسبی از فداییان اسلام پرداخته شده
◀️پوپولیست، لمپن پرور، دولتگرا و سوسیالیست، ناسیونالیست رمانتیک:
✅با زدن "مشاهده فوری"یا
INSTANT VIEW
در انتهای پست، مصاحبه خواندنی و مستدل دکتر غنی نژاد با عنوان "مصدق را پدر پوپولیسم نفتی میدانم" را بخوانید که از آن، موارد فوق الذکر در توصیف مصدق را بخوبی میتوان نتیجه گرفت. غنی نژاد، دولتی کردن نفت را بزرگترین ضربه مصدق به ایران میداند که تأثیرات شوم آن بر اقتصاد کشور همچنان ادامه دارد. ایشان به گرایشات سوسیالیستی مصدق متأثر از ملی کردن صنایع انگلستان توسط دولت حزب کارگر اشاره میکند و به اجنبی ستیزی (از جمله این سخن معروف مصدق که «همه گرفتاریهای ما با آن یونانی-اسکندر- آغاز شد») و پوپولیسم افراطی او میپردازد که با انحلال مجلس و توسل به اردوکشی های خیابانی و پروپاگاندای شدید رسانه ای در بی آبرو کردن مخالفان با انگ مزدوری بیگانه، عملا صدای هر منتقدی را در نطفه خفه میکرد. تاریخ نشان میدهد مصدق و جبهه ملی از بنیانگذاران چماقکشی درایران بودند که چماقداران سیاسی و اراذل و اوباش چاقوکش را در قشون کشیهای خیابانی بکار میگرفتند
بازار آزاد
@cafe_andishe95
🔳ناکجادآباد استالین و شرکا!🔳
📗«موسیقی یک زندگی» داستانی است ارزنده و تامل برانگیز از آندره مکین.روایتی دردناک از آنچه بر الکسی ده ساله می گذرد ،کودکی که پدرمادرش خادمین استالین بودند اما به بهانه واهی زندانی،شکنجه و اعدام شده اند.استالین آمده بود تا روسیه را به بهشت بدل کند بهشتی که سرازدوزخ درآورد.
اتوپیایی که درآن جز خفقان،سرکوب،شکنجه،ترس و تنهایی حاکم نبود.لوفلدبین نویسنده کتاب تاریخ سری جنایت های استالین که خود ازمقامات بلندپایه امنیتی بود می نویسد.اعدام پدرو مادران مشکوک کافی نبود.درپاییز سال هزارو نهصد و سی هفت به کارمندان سازمان امنیت اعلام شد که جناب نیکلای یژوف رئیس سازمان امنیت دستورداده است فرزندان افراد حزبی اعدام شده را بازداشت کنند و همه را به جرم والدین شان محکوم نمایند و بر پایه همان موارد قانونی آنها را اعدام کنند چون اگر می ماندند چه بسیار درپی خونخواهی برمی آمدند.این بود که استالین دستورداده بود کودکان ده و دوازده ساله را نیز به جرم پدران شان اعدام کنند.و چه بسیار افرادی که تنها به خاطر تعلقات حزبی خانواده هایشان ازاستخدام و اشتغال محروم می شدند و زندگی شان ازهمان آغاز در شیب نابودی و انهدام قرار می گرفت.
دراین داستان اشاره می شود که چگونه این کودکان معصوم را سراسر شب بازجویی می کردند و ازآنها می خواستند اعتراف کنند که با فاشیستها و خائن هایی چون بوخارین،کرستینسکی،راکوفسکی و ریکوف همدست بوده اند.اسامی ای که بسیاری ازکودکان حتی از تلفظ آنها نیز ناتوان بودند.
◼️درچنین وضعیتی آنچه غالب بود«درماندگی ناشی ازتنهایی» بود که دوراه پیش روی الکسی قرار می داد؛نفی خودش و اینکه جای دیگری باشد و یا مرگ درزندان مخوف استالین رابپذیرد.به عبارت دیگر یا تغییر هویت باید می داد یا می مرد.الکسی تغییر هویت می دهد یعنی درخود می میرد.انسان نابودشده ای است که حکومت خودکامه اراده اش را درهم شکسته است.بی هویتی،انهدام ازدرون،حس درماندگی و تنهایی،نفی خویشتن همان اتمیزه شدنی است که کورنهاوزر و هاناآرنت ازآن به عنوان ارمغان توتالیتریسم یاد می کنند.چنین فردی باید بین حماقت و هشیاری،دروغ و حقیقت،خشونت و بخشش اولی ها را انتخاب کند.و آمیزه ای باشد از حماقت و دروغ و خشونت.
درحکومت تزارها طی هشتادسال حکومت درجمع سیصد و شصت نفر اعدام شدند درحالی که درحکومت استالین سالانه چهارصد و هشتادهزارنفر اعدام شدند یعنی روزی هزارو سیصد و سی نفر.استالین طی یک روز به اندازه هشتادسال حکومت تزارها آدم کشت.رابرت کنکوئیست مورخ و مولف کتاب اختناق بزرگ نشان داده است که استالین درمجموع چهل و شش میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد تا آنها را به زورهم شده به بهشت ببرد.
این سرنوشت ملت هایی است که خوشبختی خود را به دیگری های بزرگ می سپارند.سرنوشت تلخ کسانی که آزادی خویش را وا می نهند تا به ظاهرامنیت داشته باشند.سرنوشت کسانی که چشمان آخوربین دارند و نه چشمان آخِربین.
میلان جیلواس درکتاب طبقه جدید و گفتگو با استالین به نکته ظریفی اشاره می کند.«استالین و هرحاکم توتالیتر دیگر جامعه را اتمیزه می کند.افراد را تنها و وامانده می کند. رابطه شان را ازهم می گسلد.بی اعتمادی را دامن می زند و فساد و اختناق را به جامعه پمپاژ می کند چون تنها برجامعه اتمیزه،به گونه مطلق و مطمئن می توان حکومت کرد.
مک کین دراین داستان نشان می دهد که چگونه درکنار شعارهای پرطمطراق کمونیستی و عدالت و برابری و خیال پردازی های حاکمان دیوانه مردمی خسته،خفته با پالتوهایی خیس بوگرفته،بی هدف و خوگرفته به هرکثافتی،ازتاخیر قطارگرفته تا خودفروشی درمحل کار صبح را به شب می رساندند.مردمی فروکاسته شده به ابژه ای بی ارزش دردستان استالین و حاکمان حزبی خود حق پندار.
📍واسلاو هاول گفته بود
«زندگی درکشورهای توتالیتر را نمی توان درداستان یا فیلم یا نمایشنامه تصویرکرد» اما به گمان منتقدان موسیقی زندگی آندره مکین به شیوه ای جذاب هرچندغم انگیز استالین به ظاهر کبیر را رسوا می کند.مردی که امروز استعاره ای است از بی رحمی و خشونت،حماقت و دروغ و توهمی ویرانگرکه تصورمی کرد خوشبختی مردمان را بهتر ازخودآنها تشخیص می دهد.
▪️قربان عباسی
موسیقی زندگی - آندره مک کین
#توتالیتاریسم
#کمونیسم
@cafe_andishe95
📗«موسیقی یک زندگی» داستانی است ارزنده و تامل برانگیز از آندره مکین.روایتی دردناک از آنچه بر الکسی ده ساله می گذرد ،کودکی که پدرمادرش خادمین استالین بودند اما به بهانه واهی زندانی،شکنجه و اعدام شده اند.استالین آمده بود تا روسیه را به بهشت بدل کند بهشتی که سرازدوزخ درآورد.
اتوپیایی که درآن جز خفقان،سرکوب،شکنجه،ترس و تنهایی حاکم نبود.لوفلدبین نویسنده کتاب تاریخ سری جنایت های استالین که خود ازمقامات بلندپایه امنیتی بود می نویسد.اعدام پدرو مادران مشکوک کافی نبود.درپاییز سال هزارو نهصد و سی هفت به کارمندان سازمان امنیت اعلام شد که جناب نیکلای یژوف رئیس سازمان امنیت دستورداده است فرزندان افراد حزبی اعدام شده را بازداشت کنند و همه را به جرم والدین شان محکوم نمایند و بر پایه همان موارد قانونی آنها را اعدام کنند چون اگر می ماندند چه بسیار درپی خونخواهی برمی آمدند.این بود که استالین دستورداده بود کودکان ده و دوازده ساله را نیز به جرم پدران شان اعدام کنند.و چه بسیار افرادی که تنها به خاطر تعلقات حزبی خانواده هایشان ازاستخدام و اشتغال محروم می شدند و زندگی شان ازهمان آغاز در شیب نابودی و انهدام قرار می گرفت.
دراین داستان اشاره می شود که چگونه این کودکان معصوم را سراسر شب بازجویی می کردند و ازآنها می خواستند اعتراف کنند که با فاشیستها و خائن هایی چون بوخارین،کرستینسکی،راکوفسکی و ریکوف همدست بوده اند.اسامی ای که بسیاری ازکودکان حتی از تلفظ آنها نیز ناتوان بودند.
◼️درچنین وضعیتی آنچه غالب بود«درماندگی ناشی ازتنهایی» بود که دوراه پیش روی الکسی قرار می داد؛نفی خودش و اینکه جای دیگری باشد و یا مرگ درزندان مخوف استالین رابپذیرد.به عبارت دیگر یا تغییر هویت باید می داد یا می مرد.الکسی تغییر هویت می دهد یعنی درخود می میرد.انسان نابودشده ای است که حکومت خودکامه اراده اش را درهم شکسته است.بی هویتی،انهدام ازدرون،حس درماندگی و تنهایی،نفی خویشتن همان اتمیزه شدنی است که کورنهاوزر و هاناآرنت ازآن به عنوان ارمغان توتالیتریسم یاد می کنند.چنین فردی باید بین حماقت و هشیاری،دروغ و حقیقت،خشونت و بخشش اولی ها را انتخاب کند.و آمیزه ای باشد از حماقت و دروغ و خشونت.
درحکومت تزارها طی هشتادسال حکومت درجمع سیصد و شصت نفر اعدام شدند درحالی که درحکومت استالین سالانه چهارصد و هشتادهزارنفر اعدام شدند یعنی روزی هزارو سیصد و سی نفر.استالین طی یک روز به اندازه هشتادسال حکومت تزارها آدم کشت.رابرت کنکوئیست مورخ و مولف کتاب اختناق بزرگ نشان داده است که استالین درمجموع چهل و شش میلیون نفر را به کام مرگ فرستاد تا آنها را به زورهم شده به بهشت ببرد.
این سرنوشت ملت هایی است که خوشبختی خود را به دیگری های بزرگ می سپارند.سرنوشت تلخ کسانی که آزادی خویش را وا می نهند تا به ظاهرامنیت داشته باشند.سرنوشت کسانی که چشمان آخوربین دارند و نه چشمان آخِربین.
میلان جیلواس درکتاب طبقه جدید و گفتگو با استالین به نکته ظریفی اشاره می کند.«استالین و هرحاکم توتالیتر دیگر جامعه را اتمیزه می کند.افراد را تنها و وامانده می کند. رابطه شان را ازهم می گسلد.بی اعتمادی را دامن می زند و فساد و اختناق را به جامعه پمپاژ می کند چون تنها برجامعه اتمیزه،به گونه مطلق و مطمئن می توان حکومت کرد.
مک کین دراین داستان نشان می دهد که چگونه درکنار شعارهای پرطمطراق کمونیستی و عدالت و برابری و خیال پردازی های حاکمان دیوانه مردمی خسته،خفته با پالتوهایی خیس بوگرفته،بی هدف و خوگرفته به هرکثافتی،ازتاخیر قطارگرفته تا خودفروشی درمحل کار صبح را به شب می رساندند.مردمی فروکاسته شده به ابژه ای بی ارزش دردستان استالین و حاکمان حزبی خود حق پندار.
📍واسلاو هاول گفته بود
«زندگی درکشورهای توتالیتر را نمی توان درداستان یا فیلم یا نمایشنامه تصویرکرد» اما به گمان منتقدان موسیقی زندگی آندره مکین به شیوه ای جذاب هرچندغم انگیز استالین به ظاهر کبیر را رسوا می کند.مردی که امروز استعاره ای است از بی رحمی و خشونت،حماقت و دروغ و توهمی ویرانگرکه تصورمی کرد خوشبختی مردمان را بهتر ازخودآنها تشخیص می دهد.
▪️قربان عباسی
موسیقی زندگی - آندره مک کین
#توتالیتاریسم
#کمونیسم
@cafe_andishe95
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«زیبد تو را صلابت شمشیر»
سیام امرداد سالروز درگذشت ترانهسرا و شاعر میهنپرست تورج نگهبان بود. این شعر از ایشان با اجرای جناب فرحاندوز تقدیم به میهنپرستان:
بر نام و سرفرازیات ای شیر
ای یکهتاز بیشه و نخجیر
زیبد تو را صلابت شمشیر
بر بازوی ستبر برومند
بر پرچم سه رنگ تو سوگند
🔗 Arsam Mahmoudi (@MahmoudiArsam)
@cafe_andishe95
سیام امرداد سالروز درگذشت ترانهسرا و شاعر میهنپرست تورج نگهبان بود. این شعر از ایشان با اجرای جناب فرحاندوز تقدیم به میهنپرستان:
بر نام و سرفرازیات ای شیر
ای یکهتاز بیشه و نخجیر
زیبد تو را صلابت شمشیر
بر بازوی ستبر برومند
بر پرچم سه رنگ تو سوگند
🔗 Arsam Mahmoudi (@MahmoudiArsam)
@cafe_andishe95
💳من باب آموزش مقدمات علم اقتصاد 💳
از فرمایشات گهر بار آدام اسمیت
“وقتی که تقسیم کار در جامعه به نحو وافی بر قرار شد هرکس فقط بخش کوچکی از نیاز های خود را از ماحصل کار و تولید خود می تواند فراهم کند و در حد محدود می تواند خود کفا زیست کند، اما بخش بزرگی از نیاز های هر فرد حاصل کار و تولید دیگر اعضاء جامعه است. همچنین هر فرد بزرگترین بخش از نتیجه تولید خویش را نیز باید در اختیار دیگران قرار دهد و در برابر آن نیاز های خویش را تامین کند. بنا بر این هر فرد در نفس تلاش معاش خود یک بازرگان است و جامعه نیز در واقع یک جامعه تاجران و جامعه ای تجاری است. “
📗فصل چهارم کتاب بررسی در ذات و منشاء ثروت ملل، آدام اسمیت.
نکته مورد تاکید آدام اسمیت این است که یک کفاش نمی تواند همه کفش های خود را بپوشد و خیاط لباس های خود و نانوا همه نان خود را بخورد، بخش بزرگی از نیاز معاش هر کس از نتیجه مبادله تولید هر عضو جامعه با تولید کالا و خدمات عضو دیگر تامین می شود. به این ترتیب ما همه در کار تجارت در گیر هستیم. اگر نیک بنگریم ما در هر بیست و چهار ساعت شبانه روز در بازار های مختلف در گیر هستیم، در طی روز در بازار کار، حمل و نقل خرید و فروش مایحتاج، ...حتی موقعی که در خواب هستیم در بسیار بازار ها در گیر و فعالیم، در بازار برق و آب، مخابرات، اجاره مسکن یا وام مسکن، بیمه...به همین دلیل است که بازار ها در علم اقتصاد از اهمیت فوق العاده بر خوردارند. هر چه بازار ها کامل تر و تکمیل تر و کار آمد تر باشند تولید و مصرف ما کار آمد تر و زندگی ما مرفه تر است. باز به همین دلیل هر چه بازار ها سرکوب شوند و دچار اعوجاج شوند رفاه ما آسیب پذیر و مسلماً مادون بهینه خواهد بود.
“از نظر طبیعی تفاوت بین یک باربر با یک فیلسوف بسیار کمتر از مثلاً تفاوت بین دو گونه نژادی سگ است. مثلاً تفاوت سگ تازی با سگ گله یا سگ نگهبان از نظر فطرت و توان بیش از هر تفاوت بین دو انسان است. علی رغم این تنوع آن گونه های حیوان به زحمت ممکن است فایده ای برای یکدیگر داشته باشند و در چارچوب مداوم همکاری با یکدیگر قرار گیرند. هر گونه سگ استعداد خارقالعاده خاص خود را دارد، یکی قوی تر، دیگری چالاکتر و آن نوع دیگر باهوشتر است، اما به زحمت ممکن است این استعداد طبیعی یک نوع کمکی به گونه دیگر باشد. در بین انسان ها بر عکس آن، بسیار از نبوغ های متنوع و غیر مشابه یک فرد می تواند مورد استفاده و مفید فایده برای انسان دیگری باشد. از طریق حمل نقل، داد و ستد و تجارت هر کس نتیجه استعداد خاص خود را در معرض استفاده دیگر انسان ها قرار می دهد. هر کس می تواند در چارچوب عمومی داد وستد هر مقدار نتیجه استعداد سایر انسان ها را خریداری کند.
📗” فصل دوم کتاب بررسی در ذات و منشا ثروت ملل، آدام اسمیت.
آدام اسمیت استدلال می کند، نتیجه استعداد فیزیکدان، شیمی دان، مکانیک، کشاورز، بافنده، سازنده، نوازنده، داروساز ...در بازار برای خرید موجود است. این امتیاز خاص جامعه انسانی است که استعداد های کم و بیش یک نواخت بشری را به تخصص های مفید متنوع و گاه نبوغ آمیز تقسیم می کند و فایده آن را عمومی می سازد. این تقسیم کار در جامعه انسانی از وجود بازار ها یا امکان داد وستد داوطلبانه ناشی می شود. هرچه اندازه بازار بزرکتر باشد این تخصصی شدن از عمق و کار آیی بیشتری برخوردار می شود. برای مثال تخصص در بازاری با ابعاد یک روستا نمی تواند در حد بازار شهر و یا کشور و یا بازار جهانی، رشد کند. این ظرفیت داد و ستد داوطلبانه یا بازار ها یک ویژگی خاص انسانی است که تقسیم کار ایجاد می کند، تخصص ها را عمق می بخش، برخی دست آورد ها را در ابعاد نبوغ آمیز جلوه می دهد و انسان ها را در جهت کمک به معاش، رفاه و پیشرفت یکدیگر هماهنگ می کند.
طبیبیان
======================
📍قیمت انحصاری در هر نقطهای از زمان در حقیقت بالاترین قیمتی است که انحصارگر میتواند کسب نماید. در عوض قیمت طبیعی، یا قیمت در شرایط رقابت آزاد، پایینترین قیمت ممکن است که بستگی به زمانی خاص ندارد بلکه در هر زمان مصداق دارد.
آدام اسمیت
@cafe_andishe95
از فرمایشات گهر بار آدام اسمیت
“وقتی که تقسیم کار در جامعه به نحو وافی بر قرار شد هرکس فقط بخش کوچکی از نیاز های خود را از ماحصل کار و تولید خود می تواند فراهم کند و در حد محدود می تواند خود کفا زیست کند، اما بخش بزرگی از نیاز های هر فرد حاصل کار و تولید دیگر اعضاء جامعه است. همچنین هر فرد بزرگترین بخش از نتیجه تولید خویش را نیز باید در اختیار دیگران قرار دهد و در برابر آن نیاز های خویش را تامین کند. بنا بر این هر فرد در نفس تلاش معاش خود یک بازرگان است و جامعه نیز در واقع یک جامعه تاجران و جامعه ای تجاری است. “
📗فصل چهارم کتاب بررسی در ذات و منشاء ثروت ملل، آدام اسمیت.
نکته مورد تاکید آدام اسمیت این است که یک کفاش نمی تواند همه کفش های خود را بپوشد و خیاط لباس های خود و نانوا همه نان خود را بخورد، بخش بزرگی از نیاز معاش هر کس از نتیجه مبادله تولید هر عضو جامعه با تولید کالا و خدمات عضو دیگر تامین می شود. به این ترتیب ما همه در کار تجارت در گیر هستیم. اگر نیک بنگریم ما در هر بیست و چهار ساعت شبانه روز در بازار های مختلف در گیر هستیم، در طی روز در بازار کار، حمل و نقل خرید و فروش مایحتاج، ...حتی موقعی که در خواب هستیم در بسیار بازار ها در گیر و فعالیم، در بازار برق و آب، مخابرات، اجاره مسکن یا وام مسکن، بیمه...به همین دلیل است که بازار ها در علم اقتصاد از اهمیت فوق العاده بر خوردارند. هر چه بازار ها کامل تر و تکمیل تر و کار آمد تر باشند تولید و مصرف ما کار آمد تر و زندگی ما مرفه تر است. باز به همین دلیل هر چه بازار ها سرکوب شوند و دچار اعوجاج شوند رفاه ما آسیب پذیر و مسلماً مادون بهینه خواهد بود.
“از نظر طبیعی تفاوت بین یک باربر با یک فیلسوف بسیار کمتر از مثلاً تفاوت بین دو گونه نژادی سگ است. مثلاً تفاوت سگ تازی با سگ گله یا سگ نگهبان از نظر فطرت و توان بیش از هر تفاوت بین دو انسان است. علی رغم این تنوع آن گونه های حیوان به زحمت ممکن است فایده ای برای یکدیگر داشته باشند و در چارچوب مداوم همکاری با یکدیگر قرار گیرند. هر گونه سگ استعداد خارقالعاده خاص خود را دارد، یکی قوی تر، دیگری چالاکتر و آن نوع دیگر باهوشتر است، اما به زحمت ممکن است این استعداد طبیعی یک نوع کمکی به گونه دیگر باشد. در بین انسان ها بر عکس آن، بسیار از نبوغ های متنوع و غیر مشابه یک فرد می تواند مورد استفاده و مفید فایده برای انسان دیگری باشد. از طریق حمل نقل، داد و ستد و تجارت هر کس نتیجه استعداد خاص خود را در معرض استفاده دیگر انسان ها قرار می دهد. هر کس می تواند در چارچوب عمومی داد وستد هر مقدار نتیجه استعداد سایر انسان ها را خریداری کند.
📗” فصل دوم کتاب بررسی در ذات و منشا ثروت ملل، آدام اسمیت.
آدام اسمیت استدلال می کند، نتیجه استعداد فیزیکدان، شیمی دان، مکانیک، کشاورز، بافنده، سازنده، نوازنده، داروساز ...در بازار برای خرید موجود است. این امتیاز خاص جامعه انسانی است که استعداد های کم و بیش یک نواخت بشری را به تخصص های مفید متنوع و گاه نبوغ آمیز تقسیم می کند و فایده آن را عمومی می سازد. این تقسیم کار در جامعه انسانی از وجود بازار ها یا امکان داد وستد داوطلبانه ناشی می شود. هرچه اندازه بازار بزرکتر باشد این تخصصی شدن از عمق و کار آیی بیشتری برخوردار می شود. برای مثال تخصص در بازاری با ابعاد یک روستا نمی تواند در حد بازار شهر و یا کشور و یا بازار جهانی، رشد کند. این ظرفیت داد و ستد داوطلبانه یا بازار ها یک ویژگی خاص انسانی است که تقسیم کار ایجاد می کند، تخصص ها را عمق می بخش، برخی دست آورد ها را در ابعاد نبوغ آمیز جلوه می دهد و انسان ها را در جهت کمک به معاش، رفاه و پیشرفت یکدیگر هماهنگ می کند.
طبیبیان
======================
📍قیمت انحصاری در هر نقطهای از زمان در حقیقت بالاترین قیمتی است که انحصارگر میتواند کسب نماید. در عوض قیمت طبیعی، یا قیمت در شرایط رقابت آزاد، پایینترین قیمت ممکن است که بستگی به زمانی خاص ندارد بلکه در هر زمان مصداق دارد.
آدام اسمیت
@cafe_andishe95
Forwarded from ناگفتههای تاریخ معاصر ایران-ناتاما
-آیا این تاریخ پرفراز و نشیب ایران نیروی ویژه ای به شاهنشاه نمی دهد، یعنی اطمینان باینکه هرچه پیش آید، ایران همواره برپا خواهد
خاست.
شاهنشاه : این همان جنبه عرفانی است که در ما وجود دارد.
اما در عین حال دلیل این هم هست که من بخود بگویم: «باید کاری کرد که از این پس دیگر تکانها و بازگشت های مشابه وجود نداشته باشد. شاید در آینده تفاوتهای کوچکی مشاهده بشود: عصری باشکوه تر، و دورهای دیگر نامراد تر، اما نه دیگر فرازو نشیب هائی از آن نوع . و این است کار من : مجهز کردن کشورم در برابر این خطرات...
《شاید در دورانی نامرادتر از عصر مغول و حاکمیت تازی به سر میبریم، اما شاهنشاه توانستند فرزندان ایران را مجهز کنند، مجهز به اندیشه ای والا که همان روش و منش دو پادشاه ایرانساز پهلوی است. بزودی شعار جاویدشاه در سراسر ایران طنین انداز خواهد شد و ایران به دوران شکوه و عظمت خود بازخواهد گشت.میراث پهلوی برای ما میهن دوستی است و با این سلاح نیروی اهریمنی حاکم بر میهنمان را شکست خواهیم داد》
@na_ta_ma
خاست.
شاهنشاه : این همان جنبه عرفانی است که در ما وجود دارد.
اما در عین حال دلیل این هم هست که من بخود بگویم: «باید کاری کرد که از این پس دیگر تکانها و بازگشت های مشابه وجود نداشته باشد. شاید در آینده تفاوتهای کوچکی مشاهده بشود: عصری باشکوه تر، و دورهای دیگر نامراد تر، اما نه دیگر فرازو نشیب هائی از آن نوع . و این است کار من : مجهز کردن کشورم در برابر این خطرات...
《شاید در دورانی نامرادتر از عصر مغول و حاکمیت تازی به سر میبریم، اما شاهنشاه توانستند فرزندان ایران را مجهز کنند، مجهز به اندیشه ای والا که همان روش و منش دو پادشاه ایرانساز پهلوی است. بزودی شعار جاویدشاه در سراسر ایران طنین انداز خواهد شد و ایران به دوران شکوه و عظمت خود بازخواهد گشت.میراث پهلوی برای ما میهن دوستی است و با این سلاح نیروی اهریمنی حاکم بر میهنمان را شکست خواهیم داد》
@na_ta_ma
📰«دیو چو بیرون رود...»📰
#ریشه_های_فرهنگی_انقلاب_ایران
🔖بیتردید انقلاب ۵۷ مهمترین رخداد تاریخ عصر جدید ایران است و شگفتا که دریافتها و نظریهها دربارۀ آن بسیار نارسا و ضعیف است. این نارسایی و فهم غلط دربارۀ انقلاب فقط مشکل عموم مردم نیست؛ اهل نظر نیز عموماً دریافتهای ناقص و نارسایی دربارۀ انقلاب به دست میدهند. در اینجا قصد ندارم فهم عوام و خواص دربارۀ انقلاب را «آسیبشناسی» کنم، بلکه میخواهم به یکی از نکات اساسی برای فهم انقلاب بپردازم که اغلب یا آن را مطلقاً نادیده میگیرند یا آن را بسیار تقلیل میدهند یا در حواشی و به منزلۀ امری غیراساسی به آن اشاره میکنند. اصل سخن بنده این است که انقلاب ۵۷ انقلابی کاملاً «پیشوامحور» بود (اگر بخواهم به تعابیر سیاسی بیان کنم). انقلاب ایران بیش از هر انقلابی در تاریخ، مدیون و متکی به رهبرش بود و اصلاً نمیتوان آن را بدون رهبر آن تصور کرد. از این رو هر نظریهای که بخواهد انقلاب ایران را تبیین کند، پیش از هر چیز باید بر «نقش رهبر» آن تمرکز کند و حول کارکرد رهبر انقلاب شکل گیرد و هر تبیینی بدون این شالوده نارساست.
همۀ آن چیزهایی که همۀ رهبران دیگر با ضرب و زور و با هزار ابزار سیاسی و تبلیغاتی به دست میآوردند، رهبر انقلاب ایران به سادگی و از منبعی که درک آن برای نظارهگران نامفهوم بود، در اختیار داشت. همه شیفتگی عجیب مردم را نسبت به او میدیدند، اما دلیل آن را درک نمیکردند. برای فهم انقلاب و تبیین نظریهای رسا و معقول از انقلاب «در وهلۀ نخست» باید به سراغ همین مسئله رفت؛ و نه نظریههای اقتصادی و سیاسی! جانمایۀ انقلاب ایران «حب خمینی» بود (و نه حتی «بغض علیه شاه»). پیشتر در نوشتههایی دیگر تأکید کردهام که دو جریان مارکسیست و جمهوریخواه بدون رهبری آیتالله خمینی هیچگاه نمیتوانست انقلاب کند؛ نه پشتوانۀ مردمی داشت و نه اصلاً دسترسی به توده داشت. انقلاب ایران انقلابی تودهای بود و عنان تودهها دست امامشان بود.
در کتاب «اسلامگرایی: سومین جنبش مقاومت رادیکال»، اثر ارنست نولته که همین روزها با ترجمۀ بنده منتشر میشود، نولته پس از نیمقرن ایدئولوژیپژوهی، در واکاوی انقلاب ایران به نکتۀ بسیار مهمی اشاره میکند که معمولاً مورد توجه نظریهپردازان و تاریخنگاران نیست. او صحنهای را توصیف میکند که آیتالله خمینی درگذشته و عدهای از رزمندگان جنگ بر ضریح او حاضر شدهاند و از عمق جان میگریند که چرا آنها زندهاند و امامشان درگذشته است! آنها از زنده بودنشان شرمسارند! و بعد میپرسد، در کجای تاریخ، در کجای غرب این نوع سرسپردگی وجود داشت؟ کلید فهم انقلاب ایران همینجاست و نظریه باید حول این سرسپردگی تبیین شود؛ و نه حول، رفتار شاه، میزان فروش نفت، فراز و فرود اقتصادی، نرخ تورم و رشد جمعیت شهری. همۀ این موارد در لایههای نظری بعدی مهمند، اما تأثیری در این سرسپردگی ندارند.
پس نظریۀ انقلاب ایران باید شرح دهد این سرسپردگی، این جاننثاری برای رهبر و فنای خویش در برابر «امام» (که واژهای کلیدی است)، از کجا آمده و وقتی وارد این تبیین میشویم، از نظریۀ سیاسی و نظریۀ اقتصادی و حتی تا حد زیادی از نظریههای جامعهشناختی فاصله میگیریم و قضیه کاملاً «فرهنگی» میشود. در واقع دلایل «حب خمینی» را باید در «فرهنگ» جستجو کرد (نه در انقلاب سفید و رفتار ساواک). اگر بخواهم پاسخی کوتاه به صورتمسئلهای که طرح کردم بدهم، در یک کلام میتوان گفت:
📍«انقلاب اسلامی ایران فقط در ایران شیعی که در عین حال سنت عرفانی ریشهداری نیز داشت، میتوانست رخ دهد.»
در هیچ کشور اسلامی سنیمذهبی چنین انقلاب اماممحوری نمیتوانست رخ دهد (در غرب که محال بود). «حب امام» به عنوان مؤثرترین عنصر انقلاب ریشه در انگارههای شیعی هزارساله داشت؛ ریشه در دوگانۀ ازلیـابدیِ حسینـیزید که اهل سنت از آن سر درنمیآورند و از همه مهمتر ریشه در منجیباور شیعی داشت که زندهترین نوع منجیباوری در همۀ آیینهاست.
نولته در کتاب «اسلامگرایی» بیان میکند؛ میگوید روزی که آیتالله خمینی به ایران بازگشت، حس و حال مردم عین این بود که امام غائب بازگشته است. اینجاست که نظریههای اقتصادی رنگ میبازد و حتی معلوم میشود مسئله چندان نفرت از شاه یا عملکرد او نبود؛ بلکه «حبی» بود که ریشههایی هزارساله داشت و اکنون «محبوب» خود را در وجود یک نفر یافته بود.
🔻بخش بزرگی از بیزاری از شاه به این دلیل بود که در این رابطۀ «عاشق و معشوقی»، «مرید و مرادی»، «امام و مأمومی» اختلال ایجاد میکرد.
حال وقتی سنت عرفانی هزارسالۀ ایرانی را هم که در ادبیات غنی ایرانی مکتوب است، کنار این سنت شیعی میگذاریم، درک بهتری از نیروی عظیم این «حب» به دست میآوریم.
اگر در پی نظریهای برای درک انقلابیم، شالوده را باید بر این «نظریۀ فرهنگی» بگذاریم.
✍🏼مهدی تدینی
@cafe_andishe95
#ریشه_های_فرهنگی_انقلاب_ایران
🔖بیتردید انقلاب ۵۷ مهمترین رخداد تاریخ عصر جدید ایران است و شگفتا که دریافتها و نظریهها دربارۀ آن بسیار نارسا و ضعیف است. این نارسایی و فهم غلط دربارۀ انقلاب فقط مشکل عموم مردم نیست؛ اهل نظر نیز عموماً دریافتهای ناقص و نارسایی دربارۀ انقلاب به دست میدهند. در اینجا قصد ندارم فهم عوام و خواص دربارۀ انقلاب را «آسیبشناسی» کنم، بلکه میخواهم به یکی از نکات اساسی برای فهم انقلاب بپردازم که اغلب یا آن را مطلقاً نادیده میگیرند یا آن را بسیار تقلیل میدهند یا در حواشی و به منزلۀ امری غیراساسی به آن اشاره میکنند. اصل سخن بنده این است که انقلاب ۵۷ انقلابی کاملاً «پیشوامحور» بود (اگر بخواهم به تعابیر سیاسی بیان کنم). انقلاب ایران بیش از هر انقلابی در تاریخ، مدیون و متکی به رهبرش بود و اصلاً نمیتوان آن را بدون رهبر آن تصور کرد. از این رو هر نظریهای که بخواهد انقلاب ایران را تبیین کند، پیش از هر چیز باید بر «نقش رهبر» آن تمرکز کند و حول کارکرد رهبر انقلاب شکل گیرد و هر تبیینی بدون این شالوده نارساست.
همۀ آن چیزهایی که همۀ رهبران دیگر با ضرب و زور و با هزار ابزار سیاسی و تبلیغاتی به دست میآوردند، رهبر انقلاب ایران به سادگی و از منبعی که درک آن برای نظارهگران نامفهوم بود، در اختیار داشت. همه شیفتگی عجیب مردم را نسبت به او میدیدند، اما دلیل آن را درک نمیکردند. برای فهم انقلاب و تبیین نظریهای رسا و معقول از انقلاب «در وهلۀ نخست» باید به سراغ همین مسئله رفت؛ و نه نظریههای اقتصادی و سیاسی! جانمایۀ انقلاب ایران «حب خمینی» بود (و نه حتی «بغض علیه شاه»). پیشتر در نوشتههایی دیگر تأکید کردهام که دو جریان مارکسیست و جمهوریخواه بدون رهبری آیتالله خمینی هیچگاه نمیتوانست انقلاب کند؛ نه پشتوانۀ مردمی داشت و نه اصلاً دسترسی به توده داشت. انقلاب ایران انقلابی تودهای بود و عنان تودهها دست امامشان بود.
در کتاب «اسلامگرایی: سومین جنبش مقاومت رادیکال»، اثر ارنست نولته که همین روزها با ترجمۀ بنده منتشر میشود، نولته پس از نیمقرن ایدئولوژیپژوهی، در واکاوی انقلاب ایران به نکتۀ بسیار مهمی اشاره میکند که معمولاً مورد توجه نظریهپردازان و تاریخنگاران نیست. او صحنهای را توصیف میکند که آیتالله خمینی درگذشته و عدهای از رزمندگان جنگ بر ضریح او حاضر شدهاند و از عمق جان میگریند که چرا آنها زندهاند و امامشان درگذشته است! آنها از زنده بودنشان شرمسارند! و بعد میپرسد، در کجای تاریخ، در کجای غرب این نوع سرسپردگی وجود داشت؟ کلید فهم انقلاب ایران همینجاست و نظریه باید حول این سرسپردگی تبیین شود؛ و نه حول، رفتار شاه، میزان فروش نفت، فراز و فرود اقتصادی، نرخ تورم و رشد جمعیت شهری. همۀ این موارد در لایههای نظری بعدی مهمند، اما تأثیری در این سرسپردگی ندارند.
پس نظریۀ انقلاب ایران باید شرح دهد این سرسپردگی، این جاننثاری برای رهبر و فنای خویش در برابر «امام» (که واژهای کلیدی است)، از کجا آمده و وقتی وارد این تبیین میشویم، از نظریۀ سیاسی و نظریۀ اقتصادی و حتی تا حد زیادی از نظریههای جامعهشناختی فاصله میگیریم و قضیه کاملاً «فرهنگی» میشود. در واقع دلایل «حب خمینی» را باید در «فرهنگ» جستجو کرد (نه در انقلاب سفید و رفتار ساواک). اگر بخواهم پاسخی کوتاه به صورتمسئلهای که طرح کردم بدهم، در یک کلام میتوان گفت:
📍«انقلاب اسلامی ایران فقط در ایران شیعی که در عین حال سنت عرفانی ریشهداری نیز داشت، میتوانست رخ دهد.»
در هیچ کشور اسلامی سنیمذهبی چنین انقلاب اماممحوری نمیتوانست رخ دهد (در غرب که محال بود). «حب امام» به عنوان مؤثرترین عنصر انقلاب ریشه در انگارههای شیعی هزارساله داشت؛ ریشه در دوگانۀ ازلیـابدیِ حسینـیزید که اهل سنت از آن سر درنمیآورند و از همه مهمتر ریشه در منجیباور شیعی داشت که زندهترین نوع منجیباوری در همۀ آیینهاست.
نولته در کتاب «اسلامگرایی» بیان میکند؛ میگوید روزی که آیتالله خمینی به ایران بازگشت، حس و حال مردم عین این بود که امام غائب بازگشته است. اینجاست که نظریههای اقتصادی رنگ میبازد و حتی معلوم میشود مسئله چندان نفرت از شاه یا عملکرد او نبود؛ بلکه «حبی» بود که ریشههایی هزارساله داشت و اکنون «محبوب» خود را در وجود یک نفر یافته بود.
🔻بخش بزرگی از بیزاری از شاه به این دلیل بود که در این رابطۀ «عاشق و معشوقی»، «مرید و مرادی»، «امام و مأمومی» اختلال ایجاد میکرد.
حال وقتی سنت عرفانی هزارسالۀ ایرانی را هم که در ادبیات غنی ایرانی مکتوب است، کنار این سنت شیعی میگذاریم، درک بهتری از نیروی عظیم این «حب» به دست میآوریم.
اگر در پی نظریهای برای درک انقلابیم، شالوده را باید بر این «نظریۀ فرهنگی» بگذاریم.
✍🏼مهدی تدینی
@cafe_andishe95
👍1
Forwarded from قلمیاران
○ قوۀ مؤسس مفهومی مدرن است. خاستگاههای آن در اندیشۀ قرون وسطا قرار دارد، اما ظهور آن ذیل یک صورت مجزا تنها با استقرار نهاد مدرن دولت رخ داد. کارکرد اصلیِ آن مشخصکردنِ منبعِ نهاییِ اقتدارِ دولت در زبانِ مشروطهخواهی است. ماکس وبر، در تحلیلش از ابزارهای کسب اقتدار، مشروعیت را بر مبنای منبع اصلیِ آن به سه نوع تقسیم کرد: کاریزماتیک، که مستلزم جانفشانی در راه شخصیت مثالی یا مقدس یک رهبر است؛ سنتی، که دائرمدارِ پذیرشِ اقتدارِ عرفِ باستانی است؛ و عقلانی، که مستلزم این باور است که اقتدارِ شخصِ حاکم برای قانونگذاری ماهیتاً برحق است. قوۀ مؤسس از ظهورِ منبعِ سومِ مشروعیت ناشی میشود: [یعنی] عقلانی. این مفهوم خود را بهمثابۀ مفهومی مدرن و عقلی ارائه میکند، که بهسادگی با ادعاهای حاکم مبنی بر دارابودنِ اقتدارِ سنتی یا مقدس سازگار نمیشود.
این مفهوم محصولِ جنبشِ سکولارسازی و عقلانیسازیِ اندیشۀ اروپاییِ قرن هجدهم است، که تحت عنوان «روشنگری» شناخته میشود و بر دو شرط مبتنی است: شناساییِ اینکه منبعِ نهاییِ اقتدارِ سیاسی ناشی از موجودیتی موسوم به «مردم» است، و قبول اینکه ایدۀ قانون اساسی امری ساختهشده [توسط انسان] است. این مفهوم تنها زمانی مستقر میشود که قانون اساسی بهمثابۀ ابزاری حقوقی فهمیده شود که اقتدار خود را از اصلی خودتعینبخش میگیرد: بهطور خاص، یعنی قانون اساسی بیانی از قدرتِ مؤسسِ مردم برای ساختن و بازسازیِ ترتیباتِ نهادی است که از طریق آن بر آنها حکومت میشود...
مفهوم قوۀ مؤسس، مارتین لاگلین، ترجمۀ ابراهیم دهنوی، شمارۀ ۲۴، پروندۀ قوۀ مؤسس
● www.ghalamyaran.com
● @ghalamyaran
این مفهوم محصولِ جنبشِ سکولارسازی و عقلانیسازیِ اندیشۀ اروپاییِ قرن هجدهم است، که تحت عنوان «روشنگری» شناخته میشود و بر دو شرط مبتنی است: شناساییِ اینکه منبعِ نهاییِ اقتدارِ سیاسی ناشی از موجودیتی موسوم به «مردم» است، و قبول اینکه ایدۀ قانون اساسی امری ساختهشده [توسط انسان] است. این مفهوم تنها زمانی مستقر میشود که قانون اساسی بهمثابۀ ابزاری حقوقی فهمیده شود که اقتدار خود را از اصلی خودتعینبخش میگیرد: بهطور خاص، یعنی قانون اساسی بیانی از قدرتِ مؤسسِ مردم برای ساختن و بازسازیِ ترتیباتِ نهادی است که از طریق آن بر آنها حکومت میشود...
مفهوم قوۀ مؤسس، مارتین لاگلین، ترجمۀ ابراهیم دهنوی، شمارۀ ۲۴، پروندۀ قوۀ مؤسس
● www.ghalamyaran.com
● @ghalamyaran
Telegram
attach 📎
◼️تنها نخبگان و اوباش هستند که باید با قوهٔ محرّک خود توتالیتاریسم جلبشان کرد، در حالیکه تودهها را باید با تبلیغات بسوی جنبش جلب نمود.
جنبشهای توتالیتر در زمان تلاش برای کسب قدرت و تحت شرايط حکومت قانونی و آزادی عقیده، تنها میتوانند تا اندازهای محدود از ارعاب سود جویند.
در زمانی که هنوز ارتباط عامهٔ مردم با منابع اطلاعاتی دیگر کاملاً قطع نشده است، جنبشهای توتالیتر نیز مانند احزاب دیگر باید به ضرورت جلب هواداران و موجه جلوهدادن خودشان در انظار عامه، توجه داشته باشند...
در کشورهای توتالیتر، تبلیغات و ارعاب دو روی یک سکه را باز مینمایند، تنها بخشی از این نظر درست است. هرجا توتالیتاریسم سلطهٔ مطلق پیدا کند، تلقین را جایگزین تبليغات میکند و خشونت را کمتر برای وحشت زده ساختن مردم (این شیوه تنها در مراحل اولیه که هنوز مخالف سياسى وجود دارد بکاربسته میشود) و بیشتر برای تحقق آئینهای ایدئولوژیک و دروغهای عملی جنبش، بکار میبندد.
توتالیتاریسم به اظهار این نظر بسنده نمیکند که با وجود واقعیتهای عملی مغایر بگوید که بیکاری وجود ندارد، بلکه بعنوان بخشی از تبلیغاتش، حقوق بیکاری را لغو میکند.
این واقعیت جالب است که اینگونه انکار بیکاری، آیین ایدئولوژیک سوسیالیستی قدیمی را، البته به شیوهای غیرمترقبه، محقق میسازد: «کسی که کار نمیکند، غذا هم نمیخورد».
هانا آرنت 📚توتالیتاریسم
@cafe_andishe95
جنبشهای توتالیتر در زمان تلاش برای کسب قدرت و تحت شرايط حکومت قانونی و آزادی عقیده، تنها میتوانند تا اندازهای محدود از ارعاب سود جویند.
در زمانی که هنوز ارتباط عامهٔ مردم با منابع اطلاعاتی دیگر کاملاً قطع نشده است، جنبشهای توتالیتر نیز مانند احزاب دیگر باید به ضرورت جلب هواداران و موجه جلوهدادن خودشان در انظار عامه، توجه داشته باشند...
در کشورهای توتالیتر، تبلیغات و ارعاب دو روی یک سکه را باز مینمایند، تنها بخشی از این نظر درست است. هرجا توتالیتاریسم سلطهٔ مطلق پیدا کند، تلقین را جایگزین تبليغات میکند و خشونت را کمتر برای وحشت زده ساختن مردم (این شیوه تنها در مراحل اولیه که هنوز مخالف سياسى وجود دارد بکاربسته میشود) و بیشتر برای تحقق آئینهای ایدئولوژیک و دروغهای عملی جنبش، بکار میبندد.
توتالیتاریسم به اظهار این نظر بسنده نمیکند که با وجود واقعیتهای عملی مغایر بگوید که بیکاری وجود ندارد، بلکه بعنوان بخشی از تبلیغاتش، حقوق بیکاری را لغو میکند.
این واقعیت جالب است که اینگونه انکار بیکاری، آیین ایدئولوژیک سوسیالیستی قدیمی را، البته به شیوهای غیرمترقبه، محقق میسازد: «کسی که کار نمیکند، غذا هم نمیخورد».
هانا آرنت 📚توتالیتاریسم
@cafe_andishe95
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
زمانی که عوامل بیگانه بر علیه اساس کشور شورش کردند، ملی گرایان آنروز از سر غفلت و بی دانشی چنان قافیه را باختند که نتوانستند از قانون مشروطه ، شاه و پرچم کشور کمترین دفاعی بکنند.
در طی چهل سال پس از آن هجوم اهریمنی نوکران بیگانه به ایران، از میان مدعیان ملی گرایی و ایران خواهی جز گروهی اندک از وطن پرستان، دیگران در اوهام و خیالات و حسرت های خویش بودند، نمیدانستند کجا ایستاده اند و با که میجنگند.
شمشیر های جهل و حسرت و خشم میکشیدند و بی هدف حسرت های خویش را به چهره می آوردند. چه بسا از جهل یا عافیت طلبی بازیچه حاکمیت فرقهای و یا بیگانه میشدند.
بعد از دهه ها حجت کلاشی، جوانی که مشق میهن پرستی و مهر ایران را در خدمت کسانی چون روانشاد پزشکپور آموخته بود، جان تازه ای در رگ افسرده ملی گرایی ایرانی دمید.او که با فروتنی بسیارش، شجاعت بی نظیرش،اخلاق نیکش،دانش گسترده اش در جوانی، به پیر راه ایران پرستان بدل شده است.
ادامه👇👇
@cafe_andishe95
در طی چهل سال پس از آن هجوم اهریمنی نوکران بیگانه به ایران، از میان مدعیان ملی گرایی و ایران خواهی جز گروهی اندک از وطن پرستان، دیگران در اوهام و خیالات و حسرت های خویش بودند، نمیدانستند کجا ایستاده اند و با که میجنگند.
شمشیر های جهل و حسرت و خشم میکشیدند و بی هدف حسرت های خویش را به چهره می آوردند. چه بسا از جهل یا عافیت طلبی بازیچه حاکمیت فرقهای و یا بیگانه میشدند.
بعد از دهه ها حجت کلاشی، جوانی که مشق میهن پرستی و مهر ایران را در خدمت کسانی چون روانشاد پزشکپور آموخته بود، جان تازه ای در رگ افسرده ملی گرایی ایرانی دمید.او که با فروتنی بسیارش، شجاعت بی نظیرش،اخلاق نیکش،دانش گسترده اش در جوانی، به پیر راه ایران پرستان بدل شده است.
ادامه👇👇
@cafe_andishe95
👎3❤2
ادامه ی از قبل👆
او پای بر زمین سخت ایران نهاد، زخم دشمن خورد و ایستاد در همه این سالها از لذت مبارزه با دشمنان ایران گفت. به خلاف بسیاری از گروه وطن پرستان دروغین ، عافیت طلبی و یا شهوت قدرت و دیده شدن نداشت.
روزگاری که ترس از چپ و تجزیه طلب و سایر عاملین جمهوری اسلامی گرد سکوت و یاس و مرگ در فضای اپوزیسیون پراکنده بود، حجت کلاشی یک تنه بنیان های تئوری و نظریه سیاسی ملی گرایی و ایران پرستی را با فریاد مشروطه خواهی و بازگشت از کژراهه و بازگشت به مشروطه سر داد.
نظریه ای که با دانش بالایش و بر بنیان نطری و فکری دقیق پرداخت و با آن توانست از ایران و نظام مشروطه و آن دو پادشاه ایرانساز عصر پهلوی دفاع کند.از خواست ملتی گفت که برای حیاتش باید هم آزادی هم استقلال،هم توان نظامی و هم دولت ملی بخواهد و این خواسته های یک ملت را شدنی دانست.
سخن از منطق ملی گفت که آزادی و قدرت و سعادت ملی را همزمان بخواهد و اهل تجارت با داشته ها و خواسته های ملت نباشد.آنزمان که بسیاری در شبکه تباهی، شریک فساد حاکمیت فرقهای بودند از ناکارامدی و جمهوری فساد گفت.
روزگاری که همه دشمنان در خیال تکه تکه کردن ایران بودند و جمهوری وحشت را وعده می دادند،او از حقوق شهروندی ایرانیان گفت نه فقط شهروند ایران امروز که از درد و رنج همه جهان ایرانی گفت...
همه آنچه امروز میبینیم از آنجاست که جامعه سخنش را شنیده و راهش را راه نجات ایران می داند، برای اولین بار کسی آمده تا نیروهای ملی اصیل را بر مبنای منطق ملی صحیح منسجم و متحد کند.
آنان که رزقشان از بیگانگان یا نوکران بیگانه در حاکمیت فرقه ای می رسد، گویا بفرمان اهریمن قصد برهم زدن عزم ملت برای بازگشت به مشروطه را دارند.
اهریمن روزی با همکاری فرزندان شورشیان 57 و ایجاد جریاناتی چون مدیریت گذار یا جمهوری سوم و..قصد حفاظت از میراث شوم شورش خود داشت و امروز با ایجاد جریان موازی در مشروطه خواهان،گروهی نادان و منفعت طلب را هدایت میکند تا با تهمت و تخریب اصیل ترین نیروهای ملی،پروژه خویش را پیش ببرد
فریب با هزار لباس در کار است و فریبخوردگان نیز بسیار.
این جریان موازی و بفرموده و یاوه ها و سخنان پوچشان نیز خواهد گذشت.
جریان ملی اصیل و ریشه دار است که خواهد ماند و با بازگشت از کژراهه کشتی ایران را به ساحل امن و نظام مشروطه باز خواهد گرداند و جهان ایرانی را دوباره بسوی شکوه و سربلندی و یگانگی رهنمون خواهد شد.
پاینده ایران
@cafe_andishe95
او پای بر زمین سخت ایران نهاد، زخم دشمن خورد و ایستاد در همه این سالها از لذت مبارزه با دشمنان ایران گفت. به خلاف بسیاری از گروه وطن پرستان دروغین ، عافیت طلبی و یا شهوت قدرت و دیده شدن نداشت.
روزگاری که ترس از چپ و تجزیه طلب و سایر عاملین جمهوری اسلامی گرد سکوت و یاس و مرگ در فضای اپوزیسیون پراکنده بود، حجت کلاشی یک تنه بنیان های تئوری و نظریه سیاسی ملی گرایی و ایران پرستی را با فریاد مشروطه خواهی و بازگشت از کژراهه و بازگشت به مشروطه سر داد.
نظریه ای که با دانش بالایش و بر بنیان نطری و فکری دقیق پرداخت و با آن توانست از ایران و نظام مشروطه و آن دو پادشاه ایرانساز عصر پهلوی دفاع کند.از خواست ملتی گفت که برای حیاتش باید هم آزادی هم استقلال،هم توان نظامی و هم دولت ملی بخواهد و این خواسته های یک ملت را شدنی دانست.
سخن از منطق ملی گفت که آزادی و قدرت و سعادت ملی را همزمان بخواهد و اهل تجارت با داشته ها و خواسته های ملت نباشد.آنزمان که بسیاری در شبکه تباهی، شریک فساد حاکمیت فرقهای بودند از ناکارامدی و جمهوری فساد گفت.
روزگاری که همه دشمنان در خیال تکه تکه کردن ایران بودند و جمهوری وحشت را وعده می دادند،او از حقوق شهروندی ایرانیان گفت نه فقط شهروند ایران امروز که از درد و رنج همه جهان ایرانی گفت...
همه آنچه امروز میبینیم از آنجاست که جامعه سخنش را شنیده و راهش را راه نجات ایران می داند، برای اولین بار کسی آمده تا نیروهای ملی اصیل را بر مبنای منطق ملی صحیح منسجم و متحد کند.
آنان که رزقشان از بیگانگان یا نوکران بیگانه در حاکمیت فرقه ای می رسد، گویا بفرمان اهریمن قصد برهم زدن عزم ملت برای بازگشت به مشروطه را دارند.
اهریمن روزی با همکاری فرزندان شورشیان 57 و ایجاد جریاناتی چون مدیریت گذار یا جمهوری سوم و..قصد حفاظت از میراث شوم شورش خود داشت و امروز با ایجاد جریان موازی در مشروطه خواهان،گروهی نادان و منفعت طلب را هدایت میکند تا با تهمت و تخریب اصیل ترین نیروهای ملی،پروژه خویش را پیش ببرد
فریب با هزار لباس در کار است و فریبخوردگان نیز بسیار.
این جریان موازی و بفرموده و یاوه ها و سخنان پوچشان نیز خواهد گذشت.
جریان ملی اصیل و ریشه دار است که خواهد ماند و با بازگشت از کژراهه کشتی ایران را به ساحل امن و نظام مشروطه باز خواهد گرداند و جهان ایرانی را دوباره بسوی شکوه و سربلندی و یگانگی رهنمون خواهد شد.
پاینده ایران
@cafe_andishe95
👎3❤1
🔅حکومت مطلوب🔅
کمیسیون اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل متحد برای آسیا و اقیانوس آرام (ESCAP) یکی از پنج کمیسیون منطقه ای است که تحت نظر شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل متحد است.
ESCAP
اصول حکمرانی خوب دارد به شکل زیر تعریف مینماید:
1️⃣- مشارکت:
میزان مشارکت مردم در امور جامعه یکی از کلیدیترین پایههای حکمرانی خوب بهشمار میرود. مشارکت میتواند به صورت مستقیم یا غیرمستقیم (از طریق نهادهای قانونی) صورت گیرد. البته نمیتوان انتظار داشت که در نظام تصمیمگیری یک کشور، تمامی نظرات موجود مد نظر قرار گیرد، بلکه مفهوم مشارکت در اینجا، اشاره به آزادی بیان و تنوع دیدگاهها و سازماندهی یک جامعه مدنی دارد.
2️⃣- حاکمیت قانون:
حکمرانی خوب نیازمند چارچوب عادلانهای از قوانین است که در بر گیرنده حمایت کامل از حقوق افراد (بویژه اقلیتها) در جامعه بوده و به صورت شایستهای اجرا گردد. لازم است ذکر شود که اجرای عادلانه قوانین، مستلزم وجود نظام قضایی مستقل و یک بازوی اجرایی (پلیس) فساد ناپذیر برای این نظام میباشد.
3️⃣- شفافیت:
شفافیت، به معنی جریان آزاد اطلاعات و قابلیت دسترسی سهل و آسان به آن برای همهاست. همچنین شفافیت را میتوان آگاهی افراد جامعه از چگونگی اتخاذ و اجرای تصمیمات نیز دانست. در چنین شرایطی، رسانههای گروهی به راحتی قادر به تجزیه و تحلیل و نقد سیاستهای اتخاذ شده در نظام تصمیمگیری و اجرایی کشور خواهند بود.
4️⃣- پاسخگویی:
پاسخگویی نهادها، سازمانها و موسسات در چارچوب قانونی و زمانی مشخص در برابر اعضاء خود و ارباب رجوع، از جمله عواملی است که به استوار شدن پایههای حکمرانی خوب در یک جامعه منجر میشود.
5️⃣- شکلگیری وفاق عمومی:
همانگونه که بیان گردید، فراهم نمودن زمینه ظهور نظرات متفاوت در عرصههای مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، از جمله اصول حکمرانی خوب میباشد. حکمران خوب، باید نظرات مختلف را در قالب وفاق ملی عمومی به سمتی رهنمون گردد که بیشترین همگرایی را با اهداف کل جامعه داشته باشد. ایفای این نقش حیاتی نیازمند شناخت دقیق نیازهای بلندمدت جامعه در مسیر حرکت به سمت توسعه پایدار میباشد.
6️⃣- حقوق مساوی (عدالت):
رفاه و آرامش پایدار در جامعه، با به رسمیت شناختن حقوق مساوی برای تمامی افراد ممکن خواهد بود. در جامعه باید این اطمینان وجود داشته باشد که افراد، به تناسب فعالیت خود در منافع جامعه سهیم خواهند بود. به عبارت دیگر در حکمرانی خوب، همه افراد باید از فرصتهای برابر برخوردار باشند.
7️⃣- اثر بخشی و کارایی:
از حکمرانی خوب به عنوان ابزاری برای تنظیم فعالیت نهادها در راستای استفاده کارا از منابع طبیعی و حفاظت از محیط زیست نیز یاد میشود. کارایی و اثر بخشی در مقوله حکمرانی از جمله مباحثی است که با گذشت زمان، اهمیت بیشتری پیدا نمودهاست.
8️⃣- مسئولیت پذیری:
مسئولیتپذیری را میتوان یکی از کلیدیترین مولفههای حکمرانی خوب بهشمار آورد. درکنار موسسات و نهادهای حکومتی، سازمانها خصوصی و نهادهای مدنی فعال در جامعه نیز باید در قبال سیاستها و اقدامات خود پاسخگو باشند. باید عنوان نمود که اصول حکمرانی خوب بهصورت زنجیرای متصل به هم بوده و اجرایی شدن هرکدام از آنها، مستلزم اجرای سایر اصول میباشد. برای مثال نمیتوان انتظار داشت که مسئولیتپذیری و پاسخگویی بدون وجود شفافیت و حاکمیت قانون جنبه اجرایی چندانی در جامعه داشته باشد.
@cafe_andishe95
کمیسیون اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل متحد برای آسیا و اقیانوس آرام (ESCAP) یکی از پنج کمیسیون منطقه ای است که تحت نظر شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل متحد است.
ESCAP
اصول حکمرانی خوب دارد به شکل زیر تعریف مینماید:
1️⃣- مشارکت:
میزان مشارکت مردم در امور جامعه یکی از کلیدیترین پایههای حکمرانی خوب بهشمار میرود. مشارکت میتواند به صورت مستقیم یا غیرمستقیم (از طریق نهادهای قانونی) صورت گیرد. البته نمیتوان انتظار داشت که در نظام تصمیمگیری یک کشور، تمامی نظرات موجود مد نظر قرار گیرد، بلکه مفهوم مشارکت در اینجا، اشاره به آزادی بیان و تنوع دیدگاهها و سازماندهی یک جامعه مدنی دارد.
2️⃣- حاکمیت قانون:
حکمرانی خوب نیازمند چارچوب عادلانهای از قوانین است که در بر گیرنده حمایت کامل از حقوق افراد (بویژه اقلیتها) در جامعه بوده و به صورت شایستهای اجرا گردد. لازم است ذکر شود که اجرای عادلانه قوانین، مستلزم وجود نظام قضایی مستقل و یک بازوی اجرایی (پلیس) فساد ناپذیر برای این نظام میباشد.
3️⃣- شفافیت:
شفافیت، به معنی جریان آزاد اطلاعات و قابلیت دسترسی سهل و آسان به آن برای همهاست. همچنین شفافیت را میتوان آگاهی افراد جامعه از چگونگی اتخاذ و اجرای تصمیمات نیز دانست. در چنین شرایطی، رسانههای گروهی به راحتی قادر به تجزیه و تحلیل و نقد سیاستهای اتخاذ شده در نظام تصمیمگیری و اجرایی کشور خواهند بود.
4️⃣- پاسخگویی:
پاسخگویی نهادها، سازمانها و موسسات در چارچوب قانونی و زمانی مشخص در برابر اعضاء خود و ارباب رجوع، از جمله عواملی است که به استوار شدن پایههای حکمرانی خوب در یک جامعه منجر میشود.
5️⃣- شکلگیری وفاق عمومی:
همانگونه که بیان گردید، فراهم نمودن زمینه ظهور نظرات متفاوت در عرصههای مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، از جمله اصول حکمرانی خوب میباشد. حکمران خوب، باید نظرات مختلف را در قالب وفاق ملی عمومی به سمتی رهنمون گردد که بیشترین همگرایی را با اهداف کل جامعه داشته باشد. ایفای این نقش حیاتی نیازمند شناخت دقیق نیازهای بلندمدت جامعه در مسیر حرکت به سمت توسعه پایدار میباشد.
6️⃣- حقوق مساوی (عدالت):
رفاه و آرامش پایدار در جامعه، با به رسمیت شناختن حقوق مساوی برای تمامی افراد ممکن خواهد بود. در جامعه باید این اطمینان وجود داشته باشد که افراد، به تناسب فعالیت خود در منافع جامعه سهیم خواهند بود. به عبارت دیگر در حکمرانی خوب، همه افراد باید از فرصتهای برابر برخوردار باشند.
7️⃣- اثر بخشی و کارایی:
از حکمرانی خوب به عنوان ابزاری برای تنظیم فعالیت نهادها در راستای استفاده کارا از منابع طبیعی و حفاظت از محیط زیست نیز یاد میشود. کارایی و اثر بخشی در مقوله حکمرانی از جمله مباحثی است که با گذشت زمان، اهمیت بیشتری پیدا نمودهاست.
8️⃣- مسئولیت پذیری:
مسئولیتپذیری را میتوان یکی از کلیدیترین مولفههای حکمرانی خوب بهشمار آورد. درکنار موسسات و نهادهای حکومتی، سازمانها خصوصی و نهادهای مدنی فعال در جامعه نیز باید در قبال سیاستها و اقدامات خود پاسخگو باشند. باید عنوان نمود که اصول حکمرانی خوب بهصورت زنجیرای متصل به هم بوده و اجرایی شدن هرکدام از آنها، مستلزم اجرای سایر اصول میباشد. برای مثال نمیتوان انتظار داشت که مسئولیتپذیری و پاسخگویی بدون وجود شفافیت و حاکمیت قانون جنبه اجرایی چندانی در جامعه داشته باشد.
@cafe_andishe95
📍محسنمخملباف کارگردان و تروریست و مدافع حقوق بشر کنونی! #تروریست_57
مخملباف به اقرار خودش در17 سالگی تروریسم را آغاز کرده است!در سال ۱۳۵۳ روحالله کفیلی، محسن مخملباف و غلامحسین لنگرودی قزوینینژاد با نقشهای قبلی برای بهدست آوردن اسلحه، به پاسبانی در خیابان ایران حمله کردند. در جریان درگیری پاسبان با ضربات متعدد کارد روحالله کفیلی زخمیشد، سپس پاسبان با شلیک گلوله، مخملباف را زخمی و دستگیر کرد. کفیلی توانست بگریزد و قزوینینژاد بهدست مردم دستگیر شد. مخملباف به تحمل ۵ سال و قزوینینژاد به تحمل ۱۵ سال حبس درجهٔ یک جنایی محکوم گردیدند
@cafe_andishe95
مخملباف به اقرار خودش در17 سالگی تروریسم را آغاز کرده است!در سال ۱۳۵۳ روحالله کفیلی، محسن مخملباف و غلامحسین لنگرودی قزوینینژاد با نقشهای قبلی برای بهدست آوردن اسلحه، به پاسبانی در خیابان ایران حمله کردند. در جریان درگیری پاسبان با ضربات متعدد کارد روحالله کفیلی زخمیشد، سپس پاسبان با شلیک گلوله، مخملباف را زخمی و دستگیر کرد. کفیلی توانست بگریزد و قزوینینژاد بهدست مردم دستگیر شد. مخملباف به تحمل ۵ سال و قزوینینژاد به تحمل ۱۵ سال حبس درجهٔ یک جنایی محکوم گردیدند
@cafe_andishe95
🔘ناسیونالیسم از فرایند تاریخی تا جامعه مدنی🔘
📍بعد از توماس هابز جان لاک فیلسوف انگلیسی قطب مخالف لویاتان(نظریۀ دولت قاهر و فراگیر)را وضع کرد.
لاک به ارکان جامعه مدنی پرداخت و سیاست جدید را تئوریزه ساخت، لاک جامعه مدنی را جهت دوم دولت میداند،لاک به این عقیده بود که دولت ها بدون جامعه مدنی به سمت استبداد میروند و برای تامین آزادی های اساسی مثل آزادی عقیده و بیان لازم است تا ملتها بوسیله نهاد های مدنی از یکطرف از آزادی ها خود حراست کنند از طرف دیگر بر اعمال دولت ها نظارت داشته باشند، افکار لاک اثر ژرف بر انقلاب فرانسه،انقلاب امریکا و آلمان گذاشت و بورژوازی صنعتی رادر قاره اروپا به شبکه نیرومند جامعه مدنی تبدیل کرد،چنانچه در اعلامیه انقلاب کبیر فرانسه افکار جان لاک به روشنی دیده میشود و بخش از مواد اعلامیه را تشکیل میدهد.
📍جان لاک بر عکس هابز به این باور بود که دولت باید مشروعیت خود را از ملت بگیرد و مدنی انگار باشد و بوسیله ای قانون همه ای شهروندان از قوی و ضعیف دارای حق برابر باشند. با عقاید لاک است که ناسیونالیسم تاریخی جایش را به ناسیونالیسم مدنی میدهد،یعنی ملت دولت و شهروند آزاد شکل میگرد.
این اندیشه ها آهسته آهسته در فرایند رشد خود تا عهد روشنگری فرانسه میرسد،فهم فلاسفه و دانشمندان و هنرمندان از مقولۀ دولت و ملت در اثر تکامل علمی اقتصادی و اجتماعی بصورت گسترده دگرگون میشود و سر انجام ناسیونالیسم به مثابه یک جنبش توده ای و بمنزله یک اندیشه سیاسی خود ره به مرحلۀدموکراسی میرساند.
پس ناسیونالیسم محصول تفکر مدرن است و تفکر مدرن محصول طبقۀ بورژوازی.
در فرانسۀ قرون وسطی شهزاده-محوری حاکمیت داشت یعنی دولت متمرکز ملی که هویت سر زمین واحد و مردم واحد(ملت) بیان کند وجود نداشت. بجای آن،حکومت ها خود مختار محلی یعنی ملوک الطوایفی وجود داشت،هر ایالت حاکمی داشت و ایالت ها همیشه باهم در گیر بودند. و هیچ یک قادر به نمایندگی از ملت فرانسه یا هر ملت دیگری نبودند و همچنان قادر به ایجاد دولت متمرکز ملی نبودند،چون لازمه دولت متمرکز اندیشه ملی شدن«ناسیونالیسم» در ابعاد سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی بود که میتوانیست فقط در وجود طبقه متوسط بورژوازی انطباق عملی خود را پیدا کند.
چون بورژوازی به تولید کالایی و تجارت می اندیشد و این نوع اندیشه به گسترش شهر ها کمک می کند و از سوی دیگر ورود دهقانان به شهر ها رمینه فرهنگ واحد شهری بوجود مییاید که خود موجب تشکیل ملت میشود.
اگر ناسیونالیسم اروپایی با خیز های اقتصادی و فرهنگی که در انگلستان و فرانسه به جریان افتاد، به استقرار دموکراسی دست نمی یافتند، فرایند تآسیس دولت-ملت به تعویق می افتاد، چنانچه آلمان عقب مانده یک قرن بعد از انگلیس و فرانسه به فکر جمهوری و ادغام شهزاده نشین ها افتاد و این دیر کرد باعث پسمانی آلمانی ها گردید.
ناسیونالیسم انگلستان به حیث یک نهضت محصول عصر خرد {بیکن، هابز، لاک، شکسپیر } و عصر روشنگری اسکاتلند{ آدم اسمیت، هیوم} و همچنان محصول انقلابات صنعتی { جیمزوات } بوده است.
🔻ملت شدن انگلیس و به امپراطوری رسیدن آن، از درون خواب و غفلت بوجود نیامده است بلکه از تلاش و مبارزه و عقل ساخته شده است.
ناسیونالیسم فرانسه نیز بلحاظ فکر فلسفی از دکارت شروع میشود و در مزرعه ی روشنگری { نگارش دایرة المعارف + قربانی } به ثمر می نشیند.
قبیله گرایی در افغانستان محصول ذوق و سلیقه ی افراد و سران تبرزین بدست آنان نیست، بلکه نتیجه ی تداوم سیاست های کهنه و ایستا { رفتن بسوی بینش های پیش مدرنیته یی } است. به درخت کرم خورده ی قبیله چسپیدن به معنای آن نیست که ما عاشقان سینه چاک پوسیدگی ها هستیم، به معنای این است که ما هنوز { مردم + روشنفکر + ارتجاع } در درون خود به آگاهی نرسیده ایم و پرده های اپیستمه ی مان { سطوح دانایی }، لا در لا، در لاک های کوچک زندانی مانده اند.
چون ما از وضعیت خرد مدرن و از وضعیت عقل پست مدرن دور مانده ایم و همچنان از بازار اندیشه ی جهانی شدن پرت گشته ایم!!؟ بناچار در وضعیت عقل قبیله یی فرو میرویم. و این عقل به علت عقب افتادگی آن، از وضعیت های پیشرو، خودرا در خلای عقلانی آویزان میابد.
درین وضعیت اگر آقای x از فدرالیسم گپ بزند و آقای y از خودمختاری ملیت ها و آقای z از قبیله ی کبیر و صغیر و آقایانی. . . از ناسیونالیسم های برون فلسفی و فرا تاریخی،. . . درد و زخم همچنان تازه و سرطانی باقی خواهد ماند!؟
از متن ن. وحدت
@cafe_andishe95
📍بعد از توماس هابز جان لاک فیلسوف انگلیسی قطب مخالف لویاتان(نظریۀ دولت قاهر و فراگیر)را وضع کرد.
لاک به ارکان جامعه مدنی پرداخت و سیاست جدید را تئوریزه ساخت، لاک جامعه مدنی را جهت دوم دولت میداند،لاک به این عقیده بود که دولت ها بدون جامعه مدنی به سمت استبداد میروند و برای تامین آزادی های اساسی مثل آزادی عقیده و بیان لازم است تا ملتها بوسیله نهاد های مدنی از یکطرف از آزادی ها خود حراست کنند از طرف دیگر بر اعمال دولت ها نظارت داشته باشند، افکار لاک اثر ژرف بر انقلاب فرانسه،انقلاب امریکا و آلمان گذاشت و بورژوازی صنعتی رادر قاره اروپا به شبکه نیرومند جامعه مدنی تبدیل کرد،چنانچه در اعلامیه انقلاب کبیر فرانسه افکار جان لاک به روشنی دیده میشود و بخش از مواد اعلامیه را تشکیل میدهد.
📍جان لاک بر عکس هابز به این باور بود که دولت باید مشروعیت خود را از ملت بگیرد و مدنی انگار باشد و بوسیله ای قانون همه ای شهروندان از قوی و ضعیف دارای حق برابر باشند. با عقاید لاک است که ناسیونالیسم تاریخی جایش را به ناسیونالیسم مدنی میدهد،یعنی ملت دولت و شهروند آزاد شکل میگرد.
این اندیشه ها آهسته آهسته در فرایند رشد خود تا عهد روشنگری فرانسه میرسد،فهم فلاسفه و دانشمندان و هنرمندان از مقولۀ دولت و ملت در اثر تکامل علمی اقتصادی و اجتماعی بصورت گسترده دگرگون میشود و سر انجام ناسیونالیسم به مثابه یک جنبش توده ای و بمنزله یک اندیشه سیاسی خود ره به مرحلۀدموکراسی میرساند.
پس ناسیونالیسم محصول تفکر مدرن است و تفکر مدرن محصول طبقۀ بورژوازی.
در فرانسۀ قرون وسطی شهزاده-محوری حاکمیت داشت یعنی دولت متمرکز ملی که هویت سر زمین واحد و مردم واحد(ملت) بیان کند وجود نداشت. بجای آن،حکومت ها خود مختار محلی یعنی ملوک الطوایفی وجود داشت،هر ایالت حاکمی داشت و ایالت ها همیشه باهم در گیر بودند. و هیچ یک قادر به نمایندگی از ملت فرانسه یا هر ملت دیگری نبودند و همچنان قادر به ایجاد دولت متمرکز ملی نبودند،چون لازمه دولت متمرکز اندیشه ملی شدن«ناسیونالیسم» در ابعاد سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی بود که میتوانیست فقط در وجود طبقه متوسط بورژوازی انطباق عملی خود را پیدا کند.
چون بورژوازی به تولید کالایی و تجارت می اندیشد و این نوع اندیشه به گسترش شهر ها کمک می کند و از سوی دیگر ورود دهقانان به شهر ها رمینه فرهنگ واحد شهری بوجود مییاید که خود موجب تشکیل ملت میشود.
اگر ناسیونالیسم اروپایی با خیز های اقتصادی و فرهنگی که در انگلستان و فرانسه به جریان افتاد، به استقرار دموکراسی دست نمی یافتند، فرایند تآسیس دولت-ملت به تعویق می افتاد، چنانچه آلمان عقب مانده یک قرن بعد از انگلیس و فرانسه به فکر جمهوری و ادغام شهزاده نشین ها افتاد و این دیر کرد باعث پسمانی آلمانی ها گردید.
ناسیونالیسم انگلستان به حیث یک نهضت محصول عصر خرد {بیکن، هابز، لاک، شکسپیر } و عصر روشنگری اسکاتلند{ آدم اسمیت، هیوم} و همچنان محصول انقلابات صنعتی { جیمزوات } بوده است.
🔻ملت شدن انگلیس و به امپراطوری رسیدن آن، از درون خواب و غفلت بوجود نیامده است بلکه از تلاش و مبارزه و عقل ساخته شده است.
ناسیونالیسم فرانسه نیز بلحاظ فکر فلسفی از دکارت شروع میشود و در مزرعه ی روشنگری { نگارش دایرة المعارف + قربانی } به ثمر می نشیند.
قبیله گرایی در افغانستان محصول ذوق و سلیقه ی افراد و سران تبرزین بدست آنان نیست، بلکه نتیجه ی تداوم سیاست های کهنه و ایستا { رفتن بسوی بینش های پیش مدرنیته یی } است. به درخت کرم خورده ی قبیله چسپیدن به معنای آن نیست که ما عاشقان سینه چاک پوسیدگی ها هستیم، به معنای این است که ما هنوز { مردم + روشنفکر + ارتجاع } در درون خود به آگاهی نرسیده ایم و پرده های اپیستمه ی مان { سطوح دانایی }، لا در لا، در لاک های کوچک زندانی مانده اند.
چون ما از وضعیت خرد مدرن و از وضعیت عقل پست مدرن دور مانده ایم و همچنان از بازار اندیشه ی جهانی شدن پرت گشته ایم!!؟ بناچار در وضعیت عقل قبیله یی فرو میرویم. و این عقل به علت عقب افتادگی آن، از وضعیت های پیشرو، خودرا در خلای عقلانی آویزان میابد.
درین وضعیت اگر آقای x از فدرالیسم گپ بزند و آقای y از خودمختاری ملیت ها و آقای z از قبیله ی کبیر و صغیر و آقایانی. . . از ناسیونالیسم های برون فلسفی و فرا تاریخی،. . . درد و زخم همچنان تازه و سرطانی باقی خواهد ماند!؟
از متن ن. وحدت
@cafe_andishe95
🔅ایده ملت کمک می کند که اعضای یک جامعه و کشور به ساختن شکل جدیدی از هویت بپردازند که از وفاداری های میراثی به دهکده خانواده و محل به دودمان فراتری میروند.
#قومگرایی
#ملی_گرایی
🔘یورگن هابرماوس فیلسوف چپگرای فرانکفورتی
@cafe_andishe95
#قومگرایی
#ملی_گرایی
🔘یورگن هابرماوس فیلسوف چپگرای فرانکفورتی
@cafe_andishe95
📓 #معرفی_کتاب
📓لیبرالیسم محافظهکار-گزیده نوشتههای مهم متفکران امروز آنگلوساکسون
👤اثر (ترجمه و تالیف):دکتر مرتضی مردیها-نویسنده لیبرال
@cafe_andishe95
📓لیبرالیسم محافظهکار-گزیده نوشتههای مهم متفکران امروز آنگلوساکسون
👤اثر (ترجمه و تالیف):دکتر مرتضی مردیها-نویسنده لیبرال
@cafe_andishe95
لیبراسیون/لیبرالیسم
📓 #معرفی_کتاب 📓لیبرالیسم محافظهکار-گزیده نوشتههای مهم متفکران امروز آنگلوساکسون 👤اثر (ترجمه و تالیف):دکتر مرتضی مردیها-نویسنده لیبرال @cafe_andishe95
📗لیبرالیسم محافظهکار؛ گزیده نوشتههای مهم متفکران امروز آنگلوساکسون
#کتاب #تازه_های_نشر
📌دکتر مرتضی مردیها:
بهیاد نمیآورم تاکنون کتاب یا مقالهای راجع به یک مکتب همچون لیبرالیسم، سوسیالیسم و غیره دیده باشم که زمانی که میخواهد به تعریف آن مکتب فکری بپردازد دچار مشکل پیچیدگی و طیف و تنوع نشده باشد و سرانجام با گفتن اینکه باید به وجود روایتهای مختلفی از آن مکتب اذعان کرد سعی در رهایی از مخمصه نداشته بوده باشد. علت هم این است که واقعیتی که در این جهان وجود دارد متفکرانند نه مکاتب. یک مکتب فکری با جستن نقاط اشتراک فکری شماری متفکر نزدیک به هم تعریف میشود؛ اما میزان این نزدیکی چنان کشسان است که، هرچند نمونههای الگووار (تیپیک) همیشه وجود دارد، گاهی در این اختلاف پیش میآید که فلان متفکر را باید ذیل این مکتب قرار داد یا مکتب رقیب. علاوهبراین، تجدیدنظرطلبی و نیز تحولات آرام و انعطافهای ناشی از گذر زمان هم چنان میکند که گاهی دشوار میتوان دانست منظور گوینده از اشاره به یک مفهوم یا صفتی از این دست دقیقاً چیست.
بهعنوان نمونه اصطلاح لیبرالیسم اینک در امریکا و اروپا به دو معنای متفاوت بهکار برده میشود؛ چنانکه اگر کسی به این تفاوت توجه نداشته باشد بسا که در فهم منظور مخاطب خود دچار اشتباهی تا حد وارونه فهمیدن بشود. قطعاً منظورم این نیست که کاربرد تعبیر لیبرال در این دو حوزه چیزی از جنس مشترک لفظی است. حتماً وجه اشتراکی هست، اما وجه اختلاف چندان زورآور شده است که وجه مشترک بهسختی میتواند خودی نشان بدهد. میدانیم که لیبرالیسم، چنانکه از نامش برمیآید، مکتبی است که آزادی را مهمترین ارزش میداند. اما لیبرالهای کلاسیک هنگامی که بر آزادی تأکید میکردند بیشتر منظورشان آزادی اقتصادی شهروند از دخالت دولت بود؛ چه این دخالت از نوع مالیاتگرفتنهای دلبخواهی باشد و چه از نوع برنامهریزی و مدیریت اقتصادی. البته رهایی از سیطرۀ مستبدانۀ نهادهایی همچون کلیسا و کاخ هم در نظر بود. اینک هم وقتی تعبیر لیبرال بهکار برده میشود بیشتر به همین معنا است. در اروپا این تعبیر همواره به همین معنا به کار میرفته است؛ چه از سوی حامیان آن و چه از سوی مخالفان و طعنهزنان. بهعبارتی، در اروپا کسی از این وحشتی نداشت که اگر مخالف لیبرالیسم و حتی مخالف آزادی است بهصراحت آنرا بیان کند. در امریکا وضع بهگونهای دیگر بود. بهدلیل اینکه، از بدو تأسیس این کشور، لیبرالدمکراسی بنیاد یک قرارداد اجتماعیِ تقریباً آگاهانه و عامدانه بوده است، کمتر کسی به خود جرأت میداده بهصراحت از آن تحاشی یا به آن حمله کند. برخلاف اروپا، در این کشور چپ و راست افراطی هرگز پایگاهی جدی بهدست نیاورد. چنین شد که هنگامی که کسانی با گرایش ملایم چپ، خصوصاً در دهههای بعد از جنگ دوم جهانی، خواستند نظم لیبرالی موجود را مورد انتقاد قرار دهند به لیبرالیسم حمله نکردند، بلکه کوشیدند آنرا سکوی پرش خود قرار دهند. گفتند ارزش محوری لیبرالیسم آزادی است و ما هم طرفدار آزادی هستیم. اما برخلاف لیبرالهای کلاسیک، آزادی را نه در فراغت از دخالت اقتصادی دولت، بلکه در فراغت از دخالت دولت و جامعه در عادات و آداب و اخلاق و فرهنگ و سبک زندگی دانستند. چنین بود که یکچند رهایی از نظم و قانون و سنت و آداب جلوههای آزادیخواهی دانسته شد. تندرویهای دهههای شصت و هفتاد البته راهی جز بنبست نداشت و سرانجام آرام گرفت، ولی اصل ایده باقی ماند: لیبرالیسم، تاحدی در تعارض با معنای کلاسیک آن، عبارت شد از تمایل به دخالت هرچه بیشتر دولت در امور مالی و شغلی و اقتصادی شهروندان (غالباً به نیت تعدیل تفاوتها و حمایت از فقرا و اقلیتها) و دخالت هرچه کمتر دولت در امور فرهنگی و اخلاقی. لیبرالیسم کلاسیک از آزادیِ انتخابِ بیشترِ فردِ متعهد به اخلاق و آداب مرسوم حمایت میکرد، اینک (در امریکا) لیبرال به کسی اطلاق میشود که از اخلاق و آداب مرسوم میگریزد ولی خواهان دخالت تمامقد دولت در تنظیم امکانات مالی و شغلی شهروندان است؛ درواقع، همان چیزی که سنتاً چپها درپی آن بودهاند. برای همین است که امروزه اگر در اروپا لیبرال بیشتر در برابر چپ قرار میگیرد، در امریکا منظور از لیبرال درواقع چپ است، هرچند اغلب روایت غیررادیکال آن. برای همین هم کسانی که میخواستند صفت لیبرال را در معنای قدیم آن برای خود حفظ کنند نولیبرال خوانده شدند.
@cafe_andishe95
#کتاب #تازه_های_نشر
📌دکتر مرتضی مردیها:
بهیاد نمیآورم تاکنون کتاب یا مقالهای راجع به یک مکتب همچون لیبرالیسم، سوسیالیسم و غیره دیده باشم که زمانی که میخواهد به تعریف آن مکتب فکری بپردازد دچار مشکل پیچیدگی و طیف و تنوع نشده باشد و سرانجام با گفتن اینکه باید به وجود روایتهای مختلفی از آن مکتب اذعان کرد سعی در رهایی از مخمصه نداشته بوده باشد. علت هم این است که واقعیتی که در این جهان وجود دارد متفکرانند نه مکاتب. یک مکتب فکری با جستن نقاط اشتراک فکری شماری متفکر نزدیک به هم تعریف میشود؛ اما میزان این نزدیکی چنان کشسان است که، هرچند نمونههای الگووار (تیپیک) همیشه وجود دارد، گاهی در این اختلاف پیش میآید که فلان متفکر را باید ذیل این مکتب قرار داد یا مکتب رقیب. علاوهبراین، تجدیدنظرطلبی و نیز تحولات آرام و انعطافهای ناشی از گذر زمان هم چنان میکند که گاهی دشوار میتوان دانست منظور گوینده از اشاره به یک مفهوم یا صفتی از این دست دقیقاً چیست.
بهعنوان نمونه اصطلاح لیبرالیسم اینک در امریکا و اروپا به دو معنای متفاوت بهکار برده میشود؛ چنانکه اگر کسی به این تفاوت توجه نداشته باشد بسا که در فهم منظور مخاطب خود دچار اشتباهی تا حد وارونه فهمیدن بشود. قطعاً منظورم این نیست که کاربرد تعبیر لیبرال در این دو حوزه چیزی از جنس مشترک لفظی است. حتماً وجه اشتراکی هست، اما وجه اختلاف چندان زورآور شده است که وجه مشترک بهسختی میتواند خودی نشان بدهد. میدانیم که لیبرالیسم، چنانکه از نامش برمیآید، مکتبی است که آزادی را مهمترین ارزش میداند. اما لیبرالهای کلاسیک هنگامی که بر آزادی تأکید میکردند بیشتر منظورشان آزادی اقتصادی شهروند از دخالت دولت بود؛ چه این دخالت از نوع مالیاتگرفتنهای دلبخواهی باشد و چه از نوع برنامهریزی و مدیریت اقتصادی. البته رهایی از سیطرۀ مستبدانۀ نهادهایی همچون کلیسا و کاخ هم در نظر بود. اینک هم وقتی تعبیر لیبرال بهکار برده میشود بیشتر به همین معنا است. در اروپا این تعبیر همواره به همین معنا به کار میرفته است؛ چه از سوی حامیان آن و چه از سوی مخالفان و طعنهزنان. بهعبارتی، در اروپا کسی از این وحشتی نداشت که اگر مخالف لیبرالیسم و حتی مخالف آزادی است بهصراحت آنرا بیان کند. در امریکا وضع بهگونهای دیگر بود. بهدلیل اینکه، از بدو تأسیس این کشور، لیبرالدمکراسی بنیاد یک قرارداد اجتماعیِ تقریباً آگاهانه و عامدانه بوده است، کمتر کسی به خود جرأت میداده بهصراحت از آن تحاشی یا به آن حمله کند. برخلاف اروپا، در این کشور چپ و راست افراطی هرگز پایگاهی جدی بهدست نیاورد. چنین شد که هنگامی که کسانی با گرایش ملایم چپ، خصوصاً در دهههای بعد از جنگ دوم جهانی، خواستند نظم لیبرالی موجود را مورد انتقاد قرار دهند به لیبرالیسم حمله نکردند، بلکه کوشیدند آنرا سکوی پرش خود قرار دهند. گفتند ارزش محوری لیبرالیسم آزادی است و ما هم طرفدار آزادی هستیم. اما برخلاف لیبرالهای کلاسیک، آزادی را نه در فراغت از دخالت اقتصادی دولت، بلکه در فراغت از دخالت دولت و جامعه در عادات و آداب و اخلاق و فرهنگ و سبک زندگی دانستند. چنین بود که یکچند رهایی از نظم و قانون و سنت و آداب جلوههای آزادیخواهی دانسته شد. تندرویهای دهههای شصت و هفتاد البته راهی جز بنبست نداشت و سرانجام آرام گرفت، ولی اصل ایده باقی ماند: لیبرالیسم، تاحدی در تعارض با معنای کلاسیک آن، عبارت شد از تمایل به دخالت هرچه بیشتر دولت در امور مالی و شغلی و اقتصادی شهروندان (غالباً به نیت تعدیل تفاوتها و حمایت از فقرا و اقلیتها) و دخالت هرچه کمتر دولت در امور فرهنگی و اخلاقی. لیبرالیسم کلاسیک از آزادیِ انتخابِ بیشترِ فردِ متعهد به اخلاق و آداب مرسوم حمایت میکرد، اینک (در امریکا) لیبرال به کسی اطلاق میشود که از اخلاق و آداب مرسوم میگریزد ولی خواهان دخالت تمامقد دولت در تنظیم امکانات مالی و شغلی شهروندان است؛ درواقع، همان چیزی که سنتاً چپها درپی آن بودهاند. برای همین است که امروزه اگر در اروپا لیبرال بیشتر در برابر چپ قرار میگیرد، در امریکا منظور از لیبرال درواقع چپ است، هرچند اغلب روایت غیررادیکال آن. برای همین هم کسانی که میخواستند صفت لیبرال را در معنای قدیم آن برای خود حفظ کنند نولیبرال خوانده شدند.
@cafe_andishe95
📗لیبرالیسم محافظهکار؛ گزیده نوشتههای مهم متفکران امروز آنگلوساکسون
بخش2
📍در مورد محافظهکاری هم مشکلی شبیه به این وجود داشته است. چنانکه مشهور است به موازات و در عکسالعمل به اینکه دنیا با تحولات لیبرالی در حوزۀ دین، حکومت و اقتصاد روبرو شد، برخی در مقابل آن به مقاومت و مبارزه دست زدند. اینان که ترکیبی از سلاطین، زمینداران، کشیشان و پیروان آنان و نیز شماری متفکران مستقل بودند از اینکه بنیادهای نظم سابق مورد تهدید و تغییر قرار گرفته ناخشنود بودند و تلاش میکردند برای پیشگیری از این تحولات یا لااقل کاستن از سرعت و شدت آن کاری انجام دهند. افراد و احزاب مزبور چون خواهان حفظ نظم سابق بودند و از تغییر گریزان محافظهکار نامیده شدند. همۀ محافظهکاران نگران ازدسترفتن منافع و جایگاه اجتماعی برتر خود نبودند؛ برخی از آنان با نگاه به چشمانداز این تحولات -که گاه بهنظر میرسید با اتکا به عقل انتزاعی، آرمانخواهی احساسی، و حتی تخیل، و نیز با تحقیر تجربۀ بشری و سنتها و بیتوجهی به کارآمدی میراث آزمون و خطاهای تاریخی صورت میگیرد- نگران بودند؛ نه فقط نگران خود، نگران جامعۀ بشری هم. سرانجام بنیادهای جامعۀ کهن درهمشکست و ویران شد و کمتر کسی سر در سودای بازگرداندن آن داشت و برخی تلاشها هم که صورت گرفت توفیق فراوانی نداشت. با اینهمه، نگرانی این قسم اخیر از محافظهکاران -که نه نگران از میان رفتن تخت و تاج و زمین خود بلکه هراسان از سرعت تحولاتی بودند که بهنظر نمیرسید همۀ نتایج آن مفید و مثبت باشد- باقی ماند. همین جریان بود که، در دهههای پس از جنگ جهانی دوم، بهویژه در امریکا، لیبرالیسم را بهسبب سنتستیزی و معنویتگریزی و آزادیخواهی بیحد و حصر آن مورد انتقاد قرار داد و به نومحافظهکاری شهرت یافت. محافظهکاران هم دارای انشعابات زیادی بودهاند. برخی بهشکلی گذشتهگرا به نهادهای قدیمی اعتقاد داشتهاند؛ برخی به سنت، ازجمله دین، صرفاً بهعنوان عامل نظم و همبستگی اجتماعی نظر داشتهاند و نه موضوع حقیقت و اعتقاد؛ برخی دیگر صرفاً با اصل کلی هر تغییری مجاز و خوشامد است مخالف بوده و از آنچه چنین آیندۀ ناشناختهای ممکن بوده برایشان در آستین داشته باشد در هراس بودهاند. درحالیکه برخی از محافظهکاران –بهیمن اعتقاد به قانون طبیعی و نظم خودانگیخته- مخالف سرسخت بزرگشدن دولت مدرناند، بعضی دیگر خواهان دخالت دولت در حفظ امور آیینی و اخلاقی و سنتها از طریق وضع قانون هستند.
اینگونه بود که معانی محافظهکاری و لیبرالیسم و مصادیق آنها و روایتهای نوین آنها چنان متعدد شد و مرزهایشان با هم درآمیخت، که اینک عجیب نیست اگر کسی یا جریانی در آن واحد هم محافظهکار خوانده شود هم لیبرال. کسانی که امروزه به حزب جمهوریخواه رأی میدهند ممکن است مسیحی متعصب باشند و ممکن است بیدین باشند؛ درموارد دیگری نیز همینگونه است. و همینطور است داستان رأیدهندگان به حزب دمکرات. هرچند این سخن بهمعنای نفی معدلی از تفاوت گرایشها نیست. بهطور الگووار تصور بر این است که محافظهکاران باید مذهبی، سنتی، مخالف آزادیهایی مثل سقطجنین، مخالف پذیرش مهاجران، مخالف حقوق برابر برای برخی اقلیتها باشند، و لیبرالهای الگووار بر عکس. اما کم نیستند رأیدهندگانی که با نیمی از عقاید و ارزشهای این حزب و با نیمی از عقاید و ارزشهای حزب دیگر همراهی و همدلی دارند؛ یا بهتعبیر دیگر، با مقادیری احتیاط و تسامح، با افراطگرایی هیچیک از این دو گروه موافق نیستند.
📌لیبرالیسم محافظهکار؛ گزیده نوشتههای مهم متفکران امروز آنگلوساکسون، ترجمه و تدوین: مرتضی مردیها، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نخست: 1398، پشگفتار، صفحۀ هفده تا بیست.
@cafe_andishe95
بخش2
📍در مورد محافظهکاری هم مشکلی شبیه به این وجود داشته است. چنانکه مشهور است به موازات و در عکسالعمل به اینکه دنیا با تحولات لیبرالی در حوزۀ دین، حکومت و اقتصاد روبرو شد، برخی در مقابل آن به مقاومت و مبارزه دست زدند. اینان که ترکیبی از سلاطین، زمینداران، کشیشان و پیروان آنان و نیز شماری متفکران مستقل بودند از اینکه بنیادهای نظم سابق مورد تهدید و تغییر قرار گرفته ناخشنود بودند و تلاش میکردند برای پیشگیری از این تحولات یا لااقل کاستن از سرعت و شدت آن کاری انجام دهند. افراد و احزاب مزبور چون خواهان حفظ نظم سابق بودند و از تغییر گریزان محافظهکار نامیده شدند. همۀ محافظهکاران نگران ازدسترفتن منافع و جایگاه اجتماعی برتر خود نبودند؛ برخی از آنان با نگاه به چشمانداز این تحولات -که گاه بهنظر میرسید با اتکا به عقل انتزاعی، آرمانخواهی احساسی، و حتی تخیل، و نیز با تحقیر تجربۀ بشری و سنتها و بیتوجهی به کارآمدی میراث آزمون و خطاهای تاریخی صورت میگیرد- نگران بودند؛ نه فقط نگران خود، نگران جامعۀ بشری هم. سرانجام بنیادهای جامعۀ کهن درهمشکست و ویران شد و کمتر کسی سر در سودای بازگرداندن آن داشت و برخی تلاشها هم که صورت گرفت توفیق فراوانی نداشت. با اینهمه، نگرانی این قسم اخیر از محافظهکاران -که نه نگران از میان رفتن تخت و تاج و زمین خود بلکه هراسان از سرعت تحولاتی بودند که بهنظر نمیرسید همۀ نتایج آن مفید و مثبت باشد- باقی ماند. همین جریان بود که، در دهههای پس از جنگ جهانی دوم، بهویژه در امریکا، لیبرالیسم را بهسبب سنتستیزی و معنویتگریزی و آزادیخواهی بیحد و حصر آن مورد انتقاد قرار داد و به نومحافظهکاری شهرت یافت. محافظهکاران هم دارای انشعابات زیادی بودهاند. برخی بهشکلی گذشتهگرا به نهادهای قدیمی اعتقاد داشتهاند؛ برخی به سنت، ازجمله دین، صرفاً بهعنوان عامل نظم و همبستگی اجتماعی نظر داشتهاند و نه موضوع حقیقت و اعتقاد؛ برخی دیگر صرفاً با اصل کلی هر تغییری مجاز و خوشامد است مخالف بوده و از آنچه چنین آیندۀ ناشناختهای ممکن بوده برایشان در آستین داشته باشد در هراس بودهاند. درحالیکه برخی از محافظهکاران –بهیمن اعتقاد به قانون طبیعی و نظم خودانگیخته- مخالف سرسخت بزرگشدن دولت مدرناند، بعضی دیگر خواهان دخالت دولت در حفظ امور آیینی و اخلاقی و سنتها از طریق وضع قانون هستند.
اینگونه بود که معانی محافظهکاری و لیبرالیسم و مصادیق آنها و روایتهای نوین آنها چنان متعدد شد و مرزهایشان با هم درآمیخت، که اینک عجیب نیست اگر کسی یا جریانی در آن واحد هم محافظهکار خوانده شود هم لیبرال. کسانی که امروزه به حزب جمهوریخواه رأی میدهند ممکن است مسیحی متعصب باشند و ممکن است بیدین باشند؛ درموارد دیگری نیز همینگونه است. و همینطور است داستان رأیدهندگان به حزب دمکرات. هرچند این سخن بهمعنای نفی معدلی از تفاوت گرایشها نیست. بهطور الگووار تصور بر این است که محافظهکاران باید مذهبی، سنتی، مخالف آزادیهایی مثل سقطجنین، مخالف پذیرش مهاجران، مخالف حقوق برابر برای برخی اقلیتها باشند، و لیبرالهای الگووار بر عکس. اما کم نیستند رأیدهندگانی که با نیمی از عقاید و ارزشهای این حزب و با نیمی از عقاید و ارزشهای حزب دیگر همراهی و همدلی دارند؛ یا بهتعبیر دیگر، با مقادیری احتیاط و تسامح، با افراطگرایی هیچیک از این دو گروه موافق نیستند.
📌لیبرالیسم محافظهکار؛ گزیده نوشتههای مهم متفکران امروز آنگلوساکسون، ترجمه و تدوین: مرتضی مردیها، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نخست: 1398، پشگفتار، صفحۀ هفده تا بیست.
@cafe_andishe95
🔎مجلسی که شیخ فضلالله نوری میخواست🔎
ماشاالله آجودانی در کتاب «مشروطهی ایرانی» تصریح کرده که در جریان جنبش مشروطه، طرفداران شریعت سخت ایستادند که مجلسی که به ما وعده داده شده بود، مجلسی بود که میبایست تماما مبتنی بر شرع باشد. از جمله شیخ فضلالله نوری، روحانی و مجتهد معروف، خواهان مجلسی بود که فقط مطابق موازین شرع تصمیم بگیرد. او لایحهای نوشت که در آن از جمله آمده بود که در مجلسی که تاسیس شده باید در هیچ عصری از اعصار مواد احکامیه آن مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام نداشته باشد. شیخ فضلالله نوری خواست خود را روشن و بیابهام چنین بیان کرده بود:
«ایهالناس! من به هیچ وجه منکر مجلس شورای ملی نیستم، بلکه من مدخلیت خود را در تاسیس این اساس بیش از همه کس میدانم.... صریحا میگویم همه بشنوید و به غائبین هم برسانید که من آن مجلس شورای ملی را میخواهم که عموم مسلمانان آن را میخواهند. به این معنی که البته عموم مسلمانان مجلسی میخواهند که اساسش بر اسلامیت باشد و بر خلاف قرآن و بر خلاف شریعت محمدی ص، و بر خلاف مذهب مقدس جعفری قانونی نگذارد. من همچنین مجلسی میخواهم. پس من و عموم مسلمین بر یک رای هستیم. اختلاف میانه ما و لامذهبهاست که منکر اسلامیت و دشمن دین حنیف هستند».
➖شیخ فضلالله نوری از مخالفت با مشروطهخواهان دست برنمیداشت و محمدعلیشاه را هم به مبارزه با آنان تشویق میکرد. محمد علیشاه که از روزنامهها و از قدرت و اقتدار مجلس پیوسته در هراس بود، ناگزیر چارهی کار را در به توپ بستن مجلس و قلع و قمع مشروطهخواهان دید. شیخ فضلالله نوری در جریان این کودتا، شاه را به کشتار مردم تبریز و مشروطهخواهان تشویق میکرد و خود نیز برای مقابلهی مسلحانه آماده میشد. محمد علیشاه هم بیشتر از هر زمانی مشروعهخواه و مدافع اسلام شده بود.
عاقبت کار هم روشن است و میتوان آن را در متون تاریخی خواند. پس از مدتی تهران توسط مشروطهخواهان فتح شد و محمد علیشاه به سفارت روس پناهنده گردید و مدتی بعد شیخ فضلالله نوری و عدهای دیگر به اتهام همدستی با شاه و تشویق او به کودتا و مشارکت در عمل سرکوب مردم به دار آویخته شدند.
📗مأخذ: مشروطهی ایرانی، نوشتهی دکتر ماشاالله آجودانی، نشر اختران ، تهران ۱۳۸۶، صفحات ۳۷۳ تا ۳۸۳.
@cafe_andishe95
ماشاالله آجودانی در کتاب «مشروطهی ایرانی» تصریح کرده که در جریان جنبش مشروطه، طرفداران شریعت سخت ایستادند که مجلسی که به ما وعده داده شده بود، مجلسی بود که میبایست تماما مبتنی بر شرع باشد. از جمله شیخ فضلالله نوری، روحانی و مجتهد معروف، خواهان مجلسی بود که فقط مطابق موازین شرع تصمیم بگیرد. او لایحهای نوشت که در آن از جمله آمده بود که در مجلسی که تاسیس شده باید در هیچ عصری از اعصار مواد احکامیه آن مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام نداشته باشد. شیخ فضلالله نوری خواست خود را روشن و بیابهام چنین بیان کرده بود:
«ایهالناس! من به هیچ وجه منکر مجلس شورای ملی نیستم، بلکه من مدخلیت خود را در تاسیس این اساس بیش از همه کس میدانم.... صریحا میگویم همه بشنوید و به غائبین هم برسانید که من آن مجلس شورای ملی را میخواهم که عموم مسلمانان آن را میخواهند. به این معنی که البته عموم مسلمانان مجلسی میخواهند که اساسش بر اسلامیت باشد و بر خلاف قرآن و بر خلاف شریعت محمدی ص، و بر خلاف مذهب مقدس جعفری قانونی نگذارد. من همچنین مجلسی میخواهم. پس من و عموم مسلمین بر یک رای هستیم. اختلاف میانه ما و لامذهبهاست که منکر اسلامیت و دشمن دین حنیف هستند».
➖شیخ فضلالله نوری از مخالفت با مشروطهخواهان دست برنمیداشت و محمدعلیشاه را هم به مبارزه با آنان تشویق میکرد. محمد علیشاه که از روزنامهها و از قدرت و اقتدار مجلس پیوسته در هراس بود، ناگزیر چارهی کار را در به توپ بستن مجلس و قلع و قمع مشروطهخواهان دید. شیخ فضلالله نوری در جریان این کودتا، شاه را به کشتار مردم تبریز و مشروطهخواهان تشویق میکرد و خود نیز برای مقابلهی مسلحانه آماده میشد. محمد علیشاه هم بیشتر از هر زمانی مشروعهخواه و مدافع اسلام شده بود.
عاقبت کار هم روشن است و میتوان آن را در متون تاریخی خواند. پس از مدتی تهران توسط مشروطهخواهان فتح شد و محمد علیشاه به سفارت روس پناهنده گردید و مدتی بعد شیخ فضلالله نوری و عدهای دیگر به اتهام همدستی با شاه و تشویق او به کودتا و مشارکت در عمل سرکوب مردم به دار آویخته شدند.
📗مأخذ: مشروطهی ایرانی، نوشتهی دکتر ماشاالله آجودانی، نشر اختران ، تهران ۱۳۸۶، صفحات ۳۷۳ تا ۳۸۳.
@cafe_andishe95