لیبراسیون/لیبرالیسم
18.5K subscribers
3.34K photos
1.22K videos
120 files
749 links
🕊 گسترش گفتمان لیبرالیسم-محوریت آزادی فردی و اجتماعی-فردگرایی و شهروندی-اندیشۀ انتقادی و خردگرایی-حاکمیت قانون سکولار-دموکراسی-مدرنیتۀ سیاسی-جامعه مدنی-مالکیت خصوصی 🌌
#پادشاهی_مشروطه
#ملی_گرایی
#لیبرالیسم_محافظه‌کار
#ناسیونالیسم_لیبرال
Download Telegram
-آیا این تاریخ پرفراز و نشیب ایران نیروی ویژه ای به شاهنشاه نمی دهد، یعنی اطمینان باینکه هرچه پیش آید، ایران همواره برپا خواهد
خاست.

شاهنشاه : این همان جنبه عرفانی است که در ما وجود دارد.
اما در عین حال دلیل این هم هست که من بخود بگویم: «باید کاری کرد که از این پس دیگر تکانها و بازگشت های مشابه وجود نداشته باشد. شاید در آینده تفاوتهای کوچکی مشاهده بشود: عصری باشکوه تر، و دورهای دیگر نامراد تر، اما نه دیگر فرازو نشیب هائی از آن نوع . و این است کار من : مجهز کردن کشورم در برابر این خطرات...

《شاید در دورانی نامرادتر از عصر مغول و حاکمیت تازی به سر میبریم، اما شاهنشاه توانستند فرزندان ایران را مجهز کنند، مجهز به اندیشه ای والا که همان روش و منش دو پادشاه ایرانساز پهلوی است. بزودی شعار جاویدشاه در سراسر ایران طنین انداز خواهد شد و ایران به دوران شکوه و عظمت خود بازخواهد گشت.میراث پهلوی برای ما میهن دوستی است و با این سلاح نیروی اهریمنی حاکم بر میهنمان را شکست خواهیم داد》
@na_ta_ma
📰«دیو چو بیرون رود...»📰

#ریشه_های_فرهنگی_انقلاب_ایران

🔖بی‌تردید انقلاب ۵۷ مهم‌ترین رخداد تاریخ عصر جدید ایران است و شگفتا که دریافت‌ها و نظریه‌ها دربارۀ آن بسیار نارسا و ضعیف است. این نارسایی و فهم غلط دربارۀ انقلاب فقط مشکل عموم مردم نیست؛ اهل نظر نیز عموماً دریافت‌های ناقص و نارسایی دربارۀ انقلاب به دست می‌دهند. در اینجا قصد ندارم فهم عوام و خواص دربارۀ انقلاب را «آسیب‌شناسی» کنم، بلکه می‌خواهم به یکی از نکات اساسی برای فهم انقلاب بپردازم که اغلب یا آن را مطلقاً نادیده می‌گیرند یا آن را بسیار تقلیل می‌دهند یا در حواشی و به منزلۀ امری غیراساسی به آن اشاره می‌کنند. اصل سخن بنده این است که انقلاب ۵۷ انقلابی کاملاً «پیشوامحور» بود (اگر بخواهم به تعابیر سیاسی بیان کنم). انقلاب ایران بیش از هر انقلابی در تاریخ، مدیون و متکی به رهبرش بود و اصلاً نمی‌توان آن را بدون رهبر آن تصور کرد. از این رو هر نظریه‌ای که بخواهد انقلاب ایران را تبیین کند، پیش از هر چیز باید بر «نقش رهبر» آن تمرکز کند و حول کارکرد رهبر انقلاب شکل گیرد و هر تبیینی بدون این شالوده نارساست.

همۀ آن چیزهایی که همۀ رهبران دیگر با ضرب و زور و با هزار ابزار سیاسی و تبلیغاتی به دست می‌آوردند، رهبر انقلاب ایران به سادگی و از منبعی که درک آن برای نظاره‌گران نامفهوم بود، در اختیار داشت. همه شیفتگی عجیب مردم را نسبت به او می‌دیدند، اما دلیل آن را درک نمی‌کردند. برای فهم انقلاب و تبیین نظریه‌ای رسا و معقول از انقلاب «در وهلۀ نخست» باید به سراغ همین مسئله رفت؛ و نه نظریه‌های اقتصادی و سیاسی! جانمایۀ انقلاب ایران «حب خمینی» بود (و نه حتی «بغض علیه شاه»). پیشتر در نوشته‌هایی دیگر تأکید کرده‌ام که دو جریان مارکسیست و جمهوری‌خواه بدون رهبری آیت‌الله خمینی هیچ‌گاه نمی‌توانست انقلاب کند؛ نه پشتوانۀ مردمی داشت و نه اصلاً دسترسی به توده داشت. انقلاب ایران انقلابی توده‌ای بود و عنان توده‌ها دست امامشان بود.

در کتاب «اسلام‌گرایی: سومین جنبش مقاومت رادیکال»، اثر ارنست نولته که همین روزها با ترجمۀ بنده منتشر می‌شود، نولته پس از نیم‌قرن ایدئولوژی‌پژوهی، در واکاوی انقلاب ایران به نکتۀ بسیار مهمی اشاره می‌کند که معمولاً مورد توجه نظریه‌پردازان و تاریخ‌نگاران نیست. او صحنه‌ای را توصیف می‌کند که آیت‌الله خمینی درگذشته و عده‌ای از رزمندگان جنگ بر ضریح او حاضر شده‌اند و از عمق جان می‌گریند که چرا آن‌ها زنده‌اند و امامشان درگذشته است! آن‌ها از زنده بودنشان شرمسارند! و بعد می‌پرسد، در کجای تاریخ، در کجای غرب این نوع سرسپردگی وجود داشت؟ کلید فهم انقلاب ایران همین‌جاست و نظریه باید حول این سرسپردگی تبیین شود؛ و نه حول، رفتار شاه، میزان فروش نفت، فراز و فرود اقتصادی، نرخ تورم و رشد جمعیت شهری. همۀ این موارد در لایه‌های نظری بعدی مهمند، اما تأثیری در این سرسپردگی ندارند.

پس نظریۀ انقلاب ایران باید شرح دهد این سرسپردگی، این جان‌نثاری برای رهبر و فنای خویش در برابر «امام» (که واژه‌ای کلیدی است)، از کجا آمده و وقتی وارد این تبیین می‌شویم، از نظریۀ سیاسی و نظریۀ اقتصادی و حتی تا حد زیادی از نظریه‌های جامعه‌شناختی فاصله می‌گیریم و قضیه کاملاً «فرهنگی» می‌شود. در واقع دلایل «حب خمینی» را باید در «فرهنگ» جستجو کرد (نه در انقلاب سفید و رفتار ساواک). اگر بخواهم پاسخی کوتاه به صورت‌مسئله‌ای که طرح کردم بدهم، در یک کلام می‌توان گفت:

📍«انقلاب اسلامی ایران فقط در ایران شیعی که در عین حال سنت عرفانی ریشه‌داری نیز داشت، می‌توانست رخ دهد.»

در هیچ کشور اسلامی سنی‌مذهبی چنین انقلاب امام‌محوری نمی‌توانست رخ دهد (در غرب که محال بود). «حب امام» به عنوان مؤثرترین عنصر انقلاب ریشه در انگاره‌های شیعی هزارساله داشت؛ ریشه در دوگانۀ ازلی‌ـ‌ابدیِ حسین‌ـ‌یزید که اهل سنت از آن سر درنمی‌آورند و از همه مهم‌تر ریشه در منجی‌باور شیعی داشت که زنده‌ترین نوع منجی‌باوری در همۀ آیین‌هاست.

نولته در کتاب «اسلام‌گرایی» بیان می‌کند؛ می‌گوید روزی که آیت‌الله خمینی به ایران بازگشت، حس و حال مردم عین این بود که امام غائب بازگشته است. اینجاست که نظریه‌های اقتصادی رنگ می‌بازد و حتی معلوم می‌شود مسئله چندان نفرت از شاه یا عملکرد او نبود؛ بلکه «حبی» بود که ریشه‌هایی هزارساله داشت و اکنون «محبوب» خود را در وجود یک نفر یافته بود.

🔻بخش بزرگی از بیزاری از شاه به این دلیل بود که در این رابطۀ «عاشق و معشوقی»، «مرید و مرادی»، «امام و مأمومی» اختلال ایجاد می‌کرد.

حال وقتی سنت عرفانی هزارسالۀ ایرانی را هم که در ادبیات غنی ایرانی مکتوب است، کنار این سنت شیعی می‌گذاریم، درک بهتری از نیروی عظیم این «حب» به دست می‌آوریم.

اگر در پی نظریه‌ای برای درک انقلابیم، شالوده را باید بر این «نظریۀ فرهنگی» بگذاریم.
✍🏼مهدی تدینی
@cafe_andishe95
👍1
Forwarded from قلم‌یاران
○‍ قوۀ مؤسس مفهومی مدرن است. خاستگاه‌های آن در اندیشۀ قرون وسطا قرار دارد، اما ظهور آن ذیل یک صورت مجزا تنها با استقرار نهاد مدرن دولت رخ داد. کارکرد اصلیِ آن مشخص‌کردنِ منبعِ نهاییِ اقتدارِ دولت در زبانِ مشروطه‌خواهی است. ماکس وبر، در تحلیلش از ابزارهای کسب اقتدار، مشروعیت را بر مبنای منبع اصلیِ آن به سه نوع تقسیم کرد: کاریزماتیک، که مستلزم جان‌فشانی در راه شخصیت مثالی یا مقدس یک رهبر است؛ سنتی، که دائرمدارِ پذیرشِ اقتدارِ عرفِ باستانی است؛ و عقلانی، که مستلزم این باور است که اقتدارِ شخصِ حاکم برای قانون‌گذاری ماهیتاً برحق است. قوۀ مؤسس از ظهورِ منبعِ سومِ مشروعیت ناشی می‌شود:‌ [یعنی] عقلانی. این مفهوم خود را به‌مثابۀ مفهومی مدرن و عقلی ارائه می‌کند، که به‌سادگی با ادعاهای حاکم مبنی بر دارابودنِ اقتدارِ سنتی یا مقدس سازگار نمی‌شود.

این مفهوم محصولِ جنبشِ سکولارسازی و عقلانی‌سازیِ اندیشۀ اروپاییِ قرن هجدهم است، که تحت عنوان «روشنگری» شناخته می‌شود و بر دو شرط مبتنی است: شناساییِ اینکه منبعِ نهاییِ اقتدارِ سیاسی ناشی از موجودیتی موسوم به «مردم» است، و قبول اینکه ایدۀ قانون اساسی امری ساخته‌شده [توسط انسان] است. این مفهوم تنها زمانی مستقر می‌شود که قانون اساسی به‌مثابۀ ابزاری حقوقی فهمیده شود که اقتدار خود را از اصلی خودتعین‌بخش می‌گیرد: به‌طور خاص، یعنی قانون اساسی بیانی از قدرتِ مؤسسِ مردم برای ساختن و بازسازیِ ترتیباتِ نهادی است که از طریق آن بر آنها حکومت می‌شود...

مفهوم قوۀ مؤسس، مارتین لاگلین، ترجمۀ ابراهیم دهنوی، شمارۀ ۲۴، پروندۀ قوۀ مؤسس

●
www.ghalamyaran.com
●
@ghalamyaran
◼️تنها نخبگان و اوباش هستند که باید با قوهٔ محرّک خود توتالیتاریسم جلب‌شان کرد، در حالی‌که توده‌ها را باید با تبلیغات بسوی جنبش جلب نمود.
جنبش‌های توتالیتر در زمان تلاش برای کسب قدرت و تحت شرايط حکومت قانونی و آزادی عقیده، تنها می‌توانند تا اندازه‌ای محدود از ارعاب سود جویند.

در زمانی که هنوز ارتباط عامهٔ مردم با منابع اطلاعاتی دیگر کاملاً قطع نشده است، جنبش‌های توتالیتر نیز مانند احزاب دیگر باید به ضرورت جلب هواداران و موجه جلوه‌دادن خودشان در انظار عامه، توجه داشته باشند...
در کشورهای توتالیتر، تبلیغات و ارعاب دو روی یک سکه را باز می‌نمایند، تنها بخشی از این نظر درست است. هرجا توتالیتاریسم سلطهٔ مطلق پیدا کند، تلقین را جایگزین تبليغات می‌کند و خشونت را کمتر برای وحشت زده ساختن مردم (این شیوه تنها در مراحل اولیه که هنوز مخالف سياسى وجود دارد بکاربسته می‌شود) و بیشتر برای تحقق آئین‌های ایدئولوژیک و دروغ‌های عملی جنبش، بکار می‌بندد.

توتالیتاریسم به اظهار این نظر بسنده نمی‌کند که با وجود واقعیت‌های عملی مغایر بگوید که بیکاری وجود ندارد، بلکه بعنوان بخشی از تبلیغاتش، حقوق بیکاری را لغو می‌کند.

این واقعیت جالب است که اینگونه انکار بیکاری، آیین ایدئولوژیک سوسیالیستی قدیمی را، البته به شیوه‌ای غیرمترقبه، محقق می‌سازد: «کسی که کار نمی‌کند، غذا هم نمی‌خورد».

هانا آرنت 📚توتالیتاریسم
@cafe_andishe95
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‏زمانی که عوامل بیگانه بر علیه اساس کشور شورش کردند، ملی گرایان آنروز از سر غفلت و بی دانشی چنان قافیه را باختند که نتوانستند از قانون ‎مشروطه ، ‎شاه و پرچم کشور کمترین دفاعی بکنند.

‏در طی چهل سال پس از آن هجوم اهریمنی نوکران بیگانه به ایران، از میان مدعیان ملی گرایی و ایران خواهی جز گروهی اندک از وطن پرستان، دیگران در اوهام و خیالات و حسرت های خویش بودند، نمیدانستند کجا ایستاده اند و با که میجنگند.

‏شمشیر های جهل و حسرت و خشم میکشیدند و بی هدف حسرت های خویش را به چهره می آوردند. چه بسا از جهل یا عافیت طلبی بازیچه ‎حاکمیت فرقه‌ای و یا بیگانه میشدند.

بعد از دهه ها حجت کلاشی، جوانی که مشق میهن پرستی و مهر ایران را در خدمت کسانی چون روانشاد پزشکپور آموخته بود، جان تازه ای در رگ افسرده ملی گرایی ایرانی دمید.او که با فروتنی بسیارش، شجاعت بی نظیرش،اخلاق نیکش،دانش گسترده اش در جوانی، به پیر راه ایران پرستان بدل شده است.

ادامه👇👇
@cafe_andishe95
👎3❤2
ادامه ی از قبل👆

او پای بر زمین سخت ایران نهاد، زخم دشمن خورد و ایستاد در همه این سالها از لذت مبارزه با دشمنان ایران گفت. به خلاف بسیاری از گروه وطن پرستان دروغین ، عافیت طلبی و یا شهوت قدرت و دیده شدن نداشت.

‏روزگاری که ترس از چپ و تجزیه طلب و سایر عاملین جمهوری اسلامی گرد سکوت و یاس و مرگ در فضای اپوزیسیون پراکنده بود، ‎حجت کلاشی یک تنه بنیان های تئوری و نظریه سیاسی ملی گرایی و ایران پرستی را با فریاد مشروطه خواهی و ‎بازگشت از کژراهه و ‎بازگشت به مشروطه سر داد.

نظریه ای که با دانش بالایش و بر بنیان نطری و فکری دقیق پرداخت و با آن توانست از ایران و نظام مشروطه و آن دو پادشاه ایرانساز عصر پهلوی دفاع کند.از خواست ملتی گفت که برای حیاتش باید هم آزادی هم استقلال،هم توان نظامی و هم دولت ملی بخواهد و این خواسته های یک ملت را شدنی دانست.

سخن از منطق ملی گفت که آزادی و قدرت و سعادت ملی را همزمان بخواهد و اهل تجارت با داشته ها و خواسته های ملت نباشد.آنزمان که بسیاری در شبکه تباهی، شریک فساد حاکمیت فرقه‌ای بودند از ناکارامدی و جمهوری فساد گفت.

‏روزگاری که همه دشمنان در خیال تکه‌ تکه کردن ایران بودند و جمهوری وحشت را وعده می دادند،او از حقوق شهروندی ایرانیان گفت نه فقط شهروند ایران امروز که از درد و رنج همه جهان ایرانی گفت...

‏همه آنچه امروز میبینیم از آنجاست که جامعه سخنش را شنیده و راهش را راه نجات ایران می داند، برای اولین بار کسی آمده تا نیروهای ملی اصیل را بر مبنای منطق ملی صحیح منسجم و متحد کند.
‏آنان که رزقشان از بیگانگان یا نوکران بیگانه در حاکمیت فرقه ای می رسد، گویا بفرمان اهریمن قصد برهم زدن عزم ملت برای ‎بازگشت به مشروطه را دارند.

اهریمن روزی با همکاری فرزندان شورشیان 57 و ایجاد جریاناتی چون مدیریت گذار یا جمهوری سوم و..قصد حفاظت از میراث شوم شورش خود داشت و امروز با ایجاد جریان موازی در مشروطه خواهان،گروهی نادان و منفعت طلب را هدایت میکند تا با تهمت و تخریب اصیل ترین نیروهای ملی،پروژه خویش را پیش ببرد

‏فریب با هزار لباس در کار است و فریب‌خوردگان نیز بسیار.
این جریان موازی و بفرموده و یاوه ها و سخنان پوچشان نیز خواهد گذشت.

جریان ملی اصیل و ریشه دار است که خواهد ماند و با بازگشت از کژراهه کشتی ایران را به ساحل امن و نظام مشروطه باز خواهد گرداند و جهان ایرانی را دوباره بسوی شکوه و سربلندی و یگانگی رهنمون خواهد شد.
پاینده ایران

@cafe_andishe95
👎3❤1
🔅حکومت مطلوب🔅
کمیسیون اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل متحد برای آسیا و اقیانوس آرام (ESCAP) یکی از پنج کمیسیون منطقه ای است که تحت نظر شورای اقتصادی و اجتماعی سازمان ملل متحد است.
ESCAP
اصول حکمرانی خوب دارد به شکل زیر تعریف می‌نماید:

1️⃣- مشارکت:

میزان مشارکت مردم در امور جامعه یکی از کلیدی‌ترین پایه‌های حکمرانی خوب به‌شمار می‌رود. مشارکت می‌تواند به صورت مستقیم یا غیرمستقیم (از طریق نهادهای قانونی) صورت گیرد. البته نمی‌توان انتظار داشت که در نظام تصمیم‌گیری یک کشور، تمامی نظرات موجود مد نظر قرار گیرد، بلکه مفهوم مشارکت در اینجا، اشاره به آزادی بیان و تنوع دیدگاه‌ها و سازماندهی یک جامعه مدنی دارد.

2️⃣- حاکمیت قانون:

حکمرانی خوب نیازمند چارچوب عادلانه‌ای از قوانین است که در بر گیرنده حمایت کامل از حقوق افراد (بویژه اقلیت‌ها) در جامعه بوده و به صورت شایسته‌ای اجرا گردد. لازم است ذکر شود که اجرای عادلانه قوانین، مستلزم وجود نظام قضایی مستقل و یک بازوی اجرایی (پلیس) فساد ناپذیر برای این نظام می‌باشد.

3️⃣- شفافیت:

شفافیت، به معنی جریان آزاد اطلاعات و قابلیت دسترسی سهل و آسان به آن برای همه‌است. همچنین شفافیت را می‌توان آگاهی افراد جامعه از چگونگی اتخاذ و اجرای تصمیمات نیز دانست. در چنین شرایطی، رسانه‌های گروهی به راحتی قادر به تجزیه و تحلیل و نقد سیاست‌های اتخاذ شده در نظام تصمیم‌گیری و اجرایی کشور خواهند بود.

4️⃣- پاسخگویی:

پاسخگویی نهادها، سازمان‌ها و موسسات در چارچوب قانونی و زمانی مشخص در برابر اعضاء خود و ارباب رجوع، از جمله عواملی است که به استوار شدن پایه‌های حکمرانی خوب در یک جامعه منجر می‌شود.

5️⃣- شکل‌گیری وفاق عمومی:

همانگونه که بیان گردید، فراهم نمودن زمینه ظهور نظرات متفاوت در عرصه‌های مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، از جمله اصول حکمرانی خوب می‌باشد. حکمران خوب، باید نظرات مختلف را در قالب وفاق ملی عمومی به سمتی رهنمون گردد که بیشترین همگرایی را با اهداف کل جامعه داشته باشد. ایفای این نقش حیاتی نیازمند شناخت دقیق نیازهای بلندمدت جامعه در مسیر حرکت به سمت توسعه پایدار می‌باشد.

6️⃣- حقوق مساوی (عدالت):

رفاه و آرامش پایدار در جامعه، با به رسمیت شناختن حقوق مساوی برای تمامی افراد ممکن خواهد بود. در جامعه باید این اطمینان وجود داشته باشد که افراد، به تناسب فعالیت خود در منافع جامعه سهیم خواهند بود. به عبارت دیگر در حکمرانی خوب، همه افراد باید از فرصت‌های برابر برخوردار باشند.

7️⃣- اثر بخشی و کارایی:

از حکمرانی خوب به عنوان ابزاری برای تنظیم فعالیت نهادها در راستای استفاده کارا از منابع طبیعی و حفاظت از محیط زیست نیز یاد می‌شود. کارایی و اثر بخشی در مقوله حکمرانی از جمله مباحثی است که با گذشت زمان، اهمیت بیشتری پیدا نموده‌است.

8️⃣- مسئولیت پذیری:

مسئولیت‌پذیری را می‌توان یکی از کلیدی‌ترین مولفه‌های حکمرانی خوب به‌شمار آورد. درکنار موسسات و نهادهای حکومتی، سازمان‌ها خصوصی و نهادهای مدنی فعال در جامعه نیز باید در قبال سیاست‌ها و اقدامات خود پاسخگو باشند. باید عنوان نمود که اصول حکمرانی خوب به‌صورت زنجیرای متصل به هم بوده و اجرایی شدن هرکدام از آنها، مستلزم اجرای سایر اصول می‌باشد. برای مثال نمی‌توان انتظار داشت که مسئولیت‌پذیری و پاسخگویی بدون وجود شفافیت و حاکمیت قانون جنبه اجرایی چندانی در جامعه داشته باشد.
@cafe_andishe95
📍محسنمخملباف کارگردان و تروریست و مدافع حقوق بشر کنونی! #تروریست_57
مخملباف به اقرار خودش در17 سالگی تروریسم را آغاز کرده است!در سال ۱۳۵۳ روح‌الله کفیلی، محسن مخملباف و غلامحسین لنگرودی قزوینی‌نژاد با نقشه‌ای قبلی برای به‌دست آوردن اسلحه، به پاسبانی در خیابان ایران حمله کردند. در جریان درگیری پاسبان با ضربات متعدد کارد روح‌الله کفیلی زخمی‌شد، سپس پاسبان با شلیک گلوله، مخملباف را زخمی و دستگیر کرد. کفیلی توانست بگریزد و قزوینی‌نژاد به‌دست مردم دستگیر شد. مخملباف به تحمل ۵ سال و قزوینی‌نژاد به تحمل ۱۵ سال حبس درجهٔ یک جنایی محکوم گردیدند
@cafe_andishe95
🔘ناسیونالیسم از فرایند تاریخی تا جامعه مدنی🔘

📍بعد از توماس هابز جان لاک فیلسوف انگلیسی قطب مخالف لویاتان(نظریۀ دولت قاهر و فراگیر)را وضع کرد.
لاک به ارکان جامعه مدنی پرداخت و سیاست جدید را تئوریزه ساخت، لاک جامعه مدنی را جهت دوم دولت میداند،لاک به این عقیده بود که دولت ها بدون جامعه مدنی به سمت استبداد میروند و برای تامین آزادی های اساسی مثل آزادی عقیده و بیان لازم است تا ملتها بوسیله نهاد های مدنی از یکطرف از آزادی ها خود حراست کنند از طرف دیگر بر اعمال دولت ها نظارت داشته باشند، افکار لاک اثر ژرف بر انقلاب فرانسه،انقلاب امریکا و آلمان گذاشت و بورژوازی صنعتی رادر قاره اروپا به شبکه نیرومند جامعه مدنی تبدیل کرد،چنانچه در اعلامیه انقلاب کبیر فرانسه افکار جان لاک به روشنی دیده میشود و بخش از مواد اعلامیه را تشکیل میدهد.
📍جان لاک بر عکس هابز به این باور بود که دولت باید مشروعیت خود را از ملت بگیرد و مدنی انگار باشد و بوسیله ای قانون همه ای شهروندان از قوی و ضعیف دارای حق برابر باشند. با عقاید لاک است که ناسیونالیسم تاریخی جایش را به ناسیونالیسم مدنی میدهد،یعنی ملت دولت و شهروند آزاد شکل میگرد.

این اندیشه ها آهسته آهسته در فرایند رشد خود تا عهد روشنگری فرانسه میرسد،فهم فلاسفه و دانشمندان و هنرمندان از مقولۀ دولت و ملت در اثر تکامل علمی اقتصادی و اجتماعی بصورت گسترده دگرگون میشود و سر انجام ناسیونالیسم به مثابه یک جنبش توده ای و بمنزله یک اندیشه سیاسی خود ره به مرحلۀدموکراسی میرساند.
پس ناسیونالیسم محصول تفکر مدرن است و تفکر مدرن محصول طبقۀ بورژوازی.
در فرانسۀ قرون وسطی شهزاده-محوری حاکمیت داشت یعنی دولت متمرکز ملی که هویت سر زمین واحد و مردم واحد(ملت) بیان کند وجود نداشت. بجای آن،حکومت ها خود مختار محلی یعنی ملوک الطوایفی وجود داشت،هر ایالت حاکمی داشت و ایالت ها همیشه باهم در گیر بودند. و هیچ یک قادر به نمایندگی از ملت فرانسه یا هر ملت دیگری نبودند و همچنان قادر به ایجاد دولت متمرکز ملی نبودند،چون لازمه دولت متمرکز اندیشه ملی شدن«ناسیونالیسم» در ابعاد سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی بود که میتوانیست فقط در وجود طبقه متوسط بورژوازی انطباق عملی خود را پیدا کند.
چون بورژوازی به تولید کالایی و تجارت می اندیشد و این نوع اندیشه به گسترش شهر ها کمک می کند و از سوی دیگر ورود دهقانان به شهر ها رمینه فرهنگ واحد شهری بوجود مییاید که خود موجب تشکیل ملت میشود.

اگر ناسیونالیسم اروپایی با خیز های اقتصادی و فرهنگی که در انگلستان و فرانسه به جریان افتاد، به استقرار دموکراسی دست نمی یافتند، فرایند تآسیس دولت-ملت به تعویق می افتاد، چنانچه آلمان عقب مانده یک قرن بعد از انگلیس و فرانسه به فکر جمهوری و ادغام شهزاده نشین ها افتاد و این دیر کرد باعث پسمانی آلمانی ها گردید.
ناسیونالیسم انگلستان به حیث یک نهضت محصول عصر خرد {بیکن، هابز، لاک، شکسپیر } و عصر روشنگری اسکاتلند{ آدم اسمیت، هیوم} و همچنان محصول انقلابات صنعتی { جیمزوات } بوده است.
🔻ملت شدن انگلیس و به امپراطوری رسیدن آن، از درون خواب و غفلت بوجود نیامده است بلکه از تلاش و مبارزه و عقل ساخته شده است.
ناسیونالیسم فرانسه نیز بلحاظ فکر فلسفی از دکارت شروع میشود و در مزرعه ی روشنگری { نگارش دایرة المعارف + قربانی } به ثمر می نشیند.

قبیله گرایی در افغانستان محصول ذوق و سلیقه ی افراد و سران تبرزین بدست آنان نیست، بلکه نتیجه ی تداوم سیاست های کهنه و ایستا { رفتن بسوی بینش های پیش مدرنیته یی } است. به درخت کرم خورده ی قبیله چسپیدن به معنای آن نیست که ما عاشقان سینه چاک پوسیدگی ها هستیم، به معنای این است که ما هنوز { مردم + روشنفکر + ارتجاع } در درون خود به آگاهی نرسیده ایم و پرده های اپیستمه ی مان { سطوح دانایی }، لا در لا، در لاک های کوچک زندانی مانده اند.
چون ما از وضعیت خرد مدرن و از وضعیت عقل پست مدرن دور مانده ایم و همچنان از بازار اندیشه ی جهانی شدن پرت گشته ایم!!؟ بناچار در وضعیت عقل قبیله یی فرو میرویم. و این عقل به علت عقب افتادگی آن، از وضعیت های پیشرو، خودرا در خلای عقلانی آویزان میابد.
درین وضعیت اگر آقای x از فدرالیسم گپ بزند و آقای y از خودمختاری ملیت ها و آقای z از قبیله ی کبیر و صغیر و آقایانی. . . از ناسیونالیسم های برون فلسفی و فرا تاریخی،. . . درد و زخم همچنان تازه و سرطانی باقی خواهد ماند!؟

از متن ن. وحدت
@cafe_andishe95
🔅ایده ملت کمک می کند که اعضای یک جامعه و کشور به ساختن شکل جدیدی از هویت بپردازند که از وفاداری های میراثی به دهکده خانواده و محل به دودمان فراتری میروند.
#قومگرایی
#ملی_گرایی

🔘یورگن هابرماوس فیلسوف چپگرای فرانکفورتی
@cafe_andishe95
📓 #معرفی_کتاب
📓لیبرالیسم محافظه‌کار-گزیده نوشته‌های مهم متفکران امروز آنگلوساکسون
👤اثر (ترجمه و تالیف):دکتر مرتضی مردیها-نویسنده لیبرال
@cafe_andishe95
لیبراسیون/لیبرالیسم
📓 #معرفی_کتاب 📓لیبرالیسم محافظه‌کار-گزیده نوشته‌های مهم متفکران امروز آنگلوساکسون 👤اثر (ترجمه و تالیف):دکتر مرتضی مردیها-نویسنده لیبرال @cafe_andishe95
📗لیبرالیسم محافظه‌کار؛ گزیده نوشته‌های مهم متفکران امروز آنگلوساکسون
#کتاب #تازه_های_نشر
📌دکتر مرتضی مردیها:
به‌یاد نمی‌آورم تاکنون کتاب یا مقاله‌ای راجع به یک مکتب همچون لیبرالیسم، سوسیالیسم و غیره دیده باشم که زمانی که می‌خواهد به تعریف آن مکتب فکری بپردازد دچار مشکل پیچیدگی و طیف و تنوع نشده باشد و سرانجام با گفتن این‌که باید به وجود روایت‌های مختلفی از آن مکتب اذعان کرد سعی در رهایی از مخمصه نداشته بوده باشد. علت هم این است که واقعیتی که در این جهان وجود دارد متفکرانند نه مکاتب. یک مکتب فکری با جستن نقاط اشتراک فکری شماری متفکر نزدیک به هم تعریف می‌شود؛ اما میزان این نزدیکی چنان کشسان است که، هرچند نمونه‌های الگووار (تیپیک) همیشه وجود دارد، گاهی در این اختلاف پیش می‌آید که فلان متفکر را باید ذیل این مکتب قرار داد یا مکتب رقیب. علاوه‌براین، تجدید‌نظرطلبی و نیز تحولات آرام و انعطاف‌های ناشی از گذر زمان هم چنان می‌کند که گاهی دشوار می‌توان دانست منظور گوینده از اشاره به یک مفهوم یا صفتی از این دست دقیقاً چیست.

به‌عنوان نمونه اصطلاح لیبرالیسم اینک در امریکا و اروپا به دو معنای متفاوت به‌کار برده می‌شود؛ چنان‌که اگر کسی به این تفاوت توجه نداشته باشد بسا که در فهم منظور مخاطب خود دچار اشتباهی تا حد وارونه فهمیدن بشود. قطعاً منظورم این نیست که کاربرد تعبیر لیبرال در این دو حوزه چیزی از جنس مشترک لفظی است. حتماً وجه اشتراکی هست، اما وجه اختلاف چندان زورآور شده است که وجه مشترک به‌سختی می‌تواند خودی نشان بدهد. می‌دانیم که لیبرالیسم، چنان‌که از نامش برمی‌آید، مکتبی است که آزادی را مهم‌ترین ارزش می‌داند. اما لیبرال‌های کلاسیک هنگامی که بر آزادی تأکید می‌کردند بیشتر منظورشان آزادی اقتصادی شهروند از دخالت دولت بود؛ چه این دخالت از نوع مالیات‌گرفتن‌های دلبخواهی باشد و چه از نوع برنامه‌ریزی‌ و مدیریت اقتصادی. البته رهایی از سیطرۀ مستبدانۀ نهادهایی همچون کلیسا و کاخ هم در نظر بود. اینک هم وقتی تعبیر لیبرال به‌کار برده می‌شود بیشتر به همین معنا است. در اروپا این تعبیر همواره به همین معنا به کار می‌رفته است؛ چه از سوی حامیان آن و چه از سوی مخالفان و طعنه‌زنان. به‌عبارتی، در اروپا کسی از این وحشتی نداشت که اگر مخالف لیبرالیسم و حتی مخالف آزادی است به‌صراحت آن‌را بیان کند. در امریکا وضع به‌گونه‌ای دیگر بود. به‌دلیل این‌که، از بدو تأسیس این کشور، لیبرال‌دمکراسی بنیاد یک قرارداد اجتماعیِ تقریباً آگاهانه و عامدانه بوده است، کمتر کسی به خود جرأت می‌داده به‌صراحت از آن تحاشی یا به آن حمله کند. برخلاف اروپا، در این کشور چپ و راست افراطی هرگز پایگاهی جدی به‌دست نیاورد. چنین شد که هنگامی که کسانی با گرایش ملایم چپ، خصوصاً در دهه‌های بعد از جنگ دوم جهانی، خواستند نظم لیبرالی موجود را مورد انتقاد قرار دهند به لیبرالیسم حمله نکردند، بلکه کوشیدند آن‌را سکوی پرش خود قرار دهند. گفتند ارزش محوری لیبرالیسم آزادی است و ما هم طرفدار آزادی هستیم. اما برخلاف لیبرال‌های کلاسیک، آزادی را نه در فراغت از دخالت اقتصادی دولت، بلکه در فراغت از دخالت دولت و جامعه در عادات و آداب و اخلاق و فرهنگ و سبک زندگی دانستند. چنین بود که یک‌چند رهایی از نظم و قانون و سنت و آداب جلوه‌های آزادی‌خواهی دانسته شد. تندروی‌های دهه‌های شصت و هفتاد البته راهی جز بن‌بست نداشت و سرانجام آرام گرفت، ولی اصل ایده باقی ماند: لیبرالیسم، تاحدی در تعارض با معنای کلاسیک آن، عبارت شد از تمایل به دخالت هرچه بیشتر دولت در امور مالی و شغلی و اقتصادی شهروندان (غالباً به نیت تعدیل تفاوت‌ها و حمایت از فقرا و اقلیت‌ها) و دخالت هرچه کمتر دولت در امور فرهنگی و اخلاقی. لیبرالیسم کلاسیک از آزادیِ انتخابِ بیشترِ فردِ متعهد به اخلاق و آداب مرسوم حمایت می‌کرد، اینک (در امریکا) لیبرال به کسی اطلاق می‌شود که از اخلاق و آداب مرسوم می‌گریزد ولی خواهان دخالت تمام‌قد دولت در تنظیم امکانات مالی و شغلی شهروندان است؛ درواقع، همان چیزی که سنتاً چپ‌ها درپی آن بوده‌اند. برای همین است که امروزه اگر در اروپا لیبرال بیشتر در برابر چپ قرار می‌گیرد، در امریکا منظور از لیبرال درواقع چپ است، هرچند اغلب روایت غیررادیکال آن. برای همین هم کسانی که می‌خواستند صفت لیبرال را در معنای قدیم آن برای خود حفظ کنند نولیبرال خوانده شدند.
@cafe_andishe95
📗لیبرالیسم محافظه‌کار؛ گزیده نوشته‌های مهم متفکران امروز آنگلوساکسون
بخش2
📍در مورد محافظه‌کاری هم مشکلی شبیه به این وجود داشته است. چنان‌که مشهور است به موازات و در عکس‌العمل به این‌که دنیا با تحولات لیبرالی در حوزۀ دین، حکومت و اقتصاد روبرو شد، برخی در مقابل آن به مقاومت و مبارزه دست زدند. اینان که ترکیبی از سلاطین، زمین‌داران، کشیشان و پیروان آنان و نیز شماری متفکران مستقل بودند از این‌که بنیادهای نظم سابق مورد تهدید و تغییر قرار گرفته ناخشنود بودند و تلاش می‌کردند برای پیش‌گیری از این تحولات یا لااقل کاستن از سرعت و شدت آن کاری انجام دهند. افراد و احزاب مزبور چون خواهان حفظ نظم سابق بودند و از تغییر گریزان محافظه‌کار نامیده شدند. همۀ محافظه‌کاران نگران از‌دست‌رفتن منافع و جایگاه اجتماعی برتر خود نبودند؛ برخی از آنان با نگاه به چشم‌انداز این تحولات -که گاه به‌نظر می‌رسید با اتکا به عقل انتزاعی، آرمان‌خواهی احساسی، و حتی تخیل، و نیز با تحقیر تجربۀ بشری و سنت‌ها و بی‌توجهی به کارآمدی میراث آزمون و خطاهای تاریخی صورت می‌گیرد- نگران بودند؛ نه فقط نگران خود، نگران جامعۀ بشری هم. سرانجام بنیادهای جامعۀ کهن درهم‌شکست و ویران شد و کمتر کسی سر در سودای بازگرداندن آن داشت و برخی تلاش‌ها هم که صورت گرفت توفیق فراوانی نداشت. با این‌همه، نگرانی این قسم اخیر از محافظه‌کاران -که نه نگران از میان رفتن تخت و تاج و زمین خود بلکه هراسان از سرعت تحولاتی بودند که به‌نظر نمی‌رسید همۀ نتایج آن مفید و مثبت باشد- باقی ماند. همین جریان بود که، در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم، به‌ویژه در امریکا، لیبرالیسم را به‌سبب سنت‌ستیزی و معنویت‌گریزی و آزادی‌خواهی بی‌حد و حصر آن مورد انتقاد قرار داد و به نومحافظه‌کاری شهرت یافت. محافظه‌کاران هم دارای انشعابات زیادی بود‌ه‌اند. برخی به‌شکلی گذشته‌گرا به نهادهای قدیمی اعتقاد داشته‌اند؛ برخی به سنت، ازجمله دین، صرفاً به‌عنوان عامل نظم و همبستگی اجتماعی نظر داشته‌اند و نه موضوع حقیقت و اعتقاد؛ برخی دیگر صرفاً با اصل کلی هر تغییری مجاز و خوشامد است مخالف‌ بوده و از آنچه چنین آیندۀ ناشناخته‌ای ممکن بوده برای‌شان در آستین داشته باشد در هراس بوده‌اند. درحالی‌که برخی از محافظه‌کاران –به‌یمن اعتقاد به قانون طبیعی و نظم خودانگیخته- مخالف سرسخت بزرگ‌شدن دولت مدرن‌اند، بعضی دیگر خواهان دخالت دولت در حفظ امور آیینی و اخلاقی و سنت‌ها از طریق وضع قانون هستند.

این‌گونه بود که معانی محافظه‌کاری و لیبرالیسم و مصادیق آنها و روایت‌های نوین آنها چنان متعدد شد و مرزهای‌شان با هم درآمیخت، که اینک عجیب نیست اگر کسی یا جریانی در آن واحد هم محافظه‌کار خوانده شود هم لیبرال. کسانی که امروزه به حزب جمهوری‌خواه رأی می‌دهند ممکن است مسیحی متعصب باشند و ممکن است بی‌دین باشند؛ درموارد دیگری نیز همین‌گونه است. و همین‌طور است داستان رأی‌دهندگان به حزب دمکرات. هرچند این سخن به‌معنای نفی معدلی از تفاوت گرایش‌ها نیست. به‌طور الگووار تصور بر این است که محافظه‌کاران باید مذهبی، سنتی، مخالف آزادی‌هایی مثل سقط‌جنین، مخالف پذیرش مهاجران، مخالف حقوق برابر برای برخی اقلیت‌ها باشند، و لیبرال‌های الگووار بر عکس. اما کم نیستند رأی‌دهندگانی که با نیمی از عقاید و ارزش‌های این حزب و با نیمی از عقاید و ارزش‌های حزب دیگر همراهی و همدلی دارند؛ یا به‌تعبیر دیگر، با مقادیری احتیاط و تسامح، با افراط‌گرایی هیچ‌یک از این دو گروه موافق نیستند.

📌لیبرالیسم محافظه‌کار؛ گزیده نوشته‌های مهم متفکران امروز آنگلوساکسون، ترجمه و تدوین: مرتضی مردیها، انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ نخست: 1398، پشگفتار، صفحۀ هفده تا بیست.
@cafe_andishe95
🔎مجلسی که شیخ فضل‌الله نوری می‌خواست🔎

ماشاالله آجودانی در کتاب «مشروطه‌ی ایرانی» تصریح کرده که در جریان جنبش مشروطه، طرفداران شریعت سخت ایستادند که مجلسی که به ما وعده داده شده بود، مجلسی بود که می‌بایست تماما مبتنی بر شرع باشد. از جمله شیخ فضل‌الله نوری، روحانی و مجتهد معروف، خواهان مجلسی بود که فقط مطابق موازین شرع تصمیم بگیرد. او لایحه‌ای نوشت که در آن از جمله آمده بود که در مجلسی که تاسیس شده باید در هیچ عصری از اعصار مواد احکامیه آن مخالفتی با قواعد مقدسه اسلام نداشته باشد. شیخ فضل‌الله نوری خواست خود را روشن و بی‌ابهام چنین بیان کرده بود:

«ایهالناس! من به هیچ وجه منکر مجلس شورای ملی نیستم، بلکه من مدخلیت خود را در تاسیس این اساس بیش از همه کس می‌دانم.... صریحا می‌گویم همه بشنوید و به غائبین هم برسانید که من آن مجلس شورای ملی را می‌خواهم که عموم مسلمانان آن را می‌خواهند. به این معنی که البته عموم مسلمانان مجلسی می‌خواهند که اساسش بر اسلامیت باشد و بر خلاف قرآن و بر خلاف شریعت محمدی ص، و بر خلاف مذهب مقدس جعفری قانونی نگذارد. من همچنین مجلسی می‌خواهم. پس من و عموم مسلمین بر یک رای هستیم. اختلاف میانه ما و لامذهب‌هاست که منکر اسلامیت و دشمن دین حنیف هستند».

➖شیخ فضل‌الله نوری از مخالفت با مشروطه‌خواهان دست برنمی‌داشت و محمدعلیشاه را هم به مبارزه با آنان تشویق می‌کرد. محمد علیشاه که از روزنامه‌ها و از قدرت و اقتدار مجلس پیوسته در هراس بود، ناگزیر چاره‌ی کار را در به توپ بستن مجلس و قلع و قمع مشروطه‌خواهان دید. شیخ فضل‌الله نوری در جریان این کودتا، شاه را به کشتار مردم تبریز و مشروطه‌خواهان تشویق می‌کرد و خود نیز برای مقابله‌ی مسلحانه آماده می‌شد. محمد علیشاه هم بیشتر از هر زمانی مشروعه‌خواه و مدافع اسلام شده بود.

عاقبت کار هم روشن است و می‌توان آن را در متون تاریخی خواند. پس از مدتی تهران توسط مشروطه‌خواهان فتح شد و محمد علیشاه به سفارت روس پناهنده گردید و مدتی بعد شیخ فضل‌الله نوری و عده‌ای دیگر به اتهام همدستی با شاه و تشویق او به کودتا و مشارکت در عمل سرکوب مردم به دار آویخته شدند.

📗مأخذ: مشروطه‌ی ایرانی، نوشته‌ی دکتر ماشاالله آجودانی، نشر اختران ، تهران ۱۳۸۶، صفحات ۳۷۳ تا ۳۸۳.
@cafe_andishe95
👤💵رابرت جیمز "باب" شیلر (Robert James "Bob" Shiller)
به همراه دو اقتصاددان آمریکایی دیگر لارس پیتر هانسن و یوجین فاما برنده جایزه نوبل اقتصاد در سال ۲۰۱۳ شدند.

رابرت شیلر، 74 ساله، و استاد دانشگاه ییل است.
رابرت شیلر، لارس پیتر هانسن و یوجین فاما، مشترکاً جایزه حدوداً هشت میلیون کرونی آکادمی علوم سلطنتی سوئد، حدود یک میلیون و ۲۰۰ هزار دلار، را بین خود تقسیم خواهند کرد.

هیئت داوری جایزه نوبل اقتصاد اعلام کرده که این سه اقتصاددان، این جایزه را به خاطر کار مجدانه بر روی روندهای نقطه‌ای در بازارها به خود اختصاص دادند. آکادمی سلطنتی علوم سوئد، اعلام کرد که این سه نفر «پایه کار خود را بر روی درک کنونی از ارزش دارایی‌ها گذاشتند. این کار متکی بر بخش نوسانات در ریسک و نگرش ریسکی، تعصبات رفتاری و اصطکاک بازار است.» جایزه نوبل اقتصاد به خاطر کار بر روی ارزش دارایی‌ها، سهام و اوراق قرضه و ادامه تاثیر بحران بازارهای سرمایه در اواخر دهه گذشته بر اقتصاد جهانی، به این سه استاد دانشگاه اهدا شده است. این جایزه همچنین به علت کشف نتایج «متناقض و اعجاب‌آور» که دشواری‌های قیمت‌گذاری روی سهام، اوراق قرضه و دیگر دارایی‌ها را نشان می‌دهد، به هانسن، فاما و شیلر رسید.

به گفته آکادمی سلطنتی علوم سوئد، «هیچ راهی برای پیش‌بینی قیمت سهام و اوراق قرضه در روزها و هفته‌های پیش رو وجود ندارد اما پیش‌بینی خط سیر این قیمت‌ها در دوره‌های بلندتر زمانی مانند سه تا پنج سال آینده کاملاً امکان پذیر است.»

🎙رابرت شیلر، سخنرانی کوتاهی بعد از دریافت جایزه داشت و در آن گفت:

سرمايه، پيکره‌ای از دانش دارد که به درد جامعه می‌خورد. بحران کنونی در اقتصاد جهان، انعکاسی از اشتباهات و عيوب سيستم‌های مالی ماست که ما هم‌اکنون در حال کار برای اصلاح آنها هستيم. سرمايه، تمدن‌های مدرن را پيش می‌برد و من بيشتر می‌خواهم گسترش سرمايه‌داری را ببينم تا اينکه به بشريت خدمت کنم.
@cafe_andishe95
👍1
🕊تاریخی از لیبرالیسم(2) آزادى در دین✝️
1
✝️در قرون وسطى دو اعتقاد و آموزه به طور وسیعى مورد قبول قرار گرفته بود:

الف) این که نجات یا اتحاد با خداوند، در گرو اعتقادات خاصى درباره خداوند و ارتباط انسان با او است.
ب) تنها کلیسا، مرجعیت و حجیت تعلیم این اعتقادات را دارد و مسیحیان فقط از طریق کلیسا می‏توانند به نجات برسند.
در نهضت اصلاح دینى، آموزه دوم مورد حمله قرار گرفت و رهبر این نهضت «مارتین لوتر» اعلام نمود که پاپ مرجعیت ندارد و هر شخصى کشیش خود مى‏باشد
«مارتین لوتر» با این شعار، نوعى فردگرایى را در دین مطرح نمود که در آن انسان براى فهم دین، نیازى به شخص دیگر ندارد بلکه عقلش مرجعیت نهایى براى او می ‏باشد. از این رو انسان را در فهم دین و چگونگى عمل به آن از هر گونه مرجعیت دینى آزاد نمود و عقل خودِ فرد را به جاى آن نشاند.

آزادی ‏اى که نهضت اصلاح دینى مطرح نمود،
رها شدن از هر اقتدار و مرجعیت این جهانىِ بیرون از انسان بود که در عصر روشنگرى به اعتقاد به آزادى انسان از هر مرجعیتى بیرون از انسان ـ چه این جهانى و چه آن جهانى ـ منجر شد. البته شاید بتوان نظریه رهایى انسان از هر گونه اقتدار و مرجعیت بیرونى را قبل از زمان «مارتین لوتر» دانست؛ آنجا که سقراط مى‏گوید:

«زندگى نسنجیده شایسته زیستن نیست.» چرا که وى معتقد بود فضیلت از دانش و شناخت پدید می ‏آید و دانش و شناخت نیز از سنجش مصرانه اعتقادات خود فرد ناشى مى‏شود،نه این که انسان، سخن فرد دیگرى را مرجع اعتقاد خود قرار دهد بدون این که با عقل خود آن‏را سنجیده باشد؛ به عبارت دیگر «آمریت ‏طلبى» از نظر وى محکوم بود.
✝️همچنین
آبلارد (1142ـ1079) را نیز میتوان معتقد به آزادى در تفکر دانست؛ چون وى نیز متکلمى بود که از پذیرش بى چون و چراى آمریت آباى کلیسا سر باز می‏زد. از نظر آبلارد، کلید اصلى دانش و شناخت، پرسشگرى پایدار و مکرر است. آبلارد با تأکید بر قدرت عقل، پاى عنصر شک را به میان می ‏آورد و بدین طریق راه را براى تفکر و اندیشه مستقل باز مى‏کند.
به هر حال گرچه نمى‏توان این سه شخص (سقراط، آبلارد، لوتر) را لیبرال نامید و تمام اندیشه ‏هاى لیبرالیسم را به آنها نسبت داد، اما تفکر لوتر و شعارى که مطرح نمود، فردگرایى، استقلال و آزادى فرد در فهم ـ
بدون قبول هر گونه مرجعیت دیگرى غیر از خود انسان ـ را به ارمغان آورد. و به جهت همین شعارِ مارتین لوتر، باور غالب اندیشمندان و متفکرین غربى این است که تصویر و فهم مدرن از آزادى اولین بار در نهضت اصلاح دینى ظهور نمود و یا حداقل این نهضت باعث نیرومند شدن این تصویر مدرن از آزادى شد و گرچه نمی ‏توان هدف نهضت پروتستان را لیبرالیسم دانست، اما در این که ظهور پروتستانیسم در پیشرفت فلسفه لیبرال کمک کرده است هیچ تردیدى نیست

پس از طرح این شعار و ظهور مکتب پروتستان فرقه‏هاى مختلف ایجاد شد و حجیت کلیسا تضعیف گردید و در نتیجه بین فرقه‏هاى مختلف درگیرى به وجود آمد که این درگیریها دو پیامد به جاى گذاشت:
1️⃣ـ «جنگ میان فرقه ‏هاى مذهبى و نیز جوابهاى تندى که فرقه ‏هاى مختلف براى رد اتهامات به یکدیگر مى‏گفتند، احترام مذهب را از میان برد... و وجود فرقه ‏هاى متعدد موجب الحاد و خداناشناسى شد و تردید مونتنى در مورد دین در چنین شرایطى نیز کاملاً طرز فکر عادى و طبیعى یک فرد دانشمند بود. براى او دیگر در مسائل مذهبى حقیقت مطلق وجود نداشت.»
بسیار طبیعى است که به سبب اختلافات جدى و بنیادى میان فرقه‏هاى مختلف دینى و به محض تضعیف معتقدات دینى، عقل عادى بشر و منطق او قلمرو خود را توسعه دهد.
این اختلافها و جنگهاى دینى و نیز درگیریهاى مسلحانه، زمینه را براى یکى از ارزشهاى دیگر لیبرالیسم، یعنى «پلورالیزم دینى» آماده نمود. و به همین جهت برخى معتقدند:

«مفهوم لیبرال آزادى، با ظهور دولت مدرن و پذیرش تدریجى تنوع دینى در بخشى از جهان که کلیسا در آنجا موقعیت یگانه داشت... بتدریج به وجود آمد.»

2️⃣ از طرف دیگر چون این جنگها فاتحى نداشت و مردم اروپا از این جنگها خسته شده بودند، حالت یأس و خستگى، زمینه را براى ارزش دیگر لیبرالیسم، یعنى «تسامح و تساهل» نسبت به مذهب فراهم نمود.
@cafe_andishe95
لیبراسیون/لیبرالیسم
🕊تاریخی از لیبرالیسم(2) آزادى در دین✝️ 1 ✝️در قرون وسطى دو اعتقاد و آموزه به طور وسیعى مورد قبول قرار گرفته بود: الف) این که نجات یا اتحاد با خداوند، در گرو اعتقادات خاصى درباره خداوند و ارتباط انسان با او است. ب) تنها کلیسا، مرجعیت و حجیت تعلیم این اعتقادات…
🕊تاریخی از لیبرالیسم(2) آزادى در دین✝️بخش2

⚔️به هر حال جنگهاى فرقه ‏اى که پس از نهضت اصلاح دینى در غرب به وقوع پیوست موجب اعتقاد به پلورالیسم دینى و تسامح و تساهل گردید و باعث شد که بعدها این دو تفکر جزء ارزشهاى لیبرالیسم قرار گیرند. این دو ارزش و نیز دیگر ارزشهاى لیبرالیسم بتدریج مبانى فلسفى و معرفت‏شناختى هم پیدا نمودند.
نکته شایسته تأمل این است که آیا نهضت اصلاح‏طلبى و بورژوازى با یکدیگر مرتبط مى‏باشند یا دو نهضت جدا و در کنار هم هستند؟
مطمئنا نمی‏توان این دو مقوله را بی ‏ارتباط با یکدیگر دانست؛ اما نحوه ارتباط این دو را نیز نمی‏توان به سادگى بیان نمود. برخى معتقدند که نهضت اصلاح دینى، متأثر از تحولات اقتصادى است، و هر چند ظهور بورژوازى به عنوان یک طبقه اجتماعىِ با نفوذ بعد از رفورم و نهضت اصلاح دینى ایجاد شد، اما رشد اقتصاد ـ که بى‏ارتباط با آزادیهاى اقتصادى نمی‏تواند باشد ـ در ایجاد نهضت اصلاح دینى مؤثر بوده است.
به اعتقاد مؤلف کتاب «سیر تکامل عقل نوین» هر دو جنبش اومانیسم و انقلاب پروتستانى، نتیجه یک سلسله عوامل اساسى و مهمتر از همه رشد اقتصادى جامعه اروپایى بود و هر دو جنبش رنسانس و اصلاح دینى از عوامل همانند یعنى رشد جامعه و طبقات شهرى به وجود آمده بود.

هارولدجى. لاسکى نیز مى‏گوید:
«آن چیزى که باعث گردید رفورم در پیدایش نظرات اجتماعى کسب اهمیت کند، همزمان بودن آن با تحولات و جابه جا شدنهاى اقتصادى بزرگ آن دوران بود که شاید بتوان تا حدودى اصولاً پیدایش رفورم را معلول همان تحولات دانست.»
🛡وى حتى ظهور لیبرالیسم را معلول بورژوازى مى‏داند و مى‏گوید:
«شرایط مادى جدید موجب پیدایش روابط اجتماعى تازه ‏اى گردید و در نتیجه آن، فلسفه جدیدى ظهور کرد که نقش آن توجیه حقانیت دنیاى جدید بود. این فلسفه جدید لیبرالیسم بود.»
راین هاردکونل‏نیز اساسا بورژوازی ‏را موجب ‏تغییرات ‏اساسی ‏در نظام ‏اقتصادى،سیاسی‏و دینی می ‏داند.
به هر حال آنچه مسلم است این است که
اول اینکه:
آزادى و فردگرایى در اقتصاد و دین، هر دو نقش عمده ‏اى در ظهور لیبرالیسم داشتند.

دوم: زمینه ‏هاى سرمایه ‏دارى و تفکر سودطلبانه که در تفکر بورژوایى وجود داشت از نظر تاریخى مقدم بر نهضت اصلاح دینى بوده است.

سوم: تفکر بورژواها با کلیسا و دین ناسازگارى داشت. از این رو «در پایان قرن شانزدهم میان اصول مذهب و منافع اقتصادى چنان فاصله عمیقى ایجاد شده بود که ایجاب می‏کرد در اصول مذهب، تجدید نظر شود و آن را از نو تعریف و توجیه کنند.»

📚از
تاریخ شکل‏گیرى لیبرالیسم
@cafe_andishe95
✝️دین و تقلیل کمونیستها به عامل مادی اقتصاد💵بخش1
#نقد_کمونیسم

کمونیستها قرائتی مشکوک و نارسا از تاریخ دارند که قصد دارند آن را مثل لوح 10فرمان موسی به همه به مثابۀ حقیقتی تخطی ناپذیر قالب کنند.

در واقع واضعان ایدئولوژی کمونیستی احکامی را به عنوان علم جامعه شناختی وضع نموده اند و کمونیستها هم بدون سنجیدن و مقابله با شرایط خود مدام تکرار مکررات میکنند.

یکی از مهمترین احکام روبنا بودن همه چیز اعم از علم، فرهنگ و سیاست و مذهب و قرارگیری ذیل زیربنای مادی(اقتصادی)است.یعنی تقلیل بینش به هستی و وجوهِ متکثرِ سیاسی، فرهنگی،اجتماعی به یک«تک عامل»تعیین کننده (اقتصاد)که در تحلیل نهایی همواره بر صدر می نشیند.

📍برای مثال این حکم کمونیستی که باید بی چون و چرا پذیرفت که مذهب را طبقۀ مسلط و بالا برای تحمیق طبقه فرودست فراهم کرده(تئوری توطئه)را میتوان در خاورمیانه به سنجش گذاشت.بنیادگرایی دینی حاکم در این منطقه چه پایگاه اجتماعی جز طبقات فرودست و وامانده اجتماعی داشته است؟پایگاه اجتماعی اکثر رهبران و مدیران بنیادگرایی خاورمیانه فرودست ترین طبقات اجتماعی بوده که اگر هم اکنون به مال و مکنتی رسیده اند اما همچنان حتی به لحاظ فرهنگی در طبقات فرودست قرار دارد و مشابهت عمیقی دارند.پس حداقل در محیط زندگی ما چنین حکمی درست نیست وقتی پایگاه اجتماعی دین نه از بالا که در پایین هرم طبقاتی قرار داشته و دارد.

📍پیشفرض دیگر کمونیستی دین را به ابزار بیگانه سازی فرو می کاهد،یعنی برای رفع ازخودبیگانگی برداشتن سد دینی ضروری جلوه می دهند.ابتدا در این قرائت ضد آزادی ما با بنیان مشکوک تز تقابل داریم.خود انسان را بر چه اساسی "خودی غیر دینی" در نظر گرفته اند؟چرا بینش ریشه دار دینی و آیینی که قدمتش به دوران غارنشینی بر میگردد را باید بیگانه با ذات(!)بشر در نظر گرفت؟این خود ماتریالیستی کمونیستی که دین از خود بیگانه میکند چه اعتبار و ارزشی برای ما(خارج از ایدئولوژی کمویستی)دارد؟چرا ما نباید خود را بر مبنای انسان معتقد و دیندار قرار دهیم؟
🔘حال اصولا اعتقادات قلبی و فردی انسان مختار مدرن چه ربطی به غیر دارد که آن را ضروری یا غیر ضروری یا عامل بیگانه ساز بدانیم؟

می بینیم که تمام سخن علاوه بر اینکه بر روی هوا بنا شده،با تساهل و آزادی و رواداری و پلورالیسم هم تعارض دارند.

▪️حتی مارکس جدایی دولت از جامعه مدنی که متضمن آزادی است را هم در جهت کمک به بیگانه سازی دانسته و معتقد است این جدایی که دین را به قلمروی فردی محیط میکند هم کافی نیست و باعث می شود از خود بیگانگی استمرار یابد و فرد در زندگی خصوصی دیندار باقی بماند!

📍این حد از دخالت در امر خصوصی نزد مارکس هیچ کمکی به تساهل و آزادی مذهبی نمیکند و باعث می شود دیندار پیشاپیش در موقعیت متهم به از خود بیگانگی قرار بگیرد،پس رویکرد رادیکال مارکس نقایص جدی دارد.

هیچ جنبش بشری نمیتواند گرایشی چنین سیال و متغیر و درونی را مخالف «خود»بشری دانسته و بزداید.
«خود»بشر مگر از هوا نازل میشود؟خود متشکل از فرایندیست تکاملی که در گذار از هستی قوام گرفته پس "خودِ دینی" هم بخشی از خودهای متکثر بشر بوده و هست و خواهد بود.
@cafe_andishe95
لیبراسیون/لیبرالیسم
✝️دین و تقلیل کمونیستها به عامل مادی اقتصاد💵بخش1 #نقد_کمونیسم کمونیستها قرائتی مشکوک و نارسا از تاریخ دارند که قصد دارند آن را مثل لوح 10فرمان موسی به همه به مثابۀ حقیقتی تخطی ناپذیر قالب کنند. در واقع واضعان ایدئولوژی کمونیستی احکامی را به عنوان علم جامعه…
✝️دین و تقلیل کمونیستها به عامل مادی اقتصاد💵بخش2
#نقد_کمونیسم

📍یا بحثهایی در مورد اینکه دین تسلایی توهم آمیز است که به عدم مبارزه طبقاتی و تحکیم نابرابری می انجامد هم افسانه ها و اسطوره های مارکسی است که بسیار متزلزل و نقد پذیرند.

هر نوع تسلای فردی از جمله دین در حوزه جامعه مدنی و آزادی های فردی قابل بحث است و کسی حق ندارد برای اعتقاد فردی دیگران نسخه پیچی کند این خلاف آزادی و حقوق بشر است.


با این جزمیات و احکام بی چون و چرای کمونیستی است که کمونیستها میتوانند بر موکب دانای کل نشسته و هر بحثی را تحقیر و تمسخر کنند،زیرا که به احکام دگماتیک ایشان که اقتصاد زیر بنا است گردن ننهاده.
در این بینش هر سخنی از دین و مذهب و رویکرد سیاسی-اجتماعی آن بدون گفتن سخنی از ابزار تولید و ریشه های اقتصادی(سنت کارل مارکس)بی ارزش و اتلاف وقت است زیرا ایشان را توهم بر این است که رادیکال و ریشه ایی باید برخورد کرد و ریشه هم که پدران جریان در اقتصاد دیده اند پس بدون دید «اقتصادمحور» هر تحلیلی بی ارزش و ناکارامد به نظرشان می رسد.
📍وقتی در مورد سیاست و نسبتش با دین سخن میگوییم به قلبهای بسیار مهم و تپنده ایی مثل سکولاریسم اومانیسم و لائیسیته و رویکردهای چهارگانه به مذهب از منظر فلسفه سیاسی می رسیم که الزاما عدم توجه به اقتصاد در آن هم ابدا از ارزش بحث نمی کاهد.اضافه کردن تحلیل اقتصادی به آن میتواند به غنای آن کمک کند
(تازه اگر به مانند تحلیلهای تقلیل گرا و دین ستیز رادیکال کمونیستی به بحث ضربه نزند و مخاطب را به راه خطا نبرد)

اما نکته کلیدی اینکه در این بحث مهمِ «نسبت دین با اجتماع و سیاست»، نبود«بحث اقتصادی» باعث بی ارجی و بی ارزشی بحث نشده اتفاقا در خیلی موارد اصلا لزومی هم ندارد که ما آنچنان زیر تاثیر دگماتیسم ایدئولوژیک باشیم که اگر بحث اقتصادی هم نمی بینیم به خاطر فرمایشات مارکس حتما لازم بدانیم گریزی هم به اقتصاد بزنیم!

☑️نتیجه:تعیین کنندگی نهایی اقتصاد هم به شدت زیر سوال است.فرهنگ اجتماعی و سیاسی یک جامعه که میتواند در خیلی از وجوه غیر مادی و غیر اقتصادی باشد منجر به نوعی ساختار سیاسی گردد که به نوع سیستم خاص در کشوری خاص بیانجامد و آن دولت قانون اساسی و حکومتی را می زاید که به سیاست گذاری در اقتصاد اقدام میکند.یعنی حتی اگر بخواهد اقتصاد نهایت آزادی و نئولیبرالیسم را هم بناگذارد ناچار باید ریگان و تاچری باشد که به آن سو سوق یابد.کسی با اقتصاد جامعه را اقتصادگذاری نمی کند بلکه با سیاست اقتصاد را سیاستگذاری میکنند.

پس بر خلاف تز مارکس در بسیاری موارد سیاست دست بالا را در مقابل اقتصاد دارد ،همچنانکه در بسیاری موارد وجوه فرهنگی جامعه شناختی گوی سبقت را از اقتصاد می رباید.
اینها مطالب مهمی است که کمونیستها با آن سرسری برخورد میکنند و اما ادعا دارند این برداشت تک ساحتیِ اقتصادمحور،تک برداشت عمیق و ریشه ایی هم هست!
@cafe_andishe95
لیبراسیون/لیبرالیسم
✝️دین و تقلیل کمونیستها به عامل مادی اقتصاد💵بخش2 #نقد_کمونیسم 📍یا بحثهایی در مورد اینکه دین تسلایی توهم آمیز است که به عدم مبارزه طبقاتی و تحکیم نابرابری می انجامد هم افسانه ها و اسطوره های مارکسی است که بسیار متزلزل و نقد پذیرند. هر نوع تسلای فردی از جمله…
🔻نکته تکمیلی

اقتصاد برای لیبرال دموکراسی بسیار مهم است و در این هیچ شکی نیست
و البته هر دینی هم ریشه هایی در اقتصاد دارد.
تحیل اقتصادی دین هم بی ارزش نیست حتما مکمل و کمک کننده است.
هر لیبرالی هم دلبسته سرمایه داری و بازار آزاد است و اصلی تخطی ناپذیر برای توسعه می داند.


📍اما فرق اساسی در توجه به اقتصاد از جانبی لیبرال دموکراتها این است که لیبرال تک عامل اقتصاد را بر نمی کشد و بر قله نمی نشاند!
در تحلیل نهایی او بیشمار عوامل دخیلند و تک عامل اقتصاد نیست که سخن بگوید.

🔘سرمایه داری برای لیبرال دموکراسی لازم اما کافی نیست
یعنی اقتصاد هیچ محوریت اساسی به صورت تک عاملی ندارد(یا عامل مهمتر و اساسی در تحلیل نهایی مثل سنت مارکسیستی)

🔻عامل اقتصاد بسیار مهم است و در همه شئون زندگی مداخله دارد اما در کنار دیگر عوامل در جایگاه برابر قابل بررسی و تحلیل است.
در عرض دیگر عوامل و همسنگ آنها

📍به نظر می رسد رابطه اقتصاد با عوامل دیگر در پیشبردِ لیبرالیسم حالتی افقی دارد.یعنی مجموعه عواملی در عرض هم

اما برای کمونیستها رابطه عمودی است و اقتصاد به عنوان زیربنای اساسی بر صدر نشسته و دیگر عوامل برای تحقق کمونیسم روبنایی تلقی می شوند.

این اختلاف بسار مهم قابل چشم پوشی نبوده و اساس تحلیلهای لیبرال و کمونیستی را متفاوت می کند.

در عین حال که مولفۀ اقتصاد برای هر دو هم بسیار کلیدی و مهم است...
@cafe_andishe95
🎈کرۀ شمالی و چین!

🇰🇵🇨🇳
یکی از موارد مشهود در خاطرات اکثر فراریان از کره شمالی مانند یون سون کیم یا جنگ جین سونگ و ده ها نفر امثالهم که به وضوح به چشم می آید، این است که غالب این افراد در خاطراتشان نقل کرده اند که پس از ورود به خاک سرزمینی چین به هیچ عنوان نمی توانسته اند به طرف سفارت و کنسولگری های ‏کره جنوبی در این کشور بروند، چرا که رژیم کمونیستی چین 24 ساعته این مکان های دیپلماتیک را تحت نظر دارد تا اگر فراریان کره شمالی خواستند وارد آن ها شوند و از کره جنوبی درخواست پناهندگی کنند بلافاصله دستگیرشان کرده و به آن کشور جهنمی بازگرداند.

این اقدام شیطانی حتی در اوج ‏دوران قحطی بزرگ کره شمالی در میانه دهه 90 هم متوقف نشده و همان زمان هم مردم نگون بختی که از زیر سیطره شیطانی خاندان کیم می گریخته اند و به چین می رفتند، به محض نزدیک شدن به کنسولگری های کره جنوبی در این کشور دستگیرشده و به ماموران کره شمالی در مرز تحویل داده می شدند.
#حزب_کمونیست_چین
علی مصدقی
@cafe_andishe95