🗓تاریخ ما آکنده از رفتارهای تکراری است.
صبح عاشورای سال ۱۲۹۰ شمسی روسها ۸ تن از مشروطهخواهان از جمله ثقهالاسلام و دو جوان ۱۶ و ۱۸ ساله را به تبریز آوردند و در برابر چشمان مردم عزادار تبریز به دار کشیدند.
حسن جوان هجده ساله تبریزی هنگام اعدام فریاد زد: «زنده باد ایران، زنده باد مشروطه» او فرزند علی مسیو بود. روسها برای انتقام از پدرش او و قدیر برادر کوچکش را اعدام کردند. حاجیخان پسر بزرگ علی مسیو در جنگهای چهار روزه حضور داشت و مجبور شد تبریز را پس از اشغال روسها ترک کند. پس از آن خانه علی مسیو غارت شد و دو فرزند ۱۶ و ۱۸ ساله او دستگیر و اعدام شدند.
احمد کسروی در کتاب تاریخ مشروطه به شرح کاملی از عاشورای هزار و دویست و نود تبریز می پردازد. کسروی می گوید در آن روز دسته های سینه زنی و عزاداری از هر سوی تبریز به سمت مرکز شهر روان شد و همگی بدون اعتنا به ظلم روس ها و اعدام همشهریانشان میدان را دور زده و بر سر و سینه زنان در مظلومیت حسین و یارانش گریسته و سپس به خانه های خود رفتند./کانال خرمگس
@cafe_andishe95
صبح عاشورای سال ۱۲۹۰ شمسی روسها ۸ تن از مشروطهخواهان از جمله ثقهالاسلام و دو جوان ۱۶ و ۱۸ ساله را به تبریز آوردند و در برابر چشمان مردم عزادار تبریز به دار کشیدند.
حسن جوان هجده ساله تبریزی هنگام اعدام فریاد زد: «زنده باد ایران، زنده باد مشروطه» او فرزند علی مسیو بود. روسها برای انتقام از پدرش او و قدیر برادر کوچکش را اعدام کردند. حاجیخان پسر بزرگ علی مسیو در جنگهای چهار روزه حضور داشت و مجبور شد تبریز را پس از اشغال روسها ترک کند. پس از آن خانه علی مسیو غارت شد و دو فرزند ۱۶ و ۱۸ ساله او دستگیر و اعدام شدند.
احمد کسروی در کتاب تاریخ مشروطه به شرح کاملی از عاشورای هزار و دویست و نود تبریز می پردازد. کسروی می گوید در آن روز دسته های سینه زنی و عزاداری از هر سوی تبریز به سمت مرکز شهر روان شد و همگی بدون اعتنا به ظلم روس ها و اعدام همشهریانشان میدان را دور زده و بر سر و سینه زنان در مظلومیت حسین و یارانش گریسته و سپس به خانه های خود رفتند./کانال خرمگس
@cafe_andishe95
و این عکس بینظیر، یادگار مقاومت تبریز...
این عکس از جبهۀ مقاومت تبریز در برابر تجاوز روسهاست، از سال ۱۲۹۰. اینجا سنگر مارالان است که آن موقع در حوالی تبریز بوده.
پس از حضور مورگان شوستر، مستشار آمریکایی در امور مالی در ایران، روسیه به ایران اولتیماتوم داد که شوستر اخراج شود. ابتدا مجلس مقاومت کرد (مجلس دوم مشروطه)، اما دولت مجلس را منحل کرد و اولتیماتوم را پذیرفت. با این حال روسها که کلاً دنبال بهانه برای لشگرکشی بودند، به تبریز قشون کشیدند. مجاهدان مشروطهخواه مقاومت سرسختانهای کردند. اما پس از پنج روز مقاومت موفقآمیز، لشکرهای تازهنفس روس از راه رسید و شهر را زیر توپ گرفت... شهر دست روسها افتاد و چه خونها که بر زمین نریخت، به خصوص در دهم دی ۱۲۹۰، مصادف با عاشورا... عاشورای سیاه تبریز...
این دلاوران، مردان مقاومت تبریزند.
مهدی تدینی تاریخنگار
@cafe_andishe95
این عکس از جبهۀ مقاومت تبریز در برابر تجاوز روسهاست، از سال ۱۲۹۰. اینجا سنگر مارالان است که آن موقع در حوالی تبریز بوده.
پس از حضور مورگان شوستر، مستشار آمریکایی در امور مالی در ایران، روسیه به ایران اولتیماتوم داد که شوستر اخراج شود. ابتدا مجلس مقاومت کرد (مجلس دوم مشروطه)، اما دولت مجلس را منحل کرد و اولتیماتوم را پذیرفت. با این حال روسها که کلاً دنبال بهانه برای لشگرکشی بودند، به تبریز قشون کشیدند. مجاهدان مشروطهخواه مقاومت سرسختانهای کردند. اما پس از پنج روز مقاومت موفقآمیز، لشکرهای تازهنفس روس از راه رسید و شهر را زیر توپ گرفت... شهر دست روسها افتاد و چه خونها که بر زمین نریخت، به خصوص در دهم دی ۱۲۹۰، مصادف با عاشورا... عاشورای سیاه تبریز...
این دلاوران، مردان مقاومت تبریزند.
مهدی تدینی تاریخنگار
@cafe_andishe95
🛡 خطای ایدئولوژیک مائو، برای انقلاب چین🛡
🇨🇳
#مائو_هیتلر_شرق
💰 رشد اقتصادی که امروز کشور چین در پیش گرفته است، به هیچ وجه ارتباطی با تفکر مائو یا سیاست های بگیر و ببند حزب کمونیست چین نداشته است. سیاست ها مائو و انقلابیون اولیه، چین را دچار قحطی و گرسنگی کرد که حدود 30 میلیون نفر از گرسنگی مردند! بنابراین، رشد چین از زمانی آغاز شد که سیاست های مائو مورد تجدید نظر قرار گرفت و کنار گذاشته شد.
آیا مائو که کشور را درگیر فلاکت کرد، آدم کم سواد و یا خائنی بود؟ خیر! به هیچ وجه! اتفاقا مائو از کتاب خوان ها و باسوادترین رهبران عصر خودش بود. او از نوجوانی عاشق مطالعه و یا به قول امروزی ها، خوره کتاب بود و حتی در دوره دانشجویی در یک کتابخانه کار می کرد تا در کنار امرار معاش، به کتب مورد علاقه اش هم دسترسی داشته باشد. زندگی سخت و تحقیرآمیزی را گذراند. از طبقات پایین روستایی بود که به خاطر لهجه اش، از طرف اساتید جدی گرفته نمیشد. وی همچنین از دانشجویان مرفه دیگر فاصله گرفته بود. رفتار بد طبقهی مرفه با وی، اگر عامل اصلی نباشد، محرک خوبی برای جهت یابی به عقاید کمونیستی بوده است. به هر حال او انقلابی بزرگ در کشوری بزرگ و پر جمعیت به راه انداخت و رهبری کرد. مائو واقعا می خواست مردم چین را متحول کند.
در سال ۱۹۵۷ تصمیم به اجرای جنبش اصلاح در حزب کمونیست گرفت. متفکران و اندیشمندان را دعوت کرد که در باره آینده حزب و حکومت اظهار نظر کنند. برخی مشفقانه انتقادها و توصیه های کارشناسانه ای برای تغییر رویکردها کردند که مائو خوشش نیامد.مائو که انتظار چنین مخالفتی را نداشت، منتقدان را زندانی کرد و چین با آزادی بیان خدا حافظی کرد.
▪️ فاجعه وقتی نمایان شد که در سال ۱۹۵۸ مائو تصمیم به اجرای برنامه «جهش بزرگ رو به جلو» گرفت. در این برنامه او قصد داشت تا صادرات غلات را در مدت کوتاهی افزایش دهد و با کشور های غربی مقابله کند. در برنامه بزرگ ایده های بسیار عجیبی اجرا شد که ریشه در دانش کشاورزی نداشت. محصولات در جایی کاشته شد که عملا به علت فقدان راه دسترسی مناسب امکان بهره برداری نداشتند. یا حتی می گفتند که هر چه یک محصول را عمیق تر بکارید، محصول بهتری میدهد! حتی محققین دانشگاهی هم از باب اینکه حرف مائو را علمی جلوه دهند، شروع کردند به نوشتن مقالاتی با این مضمون که هر چقدر از زمین کار بکشید، همان قدر برداشت بیشتری می کنید!
🔘 چند سالی گذشت اما اتفاقی در تولید محصول کشاورزی نیفتاد. دولت های ایالتی نیز از ترس مائو یا برای گرفتن تایید وی، آمار و ارقام عجیبی از پتانسیل زراعی ایالت های خود ارائه کردند و حتی به صورت نمایشی دست به صدور غله از چین به دیگر کشورها زدند اما در داخل کمبود گندم و غله سبب قحطی شد و میلیون ها نفر از گرسنگی مردند. هیچ کس هم جرات نمی کرد بگوید، در مملکت قحطی اتفاق افتاده و این سیاستها اشتباه است!
در نهایت بعد از ۳ سال برنامه جهش بزرگ رو به جلو با شکست مواجه شد . آیا مائو درس عبرت گرفته و به بازار آزاد روی آورد؟ خیر.
📍او همچنان اصرار داشت که سیاست های کمونیستی صحیح هستند ولی مجریان حکومت آنها را درست اجرا نمیکنند. در نتیجه چندین برنامه اقتصادی و فرهنگی دیگر اجرا کرد که همگی شکست خوردند!
مائو در ابتدای کار میخواست از ایدئولوژی سوسیالیزم به عنوان ابزاری برای پیشرفت چین استفاده کند اما در ادامه، استبدادی که ایجاد کرد او را تبدیل به محافظ ایدئولوژی در مقابل پیشرفت و توسعه کشور و مردم چین نمود.
📚 برگرفته از کتاب «چین چگونه سرمایه دار شد»
@cafe_andishe95
🇨🇳
#مائو_هیتلر_شرق
💰 رشد اقتصادی که امروز کشور چین در پیش گرفته است، به هیچ وجه ارتباطی با تفکر مائو یا سیاست های بگیر و ببند حزب کمونیست چین نداشته است. سیاست ها مائو و انقلابیون اولیه، چین را دچار قحطی و گرسنگی کرد که حدود 30 میلیون نفر از گرسنگی مردند! بنابراین، رشد چین از زمانی آغاز شد که سیاست های مائو مورد تجدید نظر قرار گرفت و کنار گذاشته شد.
آیا مائو که کشور را درگیر فلاکت کرد، آدم کم سواد و یا خائنی بود؟ خیر! به هیچ وجه! اتفاقا مائو از کتاب خوان ها و باسوادترین رهبران عصر خودش بود. او از نوجوانی عاشق مطالعه و یا به قول امروزی ها، خوره کتاب بود و حتی در دوره دانشجویی در یک کتابخانه کار می کرد تا در کنار امرار معاش، به کتب مورد علاقه اش هم دسترسی داشته باشد. زندگی سخت و تحقیرآمیزی را گذراند. از طبقات پایین روستایی بود که به خاطر لهجه اش، از طرف اساتید جدی گرفته نمیشد. وی همچنین از دانشجویان مرفه دیگر فاصله گرفته بود. رفتار بد طبقهی مرفه با وی، اگر عامل اصلی نباشد، محرک خوبی برای جهت یابی به عقاید کمونیستی بوده است. به هر حال او انقلابی بزرگ در کشوری بزرگ و پر جمعیت به راه انداخت و رهبری کرد. مائو واقعا می خواست مردم چین را متحول کند.
در سال ۱۹۵۷ تصمیم به اجرای جنبش اصلاح در حزب کمونیست گرفت. متفکران و اندیشمندان را دعوت کرد که در باره آینده حزب و حکومت اظهار نظر کنند. برخی مشفقانه انتقادها و توصیه های کارشناسانه ای برای تغییر رویکردها کردند که مائو خوشش نیامد.مائو که انتظار چنین مخالفتی را نداشت، منتقدان را زندانی کرد و چین با آزادی بیان خدا حافظی کرد.
▪️ فاجعه وقتی نمایان شد که در سال ۱۹۵۸ مائو تصمیم به اجرای برنامه «جهش بزرگ رو به جلو» گرفت. در این برنامه او قصد داشت تا صادرات غلات را در مدت کوتاهی افزایش دهد و با کشور های غربی مقابله کند. در برنامه بزرگ ایده های بسیار عجیبی اجرا شد که ریشه در دانش کشاورزی نداشت. محصولات در جایی کاشته شد که عملا به علت فقدان راه دسترسی مناسب امکان بهره برداری نداشتند. یا حتی می گفتند که هر چه یک محصول را عمیق تر بکارید، محصول بهتری میدهد! حتی محققین دانشگاهی هم از باب اینکه حرف مائو را علمی جلوه دهند، شروع کردند به نوشتن مقالاتی با این مضمون که هر چقدر از زمین کار بکشید، همان قدر برداشت بیشتری می کنید!
🔘 چند سالی گذشت اما اتفاقی در تولید محصول کشاورزی نیفتاد. دولت های ایالتی نیز از ترس مائو یا برای گرفتن تایید وی، آمار و ارقام عجیبی از پتانسیل زراعی ایالت های خود ارائه کردند و حتی به صورت نمایشی دست به صدور غله از چین به دیگر کشورها زدند اما در داخل کمبود گندم و غله سبب قحطی شد و میلیون ها نفر از گرسنگی مردند. هیچ کس هم جرات نمی کرد بگوید، در مملکت قحطی اتفاق افتاده و این سیاستها اشتباه است!
در نهایت بعد از ۳ سال برنامه جهش بزرگ رو به جلو با شکست مواجه شد . آیا مائو درس عبرت گرفته و به بازار آزاد روی آورد؟ خیر.
📍او همچنان اصرار داشت که سیاست های کمونیستی صحیح هستند ولی مجریان حکومت آنها را درست اجرا نمیکنند. در نتیجه چندین برنامه اقتصادی و فرهنگی دیگر اجرا کرد که همگی شکست خوردند!
مائو در ابتدای کار میخواست از ایدئولوژی سوسیالیزم به عنوان ابزاری برای پیشرفت چین استفاده کند اما در ادامه، استبدادی که ایجاد کرد او را تبدیل به محافظ ایدئولوژی در مقابل پیشرفت و توسعه کشور و مردم چین نمود.
📚 برگرفته از کتاب «چین چگونه سرمایه دار شد»
@cafe_andishe95
لیبراسیون/لیبرالیسم pinned «✝️دین و تقلیل کمونیستها به عامل مادی اقتصاد💵بخش1 #نقد_کمونیسم کمونیستها قرائتی مشکوک و نارسا از تاریخ دارند که قصد دارند آن را مثل لوح 10فرمان موسی به همه به مثابۀ حقیقتی تخطی ناپذیر قالب کنند. در واقع واضعان ایدئولوژی کمونیستی احکامی را به عنوان علم جامعه…»
⚖️تفکیک قوا و به خصوص استقلال قوۀ قضا از اصول بنیادین لیبرال دموکراسی است که توسط جان لاک و مونتسکیو بر آن تاکید ویژه شده و بدون آن عملا دستیابی به عدالت مقدور نیست.اما این اصل ضروری در نظام های بنیادگرا از دو سو بر باد می رود:
⚙️از سویی دادگاه بی طرف و مستقل نیست بلکه وسیله و زیرمجموعه ظلم سازمان یافتۀ توتالیتاریسم است و از سمت دیگر مراجع دینی در آن دخالت و رهبری دارند و سکولار و اینجهانی نشده است!
کاریکاتور:مانا نیستانی
@cafe_andishe95
⚙️از سویی دادگاه بی طرف و مستقل نیست بلکه وسیله و زیرمجموعه ظلم سازمان یافتۀ توتالیتاریسم است و از سمت دیگر مراجع دینی در آن دخالت و رهبری دارند و سکولار و اینجهانی نشده است!
کاریکاتور:مانا نیستانی
@cafe_andishe95
🔰فردریش فون هایک معتقد است:
هیچ راهی برای سازگاری "اولویتهای ملی" با "آزادی فردی" وجود ندارد زیرا چنین کاری مستلزم نظامِ ارزشهای کاملاً مشترکی است که بتوان آنها را به طریقی و بدون هیچ مسئلهای، رتبهبندی کرد، از این رو در یک نظام لیبرال هیچ هدف ملی وجود ندارد.
==============
🔻اما:لیبرالهای ملی گرا در سراسر جهان بارها این کار را انجام داده اند.نه تنها اولویت ملی با آزادی فردی بعضا تضادی ندارد بلکه گاهی تقویت کننده آن نیز هست.این جمله مطلقگرایانه است که هیچ سازگاری وجود ندارد.خود تحقق آزادی فردی در لیبرال دموکراسی میتواند یک خواست و اولویت ملی در نظر گرفته شود که از مجرای تحقق فرد و فردیت به سمت اهداف کلان کشور حرکت کرد و الزاما تعارضی هم نداشته باشد.یک گروه مهم از ملی گرایان پیروان (Liberal Nationalism)هستند.قرنها است که انگلیس و فرانسه و آمریکا بر مدار ملی گراییِ خود، اولویت ملی را همزمان با آزادی فردی پیش برده اند.برای مثال خروج انگلیس از اتحادیه اروپا یک خواست ملی است که با آزادی فردی تعارضی ندارد.
اصولا در هیچ جمع بشری امکان برقراری آزادی فردی مطلق وجود ندارد و دقیقا یکی از گلوگاه هایی که منافع متکثر فردی باید متوقف شود مسئلۀ منافع ملی است.این الزاما به معنی تضاد این دو نیست بلکه به معنی ناگزیر بودن محدودیت آزادی فردی توسط قانونهایی است که می تواند قانون دموکراتیک ملی باشد که از قضا حافظ فردگرایی هم است.
#ملی_گرایی_لیبرال
@cafe_andishe95
هیچ راهی برای سازگاری "اولویتهای ملی" با "آزادی فردی" وجود ندارد زیرا چنین کاری مستلزم نظامِ ارزشهای کاملاً مشترکی است که بتوان آنها را به طریقی و بدون هیچ مسئلهای، رتبهبندی کرد، از این رو در یک نظام لیبرال هیچ هدف ملی وجود ندارد.
==============
🔻اما:لیبرالهای ملی گرا در سراسر جهان بارها این کار را انجام داده اند.نه تنها اولویت ملی با آزادی فردی بعضا تضادی ندارد بلکه گاهی تقویت کننده آن نیز هست.این جمله مطلقگرایانه است که هیچ سازگاری وجود ندارد.خود تحقق آزادی فردی در لیبرال دموکراسی میتواند یک خواست و اولویت ملی در نظر گرفته شود که از مجرای تحقق فرد و فردیت به سمت اهداف کلان کشور حرکت کرد و الزاما تعارضی هم نداشته باشد.یک گروه مهم از ملی گرایان پیروان (Liberal Nationalism)هستند.قرنها است که انگلیس و فرانسه و آمریکا بر مدار ملی گراییِ خود، اولویت ملی را همزمان با آزادی فردی پیش برده اند.برای مثال خروج انگلیس از اتحادیه اروپا یک خواست ملی است که با آزادی فردی تعارضی ندارد.
اصولا در هیچ جمع بشری امکان برقراری آزادی فردی مطلق وجود ندارد و دقیقا یکی از گلوگاه هایی که منافع متکثر فردی باید متوقف شود مسئلۀ منافع ملی است.این الزاما به معنی تضاد این دو نیست بلکه به معنی ناگزیر بودن محدودیت آزادی فردی توسط قانونهایی است که می تواند قانون دموکراتیک ملی باشد که از قضا حافظ فردگرایی هم است.
#ملی_گرایی_لیبرال
@cafe_andishe95
🔎هانا آرنت میگوید در قرن نوزدهم حقوق بشر از دست رفت زیرا این حقوق از هویت سیاسی منفک شد تجربه شخصی خود او که عملاً شهروند هیچ جایی نبود در نتیجه حقوقی هم نداشت
او را به این نتیجه رساند که برای کسانی که هویت سیاسی ندارند حقوق بشری هم متصور نیست.
انسانها صرفاً به دلیل انسان بودنشان برابر نیستند در واقع آرنت میگوید وقتی کل آن چه کسی دارد صرفاً همین انسان بودنش است
دیگران مشکل می توانند او را انسان به حساب آورند
در دوران معاصر آنهایی که در خیابان زندگی میکنند مثال بارزی از این تحلیل او هستند
افراد خیابانی چیزی جز همین انسان بودنشان ندارند و نه جایی برای زیستن.
شاید به نظر بیاید که همین صرف انسان بودن آنها قاعدتاً باید شفقت عمیق دیگران را برانگیزد اما چنین نیست
بر عکس صرف انسان بودن آنها کار را برای دیگران مشکل میکند که آنها را به چشم انسان بنگرند..(پاتریشیا آلتنبرند جانسون)
=================================
📚هانا آرنت است که میگوید:
«تفکر ایدئولوژیک هرگونه رابطه ای را با واقعیت از میان می برد و انسانها توانایی تجربه و تفکر را از دست می دهند»
«سلطه تمامیت خواهانه نیز، مانند جباریت، وسیله نابود سازی خود را به همراه خواهد داشت.»
📍وقتی که یک حکومت ایدئولوژیک می شود و تمام امور داخلی و خارجی خود را تنها و تنها بر پایه ایدئولوژی هایش به پیش می برد هم در داخل با خواسته های واقعی مردم خود قطع ارتباط کرده و دچار گسست می شود و هم در دنیای پیرامون با کشور های منطقه ای و فرا منطقه ای به طور دائم دچار درگیری و چالشی پایان ناپذیر می گردد، بطوریکه اجبارا بخش عمده ای از منابع انسانی و طبیعی خود را که می بایست صرف توسعه پایدار کشور شود، صرف تحقق آرمان های دست نایافتنی اش می سازد و دست آخر در انتهای این روند فرسایشی یا مجبور به تغییر رویکرد می گردد و یا از هم فرو می پاشد.
@cafe_andishe95
او را به این نتیجه رساند که برای کسانی که هویت سیاسی ندارند حقوق بشری هم متصور نیست.
انسانها صرفاً به دلیل انسان بودنشان برابر نیستند در واقع آرنت میگوید وقتی کل آن چه کسی دارد صرفاً همین انسان بودنش است
دیگران مشکل می توانند او را انسان به حساب آورند
در دوران معاصر آنهایی که در خیابان زندگی میکنند مثال بارزی از این تحلیل او هستند
افراد خیابانی چیزی جز همین انسان بودنشان ندارند و نه جایی برای زیستن.
شاید به نظر بیاید که همین صرف انسان بودن آنها قاعدتاً باید شفقت عمیق دیگران را برانگیزد اما چنین نیست
بر عکس صرف انسان بودن آنها کار را برای دیگران مشکل میکند که آنها را به چشم انسان بنگرند..(پاتریشیا آلتنبرند جانسون)
=================================
📚هانا آرنت است که میگوید:
«تفکر ایدئولوژیک هرگونه رابطه ای را با واقعیت از میان می برد و انسانها توانایی تجربه و تفکر را از دست می دهند»
«سلطه تمامیت خواهانه نیز، مانند جباریت، وسیله نابود سازی خود را به همراه خواهد داشت.»
📍وقتی که یک حکومت ایدئولوژیک می شود و تمام امور داخلی و خارجی خود را تنها و تنها بر پایه ایدئولوژی هایش به پیش می برد هم در داخل با خواسته های واقعی مردم خود قطع ارتباط کرده و دچار گسست می شود و هم در دنیای پیرامون با کشور های منطقه ای و فرا منطقه ای به طور دائم دچار درگیری و چالشی پایان ناپذیر می گردد، بطوریکه اجبارا بخش عمده ای از منابع انسانی و طبیعی خود را که می بایست صرف توسعه پایدار کشور شود، صرف تحقق آرمان های دست نایافتنی اش می سازد و دست آخر در انتهای این روند فرسایشی یا مجبور به تغییر رویکرد می گردد و یا از هم فرو می پاشد.
@cafe_andishe95
☪️نهادی داریم به اسم "روحانیت" که هر چیز مدرن و کارآمدی که وارد ایران شد کار ِ این نهادْ تکفیر و تحریم آن بوده؛ از دوش حمام بگیر تا مدرسه، دانشگاه، علوم انسانی، ویدئو، ماهواره و ... گوجهفرنگی
و این نهاد همواره سد مستحکمی بوده در برابر هر تغییری که رو به جلو باشد.
نمونهاش داستان ورود مدارس جدید در دوران قاجار.
داستان مقابله روحانیان با میرزا حسن رشدیه، اولین بنیانگذار مدارس جدید در تبریز و دومین مدرسه در تهران (بعد از دارالفنون) که او را پدر فرهنگ نوین ایران هم مینامند، داستان مشهوری است.
روحانیان حکم شرعی دادند که چنین وجود چنین مدارسی خلاف شریعت است و اوباش و اراذل به مدرسه او هجوم بردند و آن را ویران کردند و معلمها را نیز کتک زدند و رشدیه نیز شبانه به مشهد گریخت.
یکی از کسانی که از رشدیه حمایت میکرد میرزا علی امینالدوله، از رجال دوران قاجار و صدراعظم ایران بود.
او حتا زمانی که پیشکار آذربایجان نیز از رشدیه حمایت کرده بود.
زمانی که امین الدوله به تهران آمد، رشدیه نیر با او آمد و در پارک اختصاصی خود در نزدیکی دروازه شمیران اقدام به برقراری مدرسه رشدیه کرد.
این مدرسهسازیها در زمان مظفرالدینشاه ادامه پیدا کرد و مدارسی زیر نظر "انجمن معارف" تاسیس شد.
صدای روحانیان بلند شد که مدارس جدید کارشان ترویج لاابالیگری و بیدینی است و این موجب شد بسیاری از خانوادهها نگذارند که پای فرزندانشان به اینگونه مدارس باز بشود و ترجیح دادند که آنها در همان مکتبخانههای سنتی درس بخوانند.
در واکنش به این کار روحانیان، انجمن معارف در نظامنامهی خود به تصویب رساند که شاگردان همه این مدارس باید علاوه بر یادگیری دروس مختلف، رساله عملیه یکی از مراجع تقلید و مجتهدان را هم به اجبار بخوانند و برای معلمهاشان بخوانند.
یحیی دولتآبادی از روشنفکران عصر مشروطه و از موسسان انجمن معارف در کتاب "حیات یحیی" به اعتراض روحانیان به مدارس انجمن معارف اشاره میکند که از اعتراضات اینها این بود که چرا در این مدارس از میز و نیمکت استفاده میشود و همینطور چرا برای اعلام شروع و پایان کلاس از زنگ استفاده میشود که همه اینها کارهایی است که کفار انجام میدهند.
دولتآبادی میگوید که برای مثال مسوولان "مدرسه شرف" مجبور شدند که کلاسها را با فرش بپوشانند و شاگردان به جای میز روی زمین بنشینند.
(حیات یحیی، جلد اول، انتشارات فردوسی، ۱۳۶۲، ص ۲۱۴ و ۲۱۵)
با توجه به این پیشینه و حال، به راستی سود این نهاد چیست؟
✍🏼بهزاد مهرانی
@cafe_andishe95
و این نهاد همواره سد مستحکمی بوده در برابر هر تغییری که رو به جلو باشد.
نمونهاش داستان ورود مدارس جدید در دوران قاجار.
داستان مقابله روحانیان با میرزا حسن رشدیه، اولین بنیانگذار مدارس جدید در تبریز و دومین مدرسه در تهران (بعد از دارالفنون) که او را پدر فرهنگ نوین ایران هم مینامند، داستان مشهوری است.
روحانیان حکم شرعی دادند که چنین وجود چنین مدارسی خلاف شریعت است و اوباش و اراذل به مدرسه او هجوم بردند و آن را ویران کردند و معلمها را نیز کتک زدند و رشدیه نیز شبانه به مشهد گریخت.
یکی از کسانی که از رشدیه حمایت میکرد میرزا علی امینالدوله، از رجال دوران قاجار و صدراعظم ایران بود.
او حتا زمانی که پیشکار آذربایجان نیز از رشدیه حمایت کرده بود.
زمانی که امین الدوله به تهران آمد، رشدیه نیر با او آمد و در پارک اختصاصی خود در نزدیکی دروازه شمیران اقدام به برقراری مدرسه رشدیه کرد.
این مدرسهسازیها در زمان مظفرالدینشاه ادامه پیدا کرد و مدارسی زیر نظر "انجمن معارف" تاسیس شد.
صدای روحانیان بلند شد که مدارس جدید کارشان ترویج لاابالیگری و بیدینی است و این موجب شد بسیاری از خانوادهها نگذارند که پای فرزندانشان به اینگونه مدارس باز بشود و ترجیح دادند که آنها در همان مکتبخانههای سنتی درس بخوانند.
در واکنش به این کار روحانیان، انجمن معارف در نظامنامهی خود به تصویب رساند که شاگردان همه این مدارس باید علاوه بر یادگیری دروس مختلف، رساله عملیه یکی از مراجع تقلید و مجتهدان را هم به اجبار بخوانند و برای معلمهاشان بخوانند.
یحیی دولتآبادی از روشنفکران عصر مشروطه و از موسسان انجمن معارف در کتاب "حیات یحیی" به اعتراض روحانیان به مدارس انجمن معارف اشاره میکند که از اعتراضات اینها این بود که چرا در این مدارس از میز و نیمکت استفاده میشود و همینطور چرا برای اعلام شروع و پایان کلاس از زنگ استفاده میشود که همه اینها کارهایی است که کفار انجام میدهند.
دولتآبادی میگوید که برای مثال مسوولان "مدرسه شرف" مجبور شدند که کلاسها را با فرش بپوشانند و شاگردان به جای میز روی زمین بنشینند.
(حیات یحیی، جلد اول، انتشارات فردوسی، ۱۳۶۲، ص ۲۱۴ و ۲۱۵)
با توجه به این پیشینه و حال، به راستی سود این نهاد چیست؟
✍🏼بهزاد مهرانی
@cafe_andishe95
🌎فرهنگ غرب در خطوط اصلی آن ،دموکراسی ،لیبرالیسم،فردگرایی ،حقوق بشر،سکسوئالیسم،گریز از پایبندی های آیینی -خانوادگی،تعادل سوژه -شهروند و...فرهنگ غرب نیست،فرهنگیست که هر جامعه ایی بسته یا باز،دیر یا زود به آن خواهد رسید؛چرا که باز شدن طومار آدمی مرکب از طبع خواهنده و عقل ابزار ساز علی الاصول به همین چشم اندازها می رسد.
غرب از قضا زودتر به این وضعیت رسیده است.هر فرهنگ و قوم دیگری نیز می توانست(اگر بعضی از علل مُعّده چون آموزش،زودتر برایش مهیا میشد)پیشاهنگ این راه باشد.
به تعبیر دیگر ریشه های هر فرهنگی،از جمله فرهنگ غرب ،بسیار بیشتر از اینکه در عمق تاریخ و جغرافیای آن فرهنگ قرار داشته باشد،در طبیعت انسان قرار دارد.
منتها به موازاتی که انسانها و جوامع در مسیر آموزش و افسون زدایی پیش می روند ،بی ریشگی آنان در تاریخ و جغرافیا ،در زمین و زمانی که اشغال کرده اند و نیز ریشه داری مشترک و عمیق آنان در ساخت طبیعی شان و مقتضیات آن ،خود آگاه تر می شود.
به همین دلیل انسانها و جوامع آموخته و افسون زدوده بیش از دیگر جوامع به هم شبیه هستند
📍بشریت یک طاقه یکپارچه و اشتراکاتش بسیار بیشتر از اختلافاتش است. این ایده که جوامع مختلف، فرهنگهای مختلف دارند و هرکدام برای خودشان سازی میزنند و هرکدام دوای درد خاص خودشان را میخواهند، یکی از برساختههای دروغی است که دارد دنیا را تکه تکه میکند و اجازه نمیدهد که راه حلهای درست و اساسی که همه جای دنیا جواب داده شامل حال ما هم بشود.
📚دکتر مرتضی مردیها-متفکر و نویسندۀ لیبرال
@cafe_andishe95
غرب از قضا زودتر به این وضعیت رسیده است.هر فرهنگ و قوم دیگری نیز می توانست(اگر بعضی از علل مُعّده چون آموزش،زودتر برایش مهیا میشد)پیشاهنگ این راه باشد.
به تعبیر دیگر ریشه های هر فرهنگی،از جمله فرهنگ غرب ،بسیار بیشتر از اینکه در عمق تاریخ و جغرافیای آن فرهنگ قرار داشته باشد،در طبیعت انسان قرار دارد.
منتها به موازاتی که انسانها و جوامع در مسیر آموزش و افسون زدایی پیش می روند ،بی ریشگی آنان در تاریخ و جغرافیا ،در زمین و زمانی که اشغال کرده اند و نیز ریشه داری مشترک و عمیق آنان در ساخت طبیعی شان و مقتضیات آن ،خود آگاه تر می شود.
به همین دلیل انسانها و جوامع آموخته و افسون زدوده بیش از دیگر جوامع به هم شبیه هستند
📍بشریت یک طاقه یکپارچه و اشتراکاتش بسیار بیشتر از اختلافاتش است. این ایده که جوامع مختلف، فرهنگهای مختلف دارند و هرکدام برای خودشان سازی میزنند و هرکدام دوای درد خاص خودشان را میخواهند، یکی از برساختههای دروغی است که دارد دنیا را تکه تکه میکند و اجازه نمیدهد که راه حلهای درست و اساسی که همه جای دنیا جواب داده شامل حال ما هم بشود.
📚دکتر مرتضی مردیها-متفکر و نویسندۀ لیبرال
@cafe_andishe95
🔘برساختههای دروغی که دنیا را تکه تکه میکند🔘
(1)
🎙در بدایت امر و ظاهر ماجرا آن چیزی که ما آن را علم مینامیم و مشخصا در این بحث علوم اجتماعی و انسانی و مباحث فرهنگی و حوزه عمومی این است که دو هدف داریم، تولیداتی که در این زمینه وجود دارد، یکی اینکه ما در این دنیا بفهمیم که هدف چیست و دیگر اینکه از این دانستن خودمان برای بهتر شدن اوضاع این دنیا تدبیری بیاندیشیم و کاری انجام دهیم. تا اینجای ماجرا برای همه قابل قبول است یعنی نه کسی هست که بگوید وظیفه علم کشف حقیقت نیست و نه اینکه کسی هست که انکار کند که از کشف حقیقت انتظار میرود که ما را به جهتی هدایت کند. یعنی یک راهکار عملی بدهد که دنیایی داشته باشیم با درد کمتر، رنج کمتر و غیره.
اما دعوا برسر این است که ما با دو جریان مواجهایم، هر دو جریان به شکلهایی مترصد اهداف و مقاصدی هستند که به نظر خودشان میخواهند دنیا را جای بهتری کنند. اما تفاوتی هست، بعضیها آمادگی دارند که محدودیتهای این دنیا را بشناسند و در چارچوب آن محدودیتها عمل کنند اما بعضی این آمادگی را ندارند و میخواهند به هر شکلی که شده دنیا را به شکلی که دوست دارند قابل تغییر بدانند و به شمار بیاورند. دعوا از همین جا شروع میشود. عدهای در پی شناخت انسان و جامعه و ... بر میآیند تا در متن آن امکاناتی که آن واقعیتها و حرکتها به آنها میدهد حرکت کنند، که معمولا هم عرصه بسیار عریضی نیست و دست آدم را بسیار زیاد باز نمیگذارد و به محدودیتهای طبیعت انسان و طبیعت این جهان، بر میخورد و فقط برخی متاع، تعبیرها و تعریفهایی کوچک و با زوایههایی آرام و با شکل تدریج در آن حوزه خاص است.
برخیها این را نمیپذیرند یعنی جریان دوم دوست دارد آن شور و شوق و میلی که به تغییر دنیا دارد از اساس و به تعبیری تغییرات زود و زیاد را عملی کند. بنابراین دنبال علمی میرود که این امکان را به او بیشتر بدهد. به نظرم این علم، علمی نیست که کشف باشد، بلکه جهل است. یعنی افرادی میآیند در علوم اجتماعی، روانشناسی، انسان شناسی و ... به گونهای روایتهایی از اینها را عرضه میکنند که انگار میتوانند به کلی دنیای متفاوتی را خلق کنند. اما جریان دیگری یعنی همان جریان اعتدال یا لیبرالیسم محافظه کار که در کتاب آوردهام به دنبال علمی است که واقعا کشف از واقع میکند و امکانات و موانع پیشرفت را نشان میدهد. جریان دیگری که تحت انواع اسامی میشود از آن نام برد و من در مجموعه نام «نئوکمونیسم» را برایش به کار میبرم و ده تا مکتب به ظاهر متفاوت میتوانند باشند، میگویند که ما گوشمان بدهکار این محدودیتها نیست. درواقع یعنی زبان حال واقعیشان این است. بلکه ما علمی را خلق میکنیم، که مثلا به ما میگوید که بشر هیچ ذاتی ندارد. لوح نانوشتهای است که هرچیزی که دلتان میخواهد بنویسد و هر عیبی که بشر دارد ناشی از یا نظام سرمایهداری است یا از دولتهاست و... چه بسا بشر کاملا آمادگی دارد که بسیار بسیار درست باشد.
این پازل با یک امتیاز به طرف مقابل هست، یعنی با فرض این است که با آن جنبههای خوبش و آن افراد خوبشان که واقعا به ارزشها توجه دارند و فقط مسیر را به گونهای عوض میکنند و به شکلی دیگر جلوه میدهند که بعضی از نشدنیها شدنی به نظر میرسد و غیره، اما فقط این نیست بسیاری از اینها دکان است، یعنی چون میدانند که اینگونه سخن گفتن برای عامه مردم مطلوب است و مردم طرفدارشان میشوند به این ترتیب سعی میکنند کمبودهایی که دارند را جبران کنند و خودشان را انسانهای اخلاقی، دلسوز فقرا و بعد کسانی که محدودیتهای علم را مطرح میکنند و مثلا میگویند که جهان به آن شکلی که شما میگویید جلو نمیرود و... به هر حال این قسم دوم ماجرایش پیچیده میشود با اینجور نوشتهها و گفتهها اساسا در راه دیگری قدم میگذارند. قطعا آن ایدهآلها و آرمانها چیزی دیگری است
📄گفتوگوی ایبنا با مرتضی مردیها درباره کتاب «لیبرالیسم محافظهکار»
@cafe_andishe95
(1)
🎙در بدایت امر و ظاهر ماجرا آن چیزی که ما آن را علم مینامیم و مشخصا در این بحث علوم اجتماعی و انسانی و مباحث فرهنگی و حوزه عمومی این است که دو هدف داریم، تولیداتی که در این زمینه وجود دارد، یکی اینکه ما در این دنیا بفهمیم که هدف چیست و دیگر اینکه از این دانستن خودمان برای بهتر شدن اوضاع این دنیا تدبیری بیاندیشیم و کاری انجام دهیم. تا اینجای ماجرا برای همه قابل قبول است یعنی نه کسی هست که بگوید وظیفه علم کشف حقیقت نیست و نه اینکه کسی هست که انکار کند که از کشف حقیقت انتظار میرود که ما را به جهتی هدایت کند. یعنی یک راهکار عملی بدهد که دنیایی داشته باشیم با درد کمتر، رنج کمتر و غیره.
اما دعوا برسر این است که ما با دو جریان مواجهایم، هر دو جریان به شکلهایی مترصد اهداف و مقاصدی هستند که به نظر خودشان میخواهند دنیا را جای بهتری کنند. اما تفاوتی هست، بعضیها آمادگی دارند که محدودیتهای این دنیا را بشناسند و در چارچوب آن محدودیتها عمل کنند اما بعضی این آمادگی را ندارند و میخواهند به هر شکلی که شده دنیا را به شکلی که دوست دارند قابل تغییر بدانند و به شمار بیاورند. دعوا از همین جا شروع میشود. عدهای در پی شناخت انسان و جامعه و ... بر میآیند تا در متن آن امکاناتی که آن واقعیتها و حرکتها به آنها میدهد حرکت کنند، که معمولا هم عرصه بسیار عریضی نیست و دست آدم را بسیار زیاد باز نمیگذارد و به محدودیتهای طبیعت انسان و طبیعت این جهان، بر میخورد و فقط برخی متاع، تعبیرها و تعریفهایی کوچک و با زوایههایی آرام و با شکل تدریج در آن حوزه خاص است.
برخیها این را نمیپذیرند یعنی جریان دوم دوست دارد آن شور و شوق و میلی که به تغییر دنیا دارد از اساس و به تعبیری تغییرات زود و زیاد را عملی کند. بنابراین دنبال علمی میرود که این امکان را به او بیشتر بدهد. به نظرم این علم، علمی نیست که کشف باشد، بلکه جهل است. یعنی افرادی میآیند در علوم اجتماعی، روانشناسی، انسان شناسی و ... به گونهای روایتهایی از اینها را عرضه میکنند که انگار میتوانند به کلی دنیای متفاوتی را خلق کنند. اما جریان دیگری یعنی همان جریان اعتدال یا لیبرالیسم محافظه کار که در کتاب آوردهام به دنبال علمی است که واقعا کشف از واقع میکند و امکانات و موانع پیشرفت را نشان میدهد. جریان دیگری که تحت انواع اسامی میشود از آن نام برد و من در مجموعه نام «نئوکمونیسم» را برایش به کار میبرم و ده تا مکتب به ظاهر متفاوت میتوانند باشند، میگویند که ما گوشمان بدهکار این محدودیتها نیست. درواقع یعنی زبان حال واقعیشان این است. بلکه ما علمی را خلق میکنیم، که مثلا به ما میگوید که بشر هیچ ذاتی ندارد. لوح نانوشتهای است که هرچیزی که دلتان میخواهد بنویسد و هر عیبی که بشر دارد ناشی از یا نظام سرمایهداری است یا از دولتهاست و... چه بسا بشر کاملا آمادگی دارد که بسیار بسیار درست باشد.
این پازل با یک امتیاز به طرف مقابل هست، یعنی با فرض این است که با آن جنبههای خوبش و آن افراد خوبشان که واقعا به ارزشها توجه دارند و فقط مسیر را به گونهای عوض میکنند و به شکلی دیگر جلوه میدهند که بعضی از نشدنیها شدنی به نظر میرسد و غیره، اما فقط این نیست بسیاری از اینها دکان است، یعنی چون میدانند که اینگونه سخن گفتن برای عامه مردم مطلوب است و مردم طرفدارشان میشوند به این ترتیب سعی میکنند کمبودهایی که دارند را جبران کنند و خودشان را انسانهای اخلاقی، دلسوز فقرا و بعد کسانی که محدودیتهای علم را مطرح میکنند و مثلا میگویند که جهان به آن شکلی که شما میگویید جلو نمیرود و... به هر حال این قسم دوم ماجرایش پیچیده میشود با اینجور نوشتهها و گفتهها اساسا در راه دیگری قدم میگذارند. قطعا آن ایدهآلها و آرمانها چیزی دیگری است
📄گفتوگوی ایبنا با مرتضی مردیها درباره کتاب «لیبرالیسم محافظهکار»
@cafe_andishe95
🔘برساختههای دروغی که دنیا را تکه تکه میکند🔘
(2)
📍این دو عنوان [لیبرالیسم و محافظه کاری] در اصل دو دیوار رو بهروی هم بود. دو قطب متعارض با هم تلقی میشدند که البته غلط هم نیست. در بدایت امر لیبرالسم شاخ در شاخ یا جبهه به جبهه محافظهکاری بوده است که یک قالب در عقلورزی در آزادی و ابداع و پیشرفت بوده یا حداقل در ظاهر همچنین تعریفی داشتهایم. محافظهکاری هم مدافع حفظ میراث گذشته و مقابله با این آزادیخواهی و پیشروی بوده است. اما مقداری که دقت کنیم و موشکافانه تر به قضیه نگاه کنیم، ماجرا از این قرار است، آن آزادی که لیبرالهای اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم و مشخصا مکتب اسکاتلند از آن دفاع میکردند، عمدتا متمرکز بر آزادی اقتصادی و شغل و بیشتر چیزهایی در این حوزه بود. آنها رهایی از قید و بندهای فرهنگ، مذهب، سنت و ... خیلی تبلیغ نمیکردند. از طرفی الان وقتی نگاه میکنید میبینید روایتهایی از لیبرالیسم و آزادیخواهی تقریبا وارونه این است، یعنی آزادی را در عرصه سیاست و فرهنگ و دین و ... به شدت تبلیغ میکنند، اما در اقتصاد اینگونه نیست. دست کم لیبرالیسم در معنای آمریکایی خواهان این است که دولت شش بند اقتصاد را ببندد و با گرفتن مالیاتهای سنگین و کنترل تولید کنندهها مبالغ انبوهی را به صندوق بریزد تا از آن برای حمایت از لایههای پایین دست جامعه استفاده کند. بنابراین الان مفاهیم لیبرالیسم و محافظهکاری را در هم ریخته علاوه بر اینکه محافظهکاری هم شاید هیچ وقت در این قابل خلاصه شدن نبوده که ما همیشه با نوآوری مخالفیم و درواقع میخواهیم روی سنتها و آنچه میراث بشریت است بایستیم. بسیاری از محافظهکاران حرفشان این است که ما نمیتوانیم در هیچ نقطهای از دنیا نباشیم و پا در هوا باشیم، بلکه باید در جایی مستقر باشیم. آن استقرار هم همان سنت و تجربه و میراث بشری است. اما مستقر بودن در آن به معنای خیمه زدن روی آن نیست بلکه به این معنی است که باید یک جایگاهی داشته باشید و بعد شروع کنید و لایهها و خطوطی از آن که جواب نمیدهد و کژکارکرد است را اصلاح کنید.
☑️بنابراین از یک طرف محافظهکاری اکنون میتواند اینگونه تلقی شود که به قلم کشیدن روی میراث بشری اعتقاد ندارد و همچنین شعاری مانند هرچه نوتر و آزادانهتر و... بهتر را قبول نمیکند. از طرفی دیگر هم لیبرالیسم در معنای کلاسیک اساسا روی آزادی از اخلاق و رهایی از سنت متمرکز نبوده است. روی اینکه دولت تمشیت امور اقتصادی نکند تاکید داشته است. حقوق برای مردم مشخص نکند، قیمت مشخص نکند، اصل اینها بوده است. حال اگر شما بخواهید ترکیبی از این دو به دست بیاورید آنموقع این میشود که از یک طرف، اخلاق، سنت، تجربه، سابقه و به قول برک تخته سیاه تجربه بشری را محافظت میکنید و این کار شما را به تعصب نمیکشاند. یعنی شما روی این مستقرید و بعد هر لایهای از این تجربه بشری را که احساس میکنید، الان ناکارکرد یا کژکارکرد است شروع به اصلاح و تغییر دادنش میکنید. مثال ساده آن محیط زیستگرایی، فمینیسم، حقوق بشر و... است؛ اینها دو نسخه میتوانند داشته باشند یکی اینکه ما ملاحظههایی در این زمینه داشته باشیم و در این زمینه توجه و اراده و اندیشه به خرج دهیم. مانند اینکه هرکاری که برای محیط زیست انجام میشود بگوییم غرب دارد همه جا را نابود میکند و تمام دنیا را از بین برده یا مثلا برای حقوق بشر هم چیزهایی را دارند مطرح میکنند که هر آدم عاقلی میداند، مثلا چیزهایی که امتیاز است به عنوان حق مطرح میشود مثلا حق دانستن که اگر هم واقعیت داشته باشد میشود امتیاز دانستن نه حق دانستن. بگذریم از برخی از چیزها که نه امتیاز و نه حق است، مانند رسمیت دادن به هم جنسگرایی نه در مقام رفتار که کاری به آن نداریم، اما در عرصه اجتماع، در عرصه اجتماع اگر بخواهید به آن یک وجه قانونی بدهید و... مسلم نیست که اینها حقی باشد که کسی بخواهد از آن طرفداری کند. بنابراین حرفم این است که تمام این جریانهایی که تحت نام افراط در لیبرالیسم دنبال تحقق دنیایی هستند که مدعی نیستیم اگر الان هم محقق میشد چیزی خوبی باشد. اینها به وسیله محافظهکاری اصلاح میشود. محافظهکاری هم با مقادیری با نگاه کردن به چشماندازهای نو، آینده که در پناه آزادی عمل و اندیشه میتواند شکل بگیرد به اینها توجه دارد. ترکیب اینها یک حالت میانه معتدل ایجاد میکند، یک سنتریسم، آسیتریسم اعتدالگرا درست میکند که از برخی از آفتها ایمن میشود...
📄گفتوگوی ایبنا با مرتضی مردیها درباره کتاب «لیبرالیسم محافظهکار»
@cafe_andishe95
(2)
📍این دو عنوان [لیبرالیسم و محافظه کاری] در اصل دو دیوار رو بهروی هم بود. دو قطب متعارض با هم تلقی میشدند که البته غلط هم نیست. در بدایت امر لیبرالسم شاخ در شاخ یا جبهه به جبهه محافظهکاری بوده است که یک قالب در عقلورزی در آزادی و ابداع و پیشرفت بوده یا حداقل در ظاهر همچنین تعریفی داشتهایم. محافظهکاری هم مدافع حفظ میراث گذشته و مقابله با این آزادیخواهی و پیشروی بوده است. اما مقداری که دقت کنیم و موشکافانه تر به قضیه نگاه کنیم، ماجرا از این قرار است، آن آزادی که لیبرالهای اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم و مشخصا مکتب اسکاتلند از آن دفاع میکردند، عمدتا متمرکز بر آزادی اقتصادی و شغل و بیشتر چیزهایی در این حوزه بود. آنها رهایی از قید و بندهای فرهنگ، مذهب، سنت و ... خیلی تبلیغ نمیکردند. از طرفی الان وقتی نگاه میکنید میبینید روایتهایی از لیبرالیسم و آزادیخواهی تقریبا وارونه این است، یعنی آزادی را در عرصه سیاست و فرهنگ و دین و ... به شدت تبلیغ میکنند، اما در اقتصاد اینگونه نیست. دست کم لیبرالیسم در معنای آمریکایی خواهان این است که دولت شش بند اقتصاد را ببندد و با گرفتن مالیاتهای سنگین و کنترل تولید کنندهها مبالغ انبوهی را به صندوق بریزد تا از آن برای حمایت از لایههای پایین دست جامعه استفاده کند. بنابراین الان مفاهیم لیبرالیسم و محافظهکاری را در هم ریخته علاوه بر اینکه محافظهکاری هم شاید هیچ وقت در این قابل خلاصه شدن نبوده که ما همیشه با نوآوری مخالفیم و درواقع میخواهیم روی سنتها و آنچه میراث بشریت است بایستیم. بسیاری از محافظهکاران حرفشان این است که ما نمیتوانیم در هیچ نقطهای از دنیا نباشیم و پا در هوا باشیم، بلکه باید در جایی مستقر باشیم. آن استقرار هم همان سنت و تجربه و میراث بشری است. اما مستقر بودن در آن به معنای خیمه زدن روی آن نیست بلکه به این معنی است که باید یک جایگاهی داشته باشید و بعد شروع کنید و لایهها و خطوطی از آن که جواب نمیدهد و کژکارکرد است را اصلاح کنید.
☑️بنابراین از یک طرف محافظهکاری اکنون میتواند اینگونه تلقی شود که به قلم کشیدن روی میراث بشری اعتقاد ندارد و همچنین شعاری مانند هرچه نوتر و آزادانهتر و... بهتر را قبول نمیکند. از طرفی دیگر هم لیبرالیسم در معنای کلاسیک اساسا روی آزادی از اخلاق و رهایی از سنت متمرکز نبوده است. روی اینکه دولت تمشیت امور اقتصادی نکند تاکید داشته است. حقوق برای مردم مشخص نکند، قیمت مشخص نکند، اصل اینها بوده است. حال اگر شما بخواهید ترکیبی از این دو به دست بیاورید آنموقع این میشود که از یک طرف، اخلاق، سنت، تجربه، سابقه و به قول برک تخته سیاه تجربه بشری را محافظت میکنید و این کار شما را به تعصب نمیکشاند. یعنی شما روی این مستقرید و بعد هر لایهای از این تجربه بشری را که احساس میکنید، الان ناکارکرد یا کژکارکرد است شروع به اصلاح و تغییر دادنش میکنید. مثال ساده آن محیط زیستگرایی، فمینیسم، حقوق بشر و... است؛ اینها دو نسخه میتوانند داشته باشند یکی اینکه ما ملاحظههایی در این زمینه داشته باشیم و در این زمینه توجه و اراده و اندیشه به خرج دهیم. مانند اینکه هرکاری که برای محیط زیست انجام میشود بگوییم غرب دارد همه جا را نابود میکند و تمام دنیا را از بین برده یا مثلا برای حقوق بشر هم چیزهایی را دارند مطرح میکنند که هر آدم عاقلی میداند، مثلا چیزهایی که امتیاز است به عنوان حق مطرح میشود مثلا حق دانستن که اگر هم واقعیت داشته باشد میشود امتیاز دانستن نه حق دانستن. بگذریم از برخی از چیزها که نه امتیاز و نه حق است، مانند رسمیت دادن به هم جنسگرایی نه در مقام رفتار که کاری به آن نداریم، اما در عرصه اجتماع، در عرصه اجتماع اگر بخواهید به آن یک وجه قانونی بدهید و... مسلم نیست که اینها حقی باشد که کسی بخواهد از آن طرفداری کند. بنابراین حرفم این است که تمام این جریانهایی که تحت نام افراط در لیبرالیسم دنبال تحقق دنیایی هستند که مدعی نیستیم اگر الان هم محقق میشد چیزی خوبی باشد. اینها به وسیله محافظهکاری اصلاح میشود. محافظهکاری هم با مقادیری با نگاه کردن به چشماندازهای نو، آینده که در پناه آزادی عمل و اندیشه میتواند شکل بگیرد به اینها توجه دارد. ترکیب اینها یک حالت میانه معتدل ایجاد میکند، یک سنتریسم، آسیتریسم اعتدالگرا درست میکند که از برخی از آفتها ایمن میشود...
📄گفتوگوی ایبنا با مرتضی مردیها درباره کتاب «لیبرالیسم محافظهکار»
@cafe_andishe95
☑️آیزایا برلین، فیلسوفی که به بهشت روی زمین باور نداشت☑️
📍بیشتر فیلسوفان قرن بیستم با توسل به جهانبینیهای راست و چپ امکان تحقق بهشتی بر زمین را وعده میدادند. آیزایا برلین اندیشمندی استثنائی بود که گفت ساختن بهشت در این دنیا نه مفید است و نه ممکن.
اریک هابسبام، تاریخنگار بریتانیایی، قرن بیستم را "عصر افراط و تفریط" خوانده بود و با این که خود به مارکسیسم باور داشت، در این که گرایشهای تند و افراطی بتوانند سعادت بشر را تأمین کنند، ابراز تردید کرد.
در دورانی که روشنفکران بسیاری با خاستگاههای راست و چپ، آماده بودند آزادی فردی را در راه "پیشرفت" قربانی کنند، آیزایا برلین یکی از اندیشمندان نادری بود که هرگز از میانهروی و تعادل سیاسی دست برنداشت.
این فیلسوف و اندیشمند روستبار بریتانیایی، در تمام آثار پرشمار خود بر دو رهیافت بنیادی پای فشرد: اول این که فرد در رسیدن به هر هدف و آرزویی باید از افراط و تندروی دوری کند، و دیگر این که هر انسانی حق دارد به دلخواه خود زندگی کند و نباید ارزشهای دلخواه خود را بر دیگران تحمیل کند.
در روزگار ما که دولتها و نهادهای سلطهجو، به نام "پیشرفت فنی" مدیریت کامل جامعه و کنترل بر جسم و جان انسانها را دنبال میکنند، اندیشههای برلین همچنان از اهمیت به سزایی برخوردارند، و بیگمان همین امر دانشگاه کمبریج را واداشته که مجموعه تازهای از مقالهها و نوشتههای نظری را به او اختصاص دهد، که به تازگی در بریتانیا منتشر شده است.
🔰برلین: متفکر لیبرالیسم
آیزایا برلین از مدافعان پیگیر لیبرالیسم است، اما برخلاف بسیاری از متفکران آزادمنش و خردگرا به تحقق جامعه "سراسر لیبرال" اعتقادی ندارد. او به ایدههایی مانند انتخابات آزاد یا ضرورت آزادی اندیشه و بیان باور دارد، اما آنها را هیچ تضمینی برای پیدایش "جامعه لیبرال" نمیداند. او با نگاهی واقعبینانه، و از نظر بسیاری بدبینانه، اعتقاد دارد که انسانها بی آن که خود بخواهند پیوسته با یکدیگر درگیر میشوند و از این امر گریزی نیست.
برلین این پندار که جوامع تمام کشمکشها را کنار بگذارند و همگان در کنار هم با خیر و نیکی و صلح و صفا زندگی کنند را یک توهم میداند. دوری او از پندارهایی مانند رسیدن به آیندهای آرمانی و "بهشتآسا" از دو نگره ساده برخاسته است: یکی این که در پاسخ به زندگی خوب و شایسته میان آدمیان پاسخهای بسیار گوناگونی وجود دارد، و دیگر این که پاسخهای گوناگون غالبا با یکدیگر در جنگ و ستیز هستند.
در زمانها و مکانهای گوناگون، حتی در درون جمع یا گروه واحدی از انسانهای مشابه و یکسان، به پرسش زندگی خوب و مناسب، پاسخهای متفاوت و اغلب متضادی داده میشود که به نظر برلین آنها را مدام در برابر هم قرار میدهد. از دید او بسیاری از دیدگاههای ارزشی هرگز قابل جمع نیستند و تا ابد محل تضاد و کشمکش باقی میمانند. بنابرین او نتیجه میگیرد جهانی که در آن همه چیز مرتب و بیعیب باشد، توهمی بیش نیست.
برای رهایی از کشمکشها و تعصبات گریزناپذیری که همواره افراد جامعه را تهدید میکنند و در برابر هم قرار میدهند، برلین یک راه بیشتر نمیشناسد و در تمام آثار خود بر آن تأکید میکند: مدارا. نه قبول، بلکه درک اعتقادات و باورهای دیگران، احترام به آن و پذیرفتن حق ابراز آن. او میداند که با تساهل و مداراجویی، درگیری و کشمکش از جامعه بشری رخت نخواهد بست، با وجود این خشونت و هرگونه برخورد قهرآمیز با "دیگری" را رد میکند.
آیزایا برلین با دفاع از حریم فردی انسان و رد جهانبینیهای آرمانجویانه، برای روشنفکرانی که به دنبال رؤیای "بهشت روی زمین" هستند و برای تحقق آن حاضرند انسانهای بیشماری را قربانی کنند، فیلسوفی محبوب نیست، اما در زمانهای که ارزشهای اخلاقی به شدت سست شده و تحمل عقاید و ارزشها و "سبک زندگی" دیگران سخت فروکش کرده است، آثار او میراثی بس گرانبهاست.
برلین به سال ۱۹۰۹ در ریگا (قلمرو پیشین روسیه و در لتونی کنونی) به دنیا آمد و در ۱۹۷۹ در آکسفورد (بریتانیا) درگذشت.
@cafe_andishe95
📍بیشتر فیلسوفان قرن بیستم با توسل به جهانبینیهای راست و چپ امکان تحقق بهشتی بر زمین را وعده میدادند. آیزایا برلین اندیشمندی استثنائی بود که گفت ساختن بهشت در این دنیا نه مفید است و نه ممکن.
اریک هابسبام، تاریخنگار بریتانیایی، قرن بیستم را "عصر افراط و تفریط" خوانده بود و با این که خود به مارکسیسم باور داشت، در این که گرایشهای تند و افراطی بتوانند سعادت بشر را تأمین کنند، ابراز تردید کرد.
در دورانی که روشنفکران بسیاری با خاستگاههای راست و چپ، آماده بودند آزادی فردی را در راه "پیشرفت" قربانی کنند، آیزایا برلین یکی از اندیشمندان نادری بود که هرگز از میانهروی و تعادل سیاسی دست برنداشت.
این فیلسوف و اندیشمند روستبار بریتانیایی، در تمام آثار پرشمار خود بر دو رهیافت بنیادی پای فشرد: اول این که فرد در رسیدن به هر هدف و آرزویی باید از افراط و تندروی دوری کند، و دیگر این که هر انسانی حق دارد به دلخواه خود زندگی کند و نباید ارزشهای دلخواه خود را بر دیگران تحمیل کند.
در روزگار ما که دولتها و نهادهای سلطهجو، به نام "پیشرفت فنی" مدیریت کامل جامعه و کنترل بر جسم و جان انسانها را دنبال میکنند، اندیشههای برلین همچنان از اهمیت به سزایی برخوردارند، و بیگمان همین امر دانشگاه کمبریج را واداشته که مجموعه تازهای از مقالهها و نوشتههای نظری را به او اختصاص دهد، که به تازگی در بریتانیا منتشر شده است.
🔰برلین: متفکر لیبرالیسم
آیزایا برلین از مدافعان پیگیر لیبرالیسم است، اما برخلاف بسیاری از متفکران آزادمنش و خردگرا به تحقق جامعه "سراسر لیبرال" اعتقادی ندارد. او به ایدههایی مانند انتخابات آزاد یا ضرورت آزادی اندیشه و بیان باور دارد، اما آنها را هیچ تضمینی برای پیدایش "جامعه لیبرال" نمیداند. او با نگاهی واقعبینانه، و از نظر بسیاری بدبینانه، اعتقاد دارد که انسانها بی آن که خود بخواهند پیوسته با یکدیگر درگیر میشوند و از این امر گریزی نیست.
برلین این پندار که جوامع تمام کشمکشها را کنار بگذارند و همگان در کنار هم با خیر و نیکی و صلح و صفا زندگی کنند را یک توهم میداند. دوری او از پندارهایی مانند رسیدن به آیندهای آرمانی و "بهشتآسا" از دو نگره ساده برخاسته است: یکی این که در پاسخ به زندگی خوب و شایسته میان آدمیان پاسخهای بسیار گوناگونی وجود دارد، و دیگر این که پاسخهای گوناگون غالبا با یکدیگر در جنگ و ستیز هستند.
در زمانها و مکانهای گوناگون، حتی در درون جمع یا گروه واحدی از انسانهای مشابه و یکسان، به پرسش زندگی خوب و مناسب، پاسخهای متفاوت و اغلب متضادی داده میشود که به نظر برلین آنها را مدام در برابر هم قرار میدهد. از دید او بسیاری از دیدگاههای ارزشی هرگز قابل جمع نیستند و تا ابد محل تضاد و کشمکش باقی میمانند. بنابرین او نتیجه میگیرد جهانی که در آن همه چیز مرتب و بیعیب باشد، توهمی بیش نیست.
برای رهایی از کشمکشها و تعصبات گریزناپذیری که همواره افراد جامعه را تهدید میکنند و در برابر هم قرار میدهند، برلین یک راه بیشتر نمیشناسد و در تمام آثار خود بر آن تأکید میکند: مدارا. نه قبول، بلکه درک اعتقادات و باورهای دیگران، احترام به آن و پذیرفتن حق ابراز آن. او میداند که با تساهل و مداراجویی، درگیری و کشمکش از جامعه بشری رخت نخواهد بست، با وجود این خشونت و هرگونه برخورد قهرآمیز با "دیگری" را رد میکند.
آیزایا برلین با دفاع از حریم فردی انسان و رد جهانبینیهای آرمانجویانه، برای روشنفکرانی که به دنبال رؤیای "بهشت روی زمین" هستند و برای تحقق آن حاضرند انسانهای بیشماری را قربانی کنند، فیلسوفی محبوب نیست، اما در زمانهای که ارزشهای اخلاقی به شدت سست شده و تحمل عقاید و ارزشها و "سبک زندگی" دیگران سخت فروکش کرده است، آثار او میراثی بس گرانبهاست.
برلین به سال ۱۹۰۹ در ریگا (قلمرو پیشین روسیه و در لتونی کنونی) به دنیا آمد و در ۱۹۷۹ در آکسفورد (بریتانیا) درگذشت.
@cafe_andishe95
Forwarded from امیر مقدم ✍️
🔴میرحسین موسوی نخست وزیر جنایتکار، فاسد و شیاد را بشناسید
🔻تمام پروپاگاندای طرفداران موسوی بر سه دروغ بزرگ استوار است:پاکدست است!از کشتار۶۷ بی اطلاع بود،استعفا داد!مقاومت کرد!
🔻دروغ پاکدستی اش با بررسی نحوه تملک منزل هزارمتری اش توسط نخست وزیری و سپس واگذاری به او،ساختمان مصادرهای که تا ۸۸ در اختیارش بود و سپس تحویل شاهرودی شد و منبع هزینههای نجومی ستادش و فساد شرکا و اسپانسرانش مثل بهزاد نبوی که در جریان استیضاحش بعنوان وزیر صنایع نمود دارد،فرو میریزد.
🔻دلایل استعفایش هم در متن استعفا امده،ربطی به کشتار ۶۷ ندارد،دنبال حذف کسانی مثل ولایتی و قدرت بیشتر و یکه تازی مطلق بود!صرفنظر از اسنادی مثل سند عفو بین الملل که منهای این سند هم ادعای بی اطلاعی وی بعنوان نخست وزیر همسو با دستگاه قضایی و بسیار نزدیک به مقامات وقت قضایی (اردبیلی،موسوی خوئینی ها، موسوی تبریزی و صانعی) بیاساس و مضحک بود و تالی بدتری هم دارد.
🔻مقاومت موسوی هم داستان و مضحکه ای بیش نیست،بارها نوشته ام ۸۸ را باید در پیوند با دادههای بعد از آن و رفتار بازیگرانش از۹۲ دید که بویژه در دی۹۶وابان۹۸ ماهیت خود را نشان دادند،همه اصلاحطلبان در این سالها یار امنیتیها شدند،مقابل مردم ایستادند و آویزان به فساد و ظلم مشغول چپاولند،از محتشمی رییس صیانت از آرای موسوی که روی پروستات خامنهای خم شد تا ... لذا مینماید ۸۸ خودش یک صحنه آرایی توسط خاتمی و هاشمی بوده باشد،موسوی هم یکی از بازیگرانش..
🔻سال ۸۸ که بعد از مسئولیت ستاد جوانان اصولگرای حامی میرحسین موسوی با وی دیداری کردیم محور کلامش زیست بوم مسلمانی بر پايه عقلانيت جمعي توحيدی بود!نام تشکلش هم جمعیت توحید و تعاون بود! عنوان برنامه های موسوی در ۸۸ هم "زیست بوم مسلمانی" بود که در "جمعیت توحید و تعاون" پخته شده بود!تشکل اصلی موسوی که از ارکانش همین حمزه غالبی و جمشید انصاری بودند.همین نامگذاریها گویای بسیاری از مسایل و فریز شدنش موسوی در دوران طلایی امامش بود و است،اما ما داغ بودیم،نه ما در سال ۸۸ زیست بوم مسلمانی میرحسین را خواندیم نه پدرانمان در۵۷ رساله خمینی را خواندند!
🔻به گفته خود موسوی چهار پنج سال در آن تشکل کذاییشان روی زیست بوم مسلمانی کار کرده بودند،یعنی حداقل از ۸۴ دنبال قدرت و ریاستجمهوری بودند تا زیست بوم مسلمانی را برای ما اجرا کنند!
🔻ریشه همه فسادها و ابرفاسدها،دولت فاسد موسوی است،نخست وزیر فاسد جنایتکار و شیاد خمینی را در پیوند با تیمش و کابینهاش و کسانش باید شناخت،امثال ریشهری وزیر اطلاعاتش، محتشمی رییس صیانت از آرایش که رکورد دار تمجید صدام هم است و تک تک فاسدترین اصلاحطلبان مثل ربیعی، موسوی لاری و غیره
🔻سیاست تبدیل ایران به مستعمره چین و روسیه هم در دولت موسوی نهادینه شد.بلحاظ اقتصادی و بعنوان مثال عسکراولادی با رانت برادرش که وزیر بازرگانی موسوی بود و حمایتهای وی،اتاق ایران و چین را شکل داد،
🔻از کرامات دیگر موسوی این است که بگفته خودش دلیل حمایتش از روحانی عملکرد صداوسیما بود!.
🔻در این فصل خزان جمهوری اسلامی تلاشهای شیادانهای با پوششهای مختلف برای بازیافت موسوی توسط عملههای داخلی و صادراتیها شروع شده که هدفی جز حفظ جمهوری اسلامی ندارند
🔻عبور از جمهوری اسلامی از حضیض ذلت خاتمی،موسوی و کروبی و بقیه زبالههای اصلاحطلب میگذرد،آنچنان رسوا شوند که دیگر امکان بازیافت پیدا نکنند..
🔻سیاست عالم کنش و واکنش در چارچوب واقعیت است نه توهم،لذا موسوی حتی سیاستمدار نیست یک شیاد ورشکسته، وامانده،حقیر و آلت دست امثال تاجزاده است،سو تفاهمی برطرف شده و به درستی مَثَل او و شرکاشان در ۸۸ مثل آن احمق هست که هم پیاز را خورد هم شلاق راخورد هم جریمه را پرداخت کرد!/پایان
عکسها و اسکرینشاتهای مرتبط را بدلیل طولانی بودن متن جدا ارسال کردم
✅ t.me/am_moghadam
🔻تمام پروپاگاندای طرفداران موسوی بر سه دروغ بزرگ استوار است:پاکدست است!از کشتار۶۷ بی اطلاع بود،استعفا داد!مقاومت کرد!
🔻دروغ پاکدستی اش با بررسی نحوه تملک منزل هزارمتری اش توسط نخست وزیری و سپس واگذاری به او،ساختمان مصادرهای که تا ۸۸ در اختیارش بود و سپس تحویل شاهرودی شد و منبع هزینههای نجومی ستادش و فساد شرکا و اسپانسرانش مثل بهزاد نبوی که در جریان استیضاحش بعنوان وزیر صنایع نمود دارد،فرو میریزد.
🔻دلایل استعفایش هم در متن استعفا امده،ربطی به کشتار ۶۷ ندارد،دنبال حذف کسانی مثل ولایتی و قدرت بیشتر و یکه تازی مطلق بود!صرفنظر از اسنادی مثل سند عفو بین الملل که منهای این سند هم ادعای بی اطلاعی وی بعنوان نخست وزیر همسو با دستگاه قضایی و بسیار نزدیک به مقامات وقت قضایی (اردبیلی،موسوی خوئینی ها، موسوی تبریزی و صانعی) بیاساس و مضحک بود و تالی بدتری هم دارد.
🔻مقاومت موسوی هم داستان و مضحکه ای بیش نیست،بارها نوشته ام ۸۸ را باید در پیوند با دادههای بعد از آن و رفتار بازیگرانش از۹۲ دید که بویژه در دی۹۶وابان۹۸ ماهیت خود را نشان دادند،همه اصلاحطلبان در این سالها یار امنیتیها شدند،مقابل مردم ایستادند و آویزان به فساد و ظلم مشغول چپاولند،از محتشمی رییس صیانت از آرای موسوی که روی پروستات خامنهای خم شد تا ... لذا مینماید ۸۸ خودش یک صحنه آرایی توسط خاتمی و هاشمی بوده باشد،موسوی هم یکی از بازیگرانش..
🔻سال ۸۸ که بعد از مسئولیت ستاد جوانان اصولگرای حامی میرحسین موسوی با وی دیداری کردیم محور کلامش زیست بوم مسلمانی بر پايه عقلانيت جمعي توحيدی بود!نام تشکلش هم جمعیت توحید و تعاون بود! عنوان برنامه های موسوی در ۸۸ هم "زیست بوم مسلمانی" بود که در "جمعیت توحید و تعاون" پخته شده بود!تشکل اصلی موسوی که از ارکانش همین حمزه غالبی و جمشید انصاری بودند.همین نامگذاریها گویای بسیاری از مسایل و فریز شدنش موسوی در دوران طلایی امامش بود و است،اما ما داغ بودیم،نه ما در سال ۸۸ زیست بوم مسلمانی میرحسین را خواندیم نه پدرانمان در۵۷ رساله خمینی را خواندند!
🔻به گفته خود موسوی چهار پنج سال در آن تشکل کذاییشان روی زیست بوم مسلمانی کار کرده بودند،یعنی حداقل از ۸۴ دنبال قدرت و ریاستجمهوری بودند تا زیست بوم مسلمانی را برای ما اجرا کنند!
🔻ریشه همه فسادها و ابرفاسدها،دولت فاسد موسوی است،نخست وزیر فاسد جنایتکار و شیاد خمینی را در پیوند با تیمش و کابینهاش و کسانش باید شناخت،امثال ریشهری وزیر اطلاعاتش، محتشمی رییس صیانت از آرایش که رکورد دار تمجید صدام هم است و تک تک فاسدترین اصلاحطلبان مثل ربیعی، موسوی لاری و غیره
🔻سیاست تبدیل ایران به مستعمره چین و روسیه هم در دولت موسوی نهادینه شد.بلحاظ اقتصادی و بعنوان مثال عسکراولادی با رانت برادرش که وزیر بازرگانی موسوی بود و حمایتهای وی،اتاق ایران و چین را شکل داد،
🔻از کرامات دیگر موسوی این است که بگفته خودش دلیل حمایتش از روحانی عملکرد صداوسیما بود!.
🔻در این فصل خزان جمهوری اسلامی تلاشهای شیادانهای با پوششهای مختلف برای بازیافت موسوی توسط عملههای داخلی و صادراتیها شروع شده که هدفی جز حفظ جمهوری اسلامی ندارند
🔻عبور از جمهوری اسلامی از حضیض ذلت خاتمی،موسوی و کروبی و بقیه زبالههای اصلاحطلب میگذرد،آنچنان رسوا شوند که دیگر امکان بازیافت پیدا نکنند..
🔻سیاست عالم کنش و واکنش در چارچوب واقعیت است نه توهم،لذا موسوی حتی سیاستمدار نیست یک شیاد ورشکسته، وامانده،حقیر و آلت دست امثال تاجزاده است،سو تفاهمی برطرف شده و به درستی مَثَل او و شرکاشان در ۸۸ مثل آن احمق هست که هم پیاز را خورد هم شلاق راخورد هم جریمه را پرداخت کرد!/پایان
عکسها و اسکرینشاتهای مرتبط را بدلیل طولانی بودن متن جدا ارسال کردم
✅ t.me/am_moghadam
امیر مقدم ✍️
🔴میرحسین موسوی نخست وزیر جنایتکار، فاسد و شیاد را بشناسید 🔻تمام پروپاگاندای طرفداران موسوی بر سه دروغ بزرگ استوار است:پاکدست است!از کشتار۶۷ بی اطلاع بود،استعفا داد!مقاومت کرد! 🔻دروغ پاکدستی اش با بررسی نحوه تملک منزل هزارمتری اش توسط نخست وزیری و سپس واگذاری…
❓میگویند چرا مدام از میرحسین موسوی میگویید و حمایتش از کشتار ۶۷.
میگویند چرا از ابراهیم رییسی که عضوی از هیئت مرگ بود کمتر سخن میگویید و از موسوی بیشتر.
در مورد کشتار ۶۷ باید هم از میرحسین موسوی بیشتر گفت تا از ابراهیم رییسی چراکه هیچکس رییسی را رهبری آزادیخواه معرفی نمیکند و خود رییسی و حامیانش هم به آن جنایات افتخار میکنند؛اما حامیان موسوی میخواهند نشان بدهند که او از این جنایت بیخبر بوده و هیچ مسوولیتی هم متوجهاش نیست.
میگویند موسوی یازدهسال است که در حصر غیرقانونی است و نباید در این شرایط به نقش او در کشتار ۶۷ و سکوت دو دههایاش اشاره کرد و همچنین به سخنانی که در تایید آن کشتار گفته است.
باید پرسید مگر حصر غیرقانونی موسوی، نقش او را در جنایتی که پیش از این اتفاق افتاده از بین میبرد؟
نکتهی دیگر را با یک مثال تاریخی برای تبادر به ذهن بیان میکنم:
در همه نظامهای توتالیتر چنین درگیریهایی بین افراد شکلدهنده به آن حکومتها وجود دارد. چرا من باید مثلا در برابر استالین از تروتسکی دفاع کنم؟
مگر تروتسکی مخالف استالین نبود و تبعید نشد و کلی هزینه نداد و در انتها به دست استالین کشته نشد؟ حال من باید از مخالفت تروتسکی با استالین حمایت کنم؟
چرا در درگیری استالین و تروتسکی لزوما من باید سمت یکی از آن دو بایستم؟
در این ۴۱ سال دوستان همسفرهی بسیاری که در فلاکت مردم نقش داشتهاند، در گذر زمان با یکدیگر درگیر شدند. چرا من باید گمان کنم که این نزاع، نزاع بین استبداد و آزادی است؟
✍🏼بهزاد مهرانی
@cafe_andishe95
میگویند چرا از ابراهیم رییسی که عضوی از هیئت مرگ بود کمتر سخن میگویید و از موسوی بیشتر.
در مورد کشتار ۶۷ باید هم از میرحسین موسوی بیشتر گفت تا از ابراهیم رییسی چراکه هیچکس رییسی را رهبری آزادیخواه معرفی نمیکند و خود رییسی و حامیانش هم به آن جنایات افتخار میکنند؛اما حامیان موسوی میخواهند نشان بدهند که او از این جنایت بیخبر بوده و هیچ مسوولیتی هم متوجهاش نیست.
میگویند موسوی یازدهسال است که در حصر غیرقانونی است و نباید در این شرایط به نقش او در کشتار ۶۷ و سکوت دو دههایاش اشاره کرد و همچنین به سخنانی که در تایید آن کشتار گفته است.
باید پرسید مگر حصر غیرقانونی موسوی، نقش او را در جنایتی که پیش از این اتفاق افتاده از بین میبرد؟
نکتهی دیگر را با یک مثال تاریخی برای تبادر به ذهن بیان میکنم:
در همه نظامهای توتالیتر چنین درگیریهایی بین افراد شکلدهنده به آن حکومتها وجود دارد. چرا من باید مثلا در برابر استالین از تروتسکی دفاع کنم؟
مگر تروتسکی مخالف استالین نبود و تبعید نشد و کلی هزینه نداد و در انتها به دست استالین کشته نشد؟ حال من باید از مخالفت تروتسکی با استالین حمایت کنم؟
چرا در درگیری استالین و تروتسکی لزوما من باید سمت یکی از آن دو بایستم؟
در این ۴۱ سال دوستان همسفرهی بسیاری که در فلاکت مردم نقش داشتهاند، در گذر زمان با یکدیگر درگیر شدند. چرا من باید گمان کنم که این نزاع، نزاع بین استبداد و آزادی است؟
✍🏼بهزاد مهرانی
@cafe_andishe95
✏️در کجای آموزش جهان ایستاده ایم؟ ✏️
در سال 2016 که دقیقترین رتبهبندی مدارس جهان از سوی OECD منتشر شد دانشآموزان ایرانی در میان ٧۵ کشور جهان از نظر آموزههای علوم و ریاضیات در رتبه ۵١ جهان قرار گرفتند ...
رتبههای نخست این رتبه بندی در انحصار پنج کشور آسیایی #سنگاپور *، #هنگکنگ ، #ژاپن ، #کره_جنوبی و #تایوان بود و کشور #فنلاند کهسالها نام خود را در صدر بهترین نظامهای آموزشی جهان به ثبت رسانده بود اینبار در رتبه ششم قرار گرفت مقام بیستم به انگلستان رسید وهشت پله بعد نام ایالات متحده آمریکا دیده میشد ، کشورهای آفریقای جنوبی و غنا نیز دو رتبۀ آخر این فهرست را به نام خود کردند
ایدهای که OECD را بر آن داشت تا این چنین ارزیابی گسترده و دقیقی را اجرا کند این بود که کشورهای ضعیفتر بتوانند خود را با پیشگامان آموزش مقایسه کنند ، نقاط ضعف و قوت خود را بشناسند و دریابند با بهبود آموزش میتوانند در بلندمدت به دستاوردهای بسیاری نائل آیند
📍سنگاپور صدرنشین رتبهبندی جهانی از 1960 تاکنون نرخ سوادآموزی خود را به نحو چشمگیری ارتقا بخشیده و این نشان میدهد هر کشوری با سرمایهگذاری در آموزش میتواند تا چه اندازه رشـد کند ، پژوهشگران دلیل موفقیت سنگاپور را اینگونه تبیین کردهاند : اگر شما به یک کلاس درس در کشور سنگاپور وارد شوید آموزگارانی را میبینید که انتظار دارند همه دانشآموزان آنها موفق شوند ، نظام آموزشی سختگیر ، متمرکز و منسجم است این کشور همچنین در جذب معلمان باهوش و مستعد بسیار موفق است بنابراین همه زیر نظر آموزگارانی فوقالعاده آموزش میبینند
در کشور سنگاپور استفاده از رنگ قرمز توسط دبیران ممنوع شده است به این خاطر که می گویند این رنگ در کودک نوعی ترس ایجاد کرده وبه لحاظ روانشناسی در روحیه او تاثیر منفی میگذارد و به جای آن از رنگ های سبز و صورتی استفاده میکنند ، بر اساس قوانین مصوبه در این کشور معلمان اجازۀ بیان کلماتی همانند ثروت ، تولد ، طلاق ، بیماری ، مرگ و کلماتی مشابه را ندارند زیرا این واژهها هر کدام میتوانند برای تعدادی از شاگردان یادآور خاطرات تلخی باشند
نویسندگان این رتبهبندی معتقدند که : بررسی #کیفیت_آموزش دقیق ترین راه برای پیشبینی میزان #رشد و #ثروتی است که کشورها در #نیمقرن آینده تولید خواهند کرد.
علی معصومی
————————-
*سنگاپور از آزادترین اقتصادهای سرمایه داری جهان است.
@cafe_andishe95
در سال 2016 که دقیقترین رتبهبندی مدارس جهان از سوی OECD منتشر شد دانشآموزان ایرانی در میان ٧۵ کشور جهان از نظر آموزههای علوم و ریاضیات در رتبه ۵١ جهان قرار گرفتند ...
رتبههای نخست این رتبه بندی در انحصار پنج کشور آسیایی #سنگاپور *، #هنگکنگ ، #ژاپن ، #کره_جنوبی و #تایوان بود و کشور #فنلاند کهسالها نام خود را در صدر بهترین نظامهای آموزشی جهان به ثبت رسانده بود اینبار در رتبه ششم قرار گرفت مقام بیستم به انگلستان رسید وهشت پله بعد نام ایالات متحده آمریکا دیده میشد ، کشورهای آفریقای جنوبی و غنا نیز دو رتبۀ آخر این فهرست را به نام خود کردند
ایدهای که OECD را بر آن داشت تا این چنین ارزیابی گسترده و دقیقی را اجرا کند این بود که کشورهای ضعیفتر بتوانند خود را با پیشگامان آموزش مقایسه کنند ، نقاط ضعف و قوت خود را بشناسند و دریابند با بهبود آموزش میتوانند در بلندمدت به دستاوردهای بسیاری نائل آیند
📍سنگاپور صدرنشین رتبهبندی جهانی از 1960 تاکنون نرخ سوادآموزی خود را به نحو چشمگیری ارتقا بخشیده و این نشان میدهد هر کشوری با سرمایهگذاری در آموزش میتواند تا چه اندازه رشـد کند ، پژوهشگران دلیل موفقیت سنگاپور را اینگونه تبیین کردهاند : اگر شما به یک کلاس درس در کشور سنگاپور وارد شوید آموزگارانی را میبینید که انتظار دارند همه دانشآموزان آنها موفق شوند ، نظام آموزشی سختگیر ، متمرکز و منسجم است این کشور همچنین در جذب معلمان باهوش و مستعد بسیار موفق است بنابراین همه زیر نظر آموزگارانی فوقالعاده آموزش میبینند
در کشور سنگاپور استفاده از رنگ قرمز توسط دبیران ممنوع شده است به این خاطر که می گویند این رنگ در کودک نوعی ترس ایجاد کرده وبه لحاظ روانشناسی در روحیه او تاثیر منفی میگذارد و به جای آن از رنگ های سبز و صورتی استفاده میکنند ، بر اساس قوانین مصوبه در این کشور معلمان اجازۀ بیان کلماتی همانند ثروت ، تولد ، طلاق ، بیماری ، مرگ و کلماتی مشابه را ندارند زیرا این واژهها هر کدام میتوانند برای تعدادی از شاگردان یادآور خاطرات تلخی باشند
نویسندگان این رتبهبندی معتقدند که : بررسی #کیفیت_آموزش دقیق ترین راه برای پیشبینی میزان #رشد و #ثروتی است که کشورها در #نیمقرن آینده تولید خواهند کرد.
علی معصومی
————————-
*سنگاپور از آزادترین اقتصادهای سرمایه داری جهان است.
@cafe_andishe95