🔘برساختههای دروغی که دنیا را تکه تکه میکند🔘
(2)
📍این دو عنوان [لیبرالیسم و محافظه کاری] در اصل دو دیوار رو بهروی هم بود. دو قطب متعارض با هم تلقی میشدند که البته غلط هم نیست. در بدایت امر لیبرالسم شاخ در شاخ یا جبهه به جبهه محافظهکاری بوده است که یک قالب در عقلورزی در آزادی و ابداع و پیشرفت بوده یا حداقل در ظاهر همچنین تعریفی داشتهایم. محافظهکاری هم مدافع حفظ میراث گذشته و مقابله با این آزادیخواهی و پیشروی بوده است. اما مقداری که دقت کنیم و موشکافانه تر به قضیه نگاه کنیم، ماجرا از این قرار است، آن آزادی که لیبرالهای اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم و مشخصا مکتب اسکاتلند از آن دفاع میکردند، عمدتا متمرکز بر آزادی اقتصادی و شغل و بیشتر چیزهایی در این حوزه بود. آنها رهایی از قید و بندهای فرهنگ، مذهب، سنت و ... خیلی تبلیغ نمیکردند. از طرفی الان وقتی نگاه میکنید میبینید روایتهایی از لیبرالیسم و آزادیخواهی تقریبا وارونه این است، یعنی آزادی را در عرصه سیاست و فرهنگ و دین و ... به شدت تبلیغ میکنند، اما در اقتصاد اینگونه نیست. دست کم لیبرالیسم در معنای آمریکایی خواهان این است که دولت شش بند اقتصاد را ببندد و با گرفتن مالیاتهای سنگین و کنترل تولید کنندهها مبالغ انبوهی را به صندوق بریزد تا از آن برای حمایت از لایههای پایین دست جامعه استفاده کند. بنابراین الان مفاهیم لیبرالیسم و محافظهکاری را در هم ریخته علاوه بر اینکه محافظهکاری هم شاید هیچ وقت در این قابل خلاصه شدن نبوده که ما همیشه با نوآوری مخالفیم و درواقع میخواهیم روی سنتها و آنچه میراث بشریت است بایستیم. بسیاری از محافظهکاران حرفشان این است که ما نمیتوانیم در هیچ نقطهای از دنیا نباشیم و پا در هوا باشیم، بلکه باید در جایی مستقر باشیم. آن استقرار هم همان سنت و تجربه و میراث بشری است. اما مستقر بودن در آن به معنای خیمه زدن روی آن نیست بلکه به این معنی است که باید یک جایگاهی داشته باشید و بعد شروع کنید و لایهها و خطوطی از آن که جواب نمیدهد و کژکارکرد است را اصلاح کنید.
☑️بنابراین از یک طرف محافظهکاری اکنون میتواند اینگونه تلقی شود که به قلم کشیدن روی میراث بشری اعتقاد ندارد و همچنین شعاری مانند هرچه نوتر و آزادانهتر و... بهتر را قبول نمیکند. از طرفی دیگر هم لیبرالیسم در معنای کلاسیک اساسا روی آزادی از اخلاق و رهایی از سنت متمرکز نبوده است. روی اینکه دولت تمشیت امور اقتصادی نکند تاکید داشته است. حقوق برای مردم مشخص نکند، قیمت مشخص نکند، اصل اینها بوده است. حال اگر شما بخواهید ترکیبی از این دو به دست بیاورید آنموقع این میشود که از یک طرف، اخلاق، سنت، تجربه، سابقه و به قول برک تخته سیاه تجربه بشری را محافظت میکنید و این کار شما را به تعصب نمیکشاند. یعنی شما روی این مستقرید و بعد هر لایهای از این تجربه بشری را که احساس میکنید، الان ناکارکرد یا کژکارکرد است شروع به اصلاح و تغییر دادنش میکنید. مثال ساده آن محیط زیستگرایی، فمینیسم، حقوق بشر و... است؛ اینها دو نسخه میتوانند داشته باشند یکی اینکه ما ملاحظههایی در این زمینه داشته باشیم و در این زمینه توجه و اراده و اندیشه به خرج دهیم. مانند اینکه هرکاری که برای محیط زیست انجام میشود بگوییم غرب دارد همه جا را نابود میکند و تمام دنیا را از بین برده یا مثلا برای حقوق بشر هم چیزهایی را دارند مطرح میکنند که هر آدم عاقلی میداند، مثلا چیزهایی که امتیاز است به عنوان حق مطرح میشود مثلا حق دانستن که اگر هم واقعیت داشته باشد میشود امتیاز دانستن نه حق دانستن. بگذریم از برخی از چیزها که نه امتیاز و نه حق است، مانند رسمیت دادن به هم جنسگرایی نه در مقام رفتار که کاری به آن نداریم، اما در عرصه اجتماع، در عرصه اجتماع اگر بخواهید به آن یک وجه قانونی بدهید و... مسلم نیست که اینها حقی باشد که کسی بخواهد از آن طرفداری کند. بنابراین حرفم این است که تمام این جریانهایی که تحت نام افراط در لیبرالیسم دنبال تحقق دنیایی هستند که مدعی نیستیم اگر الان هم محقق میشد چیزی خوبی باشد. اینها به وسیله محافظهکاری اصلاح میشود. محافظهکاری هم با مقادیری با نگاه کردن به چشماندازهای نو، آینده که در پناه آزادی عمل و اندیشه میتواند شکل بگیرد به اینها توجه دارد. ترکیب اینها یک حالت میانه معتدل ایجاد میکند، یک سنتریسم، آسیتریسم اعتدالگرا درست میکند که از برخی از آفتها ایمن میشود...
📄گفتوگوی ایبنا با مرتضی مردیها درباره کتاب «لیبرالیسم محافظهکار»
@cafe_andishe95
(2)
📍این دو عنوان [لیبرالیسم و محافظه کاری] در اصل دو دیوار رو بهروی هم بود. دو قطب متعارض با هم تلقی میشدند که البته غلط هم نیست. در بدایت امر لیبرالسم شاخ در شاخ یا جبهه به جبهه محافظهکاری بوده است که یک قالب در عقلورزی در آزادی و ابداع و پیشرفت بوده یا حداقل در ظاهر همچنین تعریفی داشتهایم. محافظهکاری هم مدافع حفظ میراث گذشته و مقابله با این آزادیخواهی و پیشروی بوده است. اما مقداری که دقت کنیم و موشکافانه تر به قضیه نگاه کنیم، ماجرا از این قرار است، آن آزادی که لیبرالهای اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم و مشخصا مکتب اسکاتلند از آن دفاع میکردند، عمدتا متمرکز بر آزادی اقتصادی و شغل و بیشتر چیزهایی در این حوزه بود. آنها رهایی از قید و بندهای فرهنگ، مذهب، سنت و ... خیلی تبلیغ نمیکردند. از طرفی الان وقتی نگاه میکنید میبینید روایتهایی از لیبرالیسم و آزادیخواهی تقریبا وارونه این است، یعنی آزادی را در عرصه سیاست و فرهنگ و دین و ... به شدت تبلیغ میکنند، اما در اقتصاد اینگونه نیست. دست کم لیبرالیسم در معنای آمریکایی خواهان این است که دولت شش بند اقتصاد را ببندد و با گرفتن مالیاتهای سنگین و کنترل تولید کنندهها مبالغ انبوهی را به صندوق بریزد تا از آن برای حمایت از لایههای پایین دست جامعه استفاده کند. بنابراین الان مفاهیم لیبرالیسم و محافظهکاری را در هم ریخته علاوه بر اینکه محافظهکاری هم شاید هیچ وقت در این قابل خلاصه شدن نبوده که ما همیشه با نوآوری مخالفیم و درواقع میخواهیم روی سنتها و آنچه میراث بشریت است بایستیم. بسیاری از محافظهکاران حرفشان این است که ما نمیتوانیم در هیچ نقطهای از دنیا نباشیم و پا در هوا باشیم، بلکه باید در جایی مستقر باشیم. آن استقرار هم همان سنت و تجربه و میراث بشری است. اما مستقر بودن در آن به معنای خیمه زدن روی آن نیست بلکه به این معنی است که باید یک جایگاهی داشته باشید و بعد شروع کنید و لایهها و خطوطی از آن که جواب نمیدهد و کژکارکرد است را اصلاح کنید.
☑️بنابراین از یک طرف محافظهکاری اکنون میتواند اینگونه تلقی شود که به قلم کشیدن روی میراث بشری اعتقاد ندارد و همچنین شعاری مانند هرچه نوتر و آزادانهتر و... بهتر را قبول نمیکند. از طرفی دیگر هم لیبرالیسم در معنای کلاسیک اساسا روی آزادی از اخلاق و رهایی از سنت متمرکز نبوده است. روی اینکه دولت تمشیت امور اقتصادی نکند تاکید داشته است. حقوق برای مردم مشخص نکند، قیمت مشخص نکند، اصل اینها بوده است. حال اگر شما بخواهید ترکیبی از این دو به دست بیاورید آنموقع این میشود که از یک طرف، اخلاق، سنت، تجربه، سابقه و به قول برک تخته سیاه تجربه بشری را محافظت میکنید و این کار شما را به تعصب نمیکشاند. یعنی شما روی این مستقرید و بعد هر لایهای از این تجربه بشری را که احساس میکنید، الان ناکارکرد یا کژکارکرد است شروع به اصلاح و تغییر دادنش میکنید. مثال ساده آن محیط زیستگرایی، فمینیسم، حقوق بشر و... است؛ اینها دو نسخه میتوانند داشته باشند یکی اینکه ما ملاحظههایی در این زمینه داشته باشیم و در این زمینه توجه و اراده و اندیشه به خرج دهیم. مانند اینکه هرکاری که برای محیط زیست انجام میشود بگوییم غرب دارد همه جا را نابود میکند و تمام دنیا را از بین برده یا مثلا برای حقوق بشر هم چیزهایی را دارند مطرح میکنند که هر آدم عاقلی میداند، مثلا چیزهایی که امتیاز است به عنوان حق مطرح میشود مثلا حق دانستن که اگر هم واقعیت داشته باشد میشود امتیاز دانستن نه حق دانستن. بگذریم از برخی از چیزها که نه امتیاز و نه حق است، مانند رسمیت دادن به هم جنسگرایی نه در مقام رفتار که کاری به آن نداریم، اما در عرصه اجتماع، در عرصه اجتماع اگر بخواهید به آن یک وجه قانونی بدهید و... مسلم نیست که اینها حقی باشد که کسی بخواهد از آن طرفداری کند. بنابراین حرفم این است که تمام این جریانهایی که تحت نام افراط در لیبرالیسم دنبال تحقق دنیایی هستند که مدعی نیستیم اگر الان هم محقق میشد چیزی خوبی باشد. اینها به وسیله محافظهکاری اصلاح میشود. محافظهکاری هم با مقادیری با نگاه کردن به چشماندازهای نو، آینده که در پناه آزادی عمل و اندیشه میتواند شکل بگیرد به اینها توجه دارد. ترکیب اینها یک حالت میانه معتدل ایجاد میکند، یک سنتریسم، آسیتریسم اعتدالگرا درست میکند که از برخی از آفتها ایمن میشود...
📄گفتوگوی ایبنا با مرتضی مردیها درباره کتاب «لیبرالیسم محافظهکار»
@cafe_andishe95
☑️آیزایا برلین، فیلسوفی که به بهشت روی زمین باور نداشت☑️
📍بیشتر فیلسوفان قرن بیستم با توسل به جهانبینیهای راست و چپ امکان تحقق بهشتی بر زمین را وعده میدادند. آیزایا برلین اندیشمندی استثنائی بود که گفت ساختن بهشت در این دنیا نه مفید است و نه ممکن.
اریک هابسبام، تاریخنگار بریتانیایی، قرن بیستم را "عصر افراط و تفریط" خوانده بود و با این که خود به مارکسیسم باور داشت، در این که گرایشهای تند و افراطی بتوانند سعادت بشر را تأمین کنند، ابراز تردید کرد.
در دورانی که روشنفکران بسیاری با خاستگاههای راست و چپ، آماده بودند آزادی فردی را در راه "پیشرفت" قربانی کنند، آیزایا برلین یکی از اندیشمندان نادری بود که هرگز از میانهروی و تعادل سیاسی دست برنداشت.
این فیلسوف و اندیشمند روستبار بریتانیایی، در تمام آثار پرشمار خود بر دو رهیافت بنیادی پای فشرد: اول این که فرد در رسیدن به هر هدف و آرزویی باید از افراط و تندروی دوری کند، و دیگر این که هر انسانی حق دارد به دلخواه خود زندگی کند و نباید ارزشهای دلخواه خود را بر دیگران تحمیل کند.
در روزگار ما که دولتها و نهادهای سلطهجو، به نام "پیشرفت فنی" مدیریت کامل جامعه و کنترل بر جسم و جان انسانها را دنبال میکنند، اندیشههای برلین همچنان از اهمیت به سزایی برخوردارند، و بیگمان همین امر دانشگاه کمبریج را واداشته که مجموعه تازهای از مقالهها و نوشتههای نظری را به او اختصاص دهد، که به تازگی در بریتانیا منتشر شده است.
🔰برلین: متفکر لیبرالیسم
آیزایا برلین از مدافعان پیگیر لیبرالیسم است، اما برخلاف بسیاری از متفکران آزادمنش و خردگرا به تحقق جامعه "سراسر لیبرال" اعتقادی ندارد. او به ایدههایی مانند انتخابات آزاد یا ضرورت آزادی اندیشه و بیان باور دارد، اما آنها را هیچ تضمینی برای پیدایش "جامعه لیبرال" نمیداند. او با نگاهی واقعبینانه، و از نظر بسیاری بدبینانه، اعتقاد دارد که انسانها بی آن که خود بخواهند پیوسته با یکدیگر درگیر میشوند و از این امر گریزی نیست.
برلین این پندار که جوامع تمام کشمکشها را کنار بگذارند و همگان در کنار هم با خیر و نیکی و صلح و صفا زندگی کنند را یک توهم میداند. دوری او از پندارهایی مانند رسیدن به آیندهای آرمانی و "بهشتآسا" از دو نگره ساده برخاسته است: یکی این که در پاسخ به زندگی خوب و شایسته میان آدمیان پاسخهای بسیار گوناگونی وجود دارد، و دیگر این که پاسخهای گوناگون غالبا با یکدیگر در جنگ و ستیز هستند.
در زمانها و مکانهای گوناگون، حتی در درون جمع یا گروه واحدی از انسانهای مشابه و یکسان، به پرسش زندگی خوب و مناسب، پاسخهای متفاوت و اغلب متضادی داده میشود که به نظر برلین آنها را مدام در برابر هم قرار میدهد. از دید او بسیاری از دیدگاههای ارزشی هرگز قابل جمع نیستند و تا ابد محل تضاد و کشمکش باقی میمانند. بنابرین او نتیجه میگیرد جهانی که در آن همه چیز مرتب و بیعیب باشد، توهمی بیش نیست.
برای رهایی از کشمکشها و تعصبات گریزناپذیری که همواره افراد جامعه را تهدید میکنند و در برابر هم قرار میدهند، برلین یک راه بیشتر نمیشناسد و در تمام آثار خود بر آن تأکید میکند: مدارا. نه قبول، بلکه درک اعتقادات و باورهای دیگران، احترام به آن و پذیرفتن حق ابراز آن. او میداند که با تساهل و مداراجویی، درگیری و کشمکش از جامعه بشری رخت نخواهد بست، با وجود این خشونت و هرگونه برخورد قهرآمیز با "دیگری" را رد میکند.
آیزایا برلین با دفاع از حریم فردی انسان و رد جهانبینیهای آرمانجویانه، برای روشنفکرانی که به دنبال رؤیای "بهشت روی زمین" هستند و برای تحقق آن حاضرند انسانهای بیشماری را قربانی کنند، فیلسوفی محبوب نیست، اما در زمانهای که ارزشهای اخلاقی به شدت سست شده و تحمل عقاید و ارزشها و "سبک زندگی" دیگران سخت فروکش کرده است، آثار او میراثی بس گرانبهاست.
برلین به سال ۱۹۰۹ در ریگا (قلمرو پیشین روسیه و در لتونی کنونی) به دنیا آمد و در ۱۹۷۹ در آکسفورد (بریتانیا) درگذشت.
@cafe_andishe95
📍بیشتر فیلسوفان قرن بیستم با توسل به جهانبینیهای راست و چپ امکان تحقق بهشتی بر زمین را وعده میدادند. آیزایا برلین اندیشمندی استثنائی بود که گفت ساختن بهشت در این دنیا نه مفید است و نه ممکن.
اریک هابسبام، تاریخنگار بریتانیایی، قرن بیستم را "عصر افراط و تفریط" خوانده بود و با این که خود به مارکسیسم باور داشت، در این که گرایشهای تند و افراطی بتوانند سعادت بشر را تأمین کنند، ابراز تردید کرد.
در دورانی که روشنفکران بسیاری با خاستگاههای راست و چپ، آماده بودند آزادی فردی را در راه "پیشرفت" قربانی کنند، آیزایا برلین یکی از اندیشمندان نادری بود که هرگز از میانهروی و تعادل سیاسی دست برنداشت.
این فیلسوف و اندیشمند روستبار بریتانیایی، در تمام آثار پرشمار خود بر دو رهیافت بنیادی پای فشرد: اول این که فرد در رسیدن به هر هدف و آرزویی باید از افراط و تندروی دوری کند، و دیگر این که هر انسانی حق دارد به دلخواه خود زندگی کند و نباید ارزشهای دلخواه خود را بر دیگران تحمیل کند.
در روزگار ما که دولتها و نهادهای سلطهجو، به نام "پیشرفت فنی" مدیریت کامل جامعه و کنترل بر جسم و جان انسانها را دنبال میکنند، اندیشههای برلین همچنان از اهمیت به سزایی برخوردارند، و بیگمان همین امر دانشگاه کمبریج را واداشته که مجموعه تازهای از مقالهها و نوشتههای نظری را به او اختصاص دهد، که به تازگی در بریتانیا منتشر شده است.
🔰برلین: متفکر لیبرالیسم
آیزایا برلین از مدافعان پیگیر لیبرالیسم است، اما برخلاف بسیاری از متفکران آزادمنش و خردگرا به تحقق جامعه "سراسر لیبرال" اعتقادی ندارد. او به ایدههایی مانند انتخابات آزاد یا ضرورت آزادی اندیشه و بیان باور دارد، اما آنها را هیچ تضمینی برای پیدایش "جامعه لیبرال" نمیداند. او با نگاهی واقعبینانه، و از نظر بسیاری بدبینانه، اعتقاد دارد که انسانها بی آن که خود بخواهند پیوسته با یکدیگر درگیر میشوند و از این امر گریزی نیست.
برلین این پندار که جوامع تمام کشمکشها را کنار بگذارند و همگان در کنار هم با خیر و نیکی و صلح و صفا زندگی کنند را یک توهم میداند. دوری او از پندارهایی مانند رسیدن به آیندهای آرمانی و "بهشتآسا" از دو نگره ساده برخاسته است: یکی این که در پاسخ به زندگی خوب و شایسته میان آدمیان پاسخهای بسیار گوناگونی وجود دارد، و دیگر این که پاسخهای گوناگون غالبا با یکدیگر در جنگ و ستیز هستند.
در زمانها و مکانهای گوناگون، حتی در درون جمع یا گروه واحدی از انسانهای مشابه و یکسان، به پرسش زندگی خوب و مناسب، پاسخهای متفاوت و اغلب متضادی داده میشود که به نظر برلین آنها را مدام در برابر هم قرار میدهد. از دید او بسیاری از دیدگاههای ارزشی هرگز قابل جمع نیستند و تا ابد محل تضاد و کشمکش باقی میمانند. بنابرین او نتیجه میگیرد جهانی که در آن همه چیز مرتب و بیعیب باشد، توهمی بیش نیست.
برای رهایی از کشمکشها و تعصبات گریزناپذیری که همواره افراد جامعه را تهدید میکنند و در برابر هم قرار میدهند، برلین یک راه بیشتر نمیشناسد و در تمام آثار خود بر آن تأکید میکند: مدارا. نه قبول، بلکه درک اعتقادات و باورهای دیگران، احترام به آن و پذیرفتن حق ابراز آن. او میداند که با تساهل و مداراجویی، درگیری و کشمکش از جامعه بشری رخت نخواهد بست، با وجود این خشونت و هرگونه برخورد قهرآمیز با "دیگری" را رد میکند.
آیزایا برلین با دفاع از حریم فردی انسان و رد جهانبینیهای آرمانجویانه، برای روشنفکرانی که به دنبال رؤیای "بهشت روی زمین" هستند و برای تحقق آن حاضرند انسانهای بیشماری را قربانی کنند، فیلسوفی محبوب نیست، اما در زمانهای که ارزشهای اخلاقی به شدت سست شده و تحمل عقاید و ارزشها و "سبک زندگی" دیگران سخت فروکش کرده است، آثار او میراثی بس گرانبهاست.
برلین به سال ۱۹۰۹ در ریگا (قلمرو پیشین روسیه و در لتونی کنونی) به دنیا آمد و در ۱۹۷۹ در آکسفورد (بریتانیا) درگذشت.
@cafe_andishe95
Forwarded from امیر مقدم ✍️
🔴میرحسین موسوی نخست وزیر جنایتکار، فاسد و شیاد را بشناسید
🔻تمام پروپاگاندای طرفداران موسوی بر سه دروغ بزرگ استوار است:پاکدست است!از کشتار۶۷ بی اطلاع بود،استعفا داد!مقاومت کرد!
🔻دروغ پاکدستی اش با بررسی نحوه تملک منزل هزارمتری اش توسط نخست وزیری و سپس واگذاری به او،ساختمان مصادرهای که تا ۸۸ در اختیارش بود و سپس تحویل شاهرودی شد و منبع هزینههای نجومی ستادش و فساد شرکا و اسپانسرانش مثل بهزاد نبوی که در جریان استیضاحش بعنوان وزیر صنایع نمود دارد،فرو میریزد.
🔻دلایل استعفایش هم در متن استعفا امده،ربطی به کشتار ۶۷ ندارد،دنبال حذف کسانی مثل ولایتی و قدرت بیشتر و یکه تازی مطلق بود!صرفنظر از اسنادی مثل سند عفو بین الملل که منهای این سند هم ادعای بی اطلاعی وی بعنوان نخست وزیر همسو با دستگاه قضایی و بسیار نزدیک به مقامات وقت قضایی (اردبیلی،موسوی خوئینی ها، موسوی تبریزی و صانعی) بیاساس و مضحک بود و تالی بدتری هم دارد.
🔻مقاومت موسوی هم داستان و مضحکه ای بیش نیست،بارها نوشته ام ۸۸ را باید در پیوند با دادههای بعد از آن و رفتار بازیگرانش از۹۲ دید که بویژه در دی۹۶وابان۹۸ ماهیت خود را نشان دادند،همه اصلاحطلبان در این سالها یار امنیتیها شدند،مقابل مردم ایستادند و آویزان به فساد و ظلم مشغول چپاولند،از محتشمی رییس صیانت از آرای موسوی که روی پروستات خامنهای خم شد تا ... لذا مینماید ۸۸ خودش یک صحنه آرایی توسط خاتمی و هاشمی بوده باشد،موسوی هم یکی از بازیگرانش..
🔻سال ۸۸ که بعد از مسئولیت ستاد جوانان اصولگرای حامی میرحسین موسوی با وی دیداری کردیم محور کلامش زیست بوم مسلمانی بر پايه عقلانيت جمعي توحيدی بود!نام تشکلش هم جمعیت توحید و تعاون بود! عنوان برنامه های موسوی در ۸۸ هم "زیست بوم مسلمانی" بود که در "جمعیت توحید و تعاون" پخته شده بود!تشکل اصلی موسوی که از ارکانش همین حمزه غالبی و جمشید انصاری بودند.همین نامگذاریها گویای بسیاری از مسایل و فریز شدنش موسوی در دوران طلایی امامش بود و است،اما ما داغ بودیم،نه ما در سال ۸۸ زیست بوم مسلمانی میرحسین را خواندیم نه پدرانمان در۵۷ رساله خمینی را خواندند!
🔻به گفته خود موسوی چهار پنج سال در آن تشکل کذاییشان روی زیست بوم مسلمانی کار کرده بودند،یعنی حداقل از ۸۴ دنبال قدرت و ریاستجمهوری بودند تا زیست بوم مسلمانی را برای ما اجرا کنند!
🔻ریشه همه فسادها و ابرفاسدها،دولت فاسد موسوی است،نخست وزیر فاسد جنایتکار و شیاد خمینی را در پیوند با تیمش و کابینهاش و کسانش باید شناخت،امثال ریشهری وزیر اطلاعاتش، محتشمی رییس صیانت از آرایش که رکورد دار تمجید صدام هم است و تک تک فاسدترین اصلاحطلبان مثل ربیعی، موسوی لاری و غیره
🔻سیاست تبدیل ایران به مستعمره چین و روسیه هم در دولت موسوی نهادینه شد.بلحاظ اقتصادی و بعنوان مثال عسکراولادی با رانت برادرش که وزیر بازرگانی موسوی بود و حمایتهای وی،اتاق ایران و چین را شکل داد،
🔻از کرامات دیگر موسوی این است که بگفته خودش دلیل حمایتش از روحانی عملکرد صداوسیما بود!.
🔻در این فصل خزان جمهوری اسلامی تلاشهای شیادانهای با پوششهای مختلف برای بازیافت موسوی توسط عملههای داخلی و صادراتیها شروع شده که هدفی جز حفظ جمهوری اسلامی ندارند
🔻عبور از جمهوری اسلامی از حضیض ذلت خاتمی،موسوی و کروبی و بقیه زبالههای اصلاحطلب میگذرد،آنچنان رسوا شوند که دیگر امکان بازیافت پیدا نکنند..
🔻سیاست عالم کنش و واکنش در چارچوب واقعیت است نه توهم،لذا موسوی حتی سیاستمدار نیست یک شیاد ورشکسته، وامانده،حقیر و آلت دست امثال تاجزاده است،سو تفاهمی برطرف شده و به درستی مَثَل او و شرکاشان در ۸۸ مثل آن احمق هست که هم پیاز را خورد هم شلاق راخورد هم جریمه را پرداخت کرد!/پایان
عکسها و اسکرینشاتهای مرتبط را بدلیل طولانی بودن متن جدا ارسال کردم
✅ t.me/am_moghadam
🔻تمام پروپاگاندای طرفداران موسوی بر سه دروغ بزرگ استوار است:پاکدست است!از کشتار۶۷ بی اطلاع بود،استعفا داد!مقاومت کرد!
🔻دروغ پاکدستی اش با بررسی نحوه تملک منزل هزارمتری اش توسط نخست وزیری و سپس واگذاری به او،ساختمان مصادرهای که تا ۸۸ در اختیارش بود و سپس تحویل شاهرودی شد و منبع هزینههای نجومی ستادش و فساد شرکا و اسپانسرانش مثل بهزاد نبوی که در جریان استیضاحش بعنوان وزیر صنایع نمود دارد،فرو میریزد.
🔻دلایل استعفایش هم در متن استعفا امده،ربطی به کشتار ۶۷ ندارد،دنبال حذف کسانی مثل ولایتی و قدرت بیشتر و یکه تازی مطلق بود!صرفنظر از اسنادی مثل سند عفو بین الملل که منهای این سند هم ادعای بی اطلاعی وی بعنوان نخست وزیر همسو با دستگاه قضایی و بسیار نزدیک به مقامات وقت قضایی (اردبیلی،موسوی خوئینی ها، موسوی تبریزی و صانعی) بیاساس و مضحک بود و تالی بدتری هم دارد.
🔻مقاومت موسوی هم داستان و مضحکه ای بیش نیست،بارها نوشته ام ۸۸ را باید در پیوند با دادههای بعد از آن و رفتار بازیگرانش از۹۲ دید که بویژه در دی۹۶وابان۹۸ ماهیت خود را نشان دادند،همه اصلاحطلبان در این سالها یار امنیتیها شدند،مقابل مردم ایستادند و آویزان به فساد و ظلم مشغول چپاولند،از محتشمی رییس صیانت از آرای موسوی که روی پروستات خامنهای خم شد تا ... لذا مینماید ۸۸ خودش یک صحنه آرایی توسط خاتمی و هاشمی بوده باشد،موسوی هم یکی از بازیگرانش..
🔻سال ۸۸ که بعد از مسئولیت ستاد جوانان اصولگرای حامی میرحسین موسوی با وی دیداری کردیم محور کلامش زیست بوم مسلمانی بر پايه عقلانيت جمعي توحيدی بود!نام تشکلش هم جمعیت توحید و تعاون بود! عنوان برنامه های موسوی در ۸۸ هم "زیست بوم مسلمانی" بود که در "جمعیت توحید و تعاون" پخته شده بود!تشکل اصلی موسوی که از ارکانش همین حمزه غالبی و جمشید انصاری بودند.همین نامگذاریها گویای بسیاری از مسایل و فریز شدنش موسوی در دوران طلایی امامش بود و است،اما ما داغ بودیم،نه ما در سال ۸۸ زیست بوم مسلمانی میرحسین را خواندیم نه پدرانمان در۵۷ رساله خمینی را خواندند!
🔻به گفته خود موسوی چهار پنج سال در آن تشکل کذاییشان روی زیست بوم مسلمانی کار کرده بودند،یعنی حداقل از ۸۴ دنبال قدرت و ریاستجمهوری بودند تا زیست بوم مسلمانی را برای ما اجرا کنند!
🔻ریشه همه فسادها و ابرفاسدها،دولت فاسد موسوی است،نخست وزیر فاسد جنایتکار و شیاد خمینی را در پیوند با تیمش و کابینهاش و کسانش باید شناخت،امثال ریشهری وزیر اطلاعاتش، محتشمی رییس صیانت از آرایش که رکورد دار تمجید صدام هم است و تک تک فاسدترین اصلاحطلبان مثل ربیعی، موسوی لاری و غیره
🔻سیاست تبدیل ایران به مستعمره چین و روسیه هم در دولت موسوی نهادینه شد.بلحاظ اقتصادی و بعنوان مثال عسکراولادی با رانت برادرش که وزیر بازرگانی موسوی بود و حمایتهای وی،اتاق ایران و چین را شکل داد،
🔻از کرامات دیگر موسوی این است که بگفته خودش دلیل حمایتش از روحانی عملکرد صداوسیما بود!.
🔻در این فصل خزان جمهوری اسلامی تلاشهای شیادانهای با پوششهای مختلف برای بازیافت موسوی توسط عملههای داخلی و صادراتیها شروع شده که هدفی جز حفظ جمهوری اسلامی ندارند
🔻عبور از جمهوری اسلامی از حضیض ذلت خاتمی،موسوی و کروبی و بقیه زبالههای اصلاحطلب میگذرد،آنچنان رسوا شوند که دیگر امکان بازیافت پیدا نکنند..
🔻سیاست عالم کنش و واکنش در چارچوب واقعیت است نه توهم،لذا موسوی حتی سیاستمدار نیست یک شیاد ورشکسته، وامانده،حقیر و آلت دست امثال تاجزاده است،سو تفاهمی برطرف شده و به درستی مَثَل او و شرکاشان در ۸۸ مثل آن احمق هست که هم پیاز را خورد هم شلاق راخورد هم جریمه را پرداخت کرد!/پایان
عکسها و اسکرینشاتهای مرتبط را بدلیل طولانی بودن متن جدا ارسال کردم
✅ t.me/am_moghadam
امیر مقدم ✍️
🔴میرحسین موسوی نخست وزیر جنایتکار، فاسد و شیاد را بشناسید 🔻تمام پروپاگاندای طرفداران موسوی بر سه دروغ بزرگ استوار است:پاکدست است!از کشتار۶۷ بی اطلاع بود،استعفا داد!مقاومت کرد! 🔻دروغ پاکدستی اش با بررسی نحوه تملک منزل هزارمتری اش توسط نخست وزیری و سپس واگذاری…
❓میگویند چرا مدام از میرحسین موسوی میگویید و حمایتش از کشتار ۶۷.
میگویند چرا از ابراهیم رییسی که عضوی از هیئت مرگ بود کمتر سخن میگویید و از موسوی بیشتر.
در مورد کشتار ۶۷ باید هم از میرحسین موسوی بیشتر گفت تا از ابراهیم رییسی چراکه هیچکس رییسی را رهبری آزادیخواه معرفی نمیکند و خود رییسی و حامیانش هم به آن جنایات افتخار میکنند؛اما حامیان موسوی میخواهند نشان بدهند که او از این جنایت بیخبر بوده و هیچ مسوولیتی هم متوجهاش نیست.
میگویند موسوی یازدهسال است که در حصر غیرقانونی است و نباید در این شرایط به نقش او در کشتار ۶۷ و سکوت دو دههایاش اشاره کرد و همچنین به سخنانی که در تایید آن کشتار گفته است.
باید پرسید مگر حصر غیرقانونی موسوی، نقش او را در جنایتی که پیش از این اتفاق افتاده از بین میبرد؟
نکتهی دیگر را با یک مثال تاریخی برای تبادر به ذهن بیان میکنم:
در همه نظامهای توتالیتر چنین درگیریهایی بین افراد شکلدهنده به آن حکومتها وجود دارد. چرا من باید مثلا در برابر استالین از تروتسکی دفاع کنم؟
مگر تروتسکی مخالف استالین نبود و تبعید نشد و کلی هزینه نداد و در انتها به دست استالین کشته نشد؟ حال من باید از مخالفت تروتسکی با استالین حمایت کنم؟
چرا در درگیری استالین و تروتسکی لزوما من باید سمت یکی از آن دو بایستم؟
در این ۴۱ سال دوستان همسفرهی بسیاری که در فلاکت مردم نقش داشتهاند، در گذر زمان با یکدیگر درگیر شدند. چرا من باید گمان کنم که این نزاع، نزاع بین استبداد و آزادی است؟
✍🏼بهزاد مهرانی
@cafe_andishe95
میگویند چرا از ابراهیم رییسی که عضوی از هیئت مرگ بود کمتر سخن میگویید و از موسوی بیشتر.
در مورد کشتار ۶۷ باید هم از میرحسین موسوی بیشتر گفت تا از ابراهیم رییسی چراکه هیچکس رییسی را رهبری آزادیخواه معرفی نمیکند و خود رییسی و حامیانش هم به آن جنایات افتخار میکنند؛اما حامیان موسوی میخواهند نشان بدهند که او از این جنایت بیخبر بوده و هیچ مسوولیتی هم متوجهاش نیست.
میگویند موسوی یازدهسال است که در حصر غیرقانونی است و نباید در این شرایط به نقش او در کشتار ۶۷ و سکوت دو دههایاش اشاره کرد و همچنین به سخنانی که در تایید آن کشتار گفته است.
باید پرسید مگر حصر غیرقانونی موسوی، نقش او را در جنایتی که پیش از این اتفاق افتاده از بین میبرد؟
نکتهی دیگر را با یک مثال تاریخی برای تبادر به ذهن بیان میکنم:
در همه نظامهای توتالیتر چنین درگیریهایی بین افراد شکلدهنده به آن حکومتها وجود دارد. چرا من باید مثلا در برابر استالین از تروتسکی دفاع کنم؟
مگر تروتسکی مخالف استالین نبود و تبعید نشد و کلی هزینه نداد و در انتها به دست استالین کشته نشد؟ حال من باید از مخالفت تروتسکی با استالین حمایت کنم؟
چرا در درگیری استالین و تروتسکی لزوما من باید سمت یکی از آن دو بایستم؟
در این ۴۱ سال دوستان همسفرهی بسیاری که در فلاکت مردم نقش داشتهاند، در گذر زمان با یکدیگر درگیر شدند. چرا من باید گمان کنم که این نزاع، نزاع بین استبداد و آزادی است؟
✍🏼بهزاد مهرانی
@cafe_andishe95
✏️در کجای آموزش جهان ایستاده ایم؟ ✏️
در سال 2016 که دقیقترین رتبهبندی مدارس جهان از سوی OECD منتشر شد دانشآموزان ایرانی در میان ٧۵ کشور جهان از نظر آموزههای علوم و ریاضیات در رتبه ۵١ جهان قرار گرفتند ...
رتبههای نخست این رتبه بندی در انحصار پنج کشور آسیایی #سنگاپور *، #هنگکنگ ، #ژاپن ، #کره_جنوبی و #تایوان بود و کشور #فنلاند کهسالها نام خود را در صدر بهترین نظامهای آموزشی جهان به ثبت رسانده بود اینبار در رتبه ششم قرار گرفت مقام بیستم به انگلستان رسید وهشت پله بعد نام ایالات متحده آمریکا دیده میشد ، کشورهای آفریقای جنوبی و غنا نیز دو رتبۀ آخر این فهرست را به نام خود کردند
ایدهای که OECD را بر آن داشت تا این چنین ارزیابی گسترده و دقیقی را اجرا کند این بود که کشورهای ضعیفتر بتوانند خود را با پیشگامان آموزش مقایسه کنند ، نقاط ضعف و قوت خود را بشناسند و دریابند با بهبود آموزش میتوانند در بلندمدت به دستاوردهای بسیاری نائل آیند
📍سنگاپور صدرنشین رتبهبندی جهانی از 1960 تاکنون نرخ سوادآموزی خود را به نحو چشمگیری ارتقا بخشیده و این نشان میدهد هر کشوری با سرمایهگذاری در آموزش میتواند تا چه اندازه رشـد کند ، پژوهشگران دلیل موفقیت سنگاپور را اینگونه تبیین کردهاند : اگر شما به یک کلاس درس در کشور سنگاپور وارد شوید آموزگارانی را میبینید که انتظار دارند همه دانشآموزان آنها موفق شوند ، نظام آموزشی سختگیر ، متمرکز و منسجم است این کشور همچنین در جذب معلمان باهوش و مستعد بسیار موفق است بنابراین همه زیر نظر آموزگارانی فوقالعاده آموزش میبینند
در کشور سنگاپور استفاده از رنگ قرمز توسط دبیران ممنوع شده است به این خاطر که می گویند این رنگ در کودک نوعی ترس ایجاد کرده وبه لحاظ روانشناسی در روحیه او تاثیر منفی میگذارد و به جای آن از رنگ های سبز و صورتی استفاده میکنند ، بر اساس قوانین مصوبه در این کشور معلمان اجازۀ بیان کلماتی همانند ثروت ، تولد ، طلاق ، بیماری ، مرگ و کلماتی مشابه را ندارند زیرا این واژهها هر کدام میتوانند برای تعدادی از شاگردان یادآور خاطرات تلخی باشند
نویسندگان این رتبهبندی معتقدند که : بررسی #کیفیت_آموزش دقیق ترین راه برای پیشبینی میزان #رشد و #ثروتی است که کشورها در #نیمقرن آینده تولید خواهند کرد.
علی معصومی
————————-
*سنگاپور از آزادترین اقتصادهای سرمایه داری جهان است.
@cafe_andishe95
در سال 2016 که دقیقترین رتبهبندی مدارس جهان از سوی OECD منتشر شد دانشآموزان ایرانی در میان ٧۵ کشور جهان از نظر آموزههای علوم و ریاضیات در رتبه ۵١ جهان قرار گرفتند ...
رتبههای نخست این رتبه بندی در انحصار پنج کشور آسیایی #سنگاپور *، #هنگکنگ ، #ژاپن ، #کره_جنوبی و #تایوان بود و کشور #فنلاند کهسالها نام خود را در صدر بهترین نظامهای آموزشی جهان به ثبت رسانده بود اینبار در رتبه ششم قرار گرفت مقام بیستم به انگلستان رسید وهشت پله بعد نام ایالات متحده آمریکا دیده میشد ، کشورهای آفریقای جنوبی و غنا نیز دو رتبۀ آخر این فهرست را به نام خود کردند
ایدهای که OECD را بر آن داشت تا این چنین ارزیابی گسترده و دقیقی را اجرا کند این بود که کشورهای ضعیفتر بتوانند خود را با پیشگامان آموزش مقایسه کنند ، نقاط ضعف و قوت خود را بشناسند و دریابند با بهبود آموزش میتوانند در بلندمدت به دستاوردهای بسیاری نائل آیند
📍سنگاپور صدرنشین رتبهبندی جهانی از 1960 تاکنون نرخ سوادآموزی خود را به نحو چشمگیری ارتقا بخشیده و این نشان میدهد هر کشوری با سرمایهگذاری در آموزش میتواند تا چه اندازه رشـد کند ، پژوهشگران دلیل موفقیت سنگاپور را اینگونه تبیین کردهاند : اگر شما به یک کلاس درس در کشور سنگاپور وارد شوید آموزگارانی را میبینید که انتظار دارند همه دانشآموزان آنها موفق شوند ، نظام آموزشی سختگیر ، متمرکز و منسجم است این کشور همچنین در جذب معلمان باهوش و مستعد بسیار موفق است بنابراین همه زیر نظر آموزگارانی فوقالعاده آموزش میبینند
در کشور سنگاپور استفاده از رنگ قرمز توسط دبیران ممنوع شده است به این خاطر که می گویند این رنگ در کودک نوعی ترس ایجاد کرده وبه لحاظ روانشناسی در روحیه او تاثیر منفی میگذارد و به جای آن از رنگ های سبز و صورتی استفاده میکنند ، بر اساس قوانین مصوبه در این کشور معلمان اجازۀ بیان کلماتی همانند ثروت ، تولد ، طلاق ، بیماری ، مرگ و کلماتی مشابه را ندارند زیرا این واژهها هر کدام میتوانند برای تعدادی از شاگردان یادآور خاطرات تلخی باشند
نویسندگان این رتبهبندی معتقدند که : بررسی #کیفیت_آموزش دقیق ترین راه برای پیشبینی میزان #رشد و #ثروتی است که کشورها در #نیمقرن آینده تولید خواهند کرد.
علی معصومی
————————-
*سنگاپور از آزادترین اقتصادهای سرمایه داری جهان است.
@cafe_andishe95
📋این قدیمی ترین کاریکاتور ایران است که 118 سال پیش در روزنامه ادب چاپ شده و دلیل پیشرفت اروپایی ها را نسبت به ما ایرانی ها نشان داده!
گویا همچنان در بر همین پاشنه می چرخد.
@cafe_andishe95
گویا همچنان در بر همین پاشنه می چرخد.
@cafe_andishe95
🔗دو پادشاه یکی از ایران (ناصرالدین شاه) و دیگری از ژاپن (میجی) در یک زمان به اروپا رفتند!بعد از این سفر هر دو تصمیماتی برای کشورشان گرفتند!
@cafe_andishe95
@cafe_andishe95
📗مشروطه ایرانی و ژاپنی، داستان یک تفاوت📕
مینیشی شیمبون یکی از قدیمیترین روزنامههای ژاپن است. نخستین شماره این روزنامه در ۲۱ فوریه سال ۱۸۷۲ - چهار سال پس از بر تخت نشستن امپراتور میجی - منتشر شد. از دوره میجی بهعنوان دوره اصلاحات و مدرنیزاسیون در ژاپن یاد میشود.
مورخان اصلاحات امیرکبیر و میجی را با هم مقایسه میکنند که یکی به دلیل نفوذ دربار و فقدان فرهنگ مدرنگرا سرکوب و نابود شد و دیگری بزرگترین تمدن مدرن در شرق عالم را بهوجود آورد. طول دوران صدارت امیر کبیر چهار سال و صدارت میجی 45 سال بوده است. این نکته هم جالب و تاملبرانگیز است که روزنامه «وقایعاتفاقیه» بهعنوان نماد رسانهای اصلاحات در ایران، سه دهه پیش از نشریه «مینیشی شیمبون» منتشر شده است. انتشار این نشریه هنوز نیز ادامه دارد و شمارگان آن سه میلیون و نهصد و چهل و پنج هزار نسخه در روز است! از نظر موضوعی همان تفاوت این دو نشریه به خوبی نشانگر وضعیت و موضعیت آنها است. همزمان با صدارت میجی، قطار مدرنگرایی در ژاپن به حرکت درآمد. سرآغاز این اصلاحات سوگندنامهای پنجمادهای بود که در هفتم آوریل ۱۸۶۸ و در هنگام تاجگذاری امپراتور میجی اعلام شد. این سوگندنامه هدف از دگرگونیهای دوران امپراتور میجی را روشن کرد و بنیانی قانونی برای مدرنگرایی ژاپن بنا نهاد. روزنامه «مینیشی شیمبون» در پی این سوگندنامه شکل گرفته است که بندهای اصلی آن بدین شرح بوده:
۱- برپایی شورای مشورتی.
۲- دخالت همه طبقات در اداره امور مملکتی.
۳- الغای قانونهای تجملستیز و حذف محدودیتهای طبقاتی در استخدام.
۴- جایگزینی قانونهای منصفانه طبیعی به جای سنتهای نادرست.
۵- جست و جوی جهانی دانش به منظور تقویت بنیاد حکومت امپراتوری.
اما نشریه «وقایع اتفاقیه» بهرغم تاکید امیرکبیر بر رویکرد مردمی و عام آن، منحصر به دربار میشود، امیر کبیر گفته: «عوام نمیدانند که مصرف و حسن این وقایع اتفاقیه در چیست؛ یا خیال میکنند که دیوانیان عظام شروع به این کردهاند به جهت منافع و مداخل، لکن اینطور نیست و نباید باشد. این اخبار چیزی است. اینها به جهت تربیت خلق است و اینکه اینها از امور دیوانی و اخبار و مناسبات دول و منافع خاص و عام و مقتضیات عصر عالم باشند و اینکه تا روزی که من هستم نمیشود که این اطلاع به عامه نرسد. این روزنامه منصبی نیست که به کسانی که از دیوان اعلی اسامی ایشان تعیین شده، به اینها برسد و به دیگران نرسد.»
اما عملا از شش صفحه روزنامه، یک صفحه و نیم آن به اخبار و جزئیات کارهای ناصرالدین شاه میپرداخت چنان متملقانه، که حتی تغییرات جوی و گرم شدن هوا را نیز به «یمن وجود مبارک» ربط میداد، برای نمونه در شماره سوم «وقایع اتفاقیه» چنین آمدهاست: «از یمن طالع فیروزی مطالع و اقبال بیهمان سرکار اعلیحضرت پادشاهی هوای دارالخلافه طهران در این اوقات بهطوری خوب و خوش میگذرد که برف به آن شدت در سه چهار روزه به کلی از اطراف و حول و حوش رفت!» چنین است که ژاپن به سرعت مدرن میشود.
@cafe_andishe95
مینیشی شیمبون یکی از قدیمیترین روزنامههای ژاپن است. نخستین شماره این روزنامه در ۲۱ فوریه سال ۱۸۷۲ - چهار سال پس از بر تخت نشستن امپراتور میجی - منتشر شد. از دوره میجی بهعنوان دوره اصلاحات و مدرنیزاسیون در ژاپن یاد میشود.
مورخان اصلاحات امیرکبیر و میجی را با هم مقایسه میکنند که یکی به دلیل نفوذ دربار و فقدان فرهنگ مدرنگرا سرکوب و نابود شد و دیگری بزرگترین تمدن مدرن در شرق عالم را بهوجود آورد. طول دوران صدارت امیر کبیر چهار سال و صدارت میجی 45 سال بوده است. این نکته هم جالب و تاملبرانگیز است که روزنامه «وقایعاتفاقیه» بهعنوان نماد رسانهای اصلاحات در ایران، سه دهه پیش از نشریه «مینیشی شیمبون» منتشر شده است. انتشار این نشریه هنوز نیز ادامه دارد و شمارگان آن سه میلیون و نهصد و چهل و پنج هزار نسخه در روز است! از نظر موضوعی همان تفاوت این دو نشریه به خوبی نشانگر وضعیت و موضعیت آنها است. همزمان با صدارت میجی، قطار مدرنگرایی در ژاپن به حرکت درآمد. سرآغاز این اصلاحات سوگندنامهای پنجمادهای بود که در هفتم آوریل ۱۸۶۸ و در هنگام تاجگذاری امپراتور میجی اعلام شد. این سوگندنامه هدف از دگرگونیهای دوران امپراتور میجی را روشن کرد و بنیانی قانونی برای مدرنگرایی ژاپن بنا نهاد. روزنامه «مینیشی شیمبون» در پی این سوگندنامه شکل گرفته است که بندهای اصلی آن بدین شرح بوده:
۱- برپایی شورای مشورتی.
۲- دخالت همه طبقات در اداره امور مملکتی.
۳- الغای قانونهای تجملستیز و حذف محدودیتهای طبقاتی در استخدام.
۴- جایگزینی قانونهای منصفانه طبیعی به جای سنتهای نادرست.
۵- جست و جوی جهانی دانش به منظور تقویت بنیاد حکومت امپراتوری.
اما نشریه «وقایع اتفاقیه» بهرغم تاکید امیرکبیر بر رویکرد مردمی و عام آن، منحصر به دربار میشود، امیر کبیر گفته: «عوام نمیدانند که مصرف و حسن این وقایع اتفاقیه در چیست؛ یا خیال میکنند که دیوانیان عظام شروع به این کردهاند به جهت منافع و مداخل، لکن اینطور نیست و نباید باشد. این اخبار چیزی است. اینها به جهت تربیت خلق است و اینکه اینها از امور دیوانی و اخبار و مناسبات دول و منافع خاص و عام و مقتضیات عصر عالم باشند و اینکه تا روزی که من هستم نمیشود که این اطلاع به عامه نرسد. این روزنامه منصبی نیست که به کسانی که از دیوان اعلی اسامی ایشان تعیین شده، به اینها برسد و به دیگران نرسد.»
اما عملا از شش صفحه روزنامه، یک صفحه و نیم آن به اخبار و جزئیات کارهای ناصرالدین شاه میپرداخت چنان متملقانه، که حتی تغییرات جوی و گرم شدن هوا را نیز به «یمن وجود مبارک» ربط میداد، برای نمونه در شماره سوم «وقایع اتفاقیه» چنین آمدهاست: «از یمن طالع فیروزی مطالع و اقبال بیهمان سرکار اعلیحضرت پادشاهی هوای دارالخلافه طهران در این اوقات بهطوری خوب و خوش میگذرد که برف به آن شدت در سه چهار روزه به کلی از اطراف و حول و حوش رفت!» چنین است که ژاپن به سرعت مدرن میشود.
@cafe_andishe95
🧮
در مارس ١٨٨٢ ماتسوکاتا (وزیر دارایی و بعدها نخست وزیر ژاپن) برنامه ای برای فروش کارخانه های دولتی به خریداران خصوصی اعلام کرد و در توضیح آن گفت که این طرح به منزلهٔ خروج دولت از کارهایی است که نباید در آنها دخالت کند. وی استدلال می کرد که توجه اصلی دولت باید معطوف به «آموزش و پرورش، نیروهای مسلح و پلیس» باشد نه تجارت و صنعت، زیرا دولت هرگز قادر نخواهد بود که به لحاظ «ذکاوت، پیش بینی و جسارت در کسب و کار با کسانی که دارای انگیزهٔ بلافصل منافع شخصی هستند» رقابت کند.
🇯🇵
#ویلیام_جی_بیزلی #ژاپن #اقتصاد #بازار_آزاد
🗾
@cafe_andishe95
در مارس ١٨٨٢ ماتسوکاتا (وزیر دارایی و بعدها نخست وزیر ژاپن) برنامه ای برای فروش کارخانه های دولتی به خریداران خصوصی اعلام کرد و در توضیح آن گفت که این طرح به منزلهٔ خروج دولت از کارهایی است که نباید در آنها دخالت کند. وی استدلال می کرد که توجه اصلی دولت باید معطوف به «آموزش و پرورش، نیروهای مسلح و پلیس» باشد نه تجارت و صنعت، زیرا دولت هرگز قادر نخواهد بود که به لحاظ «ذکاوت، پیش بینی و جسارت در کسب و کار با کسانی که دارای انگیزهٔ بلافصل منافع شخصی هستند» رقابت کند.
🇯🇵
#ویلیام_جی_بیزلی #ژاپن #اقتصاد #بازار_آزاد
🗾
@cafe_andishe95
Forwarded from حزب رستاخیز مشروطه ایران
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تهیه و توزیع مواد غذایی توسط دلاوران مشروطه خواه حزب رستاخیز مشروطه ایران
#جاویدشاه
#بازگشت_به_مشروطه
#پیوند_شاه_و_ملت
شما نیز فعالیتهای خود را با ما به اشتراک بگذارید
@CRP_of_Iran
@info_CRP
#جاویدشاه
#بازگشت_به_مشروطه
#پیوند_شاه_و_ملت
شما نیز فعالیتهای خود را با ما به اشتراک بگذارید
@CRP_of_Iran
@info_CRP
▪️ضدیت لائیسیته و سکولاریسم با دینداری،دروغی که بنیادگرایان دینی و روشنفکران دینی چون عبدالکریم سروش آن را رواج میدهند!
✝️و🏛
📍مارکس به عنوان یک ماتریالیست مخالف دین درسهای مهمی برای مذهبیون در موضوع سکولاریسم دارد.
مارکس همیشه تاکید دارد که لغو دینِ سیاسی به معنای لغو دین در جامعۀ مدنی نیست و از آمریکا مثال می زند که نه دولتش دینی است و نه دینش دولتی اما همچنان کشوری با اکثریت دیندار باقی مانده است.این اصل ساده چیزیست که بسیاری مذهبیون هرگز به فهم آن نائل نشده اند و تا همین مقدار مارکس در قرن 19 آموزه های مهمی برای انسان ایرانی دینباره دارد.
در ادامه شاهد ناخرسندی مارکس از این هستیم که بدین وسیله دین در جامعه مدنی استمرار می یابد و بیگانگی با خود هم در شکلی دیگر ادامه می یابد که این بخش تفکرات او آموزۀ خوبی برای آزادی مذهبی و توسعه سیاسی در پی ندارد.چون منجر به تعدی به حقوق خصوصی دینی می شود و رهایی کامل را در رهایی افراد از دین میداند.دستاورد جامعه مدنی را مثبت اما نیمه کاره می پندارد.
او میگوید در آمریکا تسلط یک مذهب بی معنی است نه دین رسمی اکثریت وجود دارد و دولت هم نسبت به تمام ادیان بیگانه است.اما طبق ادعای الکسی تکوویل و دیگران جامعۀ آمریکا عمیقا دینی است.
«رهایی سیاسی یهود،مسیحی،انسان مذهبی در یک کلام،رهای دولت است از یهودیت،مسیحیت و از دین به طور کلی.
دولت به شکل و ترتیبی خاص ماهیتش به عنوان دولت با رهایی اش از دینِ دولتی،خود را از دین رها میکند.یعنی با رسمیت نشناختن هیچ دینی و به جای آن ،با به رسمیت شناختن خود به به عنوان دولت،خود را تصدیق میکند.رهایی سیاسیی از دین ،رهایی به صورت مطلق و تام از دین نیست زیرا رهایی سیاسی شیوۀ مطلق و تام رهایی بشری نیست...
...پس دولت می تواند دولت آزادی باشد بدون آن که انسان خود،انسانی آزاد به شمار آید.»
▪️جملات آخر جزو بدآموزی های مارکس است زیرا رهایی مطلق را در نبود دین می بیند و این با حقوق بشر و انتخاب آزاد ایمانی چنانکه گفتیم تعارض دارد.ایده خطرناک هم هست زیرا انسان آزاد را الزاما انسان غیر دیندار می شمرد و کمکی به تساهل مذهبی نمی کند و حق فردی را محترم نمی شمارد.
@cafe_andishe95
✝️و🏛
📍مارکس به عنوان یک ماتریالیست مخالف دین درسهای مهمی برای مذهبیون در موضوع سکولاریسم دارد.
مارکس همیشه تاکید دارد که لغو دینِ سیاسی به معنای لغو دین در جامعۀ مدنی نیست و از آمریکا مثال می زند که نه دولتش دینی است و نه دینش دولتی اما همچنان کشوری با اکثریت دیندار باقی مانده است.این اصل ساده چیزیست که بسیاری مذهبیون هرگز به فهم آن نائل نشده اند و تا همین مقدار مارکس در قرن 19 آموزه های مهمی برای انسان ایرانی دینباره دارد.
در ادامه شاهد ناخرسندی مارکس از این هستیم که بدین وسیله دین در جامعه مدنی استمرار می یابد و بیگانگی با خود هم در شکلی دیگر ادامه می یابد که این بخش تفکرات او آموزۀ خوبی برای آزادی مذهبی و توسعه سیاسی در پی ندارد.چون منجر به تعدی به حقوق خصوصی دینی می شود و رهایی کامل را در رهایی افراد از دین میداند.دستاورد جامعه مدنی را مثبت اما نیمه کاره می پندارد.
او میگوید در آمریکا تسلط یک مذهب بی معنی است نه دین رسمی اکثریت وجود دارد و دولت هم نسبت به تمام ادیان بیگانه است.اما طبق ادعای الکسی تکوویل و دیگران جامعۀ آمریکا عمیقا دینی است.
«رهایی سیاسی یهود،مسیحی،انسان مذهبی در یک کلام،رهای دولت است از یهودیت،مسیحیت و از دین به طور کلی.
دولت به شکل و ترتیبی خاص ماهیتش به عنوان دولت با رهایی اش از دینِ دولتی،خود را از دین رها میکند.یعنی با رسمیت نشناختن هیچ دینی و به جای آن ،با به رسمیت شناختن خود به به عنوان دولت،خود را تصدیق میکند.رهایی سیاسیی از دین ،رهایی به صورت مطلق و تام از دین نیست زیرا رهایی سیاسی شیوۀ مطلق و تام رهایی بشری نیست...
...پس دولت می تواند دولت آزادی باشد بدون آن که انسان خود،انسانی آزاد به شمار آید.»
▪️جملات آخر جزو بدآموزی های مارکس است زیرا رهایی مطلق را در نبود دین می بیند و این با حقوق بشر و انتخاب آزاد ایمانی چنانکه گفتیم تعارض دارد.ایده خطرناک هم هست زیرا انسان آزاد را الزاما انسان غیر دیندار می شمرد و کمکی به تساهل مذهبی نمی کند و حق فردی را محترم نمی شمارد.
@cafe_andishe95
⏹وضع نامطلوب کنونی دستپخت روشنفکران است نه آیین و آیینمداران⏹
📍نه در مقام محاکمه و یقهگیری و مقصر تراشی که روا یا ناروا، مشکلی را حل نمیکند ولی مهم است که بفهمیم چه ایدههایی، چه بنیانهایی، چه مواضعی، چه موازینی ما را به اینجا رسانده که لااقل در ادامه از آنها حذر کنیم. این مهم است.
من فراوان در فضای مجازی و فضای حقیقی و حضوری و در جمع گستردهای از دوستان و آشنایان و حتی کسانی که نمیشناسم این را میشنوم که عمده یا تمام مسئولیت این وضعیت را به دوش آیین و پرچمداران آیین میاندازند اما این اشتباه است. البته من در مقام دفاع از آن جریان نیستم، آنها به قدر کافی میتوانند از خود دفاع کنند
🔽اما آنچه که در دهههای ۲۰، ۳۰، ۴۰ و ۵۰ فکر جامعه و فرهنگ جامعه را به طور اغلبی شکل داد و به گفتار مسلط تبدیل شد، این نبود و اگر گرایشهای حداقلی از آیین و آیین مداران و شریعتمداران هم به این تفسیر پیوستند خیلی بیشتر از آن تفکراتی که اشاره خواهم کرد، الهام گرفته بودند و فقط یک اسانس و چاشنی کوچک از ایده های آئین به آن افزوده بودند. اینکه بعدها چه شد بحث دیگری است اما مهم این است که چی ما را به اینجا رساند و هدایت کرد و ما در این موقعیت قرار گرفتیم که خیلیها از وجوهی از آن ناراضی هستند و آن را دلخواه نمیدانند. کدام تفکرات در مقام نوشتن، خطابه، هنر، ترجمه و... چنین بساطی را بسیط کرد و بسط داد و ما الان میراثبرانش هستیم و کار زیادی هم برای تغییرش نمیتوانیم بکنیم.
🔻دو جریان: یک جریان چپ رادیکال و یک جریان که چپ هم نبود و نمیدانم باید چه اسمی برایش بگذارم اما مصادیقش را اشاره میکنم. اینها چیزهایی به ما آموختند که مبنای تفکر، اندیشه، زندگی و بهاصطلاح مبارزه و برخورد، دریافت و همه چیز ما شد. برای اینکه ماحرا را مقداری از حالت انتزاعی بیرون بیاورم و انضمامی اش کنم، چند کتاب را نام میبرم:
▪️از «آری اینچنین بود برادر» شریعتی تا «ماهی سیاه کوچولو»ی بهرنگی.
▪️از «غربزدگی» آل احمد تا «مجموعه شعر هوای تازه» شاملو.
▪️از «راه انبیا راه بشر» مجاهدین یا پیکاریها تا «آموزش انقلابی» احسان طبری و حزب توده
▪️و حتی در یک لایه خیلی با فاصله و خیلی پایینتر از آسیب از «آنچه خود داشت» احسان نراقی تا «آسیا در برابر غرب» داریوش شایگان
▪️و در ساحت ترجمه، ترجمههای سارتر، مارکوزه، بنیامین و نظایر اینها
⁉️مجموع اینها قرار بود چه کنند با ذهنیت انسان ایرانی در آن دهههای ۲۰ تا ۵۰ که اشاره کردم؟ کاری کردند که نتیجهاش همین میشد. البته تحولات بزرگ، زمینههای مادی، اقتصادی و بینالمللی و... هم دارند و همهاش در اندیشه متمرکز و منحصر نمیشود ولی آن مقدار که به اندیشه برمیگشت بخصوص وقتی که فضا باز شد اندیشه نقش مهمی ایفا کرد، اندیشه ایرانی را اینها ساختند. این جریان مسلطی بود که قدرتمند شد و هرچه بوق و بلندگو بود در اختیارش قرار گرفت و طوری فضاسازی شد که کمتر کسی غیر از این فکر میکرد و اگر کسی غیر از این فکر میکرد بهشدت منکوب میشد یا خودش احساس میکرد که دارد خطا فکر میکند.
🔚به نظرم امثال این کتاب، «لیبرالیسم محافظه کار» به ما کمک میکنند که بفهمیم چقدر آن سخنان یکطرفه و چقدر ساده بینانه و چقدر اشتباه بوده و چقدر این خطاها، خسارت برای ما آفریده اند. پس دنبال آن هستیم که از آن گذشته عبرت بگیریم و به آینده فکر کنیم و کاری که میشود الان انجام داد مطالعه و ملاحظه راه درست در برابر راه خطایی است که تا اینجا طی کردیم.
✍🏼دکتر مرتضی مردیها
@cafe_andishe95
📍نه در مقام محاکمه و یقهگیری و مقصر تراشی که روا یا ناروا، مشکلی را حل نمیکند ولی مهم است که بفهمیم چه ایدههایی، چه بنیانهایی، چه مواضعی، چه موازینی ما را به اینجا رسانده که لااقل در ادامه از آنها حذر کنیم. این مهم است.
من فراوان در فضای مجازی و فضای حقیقی و حضوری و در جمع گستردهای از دوستان و آشنایان و حتی کسانی که نمیشناسم این را میشنوم که عمده یا تمام مسئولیت این وضعیت را به دوش آیین و پرچمداران آیین میاندازند اما این اشتباه است. البته من در مقام دفاع از آن جریان نیستم، آنها به قدر کافی میتوانند از خود دفاع کنند
🔽اما آنچه که در دهههای ۲۰، ۳۰، ۴۰ و ۵۰ فکر جامعه و فرهنگ جامعه را به طور اغلبی شکل داد و به گفتار مسلط تبدیل شد، این نبود و اگر گرایشهای حداقلی از آیین و آیین مداران و شریعتمداران هم به این تفسیر پیوستند خیلی بیشتر از آن تفکراتی که اشاره خواهم کرد، الهام گرفته بودند و فقط یک اسانس و چاشنی کوچک از ایده های آئین به آن افزوده بودند. اینکه بعدها چه شد بحث دیگری است اما مهم این است که چی ما را به اینجا رساند و هدایت کرد و ما در این موقعیت قرار گرفتیم که خیلیها از وجوهی از آن ناراضی هستند و آن را دلخواه نمیدانند. کدام تفکرات در مقام نوشتن، خطابه، هنر، ترجمه و... چنین بساطی را بسیط کرد و بسط داد و ما الان میراثبرانش هستیم و کار زیادی هم برای تغییرش نمیتوانیم بکنیم.
🔻دو جریان: یک جریان چپ رادیکال و یک جریان که چپ هم نبود و نمیدانم باید چه اسمی برایش بگذارم اما مصادیقش را اشاره میکنم. اینها چیزهایی به ما آموختند که مبنای تفکر، اندیشه، زندگی و بهاصطلاح مبارزه و برخورد، دریافت و همه چیز ما شد. برای اینکه ماحرا را مقداری از حالت انتزاعی بیرون بیاورم و انضمامی اش کنم، چند کتاب را نام میبرم:
▪️از «آری اینچنین بود برادر» شریعتی تا «ماهی سیاه کوچولو»ی بهرنگی.
▪️از «غربزدگی» آل احمد تا «مجموعه شعر هوای تازه» شاملو.
▪️از «راه انبیا راه بشر» مجاهدین یا پیکاریها تا «آموزش انقلابی» احسان طبری و حزب توده
▪️و حتی در یک لایه خیلی با فاصله و خیلی پایینتر از آسیب از «آنچه خود داشت» احسان نراقی تا «آسیا در برابر غرب» داریوش شایگان
▪️و در ساحت ترجمه، ترجمههای سارتر، مارکوزه، بنیامین و نظایر اینها
⁉️مجموع اینها قرار بود چه کنند با ذهنیت انسان ایرانی در آن دهههای ۲۰ تا ۵۰ که اشاره کردم؟ کاری کردند که نتیجهاش همین میشد. البته تحولات بزرگ، زمینههای مادی، اقتصادی و بینالمللی و... هم دارند و همهاش در اندیشه متمرکز و منحصر نمیشود ولی آن مقدار که به اندیشه برمیگشت بخصوص وقتی که فضا باز شد اندیشه نقش مهمی ایفا کرد، اندیشه ایرانی را اینها ساختند. این جریان مسلطی بود که قدرتمند شد و هرچه بوق و بلندگو بود در اختیارش قرار گرفت و طوری فضاسازی شد که کمتر کسی غیر از این فکر میکرد و اگر کسی غیر از این فکر میکرد بهشدت منکوب میشد یا خودش احساس میکرد که دارد خطا فکر میکند.
🔚به نظرم امثال این کتاب، «لیبرالیسم محافظه کار» به ما کمک میکنند که بفهمیم چقدر آن سخنان یکطرفه و چقدر ساده بینانه و چقدر اشتباه بوده و چقدر این خطاها، خسارت برای ما آفریده اند. پس دنبال آن هستیم که از آن گذشته عبرت بگیریم و به آینده فکر کنیم و کاری که میشود الان انجام داد مطالعه و ملاحظه راه درست در برابر راه خطایی است که تا اینجا طی کردیم.
✍🏼دکتر مرتضی مردیها
@cafe_andishe95
🌏"ملتشدن" مستلزم آن است که همهی آحاد مردم با تمام وجودشان احساس و باور کنند عضوی از ملت و کشور و با همهی مسئولان و شهروندان سرزمینشان برابرند.
و باورآوریِ آحاد مردم به این برابری، مستلزم آن است که احساس کنند بر سرنوشت خویش حاکماند. و ازجملهی نشانههای حاکمیت بر سرنوشت خویش، وجود "آزادی و مشارکت اجتماعی و حق آزادی انتخاب" است.
و در راستای تحقق این امر، بایستی جملگی مسئولان و شهروندان دریابند که:
انسان را نمیتوان به "شیئ" تبدیل کرد و همچون یک شیئ مورد مدیریت سیاسی قرار داد.
انسان واجد "ویژگیهای انسانی" است که "آزادی و نظرداشتن و رایداشتن" ازجملهی آنهاست.
و "مشارکت اجتماعی" مشارکت صندلیها در یک سالن و مشارکت درختها در یک جنگل نیست؛ بلکه مشارکت 《انسانها》 در درون یک 《سیستم》 است.
و برای آنکه یک انسان به همدلی و همراهی و مشارکت در یک سیستم برانگیخته شود؛ بایستی به آن سیستم احساس "تعلق" کند.
و چون آدمی آمیختهای از دو بُعد "مادی و معنوی" است؛ این احساس تعلق بایستی از پاسخگوییِ درخور به نیازهای این دو بُعد آدمی، برآمده باشد.
بیژن عبدالکریمی
@cafe_andishe95
و باورآوریِ آحاد مردم به این برابری، مستلزم آن است که احساس کنند بر سرنوشت خویش حاکماند. و ازجملهی نشانههای حاکمیت بر سرنوشت خویش، وجود "آزادی و مشارکت اجتماعی و حق آزادی انتخاب" است.
و در راستای تحقق این امر، بایستی جملگی مسئولان و شهروندان دریابند که:
انسان را نمیتوان به "شیئ" تبدیل کرد و همچون یک شیئ مورد مدیریت سیاسی قرار داد.
انسان واجد "ویژگیهای انسانی" است که "آزادی و نظرداشتن و رایداشتن" ازجملهی آنهاست.
و "مشارکت اجتماعی" مشارکت صندلیها در یک سالن و مشارکت درختها در یک جنگل نیست؛ بلکه مشارکت 《انسانها》 در درون یک 《سیستم》 است.
و برای آنکه یک انسان به همدلی و همراهی و مشارکت در یک سیستم برانگیخته شود؛ بایستی به آن سیستم احساس "تعلق" کند.
و چون آدمی آمیختهای از دو بُعد "مادی و معنوی" است؛ این احساس تعلق بایستی از پاسخگوییِ درخور به نیازهای این دو بُعد آدمی، برآمده باشد.
بیژن عبدالکریمی
@cafe_andishe95
🗝کانت و نقد
🔎زمانهی ما زمانهی راستینِ «نقد» است که همه چیز باید تسلیم آن شود. دین از طریقِ «تقدسِ» خود، و «قانون» به واسطهی «ابهتِ» خود، معمولا میخواهند خود را از نقد، معاف کنند.
اما با این کار شکِ موجهی علیهِ خود به وجود میآورند و نمیتوانند احترامِ دوستانهای را بطلبند که عقل فقط برای چیزی قائل است که قادر باشد در مقابلِ بررسیِ آزاد و آشکارِ عقل تاب بیاورد.
اندیشه ی ناب، هیچ اتوریته ای را نمی پذیرد.
📚نقد عقل محض- ایمانوئل کانت فیلسوف لیبرال روشنگری
@cafe_andishe95
🔎زمانهی ما زمانهی راستینِ «نقد» است که همه چیز باید تسلیم آن شود. دین از طریقِ «تقدسِ» خود، و «قانون» به واسطهی «ابهتِ» خود، معمولا میخواهند خود را از نقد، معاف کنند.
اما با این کار شکِ موجهی علیهِ خود به وجود میآورند و نمیتوانند احترامِ دوستانهای را بطلبند که عقل فقط برای چیزی قائل است که قادر باشد در مقابلِ بررسیِ آزاد و آشکارِ عقل تاب بیاورد.
اندیشه ی ناب، هیچ اتوریته ای را نمی پذیرد.
📚نقد عقل محض- ایمانوئل کانت فیلسوف لیبرال روشنگری
@cafe_andishe95
☀️رضازاده شفق؛ سیاستمدار صادق و مشروطهخواه☀️
📍هفدهم شهریور سالروز درگذشت صادق رضازاده شفق سیاستمدار و نویسنده مشروطهخواه تبریزی و استاد دانشگاه تهران است. صادق رضازاده در نهم دیماه ۱۲۷۱ خورشیدی در محله سرخاب تبریز زاده شد. پدرش رضا و جدش حاجی صادق بود و به مناسبت این همنامی با جدش، گاهی میرزا حاجیآقا نامیده میشد.
🔸صادق رضازاده شفق
تحصیلات ابتدایی را در مدرسه پرورش تبریز به پایان رساند. ادامه تحصیلاتش در مدرسه آمریکایی «مموریال» در تبریز مصادف بود با امضای فرمان مشروطیت. در این مدرسه هم درس میخواند و هم مترجمی معلم آمریکایی مدرسه «هارولد باسکرویل» را بر عهده داشت. پس از به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی، در تبریز و در کنار باسکرویل و سایر مشروطهخواهان برای دفاع از مشروطیت اسلحه به دست گرفت و فوج نجات تبریز را برای مقابله با قوای محمدعلی سلطان سازمان داد. نوشتهاند که در هنگام جان دادنِ باسکرویل، بر بالین وی بود و باسکرویل آخرین کلامش را با لهجه انگلیسی خطاب به او گفته بود: «حجایْآقا من تیر خوردم». پس از خلع محمدعلی سلطان از سلطنت، به همراه گروهی از مشروطهخواهان، «جمعیت وطنخواهان» را در ۱۲۸۹ خورشیدی در تبریز و در جهت طرفداری از اصول مشروطیت بنیان نهاد و روزنامهای به نام «شفق» منتشر ساخت و به همین مناسبت «شفق» به نام خانوادگیاش اضافه گشت.
در جریان اشغال تبریز توسط روسها در سال ۱۲۹۰ خورشیدی و اعدام مشروطهخواهان تبریز در عاشورای خونین همان سال، صادق رضازاده که با انتشار تندترین مقالات علیه اشغالگران روس در روزنامه شفق، جان خود را از سمت اشغالگران در خطر میدید، ناچار چهارده ماه به زندگی پنهانی در منزل خویشان و دوستانش روی آورد. خود او درباره این دوران مینویسد:
«در تبریز با همدستی و همداستانی شمارهای از همدرسان و همشاگردان تا میتوانستیم با بنان و بیان و دل و جان با روسیان تزاری که میهن ما را استیلا کرده بودند و میخواستند نهضت مشروطیت ایران را خفه کنند و در اثر معاهده منحوس ۱۹۰۷ نصف شمالی ایران را برای همیشه تصرف نمایند، مبارزه میکردیم. از آنها سرنیزه بود و از ما سینه! بسی نگذشت با سربازان فزونتر و با توپ و تفنگ بیشتری آذربایجان را عملاً اشغال کردند و بیدرنگ به شکار ملیون پرداختند.»
پس از چهارده ماه زندگی پنهانی، مخفیانه تبریز را ترک کرد و خود را به استانبول رساند و در ضمنِ تحصیل در «رابرت کالج» استانبول، به تدریس در مدرسه ایرانیان استانبول مشغول شد. چنانکه گفتهاند شفق در کنار سایر آموزگارانِ مشروطهخواه ایرانی به دانشآموزان ایرانی و ایرانیتبار این مدرسه در استانبول، مشق وطنپرستی میداد. سرهنگ جانپولاد از افسران ارتش شاهنشاهی ایران در دوران رضاشاه کبیر و محمدرضاشاه که در آزادی آذربایجان در آذرماه ۱۳۲۱ نقش داشت، خود از تحصیلکردگان این مدرسه بود. او درباره فضای مدرسه ایرانیان استانبول مینویسد: «آموزگاران ما نصف بیشتر ایرانی بودند. مخصوصاً آقایان رضازاده شفق و عبدالحسین بروجردی و میرابوالفتح علوی از مجاهدین و مشروطهخواهان ایران بودند که به ترکیه مهاجرت اختیار کرده بودند و کاملاً ایرانپرستی و میهندوستی را به شاگردان این مدرسه تزریق کرده بودند. شعار شاگردان همیشه خدا- شاه-میهن- پرچم ایران بود که در تحت لوای پرچم ایران تحصیل میکردند.»
@cafe_andishe95
📍هفدهم شهریور سالروز درگذشت صادق رضازاده شفق سیاستمدار و نویسنده مشروطهخواه تبریزی و استاد دانشگاه تهران است. صادق رضازاده در نهم دیماه ۱۲۷۱ خورشیدی در محله سرخاب تبریز زاده شد. پدرش رضا و جدش حاجی صادق بود و به مناسبت این همنامی با جدش، گاهی میرزا حاجیآقا نامیده میشد.
🔸صادق رضازاده شفق
تحصیلات ابتدایی را در مدرسه پرورش تبریز به پایان رساند. ادامه تحصیلاتش در مدرسه آمریکایی «مموریال» در تبریز مصادف بود با امضای فرمان مشروطیت. در این مدرسه هم درس میخواند و هم مترجمی معلم آمریکایی مدرسه «هارولد باسکرویل» را بر عهده داشت. پس از به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی، در تبریز و در کنار باسکرویل و سایر مشروطهخواهان برای دفاع از مشروطیت اسلحه به دست گرفت و فوج نجات تبریز را برای مقابله با قوای محمدعلی سلطان سازمان داد. نوشتهاند که در هنگام جان دادنِ باسکرویل، بر بالین وی بود و باسکرویل آخرین کلامش را با لهجه انگلیسی خطاب به او گفته بود: «حجایْآقا من تیر خوردم». پس از خلع محمدعلی سلطان از سلطنت، به همراه گروهی از مشروطهخواهان، «جمعیت وطنخواهان» را در ۱۲۸۹ خورشیدی در تبریز و در جهت طرفداری از اصول مشروطیت بنیان نهاد و روزنامهای به نام «شفق» منتشر ساخت و به همین مناسبت «شفق» به نام خانوادگیاش اضافه گشت.
در جریان اشغال تبریز توسط روسها در سال ۱۲۹۰ خورشیدی و اعدام مشروطهخواهان تبریز در عاشورای خونین همان سال، صادق رضازاده که با انتشار تندترین مقالات علیه اشغالگران روس در روزنامه شفق، جان خود را از سمت اشغالگران در خطر میدید، ناچار چهارده ماه به زندگی پنهانی در منزل خویشان و دوستانش روی آورد. خود او درباره این دوران مینویسد:
«در تبریز با همدستی و همداستانی شمارهای از همدرسان و همشاگردان تا میتوانستیم با بنان و بیان و دل و جان با روسیان تزاری که میهن ما را استیلا کرده بودند و میخواستند نهضت مشروطیت ایران را خفه کنند و در اثر معاهده منحوس ۱۹۰۷ نصف شمالی ایران را برای همیشه تصرف نمایند، مبارزه میکردیم. از آنها سرنیزه بود و از ما سینه! بسی نگذشت با سربازان فزونتر و با توپ و تفنگ بیشتری آذربایجان را عملاً اشغال کردند و بیدرنگ به شکار ملیون پرداختند.»
پس از چهارده ماه زندگی پنهانی، مخفیانه تبریز را ترک کرد و خود را به استانبول رساند و در ضمنِ تحصیل در «رابرت کالج» استانبول، به تدریس در مدرسه ایرانیان استانبول مشغول شد. چنانکه گفتهاند شفق در کنار سایر آموزگارانِ مشروطهخواه ایرانی به دانشآموزان ایرانی و ایرانیتبار این مدرسه در استانبول، مشق وطنپرستی میداد. سرهنگ جانپولاد از افسران ارتش شاهنشاهی ایران در دوران رضاشاه کبیر و محمدرضاشاه که در آزادی آذربایجان در آذرماه ۱۳۲۱ نقش داشت، خود از تحصیلکردگان این مدرسه بود. او درباره فضای مدرسه ایرانیان استانبول مینویسد: «آموزگاران ما نصف بیشتر ایرانی بودند. مخصوصاً آقایان رضازاده شفق و عبدالحسین بروجردی و میرابوالفتح علوی از مجاهدین و مشروطهخواهان ایران بودند که به ترکیه مهاجرت اختیار کرده بودند و کاملاً ایرانپرستی و میهندوستی را به شاگردان این مدرسه تزریق کرده بودند. شعار شاگردان همیشه خدا- شاه-میهن- پرچم ایران بود که در تحت لوای پرچم ایران تحصیل میکردند.»
@cafe_andishe95