لیبراسیون/لیبرالیسم
18.5K subscribers
3.34K photos
1.22K videos
119 files
749 links
🕊 گسترش گفتمان لیبرالیسم-محوریت آزادی فردی و اجتماعی-فردگرایی و شهروندی-اندیشۀ انتقادی و خردگرایی-حاکمیت قانون سکولار-دموکراسی-مدرنیتۀ سیاسی-جامعه مدنی-مالکیت خصوصی 🌌
#پادشاهی_مشروطه
#ملی_گرایی
#لیبرالیسم_محافظه‌کار
#ناسیونالیسم_لیبرال
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تهیه و توزیع مواد غذایی توسط دلاوران مشروطه خواه حزب رستاخیز مشروطه ایران

‏⁧ #جاویدشاه ⁩
‏⁧ #بازگشت_به_مشروطه ⁩
‏⁧ #پیوند_شاه_و_ملت ⁩
‏
‏شما نیز فعالیتهای خود را با ما به اشتراک بگذارید
‏⁦ @CRP_of_Iran ⁩
‏⁦ @info_CRP
▪️ضدیت لائیسیته و سکولاریسم با دینداری،دروغی که بنیادگرایان دینی و روشنفکران دینی چون عبدالکریم سروش آن را رواج میدهند!
✝️و🏛

📍مارکس به عنوان یک ماتریالیست مخالف دین درسهای مهمی برای مذهبیون در موضوع سکولاریسم دارد.

مارکس همیشه تاکید دارد که لغو دینِ سیاسی به معنای لغو دین در جامعۀ مدنی نیست و از آمریکا مثال می زند که نه دولتش دینی است و نه دینش دولتی اما همچنان کشوری با اکثریت دیندار باقی مانده است.این اصل ساده چیزیست که بسیاری مذهبیون هرگز به فهم آن نائل نشده اند و تا همین مقدار مارکس در قرن 19 آموزه های مهمی برای انسان ایرانی دینباره دارد.

در ادامه شاهد ناخرسندی مارکس از این هستیم که بدین وسیله دین در جامعه مدنی استمرار می یابد و بیگانگی با خود هم در شکلی دیگر ادامه می یابد که این بخش تفکرات او آموزۀ خوبی برای آزادی مذهبی و توسعه سیاسی در پی ندارد.چون منجر به تعدی به حقوق خصوصی دینی می شود و رهایی کامل را در رهایی افراد از دین میداند.دستاورد جامعه مدنی را مثبت اما نیمه کاره می پندارد.

او میگوید در آمریکا تسلط یک مذهب بی معنی است نه دین رسمی اکثریت وجود دارد و دولت هم نسبت به تمام ادیان بیگانه است.اما طبق ادعای الکسی تکوویل و دیگران جامعۀ آمریکا عمیقا دینی است.


«رهایی سیاسی یهود،مسیحی،انسان مذهبی در یک کلام،رهای دولت است از یهودیت،مسیحیت و از دین به طور کلی.

دولت به شکل و ترتیبی خاص ماهیتش به عنوان دولت با رهایی اش از دینِ دولتی،خود را از دین رها میکند.یعنی با رسمیت نشناختن هیچ دینی و به جای آن ،با به رسمیت شناختن خود به به عنوان دولت،خود را تصدیق میکند.رهایی سیاسیی از دین ،رهایی به صورت مطلق و تام از دین نیست زیرا رهایی سیاسی شیوۀ مطلق و تام رهایی بشری نیست...

...پس دولت می تواند دولت آزادی باشد بدون آن که انسان خود،انسانی آزاد به شمار آید.»

▪️جملات آخر جزو بدآموزی های مارکس است زیرا رهایی مطلق را در نبود دین می بیند و این با حقوق بشر و انتخاب آزاد ایمانی چنانکه گفتیم تعارض دارد.ایده خطرناک هم هست زیرا انسان آزاد را الزاما انسان غیر دیندار می شمرد و کمکی به تساهل مذهبی نمی کند و حق فردی را محترم نمی شمارد.

@cafe_andishe95
⏹وضع نامطلوب کنونی دستپخت روشنفکران است نه آیین و آیینمداران⏹

📍نه در مقام محاکمه و یقه‌گیری و مقصر تراشی که روا یا ناروا، مشکلی را حل نمی‌کند ولی مهم است که بفهمیم چه ایده‌هایی، چه بنیان‌هایی، چه مواضعی، چه موازینی ما را به این‌جا رسانده که لااقل در ادامه از آن‌ها حذر کنیم. این مهم است.

من فراوان در فضای مجازی و فضای حقیقی و حضوری و در جمع گسترده‌ای از دوستان و آشنایان و حتی کسانی که نمیشناسم این را می‌شنوم که عمده یا تمام مسئولیت این وضعیت را به دوش آیین و پرچم‌داران آیین می‌اندازند اما این اشتباه است. البته من در مقام دفاع از آن جریان نیستم، آنها به قدر کافی میتوانند از خود دفاع کنند

🔽اما آنچه که در دهه‌های ۲۰، ۳۰، ۴۰ و ۵۰ فکر جامعه و فرهنگ جامعه را به طور اغلبی شکل داد و به گفتار مسلط تبدیل شد، این نبود و اگر گرایش‌های حداقلی از آیین و آیین مداران و شریعتمداران هم به این تفسیر پیوستند خیلی بیشتر از آن تفکراتی که اشاره خواهم کرد، الهام گرفته بودند و فقط یک اسانس و چاشنی کوچک از ایده های آئین به آن افزوده بودند. این‌که بعدها چه شد بحث دیگری است اما مهم این است که چی ما را به این‌جا رساند و هدایت کرد و ما در این موقعیت قرار گرفتیم که خیلی‌ها از وجوهی از آن ناراضی هستند و آن را دلخواه نمی‌دانند. کدام تفکرات در مقام نوشتن، خطابه، هنر، ترجمه و... چنین بساطی را بسیط کرد و بسط داد و ما الان میراث‌برانش هستیم و کار زیادی هم برای تغییرش نمی‌توانیم بکنیم.

🔻دو جریان: یک جریان چپ رادیکال و یک جریان که چپ هم نبود و نمی‌دانم باید چه اسمی برایش بگذارم اما مصادیقش را اشاره میکنم. این‌ها چیزهایی به ما آموختند که مبنای تفکر، اندیشه، زندگی و به‌اصطلاح مبارزه و برخورد، دریافت و همه چیز ما شد. برای این‌که ماحرا را مقداری از حالت انتزاعی بیرون بیاورم و انضمامی اش کنم، چند کتاب را نام می‌برم:

▪️از «آری این‌چنین بود برادر» شریعتی تا «ماهی سیاه کوچولو»ی بهرنگی.

▪️از «غرب‌زدگی» آل احمد تا «مجموعه شعر هوای تازه» شاملو.

▪️از «راه انبیا راه بشر» مجاهدین یا پیکاریها تا «آموزش انقلابی» احسان طبری و حزب توده

▪️و حتی در یک لایه خیلی با فاصله و خیلی پایین‌تر از آسیب از «آنچه خود داشت» احسان نراقی تا «آسیا در برابر غرب» داریوش شایگان

▪️و در ساحت ترجمه، ترجمه‌های سارتر، مارکوزه، بنیامین و نظایر این‌ها

⁉️مجموع این‌ها قرار بود چه کنند با ذهنیت انسان ایرانی در آن دهه‌های ۲۰ تا ۵۰ که اشاره کردم؟ کاری کردند که نتیجه‌اش همین می‌شد. البته تحولات بزرگ، زمینه‌های مادی، اقتصادی و بین‌المللی و... هم دارند و همه‌اش در اندیشه متمرکز و منحصر نمی‌شود ولی آن مقدار که به اندیشه برمی‌گشت بخصوص وقتی که فضا باز شد اندیشه نقش مهمی ایفا کرد، اندیشه ایرانی را این‌ها ساختند. این جریان مسلطی بود که قدرتمند شد و هرچه بوق و بلندگو بود در اختیارش قرار گرفت و طوری فضاسازی شد که کمتر کسی غیر از این فکر می‌کرد و اگر کسی غیر از این فکر می‌کرد به‌شدت منکوب میشد یا خودش احساس می‌کرد که دارد خطا فکر می‌کند.

🔚به نظرم امثال این کتاب، «لیبرالیسم محافظه کار» به ما کمک میکنند که بفهمیم چقدر آن سخنان یکطرفه و چقدر ساده بینانه و چقدر اشتباه بوده و چقدر این خطاها، خسارت برای ما آفریده اند. پس دنبال آن هستیم که از آن گذشته عبرت بگیریم و به آینده فکر کنیم و کاری که میشود الان انجام داد مطالعه و ملاحظه راه درست در برابر راه خطایی است که تا این‌جا طی کردیم.
✍🏼دکتر مرتضی مردیها
@cafe_andishe95
🌏"ملت‌شدن" مستلزم آن است که همه‌ی آحاد مردم با تمام وجودشان احساس و باور کنند عضوی از ملت و کشور و با همه‌ی مسئولان و شهروندان سرزمین‌شان برابرند.
و باورآوریِ آحاد مردم به این برابری، مستلزم آن است که احساس کنند بر سرنوشت خویش حاکم‌اند. و ازجمله‌ی نشانه‌های حاکمیت بر سرنوشت خویش، وجود "آزادی و مشارکت اجتماعی و حق آزادی انتخاب" است.
و در راستای تحقق این امر، بایستی جملگی مسئولان و شهروندان دریابند که:

انسان را نمی‌توان به "شیئ" تبدیل کرد و همچون یک شیئ مورد مدیریت سیاسی قرار داد.

انسان واجد "ویژگی‌های انسانی" است که "آزادی و نظرداشتن و رای‌داشتن" ازجمله‌ی آن‌هاست.

و "مشارکت اجتماعی" مشارکت صندلی‌ها در یک سالن و مشارکت درخت‌ها در یک جنگل نیست؛ بلکه مشارکت 《انسان‌ها》 در درون یک 《سیستم》 است.

و برای ‌آن‌که یک انسان به همدلی و همراهی و مشارکت در یک سیستم برانگیخته شود؛ بایستی به آن سیستم احساس "تعلق" کند.
و چون آدمی آمیخته‌ای از دو بُعد "مادی و معنوی" است؛ این احساس تعلق بایستی از پاسخ‌گوییِ درخور به نیازهای این دو بُعد آدمی، برآمده باشد.

بیژن عبدالکریمی
@cafe_andishe95
🗝کانت و نقد

🔎زمانه‌ی ما زمانه‌ی راستینِ «نقد» است که همه چیز باید تسلیم آن شود. دین از طریقِ «تقدسِ» خود، و «قانون» به واسطه‌ی «ابهتِ» خود، معمولا می‌خواهند خود را از نقد، معاف کنند.

اما با این کار شکِ موجهی علیهِ خود به وجود می‌آورند و نمی‌توانند احترامِ دوستانه‌ای را بطلبند که عقل فقط برای چیزی قائل است که قادر باشد در مقابلِ بررسیِ آزاد‌ و آشکارِ عقل تاب بیاورد.

اندیشه ی ناب، هیچ اتوریته ای را نمی پذیرد.

📚نقد عقل محض- ایمانوئل کانت فیلسوف لیبرال روشنگری
@cafe_andishe95
☀️رضازاده شفق؛ سیاستمدار صادق و مشروطه‌خواه☀️

📍هفدهم شهریور سالروز درگذشت صادق رضازاده شفق سیاستمدار و نویسنده مشروطه‌خواه تبریزی و استاد دانشگاه تهران است. صادق رضازاده در نهم دی‌ماه ۱۲۷۱ خورشیدی در محله سرخاب تبریز زاده شد. پدرش رضا و جدش حاجی صادق بود و به مناسبت این همنامی با جدش، گاهی میرزا حاجی‌آقا نامیده می‌شد.

🔸صادق رضازاده شفق

تحصیلات ابتدایی را در مدرسه پرورش تبریز به پایان رساند. ادامه تحصیلاتش در مدرسه آمریکایی «مموریال» در تبریز مصادف بود با امضای فرمان مشروطیت. در این مدرسه هم درس می‌خواند و هم مترجمی معلم آمریکایی مدرسه «هارولد باسکرویل» را بر عهده داشت. پس از به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی، در تبریز و در کنار باسکرویل و سایر مشروطه‌خواهان برای دفاع از مشروطیت اسلحه به دست گرفت و فوج نجات تبریز را برای مقابله با قوای محمدعلی سلطان سازمان داد. نوشته‌اند که در هنگام جان دادنِ باسکرویل، بر بالین وی بود و باسکرویل آخرین کلامش را با لهجه انگلیسی خطاب به او گفته بود: «حجایْ‌آقا من تیر خوردم». پس از خلع محمدعلی سلطان از سلطنت، به همراه گروهی از مشروطه‌خواهان، «جمعیت وطنخواهان» را در ۱۲۸۹ خورشیدی در تبریز و در جهت طرفداری از اصول مشروطیت بنیان نهاد و روزنامه‌ای به نام «شفق» منتشر ساخت و به همین مناسبت «شفق» به نام خانوادگی‌اش اضافه گشت.

در جریان اشغال تبریز توسط روس‌ها در سال ۱۲۹۰ خورشیدی و اعدام مشروطه‌خواهان تبریز در عاشورای خونین همان سال، صادق رضازاده که با انتشار تندترین مقالات علیه اشغالگران روس در روزنامه شفق، جان خود را از سمت اشغالگران در خطر می‌دید، ناچار چهارده ماه به زندگی پنهانی در منزل خویشان و دوستانش روی آورد. خود او درباره این دوران می‌نویسد:

«در تبریز با همدستی و همداستانی شماره‌ای از همدرسان و همشاگردان تا می‌توانستیم با بنان و بیان و دل و جان با روسیان تزاری که میهن ما را استیلا کرده بودند و می‌خواستند نهضت مشروطیت ایران را خفه کنند و در اثر معاهده منحوس ۱۹۰۷ نصف شمالی ایران را برای همیشه تصرف نمایند، مبارزه می‌کردیم. از آنها سرنیزه بود و از ما سینه! بسی نگذشت با سربازان فزونتر و با توپ و تفنگ بیشتری آذربایجان را عملاً اشغال کردند و بی‌درنگ به شکار ملیون پرداختند.»

پس از چهارده ماه زندگی پنهانی، مخفیانه تبریز را ترک کرد و خود را به استانبول رساند و در ضمنِ تحصیل در «رابرت کالج» استانبول، به تدریس در مدرسه ایرانیان استانبول مشغول شد. چنانکه گفته‌اند شفق در کنار سایر آموزگارانِ مشروطه‌خواه ایرانی به دانش‌آموزان ایرانی و ایرانی‌تبار این مدرسه در استانبول، مشق وطن‌پرستی می‌داد. سرهنگ جان‌پولاد از افسران ارتش شاهنشاهی ایران در دوران رضاشاه کبیر و محمدرضاشاه که در آزادی آذربایجان در آذرماه ۱۳۲۱ نقش داشت، خود از تحصیلکردگان این مدرسه بود. او درباره فضای مدرسه ایرانیان استانبول می‌نویسد: «آموزگاران ما نصف بیشتر ایرانی بودند. مخصوصاً آقایان رضازاده شفق و عبدالحسین بروجردی و میرابوالفتح علوی از مجاهدین و مشروطه‌خواهان ایران بودند که به ترکیه مهاجرت اختیار کرده بودند و کاملاً ایران‌پرستی و میهن‌دوستی را به شاگردان این مدرسه تزریق کرده بودند. شعار شاگردان همیشه خدا- شاه-میهن- پرچم ایران بود که در تحت لوای پرچم ایران تحصیل می‌کردند.»
@cafe_andishe95
لیبراسیون/لیبرالیسم
☀️رضازاده شفق؛ سیاستمدار صادق و مشروطه‌خواه☀️ 📍هفدهم شهریور سالروز درگذشت صادق رضازاده شفق سیاستمدار و نویسنده مشروطه‌خواه تبریزی و استاد دانشگاه تهران است. صادق رضازاده در نهم دی‌ماه ۱۲۷۱ خورشیدی در محله سرخاب تبریز زاده شد. پدرش رضا و جدش حاجی صادق بود…
☀️رضازاده شفق؛ سیاستمدار صادق و مشروطه‌خواه☀️بخش2

شفق در ۱۳۰۰ به ایران بازگشت و پس از اقامت چندماهه در ایران به آلمان رفت و در آنجا ضمن دیدار و همفکری با اندیشمندانی چون تقی‌زاده، پورداوود، جمال‌زاده و محمد قزوینی و نوشتن در جراید فارسی‌زبان آلمان همچون ایرانشهر، به تحصیل در رشته فلسفه پرداخت. دوران اقامت او در استانبول و برلن مصادف بود با اوج فعالیت شوونیست‌های ترک در ترکیه. در آن زمان برخی نویسندگان ترک، در جراید ترکیه نفرت‌پراکنی علیه ایرانیان و انتشار دعاوی باطل درباره آذربایجان و مردمان آن را به اوج رسانده بودند. رضازاده شفق در کنار همشهریان فاضل خود حسین کاظم‌زاده ایرانشهر، علی صادقی تبریزی، حسن تقی‌زاده، احمد کسروی، تقی ارانی و تنی چند از ادبا و محققین همچون محمود غنی‌زاده سلماسی، رشید یاسمی، حبیب‌الله نوبخت، محمود افشار و… در جراید فارسی‌زبان داخل و خارج ایران، ماه‌ها وقت خود را صرف دفاع قلمی از ایران و پاسخ دادن به دعاوی بی‌اساس روزنامه‌های ترک کرد. او در پاسخ به نغماتِ شومِ جراید ترک، رساله «تورک متفرینک نظر انتباهه» را به زبان ترکی استانبولی نوشت که در ۱۹۲۴ میلادی در برلن منتشر شد و ترجمه آن در جریده تجدد به چاپ رسید.

رضازاده شفق در جوانی

شفق در ۱۳۰۷ خورشیدی دکترای خود را در رشته فلسفه از برلن دریافت کرد و بلافاصله به ایران بازگشت و در دارالمعلمین عالی (که بعدها به دانشسرای عالی تغییر نام پیدا کرد) مشغول تدریس فلسفه شد. با تأسیس دانشگاه تهران در ۱۳۱۳، تدریس فلسفه و علوم تربیتی را در این دانشگاه آغاز کرد و در ۱۳۱۴ رسماً استاد دانشگاه تهران شد. در همین سال که فرهنگستان ایران تأسیس شد، شفق از اعضای مؤسس و پیوسته فرهنگستان بود. به نوشته دکتر عیسی صدیق، چون رضازاده شفق تنها دانشمندی بود که در فرهنگستان، علاوه بر دانستن انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، ترکی و عربی، آشنا به زبان پهلوی نیز بود، حضورش در جلسات فرهنگستان بسیار مغتنم به شمار می‌رفت. او همچنین در دوران رضاشاه کبیر به عضویت سازمان پرورش افکار در آمد و در همان دوران در کنار محمد قزوینی، علینقی وزیری، عیسی صدیق، قاسم غنی، محمود افشار، علی‌اکبر سیاسی و محمدعلی فروغی از اعضای شورای عالی تبلیغات بود.

پس از جنگ دوم جهانی، شفق در دوره چهاردهم مجلس شورای ملی به همراه نمایندگانی چون سیداحمد بهبهانی، علی دشتی، سیدمحمدصادق طباطبایی و محمد مصدق از شهر تهران وارد مجلس شد. مجلسی که محمدصادق طباطبایی ریاست آن را بر عهده داشت و رهبری اقلیت آن با مصدق بود. با اتمام جنگ دوم جهانی، با هیئتی از مجلس شورای ملی در کنفرانس سانفرانسیسکو که برای تشکیل سازمان ملل متحد در آمریکا برگزار شده بود، شرکت کرد. حضور او در مجلس چهاردهم مصادف بود با غائله آذربایجان. از آنجا که مانند هر وطن‌خواه و ایران‌دوستی مخالف حضور شوروی در ایران بود، روشنفکران چپ و نویسندگان جراید آنان در صدد بودند که شفق را از صحنه سیاسی دور کنند. اما قوام نخست‌وزیر وقت در جریان مذاکره با شوروی برای خروج نیروهای شوروی از ایران، رضازاده شفق را به دلیل احاطه به تاریخ و فرهنگ ایران و برای ایجاد توازن میان اعضای هیئت سیاسی، با خود به مسکو برد. او در دوره پانزدهم نیز از شهر تهران وارد مجلس شورای ملی شد. پس از خروج نیروهای شوروی از ایران و به دنبال آن سقوط فرقه دموکرات و آزادی آذربایجان، طرحی که رضازاده شفق با امضای تعدادی از اعضای مجلس پانزدهم و با قید دو فوریت در جهت منتفی دانستن قرارداد قوام با شوروی در باب نفت شمال و ایجاد شرکت مختلط نفت ایران و شوروی، تقدیم ریاست مجلس کرد، به تصویب مجلس رسید تا استالین در جریان غائله آذربایجان دست خالی بماند.
@cafe_andishe95

هیئت اعزامی به مسکو یک روز قبل از اعزام، به ترتیب از سمت راست نیکپور، عمیدی، پیرنظر، رضازاده شفق، عامری، قوام، سیاح، اسدی، دری، مسعودی، تفضلی
او در فروردین ۱۳۲۸ به دعوت کمیسیون حقوق بشر به آمریکا رفت و پس از اتمام کار کمیسیون، به سخنرانی درباره تاریخ و فرهنگ ایران در دانشگاه‌های آمریکا پرداخت. پس از بازگشت به ایران در بهمن ۱۳۲۸ به عنوان نماینده انتصابی از تهران وارد اولین دوره مجلس سنا شد و از طرف همین مجلس به عضویت کمیسیون خلع ید درآمد. در سال ۱۳۳۰ بار دیگر به آمریکا رفت و دوسال و نیم به تدریس در دانشگاه‌های کلمبیا و میشیگان در آمریکا و مک‌گیل در کانادا مشغول شد. در آذر ۱۳۳۲ مجدداً به ایران بازگشت و تا زمانی که در سال ۱۳۴۲ با رتبه استاد ممتازی از دانشگاه تهران بازنشسته شد به تدریس ادامه داد.
@cafe_andishe95
بخش3
🔻رضازاده شفق در دوره چهارم مجلس سنا دوباره به عنوان نماینده انتصابی تهران وارد مجلس سنا شد. در همین مجلس به جهت تلاش‌ها و موفقیت‌های محمدرضاشاه در مسیر رشد همه‌جانبه ایران و ریشه‌کن کردن بی‌سوادی، لقب «آریامهر» را برای شاه فقید پیشنهاد داد که در جلسه‌ای مشترک بین مجلس شورای ملی و مجلس سنا در ۱۳۴۴ به تصویب مجلسین رسید. شفق در مجلس‌های پنجم و ششم به عنوان نماینده انتخابی تبریز، کرسی مجلس سنا را به دست آورد. هرچند، درست چند روز پس از انتخابش در دوره ششم مجلس سنا، در ۱۷ شهریور ۱۳۵۰ چشم از جهان فرو بست تا انقلابی را که هفت سال بعد علیه نظام مشروطه به وقوع پیوست، نبیند و شاهد ویرانی میراثی که در کنار یاران مشروطه‌خواه خود عمری را با قلم و شمشیر صرف نگاهبانی از آن کرده بود، نباشد.


سیدحسن تقی‌زاده و صادق رضازاده شفق

رضازاده شفق سخنرانی توانا و نویسنده‌ای دقیق بود و چون پنج زبان می‌دانست و از منابعی به زبان‌های مختلف برای ترجمه و تألیف بهره می‌جست، بین پژوهشگران اعتبار پیدا کرد. یکی از حساسیت‌های او، امر تعلیم و تربیت بود و از آنجا که از قدرت کلام و بیان شیرین برخوردار بود، سلسله گفتارهایی را از اواخر دهه ۳۰ در رادیو ایران آغاز کرد که بعدها در قالب سه جلد کتاب با عناوین «چند بحث اجتماعی»، «پندهای بزرگان» و «درس‌هایی از تاریخ» به چاپ رسید.

شفق سرد و گرم روزگار را چشیده بود و چون هم دوران فترت و اشغال ایران را به چشم دیده بود و هم دوران شکوفایی‌اش را، فرق خیرخواهی با عوام‌فریبی را می‌دانست و از غوغاطلبان و هوچی‌گران دوری می‌کرد. بین انتقاد با عیب‌جویی و بدگویی تفاوت قائل بود و در برابر بدگویی بدخواهان، غیرتمندانه از مشروطه و دستاوردهایش دفاع می‌کرد. در یک سخنرانی رادیویی که در سال ۳۹ یا ۴۰ ایراد کرد، خطاب به بدخواهان چنین گفت: «پس در این پنجاه سال مشروطیت هیچ کاری انجام ندادیم؟ پنجاه سال پیش در این کشور جز چند متوسطه و چند دبستان و یک دارالفنون، مدرسه جدید نداشتیم. اکنون هزارها داریم. بیش از هفتاد هزار آموزگار و استاد است و نزدیک به دو میلیون جوان در مدارس تحصیل می‌کنند، این کار نیست؟ آن روز در سراسر ایران یک بیمارستان داشتیم آنهم بیمارستان آمریکایی در تهران بود و امروز چند صد بیمارستان و و مراکز دوا و درمان در این کشور موجود و مشغول به کار است…»

🏛شفق که خود در مجالس چهاردهم و پانزدهم حضور داشت، عملکرد آندسته از نمایندگان مجلس شورای ملی را که رفتارشان (به گفته خودش) تقلیدی از رفتار نمایندگان مجالس فرانسه تا پیش از روی کار آمدن دوگل بود، تقبیح می‌کرد و آنان را به پیش گرفتن روش نمایندگان مجالس انگلستان فرا می‌خواند. او در یک سخنرانی رادیویی دیگر، درباره رفتار غیرمسئولانه گروهی از نمایندگان مجلس گفت: «در مجالس ما خصوصاً در دوره‌های چهارده و پانزده که من خود ناظر بودم، دیده می‌شد که بعضی تصور می‌کردند عضو مقننه بودن یعنی با مجریه مخالفت کردن و وکیل یعنی دشمن وزیر، بخصوص که آن وزیر درخواست‌های شخصی او را برآورده نکند، مجلس یعنی میدان حمله و توهین به دولت، نطق یعنی فحش‌پرانی و عوام‌فریبی. اگر وزیری آمد و نطقی کرد و پس از حاشا و احتیاط گفت خدای ناکرده بالای چشم وکلا ابرو است فریادها و میزها کوبیده می‌شد که توهین کردند. ولی وکیل حق داشت وزیر را به باد فحش بگیرد و نام این، آزادی و مصونیت حتی به اصطلاح عوام شهامت بود. در یک کشور مشروطه هیچیک از قوای سه‌گانه، بنده و طفیل هم نیستند بلکه همکار و متمم هم هستند و هیچیک حق تجاوز به حدود و حقوق هم را ندارند وگرنه تعادل قوا از بین می‌رود و کار حفظ این تعادل و نظارت عالی با شخص اول مملکت است.»
@cafe_andishe95
☀️رضازاده شفق؛ سیاستمدار صادق و مشروطه‌خواه☀️بخش4وپایانی

🏛شفق در یک سخنرانی دیگر در همین باب چنین اظهار داشت: «یکی از فجایع مجلس، عملی بود که از آن با عبارت قلمبه فرنگی «اوبسترکسیون» تعبیر می‌شد. در مجالس معروف مقننه جهان حضور اکثریت برای مذاکرات شرط نیست و نماینده می‌تواند نطق خود را ادامه دهد. در مجلس ما اگر یک نفر از دو سوم اعضا غایب می‌شد، مجلس از اکثریت می‌افتاد. پس آقایانی که غالباً [به] آزادیخواه هم معروف بودند، برای مانع شدن جریان کار مذاکرات مجلس پا می‌شدند و از جلسه بیرون می‌رفتند و بدین واسطه مخل‌تراشی می‌کردند و بسا که با این عمل هم مجلس و هم دولت را گرفتار و تعطیل می‌ساختند و این میزان حداکثر خودپرستی و خلاف روح دموکراسی و یک تقلید میمون‌منشانه از وضع کهنه پارلمان فرانسه بود که چون اقلیتی در رأی کامیاب نگردد، به واسطه اخلال، اکثریت را دچار وقفه کند و اصول حاکمیت ملی را که روی اکثریت جریان پیدا می‌کند به زور بر هم زند، یعنی به نام آزادی استبداد راه اندازد. درواقع اقلیت به زبان زور و شرارت می‌گفت با اینکه من اقلیت هستم چون به نظر من اکثریت بد است و من درست و وطن‌پرستم پس من باید به هر طریقی ولو غیرمشروع و خلاف اصول باشد به مراد خود برسم و حکومت کنم. ماشاءالله به این دموکراسی و آزادی!»


رضازاده شفق مشروطه‌خواهی حق‌طلب، ایرانشناسی فاضل و سیاستمداری معتدل و آزادیخواه بود، اما از اینکه بر سر تمامیت ارضی و فرهنگی ایران با دشمنان بی‌پروایی به خرج دهد، ابایی نداشت. همان شفق که در نوشته‌ها و سخنرانی‌های خود نسبت به گستاخی برخی نمایندگان مجلس به یکدیگر هشدار می‌داد و آنان را به اعتدال دعوت می‌کرد، نسبت به اشغالگران و کسانی که درباره ایران و ایرانی با نیاتِ سوء قلم می‌زدند، قاطعانه می‌ایستاد. در گفته‌ها و نوشته‌های خود، نمایندگان مجلس را به میانه‌روی و عدم دخالت در وظایف یکدیگر و وزرای دولت فرا می‌خواند، اما به وقتش و برای نجات مشروطیت، آزادی ایران و اخراج اشغالگران، اسلحه هم به دست گرفته بود. او در دوران حضورش در برلن در دهه بیست میلادی در پاسخی قاطع به یک نویسنده ترک که در جراید استانبول علیه ایران و آذربایجان مهملاتی سر هم کرده بود، پس از برشمردن جنایات ترک‌ها علیه مردم آذربایجان و یادآوری فرهنگ، تبار و روح ایرانی آذربایجان، خطاب به او و یارانش نوشته بود:
«فراموش نکنید مملکتی که امروزه اسم آن را ترکیه گذاشته‌اید، مهمترین اقسامش در ششصد سال گذشته مال دیگران بود… موقعش رسیده جزای اشخاصی را که در زیر نقاب پان‌تورانیزم می‌خواهند آمال پست خود را اجرا نمایند در کنار آنان گذاشت.»

🔰از دید شفق معنی آزادی اجرای قانون، امنیت افراد در برابر تعدی دیگران و حق‌طلبی بود و معنای دموکراسی عبارت بود از حکومت ملی یا حکومتی که در آن ملت هم واضع قانون است و هم تابع قانون. به دلیل همین حق‌طلبی‌اش، عارف که دوست و یارش در ایام جوانی بود در وصفش گفت:

در شفق من به ذات حق قسم است

آنچه دیدم صفات حق دیدم

شفق زادگاهش تبریز را بسیار دوست می‌داشت و به همین خاطر یکی دیگر از دوستانش مسعودی خراسانی در شعری که برای او سرود، چنین گفته است:
ای که تبریز تو را چون جان است

جان هر زنده دل ایران است

شهر تبریز هم از روز نخست

دست لشکرشکن شاهان است

آن بزرگان که ز وی گشته پدید

هر یکی نابغه دوران است

زان میان یک تن دکتر شفق است

که به گیتی یکی از خوبان است

عاقل و فاضل و آزاد و رشید

از وی این چار صفت تابان است

🔘شادروان صادق رضازاده شفق آثار تألیفی و ترجمه‌های فراوان از خود بر جای گذاشت که برخی از آنها از این قرارند: راه رهایی ایران، تاریخ ادبیات ایران (که مکرراً چاپ شده و منبع درسی است)، تاریخ مختصر ایران (ترجمه از اثر پول هرن)، یک روز از زندگانی داریوش (ترجمه از اثر فردیناند یوستی)، فرهنگ شاهنامه، ایران از نظر خاورشناسان، نادرشاه از نظر خاورشناسان، تحقیق در فهم بشر (ترجمه از اثر جان لاک)، تاریخ ادبیات فارسی (ترجمه از اثر هرمان اته)، کوروش کبیر (ترجمه از اثر هارولد لمب)، اسکندر مقدونی (ترجمه از اثر هارولد لمب)، ادیان شرق و غرب (ترجمه از اثر رادا کریشنان)، گزیده اوپه‌نیشادها (از متون باستانی آیین هندو) و چندین کتاب و مقاله دیگر.

پیکر شفق در «بهشت زهرای» تهران آرمیده است. روانش شاد و یادش گرامی.🔚
آرشام محمودی
@cafe_andishe95
🚺تفاوت فمینیسم لیبرتارین با سایر شاخه‌های فمینیسم در چیست؟🚺
بخش 1

📍فمینیسم گرایش‌ها و انواع متعددی دارد. مهمترین تفاوت فمینیسم لیبرتارین با سایر شاخه‌های فمنیسم، در بدگمانی آن به دولت است.

برخی از لیبرتارین‌ها از تفاوت‌های میان فمینیسم لیبرتارین و سایر شاخه‌های فمینیسم آگاه نیستند. آن‌ها حتی فمینیست‌های لیبرتارین را مورد نقد قرار می‌دهند صرفا به خاطر فمینیست بودنشان، بدون آنکه هیچ دانشی در خصوص چیستی فمینیسم لیبرتارین ویا حتی خود فمینیسم داشته‌باشند. این مقاله در پی نشان‌دادن چیستی این مفاهیم و تفاوت‌های آن‌هاست.

فمینیست‌های لیبرتارین، همانند سایر فمینیست‌ها بر این باورند که زنان و مردان باید از آزادی برابر برخوردار باشند. دروسیلا کورنل، فمینیست و دانشمند علوم سیاسی، در کتاب «در قلب آزادی: فمینیسم، جنسیت و برابری» می‌گوید: «خواسته بنیادین فمینیسم این است که با زنان به مثابه انسان‌های آزاد رفتار شود». نظری که فمینیست‌های لیبرتارین کاملا با آن هم‌رای هستند. باور ما بر آزادی برابر، همانند سایر لیبرتارین‌ها، بر پایه حقوق فردی و آزادی برابر برای همه انسان‌هاست. همانند سایر فمینیست‌ها ما نیز با نقش‌های جنسیتی کلیشه‌ای که استقلال روانی زنان و مردان برای انتخاب شیوه زندگیشان را مخدوش می‌کند، مخالفیم. هم‌نظر با سایر فمینیست‌ها، ما نیز بر این باوریم که زنان و مردان هر دو از کلیشه‌های جنسیتی آسیب دیده‌اند. باور ما به اصالت فردبه مخالفت ما با نقش‌های جنسیتی کلیشه‌ای یا هرگونه کلیشه دیگری از قبیل کلیشه‌های نژادی و قومی که انتخاب‌های فردی را محدود می‌کند، منجر می‌شود. تعصب‌ورزی نقض قاعده اصالت فرد است. در سطح روانشناختی نیز ما معتقد به استقلال افراد هستیم؛ هر فردی حق دارد آنگونه که خود مناسب می‌داند در خصوص زندگی خویش تصمیم بگیرد. همانگونه که در مقاله قبلی خود نیز اشاره کرده‌ام، در این زمینه ما دنباله‌روی فلسفه فمینیست‌های لیبرتارین پیش از خود هستیم.

با این وجود مبانی فلسفی فمینیسم لیبرتارین از جهات مختلفی متفاوت با سایر شاخه‌های فمینیسم است. برای مثال نانسی هرشمن، فیلسوف فمینیست، می‌گوید آزادی منفی و آزادی مثبت هر دو لازمه یک جامعه فمینیستی‌اند تا استقلال فردی در آن شکوفا شود. اما از دید یک فمینیست لیبرتارین، این ادعا که هر شخصی «حق» بر داشتن غذا و سرپناه دارد، بدین معنی‌ست که شخص دیگری باید آن را تامین کند. اگر این خواسته داوطلبانه توسط کسانی که خود علاقه‌منداند‌ تامین شود، مشکلی نیست. اما اگر آن‌ها این خواسته‌ها را چندان به میل و اراده خود تامین نکرده‌باشند، به این معنی‌ست که آزادی در اینجا نقض شده‌است. اجبار کردن یک فرد به تامین خواسته‌های دیگری نقض آزادی منفی‌ست. از نظر یک فمینیست لیبرتارین، آزادی منفی بیشترین سازگاری را با تعریف آن‌ها از فلسفه حق دارد. تاکید بر آزادی مثبت به بهای نادیده‌گرفتن آزادی منفی، تجویز ظلم و تعدی‌ست و بیش از آنکه مفید باشد زیان‌بار است.

بسیاری از فمینیست‌ها چون هرشمن، استدلال می‌کنند بدون برخورداری از مزایای آزادی مثبت که توسط دولت فراهم می‌شود، زنان مستمند و محروم نمی‌توانند به استقلال دست یابند. آن‌ها می‌گویند وقتی به علت فقر و فقدان آموزش انتخاب‌های یک فرد به‌شدت محدود است، آزادانه تصمیم‌گرفتن دشوار می‌شود. ما با بخش آخر این گفته مخالف نیستیم، اما آن‌ها مسیری جز دولت برای فراهم‌کردن الزاماتی که یک زندگی مستقل و آزادانه را ممکن می‌کند، متصور نیستند. ما نگرانی آن‌ها را درک می‌کنیم اما از نظر ما راه‌های دیگر و بهتری برای کمک‌کردن به مردم وجود دارد. برای مثال می‌توان به انجمن‌های تعاون و همیاری، که در کنار کمک‌رسانی عزت نفس افراد را نیز حفظ می‌کنند، یا سایر گروه‌های خصوصی و سازمان‌های غیرانتفاعی اشاره کرد.
@cafe_andishe95
🚺تفاوت فمینیسم لیبرتارین با سایر شاخه‌های فمینیسم در چیست؟🚺بخش2

فمینیست‌های لیبرتارین در خصوص ماهیت و خطرات مردسالاری با سایر فمینیست‌ها هم‌عقیده‌اند. جامعه مردسالار جامعه‌ای‌ست که در آن ساختار قدرت تحت سلطه مردان است، هم در روابط اجتماعی و هم در روابط فردی. بسیاری از فمینیست‌ها بر این باورند که بیش از آنکه مردان زنان را سرکوب کنند، تعصب‌های بنیادین یک جامعه مردسالار است که منجربه سرکوب زنان می‌شود. این ساختار اجتماعی جوامع مردسالار است که به طور ضمنی و گاه صراحتا، جایگاه زنان را نسبت به مردان درجه دوم می‌داند و اهمیت کمتری برای آنان قائل می‌شود. در جوامع مردسالار افراد بر اساس الگوهای مردانه‌ای که به عنوان الگوی هنجار در نظر گرفته می‌شود قضاوت می‌شوند و «هنجار» آن چیزی‌ست که مردان انجام می‌دهند. در نتیجه رفتار زنان تخطی از الگوی هنجار پنداشته می‌شود. اما این فرهنگ، همانند همه فرهنگ‌ها، غالبا برای افرادی که در آن پرورش یافته‌اند مشهود نیست. در نتیجه بیشتر آن‌ها مشکلی با فرهنگ جاری ندارند. آن‌ها این ساختار مردانه قدرت را به‌هنجار و منطقی تلقی می‌کنند و برخی تا آنجا پیش می‌روند که به نظریه فمینیستی «مردسالاری» حمله می‌کنند بدون آنکه مفهوم آن را درک کرده باشند.

بِل هوکز، فیلسوف فمینیست، فمنیسم را این‌گونه تعریف می‌کند: جنبشی با هدف پایان دادن به مردسالاری؛ تمام اشکال سرکوب‌های مردسالارانه و به‌طور کلی تمام اشکال سرکوب. اگرچه فمینیست‌های لیبرتارین با این برنامه موافق‌اند، باید به یک نکته توجه شود. اگر فمینیست‌ها بخواهند به «کلیه اشکال سرکوب» پایان دهند، از نقطه‌نظر یک فمینیست لیبرتارین پایان دادن به مردسالاری با استفاده از قوه قهریه دولت، با آن خواسته و هدف سازگار نیست.

از نظر ما، قوه قهریه دولت صرفا شکل دیگری از مردسالاری‌ست. اینکه در دولت تعداد مردان بیش از زنان باشد و یا دولت متشکل از تعداد مساوی زن و مرد باشد، ماهیت ذاتا قهری آن را تغییر نخواهد داد. مقاله منتشر شده در انجمن فمینیست‌های لیبرتارین[۱] در سال ۱۹۷۵ نیز بیان می‌دارد: «با روی آوردن به دولت صرفا شکل اجبارهای تحمیل شده بر زنان تغییر می‌کند و نه اصل آن. اگر قبلا بعنوان مادر و همسر مجبور میشدیم باری بر دوش بکشیم حال مجبوریم بعنوان مالیات‌دهنده بار خدمات رنگارنگ دولتی را، از نظام نگهداری از کودکان گرفته تا دکتر و غیره، بر دوش بگیریم چرا که این خدمات (بظاهر رایگان) [اشاره نویسنده به خدماتی است که فمنیست‌های غیرلیبرتارین حق (مثبت) زنان می‌پندارند. اشاره به دکتر کنایه است از حق (مثبت) جلوگیری از بارداری و سقط جنین و… که دولت باید هزینه آن را تامین کند. سردبیر] یا باید توسط مالیات‌دهندگان تامین مالی شود و یا اینکه کسی را برای انجامش به بردگی بگیریم! روی آوردن به دولت برای حل مشکل، صرفا منبع سرکوب را از آشنایانمان (پدر، همسر و رییس) به مردسالارانی تغیر می‌دهد که نمی‌شناسیم. خیل عظیمی از قانونگذاران و بوروکرات‌ها که به شکل فزاینده‌ای در هر گوشه و کنار زندگی ما سرک می‌کشند».

از نظر لیبرتارین‌ها، زنان – ویا مردانی- که تحت سلطه‌ی قوه قهریه دولت هستند، نمی‌توانند آزاد باشند. اگر یکی از اهداف فمینیسم دست‌یافتن به جامعه‌ای باشد که زنان بتوانند در آن آزادانه و مستقل از سلطه مردان در خصوص زندگی خود تصمیم بگیرند، توسل به دولتی که در حال حاضر تحت سلطه مردان است، از نظر لیبرتارین‌ها کمکی به تحقق این هدف نمی‌کند.
@cafe_andishe95
👍1
🚺تفاوت فمینیسم لیبرتارین با سایر شاخه‌های فمینیسم در چیست؟🚺بخش3

فمینیست‌هایی که به دنبال حل مشکل با استفاده از قوه قهریه دولت هستند، کماکان از فشار مردسالارانه به عنوان مکانیسمی برای رسیدن به اهداف خود استفاده می‌کنند. همچنان که در مقاله منتشره در انجمن فمینیست‌های لیبرتارین که قبلا به آن اشاره شده آمده است: «اگر اهداف ما عبارت‌اند از استقلال عمل و آزادی فردی، ما نمی‌توانیم با سلب حق انتخاب افراد به این اهداف برسیم. اگر ما قوانینی وضع کنیم که به موجب آن ارزش‌های خود را به دیگران تحمیل کنیم، تفاوت چندانی با مردانی که از طریق وضع قانون ارزش‌های خود را بر ما تحمیل کرده‌اند نداریم. ما صرفا در مقابل استبداد مردان، استبداد خود را بنا نموده‌ایم». برای مثال خانم کاترین مکینون که از طرفداران قوانین ضد پورناگرافی هستند، تفاوت اساسی‌ای با جمهوری‌خواهان حامی قوانین ضد سقط‌جنین ندارند. در نظر یک فمینیست لیبرتارین، استفاده از راه حل‌های دولتی برای حل مشکلاتی از قبیل تبعیض در استخدام، ناکافی بودن تعداد مهدکودک‌ها و نابرابری دستمزد زنان و مردان برای کار مشابه، نه تنها از نظر فلسفی و تئوری ناسازگار است، بلکه چندان راهگشا و کارآمد نیز نیست. در واقع همانطور که در بسیاری از مقالات لیبرتارین‌ها نشان داده شده است، استفاده از راه‌حل‌های دولتی مشکلات موجود را تشدید می‌کند. چنانچه فعال و شاعر فمینیست، آدری لُرد به شکل دیگری بیان کرده است: «ابزارهای یک استاد هرگز خانه استاد را تخریب نمی‌کنند».

در نیمه اول قرن بیستم، فمینیست و نویسنده لیبرتارین، سوزان لافولِت نسبت به تهدید حقوق فردی از سوی برنامه‌های دولتی هشدار داده‌بود. «گرایش قوانین رفاهی مدرن به سوی قربانی‌کردن کامل حقوق فردی‌ست، البته نه به نفع حق‌های دیگر بلکه برای منافع فرضی دیگران؛ و به ازای هر فردی که از قربانی شدن حقوق فردی بهره‌مند می‌شود، شخص دیگری وجود داد که از آن رنج برده‌است». همانطور که بسیاری از نویسنده‌های لیبرتارین تایید می‌کنند، گفته او پیشگویانه بود.

کمک گرفتن از دولت اقدامی‌ست پردردسر و پرمخاطره. بوروکراسی گسترده دولت، همراه با الزامات و تشریفات متعددش، گران، در تقابل با اصالت فرد، دلسردکنندهو مطلقا ناکارآمد است. به‌علاوه آنکه دولت نهادی بی‌ثبات است. قدرت دایما دست‌به‌دست می‌شود. این تفکر که بالاخره روزی فرا خواهدرسید که قدرت برای همیشه در دستانی مطمین و خوب قرار می‌گیرد، در بهترین حالت تصوری خام و ساده‌لوحانه و در بدترین حالت خیالی زیان‌بار است. کتی ریسنویتز وقتی به موضوع قطع کمک‌های دولتی به موسسه پلند پرنت‌هود[۲] می‌پردازد، این نکته را شرح می‌دهد: «تنها تعرض واقعی به زنان ممنوعیت‌ها و محدودیت‌ها هستند. اینکه منازعات برسر قطع کمک‌ها و بودجه‌های دولتی را جنگ زرگری و هشدارهای دروغین بنامیم، استدلال‌ها علیه این حقیقت که قانونگذار تهدیدی برای سلامت و امنیت زنان است را، موجه و باورپذیر نمی‌سازد. آمار کمک می‌کند تا به خاطر داشته باشیم دولتی که آنقدر بزرگ است که هزینه سقط جنین شما را بپردازد، آنقدر هم بزرگ هست که بتواند این حق را از شما سلب کند». در واقع، در حال حاضر زنان با تهدیدهای جدی متعددی از سوی قوانین جاری دولت مواجه هستند. قوانینی که همچون قوانین پیشین، محدودیت‌های جدیدی بر آزادی تولید مثل زنان وضع کرده‌است.

قدرت فریبنده است. بسیاری از فمینیست‌ها می‌گویند ما از قدرت دولت برای رسیدن به خواسته‌های خود استفاده می‌کنیم. آن‌ها فراموش می‌کنند که در طول قرون گذشته قدرت علیه زنان به کار گرفته شده است. لافولِت می‌نویسد: «من هیچ استدلالی قویتر از استدلالِ فلسفه‌اجتماعیِ مکتب آنارشی سراغ ندارم که بر عدم توانایی انسانها برای حکم‌رانی بر هم‌نوعان خود پافشاری می‌کند و داستان قابیل و پاسخ تمسخر آمیزش که «مگر من پاسبان برادرم هستم؟» (در سِفر پیدایش) را گواه می‌گیرد؛ هزاران سال است که داستان زنان هم همین بوده، حال چه به نفع مردان یا چه از سر لطف به زنان.» لیبرتارین‌ها و آنارشیست‌های متعددی نسبت به فریبنده بودن قدرت هشدار داده‌اند اما عده کمی به آن توجه کرده‌اند. ادوارد اَبی، نویسنده و آنارشیست مدافع طبیعت، می‌گوید: «قدرت همیشه خطرناک است، قدرت بهترین افراد را هم بد و فاسد می‌کند». با این وجود عده‌ای از فمینیست‌ها همچنان بر این باورند که اگر قدرت در دست خودشان باشد و هدایت شود همه چیز ختم به خیر خواهدشد. آن‌ها تصور می‌کنند که هرگز فاسد نخواهند شد. حال آنکه تاریخ خلاف این گواهی می‌دهد.
@cafe_andishe95
🚺تفاوت فمینیسم لیبرتارین با سایر شاخه‌های فمینیسم در چیست؟🚺بخش4

بسیاری از فمینیست‌ها ممکن است در پاسخ بگویند: «آنچه ما در پی انجام آن هستیم، کاملا متفاوت است. ما به زنان و افرادی که سرکوب شده‌اند کمک می‌کنیم. ما صدای کسانی هستیم که پیش از این صدایشان شنیده نشده است». اهداف این فمینیست‌ها آنقدر محل بحث و تردید فمینیست‌های لیبرتارین نیست که شیوه آن‌ها برای رسیدن به این اهداف. آیا آن‌ها، مثل جان رالز فکر می‌کنند و در پی دست‌یافتن به جامعه‌ای هستند که حقوق و عضویت تمام و کمال را برای همه افراد معقول _ البته بشرط آنکه «معقول بودن» توسط خود آن‌ها تعریف شود_ فراهم می‌کند؟ آیا صرفا کسانی که با آن‌ها هم‌عقیده‌اند از اجبار رهایی می‌یابند؟ تکلیف کسانی که با آن‌ها هم‌عقیده نیستند چه می‌شود؟ کسانی که در پی کمک‌کردن به زنان و ستمدیدگان به شیوه‌ای جز استفاده از قوه قهریه دولت هستند؟ آیا آن‌ها نیز سرکوب خواهند شد؟ آیا استفاده از زور را توجیه خواهند کرد به این بهانه که برای رسیدن به یک خیرِ بزرگتر ضروری است؟ آیا آن‌ها که به روش لیبرال‌ها، سوسیالیست/ کمونیست‌ها و یا مارکسیست‌ها باور ندارند، کنار گذاشته خواهندشد؟ تفاوت این شیوه با روش و اصول جوامع مردسالار در چیست؟ در نظر فمینیست‌های لیبرتارین، بین این نص از فمینیسم و مردسالاری هیچ تفاوتی وجود ندارد. اجبار اجبار است، هرچند ادعا شود که برای تحقق یک هدف عالی‌ست. این گزاره که «قدرت فاسد کننده است» صرفا در خصوص مردان صادق نیست. چرا باید بپنداریم که اهداف عالی منزه باقی خواهند ماند در حالی که تاریخ قویا خلاف آن را نشان می‌دهد؟🔚

📓بنابراین اگرچه فمینیسم لیبرتارین اهداف مشترک متعددی با سایر شاخه‌های فمینیسم دارد (و البته که فمینیسم شاخه‌های متعددی دارد و یک مفهوم یک دست و یکپارچه که بتوان آن را «فمینیسم» نامید وجود ندارد)، متوجه خطرات قدرت دولت نیز هست. آن دسته از لیبرتارین‌ها که به ما حمله می‌کنند، تکالیف خود را به خوبی انجام نداده‌اند و با مفهوم فمینیسم لیبرتارین آشنا نیستند. وقتی فمینیست‌های لیبرتارین می‌گویند به دنبال آزادی برای تمامی زنان و مردان هستند، واقعا به دنبال آزادی برای تمامی زنان و مردان هستند.

مترجم: مژگان خورشیدی
@cafe_andishe95
❤1
💰درک این نکته بسیار مهم است که ارزش از ذات چیزها نیست. برخلاف نظر مارکسیست‌ها و حتی اقتصاددانان کلاسیک که فکر می‌کردند ارزش از مقدار کاری می آید که برای تولید یک محصول صرف شده؛ ارزش یک چیز از میزان منابع مصرفی برای آن تعیین نمی‌گردد. ارزش چیزها در نهایت تنها بر این اساس است که انسانها آن را می‌خواهند. هر چه شدت این خواست بیشتر باشد، ارزش آن چیز بالاتر می‌رود.

✍🏼دانلد بودرو
@cafe_andishe95
🏛قدرت موسس انقلاب فرانسه
🇫🇷
‍ 📍از دوران باستان تا به امروز، حقوق اساسی، حق تعیین سرنوشت، و حقوق بنیادینِ مردم از مباحث چالش‌برانگیز است که به شکل‌گیریِ انواع نظام‌های سیاسیِ دموکراتیک و غیردموکراتیک، جنگ‌ها، انقلاب‌ها، شورش‌ها، کشتار انسان‌ها، و فجایع بزرگ منجر شده است. بهره‌مندی از حق تعیین سرنوشت، که در دوران باستان و قرون وسطا به طبقات خاص محدود بود، در عصر روشنگری مورد توجه اندیشمندان قرار گرفت و با گذر از حوزه‌های فلسفی، تاریخی، و فرهنگی، نهایتاً به بهانه‌ای برای شکل‌گیریِ انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه مبدل شد. هرچند انقلاب فرانسه هم نتوانست، در معنای دقیق کلمه، حقوق اساسی را برای مردم فرانسه به ارمغان بیاورد، اما به نقطۀ عطفی در حقوق عمومی تبدیل شد تا در عصر مدرن به شکوفایی برسد. یکی از دستاوردهای مهم انقلاب فرانسه ظهور مفهوم قدرت مؤسس است.

در راستای بهره‌مندی از حق تعیین سرنوشت فردی و اجتماعی و تضمین آن در نظام‌های دموکراتیک، قانون اساسی به‌عنوان مولود ارادۀ سیاسیِ مردم به تعیین ساختارها و مبانیِ حکومت می‌پردازد و قدرت سیاسی را، به‌طور موقت و در قالب یک سیستم نمایندگی، به حکومت تفویض می‌کند.

مجموعۀ اقدامات قدرت مؤسس غالباً در شکل سندی به نام قانون اساسی تدوین می‌گردد تا به‌عنوان معیاری در تعامل میان مردم با دولت به‌کار گرفته شود. حق تعیین سرنوشت مردم در قوانین اساسی، که از درون یک انقلاب سیاسی و با انحلال رژیم سیاسی و جایگزین‌كردن نظام سیاسیِ دیگر شکل می‌گیرد، از نقاط کلیدی در حقوق اساسی است. این تحول عظیم در حوزۀ حقوق اساسی به نقطۀ عطفی در تاریخ حقوق عمومی تبدیل گردیده است، به نحوی كه جایگاه مردم را به‌عنوان خالقان قدرت سیاسی مطرح کرده است.

📄مفهوم و ویژگی‌های قدرت مؤسس، علیرضا دبیرنیا، قلمیاران.
@cafe_andishe95
◼️فاشیسم و تعیین هنر فاسد◾️

🎨هنر فاسد یا «هنر منحط»، به آلمانی Entaitete Kunst، اصطلاحی است که در دوره آلمان نازی متداول بود. هدف نفی آثار هنرمندان یهودی و مخالف دولت نازی نظیر بکمان، شاگال، کاندینسکی، کله، کوکوشکا، الده، گروس و کسان دیگر بود.
(که همگی بزرگان هنر مدرن و غول های تاریخ هنر هستند)

دولت نازی آثار برخی هنرمندان را در مونیخ گرد آورد و نمایش آنها را در نگارخانه ها و موزه ممنوع کرد.
در ژوئیه ۱۹۳۷ حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان نمایشگاهی را به نام "هنر فاسد" در شهر مونیخ سازماندهی کرد. در این نمایشگاه بیش از ۲۰۰۰۰ تابلو از هنرمندان پیرو جنبش های کوبیسم، دادا، امپرسیونیسم، اکسپرسیونیسم و... که نازیها آنها را یهودی و بلشویک می نامیدند، از موزه های سرتاسر آلمان جمع آوری شد. هدف نمایشگاه شناساندن "هنر ناسالم " و "بی ارزش" به مردم آلمان بود. این نمایشگاه بعدها در سرتاسر آلمان و اتریش برگزار شد که استقبال از آن بسیار زیاد بود و تنها در مونیخ در حدود ۲ میلیون نفر از آن بازدید کردند.

همزمان با نمایشگاه «هنر فاسد» نمایشگاهی به نام نمایشگاه «هنر آلمان بزرگ» برگزار شد که در آن کارهای منتخب هیتلر و سران حزب نازی به نمایش درآمدند.
بیشتر این کارها متعلق به هنرمندان واقع گرا بودند. در میان آنها پیکره هایی از مردان عضلانی برهنه وجود داشت. این نمایشگاه قرار بود روح آلمانی به اصطلاح سالم را نشان دهد. نمایشگاه هنر فاسد برای بسیاری از هنرمندانی که کارهایشان جمع آوری شده بود، شوکه کننده بود. بسیاری از آنها آلمان را ترک کردند. در این میان ارنست لودویگ كيرشنر که بسیاری از کارهایش توسط نازی ها نابود شده بود، دست به خودکشی زد.
کله نیز پس از این نمایشگاه به سوئیس بازگشت . پس از نمایشگاه هنر فاسد بسیاری از آثار به نمایش در آمده در آن از بین رفته یا فروخته شدند. از سرنوشت برخی از این آثار هنوز هم اطلاعاتی در دست نیست.
@cafe_andishe95
◾️نظام‌های توتالیتر در طول حیات خود سه فاز دارند:
1️⃣در فاز اول، اکثریت مردم سرمست از "ایدئولوژی" به‌دنبال رهبران‌شان راه می‌افتند؛ گویی "بهشتِ گمشده"‌ی خود را یافته‌اند. ایدئولوژی را دربست می‌پذیرند و خواهان کوچک‌ترین تغییری در آن نیستند.

2️⃣در فاز دوم، واقعیات چهره‌ی خود را نشان داده و هیچ‌کدام از وعده‌های فریبنده‌ی رهبران تحقق نیافته است. مردم از نظام دلزده و مایوس می‌شوند و گروهی به فکر "اصلاحات" می‌افتند؛ اما به‌دلایلِ بسیار ازجمله اینکه "اصولِ ایدئولوژی را نمی‌توان تغییر داد"، اصلاحات راه به جایی نمی‌برد.

3️⃣فاز سوم فاز نهاییِ نظام‌های توتالیتر است. در این فاز متولیانِ تمامیت‌خواه می‌‌کوشند از خشونت عریان استفاده کنند. از بین همفکران سابق، هرکس را که با آن‌ها کوچک‌ترین زاویه‌ای داشته باشد از دایره‌ی "خودی‌ها" می‌رانند. تصفیه‌های گسترده آغاز می‌شود و دایره‌ی خودی‌ها تنگ‌تر و تنگ‌تر، و ناکارآمدی‌ها عمیق‌تر، و تعداد مخالفان بیشتر و بیشتر می‌شود و نهایتاً سیلِ اعتراضات می‌آید و همه‌چیز را با خود می‌برد.
▪️هانا آرنت
@cafe_andishe95
🔅ایمانوئل کانت و دفاع از روشنگری🔅

#لیبرالیسم
#عصر_روشنگری

📍روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خويش تحميل کرده است. صغارت، ناتوانی در بهکاربردن فهم خود بدون راهنمايی ديگری است. اين صغارت خود- تحميلی است اگر علت آن نه در سفيه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگيری فهم خود بدون راهنمايی ديگری باشد.
شعار روشنگری اين است:

«در به کار گيری فهم خود شهامت داشته باش »

تنبلی و بزدلی دليلی هستند بر اين که چرا بخش بزرگی از انسانها، زمانی طولنی پس از آن که
طيبعت، آنان را به بلوغ جسمی رسانده و از يوغ قيمومت ديگران آزاد کرده است همچنان با
خرسندی در همۀ عمر صغير می مانند؛ و نيز به همين دليل است که چرا برای ديگران چنان
آسان است که خود را قيم آنان کنند

▪️چه راحت است صغير بودن! [آدم صغير پيش خود چنين استدلل می کند که] اگر کتابی داشته
باشم [منظور کتاب مقدس است] که به جای فهمم عمل کند، اگر کشيشی داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر پزشکی داشته باشم که به من بگويد که چه چيزهايی بخورم و چه چيزهايی نخورم و...

در اين صورت نيازی ندارم که به خود زحمت دهم
اصلا احتياجی ندارم که بينديشم تا وقتی پول دارم ديگران جور مرا می کشند. قيم هايی که از سر خيرخواهي، سرپرستی انسانهای صغير
را بر عهده گرفته اند زود در می يابند که بخش اعظم نوع بشر (شامل تمامی جنس لطيف) برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسيار خطرناک می دانند.

◾️قيم ها پس از آن که گاوان خود را رام کردند و مطمئن شدند که اين زبان بسته های مطيع و سر به راه بدون يوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت، آنان را برحذر می دارند که مبادا اين يوغ را از گردن خود بيفکنند و آزادانه گام بردارند ؛ چون در آن صورت، خطر آنان را تهديد خواهد کرد.

اما این خطر واقعا چندان بزرگ نیست.
زيرا پس از آن که آنان چند بار بر زمين خوردند قطعا سرانجام راه رفتن را فرا می گيرند، اما يک بار زمين خوردن، انسانها را چنان ترسو و وحشت زده سرانجام راه رفتن را فرا می گيرند، اما يک بار زمين خوردن، انسانها را چنان ترسو و وحشت زده می کند که دیگر نمی کوشد که بر پای خود بایستد و بی کمک دیگران گام بردارند.


✝️من کانون روشنگری را امور دينی دانسته ام؛ يعنی روشنگری را خروج انسان از صغارتی دانسته ام که خود بر خويش، بيش از همه در امور ديني، تحميل کرده است ؛ زيرا، نخست اين که فرمانروايان ما اتباعشان را بر عهده بگيرند.هيچ علقه ای ندارند که در امور هنری و علوم، نقش قيم اتباعشان را بر عهده بگيرند

دوم اين که صغارت دينی هم زيان بارترين و هم ننگين ترين نوع صغارت است.
اما شيوه ی تفکر آن شخصی که اکنون در رأس دولت قرار دارد مايل به روشنگری در مباحث دينی نيز هست. همچنانکه خواهان آزادی در قلمرو های علم و هنر است و می خواهد که اين آزادی ها حتی از اين قلمرو ها فراتر روند؛ زيرا دريافته است که آزادی هيچ خطری برای قانون گذاريش ندارد. بنابراين اجازه می دهد که اتباعش خرد خود را به طور عمومی به کار برند و انديشه های خود را در باره ی وضع قوانين بهتر در برابر جهانيان بگذارند؛ حتی اگر اين کار مستلزم انتقاد صريح و بی پرده از قوانين جاری باشد، ما در برابر خود چنين نمونه ی درخشانی را داريم. از اين لحاظ هيچ شهرياری سربلندتر از او نيست و از همين روست که به او افتخار می کنيم.


اما فقط فرمانروايی که خودش روشن انديش است و از توهمات وحشتی ندارد- چون ارتشی بزرگ و منضبط زير فرمان دارد که آرامش عمومی را تضمين می کند- می تواند سخنی بگويد که هیچ حکومت جمهوری جرأت گفتنش را ندارد :"درباره ی هر آنچه دلت می خواهد تا می توانی چون و چرا کن اما فرمانبردار باش "

در اينجا نيز مانند ديگر جاها هنگامی که امور را از چشم اندازی وسيع می نگريم انگاره ای غريب و نامنتظره در امور بشری نمايان می شود ؛ انگاره ای که در آن همه چيز تقریبا حالت پارادوکسی دارد. به نظر می رسد که آزادی مدنی گسترده، برای آزادی انديشه مناسب تر باشد اما آزادی مدنی گسترده، موانعی بر طرف ناشدنی برای آزادی انديشه ايجاد می کند.
برعکس، آزادی مدنی محدود، جای کافی به آزادی انديشه می دهد تا بتواند دامنه ی خود را کاملا گًسترش دهد. همان گونه که طبيعت، مغز را، که دلسوزانه از آن مراقبت می کرده است، زير پوسته ی سخت می پروراند همين طور نيز دلبستگی به انديشيدن آزاد و خواست آزاد اندیشی می بالد و به تدريج بر ذهنيت مردم اثر می گذارد (و از اين طريق، بيش از پيش، آنان را توانا می سازد که آزادانه عمل کنند). اين آزادی حتی اصول حکومتها را نيز تحت تأثير قرار خواهد داد؛ زيرا حکومتها در خواهند يافت که به نفع آنهاست که با انسانها، که اکنون بيش از ماشين شده اند، با حرمت رفتار کنند.

📑ترجمه یدالله موقن نویسندۀ لیبرال
@cafe_andishe95
◾️سرانجام انسان طراز نوین
فروریختن توهمات◾️
#کمونیسم
ما در حال وداع با عصر شوراها هستیم. کمونیسم طرحی نامعقول داشت: ساختن انسان طراز نوین، یعنی دگرگون کردن انسان قدیمی. و واقعا در این کار موفق شد؛ انسان شورایی فقط روس نیست بلکه بلاروسی‌ها، ترکمن‌ها، … هم انسان‌های شورایی هستند. ما یعنی مردمی که زندگی اجتماعی مان را در سوسیالیسم آغاز کرده‌‌ایم، مثل همه هستیم و مثل همه نیستیم. ما عقاید خاص خودمان را در مورد خوب، بد، قهرمان و شهید داریم. ما رابطهٔ منحصر به فردی با مرگ داریم. در داستان‌هایی که مردم برای من تعریف می‌کنند دائما کلمات دلخراسش «شلیک کردن»، «سر به نیست کردن»، «فرستادن پای جوبهٔ دار» و یا مجموعهٔ متنوعی از اصطلاحاتی که در شوروی به معنای ناپدید شدن است مثل «دستگیری»، «ده سال محرومیت از حق ارتباط» و «مهاجرت» تکرار می‌شوند… این‌ها سوسیالیسم بود و زندگی ما… و در حال حاضر که همه چیز به صورت برگشت ناپذیری تغییر کرده، این زندگی برای همه جالب شده است… من دنبال کسانی گشتم که آرمان شوراها جزء جدایی ناپذیر وجودشان شده بود:

«دولت» تبدیل به دنیای آن‌ها شده بود، حتی به زندگی خصوصی خود نیز فکر نمی‌کردند. قادر نبودند تاریخ «باشکوه» را رها کنند… از این پس مردم بدون هیچ آرمان متعالی‌‌ای تنها دوست دارند زندگی کنند. این موضوع تازگی دارد، در واقع ما برای جنگ پرورش یافته ایم. ما یا در حال جنگ بوده‌‌ایم یا خود را برای آن آماده می‌کردیم. طور دیگری زندگی نکردیم. حتی در زمان صلح انگار جنگ بود… مردم متوجه بردگی خود نبودند و حتی آن را دوست داشتند…
بعد از پروسترویکا همه انتظار داشتند آرشیو اسناد گشوده شود، و شد. ما از تاریخی که از ما پنهان نگه داشته شده بود اطلاع پیدا کردیم… «باید از جمعیت صدمیلیون نفری روسیهٔ شوروی، نود میلیون نفر را جذب کنیم. بقیه را باید حذف کرد، با آن‌ها نمی‌توان بحث کرد.» دکتر کوزنتسف به تروتسکی گفته بود که: «مردم مسکو به معنای واقعی کلمه دارند از گرسنگی می‌میرند.» و تروتسکی پاسخ داده بود: «گرسنگی این نیست. زمانی که تایتیوس اورشلیم را محاصره کرده بود، مادران فرزندان خود را می‌خوردند. وقتی مادرها را مجبور کردیم بچه‌هایشان را بخورند، آن وقت می‌توانید بگویید بیایید و بگویید» ما گرسنه هستیم. " مردم این‌ها را می‌خواندند. وحشتی وصف ناپذیر آن‌ها را فرا گرفته بود… سال نود و یک بود… چه دورهٔ خوشی! فکر می‌کردیم از فردا آزادی برقرار می‌شود… تصور می‌کردیم آزادی چیزی بسیار ساده است. بعد از مدت نسبتا کوتاهی زیر سنگینی آن کمر خم کردیم، چرا که به ما یاد نداده بودند آزادی یعنی چه. ما فقط بلد بودیم چگونه برایش جان بدهیم.

📚سوتلانا الکسیویچ
مهشید معیری، موسی غنی نژاد
انتشارات مینوی خرد
@cafe_andishe95
🚺در فمینیسم به طور کلی دو رویکرد متفاوت و متضاد وجود دارد:

1️⃣موضعی که تفاوتهای موجود بین دو جنس را تصدیق میکند و گاه با نامهای «فمینیسم بیولوژیک» و «ذات باوری» و «زن تباری» شناخته می شود و بر برخی خصوصیات زنانه تاکید دارد.

رویکرد دگر:

2️⃣ادعا دارد تفاوتهای زن و مرد صرفا فرهنگی است نه بیولوژیک.یعنی به کل طبیعتِ زنانه را انکار میکنند.
(تری برت)
—————————
بنابراین تنها در رویکردی جاهلانه به موضوع است که میتوان در مقام منتقد فمینیسم کلی گویی کرد و گفت فمینیستها میخواهند خصوصیت زنانه را نفی کنند.کلیتی در کار نیست دو رویکرد متضاد در فمینیسم قابل مشاهده است.
#نقد_جاهلانه
#ضد_نقد
@cafe_andishe95
🚺بتی فریدان فمنیست لیبرال🕊
بخش1

«اینکه زیر سایه دیگری زندگی کنی آسان‌تر از کامل کردن خود است. اختیار بر هدایت و برنامه‌ریزی برای زندگی خودت دشوار است؛ به خصوص اگر تا پیش از این، با آن مواجه نشده باشی. وحشتناک است زمانی‌که یک زن، در ‌‌نهایت درمی‌یابد هیچ پاسخی برای سؤال «خودم چه کسی هستم؟» ندارد.
»
بتی فریدان

📍بتی فریدان با نام بتی نومی گلدستین، فرزند هری و مریام گلدستین در چهارم فوریه ۱۹۲۱ در پیوریا، ایلینوی در آمریکا متولد شد. خانواده او یهودیانی بودند که نسبشان به روسیه و مجارستان می‌رسید. پدر بتی صاحب مغازه جواهرفروشی بود و مادرش هنگامی‌که پدر دچار بیماری شد، به کار در روزنامه روی آورد. زندگی جدید مادر بتی به عنوان زنی که خارج از خانه کار می‌کند، برای مادر، رضایت‌بخش بود و به احتمال زیاد در نظریات و آرای بعدی بتی، به عنوان یک روان‌شناس و فعال حقوق زنان تأثیرگذار بود است.

بتی در نوجوانی و جوانی در حلقه‌های یهودیان و مارکسیست‌ها فعالیت می‌کرد. او عضو روزنامه دبیرستان خود بود و زمانی‌که درخواستش برای نوشتن یک ستون در روزنامه رد شد، با همراهی دوستان دیگرش مجله ادبی راه‌اندازی کرد که در آن بیش از آنکه به مشکلات و مسائل مربوط به مدرسه بپردازد، به مسائل مربوط به خانه می‌پرداخت.

او در ۱۹۳۸ به کالج دخترانه اسمیت رفت و پس از مدتی در روزنامه کالج مشغول شد و تحت هدایت او روزنامه کالج رویکردهای سیاسی‌تری پیش گرفت و موضعی ضدجنگ و خشونت اتخاذ کرد. او در ۱۹۴۲ در رشته روان‌شناسی فارغ‌التحصیل شد و در ۱۹۴۳ در دانشگاه کالیفرنیا به ادامه تحصیل پرداخت و در فعالیت‌های سیاسی به نفع تفکرات مارکسیستی مشارکت داشت، اما آن‌گونه که در خاطراتش می‌نویسد به تشویق دوست‌پسرش ادامه تحصیل و فعالیت دانشگاهی برای اخذ درجه دکتری روان‌شناسی را‌‌ رها کرد و به روزنامه‌نگاری روی آورد. بتی در 1947 با کارل فریدان ازدواج کرد.

در ۱۹۵۷ فریدان تصمیم گرفت پژوهشی درباره فارغ‌التحصیلان زن کالج انجام دهد. او سلسله مقالاتی با نام «مشکل بدون نام» منتشر کرد و بازخوردهای مثبتی که دریافت کرد، زمینه‌ساز انتشار کتاب مشهور و تأثیرگذار او یعنی “رازوری زنانه” شد. فریدان در۱۹۶۳ کتاب “رازوری زنانه”، که با عناوین مختلفی چون “راز زنانه”، “راز و رمز زنانه” و حتی “عرفان زنانه” در متون فارسی از آن یاد شده است، را منتشر کرد.

او در کتاب “رازوری زنانه” با دقت مسائلی که زندگی زنان آمریکایی (خاصه زنان سفیدپوست طبقه متوسط) را در چند دهه پس از جنگ جهانی دوم تحت‌تأثیر قرار داده بود، مورد بررسی قرار می‌دهد. موفقیت این کتاب به حدی بود که “رازوری زنانه” را به یکی از مؤثر‌ترین کتاب‌های غیرداستانی قرن بیستم تبدیل کرد. این کتاب فریدان را در جهان مشهور ساخت و او را به یکی از پیشگامان آزادی زنان در اواخر دهه۶۰ تبدیل کرد؛ آنهم درست زمانی که پس از فروکش‌کردن موج اول فمینیسم و پایان جنگ جهانی دوم، بازگشت زنان از مشاغل درآمدزا به سوی خانه‌ها، خانه‌داری و فرزندآوری به شدت تبلیغ می‌شد و «خندیدن به فمینیسم به مثابه یک شوخی تاریخی بسیار همه‌گیر شده بود.»

فریدان در “رازوری زنانه” با شواهد فراوانی توضیح می‌دهد که چگونه رسانه‌ها و مطبوعات تمام انرژی و سرمایه خود را صرف خانه‌نشین‌کردن زنان و چرخاندن توجه آنها از رقابت‌های شغلی و موفقیت‌های فرهنگی و سیاسی و اجتماعی به سمت مصرف‌گرایی، فرزندآوری و خانه‌داری (به دیگر کلام رازوری زنانه) ‌کرده‌اند. حتی در کالج‌ها به دختران تعلیم می‌دادند که اگر بخواهند «زندگی فردی معمولی، شاد، سازگار و زنانه آرام و موفق را تجربه کنند، نباید از خود در هیچ چیز؛ جز ازدواج کردن و بچه‌دار شدن علاقه و جدیت نشان دهند.»

او در کتاب خود که پرسشی بود از نقش زنان، نشان داد که زنان یک قرن پس از شروع جنبش دفاع از حقوق‌شان، کماکان در وضع نامساعدی به سر می‌برند. نگاه خاص او باعث شد که مسئله زنان به شکل متفاوتی دوباره مطرح شده، و یکی از نقاط اوج نظریه فمینیسم مدرن پایه‌گذاری شود.

سخن فریدان این بود که در حالی‌که زنان از مشکلی جدی و بحرانی رنج می‌برند، این «مشکل حتی نامی ندارد.» فریدان تلویحاً اشاره کرد که علت نام نداشتن مشکل زنان این است که مشکل آنها، گروه قدرتمندی است که همه چیز از جمله نام‌گذاری بر مشکلات را در انحصار خود دارد. از نظر او زنان به اشکال متفاوتی تحت این تلقین قرار می‌گیرند که خوشبختی آنان در خانه‌داری، عشق، ازدواج، بچه‌داری و خلاصه «نفی خود» یا به عبارتی ایثار خلاصه می‌شود.
@cafe_andishe95