یادداشت وارده: مازیار ابراهیمی یکی از ماست
#V 37
https://t.me/divanesara/890
نویسنده میهمان: غلامرضا رفیعی - مورد «مازیار ابراهیمی» نمونه دیگری از فسادخیزی هر گوشهای از قدرت را نشان میدهد که بی حضور رسانهها مامنی است برای کسانی که در خفا مطلق العنانی میکنند و به خدا و خلق خدا پاسخگو نیستند. چکیده بلایای ساری در کشور ما که همگی یکجا بر مازیار ابراهیمی وارد شده است:
- شکنجه برای اعتراف دروغ
- خوردن حق و نپرداختن طلب مالی
- تهمت و پاپوش سازی
مازیار ابراهیمی استثنا نیست و مال ملت و حق الناس به راحتی زیر پا گذاشته میشود. چه بسیار متداول است که دستگاهها روا میدارند به قراردادها عمل نکنند و حق افراد و شرکتهای بخش خصوصی را بخورند و از آن طرف هرچه میخواهند از جیب من و شما حیف و میل کنند. اما مهم تر از مال، او نزدیک بود جانش را از کف بدهد.
باز هم باید گفت مازیار ابراهیمی استثنا نیست و چه بسیار کسانی که به جرمهای نکرده در این مملکت سرشان بر باد رفته یا به انواع مصیبتها دچار شدند. مثال فراوان است از دهه خونبار شصت و امثال کسانی مثل احسان طبری که چهل سال در تایید چپ نوشت و در چهل روز در زندان ناگهان منور شد و دهه خفقان هفتاد که سعیدی سیرجانی با تلنگری در خانه/زندانی به اعتراف واداشته شد و دهه زجرآور هشتاد که در کهریزک جوانان برآمده در همین نظام زیر شکنجه به قتل رسیدند و دهه فسرده نود که ستار بهشتی آنقدر بر بازجویش خندید تا کشته شد. ما بر هیچکدام اینها اخمی روا نداشتیم. کارگزاران خودمان را تا توانستیم رهاندیم اگرچه همچون «جلالالدین فارسی» و «سعید مرتضوی» متهم به قتل بودند. وقتی نشد لجنمالشان کردیم و همچون همسر «سعید امامی» چنان به باد شکنجه گرفتیم تا به جرم از قبل اعلام شده جاسوسی اقرار کند.
شکنجه مگر در قانون اساسی ممنوع اعلام نشد؟ نامش را گذاشتیم تعزیر تا هرچه میخواهیم بکنیم. هروقت کسی در زندان به قتل رسید توجیهی ساختیم از مننژیت و خودکشی و برخورد سر به جسم سخت و هیچ یک را پیگیری نکردیم. بعد خودمان را متصف به عدل علی میدانیم. همان علی که گفت بترسید از خون مردمان. ما کی چنین بیشرافت و حقیر و بیخدا و توجیهگر ستم شدیم؟
من هم همچون شما یک شهروند معمولی این مملکتم و در حد خودم کشورم را دوست میدارم و ای بسا همچون بسیاری از شما به این نظام امیدها بستهام و با مشارکتم در بعضی عرصهها به تقویتاش کمک کردهام اما این حمایت تا کجا را باید دربر بگیرد؟ آیا جان و مال مردم را باید ازشان گرفت تا موجودیت نظام خدشهای نبیند؟ این نظام آیا از جایی غیر از مردم برخاسته است که این چنین بر جان و مال و زندگی و معیشتشان بیاعتنا شده؟ این نظام آیا چیزی جز مجموعه کارگزارانش است؟ آیا رویینتن است؟ اگر تا همیشه بر فساد یک عضو چشم ببندد مفسدهاش بر تمام بدنه گسترش نمییابد؟ دوستان اگر هر عقیدهای داریم نظام را قبول داریم یا نداریم مردم را دوست داریم یا نداریم بر این کشور عشق میورزیم یا نمیورزیم حداقل احتمالا در یک چیز هم عقیدهایم: خودمان را با ارزش میدانیم، بیایید «عمله ظلم» نباشیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 37
https://t.me/divanesara/890
نویسنده میهمان: غلامرضا رفیعی - مورد «مازیار ابراهیمی» نمونه دیگری از فسادخیزی هر گوشهای از قدرت را نشان میدهد که بی حضور رسانهها مامنی است برای کسانی که در خفا مطلق العنانی میکنند و به خدا و خلق خدا پاسخگو نیستند. چکیده بلایای ساری در کشور ما که همگی یکجا بر مازیار ابراهیمی وارد شده است:
- شکنجه برای اعتراف دروغ
- خوردن حق و نپرداختن طلب مالی
- تهمت و پاپوش سازی
مازیار ابراهیمی استثنا نیست و مال ملت و حق الناس به راحتی زیر پا گذاشته میشود. چه بسیار متداول است که دستگاهها روا میدارند به قراردادها عمل نکنند و حق افراد و شرکتهای بخش خصوصی را بخورند و از آن طرف هرچه میخواهند از جیب من و شما حیف و میل کنند. اما مهم تر از مال، او نزدیک بود جانش را از کف بدهد.
باز هم باید گفت مازیار ابراهیمی استثنا نیست و چه بسیار کسانی که به جرمهای نکرده در این مملکت سرشان بر باد رفته یا به انواع مصیبتها دچار شدند. مثال فراوان است از دهه خونبار شصت و امثال کسانی مثل احسان طبری که چهل سال در تایید چپ نوشت و در چهل روز در زندان ناگهان منور شد و دهه خفقان هفتاد که سعیدی سیرجانی با تلنگری در خانه/زندانی به اعتراف واداشته شد و دهه زجرآور هشتاد که در کهریزک جوانان برآمده در همین نظام زیر شکنجه به قتل رسیدند و دهه فسرده نود که ستار بهشتی آنقدر بر بازجویش خندید تا کشته شد. ما بر هیچکدام اینها اخمی روا نداشتیم. کارگزاران خودمان را تا توانستیم رهاندیم اگرچه همچون «جلالالدین فارسی» و «سعید مرتضوی» متهم به قتل بودند. وقتی نشد لجنمالشان کردیم و همچون همسر «سعید امامی» چنان به باد شکنجه گرفتیم تا به جرم از قبل اعلام شده جاسوسی اقرار کند.
شکنجه مگر در قانون اساسی ممنوع اعلام نشد؟ نامش را گذاشتیم تعزیر تا هرچه میخواهیم بکنیم. هروقت کسی در زندان به قتل رسید توجیهی ساختیم از مننژیت و خودکشی و برخورد سر به جسم سخت و هیچ یک را پیگیری نکردیم. بعد خودمان را متصف به عدل علی میدانیم. همان علی که گفت بترسید از خون مردمان. ما کی چنین بیشرافت و حقیر و بیخدا و توجیهگر ستم شدیم؟
من هم همچون شما یک شهروند معمولی این مملکتم و در حد خودم کشورم را دوست میدارم و ای بسا همچون بسیاری از شما به این نظام امیدها بستهام و با مشارکتم در بعضی عرصهها به تقویتاش کمک کردهام اما این حمایت تا کجا را باید دربر بگیرد؟ آیا جان و مال مردم را باید ازشان گرفت تا موجودیت نظام خدشهای نبیند؟ این نظام آیا از جایی غیر از مردم برخاسته است که این چنین بر جان و مال و زندگی و معیشتشان بیاعتنا شده؟ این نظام آیا چیزی جز مجموعه کارگزارانش است؟ آیا رویینتن است؟ اگر تا همیشه بر فساد یک عضو چشم ببندد مفسدهاش بر تمام بدنه گسترش نمییابد؟ دوستان اگر هر عقیدهای داریم نظام را قبول داریم یا نداریم مردم را دوست داریم یا نداریم بر این کشور عشق میورزیم یا نمیورزیم حداقل احتمالا در یک چیز هم عقیدهایم: خودمان را با ارزش میدانیم، بیایید «عمله ظلم» نباشیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
یادداشت وارده: مازیار ابراهیمی یکی از ماست
#V 37
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 37
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
چطور با دست خودمان قدرتهای نظامی را به خلیج فارس کشاندیم!
#A216
https://t.me/divanesara/892
آرمان امیری @ArmanParian - خبر خوشحال کننده احتمالا باید آن باشد که سرانجام نفتکش گریس۱ از توقیف دولت جبلالطارق خارج شد. با این حال، وقتی جزییات خبر را مرور میکنیم، دقیقا معلوم نیست از کدام بخش آن باید خوشحال باشیم؟! اجازه بدهید سیر وقایع را مرور کنیم:
نهادهایی که نمیدانیم که هستند و کجا هستند، یک محموله نفت ایرانی را سوار بر نفتکش روسی روانه مدیترانه کردهاند. دولت جبلالطارق (که به نوعی نماینده انگلستان است) با بهانه وضع تحریمهای اروپایی علیه سوریه نفتکش را توقیف میکند. درخواست انگلستان مشخص است: «ایران باید تضمین کند که این نفتکش به سوریه نمیرود». مقامات ایرانی البته مدعی میشوند که مقصد کشتی سوریه نبوده، اما نه قبول میکنند که نرفتن کشتی به سوریه را تضمین کنند، نه توضیحی میدهند که پس مقصد کجا بوده؟
(تا همینجای مساله به صورتی گذرا میتوان به دو نکته تلخ تاریخی اشاره کرد. یکی ماجرای غمانگیر دخالت نظامی در سوریه، که حامیاناش مدعی بودند قرار است امنیت ما را تضمین کند، اما در حال حاضر به غدهای بدل شده که نه تنها هزینه و نفت و پول ما را میبرد، بلکه خودش به ماشین تولید بحران امنیت ملی بدل شده است. نکته تلخ دیگر، سرنوشت نفت ماست که برای سالیان سال «ملی» شدن آن را سند افتخار کشور میدانستیم، اما حالا اصلا معلوم نیست چه میزان از آن، توسط چه کسانی، با چه مبلغی و به چه مقصدی ارسال میشود!)
راهحل جایگزین ایران را همه میدانیم. به جای اینکه دیپلماتها مجاز بشوند مساله را با دادن تعهد حل و فصل کنند، نظامیان مامور میشوند که به صورت متقابل یک کشتی انگلیسی را در خلیج فارس توقیف کنند. ما دقیقا نمیدانیم که «موضع رسمی حکومت ایران» را چه کسی اعلام میکند. ظاهرا این موضع رسمی، توقیف کشتی انگلیسی را یک مقابله به مثل معرفی نکرده تا از عواقب احتمالی آن شانه خالی کند. با این حال چنان موجی از اظهارنظرهای خودسرانه مقامات مسوول و رسانههای حکومتی به راه میافتد که برای هیچ کس تردیدی باقی نمیماند: «ایران میخواهد با اقدام متقابل مشکل را حل کند؛ نفتکش در برابر نفتکش».
نتیجه اما به کلی متفاوت میشود. اولا که انگلستان حاضر به معاوضه نشد. (آیا واقعا پیشبینی این مساله دشوار بود؟) امروز دولت جبلالطارق با انتشار بیانیهای رسمی اعلام کرد که ایران تعهدی مکتوب ارائه داده که نفتکش نه تنها به سوریه، که به هیچ کشوری که از جانب اتحادیه اروپا تحریم باشد نخواهد رفت. یعنی همان تعهدی که از روز اول میشد داد و جلوی بحران را گرفت در نهایت داده شده، اما نه تنها بحران بر طرف نشده، بلکه حتی بدتر هم شده. در واقع، بحران واقعی، از خطر کوچک و کم اهمیت توقیف یک نفتکش، به خطر بسیار بزرگتر «تشکیل اتحاد نظامی علیه ایران» بدل شده است!
اقدام نظامی ایران در توقیف نفتکش انگلیسی، بلافاصله به اعزام ناوهای جنگی انگلیس به خلیج فارس انجامید. به یاد داریم که پیش از آن اقدام یک جانبه ترامپ برای تشکیل اتحاد نظامی در خلیج فارس حتی با موافقت انگلستان هم همراه نشده بود. تحرکات اخیر ما اما کار را به جایی رساند که حالا نه تنها خود انگلستان به پیش قراول اتحاد نظامی در خلیج فارس بدل شده، بلکه باقی کشورهای اروپایی نیز در حال گمانهزنی در باب پیوستن به چنین اتحادی هستند. تصمیم اروپاییها هنوز نهایی نشده، با این حال، اصل بحران کماکان پابرجاست و از کنترل ما خارج شده: حالا حتی اگر خوشبین باشیم که کشورهای اروپایی به اتحاد پیشنهادی انگلستان رای منفی بدهند، باز هم نمیتوان منکر شد که این عمل در کارنامه ما ثبت شده است و بیشک دفعه بعدی حتی کشورهایی که هیچ تمایلی به مقابله نظامی با ما ندارند مجبور میشوند به اتحادهایی از این دست رای مثبت بدهند.
مرور ماجرای اخیر، تا همین مقطع امضای تعهد کتبی نیز ما را به مصداق آن مثل قدیمی بدل میسازد که «هم چوب و پیاز را خوردیم و هم پول را پس دادیم». با این حال، بحران بزرگتری که از گسترش پیمان امنیتی انگلستان ما را تهدید میکند همچنان پابرجاست و معلوم نیست تا کجا ادامه مییابد. چند سال دیگر، احتمالا باز هم منتقدانی از راه خواهند رسید که بپرسند: «کشورهای اروپایی به چه حقی نیروی نظامی وارد خلیج فارس کردهاند»؟ با توجه به تاریخنگاری کوتاه مدت و تحریف شده حکومتی ما، معلوم نیست کسی آن زمان وجود داشته باشد که یادآوری کند: «سیاستورزی غلط خودمان بود که آنها را به منطقه کشانید».
@Divanesara
.
#A216
https://t.me/divanesara/892
آرمان امیری @ArmanParian - خبر خوشحال کننده احتمالا باید آن باشد که سرانجام نفتکش گریس۱ از توقیف دولت جبلالطارق خارج شد. با این حال، وقتی جزییات خبر را مرور میکنیم، دقیقا معلوم نیست از کدام بخش آن باید خوشحال باشیم؟! اجازه بدهید سیر وقایع را مرور کنیم:
نهادهایی که نمیدانیم که هستند و کجا هستند، یک محموله نفت ایرانی را سوار بر نفتکش روسی روانه مدیترانه کردهاند. دولت جبلالطارق (که به نوعی نماینده انگلستان است) با بهانه وضع تحریمهای اروپایی علیه سوریه نفتکش را توقیف میکند. درخواست انگلستان مشخص است: «ایران باید تضمین کند که این نفتکش به سوریه نمیرود». مقامات ایرانی البته مدعی میشوند که مقصد کشتی سوریه نبوده، اما نه قبول میکنند که نرفتن کشتی به سوریه را تضمین کنند، نه توضیحی میدهند که پس مقصد کجا بوده؟
(تا همینجای مساله به صورتی گذرا میتوان به دو نکته تلخ تاریخی اشاره کرد. یکی ماجرای غمانگیر دخالت نظامی در سوریه، که حامیاناش مدعی بودند قرار است امنیت ما را تضمین کند، اما در حال حاضر به غدهای بدل شده که نه تنها هزینه و نفت و پول ما را میبرد، بلکه خودش به ماشین تولید بحران امنیت ملی بدل شده است. نکته تلخ دیگر، سرنوشت نفت ماست که برای سالیان سال «ملی» شدن آن را سند افتخار کشور میدانستیم، اما حالا اصلا معلوم نیست چه میزان از آن، توسط چه کسانی، با چه مبلغی و به چه مقصدی ارسال میشود!)
راهحل جایگزین ایران را همه میدانیم. به جای اینکه دیپلماتها مجاز بشوند مساله را با دادن تعهد حل و فصل کنند، نظامیان مامور میشوند که به صورت متقابل یک کشتی انگلیسی را در خلیج فارس توقیف کنند. ما دقیقا نمیدانیم که «موضع رسمی حکومت ایران» را چه کسی اعلام میکند. ظاهرا این موضع رسمی، توقیف کشتی انگلیسی را یک مقابله به مثل معرفی نکرده تا از عواقب احتمالی آن شانه خالی کند. با این حال چنان موجی از اظهارنظرهای خودسرانه مقامات مسوول و رسانههای حکومتی به راه میافتد که برای هیچ کس تردیدی باقی نمیماند: «ایران میخواهد با اقدام متقابل مشکل را حل کند؛ نفتکش در برابر نفتکش».
نتیجه اما به کلی متفاوت میشود. اولا که انگلستان حاضر به معاوضه نشد. (آیا واقعا پیشبینی این مساله دشوار بود؟) امروز دولت جبلالطارق با انتشار بیانیهای رسمی اعلام کرد که ایران تعهدی مکتوب ارائه داده که نفتکش نه تنها به سوریه، که به هیچ کشوری که از جانب اتحادیه اروپا تحریم باشد نخواهد رفت. یعنی همان تعهدی که از روز اول میشد داد و جلوی بحران را گرفت در نهایت داده شده، اما نه تنها بحران بر طرف نشده، بلکه حتی بدتر هم شده. در واقع، بحران واقعی، از خطر کوچک و کم اهمیت توقیف یک نفتکش، به خطر بسیار بزرگتر «تشکیل اتحاد نظامی علیه ایران» بدل شده است!
اقدام نظامی ایران در توقیف نفتکش انگلیسی، بلافاصله به اعزام ناوهای جنگی انگلیس به خلیج فارس انجامید. به یاد داریم که پیش از آن اقدام یک جانبه ترامپ برای تشکیل اتحاد نظامی در خلیج فارس حتی با موافقت انگلستان هم همراه نشده بود. تحرکات اخیر ما اما کار را به جایی رساند که حالا نه تنها خود انگلستان به پیش قراول اتحاد نظامی در خلیج فارس بدل شده، بلکه باقی کشورهای اروپایی نیز در حال گمانهزنی در باب پیوستن به چنین اتحادی هستند. تصمیم اروپاییها هنوز نهایی نشده، با این حال، اصل بحران کماکان پابرجاست و از کنترل ما خارج شده: حالا حتی اگر خوشبین باشیم که کشورهای اروپایی به اتحاد پیشنهادی انگلستان رای منفی بدهند، باز هم نمیتوان منکر شد که این عمل در کارنامه ما ثبت شده است و بیشک دفعه بعدی حتی کشورهایی که هیچ تمایلی به مقابله نظامی با ما ندارند مجبور میشوند به اتحادهایی از این دست رای مثبت بدهند.
مرور ماجرای اخیر، تا همین مقطع امضای تعهد کتبی نیز ما را به مصداق آن مثل قدیمی بدل میسازد که «هم چوب و پیاز را خوردیم و هم پول را پس دادیم». با این حال، بحران بزرگتری که از گسترش پیمان امنیتی انگلستان ما را تهدید میکند همچنان پابرجاست و معلوم نیست تا کجا ادامه مییابد. چند سال دیگر، احتمالا باز هم منتقدانی از راه خواهند رسید که بپرسند: «کشورهای اروپایی به چه حقی نیروی نظامی وارد خلیج فارس کردهاند»؟ با توجه به تاریخنگاری کوتاه مدت و تحریف شده حکومتی ما، معلوم نیست کسی آن زمان وجود داشته باشد که یادآوری کند: «سیاستورزی غلط خودمان بود که آنها را به منطقه کشانید».
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
چطور با دست خودمان قدرتهای نظامی را به خلیج فارس کشاندیم!
#A216
@Divanesara
.
#A216
@Divanesara
.
یادداشت وارده: رستگاری، پشت درهای بسته استادیوم
#V 38
https://t.me/divanesara/894
نویسنده میهمان: مهرداد محمدی @mehrdad89
۱- خودسوزی یک نفر در تونس باعث انقلاب شد، اما هزاران خودسوزی دیگر آب را از آب تکان نداده است. آیا سحر، #دختر_آبی هم یکی از این هزاران خواهد بود؟ نمیدانیم. در تحلیل عملیات انتحاری یا چریکی و یا حتی خودکشی، یک پرسش قدیمی وجود دارد: اگر فردی که با مرگ مواجه میشود بداند که چند روز پس از مرگش، دنیا هم تمام میشود، آیا باز هم دست به همان اقدام خواهد زد؟ آیا همچنان متهور خواهد ماند؟ مثلاً رزمندگان داوطلبی که در جنگ کشته شدند اگر امروز را میدیدند باز هم جانفشانی میکردند؟ ما نمیدانیم. احتمالاً تمام افرادی که خطر مرگ را به جان میخرند، باید تصوری از بعد خود داشته باشند و مطلوب بودن یا نبودن این تصویر در تصمیم آنها هم اثر خواهد گذاشت. همین جاست که تفاوت میان آنکه از روی امید یا ناامیدی دست به خودکشی میزند، مشخص خواهد شد: میمیرد که دنیا جای بهتری شود یا چون دنیا جای بهتری نمیشود میمیرد. اما زندگی حتی در انتهای خود هم منطبق بر این دوگانهها نیست و گاهی مجموع شرایط عینی و ذهنی باعث میشود که فردی از جان خودش بگذرد بدون اینکه حتی حدس بزند پس از او چه خواهد شد.
۲- مصیبت ِ مرگ در غربت لزوماً این نیست که در جایی به دور از وطن و بستگان بمیری، بلکه این نیز هست که در میان آشنایان تصمیم به کشتن خود بگیری، اما بعد از تو هیچکس حتی نگوید که چرا مُرد؟ اگر به دنیای واپسین اعتقاد داشته باشیم که رستگاری را در آنجا جستوجو میکنیم؛ اما اگر اینگونه نباشد، رستگاری آنکه میمیرد شاید در این باشد که دیگران بفهمند که چرا و برای چه مرد. شاید هم اگر خیلی خوشبخت باشد، دیگرانی سعی کنند که دلایل از خود گذشتن او را از بین ببرند تا از نظر خودشان بیفایده و عبث نمرده باشد.
۳- تاریخ میگوید وقتی فاشیسم میآید به مردگان زیر خاک هم رحم نمیکند. آنها را از معنا تهی میکند، کالبدهایشان را میشکافد تا نشانی از حقیقت در آن باقی نماند. دقیقا همان کاری که این روزها رسانهها و عوامل قدرت درباره «سحر خدایاری» میکنند؛ ساده است: دیوانه بود! دستگاه سلطه و هژمونی دست به کار شده است تا روایت دیگری را تولید کند که مدعی است این خودسوزی هیچ ارتباطی به واقعیت ساخت قدرت و سلطه فراداستان حاکمیتی و جنسیتی بر جان و بدن یک زن ندارد. هرچه بوده صرفاً سنگی بوده که یک دیوانه در چاه انداخته است. مردم هم اما میتوانند مدافع و میراثدار روایت خود باشند. از او بگویند، کنشی انجام دهند، اعتراض کنند، استادیوم نروند، استادیوم بروند و شعار بدهند، هشتگ بزنند و هزاران کار دیگر، تا شاید به روش خود مرده خود را رستگار کنند. تاریخ فاتحان را فاتحان خواهند نوشتند، تاریخنگاری تودهها جز بر عهده خود مردم نخواهد بود. به گمان من، آزادی هم اگر روزی بیاید، مردگان را زنده خواهد کرد تا روایتگر خود باشند، تا حداقل از کالبدهای بیجانشان اعاده حیثیت شود.
۴- «بهرام بیضایی» درباره «غزاله علیزاده» میگوید خودکشی او چیز عجیبی نبود و زندگی در این کشور دلایل متعددی برای خودکشی به تو میدهد؛ «ما فنا شدیم هر یک به تنهایی» آنگونه که ویرجینا ولف میگوید. سحر وقتی که میخواست خود را بسوزاند دنیای بعد از خودش را چگونه میدید؟ امیدوار بود یا ناامید؟ آگاهانه به جنگ روایت غالب از زن رفت یا فقط خسته شده بود؟ ما نمیدانیم و شاید هرگز هم ندانیم. پرسشهای بسیاری برای همیشه بیپاسخ میمانند. اما ما باورهایی سنتی و افسانهای داریم. باورهایی که میگویند وقتی کسی میمیرد اگر چشمانش باز مانده باشد یعنی چیزی در دنیا برای او تمام نشده است. میگویند #دختر_آبی هم با چشمان باز از دنیا رفت. شاید فرداروزی که اولین زن بدون اما و اگر و شرط و شروط وارد استادیوم شود، سحر هم چشمهایش را در آرامش ببندد.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 38
https://t.me/divanesara/894
نویسنده میهمان: مهرداد محمدی @mehrdad89
۱- خودسوزی یک نفر در تونس باعث انقلاب شد، اما هزاران خودسوزی دیگر آب را از آب تکان نداده است. آیا سحر، #دختر_آبی هم یکی از این هزاران خواهد بود؟ نمیدانیم. در تحلیل عملیات انتحاری یا چریکی و یا حتی خودکشی، یک پرسش قدیمی وجود دارد: اگر فردی که با مرگ مواجه میشود بداند که چند روز پس از مرگش، دنیا هم تمام میشود، آیا باز هم دست به همان اقدام خواهد زد؟ آیا همچنان متهور خواهد ماند؟ مثلاً رزمندگان داوطلبی که در جنگ کشته شدند اگر امروز را میدیدند باز هم جانفشانی میکردند؟ ما نمیدانیم. احتمالاً تمام افرادی که خطر مرگ را به جان میخرند، باید تصوری از بعد خود داشته باشند و مطلوب بودن یا نبودن این تصویر در تصمیم آنها هم اثر خواهد گذاشت. همین جاست که تفاوت میان آنکه از روی امید یا ناامیدی دست به خودکشی میزند، مشخص خواهد شد: میمیرد که دنیا جای بهتری شود یا چون دنیا جای بهتری نمیشود میمیرد. اما زندگی حتی در انتهای خود هم منطبق بر این دوگانهها نیست و گاهی مجموع شرایط عینی و ذهنی باعث میشود که فردی از جان خودش بگذرد بدون اینکه حتی حدس بزند پس از او چه خواهد شد.
۲- مصیبت ِ مرگ در غربت لزوماً این نیست که در جایی به دور از وطن و بستگان بمیری، بلکه این نیز هست که در میان آشنایان تصمیم به کشتن خود بگیری، اما بعد از تو هیچکس حتی نگوید که چرا مُرد؟ اگر به دنیای واپسین اعتقاد داشته باشیم که رستگاری را در آنجا جستوجو میکنیم؛ اما اگر اینگونه نباشد، رستگاری آنکه میمیرد شاید در این باشد که دیگران بفهمند که چرا و برای چه مرد. شاید هم اگر خیلی خوشبخت باشد، دیگرانی سعی کنند که دلایل از خود گذشتن او را از بین ببرند تا از نظر خودشان بیفایده و عبث نمرده باشد.
۳- تاریخ میگوید وقتی فاشیسم میآید به مردگان زیر خاک هم رحم نمیکند. آنها را از معنا تهی میکند، کالبدهایشان را میشکافد تا نشانی از حقیقت در آن باقی نماند. دقیقا همان کاری که این روزها رسانهها و عوامل قدرت درباره «سحر خدایاری» میکنند؛ ساده است: دیوانه بود! دستگاه سلطه و هژمونی دست به کار شده است تا روایت دیگری را تولید کند که مدعی است این خودسوزی هیچ ارتباطی به واقعیت ساخت قدرت و سلطه فراداستان حاکمیتی و جنسیتی بر جان و بدن یک زن ندارد. هرچه بوده صرفاً سنگی بوده که یک دیوانه در چاه انداخته است. مردم هم اما میتوانند مدافع و میراثدار روایت خود باشند. از او بگویند، کنشی انجام دهند، اعتراض کنند، استادیوم نروند، استادیوم بروند و شعار بدهند، هشتگ بزنند و هزاران کار دیگر، تا شاید به روش خود مرده خود را رستگار کنند. تاریخ فاتحان را فاتحان خواهند نوشتند، تاریخنگاری تودهها جز بر عهده خود مردم نخواهد بود. به گمان من، آزادی هم اگر روزی بیاید، مردگان را زنده خواهد کرد تا روایتگر خود باشند، تا حداقل از کالبدهای بیجانشان اعاده حیثیت شود.
۴- «بهرام بیضایی» درباره «غزاله علیزاده» میگوید خودکشی او چیز عجیبی نبود و زندگی در این کشور دلایل متعددی برای خودکشی به تو میدهد؛ «ما فنا شدیم هر یک به تنهایی» آنگونه که ویرجینا ولف میگوید. سحر وقتی که میخواست خود را بسوزاند دنیای بعد از خودش را چگونه میدید؟ امیدوار بود یا ناامید؟ آگاهانه به جنگ روایت غالب از زن رفت یا فقط خسته شده بود؟ ما نمیدانیم و شاید هرگز هم ندانیم. پرسشهای بسیاری برای همیشه بیپاسخ میمانند. اما ما باورهایی سنتی و افسانهای داریم. باورهایی که میگویند وقتی کسی میمیرد اگر چشمانش باز مانده باشد یعنی چیزی در دنیا برای او تمام نشده است. میگویند #دختر_آبی هم با چشمان باز از دنیا رفت. شاید فرداروزی که اولین زن بدون اما و اگر و شرط و شروط وارد استادیوم شود، سحر هم چشمهایش را در آرامش ببندد.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
یادداشت وارده: رستگاری، پشت درهای بسته استادیوم
#V 38
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 38
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
نسبیگرایی فرهنگی
#N 049
https://t.me/divanesara/896
امیرعلی نصرالهزاده @AmirA_N- فرانس بوآز (Fran Boas) هنگام بررسی اندازهگیری آستانه حساسیت چشم به تغییر شدت نور به نتیجهای غیر منتظره رسید: این آستانه برای هر شخصی تفاوت میکرد و به نظر میرسید به جای عامل وراثت، این تفاوت به شرایط محیطی، و به انتظارات و تجربه آدمها وابسته است. یعنی آگاهانه یا ناخودآگاه اکتسابی است.
مطالعات بوآز، به سفارش کمیتهای از کنگره آمریکا، روی شاخصهایی همچون اندازه جمجمه، رنگ مو، قد، و سن بلوغ ادامه پیدا کرد. پیشفرض این بود که ازدواج بیننژادی مهاجرین اروپای شمالی با سایر اقوام ساکنِ آمریکا، ذخیره نژادی اسکاندیناوی را رقیق میکند.
نتایج تحقیقات بوآز نشان داد که اندازه جمجمه کودکان متولد آمریکا و اروپا تفاوت دارد، حتی اگر والدین و اجداد این کودکان همه از یک نژاد باشند. در آن زمان (۱۹۱۱) و تا مدتها پس از آن، بسیاری از زیستشناسان سفیدپوست معتقد بودند که وراثت عامل اصلی تفاوت بین انسانهاست. داروینیسم اجتماعی نظریهای پذیرفته شده بود و خلق انسان برتر موضوعی جدی در آزمایشگاهها بود.
بررسیهای بوآز (و دیگران) نشان داد که میزان تغییرات (واریانس) داخل-گروهی بسیاری از خصوصیات فیزیکی، بیشتر از تغییرات بین-گروهی همان خصوصیات است. یعنی ممکن است گوناگونی اندازه جمجمه بین ده کودک سفیدپوست نروژی، بیشتر از گوناگونی اندازه جمجمه ده کودکی باشد که به صورت تصادفی انتخاب شدهاند.
اگر تفاوت در خصوصیات فیزیکی «تنها» به عوامل وراثتی وابسته نیست، تکلیف پدیدههایی پیچدهتر مانند هوش، خلاقیت، یا تفاوتهای فرهنگی چه میشود؟ باید توجه کنیم که تقلیل نژادپرستی به برتری یک رنگ پوست اشتباه است. نژادپرستان معتقد بودند که وراثت عامل برتری ذهنی، اخلاقی و فرهنگی ایشان است؛ از قضا پوستشان هم سفید بود.
بوآز معتقد بود که «فرهنگ» نیز در شکلگیری این تفاوتها مؤثر است. در اینجا منظور از فرهنگ با دستاوردهای تمدنی (مثل هنر) متفاوت است. منظور از «فرهنگ» ظرفی غیر مادیست که انسان در هر زمان و مکانی به دنیا بیاید، در آن رشد میکند. «راه و رسم زندگی»، که هرجایی بسته به زمین، آب، هوا و هزار چیز دیگر شکل میگیرد.
وابستگی آستانه حسی چشم به انتظارات و تجربه آدمها، نشان میداد که «فرهنگ» میتواند یکی از دلایل تفاوتهای فیزیکی و غیرفیزیکی انسانها باشد. بدین ترتیب، منشأ تفاوت میان جوامع مختلف از توضیحات بیولوژیک به انسانشناسانه، از «طبیعت و ذات» به «تربیت و پرورش» تغییر یافت. موج جدیدی از مطالعات فرهنگشناسی و قومشناسی شکل گرفت که به جای جستجوی تفاوتها در «ذات بیگانگان»، به دنبال شناخت «راه و رسم زندگی» آنها بود.
بنابرین نوعی «نسبیگراییِ فرهنگی»، نگرشِ جدیدی در میان انسانشناسان شد، و در نتیجه فرهنگِ جوامعی که تا پیش از آن ابتدائی (primitive) تلقی میشدند به اندازه فرهنگ جوامع متمدن درخور مطالعه و حفاظت شد. انگیزه بوآز از مطالعه تکثر فرهنگی تثبیتِ شواهد انعطافپذیریِ گونه انسان بود. در این مطالعه، مختصاتی که تفاوتها نسبت بدان سنجیده میشود، «فرهنگ» خود محقق است. بوآز معتقد بود که فرهنگهای دیگر آینهای هستند برای شناخت بهتر راه و رسم زندگی خودش.
نسبیگراییِ فرهنگ نزد بوآز به سیالیت و انتشارِ فرهنگ در زمان و جغرافیا هم میانجامید. در مواجهه با رسوم دیگر زندگی، سیالیتِ و انتشار فرهنگی باعث میشود، از زوایای تازهای به فرهنگ خود نگاه کنیم. این نگاه جدید ممکن است به تحول فرهنگی ختم شود که در نظر بوآز نیک و پسندیده و از ویژگیهای فرهنگ بود.
اما شاخهای انحرافی نیز در پی محبوبیت نسبیگرایی فرهنگی شکل گرفت. شاخهای که ارزش آکادمیک مطالعه فرهنگها را با انجمادشان در زمان و مکانی خاص و سپس تلاش برای حفاظت آن تصویر منجمد شده اشتباه گرفت. مدافعان این نوع نسبیگرایی مدعیاند هر روشی برای زندگی، معتبر و محترم است و به این بهانه، عرف جوامع دیگر را ماورای قضاوتهای اخلاقی میپندارند. اما در واقع، سیالیت و انتشار فرهنگ در زمان و مکان که لاجرم به تحول یا تبادل فرهنگی و شاید حتی انتقاد از فرهنگهای دیگر میانجامد، نقشی مهم در نسبیگرایی بوآز داشت.
این نوع نگاه، تبادل فرهنگی، گفتگو و یا قضاوتهای اخلاقی در مورد آیین و رسوم دیگران را با برچسب تهاجم فرهنگی تخطئه میکند. به همین جهت هم، این نگرش نسبیگرایانه خیلی زود با استقبال محافظهکاران مواجه شد. محافظهکاران این تصویرهای منجمد شده را بهانه میکنند و مانع از تحولات اجتماعی و رفع تبعیضهای جنسی، نژادی یا مذهبی میشوند. آیا نشنیدهایم که «حجاب عرف جامعه ماست؟» منظور این است که فرهنگ ما چنین است، اجبارش محترم است، تغییری نخواهد کرد، و دیگران حق انتقاد از آن را ندارند.
منبع: نیویورکر
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
#N 049
https://t.me/divanesara/896
امیرعلی نصرالهزاده @AmirA_N- فرانس بوآز (Fran Boas) هنگام بررسی اندازهگیری آستانه حساسیت چشم به تغییر شدت نور به نتیجهای غیر منتظره رسید: این آستانه برای هر شخصی تفاوت میکرد و به نظر میرسید به جای عامل وراثت، این تفاوت به شرایط محیطی، و به انتظارات و تجربه آدمها وابسته است. یعنی آگاهانه یا ناخودآگاه اکتسابی است.
مطالعات بوآز، به سفارش کمیتهای از کنگره آمریکا، روی شاخصهایی همچون اندازه جمجمه، رنگ مو، قد، و سن بلوغ ادامه پیدا کرد. پیشفرض این بود که ازدواج بیننژادی مهاجرین اروپای شمالی با سایر اقوام ساکنِ آمریکا، ذخیره نژادی اسکاندیناوی را رقیق میکند.
نتایج تحقیقات بوآز نشان داد که اندازه جمجمه کودکان متولد آمریکا و اروپا تفاوت دارد، حتی اگر والدین و اجداد این کودکان همه از یک نژاد باشند. در آن زمان (۱۹۱۱) و تا مدتها پس از آن، بسیاری از زیستشناسان سفیدپوست معتقد بودند که وراثت عامل اصلی تفاوت بین انسانهاست. داروینیسم اجتماعی نظریهای پذیرفته شده بود و خلق انسان برتر موضوعی جدی در آزمایشگاهها بود.
بررسیهای بوآز (و دیگران) نشان داد که میزان تغییرات (واریانس) داخل-گروهی بسیاری از خصوصیات فیزیکی، بیشتر از تغییرات بین-گروهی همان خصوصیات است. یعنی ممکن است گوناگونی اندازه جمجمه بین ده کودک سفیدپوست نروژی، بیشتر از گوناگونی اندازه جمجمه ده کودکی باشد که به صورت تصادفی انتخاب شدهاند.
اگر تفاوت در خصوصیات فیزیکی «تنها» به عوامل وراثتی وابسته نیست، تکلیف پدیدههایی پیچدهتر مانند هوش، خلاقیت، یا تفاوتهای فرهنگی چه میشود؟ باید توجه کنیم که تقلیل نژادپرستی به برتری یک رنگ پوست اشتباه است. نژادپرستان معتقد بودند که وراثت عامل برتری ذهنی، اخلاقی و فرهنگی ایشان است؛ از قضا پوستشان هم سفید بود.
بوآز معتقد بود که «فرهنگ» نیز در شکلگیری این تفاوتها مؤثر است. در اینجا منظور از فرهنگ با دستاوردهای تمدنی (مثل هنر) متفاوت است. منظور از «فرهنگ» ظرفی غیر مادیست که انسان در هر زمان و مکانی به دنیا بیاید، در آن رشد میکند. «راه و رسم زندگی»، که هرجایی بسته به زمین، آب، هوا و هزار چیز دیگر شکل میگیرد.
وابستگی آستانه حسی چشم به انتظارات و تجربه آدمها، نشان میداد که «فرهنگ» میتواند یکی از دلایل تفاوتهای فیزیکی و غیرفیزیکی انسانها باشد. بدین ترتیب، منشأ تفاوت میان جوامع مختلف از توضیحات بیولوژیک به انسانشناسانه، از «طبیعت و ذات» به «تربیت و پرورش» تغییر یافت. موج جدیدی از مطالعات فرهنگشناسی و قومشناسی شکل گرفت که به جای جستجوی تفاوتها در «ذات بیگانگان»، به دنبال شناخت «راه و رسم زندگی» آنها بود.
بنابرین نوعی «نسبیگراییِ فرهنگی»، نگرشِ جدیدی در میان انسانشناسان شد، و در نتیجه فرهنگِ جوامعی که تا پیش از آن ابتدائی (primitive) تلقی میشدند به اندازه فرهنگ جوامع متمدن درخور مطالعه و حفاظت شد. انگیزه بوآز از مطالعه تکثر فرهنگی تثبیتِ شواهد انعطافپذیریِ گونه انسان بود. در این مطالعه، مختصاتی که تفاوتها نسبت بدان سنجیده میشود، «فرهنگ» خود محقق است. بوآز معتقد بود که فرهنگهای دیگر آینهای هستند برای شناخت بهتر راه و رسم زندگی خودش.
نسبیگراییِ فرهنگ نزد بوآز به سیالیت و انتشارِ فرهنگ در زمان و جغرافیا هم میانجامید. در مواجهه با رسوم دیگر زندگی، سیالیتِ و انتشار فرهنگی باعث میشود، از زوایای تازهای به فرهنگ خود نگاه کنیم. این نگاه جدید ممکن است به تحول فرهنگی ختم شود که در نظر بوآز نیک و پسندیده و از ویژگیهای فرهنگ بود.
اما شاخهای انحرافی نیز در پی محبوبیت نسبیگرایی فرهنگی شکل گرفت. شاخهای که ارزش آکادمیک مطالعه فرهنگها را با انجمادشان در زمان و مکانی خاص و سپس تلاش برای حفاظت آن تصویر منجمد شده اشتباه گرفت. مدافعان این نوع نسبیگرایی مدعیاند هر روشی برای زندگی، معتبر و محترم است و به این بهانه، عرف جوامع دیگر را ماورای قضاوتهای اخلاقی میپندارند. اما در واقع، سیالیت و انتشار فرهنگ در زمان و مکان که لاجرم به تحول یا تبادل فرهنگی و شاید حتی انتقاد از فرهنگهای دیگر میانجامد، نقشی مهم در نسبیگرایی بوآز داشت.
این نوع نگاه، تبادل فرهنگی، گفتگو و یا قضاوتهای اخلاقی در مورد آیین و رسوم دیگران را با برچسب تهاجم فرهنگی تخطئه میکند. به همین جهت هم، این نگرش نسبیگرایانه خیلی زود با استقبال محافظهکاران مواجه شد. محافظهکاران این تصویرهای منجمد شده را بهانه میکنند و مانع از تحولات اجتماعی و رفع تبعیضهای جنسی، نژادی یا مذهبی میشوند. آیا نشنیدهایم که «حجاب عرف جامعه ماست؟» منظور این است که فرهنگ ما چنین است، اجبارش محترم است، تغییری نخواهد کرد، و دیگران حق انتقاد از آن را ندارند.
منبع: نیویورکر
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
Telegram
مجمع دیوانگان
نسبیگرایی فرهنگی
#N 049
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
#N 049
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
تاجِ خارِ جنگطلبی
#A217
https://t.me/divanesara/898
آرمان امیری @ArmanParian - صدور بیانیه مشترک سه کشور فرانسه، آلمان و انگلستان، یک پیام آشکار و صریح داشت: حالا دیگر آمریکا تنها کشوری نیست که برجام را متوقف کرده و خواستار مذاکره مجدد است. اروپاییها نیز جناح عوض کردهاند و به تیم مقابل پیوستهاند. آنچه امروز شاهدش هستیم، یکسره محصول تدبیر باورمندان به سیاست «صبر موشکی» است؛ بد نیست یک مرور کوتاهی هم داشته باشیم که از کجا به کجا رسیدیم.
سال گذشته که ترامپ به صورت یک جانبه از برجام خارج شد، نه تنها در افکار عمومی جهان، بلکه حتی در مواضع رسمی دولتهای طرف برجام به عنوان یک «قانونشکن غیرقابل اعتماد» معرفی شد. چهرهای دوست نداشتنی که میرفت آمریکا را به منزویترین دوران چند دهه اخیر خودش پرتاب کند. حتی اگر این اتفاق هم نمیافتاد، دستکم در مورد یک موضوع هیچ تردیدی وجود نداشت: «اجماع خیرهکننده و کمرشکنی که اوباما توانست علیه ایران بسیج کند، هرگز گرد دیوانه غیرقابل اعتمادی چون ترامپ شکل نخواهد گرفت». این سقوط جایگاه آمریکا، مترادف بود با صعود جایگاه ایران در سطحی که نه به ادعای خودش، بلکه با تاکید مداوم تمامی دیگر کشورهای حاضر در برجام، کشوری متعهد، دیپلماتیک و اسیر زورگویی یک جانبه ترامپ بود.
منتقدان سیاست دیپلماسی و مذاکره میتوانند بگویند که این جایگاه مظلوم و دیپلماتیک، عملا سودی به حال ایران نداشت و جلوی فشارهای اقتصادی ترامپ را نگرفت. حرف درستی است، اما مشروط بر اینکه این منتقدان آلترناتیو موثرتری در چنته داشته باشند. یعنی پیشنهادی که اگر نگوییم کل مشکل را حل میکرد، بلکه دستکم کار را از آنکه بود بدتر نکند. این پیشنهاد البته وجود داشت و پیاده هم شد: سیاست «نه جنگ و نه مذاکره»! سیاستی که البته با یک سیاست اعلام نشده و غیررسمی دیگر هم تکمیل میشد: «فشار منطقهای». در واقع، جناح متکی به «توان موشکی» امیدوار بود تا با مختل کردن مسیر نفت و انرژی در خلیج فارس و همچنین تحت فشار قرار دادن همسایگان منطقهای، عملا آمریکا و متحداناش را به زانو در بیاورد. چندین عملیات یک جانبه ایران در منطقه و سکوت طرفهای مقابل، خیلی زود به نشانه «اقتدار نظامی» و برتری نیروی منطقهای کشور تعبیر شد و ماشین تبلیغاتی سیاست «صبر موشکی» را هر روز قویتر ساخت. نقد کارنامه گروهی که سرمست از «اقتدار موشکی» هستند دشوار است، اما ناظر خردمند میتواند وضعیت نهایی حاصل شده را با مبداء حرکت مقایسه کند.
امروز، فشارهای اقتصادی همچنان پابرجاست. بدتر اینکه با تحریمی که از مرز ۱۵ماه گذشته، ذخایر ارزی کشور رو به انتهاست و توان مقاومت اقتصادی هر روز کاهش مییابد. عمل جراحی بیمار آنقدر به تعویق افتاده که دیگر معلوم نیست اصلا توانایی تحمل این عمل را داشته باشد. از سوی دیگر، در عرصه جهانی، جایگاه یک کشور «دیپلماتیک، متعهد و مظلوم» را از دست دادهایم. ترامپ با صبوری غیرقابل پیشبینی خودش در چند ماجرای تکان دهنده توانست ژست یاغی و جنگ طلباش را تعدیل کند. در مقابل حمله به پهباد هیچ واکنشی نشان نداد و در واکنش به حملات عربستان نیز تا این لحظه خویشتنداری کرده. حالا، حتی اروپاییهایی که در تمام این مدت تلاش میکردند از طرقی همچون پیشنهاد اینستکس یا پیشنهاد ۱۵ میلیارد دلاری مکرون به ایران کمک کنند، دوش به دوش ترامپ ایستادهاند. بیتردید این خدمتی بود که نزدیکترین دوستان و همپیمانان ترامپ هم نمیتوانستند به او بکنند؛ این تنها حکومت ایران بود که با دست خودش، تاج خار اتهام «جنگطلبی» را از سر ترامپ برداشت و بر سر خود فرو کرد.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A217
https://t.me/divanesara/898
آرمان امیری @ArmanParian - صدور بیانیه مشترک سه کشور فرانسه، آلمان و انگلستان، یک پیام آشکار و صریح داشت: حالا دیگر آمریکا تنها کشوری نیست که برجام را متوقف کرده و خواستار مذاکره مجدد است. اروپاییها نیز جناح عوض کردهاند و به تیم مقابل پیوستهاند. آنچه امروز شاهدش هستیم، یکسره محصول تدبیر باورمندان به سیاست «صبر موشکی» است؛ بد نیست یک مرور کوتاهی هم داشته باشیم که از کجا به کجا رسیدیم.
سال گذشته که ترامپ به صورت یک جانبه از برجام خارج شد، نه تنها در افکار عمومی جهان، بلکه حتی در مواضع رسمی دولتهای طرف برجام به عنوان یک «قانونشکن غیرقابل اعتماد» معرفی شد. چهرهای دوست نداشتنی که میرفت آمریکا را به منزویترین دوران چند دهه اخیر خودش پرتاب کند. حتی اگر این اتفاق هم نمیافتاد، دستکم در مورد یک موضوع هیچ تردیدی وجود نداشت: «اجماع خیرهکننده و کمرشکنی که اوباما توانست علیه ایران بسیج کند، هرگز گرد دیوانه غیرقابل اعتمادی چون ترامپ شکل نخواهد گرفت». این سقوط جایگاه آمریکا، مترادف بود با صعود جایگاه ایران در سطحی که نه به ادعای خودش، بلکه با تاکید مداوم تمامی دیگر کشورهای حاضر در برجام، کشوری متعهد، دیپلماتیک و اسیر زورگویی یک جانبه ترامپ بود.
منتقدان سیاست دیپلماسی و مذاکره میتوانند بگویند که این جایگاه مظلوم و دیپلماتیک، عملا سودی به حال ایران نداشت و جلوی فشارهای اقتصادی ترامپ را نگرفت. حرف درستی است، اما مشروط بر اینکه این منتقدان آلترناتیو موثرتری در چنته داشته باشند. یعنی پیشنهادی که اگر نگوییم کل مشکل را حل میکرد، بلکه دستکم کار را از آنکه بود بدتر نکند. این پیشنهاد البته وجود داشت و پیاده هم شد: سیاست «نه جنگ و نه مذاکره»! سیاستی که البته با یک سیاست اعلام نشده و غیررسمی دیگر هم تکمیل میشد: «فشار منطقهای». در واقع، جناح متکی به «توان موشکی» امیدوار بود تا با مختل کردن مسیر نفت و انرژی در خلیج فارس و همچنین تحت فشار قرار دادن همسایگان منطقهای، عملا آمریکا و متحداناش را به زانو در بیاورد. چندین عملیات یک جانبه ایران در منطقه و سکوت طرفهای مقابل، خیلی زود به نشانه «اقتدار نظامی» و برتری نیروی منطقهای کشور تعبیر شد و ماشین تبلیغاتی سیاست «صبر موشکی» را هر روز قویتر ساخت. نقد کارنامه گروهی که سرمست از «اقتدار موشکی» هستند دشوار است، اما ناظر خردمند میتواند وضعیت نهایی حاصل شده را با مبداء حرکت مقایسه کند.
امروز، فشارهای اقتصادی همچنان پابرجاست. بدتر اینکه با تحریمی که از مرز ۱۵ماه گذشته، ذخایر ارزی کشور رو به انتهاست و توان مقاومت اقتصادی هر روز کاهش مییابد. عمل جراحی بیمار آنقدر به تعویق افتاده که دیگر معلوم نیست اصلا توانایی تحمل این عمل را داشته باشد. از سوی دیگر، در عرصه جهانی، جایگاه یک کشور «دیپلماتیک، متعهد و مظلوم» را از دست دادهایم. ترامپ با صبوری غیرقابل پیشبینی خودش در چند ماجرای تکان دهنده توانست ژست یاغی و جنگ طلباش را تعدیل کند. در مقابل حمله به پهباد هیچ واکنشی نشان نداد و در واکنش به حملات عربستان نیز تا این لحظه خویشتنداری کرده. حالا، حتی اروپاییهایی که در تمام این مدت تلاش میکردند از طرقی همچون پیشنهاد اینستکس یا پیشنهاد ۱۵ میلیارد دلاری مکرون به ایران کمک کنند، دوش به دوش ترامپ ایستادهاند. بیتردید این خدمتی بود که نزدیکترین دوستان و همپیمانان ترامپ هم نمیتوانستند به او بکنند؛ این تنها حکومت ایران بود که با دست خودش، تاج خار اتهام «جنگطلبی» را از سر ترامپ برداشت و بر سر خود فرو کرد.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
تاجِ خارِ جنگطلبی
#A217
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A217
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
یادداشت وارده: «رویای ققنوس» یا «آتش در خرمن مردسالاری»
#V 39
https://t.me/divanesara/900
نویسنده میهمان – سیامک فارسی @Siamakfarsi : خودسوزی خشنترین و دردناکترین روش خودکشی است. با این حال مطالعات دانشگاهی نشان میدهد که خودسوزی در میان زنان ایران، شایعترین روش خودکشی است. طبق آمار این مطالعات، سهم زنان ایرانی از این پدیده دلخراش، گاه تا ۹برابر مردان بوده است.
امیل دورکیم، بنیانگذار جامعهشناسی، خودکشی را به چهار دسته مختلف تقسیم میکند که طبق این نظریه، خودسوزی زنان ایرانی در اکثریت قریب به اتفاق موارد، خودکشی «تقدیرگرایانه» محسوب میشود. خودکشی تقدیرگرایانه هنگامی روی میدهد که فرد تحت تسلط چارچوبهای خشک و به شدت کنترلکننده و محدودیتزای اجتماعی، احساس میکند که قدرتی از خود برای اثرگذاری در شرایط زندگیش ندارد. زنان خودسوز ایرانی، تحت سلطه قواعد جامعه مردسالار ایران، در تنگناهای شدیدی قرار میگیرند، که باعث میشود دست به خودکشی تقدیرگرایانه بزنند. در این میان خودسوزی، به عنوان روشی خشن و نمایشی، انتخاب اکثریت زنانی است که تصمیم به خودکشی میگیرند.
فروید خودکشی را نشاندهنده یک آرزوی سرکوبشده برای کشتن یک ابژه از دست رفته و نوعی عمل انتقامجویانه میداند. خودسوزی زنان ایرانی شاید انتقامی است که از جامعه مردسالار گرفته میشود. در واقع زنی که دست به خوسوزی میزند، از جنس دوم بودن، از مالکیت جامعه مردان بر خود، به تنگ آمده است. به دنبال کسب اعتبار و ارزش و اختیار و آزادی خویش است اما راهی برای تغییر این شرایط سخت بیرونی نمیبیند. کوچکترین حرکتش با فشارهای مضاعف روبهرو میگردد و تملک مردان نسبت به خود را به عنوان سرنوشت محتوم و تغییرناپذیر خود درمییابد. در این فضا، تنها کاری که به ذهنش میرسد، اعتراضی شدید و آسیبی اساسی به این مایملک جامعه مردان است.
او با به آتش کشیدن خود، درواقع کلیشهها و ارزشهای جامعه مردسالار را مورد تعرض قرار میدهد. تقابلی ایجاد میکند بین «زیبایی»، «حجب»، «پاکدامنی» و سایر مفاهیمی از این دست با تعاریف مردسالارانه که ابزار محدودیت و تملک او گشتهاند، با آتش! زنی که اقدام به خودسوزی میکند، انگار به بلندتریت صدای ممکن اعلام میکند که این دارایی جامعه مردان را به بدترین شکل موجود از بین میبرد. او شاید ناخودآگاه، در اعتراض به سلطه مردسالاری، خود را به عنوان نمادی از تمامی آنچه جامعه مردسالار از مفهوم «زن» تعریف میکند، به عنوان جنس دوم، به عنوان مایملک مردان، به آتش میکشد تا نفرت خود از آن را به نمایش بگذارد. زن خودسوز ایرانی، در حالی که فشارها هشیاری او را ربودهاند، با ناامیدی از رویای اعتبار و آزادی، خود را ققنوسوار به آتش میکشد، نه به امید زندگی تازه، بلکه شاید آتشی باشد در خرمن مردسالاری.
پینوشت:
نویسنده برای نگارش این یادداشت، مقالات دانشگاهی زیر را مطالعه کرده و از آنها بهره برده است:
۱- مطالعهای کیفی از پدیده خودسوزی زنان شهر ایلام، نویسندگان: خدیجه سفیری، زهرا رضایینسب. منتشر شده در فصلنامه علمی-پژوهشی زن و جامعه، سال هفتم، شماره یکم، بهار ۱۳۹۵
۲- مطالعهای توصیفی از اقدام به خودسوزي زنان شهر ایلام، نویسندگان: زهرا رضایینسب، محمدتقی شیخی، فاطمه جمیلی کهنشهری. منتشر شده در مجله دانشکده بهداشت و انستیتو تحقیقات بهداشتی، زمستان۹۶، دوره۱۵، شماره۴
۳- ﺑﺮرﺳﻲ کیفیت زﻧﺪﮔﻲ در زﻧﺎن اﻗﺪام کننده به ﺧﻮدﺳﻮزي در ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺑﺎ ﮔﺮوه ﮔﻮاه، نویسندگان: لیلی پناغی، سمیه محمدی، فاطمه انصاری، فرشته مصطفوی. منتشر شده در نشریه مطالعات اجتماعی-روانشناختی زنان، سال۱۱، شماره۱، بهار۱۳۹۲
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 39
https://t.me/divanesara/900
نویسنده میهمان – سیامک فارسی @Siamakfarsi : خودسوزی خشنترین و دردناکترین روش خودکشی است. با این حال مطالعات دانشگاهی نشان میدهد که خودسوزی در میان زنان ایران، شایعترین روش خودکشی است. طبق آمار این مطالعات، سهم زنان ایرانی از این پدیده دلخراش، گاه تا ۹برابر مردان بوده است.
امیل دورکیم، بنیانگذار جامعهشناسی، خودکشی را به چهار دسته مختلف تقسیم میکند که طبق این نظریه، خودسوزی زنان ایرانی در اکثریت قریب به اتفاق موارد، خودکشی «تقدیرگرایانه» محسوب میشود. خودکشی تقدیرگرایانه هنگامی روی میدهد که فرد تحت تسلط چارچوبهای خشک و به شدت کنترلکننده و محدودیتزای اجتماعی، احساس میکند که قدرتی از خود برای اثرگذاری در شرایط زندگیش ندارد. زنان خودسوز ایرانی، تحت سلطه قواعد جامعه مردسالار ایران، در تنگناهای شدیدی قرار میگیرند، که باعث میشود دست به خودکشی تقدیرگرایانه بزنند. در این میان خودسوزی، به عنوان روشی خشن و نمایشی، انتخاب اکثریت زنانی است که تصمیم به خودکشی میگیرند.
فروید خودکشی را نشاندهنده یک آرزوی سرکوبشده برای کشتن یک ابژه از دست رفته و نوعی عمل انتقامجویانه میداند. خودسوزی زنان ایرانی شاید انتقامی است که از جامعه مردسالار گرفته میشود. در واقع زنی که دست به خوسوزی میزند، از جنس دوم بودن، از مالکیت جامعه مردان بر خود، به تنگ آمده است. به دنبال کسب اعتبار و ارزش و اختیار و آزادی خویش است اما راهی برای تغییر این شرایط سخت بیرونی نمیبیند. کوچکترین حرکتش با فشارهای مضاعف روبهرو میگردد و تملک مردان نسبت به خود را به عنوان سرنوشت محتوم و تغییرناپذیر خود درمییابد. در این فضا، تنها کاری که به ذهنش میرسد، اعتراضی شدید و آسیبی اساسی به این مایملک جامعه مردان است.
او با به آتش کشیدن خود، درواقع کلیشهها و ارزشهای جامعه مردسالار را مورد تعرض قرار میدهد. تقابلی ایجاد میکند بین «زیبایی»، «حجب»، «پاکدامنی» و سایر مفاهیمی از این دست با تعاریف مردسالارانه که ابزار محدودیت و تملک او گشتهاند، با آتش! زنی که اقدام به خودسوزی میکند، انگار به بلندتریت صدای ممکن اعلام میکند که این دارایی جامعه مردان را به بدترین شکل موجود از بین میبرد. او شاید ناخودآگاه، در اعتراض به سلطه مردسالاری، خود را به عنوان نمادی از تمامی آنچه جامعه مردسالار از مفهوم «زن» تعریف میکند، به عنوان جنس دوم، به عنوان مایملک مردان، به آتش میکشد تا نفرت خود از آن را به نمایش بگذارد. زن خودسوز ایرانی، در حالی که فشارها هشیاری او را ربودهاند، با ناامیدی از رویای اعتبار و آزادی، خود را ققنوسوار به آتش میکشد، نه به امید زندگی تازه، بلکه شاید آتشی باشد در خرمن مردسالاری.
پینوشت:
نویسنده برای نگارش این یادداشت، مقالات دانشگاهی زیر را مطالعه کرده و از آنها بهره برده است:
۱- مطالعهای کیفی از پدیده خودسوزی زنان شهر ایلام، نویسندگان: خدیجه سفیری، زهرا رضایینسب. منتشر شده در فصلنامه علمی-پژوهشی زن و جامعه، سال هفتم، شماره یکم، بهار ۱۳۹۵
۲- مطالعهای توصیفی از اقدام به خودسوزي زنان شهر ایلام، نویسندگان: زهرا رضایینسب، محمدتقی شیخی، فاطمه جمیلی کهنشهری. منتشر شده در مجله دانشکده بهداشت و انستیتو تحقیقات بهداشتی، زمستان۹۶، دوره۱۵، شماره۴
۳- ﺑﺮرﺳﻲ کیفیت زﻧﺪﮔﻲ در زﻧﺎن اﻗﺪام کننده به ﺧﻮدﺳﻮزي در ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺑﺎ ﮔﺮوه ﮔﻮاه، نویسندگان: لیلی پناغی، سمیه محمدی، فاطمه انصاری، فرشته مصطفوی. منتشر شده در نشریه مطالعات اجتماعی-روانشناختی زنان، سال۱۱، شماره۱، بهار۱۳۹۲
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
یادداشت وارده: «رویای ققنوس» یا «آتش در خرمن مردسالاری»
#V 39
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 39
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
یادداشت وارده: جدال زنجیر با فرهنگ!
https://t.me/divanesara/902
#V 40
نویسنده میهمان – فرید پرتو: در تازهترین حواشی جنجالی پیرامون حجاب اجباری، خانمی با نشستن روی کاپوت ماشین پلیس اعتراض خود نسبت به حقوق از دستدادهاش را نشان داد. یکی دیگر از هزاران شاهدی که نشان میدهد نظام اسلامی قادر به کنترل فرهنگ عام نیست. درست در نقطه مقابل دادگاهی که پاسخ این اعتراض را با حکمی هجوآمیز داد، از نظر این حقیر، اعتراض این فرد یکی از مسالمتآمیزترین اشکال ممکن برای اعتراض به نقض حقوق زنان است. گرچه جایزه زیباترین شکل محتوایی اعتراض همچنان تعلق میگیرد به اولین دختر خیابان انقلاب!
پرسش من این است که چرا نظام اسلامی حاکم حاضر نیست حتی اصل اعتراض به حجاب اجباری را تحمل کند؟ چرا هیچگاه نتوانسته و البته نخواهد توانست خط فکری خود در حوزه فرهنگی اجتماعی (که بارزترین آن حجاب اجباری است) را به عموم مردم گسترش دهد و در مقابل کوچکترین به اصطلاح ناهنجاری، بالاترین درجه ممکن خشونت را اعمال میکند؟
اجازه دهید سوال را در قالب تجربه خودم جواب دهم. چندی پیش گزارشگر خبر 2030 به دنبال پیدا کردن مانتوی جلو بسته در بازار تهران بود. موضوعی که برای من جالب به نظر آمد و باعث شد تا انتهای گزارش را ببینم. بماند که هیچ زنی در کادر دوربین 2030 هواخواه مانتوی جلو باز نبود و تمامی زنان ایرانی از نبود مانتوی جلو بسته شکایت داشتند برای من بس عجیبتر به نظر آمد چرا گزارشگر صداوسیما اصرار دارد مسئله حجاب را مسئلهایی فرهنگی جلوه دهد؟ و از مسئولان وقت درخواست عاجزانه میکند جلوی تولید و فروش مانتوی جلوباز را بگیرند وگرنه از فرهنگ و هویت زن ایرانی چیزی نخواهد ماند.
در لغتنامه معین آمده که یکی از مدخل های فرهنگ مجموعه عقاید و باورهای یک ملت است. فرهنگ همچون مرزهای یک کشور در طول تاریخ تغییر کرد و خواهد کرد. فرهنگ قانون جمع و یا تفریق در ریاضی نیست که در هر زمان و مکانی لایتغیر باشد. متاسفانه مسئولان نظام اسلامی و البته گزارشگر صدا و سیما نمیخواهند قبول کنند که فرهنگ هر چه باشد ساخت و پرداخته انسانهاست و هر چه که ساخت و پرداخته انسانها باشد در طول تاریخ محکوم به شکست یا حداقل تغییر خواهد بود.
در طول گزارش 2030 هیچ یک از تولیدکنندگان مانتوی جلوباز به خانم گزارشگر که سعی میکرد این مانتوها را به عنوان اسلحه ناتوی فرهنگی نشان دهد و آن را ضدفرهنگ معرفی میکرد نپرسید چرا شما مانتو پوشیدهاید؟ مگر نه اینکه زنان ایرانی دوره قاجار نه تنها چادر بلکه روبنده هم استفاده میکردند؟ چه شد که فرهنگ روبندهپوشی از چهره زن ایرانی زدوده شد و امروزه حتی مذهبیترین افراد جامعه زن مانتو پوش را برای انتخاب مانتو به جای چادر و روبنده مواخذه نمی کنند؟
مسئله دردناکتر اینکه هیچ کشوری عقاید مسئولینش را به قانون تبدیل نمیکند تا بدین وسیله مردم را ملزم به رعایت آن کند. هیچ کشوری بودجهای برای تحمیل سیلقه خاص (سبک زندگی اسلامی و یا بودایی) اختصاص نمیدهد، چرا که همه دولت ها میدانند نحوه پوشش مردم یک سرزمین با توجه به خواست همان مردم در همان زمان شکل میگیرد و ممکن است پس از چندی از بین برود و جای خود را به سلیقه دیگری بدهد.
عجیبتر اینکه اعتراض به حجاب اجباری به مثابه اعتراض به قانون شمرده و آن را ناپسند میدانند و معتقدند نباید علیه آنچه که قانون است اعتراض کرد. همانگونه که هیچکس حق ندارد علیه چراغ قرمز چهارراه ولیعصر اعتراض کند! جدای از سفسطه نهفته در مثال همه میدانیم انسان به حکم انسان بودنش میتواند علیه هر قانونی و هر مسئلهای حتی اگر مقدس باشد اعتراض کند. انسانها حق دارند حتی علیه فرهنگ خود اعتراض کنند و راه دیگری برای خود جستجو کنند، حتی اگر در اقلیت باشند. اساسا حکومت قانون به معنای تسلط اقلیت بر اکثریت و یا اکثریت بر اقلیت نیست تا بدین شکل عقاید خود را تبدیل به آمپول قانون کرده و بر پیکره جامعه تزریق کنیم.
فرهنگ وابسته به جریان فکری مردم در هر دوره زمانی است و از این جهت نمیتواند به کمک دستور و قانون و نیروی قهریه ثابت بماند. ممکن است مردمان سالهای آینده فرهنگ مردمان گذشته را ناپسند بشمارند و تقبیح کنند. بیشک میل و عطش زنان ایرانی به پوشیدن مانتوی جلوباز نیز روزی فروکش خواهد کرد و جای خودش را به پوشش جدیدی خواهد داد که حداقل امروز نمیتوان آن را متصور شد. حال باید پرسید جمهوری اسلامی در نبود مانتوهای اپلدار دهه 60 و مانتوهای جلوباز دهه 90 با پوشش جدید چه خواهد کرد؟
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
https://t.me/divanesara/902
#V 40
نویسنده میهمان – فرید پرتو: در تازهترین حواشی جنجالی پیرامون حجاب اجباری، خانمی با نشستن روی کاپوت ماشین پلیس اعتراض خود نسبت به حقوق از دستدادهاش را نشان داد. یکی دیگر از هزاران شاهدی که نشان میدهد نظام اسلامی قادر به کنترل فرهنگ عام نیست. درست در نقطه مقابل دادگاهی که پاسخ این اعتراض را با حکمی هجوآمیز داد، از نظر این حقیر، اعتراض این فرد یکی از مسالمتآمیزترین اشکال ممکن برای اعتراض به نقض حقوق زنان است. گرچه جایزه زیباترین شکل محتوایی اعتراض همچنان تعلق میگیرد به اولین دختر خیابان انقلاب!
پرسش من این است که چرا نظام اسلامی حاکم حاضر نیست حتی اصل اعتراض به حجاب اجباری را تحمل کند؟ چرا هیچگاه نتوانسته و البته نخواهد توانست خط فکری خود در حوزه فرهنگی اجتماعی (که بارزترین آن حجاب اجباری است) را به عموم مردم گسترش دهد و در مقابل کوچکترین به اصطلاح ناهنجاری، بالاترین درجه ممکن خشونت را اعمال میکند؟
اجازه دهید سوال را در قالب تجربه خودم جواب دهم. چندی پیش گزارشگر خبر 2030 به دنبال پیدا کردن مانتوی جلو بسته در بازار تهران بود. موضوعی که برای من جالب به نظر آمد و باعث شد تا انتهای گزارش را ببینم. بماند که هیچ زنی در کادر دوربین 2030 هواخواه مانتوی جلو باز نبود و تمامی زنان ایرانی از نبود مانتوی جلو بسته شکایت داشتند برای من بس عجیبتر به نظر آمد چرا گزارشگر صداوسیما اصرار دارد مسئله حجاب را مسئلهایی فرهنگی جلوه دهد؟ و از مسئولان وقت درخواست عاجزانه میکند جلوی تولید و فروش مانتوی جلوباز را بگیرند وگرنه از فرهنگ و هویت زن ایرانی چیزی نخواهد ماند.
در لغتنامه معین آمده که یکی از مدخل های فرهنگ مجموعه عقاید و باورهای یک ملت است. فرهنگ همچون مرزهای یک کشور در طول تاریخ تغییر کرد و خواهد کرد. فرهنگ قانون جمع و یا تفریق در ریاضی نیست که در هر زمان و مکانی لایتغیر باشد. متاسفانه مسئولان نظام اسلامی و البته گزارشگر صدا و سیما نمیخواهند قبول کنند که فرهنگ هر چه باشد ساخت و پرداخته انسانهاست و هر چه که ساخت و پرداخته انسانها باشد در طول تاریخ محکوم به شکست یا حداقل تغییر خواهد بود.
در طول گزارش 2030 هیچ یک از تولیدکنندگان مانتوی جلوباز به خانم گزارشگر که سعی میکرد این مانتوها را به عنوان اسلحه ناتوی فرهنگی نشان دهد و آن را ضدفرهنگ معرفی میکرد نپرسید چرا شما مانتو پوشیدهاید؟ مگر نه اینکه زنان ایرانی دوره قاجار نه تنها چادر بلکه روبنده هم استفاده میکردند؟ چه شد که فرهنگ روبندهپوشی از چهره زن ایرانی زدوده شد و امروزه حتی مذهبیترین افراد جامعه زن مانتو پوش را برای انتخاب مانتو به جای چادر و روبنده مواخذه نمی کنند؟
مسئله دردناکتر اینکه هیچ کشوری عقاید مسئولینش را به قانون تبدیل نمیکند تا بدین وسیله مردم را ملزم به رعایت آن کند. هیچ کشوری بودجهای برای تحمیل سیلقه خاص (سبک زندگی اسلامی و یا بودایی) اختصاص نمیدهد، چرا که همه دولت ها میدانند نحوه پوشش مردم یک سرزمین با توجه به خواست همان مردم در همان زمان شکل میگیرد و ممکن است پس از چندی از بین برود و جای خود را به سلیقه دیگری بدهد.
عجیبتر اینکه اعتراض به حجاب اجباری به مثابه اعتراض به قانون شمرده و آن را ناپسند میدانند و معتقدند نباید علیه آنچه که قانون است اعتراض کرد. همانگونه که هیچکس حق ندارد علیه چراغ قرمز چهارراه ولیعصر اعتراض کند! جدای از سفسطه نهفته در مثال همه میدانیم انسان به حکم انسان بودنش میتواند علیه هر قانونی و هر مسئلهای حتی اگر مقدس باشد اعتراض کند. انسانها حق دارند حتی علیه فرهنگ خود اعتراض کنند و راه دیگری برای خود جستجو کنند، حتی اگر در اقلیت باشند. اساسا حکومت قانون به معنای تسلط اقلیت بر اکثریت و یا اکثریت بر اقلیت نیست تا بدین شکل عقاید خود را تبدیل به آمپول قانون کرده و بر پیکره جامعه تزریق کنیم.
فرهنگ وابسته به جریان فکری مردم در هر دوره زمانی است و از این جهت نمیتواند به کمک دستور و قانون و نیروی قهریه ثابت بماند. ممکن است مردمان سالهای آینده فرهنگ مردمان گذشته را ناپسند بشمارند و تقبیح کنند. بیشک میل و عطش زنان ایرانی به پوشیدن مانتوی جلوباز نیز روزی فروکش خواهد کرد و جای خودش را به پوشش جدیدی خواهد داد که حداقل امروز نمیتوان آن را متصور شد. حال باید پرسید جمهوری اسلامی در نبود مانتوهای اپلدار دهه 60 و مانتوهای جلوباز دهه 90 با پوشش جدید چه خواهد کرد؟
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
یادداشت وارده: جدال زنجیر با فرهنگ!
#V 40
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 40
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
کابوس تکراری پردههای سیاه!
#A217
https://t.me/divanesara/904
آرمان امیری @ArmanParian
پرده اول:
دونالد ترامپ، بر خلاف روایت غالب امروز و البته بر خلاف شعارهای انتخاباتی خودش، پس از روی کار آمدن، به «لغو تحریمهای ایران» که در برجام ذکر شده بود پایبند باقی ماند. او، نه یک بار، بلکه دستکم دو بار (در مجموع بیش از یک سال) توافقی را تمدید کرد که از ابتدا با آن مخالف بود. البته در طول آن مدت نیز به صورت مداوم از ایران درخواست کرد که برای آنچه او «تکمیل برجام» میخواند به پای میز مذاکره بیاید. پیشنهادی که اتفاقا کاملا مورد تایید اروپاییها هم بود. اروپاییها نیز دقیقا در همین راستا «کمیسیون اصلاح برجام» را تدارک دیدند، اما هیچ کدام از این درخواستهای مکرر مورد پذیرش ایران قرار نگرفت. پیام ایران در یک کلام خلاصه میشد: «برجام غیرقابل مذاکره است».
حالا ۱۵ماه از پایان مهلت ترامپ برای مذاکره گذشته است. ۱۵ماه است که تحریمها، بسیار سنگینتر از قبل و احتمالا سنگینتر از هر زمان دیگری بازگشتهاند. صادرات نفت تا سطح «غیرقابل ذکر» سقوط کرده و کشور در بدترین اوضاع اقتصادی خود قرار گرفته است. بالاترین درخواستی که در این شرایط صراحتا از جانب رییسجمهور ما اعلام شده و میتوان گفت پیشتر هم از جانب رهبری به صورت ضمنی تایید شده بود این است: «ترامپ تحریمها را لغو کند، حاضریم در مورد برجام مذاکره کنیم». یعنی همانکه ۲سال قبل و بدون هیچ یک از این دردسرها امکان تحققاش وجود داشت!
پرده دوم:
بهار سال ۹۶، حسن روحانی، سرخوش از به نتیجه رسیدن برجام، از ضرورت تداوم آن در قالب برجامهای دو و سه سخن میگوید. پیش از آن نیز بسیاری هشدار داده بودند که جای خالی رقبای منطقهای ایران در مذاکرات میتواند چالشبرانگیز باشد. بسیاری توصیه میکردند ایران در تداوم سیاستهای تنشزدایی، به سراغ همسایگان نیز برود. جریان «تقابلگرا» اما به کلی مخالف تداوم تنشزدایی بود. آنها با شدیدترین حملات رسانهای خود به کلیدواژه «برجام منطقهای» حمله کردند. حتی رهبری نیز شخصا به هرگونه تلاش برای گسترش برجام به ویژه به موضوعات منطقهای واکنش نشان داد. هرگونه سخن گفتن در باب «برجام منطقهای» خیلی زود از جانب دستگاه پروپاگاندا به صورت «اسم رمز خیانت و وطنفروشی» معرفی شد.
حالا اما دوباره ورق برگشته است. کمر جامعه که زیر بار فشارهای اقتصادی خرد شد و توهم مانور اقتدار و مسدود کردن تنگه هرمز در سطح بازی موش و گربه به شیوه «بزن و تکذیب کن» تقلیل پیدا کرد، بالاخره رویکردها عوض شد. حالا سخنگویان دیپلماتیک کشور، با شور و شعف خبر میدهند که «عربستان پیغام فرستاده که آماده مذاکره است» و گویا معامله تا آنجا جوش خورده که عراق هم به عنوان میزبان و واسطه مشخص شده است. این روزها دیگر کسی به «برجام منطقه»ای اسم خیانت نمیدهد!
تکرار بیپایان پردههای سیاه:
در تاریخ ۱۲بهمن ماه ۱۳۹۶، درست زمانی که ترامپ یک بار دیگر پایبندی خودش به برجام را تمدید کرده بود، یک کارشناس امور خارجه با انتشار یادداشتی در روزنامه شرق، تمامی تهدیدهایی که امروز بالفعل شدهاند را پیشبینی کرده و نسبت بدانها هشدار داده بود. ما پیشنهاد میکنیم که حتما «این یادداشت» را بخوانید و ببینید که چطور پیشبینیهای آن یکییکی به وقوع پیوسته است. تمامی آن نسخههایی که پیش از وقوع فاجعه پیشنهاد شده بود همان مواردی هستند که امروز نظام ناچار شده یکییکی به آنها تن بدهد. مساله اما، پیشبینیهای یک فرد خاص نیست. مساله اصلی، سیطره یک اندیشه کلان «تقابلگرا»، به جای ذهنیت «منطقی و مصلحتسنج» بر فضای سیاست کشور ماست.
پردههای اول و دوم این یادداشت، میتوانند با دهها نمونه دیگر از پردههای سیاه در تاریخ سیاستخارجی و حتی تصمیمات داخلی کشور تکمیل شوند. هر یک از خوانندگان این نوشته میتوانند چندین نمونه دیگر را به یاد بیاورند که زمانی با تبلیغات فراوان به عنوان «خط قرمز» نظام معرفی شدند و خیلی زود، پس از تحمیل هزینههای گزاف به کشور و معمولا در مفتضحانهترین شرایط قابل تصور به دست فراموشی سپرده شدند. نیمه پر لیوان میتواند این باشد که یک «عقلانیت بقا» در دل نظام وجود دارد که همیشه در آخرین لحظات ترمز قطار بدون فرماناش را میکشد. نکته خالی لیوان اما خیلی تکان دهنده است. مساله فقط در سالها عمر و فرصت و ثروت از دست رفته ایرانیان نیست، مساله درناکتر این است که تکرارکنندگان این پردههای تکراری از شکست و فضاحت، همچنان سیاستپردازان و آیندهسازان این کشور هستند و به نظر نمیرسد هیچ یک از این شکستها و هزینهها تغییری در استراتژی کلانشان ایجاد کرده باشد.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A217
https://t.me/divanesara/904
آرمان امیری @ArmanParian
پرده اول:
دونالد ترامپ، بر خلاف روایت غالب امروز و البته بر خلاف شعارهای انتخاباتی خودش، پس از روی کار آمدن، به «لغو تحریمهای ایران» که در برجام ذکر شده بود پایبند باقی ماند. او، نه یک بار، بلکه دستکم دو بار (در مجموع بیش از یک سال) توافقی را تمدید کرد که از ابتدا با آن مخالف بود. البته در طول آن مدت نیز به صورت مداوم از ایران درخواست کرد که برای آنچه او «تکمیل برجام» میخواند به پای میز مذاکره بیاید. پیشنهادی که اتفاقا کاملا مورد تایید اروپاییها هم بود. اروپاییها نیز دقیقا در همین راستا «کمیسیون اصلاح برجام» را تدارک دیدند، اما هیچ کدام از این درخواستهای مکرر مورد پذیرش ایران قرار نگرفت. پیام ایران در یک کلام خلاصه میشد: «برجام غیرقابل مذاکره است».
حالا ۱۵ماه از پایان مهلت ترامپ برای مذاکره گذشته است. ۱۵ماه است که تحریمها، بسیار سنگینتر از قبل و احتمالا سنگینتر از هر زمان دیگری بازگشتهاند. صادرات نفت تا سطح «غیرقابل ذکر» سقوط کرده و کشور در بدترین اوضاع اقتصادی خود قرار گرفته است. بالاترین درخواستی که در این شرایط صراحتا از جانب رییسجمهور ما اعلام شده و میتوان گفت پیشتر هم از جانب رهبری به صورت ضمنی تایید شده بود این است: «ترامپ تحریمها را لغو کند، حاضریم در مورد برجام مذاکره کنیم». یعنی همانکه ۲سال قبل و بدون هیچ یک از این دردسرها امکان تحققاش وجود داشت!
پرده دوم:
بهار سال ۹۶، حسن روحانی، سرخوش از به نتیجه رسیدن برجام، از ضرورت تداوم آن در قالب برجامهای دو و سه سخن میگوید. پیش از آن نیز بسیاری هشدار داده بودند که جای خالی رقبای منطقهای ایران در مذاکرات میتواند چالشبرانگیز باشد. بسیاری توصیه میکردند ایران در تداوم سیاستهای تنشزدایی، به سراغ همسایگان نیز برود. جریان «تقابلگرا» اما به کلی مخالف تداوم تنشزدایی بود. آنها با شدیدترین حملات رسانهای خود به کلیدواژه «برجام منطقهای» حمله کردند. حتی رهبری نیز شخصا به هرگونه تلاش برای گسترش برجام به ویژه به موضوعات منطقهای واکنش نشان داد. هرگونه سخن گفتن در باب «برجام منطقهای» خیلی زود از جانب دستگاه پروپاگاندا به صورت «اسم رمز خیانت و وطنفروشی» معرفی شد.
حالا اما دوباره ورق برگشته است. کمر جامعه که زیر بار فشارهای اقتصادی خرد شد و توهم مانور اقتدار و مسدود کردن تنگه هرمز در سطح بازی موش و گربه به شیوه «بزن و تکذیب کن» تقلیل پیدا کرد، بالاخره رویکردها عوض شد. حالا سخنگویان دیپلماتیک کشور، با شور و شعف خبر میدهند که «عربستان پیغام فرستاده که آماده مذاکره است» و گویا معامله تا آنجا جوش خورده که عراق هم به عنوان میزبان و واسطه مشخص شده است. این روزها دیگر کسی به «برجام منطقه»ای اسم خیانت نمیدهد!
تکرار بیپایان پردههای سیاه:
در تاریخ ۱۲بهمن ماه ۱۳۹۶، درست زمانی که ترامپ یک بار دیگر پایبندی خودش به برجام را تمدید کرده بود، یک کارشناس امور خارجه با انتشار یادداشتی در روزنامه شرق، تمامی تهدیدهایی که امروز بالفعل شدهاند را پیشبینی کرده و نسبت بدانها هشدار داده بود. ما پیشنهاد میکنیم که حتما «این یادداشت» را بخوانید و ببینید که چطور پیشبینیهای آن یکییکی به وقوع پیوسته است. تمامی آن نسخههایی که پیش از وقوع فاجعه پیشنهاد شده بود همان مواردی هستند که امروز نظام ناچار شده یکییکی به آنها تن بدهد. مساله اما، پیشبینیهای یک فرد خاص نیست. مساله اصلی، سیطره یک اندیشه کلان «تقابلگرا»، به جای ذهنیت «منطقی و مصلحتسنج» بر فضای سیاست کشور ماست.
پردههای اول و دوم این یادداشت، میتوانند با دهها نمونه دیگر از پردههای سیاه در تاریخ سیاستخارجی و حتی تصمیمات داخلی کشور تکمیل شوند. هر یک از خوانندگان این نوشته میتوانند چندین نمونه دیگر را به یاد بیاورند که زمانی با تبلیغات فراوان به عنوان «خط قرمز» نظام معرفی شدند و خیلی زود، پس از تحمیل هزینههای گزاف به کشور و معمولا در مفتضحانهترین شرایط قابل تصور به دست فراموشی سپرده شدند. نیمه پر لیوان میتواند این باشد که یک «عقلانیت بقا» در دل نظام وجود دارد که همیشه در آخرین لحظات ترمز قطار بدون فرماناش را میکشد. نکته خالی لیوان اما خیلی تکان دهنده است. مساله فقط در سالها عمر و فرصت و ثروت از دست رفته ایرانیان نیست، مساله درناکتر این است که تکرارکنندگان این پردههای تکراری از شکست و فضاحت، همچنان سیاستپردازان و آیندهسازان این کشور هستند و به نظر نمیرسد هیچ یک از این شکستها و هزینهها تغییری در استراتژی کلانشان ایجاد کرده باشد.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
کابوس تکراری پردههای سیاه!
#A217
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A217
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تاریخ تحلیلی ایران معاصر
همانگونه که در کلیپ پیوست توضیح داده شد، در این کارگاه چهارجلسهای، رویکردی را پیگیری خواهیم کرد که بر مبنای آن، تاریخ معاصر کشور ما، عرصه نزاع میان سه جریان اصلی بوده است:
نخست جریان استبداد نظامی
دوم جریان ارتجاع مذهبی
و سوم جریان دموکراتیک ملی
سرفصلهای این دوره ۴جلسهای برای دوران از مشروطه تا انقلاب ۵۷ بدین شرح است:
۱- طرح بحث، مقدمات تئوریک و مرور تاریخی از ابتدای قاجار تا انقلاب مشروطه
۲- از انقلاب مشروطه تا پایان حکومت رضاشاه
۳- از شهریور۲۰ تا کودتای ۲۸مرداد
۴- از کودتای ۲۸مرداد تا انقلاب۵۷
برای ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر میتوانید به کانال تگرامی گروه «ایده ایرانیان» (@iranianideasgroup) مراجعه کرده و یا مستقیما از لینک زیر استفاده کنید:
https://goo.gl/forms/0QQXe2Vr9O73WfPB3
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
همانگونه که در کلیپ پیوست توضیح داده شد، در این کارگاه چهارجلسهای، رویکردی را پیگیری خواهیم کرد که بر مبنای آن، تاریخ معاصر کشور ما، عرصه نزاع میان سه جریان اصلی بوده است:
نخست جریان استبداد نظامی
دوم جریان ارتجاع مذهبی
و سوم جریان دموکراتیک ملی
سرفصلهای این دوره ۴جلسهای برای دوران از مشروطه تا انقلاب ۵۷ بدین شرح است:
۱- طرح بحث، مقدمات تئوریک و مرور تاریخی از ابتدای قاجار تا انقلاب مشروطه
۲- از انقلاب مشروطه تا پایان حکومت رضاشاه
۳- از شهریور۲۰ تا کودتای ۲۸مرداد
۴- از کودتای ۲۸مرداد تا انقلاب۵۷
برای ثبتنام و کسب اطلاعات بیشتر میتوانید به کانال تگرامی گروه «ایده ایرانیان» (@iranianideasgroup) مراجعه کرده و یا مستقیما از لینک زیر استفاده کنید:
https://goo.gl/forms/0QQXe2Vr9O73WfPB3
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
سویههای مخرب حضور اصلاحطلبان در قدرت
#A218
https://t.me/divanesara/907
آرمان امیری @ArmanParian : یک مغالطه معمول و متداول در کلام اصلاحطلبان صندوقمحور آن است که حضور این جریان در قدرت را به صورت پیشفرض «مثبت» قلمداد میکنند. یعنی به گونهای استدلال میکنند که گویی «بدیهی است که حضور یک اصلاحطلب در مجلس، مثبتتر و سازندهتر از وجود یک اصولگرا در مجلس است». پس هر عقل سلیمی میپذیرد که پر کردن یک برگه رای، اگر به سر سوزنی دستاورد مثبت هم منجر شود، نه تنها به صرفه، که حتی واجب است! من اما مساله را به کلی متفاوت میبینم.
* * *
حال که طلسم محرومیت زنان از حضور در ورزشگاه شکسته، جدال برای تصاحب افتخار این دستاورد هم بالا گرفته است. پرسش کلیدی شاید این باشد که: «کدام عامل در کسب این نتیجه موثرتر بود؟ فعالیتهای داخلی؟ یا فشارهای خارجی؟» طبیعتا تحلیلگران، باب مواضع سیاسی خود وزن هر یک از این دو سویه را پررنگتر جلوه میدهند؛ اما احتمالا کمتر کسی انتظار داشت یک نفر از راه برسد و مدعی شود باز شدن این گره، هیچ ربطی به مداخله فیفا نداشته است!
شاید برای ناظر بیطرف، اظهارات اخیر «طیبه سیاوشی» صرفا بیانگر روحیه و شخصیت فردی وی باشد. چنین ناظری احتمالا با خود خواهد اندیشید آیا نمایندهای که تا این سطح شعور مخاطب خود را نادیده میگیرد، صلاحیت حضور در مجلس و یدک کشیدن عنوان «اصلاحطلبی» را دارد؟ مساله اصلی من اما سطح اخلاقیات یک فرد نیست. من گمان میکنم که اتفاقا ما با یک رویه معمول از جانب اصلاحطلبان مواجه هستیم که سویههای مخرب حضورشان در قدرت را نمایان میسازد.
اصلاحطلبان، تا زمانی که در دایره قدرت نیستند، تلاش میکنند ضمن نقد حاکمان، به بلندگوی طرح مطالبات اجتماعی بدل شوند و خود را نماینده سیاسیِ جامعه مدنی جلوه دهند؛ اما به محض آنکه سوار بر موج همین جامعه مدنی وارد ساختار حکومت شدند، سیاست «کنترلگری» را در پیش میگیرند و دوش به دوش نهادهای اطلاعاتی و امنیتی، تلاش میکنند به اشکال مختلف، مطالبات و کنشهای جامعه را کنترل کنند. گاه آدرس غلط میدهند (مثل همین حرفهای خانم سیاوشی) و گاه حتی بدتر، از برچسبهای خطرناک امنیتی برای تهدید و حذف رقبای خود استفاده میکنند. (مثلا، گروهی را که خواستار دخالت فیفا برای احقاق حقوق زنان هستند پیادهنظام حمله نظامی معرفی میکنند!)
در واقع، اگر بخواهیم یک دوگانه برای وضعیت حضور یا غیاب اصلاحطلبان در قدرت تصور کنیم، میتوان گفت: تا وقتی که اصلاحطلبان در قدرت نیستند، یا کاملا همراستا با جامعه مدنی عمل میکنند، یا در بدترین حالت سکوت کرده و خود را کنار میکشند. اما وقتی در قدرت قرار میگیرند، جامعه مدنی را یکسره به عنوان پیادهنظام خود میخواهند. پس یا مطالبات آن را کانالیزه کرده و در خدمت میگیرند، یا خودشان به یک ابزار سرکوب و مانعی برای تحقق مطالبات اجتماعی بدل میشوند.
تا وقتی که در قدرت نیستند، هر انتقادی صدای دردمندی جامعه و نشانه امید و حیات اجتماعی است، اما وقتی به قدرت میرسند، هر انتقادی از خودشان دامن زدن به «موج ناامیدی» و «سیاهنمایی» است. بیرون قدرت، منتقد سیاستهای تقابلگرایانه و حامی صلح برای حفظ معیشت مردم هستند، به دولت که رسیدند یادشان میافتد که «ما خودمان انتخاب کردهایم» که ساز ناکوک جهان باشیم! بیرون قدرت مخالف ترکتازی نظامیان در تمام وجوه سیاسی و اجتماعیاند، اما درون مجلس همگی لباس سپاهی میپوشند! در پیشینه انقلابی جریانات حکومتی که بهتر است اصلا صحبت نکنیم و به یاد نیاوریم که در دهه پنجاه، نه فقط همین اصلاحطلبان، بلکه حتی اصولگرایان و شخص رهبر انقلاب نیز از تمامی مجامع جهانی درخواست کمک برای مبارزه با استبداد شاهنشاهی میکردند و حالا که خود سکاندار حکومت شدهاند، حتی دخالت فیفا در حمایت از حق بدیهی زنان را به چوب استقلال ملی تکفیر میکنند.
با این تصویر متفاوت، میتوانیم دوباره به بازخوانی معادله مشارکت انتخاباتی باز گردیم و بگوییم: منتقدان صندوق رای، ابدا حامیان سیاست «همه یا هیچ» نیستند. نگرانی واقعی ما، بیش از آنکه پیروزی یا شکست اصلاحطلبان باشد، ایفای همین نقش «کنترلگری» آنان است. تا زمانی هم که این شیوه خود را متوقف نکنند، رایآوریشان حتی از پیروزی اقتدارگرایان مخربتر است؛ چرا که وقتی جناح مقابل پیروز باشد، جامعه مدنی حداقل میتواند با حفظ جایگاه منتقد، به تغییر شرایط امیدوار باقی بماند. اما وقتی کنترلگرها، اصلاحطلبان منتخب جامعه مدنی باشند، آن وقت جامعه، در عین حال که قربانی و اسیر است، در جایگاه متهم و عامل وضعیت نامطلوب هم قرار خواهد گرفت. تناقضی که نتیجهاش همین سرخوردگی، یاس و انسدادی است که پس از سال ۹۶ شاهدش هستیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A218
https://t.me/divanesara/907
آرمان امیری @ArmanParian : یک مغالطه معمول و متداول در کلام اصلاحطلبان صندوقمحور آن است که حضور این جریان در قدرت را به صورت پیشفرض «مثبت» قلمداد میکنند. یعنی به گونهای استدلال میکنند که گویی «بدیهی است که حضور یک اصلاحطلب در مجلس، مثبتتر و سازندهتر از وجود یک اصولگرا در مجلس است». پس هر عقل سلیمی میپذیرد که پر کردن یک برگه رای، اگر به سر سوزنی دستاورد مثبت هم منجر شود، نه تنها به صرفه، که حتی واجب است! من اما مساله را به کلی متفاوت میبینم.
* * *
حال که طلسم محرومیت زنان از حضور در ورزشگاه شکسته، جدال برای تصاحب افتخار این دستاورد هم بالا گرفته است. پرسش کلیدی شاید این باشد که: «کدام عامل در کسب این نتیجه موثرتر بود؟ فعالیتهای داخلی؟ یا فشارهای خارجی؟» طبیعتا تحلیلگران، باب مواضع سیاسی خود وزن هر یک از این دو سویه را پررنگتر جلوه میدهند؛ اما احتمالا کمتر کسی انتظار داشت یک نفر از راه برسد و مدعی شود باز شدن این گره، هیچ ربطی به مداخله فیفا نداشته است!
شاید برای ناظر بیطرف، اظهارات اخیر «طیبه سیاوشی» صرفا بیانگر روحیه و شخصیت فردی وی باشد. چنین ناظری احتمالا با خود خواهد اندیشید آیا نمایندهای که تا این سطح شعور مخاطب خود را نادیده میگیرد، صلاحیت حضور در مجلس و یدک کشیدن عنوان «اصلاحطلبی» را دارد؟ مساله اصلی من اما سطح اخلاقیات یک فرد نیست. من گمان میکنم که اتفاقا ما با یک رویه معمول از جانب اصلاحطلبان مواجه هستیم که سویههای مخرب حضورشان در قدرت را نمایان میسازد.
اصلاحطلبان، تا زمانی که در دایره قدرت نیستند، تلاش میکنند ضمن نقد حاکمان، به بلندگوی طرح مطالبات اجتماعی بدل شوند و خود را نماینده سیاسیِ جامعه مدنی جلوه دهند؛ اما به محض آنکه سوار بر موج همین جامعه مدنی وارد ساختار حکومت شدند، سیاست «کنترلگری» را در پیش میگیرند و دوش به دوش نهادهای اطلاعاتی و امنیتی، تلاش میکنند به اشکال مختلف، مطالبات و کنشهای جامعه را کنترل کنند. گاه آدرس غلط میدهند (مثل همین حرفهای خانم سیاوشی) و گاه حتی بدتر، از برچسبهای خطرناک امنیتی برای تهدید و حذف رقبای خود استفاده میکنند. (مثلا، گروهی را که خواستار دخالت فیفا برای احقاق حقوق زنان هستند پیادهنظام حمله نظامی معرفی میکنند!)
در واقع، اگر بخواهیم یک دوگانه برای وضعیت حضور یا غیاب اصلاحطلبان در قدرت تصور کنیم، میتوان گفت: تا وقتی که اصلاحطلبان در قدرت نیستند، یا کاملا همراستا با جامعه مدنی عمل میکنند، یا در بدترین حالت سکوت کرده و خود را کنار میکشند. اما وقتی در قدرت قرار میگیرند، جامعه مدنی را یکسره به عنوان پیادهنظام خود میخواهند. پس یا مطالبات آن را کانالیزه کرده و در خدمت میگیرند، یا خودشان به یک ابزار سرکوب و مانعی برای تحقق مطالبات اجتماعی بدل میشوند.
تا وقتی که در قدرت نیستند، هر انتقادی صدای دردمندی جامعه و نشانه امید و حیات اجتماعی است، اما وقتی به قدرت میرسند، هر انتقادی از خودشان دامن زدن به «موج ناامیدی» و «سیاهنمایی» است. بیرون قدرت، منتقد سیاستهای تقابلگرایانه و حامی صلح برای حفظ معیشت مردم هستند، به دولت که رسیدند یادشان میافتد که «ما خودمان انتخاب کردهایم» که ساز ناکوک جهان باشیم! بیرون قدرت مخالف ترکتازی نظامیان در تمام وجوه سیاسی و اجتماعیاند، اما درون مجلس همگی لباس سپاهی میپوشند! در پیشینه انقلابی جریانات حکومتی که بهتر است اصلا صحبت نکنیم و به یاد نیاوریم که در دهه پنجاه، نه فقط همین اصلاحطلبان، بلکه حتی اصولگرایان و شخص رهبر انقلاب نیز از تمامی مجامع جهانی درخواست کمک برای مبارزه با استبداد شاهنشاهی میکردند و حالا که خود سکاندار حکومت شدهاند، حتی دخالت فیفا در حمایت از حق بدیهی زنان را به چوب استقلال ملی تکفیر میکنند.
با این تصویر متفاوت، میتوانیم دوباره به بازخوانی معادله مشارکت انتخاباتی باز گردیم و بگوییم: منتقدان صندوق رای، ابدا حامیان سیاست «همه یا هیچ» نیستند. نگرانی واقعی ما، بیش از آنکه پیروزی یا شکست اصلاحطلبان باشد، ایفای همین نقش «کنترلگری» آنان است. تا زمانی هم که این شیوه خود را متوقف نکنند، رایآوریشان حتی از پیروزی اقتدارگرایان مخربتر است؛ چرا که وقتی جناح مقابل پیروز باشد، جامعه مدنی حداقل میتواند با حفظ جایگاه منتقد، به تغییر شرایط امیدوار باقی بماند. اما وقتی کنترلگرها، اصلاحطلبان منتخب جامعه مدنی باشند، آن وقت جامعه، در عین حال که قربانی و اسیر است، در جایگاه متهم و عامل وضعیت نامطلوب هم قرار خواهد گرفت. تناقضی که نتیجهاش همین سرخوردگی، یاس و انسدادی است که پس از سال ۹۶ شاهدش هستیم.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
سویههای مخرب حضور اصلاحطلبان در قدرت
#A218
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A218
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.