یادداشت وارده: منطق «ما» و منطق «آنها»
#V 33
https://t.me/divanesara/867
نویسنده میهمان: محسن حسینی قلاتی @Mohsen1985 - به این گزاره محبوب دقت کنید: «هیچ جنگی در کار نیست چون به هزاردلیل منطقی ترامپ وارد جنگ با ایران نخواهد شد».
۱- آیا شما جنگی را سراغ دارید که به دلایل منطقی آغاز شده باشد؟ اگر قرار بود حساب و کتاب و دو دوتا چهارتای حاکمان و فرماندههان نظامی عینا شبیه منطق تجار، تحلیلگران و فرهیختگان باشد اصلا هیچ جنگی آغاز نمیشد؛ حداقل در دوران معاصر. بدتر اینکه هرچه نظامهای سیاسی درگیر در منازعه بستهتر و متمرکزتر باشند رهبران سیاسی و نظامی آن امکان به هم ریختن بدیهیترین چارجوبهای منطق روز را دارند و رفتارهایی از خود بروز میدهند و تصمیماتی را عملی میکنند که تحلیلگران را که هیچ؛ مردم کوچه و بازار را هم انگشت به دهان میکند. از حمله صدام به ایران و بعد کویت که بگذریم، همین محمدبنسلمان که خودش یک طرف دعوای امروز منطقه است مگر کم تصمیم غیرمحتمل و بیمنطق گرفته؟ حمله نظامی به یمن منطقی بود یا ماجرای قتل جمال خاشقچی؟ این فجایع در کدام بسته تحلیلی و منطقی میگنجید و با چهجور سیستم هزینه و فایدهای میخواند؟ یعنی این ولیعهد حیلهگر سعودی که در عرض یکی دو سال چنین ائتلاف سرسختانهای علیه ایران راه انداخته و دولت آمریکا را هم با خود همراه نموده بخاطر ناآگاهی از عواقب و بیاطلاعی از زشتی و بدنامی ناشی از سلاخی کردن ژورنالیست مشهور دستور قتل داد؟ برعکس بنسلمان هزینه و فایدهها را در دستگاه حساب و کتاب خودش ریخته و محاسبه کرده، حالا آن ملاحظات «نباید» و «نمیشود» حقوقدانان و تحلیلگران اتوکشیدهی خبره هم رفته بودند پیکارشان، حداقل تا اطلاع ثانوی!
۲- یک پای اصلی در تحلیل منازعه جمهوری اسلامی با آمریکا و متحدانش همیشه این بوده که اگر قرار بر جنگ باشد جمهوری اسلامی با یک هزینه و فایده ساده به عنوان طرف ضعیفتر و تنهاتر جنگ تحت هیچ عنوانی آغاز کننده نبرد نیست و نمیتواند باشد و از آنجایی که ترامپ هم اصولا وارد هیچ جنگی نخواهد شد. پس خطر جنگ منتفی است و این لشکرکشیها همهاش بازی است و میخواهند اعراب را بدوشند و...
خب حالا اگر رهبران موثر و فرماندهان این مملکت درست یا غلط فکر کنند که اگر ترامپ را به یک درگیری نظامی محدود بکشانند، او تحت فشار جامعه بینالملل و رقبای داخلی رای آمریکاییها را از دست خواهد داد و در نتیجه نظام از شر او و ائتلاف و تحریمهای کمرشکن خلاص میشود، آنوقت در ذهن این رهبران فایده جنگ بر هزینه آن میچربد و بنابراین کشور ضعیفتر و تنهاتر هم میتواند آغازگر نبرد باشد. پس نه تنها خطر جنگ منتفی نیست بلکه ایران تحت یک شرایطی هم ممکن است آغازگر جنگ باشد و ترامپ هم بر خلاف خواست خود بجنگد.
۳- سرانجام اینکه هر دو سوی این منازعه رهبران و فرماندههان پیشبینیناپذیری نشستهاند با قوای تا بن دندان مسلح. هر دو طرف بارها ثابت کردهاند که در لحظات حساس به ملاحظات منطقی کارشناسان و خبرگان مقبول عموم اعتنایی ندارند و کار خودشان را پیش میبرند. مردم هم صرفا باید خود را با موقعیت دشوار پس از آن هماهنگ کنند. از اینرو خطر جنگ واقعی است و تلاش برای پرهیز از آن وظیفهای اخلاقی. تاکید بر موانع درگیری نظامی هم شبیه پیشگویی و بیتوجهی به تاریخ پیوسته جنگ و نزاع در خاورمیانه معاصر است.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 33
https://t.me/divanesara/867
نویسنده میهمان: محسن حسینی قلاتی @Mohsen1985 - به این گزاره محبوب دقت کنید: «هیچ جنگی در کار نیست چون به هزاردلیل منطقی ترامپ وارد جنگ با ایران نخواهد شد».
۱- آیا شما جنگی را سراغ دارید که به دلایل منطقی آغاز شده باشد؟ اگر قرار بود حساب و کتاب و دو دوتا چهارتای حاکمان و فرماندههان نظامی عینا شبیه منطق تجار، تحلیلگران و فرهیختگان باشد اصلا هیچ جنگی آغاز نمیشد؛ حداقل در دوران معاصر. بدتر اینکه هرچه نظامهای سیاسی درگیر در منازعه بستهتر و متمرکزتر باشند رهبران سیاسی و نظامی آن امکان به هم ریختن بدیهیترین چارجوبهای منطق روز را دارند و رفتارهایی از خود بروز میدهند و تصمیماتی را عملی میکنند که تحلیلگران را که هیچ؛ مردم کوچه و بازار را هم انگشت به دهان میکند. از حمله صدام به ایران و بعد کویت که بگذریم، همین محمدبنسلمان که خودش یک طرف دعوای امروز منطقه است مگر کم تصمیم غیرمحتمل و بیمنطق گرفته؟ حمله نظامی به یمن منطقی بود یا ماجرای قتل جمال خاشقچی؟ این فجایع در کدام بسته تحلیلی و منطقی میگنجید و با چهجور سیستم هزینه و فایدهای میخواند؟ یعنی این ولیعهد حیلهگر سعودی که در عرض یکی دو سال چنین ائتلاف سرسختانهای علیه ایران راه انداخته و دولت آمریکا را هم با خود همراه نموده بخاطر ناآگاهی از عواقب و بیاطلاعی از زشتی و بدنامی ناشی از سلاخی کردن ژورنالیست مشهور دستور قتل داد؟ برعکس بنسلمان هزینه و فایدهها را در دستگاه حساب و کتاب خودش ریخته و محاسبه کرده، حالا آن ملاحظات «نباید» و «نمیشود» حقوقدانان و تحلیلگران اتوکشیدهی خبره هم رفته بودند پیکارشان، حداقل تا اطلاع ثانوی!
۲- یک پای اصلی در تحلیل منازعه جمهوری اسلامی با آمریکا و متحدانش همیشه این بوده که اگر قرار بر جنگ باشد جمهوری اسلامی با یک هزینه و فایده ساده به عنوان طرف ضعیفتر و تنهاتر جنگ تحت هیچ عنوانی آغاز کننده نبرد نیست و نمیتواند باشد و از آنجایی که ترامپ هم اصولا وارد هیچ جنگی نخواهد شد. پس خطر جنگ منتفی است و این لشکرکشیها همهاش بازی است و میخواهند اعراب را بدوشند و...
خب حالا اگر رهبران موثر و فرماندهان این مملکت درست یا غلط فکر کنند که اگر ترامپ را به یک درگیری نظامی محدود بکشانند، او تحت فشار جامعه بینالملل و رقبای داخلی رای آمریکاییها را از دست خواهد داد و در نتیجه نظام از شر او و ائتلاف و تحریمهای کمرشکن خلاص میشود، آنوقت در ذهن این رهبران فایده جنگ بر هزینه آن میچربد و بنابراین کشور ضعیفتر و تنهاتر هم میتواند آغازگر نبرد باشد. پس نه تنها خطر جنگ منتفی نیست بلکه ایران تحت یک شرایطی هم ممکن است آغازگر جنگ باشد و ترامپ هم بر خلاف خواست خود بجنگد.
۳- سرانجام اینکه هر دو سوی این منازعه رهبران و فرماندههان پیشبینیناپذیری نشستهاند با قوای تا بن دندان مسلح. هر دو طرف بارها ثابت کردهاند که در لحظات حساس به ملاحظات منطقی کارشناسان و خبرگان مقبول عموم اعتنایی ندارند و کار خودشان را پیش میبرند. مردم هم صرفا باید خود را با موقعیت دشوار پس از آن هماهنگ کنند. از اینرو خطر جنگ واقعی است و تلاش برای پرهیز از آن وظیفهای اخلاقی. تاکید بر موانع درگیری نظامی هم شبیه پیشگویی و بیتوجهی به تاریخ پیوسته جنگ و نزاع در خاورمیانه معاصر است.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
یادداشت وارده: منطق «ما» و منطق «آنها»
#V 33
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 33
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
یادداشت وارده: چرا برای رهبری، منتظر موسوی نیستم
#V 34
https://t.me/divanesara/870
نویسنده میهمان: ابراهیم حیدری @heydari_ebrahim : در سالگرد اعتراضات ۸۸ صداهایی در سرزنش فراموشی حصر بلند شد. آن یادآوریهای تلخ فقط اخلاقی نبود. بیم فروریختن آوارهای سهمگین بر سر کشور موضوع را حیاتی جلوه میداد. چه آنان که یادآوری کردند و چه مخاطبانشان در جستجوی راه حلی برای شرایط کشور و وحشت از تصویر کردن عاقبت کار مشترک بودند. میشد تصور کرد شباهت از این هم فراتر رفته باشد و در گریز از راههایی که نفرت پیش ذهن میآورد هر دو به راه حل ایجاد مصالحه از طریق حمایت از رهبری کسی اندیشیده باشند که اسلامگرایان هم او را بپذیرند. همه در مطرح کردن این فکر عجله نکردند و این شد که بعضی متعجب پرسیدند آیا این جز از بی مسئولیتی در جنبش ترقیخواهی ایرانی بر میآید؟
فقط بحران سیاسی نبوده که موضوع حصر را برای بسیاری به یک دستور کار حیاتی بدل کرده؛ چیزی بیشتر در رسیدن به این ایده نقش داشته است. کسانی که به نحوی با آن جنبش همراهی داشتند سالها سرمایهای را با خود حمل کردهاند که در جو عمومی حوادث یک سال اخیر و بخصوص در مواجهه با مخالفان و دشمنان جنبش ارزش آن را عیان دیدهاند: «حیثیت اخلاقی جنبش سبز».
ناکام ماندن جنبش در رسیدن به اهداف اعلام شدهاش، شباهت ظاهری و تقارن زمانی آن با قیامهای عربی، نرمشهای ظاهری حکومت و بلند شدن صدای اسلامگرایان چپگرا در محکومیت «تندروی» جنبش حتی کوشندگان آن را درباره راه خود به تردید انداخت. این تردیدها گاهی تا انکار ارزش فداکاریها هم پیش رفت. ولی همه آنها که به نفی جنبش سبز رسیدند چیزی را نادیده گرفته بودند: اهمیت وقایع تاریخی فقط در چشمانداز تاریخی مشخص میشود. آنها که از «تندروی» جنبش سبز انتقاد کردند مثل همیشه از دیدن چشمانداز تاریخی عاجز ماندند.
در این سالها بسیاری با امید به بهرهبرداری از همین سرمایه اخلاقی، به سمت ارائه راه حلی حول آن حرکت کردهاند و لاجرم این پرسش را پیش کشیدهاند که آیا جنبش سبز به سرمایه اخلاقیاش چوب حراج زده است؟ برای تکرار نشدن غافلگیری، پاسخ را باز باید در چشمانداز تاریخی جست. جنبش سبز جزئی از جریان تاریخی ترقیخواهی ایرانی بود. جنبشی قدیمتر و عظیمتر که آرمانهایش عرفیگرایی، پیشرفت و انسانگرایی بوده و هست. این جنبش در تاریخ پرفراز و نشیب خود تحول یافته و قوام پیدا کرده است. مانع اساسی این جنبش در راه بیرون کشیدن جامعه ایرانی از رکود و امروزی کردن آن از روز اول فقدان پایهای اجتماعی به اندازه کافی قدرتمند بود که تحقق آرمان آن باشد. تاریخ پرفراز و نشیب آن از برنامههای کوشندگان جنبش برای ساختن آن پایه اجتماعی و حملههای دشمنان آن برای ویران کردنش شکل گرفته است.
در این مبارزه طولانی جنبش به ناچار از بیراهه رفتن، عقبگرد و تسلیم معاف نبوده است. در آغاز در غیاب پایه اجتماعی استفاده از قدرت بسیج اجتماعی مذهب به عنوان اکل میته نزد روشنبینان جامعه مطرح شد. اینکه خطا بود یا نه، بحثی تاریخی است ولی مانعی که جنبش ترقیخواهی ایرانی باید از پس آن بر میآمد، آزاد شدن از رسوبات آخرتگرایی در نظریه و عمل بود.
در بریدن از آن رسوبات مانع دشوارتر عاطفی است. پذیرفتن خود به عنوان منشأ خیر و شر، تسلیم بودن به نظارت جمعی همگانی و زیستن در سایه سنگین مسئولیت اخلاقی فردی عواطف تندی را بر میانگیزد. همه تسلیم شدنها، عقبگردها و بیراهه رفتنها از سر ناچاری نبوده است. ناهماهنگی فکر و عمل کوشندگان هم عاملی در شکستها بوده است. دشمنان جنبش برای ضربه زدن به آن از برجسته کردن این ناهماهنگیها دریغ نکردهاند. بدتر از همه، جنبش گویی اساسیترین جبهه مبارزه یعنی بدست دادن الگوی اخلاقی عرفی را از آغاز واگذار کرده بود. امید به معافیت از لزوم گذر از این مانع عاطفی را میتوان در همه تلاشهای تاریخی جنبش ترقیخواهی، از جمله جنبش سبز دید.
حال در جواب آن سوال میتوان پرسید: اگر در تکرار بحرانها برای اولین بار جنبش ترقیخواهی به سراغ فرصتطلبی نمیرود و تأمل میکند آیا باید نگران مسئولیتپذیری و یکپارچگی اخلاقی آن شد؟
گرچه فقط فرجام مفتضحانه برنامه اسلام سیاسی کافی است برای امید بریدن از هر «نوآوری» دیگری در این مایه و منتظر نماندن برای هیچکس، اما در آن تأمل میتوان امیدهای بهتری هم سراغ کرد. عجله نداشتن برای تعیین تکلیف رهبری میتواند حاکی از تأمل پیش از وقوع یک تحول فکری باشد. اگر «اینجهانیشدن» به معنای برگرفتن نگاه از آسمان در هر معنا اساس پراکسیس مدرن باشد و اگر مدرن شدن نیاز به افراد و نه تودهها دارد، نمیشود این امید را نادیده گرفت که برای جنبش ترقیخواهی ایرانی این بار زمان «بیداری بر واقعیت» رسیده است، نه «بیداری اسلامی» یا «بیداری باستانی».
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 34
https://t.me/divanesara/870
نویسنده میهمان: ابراهیم حیدری @heydari_ebrahim : در سالگرد اعتراضات ۸۸ صداهایی در سرزنش فراموشی حصر بلند شد. آن یادآوریهای تلخ فقط اخلاقی نبود. بیم فروریختن آوارهای سهمگین بر سر کشور موضوع را حیاتی جلوه میداد. چه آنان که یادآوری کردند و چه مخاطبانشان در جستجوی راه حلی برای شرایط کشور و وحشت از تصویر کردن عاقبت کار مشترک بودند. میشد تصور کرد شباهت از این هم فراتر رفته باشد و در گریز از راههایی که نفرت پیش ذهن میآورد هر دو به راه حل ایجاد مصالحه از طریق حمایت از رهبری کسی اندیشیده باشند که اسلامگرایان هم او را بپذیرند. همه در مطرح کردن این فکر عجله نکردند و این شد که بعضی متعجب پرسیدند آیا این جز از بی مسئولیتی در جنبش ترقیخواهی ایرانی بر میآید؟
فقط بحران سیاسی نبوده که موضوع حصر را برای بسیاری به یک دستور کار حیاتی بدل کرده؛ چیزی بیشتر در رسیدن به این ایده نقش داشته است. کسانی که به نحوی با آن جنبش همراهی داشتند سالها سرمایهای را با خود حمل کردهاند که در جو عمومی حوادث یک سال اخیر و بخصوص در مواجهه با مخالفان و دشمنان جنبش ارزش آن را عیان دیدهاند: «حیثیت اخلاقی جنبش سبز».
ناکام ماندن جنبش در رسیدن به اهداف اعلام شدهاش، شباهت ظاهری و تقارن زمانی آن با قیامهای عربی، نرمشهای ظاهری حکومت و بلند شدن صدای اسلامگرایان چپگرا در محکومیت «تندروی» جنبش حتی کوشندگان آن را درباره راه خود به تردید انداخت. این تردیدها گاهی تا انکار ارزش فداکاریها هم پیش رفت. ولی همه آنها که به نفی جنبش سبز رسیدند چیزی را نادیده گرفته بودند: اهمیت وقایع تاریخی فقط در چشمانداز تاریخی مشخص میشود. آنها که از «تندروی» جنبش سبز انتقاد کردند مثل همیشه از دیدن چشمانداز تاریخی عاجز ماندند.
در این سالها بسیاری با امید به بهرهبرداری از همین سرمایه اخلاقی، به سمت ارائه راه حلی حول آن حرکت کردهاند و لاجرم این پرسش را پیش کشیدهاند که آیا جنبش سبز به سرمایه اخلاقیاش چوب حراج زده است؟ برای تکرار نشدن غافلگیری، پاسخ را باز باید در چشمانداز تاریخی جست. جنبش سبز جزئی از جریان تاریخی ترقیخواهی ایرانی بود. جنبشی قدیمتر و عظیمتر که آرمانهایش عرفیگرایی، پیشرفت و انسانگرایی بوده و هست. این جنبش در تاریخ پرفراز و نشیب خود تحول یافته و قوام پیدا کرده است. مانع اساسی این جنبش در راه بیرون کشیدن جامعه ایرانی از رکود و امروزی کردن آن از روز اول فقدان پایهای اجتماعی به اندازه کافی قدرتمند بود که تحقق آرمان آن باشد. تاریخ پرفراز و نشیب آن از برنامههای کوشندگان جنبش برای ساختن آن پایه اجتماعی و حملههای دشمنان آن برای ویران کردنش شکل گرفته است.
در این مبارزه طولانی جنبش به ناچار از بیراهه رفتن، عقبگرد و تسلیم معاف نبوده است. در آغاز در غیاب پایه اجتماعی استفاده از قدرت بسیج اجتماعی مذهب به عنوان اکل میته نزد روشنبینان جامعه مطرح شد. اینکه خطا بود یا نه، بحثی تاریخی است ولی مانعی که جنبش ترقیخواهی ایرانی باید از پس آن بر میآمد، آزاد شدن از رسوبات آخرتگرایی در نظریه و عمل بود.
در بریدن از آن رسوبات مانع دشوارتر عاطفی است. پذیرفتن خود به عنوان منشأ خیر و شر، تسلیم بودن به نظارت جمعی همگانی و زیستن در سایه سنگین مسئولیت اخلاقی فردی عواطف تندی را بر میانگیزد. همه تسلیم شدنها، عقبگردها و بیراهه رفتنها از سر ناچاری نبوده است. ناهماهنگی فکر و عمل کوشندگان هم عاملی در شکستها بوده است. دشمنان جنبش برای ضربه زدن به آن از برجسته کردن این ناهماهنگیها دریغ نکردهاند. بدتر از همه، جنبش گویی اساسیترین جبهه مبارزه یعنی بدست دادن الگوی اخلاقی عرفی را از آغاز واگذار کرده بود. امید به معافیت از لزوم گذر از این مانع عاطفی را میتوان در همه تلاشهای تاریخی جنبش ترقیخواهی، از جمله جنبش سبز دید.
حال در جواب آن سوال میتوان پرسید: اگر در تکرار بحرانها برای اولین بار جنبش ترقیخواهی به سراغ فرصتطلبی نمیرود و تأمل میکند آیا باید نگران مسئولیتپذیری و یکپارچگی اخلاقی آن شد؟
گرچه فقط فرجام مفتضحانه برنامه اسلام سیاسی کافی است برای امید بریدن از هر «نوآوری» دیگری در این مایه و منتظر نماندن برای هیچکس، اما در آن تأمل میتوان امیدهای بهتری هم سراغ کرد. عجله نداشتن برای تعیین تکلیف رهبری میتواند حاکی از تأمل پیش از وقوع یک تحول فکری باشد. اگر «اینجهانیشدن» به معنای برگرفتن نگاه از آسمان در هر معنا اساس پراکسیس مدرن باشد و اگر مدرن شدن نیاز به افراد و نه تودهها دارد، نمیشود این امید را نادیده گرفت که برای جنبش ترقیخواهی ایرانی این بار زمان «بیداری بر واقعیت» رسیده است، نه «بیداری اسلامی» یا «بیداری باستانی».
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
یادداشت وارده: چرا برای رهبری، منتظر موسوی نیستم
#V 34
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#V 34
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
یادداشت وارده: «راهحل نهایی: مردان سبیلوی زنانهپوش»
#V 35
https://t.me/divanesara/872
نویسنده میهمان: احمد هاشمی در خبرها آمده است که رییس جدید فیفا فدراسیون ما را تهدید کرده است که در صورت تداوم محرومیت بانوان از حضور در استادیوم، تحریمهایی علیه فوتبال ایران اعمال خواهد کرد. ظاهراً این مقام محترم خبر ندارد این ملت به انواع تحریم و تعلیق عادت دارند که ما را از تعلیق فدراسیون میترساند. ما هر روز صبح که از خواب بیدار میشویم، اولین کارمان این است که رادیو را روشن کنیم ببینیم بالاخره جنگ شد یا نه. البته که کار به آنجا نخواهد رسید و ما راه دور زدن تحریم و تعلیق و حتی جنگ را بلدیم. در فقره اخیر هم اگر تا الآن دوام آوردهایم، از این به بعد هم همچنان استوار به راه خود ادامه میدهیم. مشکل رئیس فیفا این است که خیال میکند ما با همان ترفندهای قدیمی قرار است دورش بزنیم و نمیداند که «هزار باده ناخورده در رگ تاک است»!
روش قدیمی این بود که چند نفر از بانوان داوطلب را وارد ورزشگاه میکردیم و آنها را در جای مناسب مستقر میکردیم. فرض کنید بازرس فیفا به ورزشگاه آزادی آمده، چهار خانم در چهار طرف او مینشینند، بنابراین هر طرف که سرش را بچرخاند یکیشان را میبیند. تازه همسر خودش هم هست و او را هم راه دادهایم. اگر این آقا در نیوکمپ هم بود، همین تعداد خانم یا فوقش دو نفر بیشتر را در اطراف خودش میدید. از اینجا به بعد فقط لازم است در گزارش خود بنویسد که خانمها هم در ورزشگاه بودند که دروغ هم نیست. فقط تعدادشان را نگفته. تا چند وقت پیش مسئولین فیفا با همین کلکهای ساده گول میخوردند. فوقش اعتراض میکردند و ما میگفتیم داریم بسترها را آماده میکنیم و فعلاً فقط برای همین چهار نفر بستر آماده شده است به اضافه همسر شما!
مدتی است که مسئولین فیفا پیشرفت کردهاند و فیلمهای ورزشگاه را هم بررسی میکنند یا حتی این مسئله که بلیتفروشی برای بانوان انجام شده یا نه. بلیت فروشی که سادهترین کار است. چهل پنجاه هزار بلیتِ با نام برای بانوان رزور میکنیم، بعد در روز مسابقه به تعداد همان افراد گواهی پزشک صادر میکنیم و میگوییم شوربختانه همهشان یکدفعه ویروس ناشناختهای گرفتند و نتوانستند بیایند. ممکن است بپرسید آیا مسئولین فیفا باور میکنند این تعداد آدم با هم بیمار شوند؟ واقعیت این است که همه این سالها گواهیهایی که برای ورزشهای مختلف بردهایم از این رقم بیشتر بوده و حتی یک بار هم نشده باور نکنند. البته روش گواهی پزشک را در این حجم چند بار بیشتر نمیتوان تکرار کرد و بالاخره صدایشان درمیآید.
راه بعدی این است که همین تعداد خانم را استخدام کنیم و به حالت آمادهباش نگه داریم و به محض اینکه متوجه شدیم قرار است بازرس فیفا به ورزشگاه بیاید همه را راهی ورزشگاه کنیم. ظاهراً بازرس مربوطه دو ساعت قبل از بازی درباره آمدن خود گزارش میدهد. دو ساعت فرصت کمی نیست. از طرفی وقتی بیاید به ورزشگاه و ببیند همه بانوان به لباس متحدالشکل یک جا نشستهاند، دو نمره هم بابت انضباط به کارنامه فدراسیون فوتبال اضافه میکند. حتماً بازیهای تیم کره شمالی را دیدهاید. خلقالله همه لباس سربازیشان را پوشیدهاند و از اول تا آخر بازی سرودهایی در مدح کیم پدر و پسر و نوه میخوانند. کاری هم ندارند که کی زده و کی خورده. همچنین بانوانی که با هماهنگی ما به ورزشگاه میروند آموزش دیدهاند که به آن قسمت برآمدگی بین ران و ساق پا که بین شورت و جوراب است و پوشیده نیست نگاه نکنند و بنابراین ظن مفسدهای هم نمیرود. البته بازیکنها در ورزشگاه به اندازه یک مورچه دیده میشوند، ولی خب احتیاط شرط عقل است. یک وقت دیدید اجداد یکی عقاب است و چشمش بیش از اندازه تیز است!
روش کمهزینهتر این است که تعدادی از مردان لباس زنانه بپوشند و در بین جمعیت پخش شوند. این راه ردخور ندارد و موجب هیچ مفسدهای هم نمیشود. تنها مشکل ریش و سبیل آقایان است که آن هم توجیه دارد. میتوانیم عکس بانوانی را که پیش از این با ریش و سبیل مصنوعی به ورزشگاه رفتهاند نشانشان دهیم و بگوییم ریش گذاشتن زنان موقع رفتن به ورزشگاه یک سنت قدیمی است و اصلاً در فرهنگ ما سبیل داشتن جزو زیباییهای زن است. ممکن است آنها بگویند ما مردی را نداریم که از زن سبیلو خوشش بیاید. ما میگوییم چرا نداریم، همین آقای ناصرالدین شاه!
راه آخر هم این است که واقعاً خانمها را به ورزشگاه راه بدهیم، ولی شوربختانه هیچ دور زدنی در آن نیست و بنابراین منتفی است.
کانال «مجمع دیوانگان»
@divanesara
.
#V 35
https://t.me/divanesara/872
نویسنده میهمان: احمد هاشمی در خبرها آمده است که رییس جدید فیفا فدراسیون ما را تهدید کرده است که در صورت تداوم محرومیت بانوان از حضور در استادیوم، تحریمهایی علیه فوتبال ایران اعمال خواهد کرد. ظاهراً این مقام محترم خبر ندارد این ملت به انواع تحریم و تعلیق عادت دارند که ما را از تعلیق فدراسیون میترساند. ما هر روز صبح که از خواب بیدار میشویم، اولین کارمان این است که رادیو را روشن کنیم ببینیم بالاخره جنگ شد یا نه. البته که کار به آنجا نخواهد رسید و ما راه دور زدن تحریم و تعلیق و حتی جنگ را بلدیم. در فقره اخیر هم اگر تا الآن دوام آوردهایم، از این به بعد هم همچنان استوار به راه خود ادامه میدهیم. مشکل رئیس فیفا این است که خیال میکند ما با همان ترفندهای قدیمی قرار است دورش بزنیم و نمیداند که «هزار باده ناخورده در رگ تاک است»!
روش قدیمی این بود که چند نفر از بانوان داوطلب را وارد ورزشگاه میکردیم و آنها را در جای مناسب مستقر میکردیم. فرض کنید بازرس فیفا به ورزشگاه آزادی آمده، چهار خانم در چهار طرف او مینشینند، بنابراین هر طرف که سرش را بچرخاند یکیشان را میبیند. تازه همسر خودش هم هست و او را هم راه دادهایم. اگر این آقا در نیوکمپ هم بود، همین تعداد خانم یا فوقش دو نفر بیشتر را در اطراف خودش میدید. از اینجا به بعد فقط لازم است در گزارش خود بنویسد که خانمها هم در ورزشگاه بودند که دروغ هم نیست. فقط تعدادشان را نگفته. تا چند وقت پیش مسئولین فیفا با همین کلکهای ساده گول میخوردند. فوقش اعتراض میکردند و ما میگفتیم داریم بسترها را آماده میکنیم و فعلاً فقط برای همین چهار نفر بستر آماده شده است به اضافه همسر شما!
مدتی است که مسئولین فیفا پیشرفت کردهاند و فیلمهای ورزشگاه را هم بررسی میکنند یا حتی این مسئله که بلیتفروشی برای بانوان انجام شده یا نه. بلیت فروشی که سادهترین کار است. چهل پنجاه هزار بلیتِ با نام برای بانوان رزور میکنیم، بعد در روز مسابقه به تعداد همان افراد گواهی پزشک صادر میکنیم و میگوییم شوربختانه همهشان یکدفعه ویروس ناشناختهای گرفتند و نتوانستند بیایند. ممکن است بپرسید آیا مسئولین فیفا باور میکنند این تعداد آدم با هم بیمار شوند؟ واقعیت این است که همه این سالها گواهیهایی که برای ورزشهای مختلف بردهایم از این رقم بیشتر بوده و حتی یک بار هم نشده باور نکنند. البته روش گواهی پزشک را در این حجم چند بار بیشتر نمیتوان تکرار کرد و بالاخره صدایشان درمیآید.
راه بعدی این است که همین تعداد خانم را استخدام کنیم و به حالت آمادهباش نگه داریم و به محض اینکه متوجه شدیم قرار است بازرس فیفا به ورزشگاه بیاید همه را راهی ورزشگاه کنیم. ظاهراً بازرس مربوطه دو ساعت قبل از بازی درباره آمدن خود گزارش میدهد. دو ساعت فرصت کمی نیست. از طرفی وقتی بیاید به ورزشگاه و ببیند همه بانوان به لباس متحدالشکل یک جا نشستهاند، دو نمره هم بابت انضباط به کارنامه فدراسیون فوتبال اضافه میکند. حتماً بازیهای تیم کره شمالی را دیدهاید. خلقالله همه لباس سربازیشان را پوشیدهاند و از اول تا آخر بازی سرودهایی در مدح کیم پدر و پسر و نوه میخوانند. کاری هم ندارند که کی زده و کی خورده. همچنین بانوانی که با هماهنگی ما به ورزشگاه میروند آموزش دیدهاند که به آن قسمت برآمدگی بین ران و ساق پا که بین شورت و جوراب است و پوشیده نیست نگاه نکنند و بنابراین ظن مفسدهای هم نمیرود. البته بازیکنها در ورزشگاه به اندازه یک مورچه دیده میشوند، ولی خب احتیاط شرط عقل است. یک وقت دیدید اجداد یکی عقاب است و چشمش بیش از اندازه تیز است!
روش کمهزینهتر این است که تعدادی از مردان لباس زنانه بپوشند و در بین جمعیت پخش شوند. این راه ردخور ندارد و موجب هیچ مفسدهای هم نمیشود. تنها مشکل ریش و سبیل آقایان است که آن هم توجیه دارد. میتوانیم عکس بانوانی را که پیش از این با ریش و سبیل مصنوعی به ورزشگاه رفتهاند نشانشان دهیم و بگوییم ریش گذاشتن زنان موقع رفتن به ورزشگاه یک سنت قدیمی است و اصلاً در فرهنگ ما سبیل داشتن جزو زیباییهای زن است. ممکن است آنها بگویند ما مردی را نداریم که از زن سبیلو خوشش بیاید. ما میگوییم چرا نداریم، همین آقای ناصرالدین شاه!
راه آخر هم این است که واقعاً خانمها را به ورزشگاه راه بدهیم، ولی شوربختانه هیچ دور زدنی در آن نیست و بنابراین منتفی است.
کانال «مجمع دیوانگان»
@divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
یادداشت وارده: «راهحل نهایی: مردان سبیلوی زنانهپوش»
#V 35
کانال «مجمع دیوانگان»
@divanesara
.
#V 35
کانال «مجمع دیوانگان»
@divanesara
.
Audio
آرمان امیری @ArmanParian - آمارهای نشر و فروش کتاب روز به روز در حال افزایش است، اما همچنان گمان میکنیم که جامعه، کم خوانده است و کم میخواند. شبکههای اجتماعی نیز به طرز خیره کنندهای گسترش یافتهاند و به ظاهر بستر ارتباط و گفتگو را فراهم ساختهاند، با این حال همچنان نگران شکافهای اجتماعی و جدالهای رو به افزایش هستیم.
چرا مطالعه روزافزون کتاب نتوانسته توقعات ما را از یک جامعه اهل مطالعه برآورده سازد؟ چرا تعاملات روبه گسترش در فضای مجازی نتوانسته جامعه ما را به مفاهمه و تساهل بیشتر سوق دهد؟ اینها پرسشهایی است که به بهانه حضور در جلسه نقد رمان «بر سنگفرش خیس شانزلیزه» دستمایه قرار دادم و میتوانید به پیوست فایل صوتی آن را دریافت کنید. به باور من، تنها متنهایی میتوانند این انتظارات ما را برآورده سازند که دارای سه وجه مهم باشند:
۱- وجه گفتگویی
۲- وجه مواجهه
۳- وجه اینجهانی
در ادامه این فایل، بخش کوتاهی از سخنان «حسین سناپور» را نیز خواهیم شنید که باز به بهانه نگاهی به رمان خانم «مولود قضات»، به یکی از مهمترین مسائل زن ایرانی در جامعه کنونی میپردازد.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
چرا مطالعه روزافزون کتاب نتوانسته توقعات ما را از یک جامعه اهل مطالعه برآورده سازد؟ چرا تعاملات روبه گسترش در فضای مجازی نتوانسته جامعه ما را به مفاهمه و تساهل بیشتر سوق دهد؟ اینها پرسشهایی است که به بهانه حضور در جلسه نقد رمان «بر سنگفرش خیس شانزلیزه» دستمایه قرار دادم و میتوانید به پیوست فایل صوتی آن را دریافت کنید. به باور من، تنها متنهایی میتوانند این انتظارات ما را برآورده سازند که دارای سه وجه مهم باشند:
۱- وجه گفتگویی
۲- وجه مواجهه
۳- وجه اینجهانی
در ادامه این فایل، بخش کوتاهی از سخنان «حسین سناپور» را نیز خواهیم شنید که باز به بهانه نگاهی به رمان خانم «مولود قضات»، به یکی از مهمترین مسائل زن ایرانی در جامعه کنونی میپردازد.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
در ستایش شرم! *
https://t.me/divanesara/875
#A212
آرمان امیری @ArmanParian - هنوز شش ماه به انتخابات مانده که چراغ اول را باز هم سیدمحمد خاتمی روشن کرده است. رهبر کاریزماتیک جریان اصلاحات، چندی پیش معترف شده بود که «من اگر تکرار هم کنم دیگر مردم رای نمیدهند»؛ دوباره گویی تغییر موضع داده و گفته است: «انتخابات را نباید تحریم کرد» و «قهر کردن با صندوق رای، انحلال مردم است».
آقای خاتمی، به مانند اکثر اصلاحطلبانی که چنتهشان از یک منطق قابل طرح، یک کارنامه قابل دفاع و یک استراتژی قابل بحث خالی است، بار دیگر به نام و آبروی «ایران» متوسل شده و فرمودهاند: «مردمِ ناراضی باید فداکاری و از خودگذشتگی کنند و به خاطر ایران پای صندوقها بیایند تا جلوی خطر اصلی گرفته شود»؛ ما اما تفسیر متفاوتی از «خطر اصلی» داریم.
به باور ما، «ایران»، یک مفهوم مجرد و انتزاعی نیست که فقط حاکمان مصداقاش را تعیین کنند. ما «ایران» را در رضایت و امنیت و رفاه و شادی تکتک شهرونداناش متجلی میدانیم و در یک کلام باور داریم هیچ «ایران» واحد و منسجمی وجود ندارد، مگر آنکه ۸۰ میلیون ایرانی، احساس آزادی کامل و مشارکت مستقیم و بدون محدودیت در تعیین سرنوشت آن کنند. یک دشمن خارجی هرگز نمیتواند چنین تصویری از ایران را تهدید کند، اما شیوه علیل سیاستورزیهای داخلی چرا!
ایران مورد نظر ما، جدا از تمامی تحرکات جناح اقتدارگرا و سرکوبگر، با بسیاری از تصمیمات غیرقابل بخشش اصلاحطلبان مورد تعرض قرار گرفته و زخمی شده است. در همان ماجرای کوی دانشگاه سال ۷۸، اگر نبود سکوت و اهمال رییس وقت دولت، دلیلی نداشت که بعد از ۲۰ سال هنوز کسانی که دانشجویان را به خاک و خون کشیدند اینگونه مدعی و طلبکار باقی بمانند و اتفاقا مهر تایید و تشکر جناب خاتمی در پای نامه به سردار نظری را سند ادعاهایشان قرار دهند.
در ماجرای رد صلاحیت فلهای مجلس هفتم، حتی تمامی جناحهای اصلاحطلب و نمایندگان مجلس وقت و تمامی استانداران کشور از رییس جمهور خواستند تا تن به برگزاری انتخابات فرمایشی ندهد، اما آن زمان آقای خاتمی نگفت نابودی انتخابات یعنی انحلال مردم! بلکه با ترسخوردگی سند بیاعتباری مجلس و انتخابات را چنان امضا کرد که دیگر پس از آن هرگز وجاهت به خانه ملت باز نگشت.
در ماجرای فرودگاه امام، دولت در برابر اقدام اشغال نظامی فرودگاه و حرکت شبهکودتایی نهاد نظامی سکوت کامل کرد تا چراغ سبزی نشان بدهد به بلعیدن و مصادره تمامی اقتصاد این کشور به دست چکمهپوشان. مجری انتخابات ۸۴ مگر همین دولت اصلاحات نبود؟ اگر حداقل به شکل ظاهری و تشریفاتی دولت اصلاحات وعده رسیدگی به شکایت کروبی و هاشمی را داده بود، آیا شاهد وقوع حوادثی چون انتخابات ۸۸ بودیم؟
ما خدمت جناب خاتمی یادآوری میکنیم که اگر امروز بخش عمدهای از مردم به تمامی جناحهای سیاسی بدبین شدهاند، تمام گناه را نمیتوان به گردن جناح مقابل انداخت. کلیدواژههایی چون «ژن خوب»، «سهم از سفره انقلاب» و «حقوقهای نجومی» را نمایندگانی در حافظه تاریخی ایرانیان ثبت کردند که مشروعیتشان را از شخص شما کسب کرده بودند.
در نهایت اینکه خطر اصلی از نظر ما، خطر وقوع یک جنگ نیست، بلکه بقای حاکمانی است که به صورت مداوم «ایران ما» را در معرض جنگ و تحریم و تهدید قرار میدهند. سیاستهای این حاکمان با ترورهای فرامرزی، ماجراجوییهای هستهای، موشکبازیهای یواشکی، جنگهای نیابتی و رؤیاهای استراتژیک خطر جنگ را افزایش میدهد و اتفاقا با حمایت و توجیهگری همان کسانی همراه میشود که در موعد انتخابات نامشان در فهرستهای مورد تکرار آقای خاتمی قرار میگیرد. چگونه ما به کسانی رأی بدهیم که با تشویق یا سکوت در مقابل این سیاستها امنیت ما را به خطر میاندازند؟
با کمال احترامی که همچنان برای جناب خاتمی قائل هستیم، باید بگوییم: هنوز طنین فریاد «من هم سپاهی هستم» وابستگان به جناح متبوع شما در گوش ما انعکاس دارد. در چنین شرایطی، بزرگترین خطری که از نظر ما ایران و ایرانیان را تهدید میکند، تداوم همین اندیشه تقلیلگرا و دوگانهسازیهای کاذب و دروغینی است که با فرارسیدن هر انتخاباتی ایجاد میکنید. پس ما نیز از شما دعوت میکنیم، برای نجات ایران و ایرانیان، یک بار هم شما «فداکاری» به خرج بدهید و با صدای رسا اعتراف کنید که این سرکوبگران چکمهپوش ملت ما را به گروگان گرفتهاند. شما نیز به مانند توده مردم فریاد بزنید «دشمن ما همینجاست»، و آنگاه خواهید دید که یک ملت متحد چطور به پا خواهد خواست و بار دیگر به دعوت شما لبیک خواهد گفت.
پینوشت:
عنوان این یادداشت را از کتابی با همین نام نوشته استاد «حسن قاضیمرادی» برداشتهام.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
https://t.me/divanesara/875
#A212
آرمان امیری @ArmanParian - هنوز شش ماه به انتخابات مانده که چراغ اول را باز هم سیدمحمد خاتمی روشن کرده است. رهبر کاریزماتیک جریان اصلاحات، چندی پیش معترف شده بود که «من اگر تکرار هم کنم دیگر مردم رای نمیدهند»؛ دوباره گویی تغییر موضع داده و گفته است: «انتخابات را نباید تحریم کرد» و «قهر کردن با صندوق رای، انحلال مردم است».
آقای خاتمی، به مانند اکثر اصلاحطلبانی که چنتهشان از یک منطق قابل طرح، یک کارنامه قابل دفاع و یک استراتژی قابل بحث خالی است، بار دیگر به نام و آبروی «ایران» متوسل شده و فرمودهاند: «مردمِ ناراضی باید فداکاری و از خودگذشتگی کنند و به خاطر ایران پای صندوقها بیایند تا جلوی خطر اصلی گرفته شود»؛ ما اما تفسیر متفاوتی از «خطر اصلی» داریم.
به باور ما، «ایران»، یک مفهوم مجرد و انتزاعی نیست که فقط حاکمان مصداقاش را تعیین کنند. ما «ایران» را در رضایت و امنیت و رفاه و شادی تکتک شهرونداناش متجلی میدانیم و در یک کلام باور داریم هیچ «ایران» واحد و منسجمی وجود ندارد، مگر آنکه ۸۰ میلیون ایرانی، احساس آزادی کامل و مشارکت مستقیم و بدون محدودیت در تعیین سرنوشت آن کنند. یک دشمن خارجی هرگز نمیتواند چنین تصویری از ایران را تهدید کند، اما شیوه علیل سیاستورزیهای داخلی چرا!
ایران مورد نظر ما، جدا از تمامی تحرکات جناح اقتدارگرا و سرکوبگر، با بسیاری از تصمیمات غیرقابل بخشش اصلاحطلبان مورد تعرض قرار گرفته و زخمی شده است. در همان ماجرای کوی دانشگاه سال ۷۸، اگر نبود سکوت و اهمال رییس وقت دولت، دلیلی نداشت که بعد از ۲۰ سال هنوز کسانی که دانشجویان را به خاک و خون کشیدند اینگونه مدعی و طلبکار باقی بمانند و اتفاقا مهر تایید و تشکر جناب خاتمی در پای نامه به سردار نظری را سند ادعاهایشان قرار دهند.
در ماجرای رد صلاحیت فلهای مجلس هفتم، حتی تمامی جناحهای اصلاحطلب و نمایندگان مجلس وقت و تمامی استانداران کشور از رییس جمهور خواستند تا تن به برگزاری انتخابات فرمایشی ندهد، اما آن زمان آقای خاتمی نگفت نابودی انتخابات یعنی انحلال مردم! بلکه با ترسخوردگی سند بیاعتباری مجلس و انتخابات را چنان امضا کرد که دیگر پس از آن هرگز وجاهت به خانه ملت باز نگشت.
در ماجرای فرودگاه امام، دولت در برابر اقدام اشغال نظامی فرودگاه و حرکت شبهکودتایی نهاد نظامی سکوت کامل کرد تا چراغ سبزی نشان بدهد به بلعیدن و مصادره تمامی اقتصاد این کشور به دست چکمهپوشان. مجری انتخابات ۸۴ مگر همین دولت اصلاحات نبود؟ اگر حداقل به شکل ظاهری و تشریفاتی دولت اصلاحات وعده رسیدگی به شکایت کروبی و هاشمی را داده بود، آیا شاهد وقوع حوادثی چون انتخابات ۸۸ بودیم؟
ما خدمت جناب خاتمی یادآوری میکنیم که اگر امروز بخش عمدهای از مردم به تمامی جناحهای سیاسی بدبین شدهاند، تمام گناه را نمیتوان به گردن جناح مقابل انداخت. کلیدواژههایی چون «ژن خوب»، «سهم از سفره انقلاب» و «حقوقهای نجومی» را نمایندگانی در حافظه تاریخی ایرانیان ثبت کردند که مشروعیتشان را از شخص شما کسب کرده بودند.
در نهایت اینکه خطر اصلی از نظر ما، خطر وقوع یک جنگ نیست، بلکه بقای حاکمانی است که به صورت مداوم «ایران ما» را در معرض جنگ و تحریم و تهدید قرار میدهند. سیاستهای این حاکمان با ترورهای فرامرزی، ماجراجوییهای هستهای، موشکبازیهای یواشکی، جنگهای نیابتی و رؤیاهای استراتژیک خطر جنگ را افزایش میدهد و اتفاقا با حمایت و توجیهگری همان کسانی همراه میشود که در موعد انتخابات نامشان در فهرستهای مورد تکرار آقای خاتمی قرار میگیرد. چگونه ما به کسانی رأی بدهیم که با تشویق یا سکوت در مقابل این سیاستها امنیت ما را به خطر میاندازند؟
با کمال احترامی که همچنان برای جناب خاتمی قائل هستیم، باید بگوییم: هنوز طنین فریاد «من هم سپاهی هستم» وابستگان به جناح متبوع شما در گوش ما انعکاس دارد. در چنین شرایطی، بزرگترین خطری که از نظر ما ایران و ایرانیان را تهدید میکند، تداوم همین اندیشه تقلیلگرا و دوگانهسازیهای کاذب و دروغینی است که با فرارسیدن هر انتخاباتی ایجاد میکنید. پس ما نیز از شما دعوت میکنیم، برای نجات ایران و ایرانیان، یک بار هم شما «فداکاری» به خرج بدهید و با صدای رسا اعتراف کنید که این سرکوبگران چکمهپوش ملت ما را به گروگان گرفتهاند. شما نیز به مانند توده مردم فریاد بزنید «دشمن ما همینجاست»، و آنگاه خواهید دید که یک ملت متحد چطور به پا خواهد خواست و بار دیگر به دعوت شما لبیک خواهد گفت.
پینوشت:
عنوان این یادداشت را از کتابی با همین نام نوشته استاد «حسن قاضیمرادی» برداشتهام.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
در ستایش شرم!
#A212
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A212
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
یادداشت وارده: چرا این کلیپ مهم است؟
#v 36
https://t.me/divanesara/877
نویسنده میهمان: امیرحسین @Amirhosein_d1371 نوزدهم تیر ماه ۹۸، محمدرضا خاتمی دفاعیات خود را در مورد ادعای تقلب در انتخابات ۸۸ منتشر کرد. او پیشتر گفته بود حدود ۸میلیون رای اضافی در صندوقهای آن انتخابات ریخته شده است. دفاعیات خاتمی شامل ۴۰ صفحه استدلال و ۲۸۰ صفحه پیوست از مصاحبهها و اسناد است. نماینده دادستان نیز چند هفته قبل در مطلبی به ادعاهای خاتمی جواب داده بود. با اینکه بررسی این اعداد و گزارشها گیج کننده به نظر میرسد اما تصویر کلی این است: خاتمی با استناد به برخی اسناد و نقلقولهای آن زمان و با جمع و تفریق اعدادی که گفته شده، سعی میکند نشان دهد سرنوشت برخی تعرفههای رای مشخص نیست و احتمال میرود از آنها برای نوشتن رایهای غیرواقعی استفاده شده باشد. نماینده دادستان اما این تناقضات را به تفاوت زمانی و مکانی نقل قولها نسبت میدهد و برای تایید صحت انتخابات به اعداد رسمی گزارش شده به وسیله وزارت کشور و شورای نگهبان ارجاع میدهد. با این سطح از اطلاعات، قضاوت بر سر اینکه حق با کدام طرف است بسیار دشوار مینماید.
برای یک تقلب انتخاباتی سناریوهای مختلفی میتوان متصور شد و در مورد جزییات آن میتوان بسیار سخن گفت اما نهایتا کنار هم چیدن تمام قطعات پازل تقلب ناممکن است. هیچکس تا به حال نتوانسته است توضیح دهد که چگونه، با چه مکانیزمی، کجا، با کمک چه کسانی و چقدر در آرای انتخابات دست برده شده است. همچنین به شبهاتی که مطرح میشود نیز پاسخی که جامعه را راضی کند داده نشده است. چرا؟ برای اینکه اساسا انجام چنین کاری از عهده هیچکسی جز یک قوه قضاییه مستقل که عادلانه تمام افراد درگیر در ماجرا احضار کند و از تمام مطلعین سوال کند، بر نمی آید. اساسا وظیفه معترضین نیست که پازل تقلب را کامل کنند، آنها شبهاتی را مطرح کردهاند و عده زیادی اعتراضی دارند که باید بررسی شود. دادگاه و نظام قضایی که به تمام افراد و نهادها دسترسی دارد، باید اعتراض را به شکلی عادلانه بررسی کند.
وضعیت محمدرضا خاتمی و دادگاه همان وضعیت گذشته میرحسین موسوی است؛ حرفها و آمارهایی که صحت آنها مشخص نیست و دادگاهی که افراد مطلع و درگیر با پرونده را احضار نمیکند، به دنبال مدارک و شواهد نمیگردد و برای تایید صحت انتخابات به آمار منتشر شده از نهادهایی استناد میکند که خود در جایگاه متهم قرار دارند. نتیجه طبیعتا چیزی نیست جز: بن بست.
اما چرا کلیپ پیوست مهم است؟ بگذارید بهترین سناریوی ممکن را که به نفع برگزارکنندگان آن انتخابات است در نظر بگیریم. انتخابات در سلامت کامل برگزار شده است و تمام ناهماهنگیها و شبهاتی که در اعداد و ارقام انتخابات است خطاهایی آماری است که در هر انتخابات ممکن است اتفاق بیافتد. در نهایت میرحسین موسوی به دلیل گزارشهای نادرستی که دریافت کرده بود، توهم پیروزی در انتخابات را داشت یا حتی میدانست که بازنده انتخابات است اما قصد داشت به این شیوه کشور را به آشوب بکشاند. از همه بازداشتهای بیدلیل در روز انتخابات و چند روز بعد از آن و نیز حمایتهای آشکار سپاه و اعضای شورای نگهبان از محمود احمدی نژاد نیز چشمپوشی میکنیم. روز ۲۵ خرداد ۸۸ مردمی که فکر میکردند انتخابات ایراد دارد در خیابان حاضر شدند و با برپایی تظاهرات سکوت، قصد داشتند درخواست خود را مبنی بر بررسی صحت انتخابات بیان کنند.
اگر در بر پاشنه درست میچرخید، حق اعتراض مردم به رسمیت شناخته میشد، تظاهرات با مسالمت به پایان میرسید، در فضایی روشن و عادلانه اعتراضات بررسی میشد و هر کس دروغ گفته بود رسوا میشد. اما اگر این کلیپ را تماشا کنید برایتان سوال میشود که چه کسی به آن موتورسوار دستور داد تا در میدان آزادی تیر هوایی شلیک کند تا فضا ملتهب شود، مردم خشمگین شوند و این اتفاق مقدمهای شود بر کشتارهای بعدی، به خاک و خون کشیده شدن اعتراضهای روزهای بعد، بازداشتها، کهریزک و در نهایت غبارآلود شدن فضا و از دست رفتن امکان گفتگو و بررسی مسالمت آمیز اعتراضات؟ چه کسانی از این اتفاق سود میبردند؟
مشابه این ماجرا در حوادث کوی دانشگاه سال ۷۸ نیز رخ می دهد. در مناظرات اخیر آقایان تاجزاده و زاکانی، تاجزاده یک سوال مشخص می پرسد؛ چه کسی به سردار نظری در بیسیم اجازه استفاده از سلاح گرم و کشتن دانشجویان را داد؟ چرا هیچ اعتراض و تجمع خیابانی در این کشور تحمل نمیشود؟ این نیروی ناشناس و مرموز کیست که همواره سعی دارد فضا را ملتهب کند، خواستههای اصلی معترضان را به حاشیه ببرد و در نهایت معترضان را به نیروهای بیگانه وصل کند؟
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#v 36
https://t.me/divanesara/877
نویسنده میهمان: امیرحسین @Amirhosein_d1371 نوزدهم تیر ماه ۹۸، محمدرضا خاتمی دفاعیات خود را در مورد ادعای تقلب در انتخابات ۸۸ منتشر کرد. او پیشتر گفته بود حدود ۸میلیون رای اضافی در صندوقهای آن انتخابات ریخته شده است. دفاعیات خاتمی شامل ۴۰ صفحه استدلال و ۲۸۰ صفحه پیوست از مصاحبهها و اسناد است. نماینده دادستان نیز چند هفته قبل در مطلبی به ادعاهای خاتمی جواب داده بود. با اینکه بررسی این اعداد و گزارشها گیج کننده به نظر میرسد اما تصویر کلی این است: خاتمی با استناد به برخی اسناد و نقلقولهای آن زمان و با جمع و تفریق اعدادی که گفته شده، سعی میکند نشان دهد سرنوشت برخی تعرفههای رای مشخص نیست و احتمال میرود از آنها برای نوشتن رایهای غیرواقعی استفاده شده باشد. نماینده دادستان اما این تناقضات را به تفاوت زمانی و مکانی نقل قولها نسبت میدهد و برای تایید صحت انتخابات به اعداد رسمی گزارش شده به وسیله وزارت کشور و شورای نگهبان ارجاع میدهد. با این سطح از اطلاعات، قضاوت بر سر اینکه حق با کدام طرف است بسیار دشوار مینماید.
برای یک تقلب انتخاباتی سناریوهای مختلفی میتوان متصور شد و در مورد جزییات آن میتوان بسیار سخن گفت اما نهایتا کنار هم چیدن تمام قطعات پازل تقلب ناممکن است. هیچکس تا به حال نتوانسته است توضیح دهد که چگونه، با چه مکانیزمی، کجا، با کمک چه کسانی و چقدر در آرای انتخابات دست برده شده است. همچنین به شبهاتی که مطرح میشود نیز پاسخی که جامعه را راضی کند داده نشده است. چرا؟ برای اینکه اساسا انجام چنین کاری از عهده هیچکسی جز یک قوه قضاییه مستقل که عادلانه تمام افراد درگیر در ماجرا احضار کند و از تمام مطلعین سوال کند، بر نمی آید. اساسا وظیفه معترضین نیست که پازل تقلب را کامل کنند، آنها شبهاتی را مطرح کردهاند و عده زیادی اعتراضی دارند که باید بررسی شود. دادگاه و نظام قضایی که به تمام افراد و نهادها دسترسی دارد، باید اعتراض را به شکلی عادلانه بررسی کند.
وضعیت محمدرضا خاتمی و دادگاه همان وضعیت گذشته میرحسین موسوی است؛ حرفها و آمارهایی که صحت آنها مشخص نیست و دادگاهی که افراد مطلع و درگیر با پرونده را احضار نمیکند، به دنبال مدارک و شواهد نمیگردد و برای تایید صحت انتخابات به آمار منتشر شده از نهادهایی استناد میکند که خود در جایگاه متهم قرار دارند. نتیجه طبیعتا چیزی نیست جز: بن بست.
اما چرا کلیپ پیوست مهم است؟ بگذارید بهترین سناریوی ممکن را که به نفع برگزارکنندگان آن انتخابات است در نظر بگیریم. انتخابات در سلامت کامل برگزار شده است و تمام ناهماهنگیها و شبهاتی که در اعداد و ارقام انتخابات است خطاهایی آماری است که در هر انتخابات ممکن است اتفاق بیافتد. در نهایت میرحسین موسوی به دلیل گزارشهای نادرستی که دریافت کرده بود، توهم پیروزی در انتخابات را داشت یا حتی میدانست که بازنده انتخابات است اما قصد داشت به این شیوه کشور را به آشوب بکشاند. از همه بازداشتهای بیدلیل در روز انتخابات و چند روز بعد از آن و نیز حمایتهای آشکار سپاه و اعضای شورای نگهبان از محمود احمدی نژاد نیز چشمپوشی میکنیم. روز ۲۵ خرداد ۸۸ مردمی که فکر میکردند انتخابات ایراد دارد در خیابان حاضر شدند و با برپایی تظاهرات سکوت، قصد داشتند درخواست خود را مبنی بر بررسی صحت انتخابات بیان کنند.
اگر در بر پاشنه درست میچرخید، حق اعتراض مردم به رسمیت شناخته میشد، تظاهرات با مسالمت به پایان میرسید، در فضایی روشن و عادلانه اعتراضات بررسی میشد و هر کس دروغ گفته بود رسوا میشد. اما اگر این کلیپ را تماشا کنید برایتان سوال میشود که چه کسی به آن موتورسوار دستور داد تا در میدان آزادی تیر هوایی شلیک کند تا فضا ملتهب شود، مردم خشمگین شوند و این اتفاق مقدمهای شود بر کشتارهای بعدی، به خاک و خون کشیده شدن اعتراضهای روزهای بعد، بازداشتها، کهریزک و در نهایت غبارآلود شدن فضا و از دست رفتن امکان گفتگو و بررسی مسالمت آمیز اعتراضات؟ چه کسانی از این اتفاق سود میبردند؟
مشابه این ماجرا در حوادث کوی دانشگاه سال ۷۸ نیز رخ می دهد. در مناظرات اخیر آقایان تاجزاده و زاکانی، تاجزاده یک سوال مشخص می پرسد؛ چه کسی به سردار نظری در بیسیم اجازه استفاده از سلاح گرم و کشتن دانشجویان را داد؟ چرا هیچ اعتراض و تجمع خیابانی در این کشور تحمل نمیشود؟ این نیروی ناشناس و مرموز کیست که همواره سعی دارد فضا را ملتهب کند، خواستههای اصلی معترضان را به حاشیه ببرد و در نهایت معترضان را به نیروهای بیگانه وصل کند؟
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
یادداشت وارده: چرا این کلیپ مهم است؟
#v 36
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#v 36
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
«پاندیت» چیست و چطور فضای رسانهها را آلوده کرده؟
#A213
https://t.me/divanesara/879
آرمان امیری @ArmanParian - «کوای لنارد» از چهرههای جنجالی نقل و انتقالات بسکتبال NBA بود. بازیکن با استعدادی که دو باشگاه سرشناس تورنتو و لیکرز دنبال جذباش بودند. انتقال او پر کش و قوس شد و برنامههای زیادی روی این انتقال جنجالی تمرکز کردند. کارشناسان هم به دو دسته تقسیم شدند: گروهی که سفت و سخت میگفتند او به باشگاه اول خواهد پیوست و گروهی که مدعی بودند بنابر اخبار دقیق و منابع خبری موثقی که دارند او قطعا به تیم دوم خواهد پیوست. همه در مواضعشان مطمئن و قاطع بودند تا اینکه خبر رسید لنارد به یک باشگاه سوم که اصلا اسماش در میان نبود پیوسته است. به نظر شما صاحبنظران به دلیل اشتباهشان پوزش خواستند؟ یا از برنامههای ورزشی کنار رفتند؟ خیر! جنجال دوباره به همان شکل ادامه یافت؛ باز دو دسته شدند و دعوا را ادامه دادند؛ حالا گروهی معتقد هستند این انتقال عجیب به فلان دلایل رخ داده و گروه دیگری باز با همان اطمینان میگویند نخیر، به بهمان دلیل بوده!
* * *
در دانشنامه فارسی ویکیپدیا، واژه انگلیسی «پاندیت» (Pundit) به «صاحبنظر» ترجمه شده است که ابدا ترجمه مناسبی نیست. پاندیتها، بیش از آنکه صاحبنظر باشند، «صاحبِ یک نظر» هستند. آنها چهرههای جدید فضای خبری/تحلیلی هستند که یک نظر خاص را به رسانهها میفروشند. برای مثال، شبکههایی مثل بی.بی.سی و یا حتی منوتو که مواضع مشخص سیاسی دارد، برای حفظ ظاهر گفتگوی چند جانبه نیاز دارند تا پاندیتهایی را از مواضع متضاد استخدام کنند و در مقابل هم قرار دهند. این پاندیتها هم زمین و زمان را به هم ببافند و به همان نتایج و مواضع همیشگی خود برسند.
پاندیتها نیز به مانند اکثر پدیدههای فضای رسانهای و مجازی محصول جهان غرب هستند؛ جایی که حالا شیوه کار آنها را نه «news» بلکه «Opinion news» میخوانند. در واقع ما دیگر نه با اصل خبر مواجهیم و نه با تحلیل کارشناسانه آن. ما صرفا با انواع و اقسام روایتهای از پیش آمادهشده مواجهیم. شاید به این دلیل که به مدد انفجار اطلاعات در عصر شبکههای مجازی، دیگر اصل خبر، چندان ارزش اقتصادی ندارد. در واقع به دنبال هر اتفاقی، در سریعترین زمان، اکثر مخاطبان از اصل ماجرا خبردار میشوند. حال این غولهای رسانهای که دیگر نمیتوانند اصل خبر را به مخاطب بفروشند، ناچار هستند جدلهای رسانهای را به مانند یک «شوی خبری» به فروش برسانند.
وضعیتی که بسیاری از کاربران شبکههای اجتماعی، به ویژه «توییتر» نیز با آن مواجه هستند دقیقا سیطره همین شیوه عمل «پاندیت»هاست. موضعگیریها از پیش مشخص است. جناحبندیها تشکیل شده. طرفین در سنگرهایشان با همگروههای خود موضع گرفتهاند و آماده هستند تا هر خبری، دقت کنید که «هر خبری» از راه میرسد از همان موضع قبلی خود آتشبارها را به کار بیندازند.
پدیده پاندیت را نمیتوان فینفسه خوب یا بد قلمداد کرد. مهم این است که آن را بشناسیم و دقیقا آگاه باشیم که با چه چیز مواجهیم. حداقل دو اصل اساسی در مورد این پدیده جدید وجود دارد که باید در نظر گرفت:
نخست اینکه پاندیت، فاقد آن خصلتهای طبیعی است که از هر انسانی انتظار میرود. ما از انسان هوشمند توقع تغییر، تحول و ای بسا بلوغ داریم. چه بسیار انسانها و حتی اندیشمندان برجستهای که با مشاهده یک اتفاق تاریخی، به کل در تمامی نظرات و مواضعشان تجدید نظر کردهاند. پاندیت اما یک موجود متصلب است. تمام هویتاش در همان «یک نظر» خلاصه شده. فرقی نمیکند که حرفهایش را امروز گوش بدهید یا ده سال آینده. فرقی نمیکند که برنده انتخابات این جناح باشد یا آن جناح؛
برجام دوام بیاورد یا شکست بخورد؛ جنگ بشود یا نشود؛ ادعاهای پاندیت مستقل از شرایط همان خواهد بود که بود؛ ولو آنکه قاطعانه گفته باشد فلان بازیکن به فلان باشگاه میرود و همه دیده باشند که نرفته!
دومین هشداری که در مورد پاندیتها نباید فراموش کرد، ادعای غریب «بیطرفی»، یا موارد مشابهی از جنس «واقعبینی» و «تحلیل علمی» است. اندیشمندان یا صاحبنظرانی که تلاش بر مشاهده و تحلیل علمی شرایط دارند، دستکم در مواجهه با تحولات بزرگ و حداقل به مرور زمان، نظریات خود را اصلاح و بازبینی میکنند. ضمن اینکه هیچ اندیشمندی هرگز نیازی ندارد که نظرات مخالف خود را به چوب برچسب براند و تخطئه کند. شاید هر دوی این موارد را بتوان اینگونه خلاصه کرد: اندیشمند واقعی، از مواضع خودش هویت نمیگیرد، بلکه به دلیل شیوه علمی، تحقیقی و مستقل خود، به نظراتاش اعتبار و هویت میبخشد. پاندیتها اما هویت و شخصیت مستقل ندارند. آنها به دلیل مواضع از پیش تعیینشدهشان خریدار پیدا میکنند، پس مرگ مواضعشان مرگ هویتشان خواهد بود.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A213
https://t.me/divanesara/879
آرمان امیری @ArmanParian - «کوای لنارد» از چهرههای جنجالی نقل و انتقالات بسکتبال NBA بود. بازیکن با استعدادی که دو باشگاه سرشناس تورنتو و لیکرز دنبال جذباش بودند. انتقال او پر کش و قوس شد و برنامههای زیادی روی این انتقال جنجالی تمرکز کردند. کارشناسان هم به دو دسته تقسیم شدند: گروهی که سفت و سخت میگفتند او به باشگاه اول خواهد پیوست و گروهی که مدعی بودند بنابر اخبار دقیق و منابع خبری موثقی که دارند او قطعا به تیم دوم خواهد پیوست. همه در مواضعشان مطمئن و قاطع بودند تا اینکه خبر رسید لنارد به یک باشگاه سوم که اصلا اسماش در میان نبود پیوسته است. به نظر شما صاحبنظران به دلیل اشتباهشان پوزش خواستند؟ یا از برنامههای ورزشی کنار رفتند؟ خیر! جنجال دوباره به همان شکل ادامه یافت؛ باز دو دسته شدند و دعوا را ادامه دادند؛ حالا گروهی معتقد هستند این انتقال عجیب به فلان دلایل رخ داده و گروه دیگری باز با همان اطمینان میگویند نخیر، به بهمان دلیل بوده!
* * *
در دانشنامه فارسی ویکیپدیا، واژه انگلیسی «پاندیت» (Pundit) به «صاحبنظر» ترجمه شده است که ابدا ترجمه مناسبی نیست. پاندیتها، بیش از آنکه صاحبنظر باشند، «صاحبِ یک نظر» هستند. آنها چهرههای جدید فضای خبری/تحلیلی هستند که یک نظر خاص را به رسانهها میفروشند. برای مثال، شبکههایی مثل بی.بی.سی و یا حتی منوتو که مواضع مشخص سیاسی دارد، برای حفظ ظاهر گفتگوی چند جانبه نیاز دارند تا پاندیتهایی را از مواضع متضاد استخدام کنند و در مقابل هم قرار دهند. این پاندیتها هم زمین و زمان را به هم ببافند و به همان نتایج و مواضع همیشگی خود برسند.
پاندیتها نیز به مانند اکثر پدیدههای فضای رسانهای و مجازی محصول جهان غرب هستند؛ جایی که حالا شیوه کار آنها را نه «news» بلکه «Opinion news» میخوانند. در واقع ما دیگر نه با اصل خبر مواجهیم و نه با تحلیل کارشناسانه آن. ما صرفا با انواع و اقسام روایتهای از پیش آمادهشده مواجهیم. شاید به این دلیل که به مدد انفجار اطلاعات در عصر شبکههای مجازی، دیگر اصل خبر، چندان ارزش اقتصادی ندارد. در واقع به دنبال هر اتفاقی، در سریعترین زمان، اکثر مخاطبان از اصل ماجرا خبردار میشوند. حال این غولهای رسانهای که دیگر نمیتوانند اصل خبر را به مخاطب بفروشند، ناچار هستند جدلهای رسانهای را به مانند یک «شوی خبری» به فروش برسانند.
وضعیتی که بسیاری از کاربران شبکههای اجتماعی، به ویژه «توییتر» نیز با آن مواجه هستند دقیقا سیطره همین شیوه عمل «پاندیت»هاست. موضعگیریها از پیش مشخص است. جناحبندیها تشکیل شده. طرفین در سنگرهایشان با همگروههای خود موضع گرفتهاند و آماده هستند تا هر خبری، دقت کنید که «هر خبری» از راه میرسد از همان موضع قبلی خود آتشبارها را به کار بیندازند.
پدیده پاندیت را نمیتوان فینفسه خوب یا بد قلمداد کرد. مهم این است که آن را بشناسیم و دقیقا آگاه باشیم که با چه چیز مواجهیم. حداقل دو اصل اساسی در مورد این پدیده جدید وجود دارد که باید در نظر گرفت:
نخست اینکه پاندیت، فاقد آن خصلتهای طبیعی است که از هر انسانی انتظار میرود. ما از انسان هوشمند توقع تغییر، تحول و ای بسا بلوغ داریم. چه بسیار انسانها و حتی اندیشمندان برجستهای که با مشاهده یک اتفاق تاریخی، به کل در تمامی نظرات و مواضعشان تجدید نظر کردهاند. پاندیت اما یک موجود متصلب است. تمام هویتاش در همان «یک نظر» خلاصه شده. فرقی نمیکند که حرفهایش را امروز گوش بدهید یا ده سال آینده. فرقی نمیکند که برنده انتخابات این جناح باشد یا آن جناح؛
برجام دوام بیاورد یا شکست بخورد؛ جنگ بشود یا نشود؛ ادعاهای پاندیت مستقل از شرایط همان خواهد بود که بود؛ ولو آنکه قاطعانه گفته باشد فلان بازیکن به فلان باشگاه میرود و همه دیده باشند که نرفته!
دومین هشداری که در مورد پاندیتها نباید فراموش کرد، ادعای غریب «بیطرفی»، یا موارد مشابهی از جنس «واقعبینی» و «تحلیل علمی» است. اندیشمندان یا صاحبنظرانی که تلاش بر مشاهده و تحلیل علمی شرایط دارند، دستکم در مواجهه با تحولات بزرگ و حداقل به مرور زمان، نظریات خود را اصلاح و بازبینی میکنند. ضمن اینکه هیچ اندیشمندی هرگز نیازی ندارد که نظرات مخالف خود را به چوب برچسب براند و تخطئه کند. شاید هر دوی این موارد را بتوان اینگونه خلاصه کرد: اندیشمند واقعی، از مواضع خودش هویت نمیگیرد، بلکه به دلیل شیوه علمی، تحقیقی و مستقل خود، به نظراتاش اعتبار و هویت میبخشد. پاندیتها اما هویت و شخصیت مستقل ندارند. آنها به دلیل مواضع از پیش تعیینشدهشان خریدار پیدا میکنند، پس مرگ مواضعشان مرگ هویتشان خواهد بود.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
«پاندیت» چیست و چطور فضای رسانهها را آلوده کرده؟
#A213
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A213
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Forwarded from مشق نو
📝📝📝 «به کجاها برد این امید ما را؟!»
🔻🔻🔻پاسخ #آرمان_امیری به نقد #محمدمهدی_مجاهدی بر یادداشت #علیرضا_علویتبار منتشر شده در وبسایت #مشق_نو
از متن:
🖊 مجاهدی مدعی است بر خلاف تصور علویتبار، در «سیاستِ واقعی»، انتخابات تنها و تنها در نظامهای «دموکراتیک» است که میتواند به تغییر مسالمتآمیز کارگزاران و مسئولان و یا دگرگونی راهبردها و خط مشیهای عمومی بینجامد و ادامه میدهد در نظامهایی که مشغول «گذار دموکراتیک» هستند چنین توقعی نباید از انتخابات داشت. متاسفانه مجاهدی حتی یک مثال تاریخی هم از جهان «سیاستِ واقعی» ارائه نمیدهد که این مدعا را به تصویر بکشد...
tinyurl.com/y5w3lq6s
✅ یادداشت علیرضا علویتبار با عنوان «انتخابات؛ نمایش یا نشانه؟» را اینجا و یادداشت محمدمهدی مجاهدی با عنوان «انتخابات؛ نه نمایش، نه نشانه» را اینجا بخوانید.
🔸 نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
🔸 نشانی وبسایت «مشق نو»:
http://mashghenow.com
🔻🔻🔻پاسخ #آرمان_امیری به نقد #محمدمهدی_مجاهدی بر یادداشت #علیرضا_علویتبار منتشر شده در وبسایت #مشق_نو
از متن:
🖊 مجاهدی مدعی است بر خلاف تصور علویتبار، در «سیاستِ واقعی»، انتخابات تنها و تنها در نظامهای «دموکراتیک» است که میتواند به تغییر مسالمتآمیز کارگزاران و مسئولان و یا دگرگونی راهبردها و خط مشیهای عمومی بینجامد و ادامه میدهد در نظامهایی که مشغول «گذار دموکراتیک» هستند چنین توقعی نباید از انتخابات داشت. متاسفانه مجاهدی حتی یک مثال تاریخی هم از جهان «سیاستِ واقعی» ارائه نمیدهد که این مدعا را به تصویر بکشد...
tinyurl.com/y5w3lq6s
✅ یادداشت علیرضا علویتبار با عنوان «انتخابات؛ نمایش یا نشانه؟» را اینجا و یادداشت محمدمهدی مجاهدی با عنوان «انتخابات؛ نه نمایش، نه نشانه» را اینجا بخوانید.
🔸 نشانی تلگرام «مشق نو»:
t.me/mashghenowofficial
🔸 نشانی وبسایت «مشق نو»:
http://mashghenow.com
Telegraph
به کجاها برد این امید ما را؟!
جناب آقای علویتبار یادداشتی منتشر کردند با عنوان «انتخابات؛ نمایش یا نشانه؟» که پیشنهاد میکنم آن را بخوانید. پس از آن، جناب آقای مجاهدی در یادداشت خود با عنوان «انتخابات؛ نه نمایش، نه نشانه» به نقد نظرات آقای علویتبار پرداختند که آن را هم از (اینجا) میتوانید…
جابگزینهایی که برای «سیاستورزی علیل» از راه میرسند
#A214
https://t.me/divanesara/882
آرمان امیری @ArmanParian - خبر جنجالی و البته هشدارآمیز این روزها، از جهان فوتبال به گوش رسیده است: آییننامه جدید انضباطی فیفا، «هرگونه اعمال تبعیضهای جنسیتی از جانب اعضا» را ممنوع کرده، این بدان معناست که ممنوعیت ورود بانوان به استادیوم میتواند با جریمههایی در سطح محرومیت فوتبال کشور مواجه شود. پیش از این تجربیات مشابهی را در والیبال داشتیم. آنجا محرومیت فدراسیون والیبال کشورمان در نهایت مقامات مسوول را وادار ساخت که با بازگشت زنان به ورزشگاه موافقت کنند. به عبارتی میتوان مساله را چنین خلاصه کرد: با مجموع عقلانیت علما و مسوولین داخلی، ابتدا یک رویه معمول و بدون مشکل را به یک ممنوعیت برای جامعه بدل کردیم، سپس با تهدید و فشار خارجی وارد بحرانی شدیم که رضایت بدهیم سنگی که خودمان به چاه انداخته بودیم را بیرون بکشیم. سازوکار بحرانزایی حکومتی البته چیز جدید و عجیبی نیست، موضوع این نوشته اما شیوه مواجهه مصلحان داخلی است.
«جعفر پناهی» فیلم «آفساید» را حدود ۱۳ سال پیش ساخت. یعنی بیش از یک دهه است که دغدغه حضور زنان در استادیوم، نه تنها در سطح زنان ورزشدوست مطرح بوده و به اقداماتی نظیر حضور مخفی در استادیوم منجر میشده، بلکه تا لایههایی از جامعه پیش رفته که فیلمسازان مستقل آن را دستمایه آثار اجتماعی میساختند. با این حال در تمام طول این سالها، در واکنش به مطالبهای که میدانیم تا چه میزان جنجالی هم بوده است، جریانات اصلاحطلب کشور چه واکنشی نشان دادهاند؟
پراکندهگوییهای شخصی؛ گلایههای توام با نصیحت؛ دل نوشتهها و توییتهای کنایهدار و دو پهلو و در بالاترین سطح خود، انتشار متنها و نطقهای اخلاقی و اندرزگونه خطاب به مسوولین! آن هم در شرایطی که نیمی از مسوولیتهای رسمی کشور دقیقا بر عهده همین جناح مدعی اصلاحات بوده است. مجموعه کامل این شیوه از سیاستورزی را میتوان شیوه «نصیحتالملوک» خواند. سیاستی علیل، از موضع ضعف، با خفت تمام و نشانگر نداشتن هیچ گونه اراده، برنامه، چشمانداز و توان ایجاد تغییر. گویی تمام توان اجرایی یک جناح عریض و طویل، با انبوهی از تشکیلات و گاه سمتهای دولتی و مجلسی و البته پشتوانه حمایتهای مردمی، صرفا تا سرحد اندرزنامههای حکمای قدیم خطاب به ملوک تنزل یافته است. غایت این سیاستورزی منفعلانه، امید به تفقد ارباب قدرت است تا ای بسا به واسطه التفاط به ارادتی که خاضعانه به عرض میرسد، عنایتی از خود بروز دهد.
وجه دیگر این شیوه علیل، عقبماندگی مداوم آن از میانگین عرفی جامعه است. یعنی آن جریان مدعی اصلاحطلبی، که روی کاغذ باید پیشگام جامعه خود باشد و آن را به جلو ببرد، هرگز طی ۴۰ سال تبعیض جنسیتی و محرومیت زنان کشور، برای اعتراض به چنین روندی پیشگام نمیشود. (اگر نگوییم خودش عامل این تبعیضها بوده یا دستکم مخالفتی نداشته) بلکه آنقدر ساکت میماند که خود جامعه از تبعیضها به ستوه آمده و دست به کار شود. در چنین شرایطی و تازه در بهترین حالت در سطح همان سیاست نصیحتالملوکی، نمایشی از همراهی با جامعه را به روی صحنه میبرد. (بماند که در قضایایی همچون «دختران خیابان انقلاب»، برخی اظهار نظرها نشان داد که دو جناح حاکمیتی، تا چه میزان در نگرش ارتجاعی به سبک زندگی شهروندان اشتراک نظر دارند)
بحث کمک طلبیدن از مجامع جهانی برای مقابله با بیعدالتیهای داخلی، گاه و بیگاه و بنابر دستاویزهای مختلف جنجالی میشود. تکلیف حکومت که روشن است و هربار با ادعای «استقلال»، هرگونه اقدام نهادهای بینالمللی را به چوب «مداخله در امور داخلی» میراند. مساله اما گروهی از فعالین سیاسی یا اجتماعی به ظاهر مستقل هستند که در این رویه دقیقا همان منطق حکومتی را به سطح جامعه آورده و با استدلالهایی نظیر «رخت چرک خود را جلوی همسایه نشوییم» تلاش میکنند تا هرگونه استمداد از مجامع بینالمللی را محکوم و منکوب سازند.
نگارنده قصد ندارد بحثهای قدیمی اخلاقی یا حقوقی در باب مداخله نهادهای بینالمللی را دوباره به پیش بکشد. اینجا صرفا به همین میزان اکتفا میکنم که: بزرگترین ملاک در تصمیمگیری نهایی شهروندان، میزان کارآمدی و حصول نتیجه است. تا وقتی سیاستورزان داخلی اینقدر علیل و ناتوان هستند که حتی برای سادهترین مطالبات اجتماعی، بعد از یک دهه ادعا و تقلا، حتی یک سر سوزن دستاورد و پیشرفت به همراه ندارند، جای تعجب ندارد که شهروندان به تجربه دریابند توسل به گزینههای خارجی و اعمال زور و فشار بینالمللی، بسیار کارآمدتر از وعدههای صبر، تداوم و استمراری است که گروهی میخواهند به عنوان ملزومات اصلاحطلبی به جامعه بقبولانند.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A214
https://t.me/divanesara/882
آرمان امیری @ArmanParian - خبر جنجالی و البته هشدارآمیز این روزها، از جهان فوتبال به گوش رسیده است: آییننامه جدید انضباطی فیفا، «هرگونه اعمال تبعیضهای جنسیتی از جانب اعضا» را ممنوع کرده، این بدان معناست که ممنوعیت ورود بانوان به استادیوم میتواند با جریمههایی در سطح محرومیت فوتبال کشور مواجه شود. پیش از این تجربیات مشابهی را در والیبال داشتیم. آنجا محرومیت فدراسیون والیبال کشورمان در نهایت مقامات مسوول را وادار ساخت که با بازگشت زنان به ورزشگاه موافقت کنند. به عبارتی میتوان مساله را چنین خلاصه کرد: با مجموع عقلانیت علما و مسوولین داخلی، ابتدا یک رویه معمول و بدون مشکل را به یک ممنوعیت برای جامعه بدل کردیم، سپس با تهدید و فشار خارجی وارد بحرانی شدیم که رضایت بدهیم سنگی که خودمان به چاه انداخته بودیم را بیرون بکشیم. سازوکار بحرانزایی حکومتی البته چیز جدید و عجیبی نیست، موضوع این نوشته اما شیوه مواجهه مصلحان داخلی است.
«جعفر پناهی» فیلم «آفساید» را حدود ۱۳ سال پیش ساخت. یعنی بیش از یک دهه است که دغدغه حضور زنان در استادیوم، نه تنها در سطح زنان ورزشدوست مطرح بوده و به اقداماتی نظیر حضور مخفی در استادیوم منجر میشده، بلکه تا لایههایی از جامعه پیش رفته که فیلمسازان مستقل آن را دستمایه آثار اجتماعی میساختند. با این حال در تمام طول این سالها، در واکنش به مطالبهای که میدانیم تا چه میزان جنجالی هم بوده است، جریانات اصلاحطلب کشور چه واکنشی نشان دادهاند؟
پراکندهگوییهای شخصی؛ گلایههای توام با نصیحت؛ دل نوشتهها و توییتهای کنایهدار و دو پهلو و در بالاترین سطح خود، انتشار متنها و نطقهای اخلاقی و اندرزگونه خطاب به مسوولین! آن هم در شرایطی که نیمی از مسوولیتهای رسمی کشور دقیقا بر عهده همین جناح مدعی اصلاحات بوده است. مجموعه کامل این شیوه از سیاستورزی را میتوان شیوه «نصیحتالملوک» خواند. سیاستی علیل، از موضع ضعف، با خفت تمام و نشانگر نداشتن هیچ گونه اراده، برنامه، چشمانداز و توان ایجاد تغییر. گویی تمام توان اجرایی یک جناح عریض و طویل، با انبوهی از تشکیلات و گاه سمتهای دولتی و مجلسی و البته پشتوانه حمایتهای مردمی، صرفا تا سرحد اندرزنامههای حکمای قدیم خطاب به ملوک تنزل یافته است. غایت این سیاستورزی منفعلانه، امید به تفقد ارباب قدرت است تا ای بسا به واسطه التفاط به ارادتی که خاضعانه به عرض میرسد، عنایتی از خود بروز دهد.
وجه دیگر این شیوه علیل، عقبماندگی مداوم آن از میانگین عرفی جامعه است. یعنی آن جریان مدعی اصلاحطلبی، که روی کاغذ باید پیشگام جامعه خود باشد و آن را به جلو ببرد، هرگز طی ۴۰ سال تبعیض جنسیتی و محرومیت زنان کشور، برای اعتراض به چنین روندی پیشگام نمیشود. (اگر نگوییم خودش عامل این تبعیضها بوده یا دستکم مخالفتی نداشته) بلکه آنقدر ساکت میماند که خود جامعه از تبعیضها به ستوه آمده و دست به کار شود. در چنین شرایطی و تازه در بهترین حالت در سطح همان سیاست نصیحتالملوکی، نمایشی از همراهی با جامعه را به روی صحنه میبرد. (بماند که در قضایایی همچون «دختران خیابان انقلاب»، برخی اظهار نظرها نشان داد که دو جناح حاکمیتی، تا چه میزان در نگرش ارتجاعی به سبک زندگی شهروندان اشتراک نظر دارند)
بحث کمک طلبیدن از مجامع جهانی برای مقابله با بیعدالتیهای داخلی، گاه و بیگاه و بنابر دستاویزهای مختلف جنجالی میشود. تکلیف حکومت که روشن است و هربار با ادعای «استقلال»، هرگونه اقدام نهادهای بینالمللی را به چوب «مداخله در امور داخلی» میراند. مساله اما گروهی از فعالین سیاسی یا اجتماعی به ظاهر مستقل هستند که در این رویه دقیقا همان منطق حکومتی را به سطح جامعه آورده و با استدلالهایی نظیر «رخت چرک خود را جلوی همسایه نشوییم» تلاش میکنند تا هرگونه استمداد از مجامع بینالمللی را محکوم و منکوب سازند.
نگارنده قصد ندارد بحثهای قدیمی اخلاقی یا حقوقی در باب مداخله نهادهای بینالمللی را دوباره به پیش بکشد. اینجا صرفا به همین میزان اکتفا میکنم که: بزرگترین ملاک در تصمیمگیری نهایی شهروندان، میزان کارآمدی و حصول نتیجه است. تا وقتی سیاستورزان داخلی اینقدر علیل و ناتوان هستند که حتی برای سادهترین مطالبات اجتماعی، بعد از یک دهه ادعا و تقلا، حتی یک سر سوزن دستاورد و پیشرفت به همراه ندارند، جای تعجب ندارد که شهروندان به تجربه دریابند توسل به گزینههای خارجی و اعمال زور و فشار بینالمللی، بسیار کارآمدتر از وعدههای صبر، تداوم و استمراری است که گروهی میخواهند به عنوان ملزومات اصلاحطلبی به جامعه بقبولانند.
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
Telegram
مجمع دیوانگان
جابگزینهایی که برای «سیاستورزی علیل» از راه میرسند
#A214
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A214
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
از رای دادن به علی مطهری چه بدست آوردهایم؟
https://t.me/divanesara/884
#N 048
امیرعلی نصرالهزاده @AmirA_N -انتخابات مجلس گذشته را به خاطر بیاوریم. مردم در همبستگی با اصلاحطلبان کمکاری نکردند. به یک «تکرار میکنم» و به امید فردایی بهتر، لیستی از نمایندههای ناشناخته را به مجلس فرستادند. به گمان ما در آن زمان، این حرکت دسته جمعی برای تقویت منطق اصلاح و اعتدال در اداره کشور نشانه بلوغ جمعی و سیاسی میلیونها ایرانی بود، اما امروز حتی خود اصلاحطلبان نیز معترف به شکست آن حرکت دسته جمعیاند.
خاتمی پیشتر گفته بود که دیگر مردم چندان وقعی به حرفش نمینهند. به تازگی هم یادآوری کرده که در عمل خیلی از وعدههای اصلاحطلبان تحقق نیافته و میبایست به این خاطر به مردم پاسخگو باشند. ظاهرا در واکنش به همین کارنامه غیر قابل قبول، پیشنهاد کرده حتی اگر معدودی نامزد دور از فساد و با شهامت از فیلتر نظارت استصوابی گذشتند، باید در انتخابات شرکت کرد، اما به باور ما مشکل اساسی اصلاحطلبان چیز دیگری غیر از شهامت و فسادستیزی است. برای توضیح آن باید از خود بپرسیم از رآی دادن به علی مطهری، یکی از باشهامتترین نمایندههای پاکدست لیست امید چه به دست آوردهایم؟
مواضع علی مطهری در مورد حجاب، آزادیهای اجتماعی و «اوجب واجبات» هرگز بر کسی پوشیده نبود؛ اما امید به قانونگرایی و فسادناپذیری او باعث شد تا از مصادیق بارز سیاست «بد و بدتر» شناخته شود. در عمل نیز مواضع و پیگیریهای جناب مطهری در مواردی چون حصر غیرقانونی، رد صلاحیت مینو خالقی و حتی دخالت نظامیان در سیاست خارجی، بهتر و شجاعانهتر از تمامی اصلاحطلبان بود؛ اما دستاوردهای نهایی ایشان را میتوان عملا در «هیچ مطلق» خلاصه کرد، هرچند آسیبهایشان ابدا صفر نبود!
در واقع، قرار بود ما چشم بر نقاط منفی کارنامه مطهری بپوشیم و به نقاط مثبت آن امیدوار بمانیم. یعنی از مواضع ایشان در مورد حجاب، گشت ارشاد، حقوق زنان و آزادیهای اجتماعی بگذریم، تا از «بدتر»هایی چون تداوم حصر، سرکوب فعالیتهای سیاسی و مدنی و صنفی و دانشجویی، افزایش رانتخواری و مفاسد آقازادههای ژن خوب و البته رد صلاحیتهای سلیقهای شورای نگهبان در مواردی چون مینو خالقی در امان باقی بمانیم. اما در عمل، همه چیز اساسا وارونه شد. در تمامی آن مواردی که امید میرفت عملکرد امثال مطهری مثبت واقع شود هیچ گشایشی حاصل نشد، اما در همان نقاط منفی کارنامه ایشان، مواضع متحجرانهشان به مصداق «قوز بالاقوز» بر گرده جامعه مدنی فشار مضاعفی وارد کرد!
از نظر ما این وضعیت توضیح سادهای دارد. از مدتها پیش یک رویکرد در جریان اصلاحطلبی معتقد بود تغییرات و اصلاحات مورد نظر تنها با کسب کرسیهای قدرت میسر است. در مقابل، نظرگاه دیگر و البته مشهوری چون فشار از پایین، چانهزنی از بالا وجود داشت که معتقد بود تحقق مطالبههای اساسی بدون فشار مردمی و حرکتهای جنبشی ممکن نخواهد بود. در سالهای پایانی دهه هفتاد اصلاحطلبان موفق شدند تمامی مناسب انتخابی کشور، اعم از دولت و مجلس و شورا را یکسره قبضه کنند، اما عملا در تحقق وعدههای خود و مطالبات جامعه با شکست مواجه شدند. پس از آن تجربه تلخ که به دلسردی عمومی و در نتیجه ظهور چهرهای چون احمدینژاد ختم شد، توقع میرفت که نظرگاه اول به کلی حذف و بایگانی شود و اصلاحطلبان هرچه بیشتر بر قدرت تحرکات اجتماعی متکی شوند. توقعی که البته در عمل وارونه رخ نمود. یعنی اصلاحطلبی دهه نود، هرچند که مشروعیت و آرای خودش را با تکیه بر جنبش سبز به دست میآورد، اما به سیاستها و چهرههایی تقلیل یافته که بیشترین تلاش خود را صرف بازگرداندن شهروندان به خانه و دور ساختن جامعه از مشارکت فعال و اعمال فشار سیاسی به کار میبندند.
این گروه همانهایی هستند که امروز در مجلس و شوراها برای حفظ صندلی لباس سپاهی میپوشند و از عهده تعویض نام یک خیابان هم برنمیآیند. همین گروه، از حضور و مطرح شدن مطالبات اساسی مردم میهراسد چرا که بدون یک جنبش اجتماعی حتی باشهامتترین و سالم ترین چهرههایش توان پیشبرد مطالبات اساسی را ندارد و حاکمیت به صورت قانونی و غیرقانونی مسیر اصلاحات اساسی را بر روی ایشان بسته است. به علاوه، از پیوستن به جنبشهای مردمی و هدایت آنها امتناع میکند زیرا منافع خود را زیر تیغ نظارت استصوابی از دست خواهد داد.
بدین ترتیب مجموعهای که خاتمی مستقیما مسئول انتخابشان است، یکی از مهمترین و مترقیترین تئوریهای اصلاحطلبانه را قربانی منافع خود کردند. اصلاحات را که ترکیبی از جنبشهای اجتماعی و رقابتهای انتخاباتی بود، به معرکهای تکراری و خسته کننده از بد و بدتر تقلیل دادند که هر روز تشخیص بد و بدترش سختتر میشود. نسلهای مختلفی از جامعه به این نتیجه میرسد که در عمل هیچ یک از مطالباتشان با اهدای قدرت به اصلاحطلبان برآورده نخواهد شد.
https://t.me/divanesara/884
#N 048
امیرعلی نصرالهزاده @AmirA_N -انتخابات مجلس گذشته را به خاطر بیاوریم. مردم در همبستگی با اصلاحطلبان کمکاری نکردند. به یک «تکرار میکنم» و به امید فردایی بهتر، لیستی از نمایندههای ناشناخته را به مجلس فرستادند. به گمان ما در آن زمان، این حرکت دسته جمعی برای تقویت منطق اصلاح و اعتدال در اداره کشور نشانه بلوغ جمعی و سیاسی میلیونها ایرانی بود، اما امروز حتی خود اصلاحطلبان نیز معترف به شکست آن حرکت دسته جمعیاند.
خاتمی پیشتر گفته بود که دیگر مردم چندان وقعی به حرفش نمینهند. به تازگی هم یادآوری کرده که در عمل خیلی از وعدههای اصلاحطلبان تحقق نیافته و میبایست به این خاطر به مردم پاسخگو باشند. ظاهرا در واکنش به همین کارنامه غیر قابل قبول، پیشنهاد کرده حتی اگر معدودی نامزد دور از فساد و با شهامت از فیلتر نظارت استصوابی گذشتند، باید در انتخابات شرکت کرد، اما به باور ما مشکل اساسی اصلاحطلبان چیز دیگری غیر از شهامت و فسادستیزی است. برای توضیح آن باید از خود بپرسیم از رآی دادن به علی مطهری، یکی از باشهامتترین نمایندههای پاکدست لیست امید چه به دست آوردهایم؟
مواضع علی مطهری در مورد حجاب، آزادیهای اجتماعی و «اوجب واجبات» هرگز بر کسی پوشیده نبود؛ اما امید به قانونگرایی و فسادناپذیری او باعث شد تا از مصادیق بارز سیاست «بد و بدتر» شناخته شود. در عمل نیز مواضع و پیگیریهای جناب مطهری در مواردی چون حصر غیرقانونی، رد صلاحیت مینو خالقی و حتی دخالت نظامیان در سیاست خارجی، بهتر و شجاعانهتر از تمامی اصلاحطلبان بود؛ اما دستاوردهای نهایی ایشان را میتوان عملا در «هیچ مطلق» خلاصه کرد، هرچند آسیبهایشان ابدا صفر نبود!
در واقع، قرار بود ما چشم بر نقاط منفی کارنامه مطهری بپوشیم و به نقاط مثبت آن امیدوار بمانیم. یعنی از مواضع ایشان در مورد حجاب، گشت ارشاد، حقوق زنان و آزادیهای اجتماعی بگذریم، تا از «بدتر»هایی چون تداوم حصر، سرکوب فعالیتهای سیاسی و مدنی و صنفی و دانشجویی، افزایش رانتخواری و مفاسد آقازادههای ژن خوب و البته رد صلاحیتهای سلیقهای شورای نگهبان در مواردی چون مینو خالقی در امان باقی بمانیم. اما در عمل، همه چیز اساسا وارونه شد. در تمامی آن مواردی که امید میرفت عملکرد امثال مطهری مثبت واقع شود هیچ گشایشی حاصل نشد، اما در همان نقاط منفی کارنامه ایشان، مواضع متحجرانهشان به مصداق «قوز بالاقوز» بر گرده جامعه مدنی فشار مضاعفی وارد کرد!
از نظر ما این وضعیت توضیح سادهای دارد. از مدتها پیش یک رویکرد در جریان اصلاحطلبی معتقد بود تغییرات و اصلاحات مورد نظر تنها با کسب کرسیهای قدرت میسر است. در مقابل، نظرگاه دیگر و البته مشهوری چون فشار از پایین، چانهزنی از بالا وجود داشت که معتقد بود تحقق مطالبههای اساسی بدون فشار مردمی و حرکتهای جنبشی ممکن نخواهد بود. در سالهای پایانی دهه هفتاد اصلاحطلبان موفق شدند تمامی مناسب انتخابی کشور، اعم از دولت و مجلس و شورا را یکسره قبضه کنند، اما عملا در تحقق وعدههای خود و مطالبات جامعه با شکست مواجه شدند. پس از آن تجربه تلخ که به دلسردی عمومی و در نتیجه ظهور چهرهای چون احمدینژاد ختم شد، توقع میرفت که نظرگاه اول به کلی حذف و بایگانی شود و اصلاحطلبان هرچه بیشتر بر قدرت تحرکات اجتماعی متکی شوند. توقعی که البته در عمل وارونه رخ نمود. یعنی اصلاحطلبی دهه نود، هرچند که مشروعیت و آرای خودش را با تکیه بر جنبش سبز به دست میآورد، اما به سیاستها و چهرههایی تقلیل یافته که بیشترین تلاش خود را صرف بازگرداندن شهروندان به خانه و دور ساختن جامعه از مشارکت فعال و اعمال فشار سیاسی به کار میبندند.
این گروه همانهایی هستند که امروز در مجلس و شوراها برای حفظ صندلی لباس سپاهی میپوشند و از عهده تعویض نام یک خیابان هم برنمیآیند. همین گروه، از حضور و مطرح شدن مطالبات اساسی مردم میهراسد چرا که بدون یک جنبش اجتماعی حتی باشهامتترین و سالم ترین چهرههایش توان پیشبرد مطالبات اساسی را ندارد و حاکمیت به صورت قانونی و غیرقانونی مسیر اصلاحات اساسی را بر روی ایشان بسته است. به علاوه، از پیوستن به جنبشهای مردمی و هدایت آنها امتناع میکند زیرا منافع خود را زیر تیغ نظارت استصوابی از دست خواهد داد.
بدین ترتیب مجموعهای که خاتمی مستقیما مسئول انتخابشان است، یکی از مهمترین و مترقیترین تئوریهای اصلاحطلبانه را قربانی منافع خود کردند. اصلاحات را که ترکیبی از جنبشهای اجتماعی و رقابتهای انتخاباتی بود، به معرکهای تکراری و خسته کننده از بد و بدتر تقلیل دادند که هر روز تشخیص بد و بدترش سختتر میشود. نسلهای مختلفی از جامعه به این نتیجه میرسد که در عمل هیچ یک از مطالباتشان با اهدای قدرت به اصلاحطلبان برآورده نخواهد شد.
Telegram
مجمع دیوانگان
از رأی دادن به علی مطهری چه بدست آوردهایم؟
#N 048
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
#N 048
کانال «مجمع دیوانگان»
@DivaneSara
.
اصلاحات کار حکومتهای «ملی» است
#A215
https://t.me/divanesara/888
آرمان امیری @ArmanParian - یادداشت «اصلاحات کار حکومت است»، از قابلتاملترین یادداشتهایی بود که طی روزهای اخیر خواندهام. یادداشتی که با فاصله گرفتن از دوگانه حضور یا پرهیز از انتخابات، چارهجویی اصلاحات را به صورتی زیربناییتر مورد بازخوانی قرار داده است. پرسش اصلی آن یادداشت را میتوان به اینگونه خلاصه کرد: «آیا اساسا، طالبان اصلاح، باید خود مجری تحقق مطالباتشان باشند»؟ و البته جمعبندی نهایی یادداشت بدانجا میرسد که: «طالبان اصلاح میتوانند (و ای بسا باید) صرفا به طرح مطالبات و گسترش آن در میان جامعه بپردازند و تحقق نهایی این مطالبات را به راس قدرت حکومت واگذار کنند».
نگارندگان یادداشت به درستی اشاره میکنند که در جریان دولت اصلاحات، مطالبات اصلاحی تنها زمانی به تغییر منجر میشدند که شخص اول کشور با آن موافق باشد. وگرنه اراده رییس جمهور حتی اگر با اراده مجلس هم جمع شود، اولا نمیتواند در مقابل اراده شخص اول کشور قرار گیرد، در ثانی، اساسا بازه گستردهای از ساختارهای حقیقی و حقوقی قدرت (مانند دستگاه قضایی) را شامل نمیشود.
این انتقادی است که نشان میدهد ایده اصلاحطلبی ما، نه به دلیل مشکلاتی از جنس «هر ۹ روز یک بحران»، و نه به صرفا به دلیل حذف و تضعیف نیروهای اصلاحطلب با ابزار شورای نگهبان، بلکه به دلیل تناقضی آشکار در اصل طرح اولیه محکوم به شکست بوده است. متاسفانه اصلاحطلبان هرگز به این سوال پاسخ جدی ندادند که بالاخره از کدام مسیر قانونی قرار است دست به اصلاح ساختارهای غیرانتخابی بزنند؟ و البته، در طول این مسیر قانونی، چطور قرار است با قدرتی که از نظر حقوقی برتر از مناسب انتخابی خود است مواجه شوند؟
با این حال، من با نتیجه نهایی یادداشت مذکور موافق نیستم. گویی نگارندگان به این توصیه نهایی میرسند که اصلاحطلبی را صرفا در کنش اجتماعی و نهایتا حوزه اندیشه محدود کنیم و خوشبین و منتظر باقی بمانیم که ای بسا مقامات حکومتی حاضر شوند به چنین اصلاحاتی تن در دهند. این شیوه از اصلاحگری در تاریخ کشور ما سابقه هم داشته است. برای مثال، «میرزاملکمخان» در نخستین دوره از فعالیتاش در عصر ناصری امیدوار بود که توصیههای مشفقانهاش مورد پذیرش شاه قرار گیرد. امیدی که البته تا مقادیری هم محقق شد اما خیلی زود به بنبست خورد. چراکه طبیعتا پادشاه تنها تا جایی به اصلاحات تن میداد که مخل قدرت مطلقه خودش نباشد.
مشکل دوم این پیشنهاد آن است که از جنس «کنشگری سیاسی» نیست. هرچند در برخی تعاریف فراخ از سیاست، هرگونه کنشگری اجتماعی و شهروندی را نیز میتوانیم «پولتیکال» و سیاسی قلمداد کنیم، اما مشخصا وقتی داریم برای جریانات سیاسی نسخه میپیچیم، باید در دایره چگونگی «کسب قدرت» و سپس تاثیرگذاری بر آن سخن بگوییم.
ایراد سوم وارد به این نگاه را من بدین شیوه خلاصه میکنم: «اصلاحگری حکومتی، تنها از جانب دولتهای ملی فراگیر قابل تصور است». یعنی تنها زمانی میتوان امیدوار بود که راس قدرت به چنین اصلاحاتی (آن هم در سطح بهبود مدیریت، و نه توزیع قدرت) دست بزند، که خود را حاکم بلامنازع و بدون رقیب کشور بداند. در شرایطی که راس قدرت، عملا به یکی از دو جناح عمده سیاسی کشور وابسته باشد و جناح دیگر را آلترناتیو خود بداند، امید داشتن به چنین تحولی عبث و بیهوده است.
به عنوان پیشنهاد جایگزین، میتوان شیوه نگاه به کلیت مساله را همچنان به همین شکل حفظ کنرد و به جای ورود به مصادیق جزیی همچون یک انتخابات، تصویر را به همین شکل کلی مورد بررسی قرار دهیم. اما به این حقیقت هم باید شود که وقتی قصد اصلاح یک ساختار بسته را داریم، و وقتی میدانیم که دست بالا را در درون این ساختار را نداریم، پس بدیهی است که باید به عامل فشاری از خارج این سیستم امیدوار باشیم. موثرترین و مشروعترین عامل فشاری که در دسترس ما قرار دارد، پشتوانه نیروی اجتماعی است. ایراد کار اصلاحطلبان طی ۲۰ سال گذشته آن بود که میخواستند این عامل بیرونی را صرفا به شکل یک عامل درونی محدود کنند. یعنی از فشار اجتماعی، وزنهای در سطح «آرای پای صندوق» درست کنند و با کانالیزه کردن آن در چهارچوب سیستم حکومتی، عملا به ابتر شدن و بینتیجه ماندن آن دامن زدند.
نسخه جایگزین اما حفظ عامل بیرونی در پشت درهای سیستم است. یعنی فعال نگه داشتن فشار اجتماعی، جایی فراتر از سازوکارهای معمول سیستم حکومتی، آن هم در اشکال مختلفی چون اجتماعات، راهپیماییها، اعتصاب، اعتراضات مدنی و نظایر آن. راه حلی که البته با مقاومت جدی اصلاحطلبان فعلی مواجه است و عملا به نوعی «خلع سلاح خود ساخته» در یک جنگ کاملا نابرابر شباهت دارد.
پینوشت:
تصویر متعلق است به طرح روی جلد کتاب «لویاتان» به عنوان نمادی از حاکمیت مقتدر مرکزی که سلولهای پیکرهاش را مردم تشکیل دادهاند.
#A215
https://t.me/divanesara/888
آرمان امیری @ArmanParian - یادداشت «اصلاحات کار حکومت است»، از قابلتاملترین یادداشتهایی بود که طی روزهای اخیر خواندهام. یادداشتی که با فاصله گرفتن از دوگانه حضور یا پرهیز از انتخابات، چارهجویی اصلاحات را به صورتی زیربناییتر مورد بازخوانی قرار داده است. پرسش اصلی آن یادداشت را میتوان به اینگونه خلاصه کرد: «آیا اساسا، طالبان اصلاح، باید خود مجری تحقق مطالباتشان باشند»؟ و البته جمعبندی نهایی یادداشت بدانجا میرسد که: «طالبان اصلاح میتوانند (و ای بسا باید) صرفا به طرح مطالبات و گسترش آن در میان جامعه بپردازند و تحقق نهایی این مطالبات را به راس قدرت حکومت واگذار کنند».
نگارندگان یادداشت به درستی اشاره میکنند که در جریان دولت اصلاحات، مطالبات اصلاحی تنها زمانی به تغییر منجر میشدند که شخص اول کشور با آن موافق باشد. وگرنه اراده رییس جمهور حتی اگر با اراده مجلس هم جمع شود، اولا نمیتواند در مقابل اراده شخص اول کشور قرار گیرد، در ثانی، اساسا بازه گستردهای از ساختارهای حقیقی و حقوقی قدرت (مانند دستگاه قضایی) را شامل نمیشود.
این انتقادی است که نشان میدهد ایده اصلاحطلبی ما، نه به دلیل مشکلاتی از جنس «هر ۹ روز یک بحران»، و نه به صرفا به دلیل حذف و تضعیف نیروهای اصلاحطلب با ابزار شورای نگهبان، بلکه به دلیل تناقضی آشکار در اصل طرح اولیه محکوم به شکست بوده است. متاسفانه اصلاحطلبان هرگز به این سوال پاسخ جدی ندادند که بالاخره از کدام مسیر قانونی قرار است دست به اصلاح ساختارهای غیرانتخابی بزنند؟ و البته، در طول این مسیر قانونی، چطور قرار است با قدرتی که از نظر حقوقی برتر از مناسب انتخابی خود است مواجه شوند؟
با این حال، من با نتیجه نهایی یادداشت مذکور موافق نیستم. گویی نگارندگان به این توصیه نهایی میرسند که اصلاحطلبی را صرفا در کنش اجتماعی و نهایتا حوزه اندیشه محدود کنیم و خوشبین و منتظر باقی بمانیم که ای بسا مقامات حکومتی حاضر شوند به چنین اصلاحاتی تن در دهند. این شیوه از اصلاحگری در تاریخ کشور ما سابقه هم داشته است. برای مثال، «میرزاملکمخان» در نخستین دوره از فعالیتاش در عصر ناصری امیدوار بود که توصیههای مشفقانهاش مورد پذیرش شاه قرار گیرد. امیدی که البته تا مقادیری هم محقق شد اما خیلی زود به بنبست خورد. چراکه طبیعتا پادشاه تنها تا جایی به اصلاحات تن میداد که مخل قدرت مطلقه خودش نباشد.
مشکل دوم این پیشنهاد آن است که از جنس «کنشگری سیاسی» نیست. هرچند در برخی تعاریف فراخ از سیاست، هرگونه کنشگری اجتماعی و شهروندی را نیز میتوانیم «پولتیکال» و سیاسی قلمداد کنیم، اما مشخصا وقتی داریم برای جریانات سیاسی نسخه میپیچیم، باید در دایره چگونگی «کسب قدرت» و سپس تاثیرگذاری بر آن سخن بگوییم.
ایراد سوم وارد به این نگاه را من بدین شیوه خلاصه میکنم: «اصلاحگری حکومتی، تنها از جانب دولتهای ملی فراگیر قابل تصور است». یعنی تنها زمانی میتوان امیدوار بود که راس قدرت به چنین اصلاحاتی (آن هم در سطح بهبود مدیریت، و نه توزیع قدرت) دست بزند، که خود را حاکم بلامنازع و بدون رقیب کشور بداند. در شرایطی که راس قدرت، عملا به یکی از دو جناح عمده سیاسی کشور وابسته باشد و جناح دیگر را آلترناتیو خود بداند، امید داشتن به چنین تحولی عبث و بیهوده است.
به عنوان پیشنهاد جایگزین، میتوان شیوه نگاه به کلیت مساله را همچنان به همین شکل حفظ کنرد و به جای ورود به مصادیق جزیی همچون یک انتخابات، تصویر را به همین شکل کلی مورد بررسی قرار دهیم. اما به این حقیقت هم باید شود که وقتی قصد اصلاح یک ساختار بسته را داریم، و وقتی میدانیم که دست بالا را در درون این ساختار را نداریم، پس بدیهی است که باید به عامل فشاری از خارج این سیستم امیدوار باشیم. موثرترین و مشروعترین عامل فشاری که در دسترس ما قرار دارد، پشتوانه نیروی اجتماعی است. ایراد کار اصلاحطلبان طی ۲۰ سال گذشته آن بود که میخواستند این عامل بیرونی را صرفا به شکل یک عامل درونی محدود کنند. یعنی از فشار اجتماعی، وزنهای در سطح «آرای پای صندوق» درست کنند و با کانالیزه کردن آن در چهارچوب سیستم حکومتی، عملا به ابتر شدن و بینتیجه ماندن آن دامن زدند.
نسخه جایگزین اما حفظ عامل بیرونی در پشت درهای سیستم است. یعنی فعال نگه داشتن فشار اجتماعی، جایی فراتر از سازوکارهای معمول سیستم حکومتی، آن هم در اشکال مختلفی چون اجتماعات، راهپیماییها، اعتصاب، اعتراضات مدنی و نظایر آن. راه حلی که البته با مقاومت جدی اصلاحطلبان فعلی مواجه است و عملا به نوعی «خلع سلاح خود ساخته» در یک جنگ کاملا نابرابر شباهت دارد.
پینوشت:
تصویر متعلق است به طرح روی جلد کتاب «لویاتان» به عنوان نمادی از حاکمیت مقتدر مرکزی که سلولهای پیکرهاش را مردم تشکیل دادهاند.
Telegram
مجمع دیوانگان
اصلاحات کار حکومتهای «ملی» است
#A215
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
#A215
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.