مجمع دیوانگان
13.6K subscribers
753 photos
140 videos
36 files
1.05K links
وبلاگ «مجمع دیوانگان» از سال ۱۳۸۶ آغاز به کار کرد و نسخه تلگرامی آن با سه نویسنده مدیریت می‌شود. اینجا به مسایل روز، سیاست، جامعه و هنر می‌پردازیم.
.

ارتباط با ادمین کانال:
@DivaneSaraAdmin
.

اینستاگرام:
instagram.com/divanesara_
Download Telegram
آیا انقلاب فرهنگی دومی در راه است؟
#A127
https://t.me/divanesara/532

آرمان امیری @ArmanParian - به تازگی اخبار جدیدی از تغییرات گسترده در سرفصل دروس دانشگاهی به گوش می‌رسد. تغییراتی که عمدتا متوجه رشته‌های علوم انسانی است و گویا در چهارچوب طرح تحول علوم انسانی، یا همان «بومی‌سازی» در حال وقوع است. اخبار این تغییر و تحولات از مدت‌ها پیش به گوش می‌رسید (مثلا اینجا: goo.gl/bgGhJ2) اما خبرهای جدید حاکی از آن است که برای نمونه، تغییر سرفصل‌های رشته علوم سیاسی از ترم تحصیلی آینده اجرایی خواهد شد. فهرست عناوینی که در جریان این تحول ارائه شده، نگرانی بسیاری از دانشجویان و اساتید علوم سیاسی را برانگیخته است. شاید یک نگاه گذرا به برخی از این سرفصل‌های جدید بتواند گویای تمامی این نگرانی‌ها باشد:

- قرآن و سیاست
- سیره سیاسی پیامبر اکرم
- سیره سیاسی ائمه معصومین
- اندیشه سیاسی حضرت امام و امام خامنه‌ای
- جنگ و صلح در اسلام
- ولایت فقیه و مردم‌سالاری دینی
- دیپلماسی در اسلام

همین یک گزینه آخر، به طرز غریبی تصویر استاد «سعید جلیلی» را در ذهن متبادر می‌کند که در دانشگاه امام صادق، واحد «دیپلماسی پیامبر» به دانشجویان تدریس می‌کند. نیاز به یادآوری نیست که دستاوردها و نتایج دیپلماسی مورد نظر ایشان را هم با چندین سال شکست در مذاکرات هسته‌ای، اوج‌گیری تحریم‌ها و صدور سه قطع‌نامه شورای امنیت علیه کشور درک کرده‌ایم. حالا به نظر می‌رسد که شکست خوردگان برجام و انتخابات، قصد دارند از دریچه «شورای عالی انقلاب فرهنگی» باز گردند و این بار به جای یک استاد سعید جلیلی، تمام دانشگاه‌های کشور را به کارخانه‌ای تولید سعید جلیلی بدل کنند!

چندی پیش، یک فایل صوتی هم از سخنان «حسن رحیم‌پور ازغدی» منتشر شد که در آن ایشان تاکید داشتند چهار سال آینده وظیفه خود را مقابله با دولت حسن روحانی می‌دانند. (اینجا ببینید: t.me/Noandishnews/18878) با این حال به نظر نمی‌رسد که این دست تصمیمات اعضای گرامی شورای عالی انقلاب فرهنگی، صرفا در مقابله با دولت کنونی خلاصه شوند. این دست رفتارها، بیشتر به تیشه زدن به ریشه نهادهای علمی و دانشگاهی کشور شباهت دارد؛ یادآور خاطره تلخ انقلاب فرهنگی نخست که به تعطیلی و پاکسازی گسترده دانشجویان و اساتید از دانشگاه‌های کشور منجر شد.

شاید بد نباشد یادآوری کنیم که هیچ استاد یا دانشجویی منکر ضرورت تطبیق واحدهای علوم انسانی با شرایط خاص و بومی کشور نیست؛ اما اولا هر کس یک بار گذرش به دانشگاه افتاده باشد می‌داند که همین الآن هم سرفصل دروس دانشگاهی کم بر روی ویژگی‌های بومی، ملی و البته مذهبی تمرکز نکرده‌اند. حتی دانشجویان رشته‌های فنی یا پزشکی هم حدود ۲۰ واحد درسی از این علوم اسلامی را در چارت درسی خود دارند؛ در ثانی، چطور می‌توان به بهانه بومی‌سازی، اساس آموزش فلسفه و علوم غربی را که اساسا بنیان‌گذاران و مهد علوم سیاسی و جامعه‌شناسی هستند از چارت درسی حذف کرد؟ ضمن اینکه سرفصل‌های اخیر اساسا نشانی از حرکت به سوی «علم بومی» ندارند، بلکه بیشتر به «غیرعلمی» کردن دانشگاه شباهت دارند تا شاید رویای تاریخی پیوند «حوزه و دانشگاه» دست‌کم به این شیوه عملی شود!

در نهایت، دردمندانه یادآور می‌شوم، دانشگاه، به ویژه رشته‌هایی همچون علوم سیاسی یا جامعه‌شناسی، پشتوانه‌های بقای ملت‌ها، کشورها و نظام‌ها هستند. اگر دانشگاه‌های ما نتوانند در دل خود انواع علوم را به فرزندان کشور آموزش دهند و اگر این دانشجویان و اساتید کشور نتوانند از درون کشور نقص‌های عملکردی نظام را مورد نقد و بررسی قرار دهند، عملا سکان هدایت کشور به رانندگی با چشم‌های بسته بدل خواهد شد. دانشگاه محل تزریق نظرات سیاسی حاکمان به ذهن جوانان نیست. این رفتار تنها در شأن ماشین‌های شست و شوی مغزی در جوامع توتالیتر است که فرجام کارشان را در سرانجام شوروی استالینی یا آلمان هیتلری دیده‌ایم.

پی‌نوشت:
تصویر پست مربوط است به انقلاب فرهنگی چین.

کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
یک روایت از هزاران

#A128
#کتاب
instagram.com/p/BWhV_sagXZS

آرمان امیری @ArmanParian - تصاویر انقلابیون ۵۷، بیشتر به شکل اسطوره‌های مبارزه برای ما به یادگار مانده است. دست‌کم، در مورد مبارزانی که به شهادت رسیدند. بخشی از انقلابیون نیز در جدال‌های پس از انقلاب یا جلای وطن کردند، یا به خیانت متهم شدند. در نهایت، گروهی هم توانستند به ساختار قدرت راه یابند. اینان، به مدد چند دهه حضور در معرض نقد، نه تنها چهره‌هایی زمینی به خود گرفتند، که ای بسا مورد انتقادات شدید هم واقع شدند. با این حال، سرنوشت نسل انقلابی در همین گروه‌ها خلاصه نمی‌شود.

شمار بسیاری از جوانان انقلابی ۵۷، بعدها به زندگی عادی بازگشتند. با انبوه خاطرات تلخ و شیرینی که از انقلاب در سینه داشتند. این گروه‌ها، کمتر دیده می‌شوند و رد پای وقایع انقلاب در زندگی آنان و از نظرگاه آنان کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد، آن هم در شرایطی که احتمالا بزرگترین بخش نیروهای حاضر در انقلاب را تشکیل می‌دهند.

شاید بسیاری از خوانندگان این متن دقیقا به همین گروه اخیر تعلق داشته باشند. آنانی که ای بسا مدتی نیز پیش و حتی پس از انقلاب تجربه بازداشت و زندان را داشته‌اند، اما امروز کمتر به عنوان یک چریک یا انقلابی حرفه‌ای شناخته می‌شوند. به گمان‌ام، ماجرای رمان «خط چهار مترو» را باید یکی از هزاران داستان متعلق به این گروه بدانیم.

«لیلی فرهادپور»، داستان خود را در قالبی نسبتا سوررئال روایت کرده که به نظرم در نهایت با حال و هوای شخصیت اصلی سازگاری دارد. انتخاب قالب خاص رمان، توانسته به ترسیم فضای هذیان‌گونه‌ای کمک کند که شاید از تلفیق خاطرات گذشته و ناسازگاری‌اش با زندگی امروزین ایجاد شده است. می‌توان گفت، ما با شمار زیادی از جوانان و نوجوانان نسل انقلاب مواجه هستیم که امروز در دوران میان‌سالی و ای بسا کهن‌سالی، هنوز با این پرسش مواجه هستند که اساسا چرا در آن راه قدم برداشتند؟ چه شناختی از سیاست و فضای جامعه داشتند؟ خط و ربط سیاسی‌شان را چطور انتخاب کردند؟ و از همه مهم‌تر، آن عزیزانی که از دست دادند، آن یاران و دوستانی که جایی در این مسیر طولانی گرفتار و ناپدید شدند، دقیقا قربانی چه شدند؟

پاسخ به این پرسش‌ها، در یادداشت‌هایی از جنس تحلیل سیاسی، شاید همواره به گزینه‌هایی تقلیل‌گرایانه همچون «اشتباه تاریخی» یا «آرمان‌خواهی» و حتی «انحراف در مسیر» منجر شود؛ اما بستر رمان این ظرفیت را دارد که سویه‌های بیشتری از پیچیدگی‌های جهان واقع را روایت کند. از این منظر گمان می‌کنم رمان کوتاه «خط چهار مترو» می‌تواند دست‌کم یکی از هزاران تجربه قابل روایت باشد.

برای این هفته، در مجموعه «جمعه‌ها با #دیالوگ‌خوانی » به همراه خانم فرهادپور، بخش کوتاهی از رمان را اجرا کردیم که به یک صحنه بازجویی اختصاص دارد. این اجرای کوتاه را می‌توانید از لینک پی‌وست اینستاگرام مشاهده کنید.

کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
تبدیل دانشگاه به زیرشاخه‌ای از حوزه علمیه
#A129
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
تبدیل دانشگاه به زیرشاخه‌ای از حوزه علمیه
#A129
https://t.me/divanesara/535

آرمان امیری @ArmanParian - پیش از این به برخی تغییر و تحولات در سرفصل دروس رشته علوم سیاسی اشاره کردم. (مراجعه کنید به یادداشت: «آیا انقلاب فرهنگی دومی در راه است؟» t.me/divanesara/533 ) در جریان این تغییر و تحولات و با ادعای «بومی‌سازی»، بخش عمده‌ای از دروس پایه و اصلی رشته‌های علوم انسانی (نظیر واحدهای مبانی جامعه‌شناسی، جامعه‌شناسی ایران، اقتصاد سیاسی ایران و ...) از چارت درسی مقطع کارشناسی حذف شده‌اند و جای خود را به «اندیشه‌های امام خامنه‌ای» یا «دیپلماسی در اسلام» و «قرآن و سیاست» داده‌اند. با این حال، به نظرم می‌رسد بنابر اهدافی که طراحان این تحول در نظر گرفته‌اند، تغییرات در مقطع کارشناسی ارشد از این هم فراتر باشد؛ به نحوی که می‌توان گفت این بار با تغییر سرفصل‌ها مواجه نیستیم، بلکه اساسا بنیان نهاد دانشگاه است که هدف قرار گرفته.

بخشی از جزییات این تحول را «منوچهر محمدی» اعلام کرده است. (اینجا: goo.gl/PswQYM) ایشان در سمت «رئیس کارگروه تحول و ارتقای علوم سیاسی شورای عالی انقلاب فرهنگی» سخن گفتند و در گفت و گویی که با سایت تسنیم داشتند اعلام کردند: «برای دوره کارشناسی ارشد چهار رشته تعریف کردیم که کاملا از هم منفک هستند. یکی از آن‌ها رشته مطالعات سیاسی است و منظور از آن دروسی است که در سه رشته دیگر نمی‌گنجد، مانند سیاست‌گذاری عمومی و جامعه‌شناسی سیاسی، روانشناسی سیاسی و غیره. دوم؛ رشته مطالعات سیاسی اسلامی، این رشته را مخصوص کسانی که مطالعات حوزوی دارند تعریف کردیم و دانشجویان بدون مطالعات حوزوی نمی‌توانند وارد این رشته شوند».

دقت کنید که برای نخستین بار ما با پدیده شگفت‌انگیزی مواجه هستیم که در طرح تحول، رشته‌هایی در مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه طراحی شده، که دانشجویان خود دانشگاه‌ها توان راهیابی به آن را ندارند. یعنی از نظر شورای تغییر و تحول، اساسا خروجی دانشگاه‌های کشور کیفیت و صلاحیت کافی برای ادامه تحصیل در برخی رشته‌ها را ندارند. هیچ ربطی هم به ضعف احتمالی در سرفصل‌های قدیمی ندارد؛ بلکه اتفاقا پس از «اصلاحات» حضرات در طرح تحول علوم انسانی، تازه دانشگاه‌های ما به جایی می‌رسند که خودشان توان تربیت دانشجو برای برخی رشته‌های مقطع کارشناسی ارشد را ندارند. اگر کسی می‌خواهد صلاحیت تحصیل در این رشته‌های «دانشگاهی» را داشته باشد باید ابتدا یک سر تشریف ببرد حوزه علمیه قم، آنجا اول مطالعات حوزوی بکند!

پیش از این و در برخی رشته‌ها (نظیر حقوق) سابقه‌ای وجود داشت که برخی تحصیل‌کردگان حوزوی، می‌توانست تحصیلات خود را با یک مدرک دانشگاهی معادل‌سازی کنند. مثلا برای سطحی از تحصیلاتی که در حوزه علمیه داشته‌اند، یک مدرک معادل لیسانس حقوق دریافت کنند تا حق داشته باشند در سطح کارشناسی ارشد دانشگاه‌ها ادامه تحصیل دهند. مشخصا فلسفه آن معادل‌سازی این بود که «تنها کسانی حق ادامه تحصیل و کسب مدارج ارشد دانشگاهی را دارند که از مقدمات تحصیلات و مدارج دانشگاهی برخوردار باشند». یعنی شما هر قدر هم سواد داشته باشید، بدون گرفتن لیسانس، حق ورود به آزمون فوق‌لیسانس را نداشتید. این نشان از سطح استقلال نهاد دانشگاه داشت که هیچ گونه مصلحت سنجی سیاسی هم نمی‌پذیرفت و سبب می‌شد برای سالیان سال، علی‌رغم تغییر سیاست‌ها و دولت‌ها، ایرانیان همچنان به نهاد دانشگاه، آزمون سراسری و تحصیلات دانشگاهی با دیده اعتماد و احترام نگاه کنند.

حالا اما قضیه به کلی دگرگون شده؛ یعنی نه تنها یک عده می‌توانند بدون اخذ مدرک کارشناسی وارد مقطع کارشناسی ارشد بشوند، بلکه اساسا هیچ کس نمی‌تواند از مسیر خود دانشگاه به این رشته کارشناسی ارشد راه پیدا کند. یعنی مجریان طرح تحول تیشه‌ای به ریشه دانشگاه زده‌اند که نهاد دانشگاه صلاحیت تولید دانشجویان خودش در مقطع ارشد را نداشته باشد و برای ابد باید وامدار و زیرمجموعه حوزه علمیه شود. به زبان ساده‌تر، راه ورود به مقاطع ارشد دانشگاهی فقط از دروازه حوزه علمیه می‌گذرد!

کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
تصمیمی واقع‌بینانه در مورد معضل اعتیاد
کانال مجمع دیوانگان
@Divanesara
.
تصمیمی واقع‌بینانه در مورد معضل اعتیاد

@Varedeh020
https://t.me/divanesara/537

احمد هاشمی @Ahmdhash - نفس توزیع مواد مخدر دولتی بین معتادان خبر جدیدی نیست، اتفاقی است که از سال‌ها پیش در جریان است، اما اعلام رسمی آن گامی به پیش برای رفع سوءتفاهم‌های چهاردهه‌ای در مبارزه با اعتیاد است.

بر طبق آماری که یکی دو هفته پیش اعلام شد، شمار معتادان دو میلیون و هشتصد و سی هزار نفر است. اعلام این آمار کار شجاعانه‌ای بود. همچنین اذعان به اینکه با توجه به جرم‌انگاری اعتیاد و به‌تبع آن مخفی کردن آن از طرف افراد معتاد، احتمالاً رقم واقعی بیش از این‌هاست. در دولت گذشته این رقم حدود یک‌میلیون نفر عنوان می‌شد! این پنهان‌کاری درباره اعتیاد مختص مراکز رسمی نیست. خانواده‌ها هم بیشتر وقت‌ها به‌جای دنبال راه‌حل گشتن، آن را انکار می‌کنند.

این آمار را بگذارید کنار این مسئله که بر طبق آمارهای جهانی _در ایران آماری وجود ندارد_ چیزی در حدود هشتاد درصد معتادان پس از ترک، دوباره به مصرف روی می‌آورند. این عدد خوش‌بینانه‌ترین رقم و در کشورهایی است که نظام‌های سامان‌یافته‌ای برای حمایت و بازپروری معتادان بهبودیافته دارند. حتی با همین معیار و فرض اینکه تمام این حدود سه میلیون نفر اراده ترک کردن داشته باشند و با فرض اینکه فرد دیگری به چرخه معتادان اضافه نشود، در بلندمدت دست‌کم دو و نیم میلیون نفر معتاد در کشور وجود خواهد داشت. پیامد اعتیاد معضلاتی چون بیماری‌های روانی، دزدی و طلاق است. در نظر بگیرید جامعه‌ای را که بیست سال بعد با سونامی بیماران روانی و مجرمان زندانی و فرزندان طلاق روبه‌رو باشد. با این وصف شاید بتوان گفت مهم‌ترین بحران پیش‌روی کشور، اعتیاد است، حتی در قیاس با بحران آب که دست‌کم راه‌حل غلبه بر آن مشخص است.

شاید باور این موضوع سخت باشد که بسیاری از معتادان از سر یک کنجکاوی ساده و به خاطر نبود آموزش‌های کافی در مدارس و رسانه‌ها به این بیماری دچار شده‌اند. اینکه می‌گوییم بیماری، نه اینکه خود فرد در ابتلا به آن مقصر نباشد، یک فرد دیابتی هم به دلیل رعایت نکردن رژیم غذایی به آن بیماری دچار می‌شود. نوجوانی که زمینه‌های ژنتیکی ابتلا به بیماری اعتیاد را دارد، حتی با یک بار مصرف گرفتار خواهد شد. نوع تربیت هم در مبتلا شدن فرد به اعتیاد مؤثر است. برای نمونه کودکی که تکانشی بار می‌آید، یعنی تمام نیازهایش در لحظه پاسخ داده می‌شود، توانایی به عقب انداختن نیازهایش را نخواهد داشت و کمترین تعداد مصرف او را در معرض اعتیاد قرار می‌دهد.

برای مبارزه با اعتیاد، مانند هر بیماری دیگری باید با از بین بردن زمینه‌های ابتلا به آن جلوی شیوعش را بگیریم. مهم‌ترین کار آموزش مستمر در رسانه‌هاست. تجربه چهل‌ساله نشان داده است وضع مجازات‌ سنگین برای قاچاقچیان تنها این بازار را پرسود می‌کند و بازار پرسود، افراد را به ورود در آن تشویق می‌کند. از طرفی بیشتر کسانی که به زندان می‌افتند نه قاچاقچی، که حمل‌کنندگان مواد در قبال مبلغی ناچیز هستند. نکته دیگر این است که فرد معتاد از زیر سنگ هم شده ماده مخدرش را پیدا می‌کند، پس نتیجه سال‌ها مبارزه با هزینه‌های گزاف مالی و جانی چه بوده است؟

خبر توزیع مواد مخدر موضوع تازه‌ای نیست. در همین تهران در هر خیابانی چندین مرکز ترک اعتیاد وجود دارد، روی تابلوی تمام این‌ها نوشته متادون درمانی. یعنی همین‌که سخنگوی کمیسیون قضایی مجلس اعلام کرد که ظاهراً با آنچه پیش از انقلاب انجام می‌شد _توزیع تریاک_ تفاوت دارد. در این که این روش چقدر درمان محسوب می‌شود و چند درصد افراد می‌توانند دوز موادشان را پایین بیاورند و چند درصد دوباره به همان مصارف سنتی روی می‌آورند بحث زیادی هست، اما دست‌کم این معلوم است که مواد مصرفی ناخالصی ندارد. مصرف آن هم نیاز به صرف وقت و درماندن از کار ندارد. یک درمان نگه‌دارنده است؛ روزی یک قرص. همین یک قرص حاصل تجربه چهار دهه مبارزه با مواد مخدر و نگاه به تجربه جهانی است. چند کشور در حال حاضر مجوز کشت شقایق اولیفرا برای تولید مواد مخدر دارند که تحت نظارت سازمان‌های بین‌المللی به بقیه کشورها صادر می‌کنند. پیش از انقلاب ایران یکی از این کشورها بود، سهمیه‌ای که به دلیل برخوردهای شتاب‌زده اول انقلاب از دست رفت و چند سال است تلاش می‌کنیم دوباره برگردد.

کانال مجمع دیوانگان
@Divanesara
داروینیسم اجتماعی و ملتی که باید شرم کند
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
داروینیسم اجتماعی و ملتی که باید شرم کند
#A130
t.me/divanesara/539

آرمان امیری @ArmanParian - «چارلز داروین» در نظریه زیست‌شناسانه‌ خود اصل «بقای اصلح» را مطرح کرد؛ بدین معنا که در نظام طبیعت گونه‌های ضعیف‌تر از بین می‌روند و تنها موجوداتی بقا می‌یابند که قدرت تطابق بیشتری داشته باشند. این نظریه «بقای اصلح» خیلی زود از مرزهای زیست‌شناسی عبور کرد و وارد جامعه‌شناسی شد. نخستین بار این «هربرت اسپنسر» بود که بحث «داروینیسم اجتماعی» را مطرح کرد. اسپنسر دو نطفه نامیمون در نظریه خود کاشت که بعدها به فجایع بزرگی بدل شدند:

نخست اینکه نظریات داروین را در مورد جوامع انسانی نیز صادق دانست. یعنی آنچه به زبان ساده می‌توان «قانون جنگل» خواند را به جوامع انسانی نیز تعمیم داد. نکته دوم که انحرافی آشکار از نظریات داروین بود بحث «الزام‌آور» اسپنسر بود. یعنی بر خلاف داروین که هیچ‌گاه به صراحت نگفته بود که قانون طبیعت «باید اینگونه باشد»، اسپنسر در مورد جوامع انسانی این شرط الزام‌آور را طرح و آن را به صورت یک اصل اخلاقی درآورد. بدین ترتیب، در نظریه داروینیسم اجتماعی که اسپنسر مطرح کرد، نه تنها قوی‌ترها باقی مانده و ضعیف‌ترها از بین می‌روند، بلکه انسان‌ها به صورت اخلاقی باید از کمک به ضعیف‌ترها خودداری کنند تا آن‌ها از بین بروند و نژاد بشر اصلاح شود!

امروزه می‌دانیم که هرگونه توصیف تحولات اجتماعی بر پایه ژنتیک توضیح صریح و شفاف همان «داروینیسم اجتماعی» است. اینکه فقرا به این دلیل فقیر هستند که ژن خوبی نداشته‌اند و افراد موفق به دلیل دریافت ژن موفقیت است که پیروز شده‌اند. با همین نطفه‌های نامیمون، هر گروه فرادست که قدرت می‌یابند خود را محق خواهند دانست که دیگر نژادهای ضعیف یا «پست» را از بین ببرند و چنین جنایتی را «امری اخلاقی برای تضمین زندگی بهتر انسان‌ها» قلمداد کنند. فاشیست‌ها، بزرگترین میراث‌داران همین نظریه «داروینیسم اجتماعی» بودند و دقیقا بر پایه همین نظریات شوم ابتدا نسل‌کشی معلولان و ناتوان‌های ذهنی را به راه انداختند و سپس به سراغ نژادها و اقوام دیگر رفتند.

* * *

زمانی که انتشار خبر و تصاویر گورخواب‌های تهران افکار عمومی را متاثر ساخت، یک کاریکاتوریست مشهور نسخه «مقطوع‌النسل» کردن گورخواب‌ها را پیچید. فرمولی که طابق‌النعل بالنعل یادآور «داروینیسم اجتماعی» بود: حذف یا نادیده گرفتن تمامی علل و عوال اجتماعی و سیاسی که منجر به چنین شکاف طبقاتی آشکاری شده و تقلیل مساله به ژن نامطلوب این افراد که باید جلوی انتقال آن گرفته شود! البته در آن مورد خاص، آقای هنرمند دست‌کم برای حفظ ظاهر مدعی شد که نگرشی نژادگرایانه ندارد، اما خیلی زود نوبت به کسانی رسید که با افتخار از نژادگرایی سخن می‌گویند.

«حمیدرضا عارف» در مصاحبه تصویری خود دلایل «موفقیت‌« خود را بهره‌مندی از یک «ژنتیک موروثی» و دریافت «دو خون خوب» از جانب پدر و مادرش معرفی کرده است. حتی بزرگترین نظریه‌پردازان نازی‌ هم هیچ‌گاه به مخیله‌شان نرسید که تمام امکانات اجتماعی و رانت‌های خانوادگی را کنار بگذارند و رتبه کنکور کسی را در پیوند ژنتیک با پدر و مادرش خلاصه کنند؛ با این حال، مساله برای من اساسا چیز دیگری است: آنکه دارد کثیف‌ترین نسخه‌های نژادگرایی را به این صراحت و با افتخار مطرح می‌کند، فردی است با پلاکارد و ادعای اصلاح‌طلبی!

مشخصا اگر ما هم بخواهیم گناه نفرت‌انگیز آقازاده جناب عارف را ناشی از ژنتیک معیوب خود ایشان قلمداد کنیم در دام همان نگرش نادرستی افتاده‌ایم که باعث انتقاد از ایشان شده است؛ اما به نظرم کاملا طبیعی و منطقی است که از محمدرضا عارف انتظار داشته باشیم که نسبت خود را با این نگاه‌های نژادگرایانه مشخص کرده و در برابرش موضع بگیرد.

به نظرم در گام نخست، مایه شرم و خجالت است اگر دکتر عارف ضرورتی در تکذیب یا مذمت این نظریات ضدانسانی احساس نکند؛ اما در گام دوم، این اصلاح‌طلبان هستند که باید تکلیف خودشان را با چنین چهره‌ای مشخص کنند. اگر عارف حاضر نباشد این نظریات را منکر شود، آن وقت مایه شرم و خجالت تمامی اصلاح‌طلبان است که چنین فردی را همچنان در اردوگاه خود حفظ کنند، چه برسد در جایگاه «رییس شورای عالی اصلاح‌طلبان». نژادپرگرایان امروزه در سراسر جهان به عنوان بدنام‌ترین گروه در منتها الیه راست افراطی شناخته می‌شوند. پس در گام نخست و شاید از همه مهم‌تر، اگر اصلاح‌طلبان ایرانی هرچه سریع‌تر نسبت خود را با این وضعیت جناب عارف مشخص نکنند، آن وقت حتی کل ملت ایران باید شرم کند از اینکه نژادگرایان خود را به جای یک گروه نفرت‌انگیز افراطی، در جایگاه جریان «اصلاح‌طلب» به رسمیت می‌شناسد.

(ارجاع می‌دهم به مجموعه «ملاک‌هایی برای #اصلاحـطلبی» و ملاک «ضدیت با هرگونه تبعیض» t.me/divanesara/166 )

کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مرثیه ای بر یک آرامش گورستانی
#A131
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
مرثیه‌ای بر یک آرامش گورستانی
#A131
https://t.me/divanesara/541

آرمان امیری @ArmanParian - مهدی کروبی، در جایگاه ریاست مجلس ششم، خطاب به آن قاضی که حکم محکومیت یکی از نمایندگان مجلس را صادر کرده بود می‌گوید: «قاضی محترم، بدان و آگاه باش، این حکم بی‌سابقه و قلم شما ضربه‌ای است که به خانه ملت وارد شده». (به فیلم پیوست مراجعه کنید) آن تیشه به ریشه «خانه ملت»، هرچه بود با رای و حکم قاضی و دادگاه بود؛ حالا اما، سال‌ها از حصر خود مهدی کروبی می‌گذرد، که این یکی حتی به حکم دادگاهی فرمایشی هم ملبس نشد.

دو سال پس از حصر رهبران جنبش سبز، تحول خواهان ایرانی بر سر دوراهی مشارکت یا تحریم انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۹۲ قرار گرفتند. معنای این دوراهی کاملا مشخص بود: بازگشت به مسیر اصلاحات گام‌به‌گام قانونی و استفاده از ته‌مانده ظرفیت‌های سیستم؛ یا قدم گذاشتن در راهی که رنگ و بویی از انقلابی‌گری داشت. مشخصا، انتخاب اکثریت شهروندان و حتی فعالان جنبش، امیدواری دوباره به ظرفیت‌های سیستم بود.

در سه انتخابات ریاست جمهوری ۹۲ و ۹۶ و مجلس ۹۴، جریانی میانه‌رو و نسبتا اصلاح‌طلب توانست هربار قاطع‌تر از پیش رقبای خود را شکست دهد؛ اما هم این جریان، هم رقبایش و هم اکثر قریب به اتفاق شهروندان می‌دانستند و می‌دانند که پشتوانه آرای این گروه، ابدا به مانند خودش میانه‌رو نبود و نیست، دست‌کم با تعریفی که این روزها از میانه‌روی ارائه می‌شود! مطالبات بدنه فعال که در شعارهای انتخاباتی بازتاب می‌یافت تا حدودی مواضع و اظهارات روحانی را هم تحت تاثیر قرار داد؛ اما در نهایت، آنچه در عرصه حقیقی و حقوقی ساختار قدرت باقی ماند دو نهاد بود: نخست دولتی که بنابر اخبار رسیده، بار دیگر صلاح دیده در چینش کابینه محافظه‌کاری سنتی خود را پیشه کند و به زد و بند با رقبای انتخاباتی‌اش بپردازد، و دوم مجلسی که مثل گورستان ساکت و خاموش است!

ترس از درافتادن موج مردمی در مسیر انقلابی‌گری، نظریه‌پردازان اصلاحات پارلمانتاریستی را چنان به خود مشغول ساخت که در تئوریزه کردن ضرورت و امکان فتح سنگر به سنگر نهادهای حقوقی، از کارکردهای حقیقی این نهادها غافل شدند. به زبان ساده‌تر، فراموش کردیم که فتح مجلس زمانی ارزشمند خواهد بود که امثال «مهدی فرزند احمد» بر کرسی «وکالت ملت» تکیه زنند، نه میان‌مایگانی چون محمدرضا عارف، که بیش از نمایندگی خواست و مطالبات مردم، همچون مبصر کلاس مسوول حفظ آرامش گورستانی بر خانه ملت باشند.

به دنبال انتشار خبر بستری شدن مهدی کروبی در بیمارستان و وخامت سلامت جسمانی میرحسین موسوی در حصر خانگی، گروهی معدود از نمایندگان مجلس تصمیم به ملاقات (عیادت!) محصورین گرفتند. نتیجه را اما «محمود صادقی» در یک توییت ۱۶۰ کاراکتری خلاصه کرد: «تلاش نمایندگان برای ملاقات باآقای کروبی تاکنون بی‌نتیجه بوده. بنابر تماسی که باخانم کوکب موسوی داشتم مراقبت پزشکی از میرحسین نیز مطلوب نیست».

به شخصه برای صداقت و شرافت محمود صادقی احترام و ارزش فراوان قائل هستم، اما اگر جای ایشان بودم، به جای چنین خبری، استعفانامه خود از مجلس را منتشر می‌کردم. اگر مجلسی که قرار بود در راس امور باشد، نه در سطح «شکستن حصر»، که حتی برای «ملاقات با یک محصور بیمار» هم توانایی ندارد، ننگ و شرم بر آن‌ کس چنین ویرانه‌سرایی را خانه ملت بنامد. چه مضحکه‌ای بالاتر که درست در همین ایام، محمود احمدی‌نژاد یک تنه بساطی پیاده می‌کند که متهمی چون بقایی را از بازداشت و بیمارستان بیرون می‌کشد و یک دهن کجی بزرگ به تمام ملت و نظام و دستگاه قضایی هم حواله می‌دهد؟

حکایت پر آه و اشک این مجلس گورستانی به همین‌جا ختم نمی‌شود. بدیهی‌ترین توقع میلیون‌ها رای دهنده در انتخابات ریاست جمهوری آن بود که با تغییر ترکیب مجلس، کابینه دولت دوازدهم نسبت به دولت پیشین حداقل یک گام جلوتر بگذارد. متاسفانه، تمامی اخبار رسیده حاکی از آن است که این بار هم هسته سخت قدرت است که یک قدم پیش رفته و دخالت در کابینه را به یک مرحله پیش از رای اعتماد مجلس کشانده است تا مجلس فرمایشی، بیش از هر زمان دیگر به مضحکه‌ای بی‌رنگ و بو بدل شود.

سال‌ها پیش، نماینده‌ای که بنابر قانون در اجرای مسوولیت‌های خود از مصونیت برخوردار بود به حکم قلم یک قاضی روانه زندان شد. تیشه‌ای که آن زمان به ریشه خانه ملت وارد شد در تمام این سال‌ها کاری و کاری‌تر شده است. حالا شاید وقت آن فرا رسیده که بار دیگر از خود بپرسیم آیا مسیر اصلاحات پارلمانتاریستی همچنان وجود دارد؟ آیا این نهادهای پوشالی تهی شده از معنا، توانایی برآورده‌سازی کف توقعات اجتماعی را هم دارند؟ آیا وقت آن نرسیده که دست‌کم بخشی از تخم‌مرغ‌هایمان را از این سبد پوسیده بیرون بکشیم؟

کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
👍1
این دور باطل افراط و تفریط را بشکنیم
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
#A132
.
این دور باطل افراط و تفریط را بشکنیم
#A132
https://t.me/divanesara/543

آرمان امیری @ArmanParian - سال ۹۰ را به یاد داریم. در جریان انتخابات مجلس دهم ، فضا چنان رادیکال بود که نه تنها هیچ کس جرات نداشت با پلاکارد اصلاح‌طلبی نامزد انتخابات شود، که حتی اگر کسی در انتخابات رای هم می‌داد مورد شدیدترین حملات قرار می‌گرفت. (کما اینکه خاتمی رای داد و فحش‌اش را خورد) در پس وقایع سال‌های ۸۸ و ۸۹، هرگونه تلاش برای بهره‌بردن از مسیرها و ظرفیت‌های قانونی، در بین بخش بزرگی از بدنه فعال سیاسی کشور مصداق «خیانت» محسوب می‌شد.

سال ۹۲ این وضعیت به نسبت تعدیل شد و در نهایت با حضور و حمایت نسبی معترضان، روحانی توانست رییس جمهور شود. از اینجا به بعد بود که ورق کاملا برگشت. وزنه تمایل به حضور انتخاباتی روز به روز بیشتر شد و سخن گفتن از راه‌های دیگر سیاست‌ورزی هرچه بیشتر به تابو بدل شد. پیروزی‌های انتخاباتی بعدی، نه تنها مهر ابطالی بود بر هر گونه آلترناتیو سیاست‌ورزی انتخاباتی، بلکه به طرز عجیبی تمامی «مکمل‌«های این شیوه را نیز از دستور خارج کرد!

در کدام کشور جهان، در کدام یک از پیشرفته‌ترین نظام‌های انتخاباتی، تمامی مسیرهای مطالبه‌گری به صندوق ختم می‌شود؟ در کشور سوییس برای تعیین ساعت جمع‌آوری زباله هم رفراندوم برگزار کردند، اما در همان سوییس هم آیا شهروندان تمام مطالبات خود را موکول به صندوق رای کرده‌اند؟ آیا تجمعات اعتراضی، راهپیمایی، اعتصابات یا انواع و اقسام دیگر از کمپین‌های تبلیغاتی متوقف شده؟ در جالب‌ترین نمونه، پس از پیروزی ترامپ، یک راهپیمایی بزرگ در حمایت از حقوق زنان برگزار شد که حتی سیاست‌مداران ارشد، در سطح وزرای دولت و نمایندگان و سناتورهای آمریکایی هم در آن شرکت کردند. در نظام‌های دموکراتیک، حتی مسوولان ارشد حکومت و قانون‌گذاران هم می‌دانند که روش‌های مشارکت فعال و خیابانی بخشی غیرقابل انفکاک از سیاست‌ورزی قانونی و مدنی هستند؛ پس چطور در نسخه‌ ایرانی به ناگاه تمام پتانسیل‌های ذخیره شده در جامعه به مسیر تنگ و لغزنده انتخابات محدود شد؟

به باورم، دو عامل سبب بروز این افراط و تفریط‌ها در شیوه سیاست‌ورزی دموکراسی‌خواهان ایرانی شده است. نخست نهادینه نشدن مفهوم «اصلاح‌طلبی» به عنوان یک فلسفه منسجم سیاسی، و نه صرفا یک جریان یا یک تاکتیک مقطعی. این امر سبب می‌شود مسیر اصلاح‌طلبی، همواره سایه شوم انقلابی‌گری را بر سر خود ببیند. یعنی به محض وقوع کوچکترین اخلالی در روند ظرفیت‌های قانونی، هرگونه مشارکت انتخاباتی به یک تابو با برچسب «خیانت» بدل می‌شود.

عامل دوم، ضعف، شرمندگی و نداشتن اعتماد به نفس در جریان اصلاح‌طلب است. طبیعتا، هسته مرکزی قدرت تلاش می‌کند تا هر حرکت اعتراضی را با چماق «براندازی» تخطئه کرده و سرکوب کند. ترس مداوم از متهم شدن به «براندازی» باعث شده بخشی از اصلاح‌طلبان چنان بر مسیر «انتخاباتی» پافشاری کنند، که گویی شهروندان هیچ حق دیگری برای دخالت در امور سیاسی و اداری کشور ندارند. این دیگر حاکمیت اقتدارگرا نیست که حقوق مصرح قانونی مردم را سلب کرده، این جریانات و تریبون‌های مدعی اصلاحات هستد که با توهم پرهیز از انقلابی‌گری، ظرفیت‌های قانونی حرکت‌های مردمی را منکر شده و تخطئه می‌کنند. در وضعیتی که گروه فشار، حتی اعتراض چند کارگر به حقوق معوقه خود را هم با چماق براندازی خفه می‌کند، ترس از مواجهه با این برچسب تبلیغاتی بجز نداشتن اعتماد به نفس گروه‌های سیاسی هیچ معنایی ندارد. (مضحک آنکه شما یک عمر دست به عصا راه بروید و باز هم همین برچسب را دریافت کنید. الحق که مصداق خسر الدنیا و الآخره خواهید بود)

برای اصلاح ساده‌ترین امور در دموکراتیک‌ترین کشورهای جهان، و یا حتی صرفا برای دفاع از حقوقی که وجود دارد، نیروهای اجتماعی نیازمند آن هستند که از تمامی ظرفیت‌ها و مسیرهای قانونی و خلاقیت‌های اجتماعی خود بهره ببرند. حال در کشور ما که مشکلات بدین سطح عمیق و مقاومت‌ها تا بدین سطح غیرمنطقی است، چطور می‌توان انتظار داشت که بخش عمده‌ای از ظرفیت‌های سیاست‌ورزی مردمی را حذف کنیم و نتیجه‌ای هم به دست بیاوریم؟ آیا به چشم نمی‌بینیم که نه تنها در هسته قدرت تغییری ایجاد نمی‌شود، بلکه کار به جایی رسیده که منتخبان همین مردم، (از عارف مجلس نشین گرفته تا روحانی رییس جمهور) آسوده از اعتراضات مردمی، به محض اینکه خرشان از پل انتخابات گذشت روی‌کردی غیرپاسخ‌گو در پیش می‌گیرند؟ آیا هنوز چنان دچار افراط و تفریط هستیم که نمی‌توانیم در کنار استفاده از ظرفیت‌های قانونی انتخابات، دیگر مسیرهای مشارکت فعال را هم به کار بگیریم؟ وقتی این سطح گسترده از شهروندان و فعالان اجتماعی، مطالبه‌ای چون رفع حصر دارند، چرا نباید در سطح یک «الله و اکبر شبانه» مطالبه خود را فریاد کنند؟

کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
در برابر جنگ و تروریسم چه می‌توان کرد؟
#A133
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
در برابر جنگ و تروریسم چه می‌توان کرد؟
#A133
https://t.me/divanesara/545

آرمان امیری @ArmanParian - دست‌کم از یک منظر می‌توان داعش را مظلوم و قربانی تصور کرد: این روزها همه توحش و جنایت را با برچسب داعش در ذهن می‌آورند؛ اما آیا در واقعیت هم همین گونه بوده؟ آیا خشونت (ولو عریان‌ترین و وحشیانه‌ترین نسخه‌های آن) با داعش زاییده شده است؟ کمی عقب‌تر برویم؛ سال‌ها پیش، این «طالبان» بود که در موقعیت مشابه داعش امروزین قرار داشت. پس می‌توانیم پرسش خود را تغییر دهیم: آیا بنیادگرایان و تروریست‌ها تنها کاشفان و مروجان جنگ، خشونت و جنایت هستند؟ آیا پیش از ظهور این «گروه‌های بدون دولت» اوضاع بشر بهتر بود؟ آیا دولت‌ها کمتر از تروریست‌ها دست به جنایت می‌زنند؟

هرقدر عقب‌تر برویم در خواهیم یافت که اوضاع بشر امروز، با ظهور انواع و اقسام تروریست‌ها و خشونت‌طلب‌ها، نسبت به گذشتگان‌اش «بدتر» نشده، هرچند که شاید بهبود چشم‌گیری هم پیدا نکرده باشد. پیش از تروریست‌های هم دولت‌ها با یکدیگر همین می‌کردند و پیش از تشکیل دولت‌ها، ملت‌ها و پیش از تشکیل ملت‌ها، اقوام و پیش از تشکیل اقوام ...

در طول صدها سال گذشته، دست‌کم، از عصر روشنگری اروپا به این سو، ده‌ها اندیشمند و فیلسوف با مکاتب فلسفی و دستگاه‌های ایدئولوژیک از راه رسیده‌اند که هر یک علیه این وضعیت نامطلوب که گاه «جنگ همه علیه همه» خوانده شده طغیان کرده‌اند. فراتر از فلاسفه و مکاتب فلسفی، این دولت‌ها و سازمان‌های نهادی بوده‌اند که مدام قوانین جدید وضع کردند، پیمان‌نامه‌ها بستند، اتحادیه‌های منطقه‌ای و جهانی تاسیس کردند و در نهایت، با رویای تحقق یک جامعه جهانی، سازمان ملل بر پا ساختند، اما هیچ کدام نه تنها نتوانستند جلوی جنگ‌ها را بگیرند، بلکه از پس ده‌ها و صدها قانون و معاهده برای کنترل سلاح‌های کشتار جمعی یا ممنوعیت «جنایات جنگی»، حتی نتوانستند سبعیت جنگ‌ها را کاهش دهند!

اگر هولوکاست، طغیان ضد بشری یک سیستم تماما اهریمنی/فاشیستی بود، بمباران اتمی هیروشیما و ناکازاکی به اسم مقابله با آن رخ داد. اگر همه این‌ها پیش از تشکیل سازمان ملل واقع شده بودند، جنگ‌های کره و ویتنام بلافاصله پس از تشکیل سازمان ملل آغاز شدند. اگر نسل‌کشی‌های رواندا و دارفور، یا قتل‌عام انفال (کردستان عراق) در آفریقا و آسیا پنهان بودند، بوسنیایی‌ها در ناف اروپا سلاخی شدند. دردناک آنکه تقریبا هیچ یک از کشورهای جهان، از راست‌گراترین گرفته تا چپ‌گراترین، نمی‌تواند ادعا کند که دامان‌اش از چنین جنایاتی منزه است. شاید یک هژمونی شبه‌روشنفکری بتواند جنگ ویتنام را به نماد و پرچم جنایت‌پیشگی امپریالیسم بدل کند، اما این پرچم آنقدر گسترده نیست که جنایات شوروی در افغانستان را کاملا بپوشاند؛ یا کوهی از جمجمه‌هایی که «خمرهای سرخ» بر جای گذاشتند را پنهان سازد.

حال دوباره باید پرسید: پس این خشونت‌ها محصول چیست؟ چرا همه عوامل تغییر می‌کنند اما نفس خشونت همچنان پابرجا می‌ماند؟ چرا نه تنها سازمان‌ها و نهادها، بلکه حتی اندیشه‌ها و مکاتب فلسفی نیز نسخه مشخصی برای توقف این جنون ددمنشی ندارند؟ آیا باید بپذیریم که به واقع «انسان گرگ انسان» است و رویای صلح جهانی، آنگونه که برخی بدون شرمساری بر زبان می‌رانند تنها یک «آرمان انتزاعی»، برآمده از روحیاتی ضعیف و شاعر مسلک است که ربطی به واقعیت زیست بشری ندارد؟

این پرسش‌ها، طرح موضوعی است برای یک سلسله جلسات با عنوان «جنگ، تروریسم و ادبیات» که به همت موسسه «آپارتمان» برگزار خواهد شد. در این مجموعه پنج جلسه‌ای، به بررسی موضوع جنگ، خشونت و تروریسم از چند منظر متفاوت (به شرح زیر) خواهم پرداخت و در نهایت، تلاش خواهم نمود که پیشنهادی جایگزین برای واکاوی فلسفی خشونت/صلح ارائه کنم. در صورت تمایل برای حضور در این سلسله جلسات، ثبت‌نام و یا کسب اطلاعات بیشتر، می‌توانید با شماره تلفن «۸۸۸۶۶۷۴۴» (از ساعت ۱۱ تا ۱۸) تماس گرفته و یا از طریق تلگرام برای حساب کاربری (@ArmanParian ) پیغام بفرستید.

درس گفتارهای جنگ، تروریسم و ادبیات

جلسه نخست: بنیان‌های توجیه جنگ (نقدی از منظر فلسفه سیاسی با نگاه به آثار «کارل اشمیت»)
جلسه دوم: مدرنیسم و تنهایی (نقدی از منظر جامعه‌شناختی با نگاهی به آثار امیل دورکیم، ماکس وبر و هانا آرنت)
جلسه سوم: جاذبه‌های شرارت مشروع (نقدی از منظر روان‌شناسی، با نگاهی به آثار آرنت، دگمجیان و داستایوفسکی)
جلسه چهارم: بی‌عدالتی و تروریسم (نقدی از منظر اقتصادی)
جلسه پنجم: رمان بالغ در برابر فلسفه اقتدارگرا

کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
جنگ، تروریسم و ادبیات
#A134
کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
جنگ، تروریسم و ادبیات
#A134
https://t.me/divanesara/547
آرمان امیری @ArmanParian
نخست: آیا فلسفه به تنهایی قادر است در برابر نظریه‌های توجیه‌گر جنگ، جایگزینی مطمئن برای نفی خشونت ارائه دهد؟ کارل اشمیت را می‌توان تئوری پرداز فاشیسم آلمانی دانست. اندیشمند توجیه‌گر جنگ که هنوز هم نظریات‌اش، دیدگاه غالب بسیاری از سیاست‌مداران ارشد جهان را تشریح می‌کند. نخستین لرزه‌ها بر پیکر این بنیان فلسفی حامی جنگ نه از دل فلسفه، بلکه از دل رمان پدید آمد.

دوم: مساله تنهایی از چه زمان گریبان‌گیر بشر شد؟ چرا آمار خودکشی با رشد صنعت و توسعه اقتصادی پیوند برقرار کرده است؟ آیا مدرنیته، با رویای بهبود زندگی انسان، او را به غار تنهایی کشانده است؟ چطور تروریسم دقیقا علیه همان مدرنیته‌ای قیام کرده که خود محصول آن است؟ در پاسخ به این پرسش‌ها، امیل دورکیم، هانا آرنت و بسیاری از جامعه‌شناسان و فلاسفه معاصر تحقیقات ارزشمندی انجام داده‌اند. با این حال، مساله همچنان یک پا در سنت رمان دارد.

سوم: انسان چیست؟ آیا بالذات خوب است یا بد؟ شرارت از کجا می‌آید و تا کجا می‌تواند ادامه پیدا کند؟ این پرسش‌ها، غالبا دست‌مایه مطالعات روان‌شناسی هستند؛ اما آیا روان‌شناسان بدون اتکا به رمان می‌توانند پیچیدگی روح انسانی را توضیح دهند؟ چه نسبتی میان این پیچیدگی و پدیده شوم تروریسم وجود دارد؟

چهارم: فقر و اختلاف طبقاتی، بارزترین جلوه‌های بی‌عدالتی در جامعه به شمار می‌روند. ریشه‌های این بی‌عدالتی از کجا ناشی می‌شود؟ آیا ما در حال ترمیم آن هستیم یا به سمت افزایش این شکاف قدم بر می‌داریم؟ این شکاف‌ها چه نسبتی با جنگ و تروریسم دارند؟ پاسخ این پرسش‌ها را در کجا می‌توانیم پیدا کنیم؟

پنجم: در نهایت، آیا بشر قادر است به این انبوه پرسش‌ها پاسخ دهد؟ اگر آری، در کجا باید این پاسخ‌ها را جستجو کرد؟ کدام نجات دهنده است که انسان را از کابوس‌های تنهایی، شرارت، پوچی، جنگ و در نهایت تروریسم رهایی بخشد؟

این‌ها، موضوعات پنج جلسه درس‌گفتارهای «جنگ، تروریسم و ادبیات» هستند که از یکشنبه آینده (۲۲مرداد) در موسسه آپارتمان ارائه خواهم داد. برای ثبت‌نام، تا آخر هفته می‌توانید با شماره تلفن «۸۸۸۶۶۷۴۴» (از ساعت ۱۱ تا ۱۸) تماس گرفته و یا از طریق تلگرام برای حساب کاربری (@ArmanParian ) پیغام بفرستید.

کانال «مجمع دیوانگان»
@Divanesara
.
چاه ویل داف

کانال «مجمع دیوانگان»

#M021
چاه ویل داف
#M021
https://t.me/divanesara/549
محمد افخمی- @Mohamad_Afkhami

چندان مشخص نیست که کلمه «داف» چگونه در زبان فارسی به وجود آمده است. برخی ریشه کلمه را در نام «هیلاری داف» جستجو می‌کنند و برخی گمان می‌کنند تولید کلمه صرفا تصادفی بوده است. با این حال این واژه در کمتر از بیست سال به یکی از پرکاربردترین کلمات فارسی روزمره تبدیل شده و در طول این مدت کوتاه تغییرات معنایی بسیاری هم تجربه کرده است. در کشور ما که فرهنگ عامیانه در بسیاری موارد به دلیل سانسور مکتوب نمی‌شود، ترانه‌های زیرزمینی از معدود راه‌های دنبال کردن این تغییرات‌اند.

داف در نسخه‌های اولیه این ترانه‌ها، مثلا آهنگ «اثرات جانبی» از «امیرعلی ای تو» با نگاهی منفی و به معنی بی‌قاعده به کار رفته است. اما این تعبیر به سرعت تغییر پیدا می‌کند و با فراگیرتر شدن هر چه بیشتر در دهه بعد، به دختری اطلاق می‌شود که ضمن تابع مد بودن، سبک و عادات زندگی‌‌اش نزدیک طبقه متوسط است. ایجاد این تغییر در آهنگ «داف» «ساسی مانکن» قابل مشاهده است و تثبیت آن در بسیاری آهنگ‌ها مانند «بگو بینم ندیدیش» از «تتلو» به چشم می‌آید. اما به موازی پررنگ شدن کلمه «پلنگ»، معنی داف هم دچار دگرگونی مجدد می‌شود و مثلا در آلبوم «خاکستری» «لیتو» به معنای کاملا جدیدی به کار می‌رود.

بخش مهمی از این تغییر معنا، طی رابطه‌ای دو طرفه اتفاق می‌افتد. بدین معنی که کلمه پس از تثبیت در زبان لاجرم بازتاب دهنده روند تغییرات جامعه است و نمود عینی آن را در جامعه باید بتوان پیدا کرد. اگر معنی کلمه داف در سال ۸۵ با ۹۵ تفاوت دارد، می‌توان نتیجه گرفت که داف سال ۸۵ متفاوت از داف سال ۹۵ باشد. یکی از قابل توجه‌ترین تغییرات، تبدیل معنی داف از مفهومی کلی و گسترده به واژه‌ای کاملا رقابتی است. جایی که «داف پلنگ» وارد زبان می‌شود و داف با اضافه شدن یک «تر» کاربرد صفت تفضیلی هم پیدا می‌کند: «داف‌تر از فلانی». این تغییر آخر به نوعی هدف انبوه عمل‌های جراحی زیبایی را نشان می‌دهد. هدفی که با کمی اغماض ذیل تلاش برای داف‌تر شدن قابل توصیف است.

در اینجا تفاوت گذاشتن بین داف‌تر شدن و زیباتر شدن اهمیت زیادی دارد. زیبایی بر خلاف دافیت (اسم مصدر من‌درآوردی برای داف) چندان چارچوب‌پذیر نیست. «زیبا» توصیف شدن صرفا بیانگر خوشایند بودن است و در نتیجه معنی زیبا در نگاه هرکس شکل متفاوتی دارد، اما اگر از افراد مختلفی توصیفات ظاهری یک «داف» را بپرسید، به مشخصات کمابیش مشابهی می‌رسید. به همین خاطر است که پیدا کردن کسی که خودش را کاملا بی‌نیاز از عمل جراحی بینی بداند، کار آسانی نخواهد بود. اما این همه ماجرا نیست. ساختار رقابتی داف بودن، هرچند در بسیاری موارد می‌تواند یک نفر را داف‌تر از نفر دیگر برشمرد، اما در اعلام «داف‌ترین» ناتوان است. در رقابت بر سر داف‌ترین بودن به سادگی می‌توان مونکیا بلوچی و مرلین مونرو و شارلیز ترون و اما واتسون و هر کس دیگری را بازنده اعلام کرد بدون این که برنده‌ای وجود داشته باشد. در نتیجه در این چارچوب هیچ کس هیچ وقت از دافیتش رضایت کافی ندارد.

پرواضح است که ویژگی‌های این پدیده، نه محدود به مثال و مفهوم داف است و به این دوره و ایران هم محدود نمی‌شود. اما مقیاس و شدتش، داف را به مثالی عالی برای نگاه به رفتاری گسترده‌تر تبدیل می‌کند. رفتاری که می‌توان آن را ارجحیت دادن قضاوت دیگران به رضایت و خوشحالی شخصی توصیف کرد. رقابت در دافیت از این جهت مثال قابل توجهی است که به راحتی مسائلی دیگر مثل موفقیت کاری و شخصی یا تحصیلات را به درجه پایین‌تری از اهمیت تنزل می‌دهد و همه چیز را در زیر سایه خودش تعریف می‌کند بدون این که برای فرد مزیتی به همراه بیاورد. به عبارت دیگر رضایت و خوشحالی فردی از زندگی را قربانی ادامه دادن این مسابقه بی‌فرجام می‌کند تا زمانی که فرد به جبر سن از مسابقه اخراج شود.

همه برای خوشحال‌تر بودن و رضایت بیشتر از زندگی تلاش می‌کنند و مادامی که طریقه لباس پوشیدن و آرایش و معاشرت انتخاب فردی است، بنایی به قضاوت دیگران وجود ندارد اما می‌توان پرسید در این رقابت وانفسای بی‌برنده آیا اتفاقا همین خوشحالی و رضایت فردی نیست که قربانی می‌شود؟ آیا مسیر تغییر «داف» از یک توصیف کلی به یک صفت تفضیلی نقض غرض نبود؟

کانال «مجمع دیوانگان» @divanesara
رهبران ما تنها نیستند

کانال مجمع دیوانگان
@DivaneSara
رهبران ما تنها نیستند

https://t.me/divanesara/551

مهدی #کروبی بیش از ۶ سال است که در حصر خانگی به سر می برد. او که اخیرا پس از جراحی قلب به خانه‌اش بازگردانده شده، در اعتراض به حضور مداوم نیروهای امنیتی در خانه‌اش، و برای برگزاری دادگاهی علنی که به اتهامات او رسیدگی کند، از دیروز صبح به اعتصاب غذای خشک دست زده است. دیشب خانواده کروبی خبر دادند که مهدی کروبی به بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان منتقل شده است. همه فعالان سیاسی به خوبی می‌دانند که مهدی کروبی همواره پیگیر وضعیت زندانیان سیاسی و پناه خانواده‌های ایشان بوده است. حال که سال‌ها از حصر او می‌گذرد، و ما نتوانسته‌ایم حتی گامی کوچک برای بهبود وضعیت رهبران جنبش سبز برداریم، او خود دست به کار شده و با آخرین تیر ترکش به اعاده عدالت برخاسته است.

جمعی از دانش‌آموختگان سازمان استعدادهای درخشان (سمپاد) و فارغ‌التحصیلان دانشگاه شریف به دنبال امضای نامه‌ای کوتاه خطاب به رهبری برای پایان حصر هستند (https://goo.gl/yf5zzh). ما، اعضای مجمع دیوانگان نیز همراه با دیگر دوستان‌مان این نامه را امضا می‌کنیم و از مخاطبان خود نیز چنین می‌خواهیم. به کلیه دانشجویان کشور و سایر گروه‌های اجتماعی نیز پیشنهاد می‌کنیم که اقدامی مشابه را برای دانشگاه‌ها و گروه‌های خود سامان دهند. گروه دیگری از فعالان نیز پیشنهاد داده‌اند ساعت ۹ شب پنج‌شنبه فریاد «الله اکبر» سر دهیم تا پیام عدالت‌خواهی مهدی کروبی را به گوش همه شهر برسانیم. امیدواریم با پیگیری فعال مردمی و البته تدبیر و خیرخواهی مسئولین، حصر مهدی کروبی، میرحسین موسوی و زهرا رهنورد هرچه زودتر پایانی خوش پیدا کند.

کانال مجمع دیوانگان
@DivaneSara