🍏کانال 🍎 سـرتخت🍏
1.35K subscribers
6.17K photos
1.18K videos
126 files
146 links
اخبار روز سرتخت📰
مطالب آموزنده📑


لطفا از ارسال پست سیاسی خودداری فرمایید

آی دی ادمین اصلی جهت ارسال هرگونه پیشنهاد یا انتقاد
👇👇👇👇👇
@ayavarisartakht
Download Telegram
فرهنگ قدردانی

درود بر شما مردم دیار زیبا

چقدر این روزها ما به همدلی با یکدیگر نیاز داریم و آدم ها دلشان می‌خواهد کسی آنها را ببیند نوع دیدن ممکن است متفاوت باشد مثلاً مردی زحمت‌های همسرش را ببیند و به پاس زحمات، بانوی خود را ستایش کند یا بچه‌ها رنجها و سختی پدر را در کار ببینند و به او خدا قوت بگویند کسی که مسئول حمل میوه‌های شماست در آن لحظه که پای بار شما می‌ایستد با خسته نباشید و گشاده رویی دیده شود یا دانش‌آموزی که زحمت‌های معلم اش را نسبت به ارائه درس می‌بیند و برای قدردانی از معلم، تلاش‌اش را دو صد چندان می‌کند و ... همه این موارد به فرهنگ قدردانی و گسترش آن در بین ما کمک می‌کند.

اعضای شورا یا دهیار، گامی برای سرتخت بر می‌دارند اگر از آنها قدردانی شود حتماً با انگیزه‌ی  مضاعف کارهای بعدی را دنبال می‌کنند یا بالعکس، آنها از مردم همیاری طلب می‌کنند و همراهی مردم را می‌بینند وقتی از حمیت مردم قدردانی می‌کنند حتماً همکاری موثری ایجاد می‌شود.

این کلمات اصلأ جدید نیستند هر کدام از شما بهتر از من، آنها را می‌دانید ولی تمایلی به گفتن آنها نیست و ما آدم ها از یکدیگر دلخور می‌شویم برای لحظاتی که می‌توانستیم قدردان باشیم اما به هر دلیلی نسبت به بازگو کردن آن دریغ کردیم.

بیاییم برای چند روز، قدردانی را در فضای خانواده امتحان کنیم و تاثیر آن را بر روی زندگی خودمان ملاحظه و مشاهده نماییم اگر زندگی ما رنگ و بوی تازه‌ای گرفت برای ادامه آن تلاش کنیم.

بنده و همسرم ضمن قدردانی از ادمین کانال سرتخت، جهت پاسداشت مقام فاخر استاد غلام، مرد نکونام و دوست داشتنی سرتخت نهایت سپاس خود را ابراز می داریم و برای ایشان از درگاه خداوند طلب شفاعت داریم و همچنین یادی می کنیم از روانشاد مرحوم محمدحسین مرادی بخاطر تمام تلاش های خود و همراهی با استاد غلام عزیز در امر ساخت مسجد سرتخت، روانش شاد و روحش در آرامش ابدی باد.

در پناه خدا باشید

مهندس رضا شهبازی

@dowrehamysartakht
❤2
نمایی بسیار زیبا از سرتخت
امروز ۱۴۰۵/۶/۸

@dowrehamysartakht
⚫️⚫️⚫️⚫️ با کمال تأسف و تأثر فراوان با خبر شدیم دقایقی پیش آقای میرزا حسین قبادی فرزند مرحوم عباس، پدر گرامی آقایان علی ، سالار و فردین قبادی، در بستر بیماری دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت.

کانال سرتخت ضمن عرض تسلیت به خانواده معزای قبادی برای آن مرحوم از درگاه خداوند متعال رحمت الهی و آرامش ابدی و برای بازماندگان صبر و شکیبایی و طول عمر با عزت خواستار است.

ضمنا به اطلاع می‌رساند؛ مراسم تشییع و خاکسپاری متعاقباً در کانال سرتخت اطلاع رسانی خواهد شد.

روحش شاد یادش گرامی

@dowrehamysartakht

@sartakht1404 روبیکا
😭13
⚫️ به اطلاع میرساند مراسم تشییع و خاکسپاری مرحوم شادروان میرزاحسین قبادی امروز دوشنبه ۱۴۰۵/۶/۹ از ساعت ۹ الی ۱۱ صبح در آرامستان روستای سرتخت برگزار میگردد.

روحش شاد یادش گرامی

@dowrehamysartakht

@sartakht1404 روبیکا
😭4
⚫️ اعلامیه

با نهایت تأسف و تأثر به مناسبت درگذشت شادروان مرحوم میرزاحسین قبادی مجلس یادبودی در روز دوشنبه ۱۴۰۵/۶/۹ از ساعت ۱۴ الی ۱۵:۳۰ در مسجد امیرالمؤمنین(ع) روستای سرتخت طبق اعلامیه فوق برگزار می‌گردد.

روحش شاد و یادش گرامی

@dowrehamysartakht
😭3❤1
انا لله و انا الیه راجعون

⚫️⚫️⚫️  بزرگ خاندان سلیمی دارفانی را وداع گفت.

با نهایت تأسف و تأثر فراوان هم اکنون باخبر شدیم استاد غلامعلی سلیمی بزرگ خاندان سلیمی فرزند مرحوم فيض اله پدر گرامی آقایان: علی و حیدر سلیمی در بستر بیماری دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت.
کانال سرتخت ضمن عرض تسلیت به خاندان بزرگ سلیمی برای آن مرحوم از درگاه خداوند متعال رحمت الهی و آرامش ابدی و برای بازماندگان صبر و شکیبایی خواستار است.

ضمناً مراسم تشییع و خاکسپاری متعاقباً در کانال سرتخت اطلاع رسانی می‌گردد.

روحش شاد و یادش گرامی

@dowrehamysartakht
😭5❤1
⚫️ اعلامیه

با نهایت تأسف و تأثر به مناسبت درگذشت پدری دلسوز و مهربان استاد غلامعلی سلیمی سرتختی (بزرگ خاندان سلیمی) مراسم ختم و خاکسپاری در روز دوشنبه ۱۴۰۵/۶/۹ از ساعت ۳:۳۰ الی ۵:۳۰ بعدازظهر در آرامستان شهرستان کامیاران طبق اعلامیه فوق برگزار می‌گردد.

روحش شاد و یادش گرامی

@dowrehamysartakht
😭1
🍽️ افتتاح شد؛ طعمی تازه، خاطره‌ای خوش در سنگ‌سفید 🍽️

🎉🍛 رستوران و تهیه غذای سنگ‌سفید 🍛🎉

🌿🏡 قابل توجه اهالی محترم روستاهای سرتخت، سنگ‌سفید، سربرزه و تمامی روستاهای همجوار 🏡🌿

🌸🙏 شرکت تعاونی توسعه و عمران شهرستان صحنه، در راستای ارائه خدمات بهتر به مردم عزیز منطقه، با افتخار آغاز به کار رستوران و تهیه غذای سنگ‌سفید را اعلام می‌دارد. 🍽️✨

🛎️ خدمات ما:

👨‍🍳🥡 غذاهای گرم و تازه به‌صورت بیرون‌بر

🛵🏠 ارسال سفارش به درب منزل و محل کار

🌾🍱 سرویس ویژه باغات، کارگاه‌ها و محل‌های کاری

🎊🥘 پذیرش سفارش جشن‌ها، دورهمی‌ها، مراسم ترحیم و مناسبت‌های مختلف

🍱🌟 منوی فعلی:

🍗🍚 چلو مرغ مجلسی

🍢🌿 چلو جوجه‌کباب زعفرانی

🥣☀️ حلیم سنتی و تازه، ویژه صبح‌های جمعه

🔔✨ به‌زودی غذاهای متنوع و خوشمزه‌تری نیز به منوی ما اضافه خواهد شد.

🎉🌹 در شادی‌ها و مراسم‌های شما، در کنارتان هستیم. 🌹🎉

📞✨ جهت هماهنگی و ثبت سفارش:
📲 ۰۹۹۰۱۵۰۰۱۵۲

📍🏡 آدرس: روستای سنگ‌سفید

🌟🍛 غذای خوب، طعمی به‌یادماندنی؛ از دل مردم، برای مردم 🍛🌟

📢 اطلاع‌رسانی درباره  خدمات آینده، از طریق اطلاعیه‌های بعدی انجام خواهد شد. 🔔📣


🙏🌿 با سپاس و احترام

🏡✨ روابط عمومی شرکت تعاونی توسعه و عمران شهرستان صحنه ✨🏡

@dowrehamysartakht
❤8
⚫️ اعلامیه

به مناسبت اولین هفته درگذشت پدری دلسوز و مهربان شادروان مرحوم میرزاحسین قبادی سرتختی مجلس یادبودی در روز پنجشنبه مورخ ۱۴۰۵/۶/۱۲ از ساعت ۱۳:۳۰ الی ۱۴:۳۰ بر سر مزار آن مرحوم واقع در آرامستان روستای سرتخت طبق اعلامیه فوق برگزار می‌گردد.

روحش شاد و یادش گرامی

@dowrehamysartakht
😭4❤1
⚫️ اعلامیه

به مناسبت اولین هفته درگذشت پدری دلسوز و مهربان شادروان مرحوم استاد غلام سلیمی سرتختی مجلس یادبودی در روز پنجشنبه مورخ ۱۴۰۵/۶/۱۲ از ساعت ۳ الی ۴ بعدازظهر بر سر مزار آن مرحوم واقع در آرامستان شهرستان کامیاران طبق اعلامیه فوق برگزار می‌گردد.

روحش شاد و یادش گرامی

@dowrehamysartakht
😭1
📢 اطلاعیه شورای اسلامی روستای سرتخت

💧همیاری برای رفع مشکل آب آشامیدنی

به اطلاع اهالی محترم روستای سرتخت می‌رساند، متأسفانه شیر و فلکه منبع آب روستا دچار خرابی شده و برای رفع این مشکل، نیاز به تهیه و نصب شیر و فلکه جدید داریم.

با توجه به شرایط موجود و مشکلاتی که در تأمین آب آشامیدنی روستا ایجاد شده، جهت خرید تجهیزات مورد نیاز، همیاری و مشارکت اهالی سرتخت را خواستاریم.

امیدواریم با همراهی و کمک شما عزیزان و تعویض شیر و فلکه منبع آب، مشکل کم‌آبی و نوبتی شدن آب آشامیدنی و باز شدن آب به‌صورت یک روز در میان برطرف شده و آب به صورت روزانه در اختیار اهالی محترم قرار گیرد.

🙏 از همه اهالی عزیز که در این امر خیر و ضروری همراهی و همکاری می‌کنند، صمیمانه سپاسگزاریم.

شورای اسلامی روستای سرتخت

@dowrehamysartakht
❤2
🖤 تقدیر و تشکر 🖤

« مَن لَم یَشکُرُ المَخلوق لَم یَشکُر الخالق »

بدین‌وسیله از تمامی عزیزانی که در مراسم تشییع و خاکسپاری، یادبود و هفتم مرحوم شادروان میرزاحسین قبادی شرکت کرده‌اند و با حضور پرمهر خود، موجب تسلی خاطر و دلگرمی خانواده داغدار شدند، صمیمانه تقدیر و تشکر می‌کنیم.

همچنین از همه دوستان، بستگان، آشنایان و مردم شریف کرمانشاه،کردستان، کامیاران، کاشان، سرتخت، سنگ‌سفید، سربرزه و روستاهای همجوار که با تماس تلفنی، ارسال پیام و یا به هر نحو دیگری در این روزهای تلخ با ما همراه و همدل بودند، قلباً سپاسگزاریم.

در این روزهای سخت، محبت و همراهی شما مرهمی بر دل‌های داغدارمان بود؛ مهری که هرگز از خاطرمان نخواهد رفت.

از درگاه خداوند متعال برای همه شما عزیزان سلامتی و سربلندی و برای روح آن عزیز سفرکرده، رحمت واسعه الهی و علو درجات مسئلت داریم.

🖤 سپاسگزار حضور، محبت و همدلی یکایک شما عزیزان هستیم.

خانواده داغدار قبادی

@dowrehamysartakht
❤3
«من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق»

تقدیر و تشکر


با نهایت احترام و عرض ادب،بدین وسیله از همه عزیزانی که با حضور گرم و دلسوزانه خود در مراسم تشییع ،خاکسپاری و اولین هفته‌ی مرحوم استاد غلام سلیمی ما را همراهی کردند صمیمانه سپاسگزاری می‌نماییم.


از مردم شریف شهرستان‌های کرمانشاه ،کامیاران ،اصفهان و کاشان و روستاهای سرتخت ،سنگ سفید،سربرزه مله بید و باخله و منطقه بیلوار همچنین همه‌ی دوستان و همراهان از سایر شهرستان‌ها و روستاهای همجوار که با حضور،پیام،تماس و همراهی‌های دلسوزانه شان موجب دلگرمی خانواده شدند عمیقاً ممنونیم.

محبت،همراهی و تسلیت های شما مرهمی بزرگ بر دل داغدار ما بود و یاد و بزرگداشت عزیز سفر کرده را با شکوه تر ساخت.

امید است در شادی‌هایتان جبران کننده‌ی زحمات و محبت‌های بی‌دریغ شما باشیم.

از‌طرف خانواده داغدار سلیمی

@dowrehamysartakht
🙏2❤1
🍂🍁🍂 یاد ایام

جشنواره سیب سرتخت ۱۱ آبان ۱۴۰۳

@dowrehamysartakht

@sartakht1404
❤4😭4
دستگاه پوست‌کنی گردو و بادام در سرتخت

باغداران عزیز سرتخت و روستاهای اطراف

دستگاه پوست‌کن گردو و بادام آماده ارائه خدمات به شماست.

✅ سرعت بالا
✅ کاهش زحمت و زمان پوست‌گیری
✅ مناسب برای محصول باغداران عزیز

محصولتان را با خیال راحت به دستگاه بسپارید و از زحمت پوست‌گیری دستی خلاص شوید.

📞 سهرابی 09906067199

@dowrehamysartakht
📚🌟 اطلاعیه مهم برای دانش‌آموزان عزیز سرتخت

با سپاس و قدردانی از مهندس مجید یاوری، در راستای حمایت از دانش‌آموزان و کمک به پیشرفت تحصیلی آنان، مجموعه‌ای از کتاب‌های کمک‌آموزشی مناسب پایه‌های مختلف دوره‌های متوسطه اول و دوم تهیه شده است.

این اقدام ارزشمند، گامی دیگر در مسیر حمایت از آینده‌سازان روستای سرتخت و فراهم کردن زمینه‌های بهتر برای موفقیت علمی آنان است.

🔹 با شروع سال تحصیلی جدید، زمان و نحوه تحویل کتاب‌ها به دانش‌آموزان عزیز اطلاع‌رسانی خواهد شد.

ضمن قدردانی صمیمانه از این همراهی و حمایت ارزشمند، برای تمامی دانش‌آموزان عزیز سرتخت، سال تحصیلی سرشار از موفقیت، تلاش و سربلندی آرزومندیم.

@dowrehamysartakht
❤7
یادگار روزهای نفتی

قدیم‌ها را یادت هست؟
چراغ‌های نفتی، علاءالدین‌ها و بشکه‌های نفت را؟

شب‌های سردِ زمستان، وقتی جنگ و بی‌برقی مهمان خانه‌ها می‌شد، همین‌ها بودند که خانه را روشن و گرم نگه می‌داشتند.

قابلمه از صبح زود روی علاءالدین بار می‌گرفت و تا ظهر، غذای داغ و خوش‌عطر آماده بود؛ برای بچه‌هایی که از مدرسه برمی‌گشتند، با شلوارهایی خیس از برف و باران.

علاءالدینِ آن روزها یک‌تنه اجاق بود و شوفاژ، بخاری بود و چراغ، مایکروویو بود و چای‌ساز!
و چای دم‌کشیده‌اش، انگار عطر دیگری داشت...

یادت هست بوی نفت و دودش را؟
شاید آن روزها ساده بود، اما زندگی در همان سادگی جریان داشت.

روزهایی که رفتند،
اما هنوز در گوشه‌ای از خاطراتمان
گرم و روشن مانده‌اند...

@dowrehamysartakht
✍️از امروز، خاطرات ارسالی شما عزیزان برای مسابقه خاطره‌نویسی، در کانال سرتخت منتشر می‌شود.

📖 ورق می‌زنیم خاطراتی را که بخشی از هویت و فرهنگ ما هستند؛
خاطرات پدر و مادرهایی که با فداکاری و گذشت، چراغ راه فرزندانشان شدند؛
از روزهایی که برای ادامه تحصیل، مسیرهای طولانی را پیاده می‌پیمودیم و در این راه با چالش‌ها و سختی‌هایی روبه رو می‌شدیم.

@dowrehamysartakht
📖خاطره‌ای از یک صبح کوهستانی

«دارم زندگی می‌کنم...»

بالشت را بیشتر روی سرم فشار دادم تا همه‌ی صداها را قطع کنم؛ اما انگار امروز همه کمر همت بسته بودند که مرا از خواب نازنینم جدا کنند!
دوباره صدای پدرم بلند شد:
«بلند شو ببینم، زود باش! داره دیر می‌شه‌ها!»
بالشت را بیشتر فشار دادم؛ آن‌قدر که احساس کردم دارم خفه می‌شوم و با غرغر گفتم:
«پدرم، کله‌صبحه! برو داد نزن! من که بیدار شدم. ای‌هم که هاوار مکه! به خدا، توی ذهن تو سحرخیزی است، می‌دانم. پدرم چشم، برو، فقط داد نزن! اصلاً تو بگو اول صبح چه کوهی؟ مثلاً بعدازظهر بریم کوه، چی می‌شه مگه؟ کوه فرار می‌کنه؟ وخدا، من فقط خوه م اَتی!»
پدرم گفت:
«هَلسه، هَلسه، بوینم! هر اوشه خوه م اَتی. اگر شو ویل زوی بخفی، وایشه ناود، هلسه دیره.»
یعنی: «پاشو، پاشو ببینم! همیشه می‌گی خوابم میاد. اگر شب‌ها زود بخوابی، این‌طوری نمی‌شه.»
با نگاه جدی پدرم فهمیدم که عملاً هیچ راه فراری وجود ندارد!
همین‌طور که به سمت در می‌رفت، گفت:
«پنج دقیقه دیگه پایین باش.»
زیر لب غر می‌زدم:
«هی می‌گه دیر می‌شه، دیر می‌شه! مگه کوه ساعت کاری داره؟ مثلاً ساعت هشت برسیم، دم در کوه می‌بندن و می‌گن: آقایون، خانوما، ببخشید، ساعت بازدید تموم شده؟!»
رفتم پایین و با بغضی‌ترین حالت ممکن نگاهش کردم؛ شاید دلش بسوزد و منصرف شود.
اما فراموش کرده بودم که برنده‌ی این مسابقه فقط یک نفر است...
پدرم!
تمام مسیر بالا رفتن از کوه را غر می‌زدم و در ذهنم دنبال پاسخ این سؤال می‌گشتم که به کدامین گناه ناکرده چنین دچارم؟!
ناگهان گفتم:
«پدرمن، مطمئنی داریم می‌ریم کوه؟ شاید داریم می‌ریم به آسمون!»

پدرم با همان انرژی اول صبح گفت:
«زود باش، این‌همه غر نزن! اصلاً مگه تو نون نخوردی؟»
آخه چه نونی؟ چه کشکی؟!
اصلاً یکی نیست بگه دلت میاد این بچه رو گشنه راهی کوه کنی؟!
حالا اگر نان هم می‌داد، لابد می‌گفت:
«نخور، سنگین می‌شی، نمی‌تونی راه بری!»
کوه، با غرغرهای من و آرامش پدرم، آرام‌آرام داشت تمام می‌شد.
تمام فکر و ذکرم این بود که وقتی برگردم، چطور ادامه‌ی خوابم را بروم.
اما شاید آن روز هنوز نمی‌دانستم که کوه اصلاً مهم نبود؛ آن لحظاتی که در کنار پدرم بودم مهم بود.
لحظاتی که او با عشق به غرغرهایم گوش می‌داد.
شاید اصلاً هدف مهم نباشد؛
شاید این مسیر رسیدن به هدف است که مهم است.
مسیر کوه داشت تمام می‌شد که ناگهان محو منظره‌ی روبه‌رو شدم.
به رقص رهایی و آزادگی خیره شدم.
مرد و زن، کودک و سالمند، همه در کنار هم؛ بی‌توجه به رنگ و نژاد و تفاوت‌ها، دست در دست هم تصویری از اتحاد و آزادگی ساخته بودند.
همه می‌خندیدند؛ فارغ از غم‌ها و تاریکی‌های زندگی.
اما شاید هر کدام از آن آدم‌ها، در گوشه‌ای از وجودشان، درد و رنجی را به دوش می‌کشیدند.
ممکن است فکر کنی کسی که در کنار دیگران می‌رقصد، شاد و آرام است و هیچ دغدغه‌ای ندارد؛
اما نه...
هیچ انسانی عاری از دغدغه نیست.
بعضی از آن‌ها از تاریکی‌های زندگی عبور کرده‌اند؛ بعضی هنوز در دل تاریکی زندگی می‌کنند و عده‌ای شاید در آینده گرفتار تاریکی شوند.
اما مهم این است که انسان‌ها فراموش نکنند که انسان‌اند.
برای زندگی آمده‌اند؛ برای زیستن.
آمده‌اند که درد بکشند و ادامه دهند.
آمده‌اند که بخندند و غمگین شوند؛ امیدوار شوند و ناامید شوند.
آمده‌اند که احساس کنند.
و شاید رقص کُردی، بهانه‌ای شیرین باشد برای کنار هم بودن؛ برای اینکه آدم‌ها، حتی برای چند دقیقه، زندگی خود را متوقف کنند تا زندگی کنند؛ تا فقط بخندند و برقصند.
شاید راز و نیاز با خدا هم گاهی همین باشد؛
رقصیدن با زندگی.
دوباره به منظره‌ی بی‌تکرار روبه‌رو خیره شدم.
مردان و زنان، کودکان و سالمندان، پا بر زمین می‌کوبیدند؛ نگاه‌هایشان به روبه‌رو و بالای سرشان، به آسمان بود.
و انگار با رقصشان فریاد می‌زدند:
«ای زمین، بنگر!
بنگر که چگونه استوار ایستاده‌ام.
به من نگاه کن؛ من غم‌هایم را زیر گیوه‌هایم لگدمال می‌کنم.
ای آسمان‌ها، ببین!
من هنوز زنده‌ام...
هنوز نفس می‌کشم.
ای آسمان و زمین، بنگر!
ما تنها نیستیم.
ما یکدیگر را داریم.
ما هنوز کنار هم هستیم.
ما باهم بودن را داریم.»
و حالا...
شاید فکر کنی از آن دختر غرغرو چه خبر؟
نگران نباش...

من همین‌جام.
فقط الان یک‌کم سرم شلوغ است...
چون دارم زندگی می‌کنم.

✍️ خانم هستی فرهادی

@dowrehamysartakht
❤9
📖پنج‌شنبه‌ای که دیگر برنگشت...

تمام هفته را به امید پنج‌شنبه و جمعه می‌گذراندیم.
برای ما پنج‌شنبه فقط پایان یک هفته کاری نبود؛
انگار از همان صبح که پنج‌شنبه از راه می‌رسید، حال خانه عوض می‌شد. همه می‌دانستیم قرار است دوباره دور هم جمع شویم و به باغ برویم.
باغ ما جای عجیبی نبود؛ نه ویلای آن‌چنانی داشت و نه امکانات خاصی. اما برای ما، همان چند درخت، همان حیاط، همان دورهمی ساده، قشنگ‌ترین جای دنیا بود.
مامان که از چند روز قبل به فکر غذا بود.
غذاهایش طعم دیگری داشتند؛ شاید نه فقط به خاطر دستپختش، بلکه به خاطر عشقی که با آن غذاها همراه می‌کرد. ظرف‌ها را آماده می‌کرد و راهی باغ می‌شدیم.
بعد هم زندگی شروع می‌شد…
یکی سبزی می‌چید، یکی دنبال میوه می‌رفت، یکی شوخی می‌کرد، بچه‌ها بازی می‌کردند و بزرگ‌ترها دور هم می‌نشستند.

مامان اما مرکز این جمع بود.

گاهی شروع می‌کرد به تعریف کردن خاطرات قدیمی. از گذشته می‌گفت، از آدم‌هایی که شاید ما حتی درست نمی‌شناختیم، از روزهایی که خودش جوان‌تر بود، از اتفاقاتی که برایمان شنیدنی بود.
وسط همان خاطره‌ها، ناگهان نصیحتمان می‌کرد.
گاهی جدی، گاهی با خنده.
آن موقع شاید بعضی حرف‌هایش برایمان تکراری به نظر می‌رسید؛ اما امروز، برای شنیدن دوباره همان حرف‌های تکراری، دلم می‌خواهد تمام دنیا را بدهم.
ما آن روزها فکر می‌کردیم این پنج‌شنبه‌ها همیشه ادامه دارند.
فکر می‌کردیم هفته بعد هم هست.
ماه بعد هم هست.
تابستان بعد هم هست.
مامان هست.
و همین «هست» ساده، آن‌قدر برایمان بدیهی بود که هیچ‌وقت فکر نکردیم ممکن است یک روز، تمام زندگی‌مان به خاطره تبدیل شود.
آخرین باری که با هم به باغ رفتیم، هیچ‌کداممان نمی‌دانستیم آخرین بار است.
مثل همیشه گذشت.
کنار هم بودیم، غذا خوردیم، خندیدیم، حرف زدیم و از همان لحظه‌های ساده‌ای لذت بردیم که آن زمان نمی‌دانستیم چقدر باارزش‌اند.
موقع برگشت، دایی بزرگم به مامان زنگ زد.
برای او مقداری سبزی کنار گذاشته بود.
به سمت باغ دایی رفتیم.
وقتی مامان برادر بزرگش را دید، انگار یک‌باره نور در چشم‌هایش نشست.
دیدن برادر بزرگ‌ترش برایش شوق عجیبی داشت؛ شوقی که از نگاهش می‌شد فهمید.
سبزی را گرفت و با همان حال خوب گفت:

«ان‌شاءالله هفته بعد میایم باغتون، مزاحمتون می‌شیم.»

چه کسی فکرش را می‌کرد این جمله، آخرین قرار باغی مامان باشد؟
هفته بعد پنج‌شنبه آمد…
اما مامان نیامد.
جمعه آمد…
اما باز هم خبری از رفتن به باغ نبود.
و تازه فهمیدیم بعضی «هفته بعدها» هیچ‌وقت از راه نمی‌رسند.
دیگر مامان نبود که برای باغ غذا درست کند.
نبود که سبزی بچیند.
نبود که میوه جمع کند.
نبود که بنشیند و از خاطرات گذشته برایمان بگوید.
نبود که وسط حرف‌هایش نصیحتمان کند.
و باغ، با تمام درخت‌ها و خاطراتش، یک‌باره ساکت شد.
بعد از آن، پنج‌شنبه‌ها دیگر برای ما همان پنج‌شنبه‌های قبلی نبودند.
ما دیگر دور هم جمع نمی‌شدیم تا به باغ برویم.
قرارمان عوض شده بود.
باغ، جای خودش را به یک قطعه خاک داد.
جایی که مامان برای همیشه آرام گرفته بود.
حالا پنج‌شنبه‌ها که می‌رسد، به جای اینکه منتظر آماده شدن مامان برای رفتن به باغ باشیم، راهی سر خاکش می‌شویم.

چه تناقض تلخی…

ما تمام هفته را به امید رسیدن پنج‌شنبه می‌گذراندیم؛
به امید یک دورهمی ساده، غذای مامان، خنده‌ها و خاطراتش.
اما حالا پنج‌شنبه که می‌شود، فقط به امید چند دقیقه نشستن کنار سنگی می‌رویم که نام مامان روی آن نوشته شده است.
گاهی کنار مزارش می‌نشینم و با خودم فکر می‌کنم:
کاش آن روز می‌دانستم آخرین باری است که صدای مامان را در باغ می‌شنوم.
کاش می‌دانستم جمله «هفته بعد میایم» دیگر هیچ‌وقت عملی نمی‌شود.
کاش بیشتر نگاهش می‌کردم.
کاش بیشتر می‌خندیدم.
کاش همان لحظه که نور شادی را در چشم‌هایش دیدم، می‌فهمیدم دارم یکی از آخرین تصویرهای زندگی‌ام از مادرم را می‌بینم.
اما زندگی به ما فرصت نمی‌دهد آخرین‌ها را بشناسیم.
آخرین آغوش را نمی‌فهمیم که آخرین است.
آخرین خنده را نمی‌دانیم آخرین خنده است.
آخرین پنج‌شنبه را نمی‌دانیم آخرین پنج‌شنبه است.

ما فقط بعداً می‌فهمیم…

وقتی دیگر هیچ «هفته بعدی» وجود ندارد.

مامان جان،
هنوز هم وقتی پنج‌شنبه می‌رسد، دلم هوای باغ می‌کند.
هوای سفره‌ای که تو پهن می‌کردی.
هوای غذاهایی که فقط دست‌های تو می‌توانست آن‌طور خوشمزه‌شان کند.
هوای سبزی چیدن و میوه چیدن.
هوای خنده‌ها.
هوای قصه‌ها و نصیحت‌هایت.
هوای آن دورهمی ساده‌ای که آن روزها فکر می‌کردیم معمولی است.
حالا می‌فهمم هیچ‌کدامشان معمولی نبودند.
ما آن روزها زندگی‌مان را زندگی می‌کردیم، بی‌آنکه بدانیم داریم بهترین روزهایمان را به خاطره تبدیل می‌کنیم.
و شاید تلخ‌ترین قسمت این قصه همین باشد:
ما فکر می‌کردیم پنج‌شنبه بعد دوباره به باغ می‌رویم…

اما پنج‌شنبه بعد، قرارمان شد سر خاک مامان.

✍️ خانم آزیتا نوروزی

@dowrehamysartakht
❤18